یاد شهدای سبز گرامی و راهشان پر رهرو باد

 


February 2008
 


 
 

Description
30n.ir
Home index
About us
daily[at]30n[dot]ir

Subscribe to this blog's feed


ZigZag Discussion with VOA
1- (Download: 3.38 Megabyte)
2- (Download: 4.32 Megabyte)

Photoblog
Photoblog[dot]30n[dot]Ir


Recent Posts
Page 15.
Page 14.
Page 12+1.
Page 12.
Page 11.
Page 10.
Page 9.
Page 8.
Page 7.
Page 6.

Archive
July 2010 (8)
June 2010 (13)
May 2010 (19)
April 2010 (19)
March 2010 (24)
February 2010 (18)
January 2010 (24)
December 2009 (19)
November 2009 (24)
October 2009 (23)
September 2009 (24)
August 2009 (24)
July 2009 (21)
June 2009 (11)
May 2009 (26)
April 2009 (30)
March 2009 (22)
February 2009 (23)
January 2009 (12)
December 2008 (10)
November 2008 (14)
October 2008 (18)
September 2008 (20)
August 2008 (22)
July 2008 (9)
June 2008 (6)
May 2008 (12)
April 2008 (8)
March 2008 (14)
February 2008 (14)
January 2008 (2)

Topical Archive
مؤسسه توریستی-تفریحی زیپ‌زاگ (1)
لنگ‌درهوا (23)
مموریالز (65)
من و آق‌سی‌سی (9)
مدرسه‌ی فمینیستی (12)
کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب (12)
پرسش و پاسخ (13)
بریم تو فاز ماچ‌وموچ (13)
جمعه‌ها با آقای زیپ (9)
حوصله‌دونی (55)
دایرة‌المعارف دخترونه/ پسرونه (4)
روزی از روزها (223)
زیگزاگولوژی (26)
غیر جمعه‌ها با آقای زیپ (17)
غرغریسم (75)


Links



Counter

 
 

Page 15.

February 28, 2008
 

× من الان کُلی بد بخت بیچاره تَشیف دارم! چونکه الان دلم لک زده واسه آپدیت کردنه اینجا اما از اونجا که این لَف تافه ما فونته فارسی نداره من الان با بیچارگی دارم این کارو انجام میدمو هی از اونجا زرتی میام اینجا وُ هی این متنارو کُپی پِیست میکنم تو اینجا ! تواناییم بالاس دیگه ٬ شه کار میشه کرد؟

 × من الان تو یه ده کوره ای واقع شدم که نگو ! تو یه دره ٬ بینه دو تا کوه ! آی اینجا سرده الان ٬ آی سرده الان اینجا ! تازه یه کیسه آبه گرمم الان تو بغله اینجانب جا خوش کرده ولی بازم همچون بیده مجنون در حاله لرزیدن هستیم !

 × پی سیم رو دادم دُرس کنه اون آقاهه ! مدیره مدرسه موشا رو دیدی ٬ این آقاهَرو دیدی ! یَنی عینه همَنا ! وختی میومد پی سی رو دُرس کنه منو کُپل خیلی خودمونو کنترل میکردیم که نخندیم بهش ! اما یه بار گوشیش زنگ خورد ٬ فک کن چه آهنگی روش بود ؟! فک کن الان ! آهنگه پلنگه صورتی ! اونموقه بود که دیگه منو کُپل از خود بی خود شدیمُ هرهر زدیم زیره خنده ٬ آی باباهه چِش غره میرف به ما ! آی نگاهه غضبناک میکرد به ما ! اما خُب خودتونو بذارین جای ما ! خب کِرکِره خنده س دیگه !

 × ساعته کارورزیدنم ُ باید عوَس کنم ! یعنی باید سه شمبه ُ چارشمبه از ساعته ۸ صُب  تا ساعته ۳ بد از ظُر برم اونجا ! مثلن هیچ کدوم از کلاسامو صُب برنداشتم که بگیرم بخوابماااا ! تازه این خانومه که به من کار یاد میده اینقده اسلومونشنه ! آرومو آهسته ٬ یه دسته از این برگه کوچیکا بِت میده ٬ مثلن حدوده ۱۰۰ تا ! بعد میگه برو اینارو از تو ۱۰۰۰۰ تا برگه پیدا کن ! کاره من یه چیزی تو مایه های پیدا کردنه سوزن تو انباره کاهه ! بعد جالبش اینجاس که خودشم میشینه با همکارا هِر ُ هر میخنده ! من نمیدونم اگه من نبودم چیکار میخواستن بکنن اونجا؟؟ خُف من گناه دارم ٬ من نحیفم خسته میشم خُب !

 × دلمان بسی برا آقای زیپ دلتنگی میکند !

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:29 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 14.

February 26, 2008
 

× این دوست ِ عجیج ، ما را به آرزو بازی دعوت فرموده اند که خودمان را لو بدهیم در برابره چه افرادی ضعیف النفس میباشیم و نمیتوانیم خودمان رو کنترل کنیم که یهو نپریم و بغلشان کنیم !

1- اگه مامان بزرگه رو تو خیابون یا هر جایی ببینمش دوباره ، اونقد محکم بغلش میکنم که تمامه دلتنگیای این دوساله رو خالی کنم !

2- مامانه ، باباهه و کُپل ُ آقای زیپ ُ و خلاصه همه ی عالم ُ آدمو ، وختایی که در پوسته خودم نمیگنجم ُ از یه چیزی بسی خُرسندم !

3- جودی آبوت ، که کُلن من از اوانه بچگی تا به حال عاجِقه این شخصیت می بودم !

4- نمی گم ، اصرار نکن !

5- بچگیای خودمو که اینقده موش نخوره منو بودم من !

× من هم خانوم ِ جیغ ، سرکه نمکی ، صورتی و میم جونم را به این بازی دعبَت میکنم ! البته خیلی راحت میتوانند این جانب را در کماله آرامش ضایع کنند ُ به روی مبارک هم نیاورند !

× بعضی ها انگاری کَبشی بزرگتر از کَبشه ما پیدا نکرده اند و خیاله اینکه پایشان را از کَبشه ما بکِشند بیرون را هم ندارند انگار !

× امروز اولین روز بود که من 4 ساعت مشغول شدم به کار ورزیدن ، ولی خدایی کلی خسته شدم ، مخصوصن اینکه آقای زیپم اصن به روی مبارک نیاوُردن که من 4 ساعت پیششون نبودم ُ بسی سرشان گرم بود !

× دندانه عقلمان جوانه زده و این لثه ی بی صاحاب بسی درد می کند !

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:59 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 12+1.

February 25, 2008
 

× دیدی بعضی آدما هیچ جوری به دلت نمیشینن؟ این خانومه مُسترس هم از این دسته آدماس ، از اونا که هر کاری کنه من بدم میاد ُ بد برداشت میکنم ! حالا نه اینکه فک کنی اون فرشته س و من دیو هاااا ! نه ، کارهای بد هم زیاد دیدم ازش ! کُلن از اوله ترم من با این آدم مُجل داشتم ! اما دیگه آخرای ترمه پیش بود که دیگه خیلی نامردی کرد و بدین سان بود که ما با ایشان قَطه رابطه فرمودیم و الان بسی شادمانیم ، البته اگه قیافه ی نحسه ایشان را نیز هر روز مجبور نبودیم مشاهده کنیم بیشتر شادمان بودیم !

× امروز خانومه متأهل و خانومه سرخوش تشریف اوُردن دانشگا ! البته خانومه سرخوش رو امروز فهمیدیم که روزای کلاساشون فقط دوشمبه و چارشمبه س ! اما واسه اومدنه خانومه متأهل به دانشگا دیگه باید گاوی گوسفندی چیزی میکشتیم !

× استاده درسه مرجع شناسیه لاتین بسی خنده بازار است ! جوونه بعد صداش اینهو امین حیایی ! و تا دلتون بخواد شاد و سرخوش ، از این فُرما که حوصله نداریو هی سر به سرت میذاره ! مام که اعصاب مَصاب نداریم ، از هم اکنون دعا میکنیم که خدا تا آخره ترم را به خیر بیاورد ! اما این آقا کوچولو ( آخه از لحاظ جثه هم بسی کوچیک تشریف دارند ! ) تا دلتون بخواد سخت گیره ، از این استادا که نمره نمیدن ! امروزم سره کلاس شروع کرد مباحثه ریاضی کل ِ دوره ی دبیرستانو یادآوری کردن ! از قضیه ی تالس بگیــــــــــــر تا تابع ! و ما را در این خُماری نگه داشت که این مسائل چه ارتباطی میتواند با مبحثه مرجع شناسیه لاتین داشته باشد؟ آهااا کتابمون هم بسیار نازک و در حَده 711 صفحه س با قیمته ده هزار تومن که باید تهیه شود و به همین جهت منو خانومه حافظه و خانومه متأهل تصمیم گرفتیم که سه نفری پول تو جیبی هامونو بذاریم رو هم و این کتابه قطور رو تهیه فرمائیم ! فکره پوله ما رو نمیکنن که ! اومدیمو یکی پول نداش ، چیکار باید میکرد؟

× بعد از ظُر داشتیم میومدیم خونه ، تو همون محوطه ی دانشگا با دو عدد توله سگه خوجگل مواجه شدیم ! فک کن ، تو خوده دانشگا ! وسطه این هوا دانشجو ، دو تا توله سگه کپله ولگرد هم راه بیفته تو محوطه ! نه که ما تو مرکزه شهریم و هیچم دانشگامون تو ده کوره نیستُ اصلنم پشته دانشگامون کوه و دشت و بیابون نیس ، واسه همین ! بعد منو خانومه حافظه چون به حیوانات کُلن علاقه ی خاصی داریم رفتیم سمتشون ! و کلی هم شجاعانه این حرکت رو انجام دادیم که اگه مامانشونم یهو جلومون سبز شد بدونه که ما قصده بدی نداشتیم ، بعد خانومه متأهل از دور یهو هیجان زده شدن و فرمودن : آخی ، پیشی؟ پیش پیش ! بیا اینجا ! و واقن به ما کمک کردن چون دو تا توله خوجگلا در رفتن چون به گمانم فک کردن اونجا تیمارستانه و یا شاید ما از نظره هوشه ذهنی مشکل داریم که توله سگ رو با بچه گربه اشتباه گرفتیم !

× کپُل و آقای لُپ گنده دعواشون شده و ما هم بسی اظهار فضل فرمودیم و کلی منطق به خرج دادیم که چنین و چنان ! هم اکنون صلح اعلام شده و در آشتی به سر می برند ! و من از این بابت بسی شادمانم که آقای زیپ الان اینجا نیس که با نیشخند بفرمایند : " کَل اگر طبیب بودی ... "

× صُب به آقای زیپ میگم یادت نره بهم اس ام اس بدیااااا میگه : چشم عزیزم ! قبل و بعده کلاسم حتمن بهت اس ام اس میدم ! ساعته 5 تا 9 کلاس داره ! الانم ساعت 8:50 س ، ایشونم همیـــــــــنجور داره اس ام اس میده ! ولی ظاهرن اس ام اساشون به دست ِ من نمی رسه ! چی بگم دیگه من؟؟

× باباهه امشب رو یه دنده ی دیگس ! بهش گفتم کامپیوترمو میخوام دُرُس کنم ! گف : باشه بابا ، درس کن خب ! گفتم : پول ندارم خُ ! گف : تو چرا غصه ی پولشو میخوری بابا؟ بده تا قبله عید دُرُسش کن ، پولش با من ! بابایی عاجقتم

× حاله اینکه از اون شکلک ها بذارم ندارم خب ! با عرضه پوزش !

× راستی چرا کسی از من مُجَکر نشد؟؟ همه از زیپ تشکر کردن چرا؟ نقاشیا کاره منه ! همینه دیگه ، به هنره آدم توجه نمیشه که این همه جوون مُحتاد شدن دیگه ! منم رفتم محتاد شم ، خدافظ .

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:54 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 12.

February 23, 2008
 

 

× انگاری به این آقای ِ زیپ ِ ما بسی گران تمام شده بود که ما بهش گفتیم بی ذوق ! ذوقش رو دیدید؟؟ کلی امروز غافلگیرم کرد ! مرسی عزیز دلم.

× چارشمبه شب مهمون اومد خونمون ، منم اون روز اصن از صب بی حوصله بودم ! سر درده بدیَم گرفته بودم خلاصه بعد از ظُر رفتمو همینطور گشت میزدم تو خونه واسه خودم یهو رفتم تو آشپزخونه واسه خالی نبودنه عریضه و صد البته واسه عرض ِ اندام به مامان گفتم : کمک نمیخوای مامان؟ آخه مامانه هیچ وخ از ما کمک نمیگیره همیشه هم وختی میگیم " کمک نمیخوای؟ " میگه : نه مامان ! واسه همین این حرفو زدم ! بعد یهو مامان نه گذاشت ُ نه برداشت یهو گفت : چرا اتفاقن ! بیا این میوه ها رو بشور ، این کرفس ها رو خورد کن ، اون استکانارو بشور ، این کَلَما رو هم واسه سالاد خورد کن ، بعد میوه ها رَم بچین تو ظرف ! فک کن ! حالا من خسته ! دیگه چی میتونستم بگم؟ خلاصه دَس به کار شدیم ! آخه تفَلُدش هم بود ! دیگه آخرش از کَت ُ کول افتاده بودم ! اومدم تو اتاق ُ لباسامو عوض کردم ! بعد از اینکه مهمونا رفتن هم مامانه انگار کمک کردن بهش مزه داده بود اومد تو اتاق ُ گف : زیگزاگ؟ ظرفا رو میشوری؟؟ منم که مهربوووون ! یه لبخنده ملیح زدم ُ از رو تختی که عینه جنازه افتاده بودم روش بُلَن شدم  شروع کردم به ظرف شستن ! آقا مگه تموم میشد؟ من نمیدونم دو نفر مهمون مگه چَن تا ظرف میتونن کثیف کنن؟؟

× رفتم کارورزیم رو گرفتم ! افتادم کتابخونه ی حسینیه ارشاد ! کسی اونجا کتابی ، مقاله ای ، فیلمی ، چیزی احتیاج نداره؟ چه کتابخونه ایه هااا ! رفتم اونجا  نگهبانه بهم یه کیلید داده میگه بگیر ! منم که احمق ! میگم : اینو چیکارش کنم ؟ میگه وسایلت رو بذار تو کمد ! بعد میگه : با کی کار دارید؟ میگم : با خانومه هویدایی ! سه ساعت زنگ زده بهش فامیلیه منو گفته که ببینه راس گفتم یا اومدم دزدی ! بعد میگه : بفرمائید طبقه ی پائین اونجا بپرس بهت میگن ! خیلی واقن منو راهنمایی کرد ! چون تنها راه همون پله ها بودن که میرفتن طبقه پائین ! رفتم پائین دیدم واااای چه محیطیه ! دهنم اینجوری بود ! خلاصه با دو سه بار پرسیدن ، محل ِ اقامته خانومه هویدایی رو پیدا کردم ! بعدشم قرار شد من هر هفته روزای سه شمبه و چارشمبه از ساعته 9 صب تا 1 ظُر اونجا کار بورزم !

× امروز هم اولین روزه دانشگا بود ! البته واسه منو خانومه حافظه ! و گرنه کلاسا از هفته ی پیش تشکیل شده بود ! هنوز نرفته سر ِ کلاس استاده موضوعه کنفرانس رو بهمون گف ! به من " ادبیات انگلستان " افتاده ! البته خُب آقای ِ زیپ هم باید بسی ما را یاری نماید ! هنوز نمره هامونم ندادن ! با خانومه حافظه امروز رفتیم پیشه آقای خیره سر ، بهش میگیم ما اومدیم کارناممونو بگیریم ! یه لبخنده مضحک تحویلمون میده میگه : برید بعده عید بیاید ! البته ما هم زیاد تعجب نفرمودیم چون پیش تر از اینها اکتیو بودنه کادره دانشکده بهمون ثابت شده بود ! خلاصه که اینطوری.

 

 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:56 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 11.

February 17, 2008
 

ه به به ! من الان چه حسه اکتیواسیون ِ خونم رفته بالا ! چه چُست ُ چابک شدم الان

دیشب از فرط ذوق و شوق برای رفتن به یونی و به دلیله سر از پا نشناختن تا صُب خوابم نبرد و اصلنم تخت نخوابیدم ، اصلنم ساعت 7 اَلارمه گوشی خودشو تیکه تیکه نکرد صُب ! خلاصه که به هر بدبختی و مَشقتی بود از خوابه ناز دل کندمو راهیه دیار ِ علم و دانش شدم ! کلاسا که به حمدلله تشکیل نشد فقط رفتیم واسه کارورزی ، که جایی که نزدیکه رو زودتر برداریم و فُرم پر کنیم که یه وخ مجبور نشیم پاشیم بریم چلغوز آباد ! یه یه ساعتی هم معطل شدیم که خانومه مسئول تشریف بیارن ! همینجور با خانومه حافظه مشغوله گفتگو بودیم که یهو دیدیم از دور نوری بسی خیره کننده داره چشمامون رو اذیت میکنه ! یکَم که رفتیم جلو دیدیم نمره های درخشانمونه خُب ! یکی از نمره هام شده بود 13.5 یکی دیگشم شده بود 15.5 ! خُب به من چه؟ استادا بد نمره میدن ! جالبه توجه بود که خانومه مسترس یکی از دروس رو با نمره ی 20 پاس کرده بود و ما اصلن ایییییش کنان از بغلش رد نشدیم ! خلاصه پس از گذشته بسی زمان خانومه مسئول تشریف فرما شدن اما خب به دلیله اکتیو بودنه کادر ِ دانشکده فرمها آماده نبود و چون مسئوله فرمها حسش نمیومد که بره سه ساعت تو صف وایسه واسه فتو کپی ، این کار موکول شد به فردا ساعت 12. فک کن ! این همه راه کوبیدیم رفتیم که اونجا تو یه کاغذی که مطمئنن بعد از خروج ما از اتاق میفتاد داخله سطله آشغال اسمو فامیلمونو بنویسیم ُ مثه دخترای گل و بلبل برگردیم خونه هامون ! آخه نه که دانشکده اسامیه ما رو نداره ! واسه همین ما رفتیم که اسمامونو بدیم که بدونن ما دانشجوی اونجاییم ! یه وخ یادشون نرفته باشه در طوله تعطیلاته کوفتیه بین دو ترم

دیشب کلی حوصله م سر رفته بود ، داشتم وبگردی میکردم که یهو یاده بلاگه خانومه صورتی افتادم ! رفتم اونجا وُ شروع کردن به خوندنه حرفاش ! اینقده دلم گِرِف ! اینقده دپرسیونه خونم زد بالا یهو ! اینقده دلم تنگ شد واسه اونوختا ! واسه دورانه دبیرستان ! واسه خیال پردازیامون ! تیکه کلامامون ! خوده صورتی ... خانومه استیچ ! تقلبامون ! بَهدش اس ام اس دادم صورتی گفتم : بلاگتو خوندم دلم باست تنگ شد یه لحظه ! یه وخ فک نکنی تو رو یادم رفته ها ! آخه پس از اتمامه دبیرستان و آغازه دوره ی دانشگاه دیگه خیلی از هم دور شدیم ! یعنی دیگه خب مثه اون اولا نبودیم ! بعد از چه دیقه گوشیمو گرف ! دیدم صداش گرفته ، عینه همیشه آماده بود واسه غرغر کردنو ناله ! گفتم : چی شده؟ گف : سرم درد میکنه ! گفتم : چیه باز؟ تومور ت عود کرد؟ آخه این صورتی جان انواعُ اقسامه امراض را دارا میباشند و اگرم نداشته باشه خودش میگه داره ! علاقه ی مفرطی داره به مرض های جورواجور و همیشه هم میگه که در جوانی دار فانی را خواهد خواند و به دورانه کهولته سن نمیرسد ! کُلن چرندیات زیاد میگه این صورتیه من ! بهش گفتم که تلفنه خونه که آزاد شد بهش زنگ میزنم خودم ! که یهو عینه ابله ها گف : شماره ی اینجا رو داری؟ و با این سوأل بود که من متوجه شدم مثه اینکه اوضاع خیلی خرابه ! گفتم : اگه نداشته باشمم فک کنم افتاده رو گوشیم ! و جفتمون هرهر زدیم زیره خنده ! کُلن به چیزای الکی ما زیاد میخندیم ! مثلن همینجور الکی حوصلمون سر میره میخندیم ! نه که شاااادیم ! بعد از کلی حرف زدن عهد بستیم که دوباره همه چیز مثه قبل بشه و رشته ی ارتباطمون رو از نو ببافیم و با هم باشیم مثه اون وختا باشد که بر سر ِ عهدمان بمانیم !

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:34 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 10.

February 16, 2008
 

 

تو بگو یه ذره ، نه اصن بگو یه اپسیلون ذوق تو این آقای زیپ پیدا میشه؟؟ هر چی من ذوق دارم اینجا دُرُس بشه اون اصن انگار نه انگار ! همش میگه کار دارم ! آخه من دیگه تو زندگی به چی دلم خوش باشه؟ هی میگم کامنتینگه اینجا رو دُرس کن ! هی میگه چشم و همچنان این کامنتینگ نداشتن برجای خودش پا برجا میمونه ! اصن انگار نه انگار من یه چیزی خواستمو اونم گفته چشم ! من الان دلم کامنتینگ میخواد خب ! دردمو به کی بگم من آخه؟ اصن من این چند روزه به یه بیماری یی دچار شدم که خب بعضی اوقات گریبانه آدما رو میگیره اونم بیماریه غرغر کردنه مزمنه ! البته خاطر نشان میکنم که بعضی اوقاتااا نه همیشه ! بعد حالا فک کن اصن حوصله ی هیچ کاریو نداری حتی حسه حرف زدنِتَم نمیاد ، خانومه حافظه زنگ زده گیرکه فردا پاشو بیا بریم دانشگا ! من نمیفهمم تو این دانشگاهه خراب شده چی خیرات میکنن که بعضیا در پوسته خودشون نمیگنجن واسه رفتن به اونجا؟ فک کنم مداد و پاک کن وُ کفش و کیفه جدیدم خریده واسه یونی ! البته این همه راه کوبیدنو رفتن یه چیزه دیگه م داره و اونم آگاهی از نمراته درخشانه ! باید بلخره پاشم برم ببینم چه دسته گلی به آب دادم ! ولی خُب کُلن من با آدمای اکتیو حال نمیکنم اصلن ! البته این اکتیو بودن فقط منحصر میشه به دانشگاه نه چیزه دیگه ، در عوض تا دلت بخواد با خانومه متأهل آی حال میکنم ! پایه ثابته نیومدنه دانشگاهه ! اینقده دوسش دارم ! مثلن یه روز اصلن حال و حوصله نداری صُب پاشی ، بدونه هیچ دلیله خاصی ! سریع یه اس ام اس میدی به این خانوم خانوما و میگی پایه ای امروزُ نریم؟ بعد دیگه نمیخواد منتظره جواب بشینی ، بگیر تخت بخواب ! اه اه ، الان کلی حالم گرفتس واسه فردا که باید ساعت 7 پاشم بکوبم برم یونی ! اونم واسه هیچی ! من میدونم دیگه ، فردا دست از پا درازتر برمیگردیم خونه که چی؟ کلاسا تشکیل نشده ! من اعصاب ندارم ، اینجا چرا کامنتینگ نداره خب؟ اصن من قهرم الان

 

 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:56 PM

لینک مطلب | غرغریسم

 

 
 
 

Page 9.

February 15, 2008
 

 دوشنبه ساعت 12:30 پرواز بود ! اگه از حال تهوعه توی هواپیما بگذریم خوب بود رو هم رفته ! ساعته 5 شروع کردیم به گشتن و خرید کردن ! من و خانومه کُپل و دختر عمه هه با هم بودیم ، مامانه و عمه هه و پسر عمه هه هم باهم ! آخه میدونی چی بود؟ این عمه هه از اوناس که اگه به یه مغازه گیر بده دیگه ول کن نیس ، مثلن گروهه ما کله پاساژ رو میگشتو کلی هم خرید میکرد ، بعد میدیدم عمه هه هنوز تو همون مغازه ی اول مونده ! واسه همین تصمیم گرفتیم سوا بشیم ! اینجوری هم من راحت تر میتونستم واسه آقای زیپ سوغاتی بیارم هم کپل میتونس واسه آقای لُپ گنده خرید کنه ! البته بماند که این عمه هه یه کم فضول تشریف داشتو آخره شب همه خریدا رو میریخت کفه زمین که ببینه کی چی خریده و ما باید اونا رو هفت تا سوراخ قایم میکردیم ! البته چون این سفر کاملن زنونه بود - اگه اون پسر عمه فسقله رو نادیده بگیریم - مشکلی نداشتیم ! اول از همه رفتیم هایپر مارکت ، که خیلی مزخرف بود ، بعد از اونجا رفتیم پانیذ اما اونجا هم چیزه خوبی پیدا نکردیم ! بعد از شام هم به دلیله هجومه خستگی راهیه هتل شدیم و خوابیدیم ! فرداشم همش به خرید گذشت ! البته استخره دلفینا هم رفتیم ! کلی بامزه بودن ! خلاصه که سفره خوبی بود و باعث شد خستگیه امتحانا از تنم در بیادو جاشو بده به خستگیه راه ! خصوصن که هواش محشر بود عینه هوای عیده تهران ! البته بماند که من به علته سرما خوردگی اونجا هم بید بید میلرزیدم اما خب روی هم رفته همه چی خوب بود و ملالی نبود جز دوریه آقای زیپ که اونم با دو دیقه حرف زدنو و چار پنج تا اس ام اس رفعه کسالت میشد به حمدلله

 ولنتاین چی کادو گرفتین؟؟ من یه گربه پشمالوی خوجگل گرفتم ، با یه بسته شوکولات و یه کیسه پاستیل ! خلاصه که ولنتاینه همتون هپی باشه مخصوصن ماله شما ، آقای زیپ

 هستی جونم ، من تو تبریکاته تفَلدت جا موندم ، تبریکاته منم پذیرا باش ! باشه؟؟

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:33 PM

لینک مطلب | روزی از روزها

 

 
 
 

Page 8.

February 9, 2008
 

دیدی بعضی روزا اصن رو یه دنده ی دیگه یی؟ با هیچیو هیچ کس حال نمیکنی؟ الان من دقیقن اونجوریَم ! هیچ حوصله کاریو ندارم ! منتظرم یکی بیاد جلو پاچه بگیرم فقط . بلا نسبته سگ ! خیلیَم دلم میخواد اون یه نفر ، آقای زیپ باشه ولی خب ایشون الان سرشون شلوغه ! وخ ندارن واسه غُر غُرای من ! شبم که خسته و کوفته میاد خونه کجا حوصله داره واسه سر به سر گذاشتنه من؟ هر چی گیر میدم بهش فقط لبخنده ملیح میزنه و هیچی نمیگه ! که یعنی بسه دیگه ! وقتیَم میاد خونه گشنشه ، بعدم یه اس ام اس که عزیزم بریم بخوابیم ! منم خب از صب منتظرم واسه این لحظه ، شروع میکنم اس ام اس دادنو غُرغُر کردنو بعدشم پشیمون شدنو قربون صدقه رفتنش ! ولی خب زیاد فرقیَم نمیکنه ! چون جنابه زیپ جواب نمیدنو من ملتفت میشم که ایشون در خوابه ناز به سر میبرن ! حالا تو اینور خودتو بُکش ! جیغ بکش ! هی فِرت ُ فرت میس کال بنداز ! بیدار میشه مگه؟ خلاصه که باید سرتو بذاری رو بالشو به زورم شده بخوابی دیگه ! آخی ، بیچاره من . اینقد دلم میسوزه واسه خودم اینجور وختا ! حالا فک کن تو این گیرو دارگلو دردم بگیری ! به فین فینَم بیفتی و مهم تر از همه ، کسیو پیدا نکنی که گیر بدی بهش ! دیگه نور ِ الا نور شده ! فکره دو روزه دیگرم میکنم دلم میگیره باز ! میخوام برم مسافرت ! کلی دورم ازش ! وااای الان از اون وختاس که دیگه داره به اینجام میرسه

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:04 PM

لینک مطلب | غرغریسم

 

 
 
 

Page 7.

February 7, 2008
 

سه شنبه بعد از ظهر بلند شدم با مامانه رفتیم آرایشگاه ! آخه مامان فهمیده بود که اوضاع خیلی حاده من در شُرُفه افسردگی گرفتنم ! اول ابرومو برداشتم ، کلی باحال شدم ! ببین چه جوری بود که خوده اونی که ابرومو برداشته بود کلی حال کرده بود با خودش ! هی من تو آرایشگاه تو نوبت بودم واسه کوتاهیه مو ، هی اون آرایشگره میگفت " ببینمت " بعد من نگاش میکردم هی تو دلش ذوق میکرد ، معلوم بود کلی حال کرده بود با قیافم ! بعد نوبته کوتاهیه مو بود ! رفتم یارو میگه خانوم چه مُدلی میخوای؟ میگم مُدله لِیِر ، کوتاهیه جلوش هم از زیر دماغم شروع بشه ! گف چشم ! بعد نمیدونم ایشون دماغه منو کجا تشخیص دادن یهو دیدم کوتاهیه جلو موهام شده اندازه چتری ! رفته بالای ابروهام ! آی من حرص میخوردم ! بعد اومدم پیشه مامانه میگم مامان این چیه؟؟ میگه حالا که کوتاه شده دیگه غصه نخور ! اینجوریم حالا خوبه ! مثلن خواست دلداری بده منو ! خلاصه که کلی سر موهام حالم گرفته شد ! موهامو براشینگ کردم اومدم خونه ! چارشمبه هم صب بدو بدو رفتم دانشگاه واسه انتخاب واحد ! 16 تا واحد برداشتمو بدو بدو اومدم خونه ! آخه با آقای زیپ قرار داشتم ! سالگرده دوستیمون بود ! سریع پله های خونه رو دو تا یکی کردمو اومدم تو ، باباهه طبق معمول داش تلفن حرف میزد ! تا منو دیده گوشیو قط کرده اومده میگه : چی شده؟ میگم : چی چی شده؟ میگه : آخه با عجله اومدی تو خونه ! میگم : میخوام با دوستم برم بیرون ! گف : کجا؟ گفتم : بیرون ! بعد باباهه اصلن نفهمید من کجا و با کی میخوام برم بیرون ! خلاصه ساعت 12:15 از خونه پریدم بیرون ! رأسه ساعت  زیره پل بودم ! انقد حال کرده بودم با خودم ، بعد از 10 دیقه بید بید لرزیدن ، آقای زیپ از دور تشریف فرما شدن ! حالا من با کلی ذوق موهامو نشون دادم میگم : خوب شده؟ ایشونم نامردی نکردن و گفتن : نه ! دفه ی پیش بهتر بود ! منم اصلن بهم بَر نخورد ! اصلنم تا یه رُب اون روشو نکرد اونور منم رومو نکردم اینور ، اصلنم با هم قهر نبودیم تا یه رُب ! خلاصه تا به مقصد رسیدیم جفتمون گشنه بودیم ، رفتیم رستورانه هیوا دیدیم شلوغه ! اومدم رستورانه اینوره خیابون دیدیم اونم شلوغه ، دوباره برگشتیم رفتیم هیوا ! بعد گارسونای اونجا اصلن نفهمیدن که ما ضایع شدیم الان ! بعده ناهار هم رفتیم کافی شاپی که یک ساله پیش با هم اومدیم ! " کافی شاپه دالون " ! اینقد خوب بود ، اینقد خاطراته یه ساله پیش زنده شد ! اما دیگه کافی شاپ نبود ، رستوران بود فقط ! بعد رفتیم مرکز خرید پردیسو منم که طبق معموله موقه هایی که میرم خرید از یه چیزی خوشم اومد ، بعد آقای زیپ کلی ولخرجی کردو کیفی که مدتها بود دنبالش بودمو خرید واسم ! اینقد خوشگله ، یه کیفه کوله ی گنده ! بعدشم من به طرزه غریب الوقوعی هوسه سینما رفتن زد به سرم ! آقای زیپم که مهربوووون ! " نه " نگفت ! بعد دو تایی کوبیدیم رفتیم میدونه ولیعصر ، سینما قدس ! آخه سینما آستارا جشنواره بود ! فیلمه " عاشق " ، فیلمش چِرت بود اما مهم این بود که با همیم ! اینقد خوش گذشت بهم ! یکی از بهترین روزای عمرم بود ! بهش نَگین اما دلم باسش خیلی تنگ شده بود

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:39 PM

لینک مطلب | روزی از روزها

 

 
 
 

Page 6.

February 4, 2008
 

خب.! الان من در فراغت باله کامل به سر میبرم ! چونکه امتحانام پس از گذشت شونصد سال به پایان رسید و من از خوجحالی در پوست خودم نمیگنجم ! قبل از هر چیز جا داره از جناب زیپ صمیمانه تشکر کنم که علاوه بر اینکه با پیشنهاد های سازندشون منو تا سر حد مرگ عصبانی میکردن اما خب اخلاق سگیه دورانه امتحاناته منو هم تحمل میکردن ! لازم به ذکره که این اخلاقه سگی فقط متعلق به دورانه امتحانات است و بس ! و در زمانه دیگری کاربرد ندارد ! تو امتحانا وقتی خسته میشدم و ذهنم از هجوم این همه اطلاعاته تازه که در طوله ترم هیچگونه آشناییه قبلی باهاشون نداشتم ، در حاله پُکیدن بود تلفنو برمیداشتمو تُن تُن شماره ی آقای زیپ رو میگرفتمو هنوز " الو " نگفته آهُ و ناله هامو خراب میکردم رو سرش که آخه این چه وضیه؟ همه از من بیشتر تعطیل شدن اما امتحاناشون زودتر از من تموم شد ! من دیگه خسته شدم ، حالم دیگه داره از درس بهم میخوره وُ وَ وَ وَ ... ایشونم در کماله آرامش انگار نه انگار که من اینور درحاله انفجارم میفرمودن تموم میشه بلخره ! صبر کن عزیزم ، تموم میشه ! و من هی اینور حرص میخوردم ! حالا این هیچی ، فک کن کلی عصبانیو خسته میگی : زیپ؟ اینقد خستَم اصَن دیگه حوصله ندارم درس بخونم بازم در کماله آرامش میگفت : عِب نداره عزیزم ، نخون دیگه ! بعد من خوجحااااال ، میگفتم : یعنی واقعن نخونم ؟ آخه دلم شور میزنه ! و ایشون باز در کماله آرامش میگف : خب پس بخون ! فک کن ! اون لحظه آدم چقد حرص میخوره ! بعد منم که اعصاب ندارم اصلن داد میزدم : راهه حل پیشنهاد میدی مثلن؟ آخه خدایی این پیشنهاده ؟ بعد به اینجا ختم نمیشدااا تا یه ربع مثلن مشغوله این بود که هی بگه بخون ، بعد هی بگه نخون ! خلاصه اینکه بعد از اینکه حسابی تو سر و کله ی هم میزدیم با خوبیو خوشی خدافظی میکردیم بعدشم من عینه دخترای خوب میتمرگیدم ادامه ی درسمو میخوندم ! خلاصه که روزگاره سیاهی بود که از خدا میخوام نصیبه هیجگی نکنه ! البته روزهای سیاه تر در راه تشریف دارن که به امیده خدا چن وَخ دیگه از راه میرسن و چشمه ما رو به جماله نمره های درخشانمون روشن میکنن ! فعلن که ما در مستی تموم شدنه امتحانا به سر میبریم ، البته به شرطی که از جلوی آئینه رفتن به شدت اجتناب ورزیم تا مبادا این مستی زایل بشه

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:42 PM

لینک مطلب | روزی از روزها

 

 
 
 

Page 5.

February 2, 2008
 

من واقعن الان کنجکاو شدم که بفهمم این دانشگاهه علامه طباطبایی جای بهتری پیدا نکرده بود که همه ی دانشکده هاشو جم کنه اونجا؟ آخه دهکده المپیکم جز تهران محسوب میشه؟ بعد فک کن امتحانتم ساعت 8 صب باشه ! همین میشه دیگه دلمون خوشه دانشگاه سراسری تو تهران قبول شدیم ! دیشب به مامانه میگم  : مامان منو فردا صب ساعت 6 بیدار کن ! بعد میگه : باشه مامان جان  صب اومده منو صدا کرده میگه : پاشو مامان ، دیرت نشه ! ساعتو نگا کردم میبینم 7 ا ِ   خب اون لحظه آدم مُسترس میشه کلی ، مخصوصن اگه 4 تا فصل هم کماکان نخونده باشیو خوجحال پاشی بری دانشگاه اونم اون سر دنیا ! منم که مِعدم ضعیفه خب بعد حالا نشستی سر جلسه ، استاده اومده یه شونصد تا برگه داده بهت میگه 40 تا تسته ! بعد تازه روی برگه ی اول نوشته : " این برگه شامل 40 سوال تستی بوده که دانشجویان باید ابتدا سوال را به دقت خوانده و گزینه ی صحیح را انتخاب نمایید توجه کنید که تنها از میان چهار گزینه یک پاسخ صحیح است از انتخاب دو ، سه یا چند گزینه اجتناب کنید." واقعن اطلاعات مفیدی بود ، نه؟ مخصوصن اون قسمته اولش که گفته ابتدا به دقت سوال را بخوانید ! آخه قرار بوده ما نخونده جواب بدیم حالا این به کنار . من موندم این استاده راجبه ما چی فک کرده که از این 40 تا سوال 35 تاشو از پاورقی سوال داده؟ اونم چه جوری؟ مثلن یه کلمه به فارسی گفته میگه اصطلاحه انگیلیسیش چی میشه ! انگار داره امتحانه تافل میگیره از ما خدا پدر این موسسه زبانه ما رو بیامرزه که من تمام گزینه ها رو از رو معلوماته کلاس زبانم زدم یعنی خوندن کل کتاب هیچ کمکی به اینجانب در زدن تستها نفرمود ! بعد حالا خودت هیچی ، فک کن گیر یکیَم بیُفتی مثه خانومه حافظه ، بعد هیَم گیر بده بهت که جوابای 40 تا سوالو به ترتیب بخونی براش ! منم 5 تا سواله اولو خوندم بقیشو اینجوری بودم خلاصه که امتحانی بود بسی زیبا و به یاد ماندنی

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:59 AM

لینک مطلب | غرغریسم

 

 
 
 

Page 4.

February 1, 2008
 

 بعله
   من واقن الان مفتخر شدم به این آقای زیپ که سر سه سوت این یوزرها رو درست کرد
 !.و اینچنین بود که اشکهای شوق فوران کرد در چشمای من خب
 الان من از اون مُدلام که هیچ احدالناس و احدالاتفاقی نمیتونه خوجحالی منو زایل کنه
حتی امتحان فردا صب ساعت 8 و 5 فصلی رو که نخوندم هنوز

 : پاورقی
 !. دلم باسه نوشتن خیلی تنگ شده بود

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:17 PM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا

 

 
 
 

Page 3.

February 1, 2008
 

!..ابراز وجود

 

× نوشته شده توسط آقای زیپ در ساعت 2:04 PM

لینک مطلب | غیر جمعه‌ها با آقای زیپ

 

 
 
 

Page 2.

February 1, 2008
 

... Under Construction.!

 

× نوشته شده توسط آقای زیپ و خانوم زیگزاگ مشترکاً در ساعت 12:07 PM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا

 

 

Copyright © All right reserved Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir