یاد شهدای سبز گرامی و راهشان پر رهرو باد

 

 
 

Page 636.

September 2, 2010
 

× به گمونم یک‌بار برای همیشه باید مطلبی رو روشن کنم.
مدتیه که چندی از مخاطب‌های نوشته‌هام، به صورت انتقاد بهم می‌گن که سبکم عوض شده. یعنی سادگی و صمیمیت قبل رو نداره و تا حدی تقلیدی شده. در این بین عده‌یی هم بودن که تشویقم کردن و سبک جدید رو بیشتر پسندیدن. خودم هم حدس می‌زنم همگی متوجه تغئیر رویه توی نوشته‌های من شدید و خیلی‌ها ترجیح دادن چیزی نگن. حالا چه خوششون اومده چه بدشون.
واسه همین لازم دونستم اینجا یه‌سری چیزایی بگم که دیگه حرف و حدیثی نباشه.
روزی که شروع به نوشتن کردم، قصدم فقط و فقط نوشتن روزمرگیم بود. اینکه فلان روز با آقای زیپ کجا رفتم و بیصار روز چی خریدم و مامان چی گفت و باقی ماجرا. اما واقعن برام دشوار بود که وقتی می‌خواستم از روزمرگی بگم، عصبانیتم رو پنهون کنم از فردی که بچه به بغل وارد اوتوبوس می‌شه و توقع داره همه داوطلبانه جاشون رو بهش پیشکش کنن. سختم بود نظرم رو در مورد تظاهر به مسایل دینی پنهون کنم، وقتی داشتم روزم رو توی این صفحه‌ی مجازی شرح‌وبسط می‌دادم. برای همین روند وبلاگ‌نویسیم به کل تغئیر کرد. روزمرگی بود در کنار بیان افکار و دغدغه‌های شخصیم به زبونی ساده و قابل فهم و
اغلب در  قالب غرغر.
اینجا بود که مشکلاتم شروع شد. فهمیدم خیلی‌ها جنبه‌ی دونستن خیلی از مسائل رو ندارن. فهمیدم باید خیلی از مسائل رو پنهون کنم چون افرادی هستند که از جزئیاتی که خودم در اختیارشون گذاشتم سوءاستفاده کنن و بزنن تو صورتم. که اگه با صداقت اومدم و گفتم که ازدواج رو دوست ندارم، بهم لیبل بزنن که کسی نیست که بیاد بگیره منو. که اگه نوشتم فلان روز رفتم فلان قدر دادم پای خرید لوازم آرایش، سوءبرداشت بشه که دارم سطح رفاهم رو می‌کنم تو چش‌وچار دیگرون. که اگه گفتم اعتقادی به ائمه ندارم، یعنی باید فحش بخورم و توهین بشنوم. این چیزا در ظاهر ساده‌ست اما دلت رو می‌سوزونه.
من ساده و صمیمی نوشتم و دلم می‌خواست کامنتینگم بدون تائیدی باشه. اما خیلی‌ها جنبه‌ش رو نداشتن. خیلی‌ها فکر کردن چون صمیمی می‌نویسم اگه با اسم شوخی بهم توهین کنن نباید ناراحت شم. خیلی‌ها سادگی نوشتنم رو اینطور برداشت کردن که حق هر نوع دخالت و فضولی‌یی بهشون داده شده. این منو اذیت می‌کنه. اذیت می‌شم وقتی سر بسته به موضوعی اشاره می‌کنم کسی بیاد روی اون موضوع کنجکاوی به خرج بده و سؤال‌پیچم کنه و متوجه نشه اگه لازم می‌دونستم حتمن خودم در موردش می‌نوشتم و وقتی سکوتم رو می‌بینه به خودش اجازه‌ی توهین بده.
-البته خیلی‌ها بودن که سؤالای شخصی پرسیدن و جواب گرفتن. چون می‌شه از لابلای خطوط هم حس‌‌وحال و قصد‌وغرض طرف رو تشخیص داد تاحدودی و حتی از لابلای هزاران هزار قربونت برم هم می‌شه فهمید که طرف داشته با حسادت حرفش رو تایپ می‌کرده یا با لطف-
به خیلی‌چیزا فکر کردم. به حذف وبلاگ. به بستن کامنتینگ. به خصوصی نوشتن. اما آدمه هیچ‌کودومش نبودم. برای همین تصمیم گرفتم با ادبیات جدید، به‌نوعی از دوستان دختر/پسرخاله فاصله بگیرم. از افرادی که نه فقط توی دنیای مجازی، که تو واقعیت هم باید حد و حدود رو براشون تعریف کرد و خودشون قابلیت محترم شمردن خودشون رو ندارن. باید فاصله گرفت از افرادی که لایق اعتمادت نبودن و خواسته یا ناخواسته با حرفا و حرکاتشون عذابت دادن. به عبارتی باید بشم آدم «آسه‌برو، آسه‌بیا».
حالا دارم دوره‌ی جدیدی رو تجربه می‌کنم. من از پس توهین‌ها و سایر نقل‌ونباتایی که از دهن هر فرد به اندازه‌ی شخصیتش بیرون می‌ریخت، بر نیومدم. حالا دارم رو خودم کار می‌کنم. که هر چیزی رو نگم. که هر چیزی روم اثر نذاره. که عصبانی نشم. که با عصبانیت ننویسم. که اجازه بدم هر کس به اندازه‌ی فهم خودش از نوشته‌م برداشت کنه. که یاد بگیرم بعضی جاها باید سکوت کرد. بعضی کامنتا رو نباید جواب داد. با بعضی‌ها نباید بحث کرد. گاهی اوقات باید اظهار نظر نکنی تا احترامت باقی بمونه. باید رسمی و پرتکلف بنویسی تا زیاد پسرخاله نشن باهات. یاد گرفتم که هرکسی رو نباید محرم دونست.
با همه‌ی این اوصاف دیگه دلم نمی‌خواد ساده و روون بنویسم. دیگه دلم نمی‌خواد روزانه‌ها رو با جزئیات ثبت کنم. دیگه دلم نمی‌خواد نظرم رو در مورد اسلام صراحتن بیان کنم و خیلی‌ها احساس کنن بهشون توهین شده و برای دفاع، فحش نثارم کنن.
بیش‌تر از دو سال به ساده‌ترین شکل نوشتم. خیلی‌هاتون منو از همون اول می‌خوندید. اکثرتون منو خوب می‌شناسید و عقایدم رو می‌دونید. پس دیگه لزومی نداره دوباره بازگوشون کنم. لزومی نداره بیام با حرص‌وجوش از کشوری که نصف بیشتر جمعیتش روزه نمی‌گیرن اما هیچ امکاناتی براشون فراهم نیست و تو خیابون باید بمیرن، شکایت کنم. اگه خوب منو بشناسید می‌دونید که این مسئله رو اعصابمه، اما دیگه توان بازگو کردن و شنیدن توهین و جروبحث ندارم. حوصله‌ی گذاشتن پستای توجیهی ندارم دیگه، که بیام بگم فلان‌چیز منظورم نبود و منظورم یه چیز دیگه بود کلن.
ترجیح می‌دم فقط تو یه جمله بگم «تو کیش جوری نبود که اگه روزه نباشی، به غل‌وزنجیر بکشنت». همین. کسی که بخواد بفهمه، به راحتی متوجه می‌شه بچه‌ها. کسی هم که نخواد، به راحتی از کنار جمله‌م می‌گذره و حس نمی‌کنه بهش توهینی شده و مکلفه که به من توهین کنه. من این روش رو بیشتر دوست دارم. این سبک بیشتر بهم آرامش می‌ده...
بعضی‌ها اسم این تغئیر رو می‌ذارند «افت‌ نوشتاری» و گروهی دیگه بهش می‌گن «بلوغ اجتماعی». بستگی به این داره که از کودوم زاویه بهش نگاه می‌کنیم. اگرچه نظر هر دودسته برام محترمه و برای همین در موردش نوشتم.
اگه فکر می‌کنید دارم تقلیدی می‌نویسم، بهم زمان بدید. بذارید توی این سبک جدید هم جا بیفتم و خودم رو پیدا کنم. یه عده هستند که همیشه به من لطف داشتن و منو هر جور که بودم تحمل کردن. یه‌عده بیشتر لطف داشتن و بهم گوشزد کردن سبکم عوض شده و یا تشویقم کردن و عده‌یی هم لابد بدون حرف دیگه نیومدن چون اینجا دیگه خبری از زیگزاگ سابق نیست.
به هر حال از همه ممنونم. این موضوعی بود که باید در موردش چیزی می‌نوشتم و حالا نوشتم. به نوعی اتمام حجت با افرادی که هنوز لابلای خطوط اینجا دنبال همون سادگی هستن و هربار ناامید صفحه‌م رو می‌بندن. گاهی شاید بخوام مثه قبل باشم اما در حال حاضر نه. اقلن حالا که تا حدودی به آرامش نسبی رسیدم و از جنجال کنار کشیدم.
کامنتینگ رو باز می‌ذارم برای اینکه اگه صحبت یا پیشنهادی تو این زمینه دارید بهم بگید چون ترجیح می‌دم این مسئله همین‌جا بسته بشه.

پاورقی:
فکر نمی‌کنم لازم به تذکر باشه که منظورم از «خیلی‌ها»، همه نیستند. مسلمن خیلی از افراد هم هستند که همیشه با کامنت‌ها و لایک‌هاشون بهم دلگرمی دادند و شاید تنها انگیزه‌ی من برای نوشتن همین‌دسته‌اند. اشخاصی که محبت بی‌شاعبه‌شون اجازه نداد وبلاگ رو حذف کنم و یا کامنتینگ رو ببندم. و اون دسته از خواننده‌های خاموشی که هر از گاهی روشن می‌شند و علاوه بر خوشحال کردنم، منو باز داشتند از اینکه مطالب رو به صورت خصوصی بنویسم و بی‌رحمانه چون شناختی ازشون ندارم، رمزی بهشون ندم و محبت‌شون رو از خودم دریغ کنم. از همه‌تون ممنونم و مرسی که هستید.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:30 AM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا | نظرات (60)

 

 
 
 

Page 635.

August 31, 2010
 

× انگار که مسخره‌ایم. دادگاهش موکول شد واسه چن‌روز دیگه با تاریخی نامعلوم. یه‌سری دلایل هم ظاهرن اوردن برای اینکار. چیزی شبیه هم‌پوشانی پرونده‌های آقای زیپ و رفقاش و یا یه همچو چیزی. سر در نیووردم. شخصن شرمنده‌ی تمام کسانی هستم که نگران شدند. روم سیاه، خلاصه.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:38 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (37)

 

 
 
 

Page 634.

August 30, 2010
 

× اوایل تیرماه بود که آقای زیپ به‌ناگهان اقرار کرد که از آذرماه پارسال با وثیقه آزاده و نهم شهریور دادگاهشه.
خیلی متین، طوری که هول برم نداره هم برام توضیح داد که جرایم سه‌گانه‌ای به نافش بستند. «اغتشاش»، «تشویش اذهان عمومی» و «توهین به مقامات».
حقیقتش به محض شنیدن خبر، نظام ثبات شخصیتی‌ام مختل شد. اول نگرانی محض به سراغم اومد. ترس از به غل‌وزنجیر کشیده شدنش. عکس‌العمل بعدی فغان و زاری بود. که لب بگزم و مو افشون کنم و صورت خنج بدم. بعد روند طبیعی فیدبکم از محور منطق خارج شد و عجز و لابه کردم. که نره زندون. که قول بده قاضی براش حکم حبس صادر نکنه. خیالیم نبود که چیزی دست آقای زیپ نیست. اوضاع اینقد تکان‌دهنده بود که دلم به قول‌وقرار ساختگی رضایت می‌داد حتی. مصلحت ایجاب می‌کرد که دلگرمم کنه. قول داد اتفاقی نمی‌افته و نگران نباشم.
مرحله‌ی آخر بعد عاطفی‌ام رو هدف گرفت. اینجوری که داد و هوار راه بندازم که به محض ورودت به سلول، می‌بایست قید من رو بزنی و روی انتظار من حساب باز نکن. که من فدای آزادیخواهی و تفکرات سبزرنگت نمی‌شم. که اگه مشمول عفو نشی، دوستی پنج‌ساله‌مون به پایان می‌رسه.
به گمون خودم می‌خواستم بازدارمش از حبس کشیدن. که مثلن بترسه و جرمش تقلیل پیدا کنه و پیشم بمونه.
آدمیزاد موجودیه که وقتی کاری از دستش برنمی‌یاد و حس بلااستفاده‌گی می‌کنه، به هر ریسمونی چنگ می‌ندازه تا اوضاع رو روبه‌راه کنه. منم ریسمون‌های مختلفی رو چنگ می‌زدم تو این مراحل.
کم‌کم اما رو روال افتادم. که وقتی صحبت به این موضوع کشیده می‌شه لبخند ملیحی بزنم و بگم «انشالله که طوری نمی‌شه» و از استرس بمیرم. که با اطمینان خاطر بگم «اگه رفتی منتظرت می‌مونم تا بیای» و ته دلم بلرزه از فراق. که دستش رو محکم فشار بدم و بگم «هیچ از بابت من نگران نباش» و فقط خودم بدونم که آدم صبور و بااستقامتی نیستم. که توان اینکه عکسش رو ضمیمه‌ی پیج «ما عضو خانواده‌ی بزرگ زندانیان صیاصی هستیم» بکنم رو ندارم.
که یعنی دیگه رمق خبر گرفتن از رفقاش تو وجودم نیست، بچه‌ها. به‌ولله نیست.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:16 AM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (84)

 

 
 
 

Page 633.

August 28, 2010
 

× سفر کردیم کیش، 4 روزه.
به دلایل عدیده کیش انتخاب شد. مهم‌ترینش ساحل و دریا داشتنش بود و اینکه دوست داشتم حس کنم تابستون هنوز تموم نشده. شرجی بودن هوا و گرما کلافه‌م کنه و من بغلتم تو آب و در-و-داف‌های برنزه رو تماشا کنم و انرجی‌پوزتیف معلق تو هوا جذب بدنم بشه و مواد شادی‌زا ترشح کنم. شاید ندونین شما، که دریا برای من غایت مفرح ذات و ممد حیاته.
پیش از سفر سه‌نفری‌مون، زنانه با هم طی کردیم که پول پای هتل و محل اقامت ندیم و در عوض خرج گشت‌وگذار و تفریح‌وتفرج کنیم. قید خرید رو هم زده بودیم و قرار بود شبونه برای گذران وقت، پاساژها رو زیر پا بگذاریم فقط. ضمن اینکه متفق‌القول، عده‌یی آدمیزاد بودیم که نون‌وماست‌وخیار و انواع غذاهای سبک تابستونی رو توی اون هوا، به سفره‌ی هفت‌رنگ غذاهای دریایی ترجیح می‌دادیم.
اینه که یه ویلای ساحلی گرفتیم و برنامه این بود که بعد از صرف صبونه بزنیم به آبه پلاژ بانوان و بعدازظهرا صرف تفریحات دریایی بشه.
روز اول مامان گرما رو تاب نیوورد و برگشتیم. موقع برگشت به ویلا، اتفاق تکان‌دهنده‌یی رخ داد. به محض ورود به محوطه، هف‌هش‌تا گربه‌ی کور و کچل به سمتم سرازیر شدن. به سمت منه ساکه حوله و دمپایی و کرم ضد آفتاب به‌دست و عاری از غذا و مواد خوراکی.
اینجا بود که اولین عهدمون زیر پا گذاشته شد و بنا شد وعده‌های غذایی‌مون رو به مرغ یا ماهی و یا موادی که موردپسند گربه‌های هار و هور و گرسنه‌ی محوطه واقع بشه، تغئیر بدیم تا با وجدان راحت روزا رو بگذرونیم و مسافرای خوبی تلقی بشیم.
همون شب، عهد دوم هم ناغافل شکسته شد. اینجوری که وقتی برگشتیم هتل، کیسه‌های مملو از خریدهای متعدد‌مون کمرشکن شده بود و دائم به هم می‌گفتیم «خوبه به قصد خرید نیومده بودیم» و هربار خنده‌های مستانه سر می‌دادیم واسه‌خاطر همین عبارت تکراری و هیچ‌کودوم به روی خودش نمی‌اورد که داریم جفای به عهد می‌کنیم و مدام موجودی کیف‌پولامون تقلیل پیدا می‌کرد. با این‌وجود انگار کسی از درون بهمون نهیب می‌زد که «تیک‌ایت‌ایزی».
جزیره تمیز و آروم بود و بجز بوی نامطبوع عرق که برخی اوقات به مشام می‌رسید، چیز رو اعصاب قابل‌توجهی نداشت. مردمانش هم که جنوبی‌های بامعرفت و باغیرت بودند. آدم‌هایی که وقتی می‌دیدن داری به زحمت باری رو جابجا می‌کنی به کمکت می‌اومدن و غیرت‌شون فقط موقع عقب رفتن روسری و کوتاه بودن مانتوت عود نمی‌کرد. نکته‌ی خیلی مثبت‌شون هم این بود که اعتقاد نداشتند که اگه روزه نباشی باید به غل‌وزنجیر بکشنت و بمیری کلن.
در کل همه‌چیز خوب بود. و تنها قسمت ناراحت‌کننده‌ی سفر، همون کاسپین‌ بودنه شرکت هواپیمایی‌مون بود. که موقع رفت‌وبرگشت مدام برام یاد و خاطره‌ی دوستان ارمنی‌زبونم زنده می‌شد که مثلن هیچ‌وقت پیغام «هواپیمایی کاسپین براتون اوقات خوشی رو تو فلان‌جا آرزو می‌کند» رو نشنیدن...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:50 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (24)

 

 
 
 

Page 632.

August 24, 2010
 

× از دید من آدما در مواجهه با مسائلی مثل سفر و مسافرت، به دودسته‌ی عمده تقسیم می‌شند:
دسته‌ی اول «یکهو/یلخی مسلک»‌اند. یعنی ناگهان تصمیم می‌گیرند دل به جاده بزنند و شبونه هوای دلی برونند. هیچ نگران مقصد نیستند. از دیدشون مسافرت از لحظه‌ی خروج از خونه آغاز می‌شه و غم‌شون نیست که ممکنه جایی برای اقامت گیر نیارند. این دسته افراد همیشه مجهزند. یعنی در صندوق‌عقب ماشین‌شون رو که بزنی بالا، با بقچه‌یی حاوی زیرانداز، گاز پیکنیکی و صندلی‌تاشو روبه‌رو می‌شی. به عبارتی، تا لحظه‌ی آخر تمامی برنامه‌ی سفر در هاله‌یی از ابهام فرو رفته و هیچ از تصمیم بعدت خبر نداری.
دسته‌ی دوم اما از تیپ بابان. افرادی محافظه‌کار و از پیش تعئین‌شده. این قبیل افراد برای یه سفر دوروزه به نزدیک‌ترین جا، از ماه‌ها قبل برنامه‌ریزی می‌کنند و شرایط رو می‌سنجند. جوری که شب‌سفر، می‌تونی از جزئیات سفر هم سر در بیاری.
مثلن برای بابا، مسافرت یعنی «حرکت از مبدا به مقصد و مسیر برگشت کلن اسمش مسافرت نیست». می‌شه گفت مسافرت برای دسته‌ی دوم از بعد از رسیدن به مقصد تازه شروع می‌شه. تو تعریف بابا از سفر، توقف ناگهانی تو جاده مفهومی نداره. چرا که به نوعی رویدادی پیش‌بینی نشده به حساب می‌یاد که قبلن فکرش رو نکرده.
بابا برای مسافرت نیاز داره به اینکه بدونه از لحظه‌ی خروج از خونه چه احتمالاتی سر راهشه و از حوادث غیرمترقبه استقبال نمی‌کنه اصلن. اینکه چه مقدار پول باید برداره، کجاها قراره بریم، کجاهای جاده می‌بایست بایستیم، کودوم پمپ‌بنزین باید برای پر کردن بنزین بریم و مقصد دقیقن کجاست، همه‌وهمه باید به وضوح مشخص باشه. هرکودوم از این موضوعات اگه تا حدودی گنگ باشه، بابا کلافه می‌شه و بنای غرغر می‌ذاره و سکوتی سنگین فضای ماشین رو در برمی‌گیره تا مقصد. 
حالا اصن نقل خوبی یا بدی این دودسته نیست. فقط خواستم بگم به‌طور خیلی‌از‌‌پیش تعئین‌شده‌یی به مدت مشخصی، عازم سفرم. اگرچه بابا همراهمون نیست اما خب این خصوصیت به‌طور موروثی به ما هم سرایت کرده.
حالا تنها مشکل سفر، شرکت هواپیمایی‌مونه. «کاسپین». به عبارتی سفر با مقصدی نامعلوم. و به طور دقیق‌تر مفهومش اینه که ما بایست در عرض چن‌ساعته باقی‌مانده در هیبت آدمیان «هر چه پیش آید، خوش آید» در بیایم و به تقلید از طرفداران حزب جبرگرایی، مدام مضامینی نظیر «عمر دست خداست» یا «هر چی قسمت باشه، همونه» از خودمون متصاعد کنیم.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:00 AM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (27)

 

 
 



 
 

Description
30n.ir
Home index
About us
daily[at]30n[dot]ir

Subscribe to this blog's feed


ZigZag Discussion with VOA
1- (Download: 3.38 Megabyte)
2- (Download: 4.32 Megabyte)

Photoblog
Photoblog[dot]30n[dot]Ir


Recent Posts
Page 636.
Page 635.
Page 634.
Page 633.
Page 632.
Page 631.
Page 630.
Page 629.
Page 628.
Page 627.

Archive
September 2010 (1)
August 2010 (12)
July 2010 (11)
June 2010 (13)
May 2010 (19)
April 2010 (19)
March 2010 (24)
February 2010 (18)
January 2010 (24)
December 2009 (19)
November 2009 (24)
October 2009 (23)
September 2009 (24)
August 2009 (24)
July 2009 (21)
June 2009 (11)
May 2009 (26)
April 2009 (30)
March 2009 (22)
February 2009 (23)
January 2009 (12)
December 2008 (10)
November 2008 (14)
October 2008 (18)
September 2008 (20)
August 2008 (22)
July 2008 (9)
June 2008 (6)
May 2008 (12)
April 2008 (8)
March 2008 (14)
February 2008 (14)
January 2008 (2)

Topical Archive
مؤسسه توریستی-تفریحی زیپ‌زاگ (1)
لنگ‌درهوا (24)
مموریالز (66)
من و آق‌سی‌سی (10)
مدرسه‌ی فمینیستی (12)
کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب (13)
پرسش و پاسخ (13)
بریم تو فاز ماچ‌وموچ (13)
جمعه‌ها با آقای زیپ (9)
حوصله‌دونی (56)
دایرة‌المعارف دخترونه/ پسرونه (5)
روزی از روزها (232)
زیگزاگولوژی (26)
غیر جمعه‌ها با آقای زیپ (17)
غرغریسم (76)


Links



Counter

Copyright © All right reserved Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir