یاد شهدای سبز گرامی و راهشان پر رهرو باد

 

 
 

Page 546.

March 12, 2010
 

× تو تختم دارم تو شیش و بشه بین پا شدن از خواب و یه پنج دیقه دیگه خوابیدن دست و پا می‌زنم که می‌بینم دزدگیره مرسدس جیپه (!) بابا صدا می‌کنه. از سکوت خونه معلومه کسی نیس. اولش با خودم می‌گم کی حال داره بلند شه عینک بزنه و بره دم پنجره ببینه خدایی نکرده کی به مرسدس جیپ توهین کرده که جیغش رفته هوا؟! که یهو یادم می‌افته دو ماه پیش چشمم رو عمل کردم و می‌تونم بدون عینک از طبقه‌ی سوم خیابون رو تماشا کنم!!!!
یا
دارم با مامان حرف می‌زنم، چشمم خسته شده و به خاطر رنگرزی خونه، می‌سوزه. یهو بی‌اختیار دستم رو می‌برم بالا تا جای عینکمو رو چشمم تنظیم کنم (((((-: صحنه‌ی خنده‌داریه اگه کسی توجهش به تو باشه!!!
یا
صبح از خواب بلند می‌شم و طبق رواق قبل‌ها، بعد از صورت شستن و بستن موهام، ناخودآگاه می‌رم سمت میز تا عینکم رو بردارم و می‌بینم نیس!!!!
همه‌ی اینا یعنی اینکه من هنوز عادت نکردم به بی‌عینک بودن. گاهی دلم واقعن واسه عینکم تنگ می‌شه اگرچه ظاهرم 180 درجه فرق کرده و بدون عینک خیلی خوب همه‌چیز رو می‌بینم... اما حق دارم، یازده سال کم نیس، سنگم بود عادت می‌کرد!!!!!

پاورقی:
خیلی از دوستان در مورد عمل چشم بارها سؤال کردن ازم. خیلی‌ها هم شاید روشون نشده. واسه همین اینجا می‌نویسم که دیگه مجبور نباشم تک‌تک جواب بدم به همه (-:
من کلینیک نور عمل کردم تو ونک. عملم لازک بود. قیمت خود عملم شد 900 تومن. اما با آزمایشات و پول کلینیک و داروها شد 1.250 تومن. شماره‌ی چشمم یکی‌ش سه و خرده‌یی و یکی‌ش چار و خرده‌یی نزدیک‌بین بود [یعنی دور رو نمی‌دیدم] و 75 صدم هم آستیکمات داشتم. یعنی آستیکماتم زیاد نبود.
یعد از عمل تا یکی-دو روز زیر چشمم ورم داشت. چون اشک می‌یومد از چشمم و مثل آدمی که دو روز نشسته بست گریه کرده فقط، ورم کرده بود چشمام. اما بعد از روز دوم کم‌کم پف چشمم خوابید و زیر چشمم یه‌کم کبود شد و گود افتاد که اونم بعد از دو هفته کامل از بین رفت و الان عادی شده.
از عمل راضی‌ام و دیدم در حد همون دیدم با عینک شده و فعلن مشکلی پیش نیومده خدا رو شکر.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:33 PM

لینک مطلب | روزمرگی | نظرات (7)

 

 
 
 

Page 545.

March 10, 2010
 

× چن‌روز پیش به شادونه -رفیق گرمابه و گلستونم از نوع دانشگاهی- می‌گفتم: دلم می‌خواد ازدواج کنم!! اولش یه‌کم نیگام کرد ببینه جدی‌ام یا نه، بعد برگش گفت: خاک تو سرت!! به جائیم نبود حرفش. ادامه دادم: حس می‌کنم الان یه دورانی رو دارم می‌گذرونم که دوس دارم تو خونه‌ی خودم باشم. نه اینکه حالا تو خونه‌ی بابام دارن مثل کوزت ازم کار می‌کشن یا تحت فشارهای شدید روانی و اجتماعی و اینا باشم‌ها. فقط دلم می‌خواد مثلن الان پاشم برم واسه خونه‌ی خودم فنجون-نعلبکی بخرم. پرده و روتختی بخرم و از این صبتا!!!! حالا اگه خونه‌ی شوهرم نبود و خونه مجردی بودم مشکلی ندارم باهاش D-: چیزی نگفت. کلن بحثای ما هیچ‌کدوم سر و ته نداره با شادونه!!
اومدم خونه، بعد فی‌الفور زنگ زدم به آقای زیپ و بهش گفتم پاشه بیاد نت چون حس کردم 6 جفت گوش تو خونه موجوده که اگه بر حسب اتفاق حتی یکی از این یه جین گوش حرفام رو بشنوه، کل اعتقادات و شخصیتم می‌ره زیر سؤال!!!!!! |-:
شروع کردم با کلی ذوق و شوق به زیپ می‌گم دلم می‌خواد خونه‌م فلان باشه، آشپزخونه‌ش بیصار باشه و مبلام اینجوری باشه و پنجره‌هام اونجوری باشه... بعد بی‌صبرانه منتظر اظهار نظر و عکس‌العمل اون بودم که یهو یه همچین کله‌ی کریهی تو صفحه‌ی چت‌مون ظاهر شد: hee hee

همینه دیگه!!! بعد از آدم می‌یان می‌پرسن "تو چرا مخالف ازدواجی؟"!!! بیا... یه‌بارم تو عمرمون خواستیم خوب و مثبت برخورد کنیم با قضیه اینجوری جوابمون رو می‌دن!!! با یه همچین برخورداییه که تحصیل می‌یاد ادامه‌ت بده و تو هم مقاومت نمی‌کنی!!!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:39 AM

لینک مطلب | روزمرگی | نظرات (35)

 

 
 
 

Page 544.

March 9, 2010
 

× عادت ندارم آخر سال بشینم کفه ترازو بگیرم دستم و خوب یا بد بودن سالی رو اندازه بگیرم. آخر سال که می‌شه دلم واسه اون سالی که گذش می‌سوزه و نمی‌خوام با بد و بیراه بدرقه‌ش کنم!!!! اما هر کاری کردم نتونستم از 88 بگذرم و چیزی نگم. 88 یکی از تاریخی‌ترین سال‌های عمر من بود که همیشه به عنوان یه سال بد ازش یاد خواهم کرد. نه اینکه خوبی‌یی نداشته باشه، نه! اما بدی‌هاش اینقد پررنگ بود و اینقد محکم منو کوبوند زمین و اشکم رو در آورد که محاله از یادم بره.
 از 23 خرداد و اونوجوری مبهوت شدنمون بگیر تا 25 خرداد و اون برخورد وحشیانه با دانشجوهایی از جنس من و تو. از 30 خرداد و آخرین نگاه ندا بگیر تا 24 تیر و سقوط هواپیما و اونجوری کشته شدن هم‌بازی‌های دوران بچگیم. از جریانات 13 آبان بگیر تا بازداشت شدن آقای زیپ و لرزیدن تنم و سه روز بی‌خبری محض. اووووف!! اینقد این 88 اتفاقای ریز و درشت داره که بخوام روز به روزش رو بنویسم دارازاش به اندازه‌ی اون پستای آرشیوی می‌شه که برداشتم...
 88 بد بود. واقعن بد بود!! پر از تجربه‌های جدید و تلخ... پر از ثانیه‌های کش‌داری که باید نفست رو حبس می‌کردی و پر از دلزدگی از جایی که توش زاده شدی...
 خوشحالم که 88 داره تموم می‌شه. داره خاطره می‌شه، هر چند از نوعه تلخ و بدمزه‌ش... خاطراتی که هر وقت یادت بیاد باید بغض کنی، حسرت بخوری و دور از چشم بقیه اشکات رو پاک کنی. اما بالاخره داره تموم می‌شه...
 88 سر ناسازگاری داشت اما داره می‌ره و ما می‌مونیم، هر چند خسته و بی‌جون. اما می‌مونیم و من می‌خوام به 89 گوشزد کنم که شمشیرش رو بذاره زمین چون من دارم آغوش باز می‌کنم براش و بگم که با اینکه هنوز چند روز به اومدنش مونده اما حس خیلی خوبی بهش دارم، پس کاری نکنه که این احساسات مثبت من، خراب بشه!!
 89، خواهشن با روی خوش بیا که بدجور منتظر اومدنتم...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:57 AM

لینک مطلب | یادها و خاطره‌ها | نظرات (38)

 

 
 
 

Page 543.

March 8, 2010
 

هرگز فراموش نکنید که، خانه روی دوش زن قرار دارد، نه روی زمین.

آره داداچ، اینجوریاس!!!
هشتم مارس، روز جهانی زن رو به همه‌ی خانه‌ به دوشان جهان تبریک می‌گم D-: می‌خواستم به همین مناسبت آهنگ Women's Heart از جناب Chris de Burg رو به همه‌ی آقایون تقدیم کنم اما تنبلی کرد (!)، آهنگ رو با حجم کم آپلود نکرد. خلاصه که اگه این آهنگ رو دارید که هیچ، اگه ندارید و تنبلم نیستید برید بگردید تو گوگل و دانلودش کنید و از طرف من تقدیمش کنید به خودتون؛ که بسیار مؤثره در رابطه با شناخت خانوما (-;

اضافه شد:
آقامون اینا بهشون بر خورد گفتم تنبله!!! (((-: لینک دانلود [Click]. اینم شعر و ترجمه‌ی شعر [Click]. ولی من هنوز سر حرفم هستم D-:

پاورقی:
الان فهمیدم که یه بنده خدایی دو تا پست آخر و یه سری پست‌های دیگه‌ی من رو کپی-پیست کرده تو وبلاگش [Click]. خواستم بگم هیچ صنمی نداریم با هم و نه اون منه و نه من اونم و کلن خسته نباشید بگم به این زوج خلاق (-:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:05 PM

لینک مطلب | مدرسه‌ی فمینیستی | نظرات (29)

 

 
 
 

Page 542.

March 6, 2010
 

× یه جمله‌ی خارجکی هس که می‌گه: "مردایی که تو طول زندگی، هرگز به خانوما دروغ نمی‌گن، به احساسات اونا احترام نمی‌ذارن!!!" [نخواستم تحت‌الفظی معنی کنم که جو رسمی نشه و گرنه عینن جمله‌هه یادمه (((:]
 
خواستم از همین تریبون یه تشکری بکنم از آقایون ایرانی که در طول روز دقه به ثانیه دارن احساسات و عواطف ما خانوما رو محترم می‌شمرن و خسته نباشید بگم بهشون بابت این‌همه زحمتی که می‌کشن!!!!!!

پاورقی:
بیخود جو ندین به قضیه، دلم از کسی پر نیس D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:01 PM

لینک مطلب | مدرسه‌ی فمینیستی | نظرات (21)

 

 

Recent Posts
Page 546.
Page 545.
Page 544.
Page 543.
Page 542.
Page 541.
Page 540.
Page 539.
Page 538.
Page 537.

Archive
March 2010 (9)
February 2010 (1)

Topical Archive
مدرسه‌ی فمینیستی (2)
یادها و خاطره‌ها (1)
حوصله‌دونی (1)
روزمرگی (5)
زیگزاگولوژی (1)


Links



Counter

Copyright © All right reserved Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir