× به گمونم یکبار برای همیشه باید مطلبی رو روشن کنم.
مدتیه که چندی از مخاطبهای نوشتههام، به صورت انتقاد بهم میگن که سبکم عوض شده. یعنی سادگی و صمیمیت قبل رو نداره و تا حدی تقلیدی شده. در این بین عدهیی هم بودن که تشویقم کردن و سبک جدید رو بیشتر پسندیدن. خودم هم حدس میزنم همگی متوجه تغئیر رویه توی نوشتههای من شدید و خیلیها ترجیح دادن چیزی نگن. حالا چه خوششون اومده چه بدشون.
واسه همین لازم دونستم اینجا یهسری چیزایی بگم که دیگه حرف و حدیثی نباشه.
روزی که شروع به نوشتن کردم، قصدم فقط و فقط نوشتن روزمرگیم بود. اینکه فلان روز با آقای زیپ کجا رفتم و بیصار روز چی خریدم و مامان چی گفت و باقی ماجرا. اما واقعن برام دشوار بود که وقتی میخواستم از روزمرگی بگم، عصبانیتم رو پنهون کنم از فردی که بچه به بغل وارد اوتوبوس میشه و توقع داره همه داوطلبانه جاشون رو بهش پیشکش کنن. سختم بود نظرم رو در مورد تظاهر به مسایل دینی پنهون کنم، وقتی داشتم روزم رو توی این صفحهی مجازی شرحوبسط میدادم. برای همین روند وبلاگنویسیم به کل تغئیر کرد. روزمرگی بود در کنار بیان افکار و دغدغههای شخصیم به زبونی ساده و قابل فهم و اغلب در قالب غرغر.
اینجا بود که مشکلاتم شروع شد. فهمیدم خیلیها جنبهی دونستن خیلی از مسائل رو ندارن. فهمیدم باید خیلی از مسائل رو پنهون کنم چون افرادی هستند که از جزئیاتی که خودم در اختیارشون گذاشتم سوءاستفاده کنن و بزنن تو صورتم. که اگه با صداقت اومدم و گفتم که ازدواج رو دوست ندارم، بهم لیبل بزنن که کسی نیست که بیاد بگیره منو. که اگه نوشتم فلان روز رفتم فلان قدر دادم پای خرید لوازم آرایش، سوءبرداشت بشه که دارم سطح رفاهم رو میکنم تو چشوچار دیگرون. که اگه گفتم اعتقادی به ائمه ندارم، یعنی باید فحش بخورم و توهین بشنوم. این چیزا در ظاهر سادهست اما دلت رو میسوزونه.
من ساده و صمیمی نوشتم و دلم میخواست کامنتینگم بدون تائیدی باشه. اما خیلیها جنبهش رو نداشتن. خیلیها فکر کردن چون صمیمی مینویسم اگه با اسم شوخی بهم توهین کنن نباید ناراحت شم. خیلیها سادگی نوشتنم رو اینطور برداشت کردن که حق هر نوع دخالت و فضولییی بهشون داده شده. این منو اذیت میکنه. اذیت میشم وقتی سر بسته به موضوعی اشاره میکنم کسی بیاد روی اون موضوع کنجکاوی به خرج بده و سؤالپیچم کنه و متوجه نشه اگه لازم میدونستم حتمن خودم در موردش مینوشتم و وقتی سکوتم رو میبینه به خودش اجازهی توهین بده. -البته خیلیها بودن که سؤالای شخصی پرسیدن و جواب گرفتن. چون میشه از لابلای خطوط هم حسوحال و قصدوغرض طرف رو تشخیص داد تاحدودی و حتی از لابلای هزاران هزار قربونت برم هم میشه فهمید که طرف داشته با حسادت حرفش رو تایپ میکرده یا با لطف-
به خیلیچیزا فکر کردم. به حذف وبلاگ. به بستن کامنتینگ. به خصوصی نوشتن. اما آدمه هیچکودومش نبودم. برای همین تصمیم گرفتم با ادبیات جدید، بهنوعی از دوستان دختر/پسرخاله فاصله بگیرم. از افرادی که نه فقط توی دنیای مجازی، که تو واقعیت هم باید حد و حدود رو براشون تعریف کرد و خودشون قابلیت محترم شمردن خودشون رو ندارن. باید فاصله گرفت از افرادی که لایق اعتمادت نبودن و خواسته یا ناخواسته با حرفا و حرکاتشون عذابت دادن. به عبارتی باید بشم آدم «آسهبرو، آسهبیا».
حالا دارم دورهی جدیدی رو تجربه میکنم. من از پس توهینها و سایر نقلونباتایی که از دهن هر فرد به اندازهی شخصیتش بیرون میریخت، بر نیومدم. حالا دارم رو خودم کار میکنم. که هر چیزی رو نگم. که هر چیزی روم اثر نذاره. که عصبانی نشم. که با عصبانیت ننویسم. که اجازه بدم هر کس به اندازهی فهم خودش از نوشتهم برداشت کنه. که یاد بگیرم بعضی جاها باید سکوت کرد. بعضی کامنتا رو نباید جواب داد. با بعضیها نباید بحث کرد. گاهی اوقات باید اظهار نظر نکنی تا احترامت باقی بمونه. باید رسمی و پرتکلف بنویسی تا زیاد پسرخاله نشن باهات. یاد گرفتم که هرکسی رو نباید محرم دونست.
با همهی این اوصاف دیگه دلم نمیخواد ساده و روون بنویسم. دیگه دلم نمیخواد روزانهها رو با جزئیات ثبت کنم. دیگه دلم نمیخواد نظرم رو در مورد اسلام صراحتن بیان کنم و خیلیها احساس کنن بهشون توهین شده و برای دفاع، فحش نثارم کنن.
بیشتر از دو سال به سادهترین شکل نوشتم. خیلیهاتون منو از همون اول میخوندید. اکثرتون منو خوب میشناسید و عقایدم رو میدونید. پس دیگه لزومی نداره دوباره بازگوشون کنم. لزومی نداره بیام با حرصوجوش از کشوری که نصف بیشتر جمعیتش روزه نمیگیرن اما هیچ امکاناتی براشون فراهم نیست و تو خیابون باید بمیرن، شکایت کنم. اگه خوب منو بشناسید میدونید که این مسئله رو اعصابمه، اما دیگه توان بازگو کردن و شنیدن توهین و جروبحث ندارم. حوصلهی گذاشتن پستای توجیهی ندارم دیگه، که بیام بگم فلانچیز منظورم نبود و منظورم یه چیز دیگه بود کلن.
ترجیح میدم فقط تو یه جمله بگم «تو کیش جوری نبود که اگه روزه نباشی، به غلوزنجیر بکشنت». همین. کسی که بخواد بفهمه، به راحتی متوجه میشه بچهها. کسی هم که نخواد، به راحتی از کنار جملهم میگذره و حس نمیکنه بهش توهینی شده و مکلفه که به من توهین کنه. من این روش رو بیشتر دوست دارم. این سبک بیشتر بهم آرامش میده...
بعضیها اسم این تغئیر رو میذارند «افت نوشتاری» و گروهی دیگه بهش میگن «بلوغ اجتماعی». بستگی به این داره که از کودوم زاویه بهش نگاه میکنیم. اگرچه نظر هر دودسته برام محترمه و برای همین در موردش نوشتم.
اگه فکر میکنید دارم تقلیدی مینویسم، بهم زمان بدید. بذارید توی این سبک جدید هم جا بیفتم و خودم رو پیدا کنم. یه عده هستند که همیشه به من لطف داشتن و منو هر جور که بودم تحمل کردن. یهعده بیشتر لطف داشتن و بهم گوشزد کردن سبکم عوض شده و یا تشویقم کردن و عدهیی هم لابد بدون حرف دیگه نیومدن چون اینجا دیگه خبری از زیگزاگ سابق نیست.
به هر حال از همه ممنونم. این موضوعی بود که باید در موردش چیزی مینوشتم و حالا نوشتم. به نوعی اتمام حجت با افرادی که هنوز لابلای خطوط اینجا دنبال همون سادگی هستن و هربار ناامید صفحهم رو میبندن. گاهی شاید بخوام مثه قبل باشم اما در حال حاضر نه. اقلن حالا که تا حدودی به آرامش نسبی رسیدم و از جنجال کنار کشیدم.
کامنتینگ رو باز میذارم برای اینکه اگه صحبت یا پیشنهادی تو این زمینه دارید بهم بگید چون ترجیح میدم این مسئله همینجا بسته بشه.
پاورقی:
فکر نمیکنم لازم به تذکر باشه که منظورم از «خیلیها»، همه نیستند. مسلمن خیلی از افراد هم هستند که همیشه با کامنتها و لایکهاشون بهم دلگرمی دادند و شاید تنها انگیزهی من برای نوشتن همیندستهاند. اشخاصی که محبت بیشاعبهشون اجازه نداد وبلاگ رو حذف کنم و یا کامنتینگ رو ببندم. و اون دسته از خوانندههای خاموشی که هر از گاهی روشن میشند و علاوه بر خوشحال کردنم، منو باز داشتند از اینکه مطالب رو به صورت خصوصی بنویسم و بیرحمانه چون شناختی ازشون ندارم، رمزی بهشون ندم و محبتشون رو از خودم دریغ کنم. از همهتون ممنونم و مرسی که هستید.