یاد شهدای سبز گرامی و راهشان پر رهرو باد

 


May 2008
 


 
 

Description
30n.ir
Home index
About us
daily[at]30n[dot]ir

Subscribe to this blog's feed


ZigZag Discussion with VOA
1- (Download: 3.38 Megabyte)
2- (Download: 4.32 Megabyte)

Photoblog
Photoblog[dot]30n[dot]Ir


Recent Posts
Page 50.
Page 49.
Page 48.
Page 47.
Page 46.
Page 45.
Page 43.
Page 42.
Page 41.
Page 40.

Archive
July 2010 (8)
June 2010 (13)
May 2010 (19)
April 2010 (19)
March 2010 (24)
February 2010 (18)
January 2010 (24)
December 2009 (19)
November 2009 (24)
October 2009 (23)
September 2009 (24)
August 2009 (24)
July 2009 (21)
June 2009 (11)
May 2009 (26)
April 2009 (30)
March 2009 (22)
February 2009 (23)
January 2009 (12)
December 2008 (10)
November 2008 (14)
October 2008 (18)
September 2008 (20)
August 2008 (22)
July 2008 (9)
June 2008 (6)
May 2008 (12)
April 2008 (8)
March 2008 (14)
February 2008 (14)
January 2008 (2)

Topical Archive
مؤسسه توریستی-تفریحی زیپ‌زاگ (1)
لنگ‌درهوا (23)
مموریالز (65)
من و آق‌سی‌سی (9)
مدرسه‌ی فمینیستی (12)
کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب (12)
پرسش و پاسخ (13)
بریم تو فاز ماچ‌وموچ (13)
جمعه‌ها با آقای زیپ (9)
حوصله‌دونی (55)
دایرة‌المعارف دخترونه/ پسرونه (4)
روزی از روزها (223)
زیگزاگولوژی (26)
غیر جمعه‌ها با آقای زیپ (17)
غرغریسم (75)


Links



Counter

 
 

Page 50.

May 26, 2008
 

× امرو باسه اينكه راحتتر برسم يونی، طبقه يه نظر سنجی تصميم گرفته شد كه من با آجانس برم! زنگ زدم ماشين بياد! يه 10 ديقه بعد ماجين اومد ُ منم تندی رفتم سوار شدم! رارندهه جنوبی بود كليَم لهجه ی جنوبي داش! من لهجه ی جنوبيارو دوس دارم اما اين خيلي احساسه بامزگي ميكرد باسه همين خيلي حرف ميزد! منم كه اهصاب مصاب تعطيله ديگه كلن! بـــِم گف: مسيرتون كجاس خواهرم؟! گفتم: دهكده المپيك! گف: واي چقد دوره! تو دلم گفتم "اگه نزديك بود كه خر مغزمو گاز نگرفته بود كه آجانس بگيرم كه الاغ جان!" بعد گف: من از حكيمه غرب ميرم! زياد اونطرفا رو بلَت نيسسم شما خودت بلدی؟!    - من فقط از همت بلتم!   + آخه اَ همت را خيلی دور ميشه!     - نی دونم ديگه! شما از هر جا ميخوای برو اما من فقط از مسيره همت بلدم!!    + باشه پَ اَ همت ميرم! 5 ديقه بعد: حالا نميشه از حكيمه غرب بريم؟!  ديگه داش كفرم در ميومد! گفتم: باسه من فرقی نداره! اما من از اون مسير بلت نيسسم! گف باشه! و از مسيره خودش رف! حالا هي وسطه را تا من ميومدم سرمو تكيه بدم به پشته صندلي يه سواله مزخرف ميپرسيد كه من هی مچبور ميشدم سرمو بُلَن كنم ُ جَبابشو بدم! اينقده حرص خوردم! آخه سوالاشم خيلي مزخرف بود! مثلن يه جا وسطه را اشتبا رفته، بعد وختي مسيرو پرسيد ُ رفتيم تو بلوار دُرسته از من ميپرسه: اگه گفتي اين مسير با اون مسير قبلي چه تفاوته مهم ُ عمده يی داش؟! منم به زور سعي كردم لبخن بزنم اما هيشي نگفتم! يهو خودش گف: هه هه معلومه ديگه! اين مسير شمشاد نداش، اما اون يكي داش! حاله من اونموقه ديدن داش! بعد وختي يكم از را رو رفته هي مي پرسيد: اينجا باست آشنا نيس خواهرم؟! هي من ميگفتم: نه آقا! من از مسيره همت فقط بلدم! هي دوباره دو ديقه بعد سوالشو تكرار ميكرد! ديگه يه جاي مسير بود كه داش اشتبا ميرفت گفتم: آقا باس مستقيم بريد! يهو گف: اينجا رو بلد بودي؟ خُ خدا رو شكر! منم با حرص گفتم: نَخِیْ! اينجا تابلو زده كه دهكده المپيك مستقيمه! بيشور مثلن رارنده آجانس بود! نه مسير بلد بود نه تابلوهارو نيگا ميكرد! آخر سر كه ديد من خيلي كُفري شدم گف: اگه ميومدي خوزستان من مثه كفه دس اونجارو بلت بودم! منم هيشي نگفتم! تو دلم گفتم: تو كه اهله خوزستاني باسه شی اومدي تهران؟ تازه حالا كه اومدي، وختي جايی رو بلت نيسسي باسه شي رفتي تو آجانس داري كار ميكني آخه؟!!! يكي الان جوابه منو بده! وگرنه من دوباره ميرم دپرسينگه حاد ميگيرم آ!

× در اولين فرصت آقای زيپ قول داده لينكای اينجارو دُرس كنه! سارا خانومی اينو برا تو گفتم آ!

× آخ جون فردا زيپ مياد!!! :*

× دوستايی كه لطف كردن ُ وبلاگه تو بلاگفام رو لينك كردن يا لينكاشون رو تغيير دادن اگه ميشه دوباره زحمت بكشن ُ اينجا رو بلينكن! مجكرم، مُجكرم!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:44 PM

لینک مطلب | روزی از روزها, غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 49.

May 23, 2008
 

× آخیش! غرغره خونم به شدت اومده پائین! آخه این یه هفته اینقده به جونه آقای زیپ غر زدم و نق نق کردم و طفلی هیشی نگف بــِم و فقط خودش حالش گرفته شد٬ حالم جا اومد! ینی یه جورایی تمام دپسردگیمو انتقال دادم به زیپ بعد الان حالم خوفه!! :دی تازشم از اونجایی که خانوم مارپل منو به دو تا بازی دعبت کرده خُ حالم خوب میشه دیگه خُ!!

× خُ بازیه اول اینه که ده تا از چیزایی که دوس میداری و ده تا از چیزایی که دوس نمیداریُ بگی و ده نفرم به این بازی دعبت کنی! خُ من این کارو تو اِبات آس کردم دیگه! صد بار که یه چی ُ نیْ گن هی!! دوس دارین برین تو این ابات آسه تو این فلشه٬ اونجا خصوصیاته گل و بلبلم میاد!!

× بازیه دُیُمم اینه که... :دی چی بود؟؟! وا همین الان خوندما! خدا مرگم بده! با این حافظه فردا و پس فردا میخوام برم کمفرانسم بدم!!! آها این بود که ۵ دیقه ی اولی که وَصْ میشم به اینترنت شه کار میکنم؟! خُ بستگی داره! اگه آقای زیپم قرار باشه بیاد که اولین کار اینه که میرم یه Buzz ِ خوچگل باسه آیدیه آقای زیپ میزنم! یه جورایی ابرازه وجود!! :دی اگرَم قرار نباشه بیاد مثه امرو... :( میام فقط اکسپلرر رو وا میکنمُ کامنتامو میخونم و اگه وخ بشه جواب میدم ُ به جاهایی که دوس دارم سر میزنم ُ اگه پسته جدید داشتن کامنت میذارم باسشون! اووووه! سرعته عملو داشتی؟؟ تو ۵ دیقه همه این کارارو میکنم من!!! :دی

× منم خانومه جیغ٬ پیرهن پری٬ دو تا اسکارلت آ٬ دزیره٬ گیلاس٬ ماهک جونم٬ کفشدوزکمُ دخی صورتیُ به بازی دعبت میکنم! اگه کسیو نگفتم باسه این بود که یا قبلن دعبت شدن یا اینکه میدونم حاله بازی ندارن! :دی اگه کسی اینجا نبود و حاله بازی داش از طرفه من دعبته!! :*

× یه جورایی دارم بیخیالی طی میکنم! بعد اینقده حال میده! مثلن فک میکنم با خودم میگم: فردا کمفرانسه ادبیات داریا! کلیَم تمرین داری باسه کلاس زبان! بعد میگم ول کن بابا! :دی یا در مورده کمفرانسه یه شمبه! اَه اَه این هفته تموم شه ینی یه کو از رو دوشه من برداشته شده آ! البته بجز سه شمبه! چونکه سه شمبه آقای زیپ میاد پیشمُ بعد... :دی

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:07 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی

 

 
 
 

Page 48.

May 22, 2008
 

× به به! میبینم که سایتمون دُرس شده و میتونیم از این به بعد نقله مکان کنیم اونجا! اما خُ کامنتینگش مرض گرفته٬ بستَس! همینه دیگه! اون وخ به من میگن چرا اعصابت خورده! همینه دیگه! همیشه باس یه جای کار بلنگه که ما هی حرص بخوریم باسش! اَه!

× خُ وختی هیش اتفاقه تازه یی نیْ افته و هیش خبری نیس و همه جا در امن و امانه منم حسم نی آد که بنویسم همین میشه دیگه!!

× حالم هنو خوب نیس! دپسردگیم داره روز به روز شدت پیدا میکنه! افسردگیه بعده زایمانه فک کنم!! :دی

× عسل جونم! نـــِیدونم میای اینجا رو میخونی یا نه! اما تفلدت خیلی خیلی مبارک باشه! ببقشید که دیر شد دیگه... :*

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:19 PM

لینک مطلب | غرغریسم

 

 
 
 

Page 47.

May 20, 2008
 

× اینقده من حالم خوب نی! اینقده الان کلافه نیسسم من! اینقده اعصابم سره جاشه! اینقده الان به تمدُد (!) اهصاب احتیاج ندارم من اصن! اینقده دلم آرامش نِیخواد! اینقده غرغر ندارم من! اینقده دلم نیخواد نق بزنم هی! اینقده حوصله ی هیش کار و هیش کس ُ دارم من! اینقده به پوچی نرسیدم الان!! دوشمبه وختی داشتم برمیگشتم از کلاس زبان با خودم هویجوری داشتم فک میکردم که: " که شی حالا مثلن من صُبه کله سحر پا میشم هلک هلک میرم میدون ولیعصر٬ کلاس زبان؟ نه خدایی واقن باسه چی؟! اینهمه آدم الان مثلن زبانه خارجه (!) شون تکمیل نی به کجای دنیا برخورده؟! هوم؟ اصن درس میخونم باسه چی؟!! اصن این زندگی چیه؟" بعد طیه یه مراسمه فک کنون (!) به این نتیجه رسیدم که همه چیه این دنیا ینی پوچی! بعد الان من رسیدم به پوچی! بعد الان من دپرسییونه خونم رفته بالا! الان شدیدن دپسردگی گرفتم خُ!! سام بادی هلپ می! من تمدده اهصاب میخوام!!! :((

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:30 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 46.

May 19, 2008
 

× به به! امرو من کلی اکتیو بودم! از این رو (!) الان بسیار پر حوصله و بدون نق نق تشیف دارم! آخه امرو برنامه ی روزانَم (همونایی که چن وخ پیش راجبش گفتم!) خیلی پربار بودُ من برای اینکه در حقه هیچ کودوم از کارا اجحاف (اجهاف؟) نشه٬ هیش کودوم رو انجام ندادم! :دی صُب بُلَن شدم رفتم کلاس زبان٬ بعد اونجا هم هیش کاری نکردم٬ همینجور بست نشستم تا کلاس تموم شه!! خیلی خوابم میومد خُ! شما وختی خوابتون میاد میتونین کاری کنین؟ حالا چه برسه به انگیلیش صُبــَت کردن!! خلاصه اومدم خونه دیدم اصن را نداره! باس بگیرم بخوابم!! بعد ساعتو نیگا کردم٬ دیدم ۲ ساعت وخ دارم هنو (باید میرفتم یونی!) گرفتم خوابیدم تا ساعت ۱۱:۳۰! تازه اونم بیدار نشدم که! آقای زیپ طیه یه عملیاته احوالپرسی (!)٬ بیدارم فرمودن! بعد منم کلی آهُ ناله٬ که اصن حالم خوب نی! اصن چه وضِشه و اینا! بعد که غرغرام تموم شد٬ پاشدم رفتم ناهارمو گرم کردم (پیشرفتو حال میکنین دیگه؟! ناهار گرم میکنم! دیگه وخته شووَرمه!) بعد با کلی پذیرایی از خودم میل کردم! حالا ساعت چنده؟ ۱۲:۱۵! منم ساعت ۱۲:۳۰ باس برم که به کلاسه ساعت ۱:۳۰ برسم! بعد سلانه سلانه اومدم تو اتاقُ به مامانم زنگ زدم که: مامان من نمیرم یونی! حالم خوب نی! مامانه َم با یه کم غر زدن قبول کرد! زنگ زدم به آقای زیپ گفتم: من نمیرم یونی! حالم خوب نی!     + باشه عزیزم٬ پس استراحت کن! منم دیگه قیده همه چیو زدم! قیده اینکه استاده محترم فرمودن ممکنه حذف شم به دلیله غیبتای ممتد! گفتم بیخیال٬ فوقش میندازه دیگه منو! اما دیدی اینجور وختا یهو وجدانت همچینی رو میاد میخواد خـِفتت کنه؟ :دی باسه همین دوباره پاشدم زنگ زدم به زیپ که: زیپ؟!!! نرم ینی؟؟     + خُ مگه حالت بد نی؟    - چرا! چرا!      + خُ پَ نرو دیگه!    - باشه باشه! اما تو گفتیا! بعد که گوشیو گذاشتم رفتم به متاهل جان اس ام اس دادم که: من امرو نمیام یونی! اونم جواب داد که: ایول! تو که میدونی من پایه نیومدنم! منم نــِیْرم پَ! خلاصه موبایلو سایلت کردمو گرفتم خوابیدم! تـــــــــــــــــــــــــــــــا یه نیم ساعت پیش!!!!! ینی ساعت ۵! خُ الان من اونهمه کاریو که برنامه ریختمو انجام میدادم بــــِیْتر بود بعد از خواب میمردم٬ یا اینکه الان خوابه بدنمو تکمیل کردم و به سلامتیم کمک کردم؟!!

× چقد خوچحالم از اینکه بلاگفا رضایت داده و اون ترکیبه رنگه مزخرفشو برا کامنتینگ برداشته! باز این یکیو میشه تحمل کرد!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:33 PM

لینک مطلب | روزی از روزها

 

 
 
 

Page 45.

May 18, 2008
 

× آستینامونو بالا زدیمُ منت گذاشتیم سره مسئولانه گرانقدره یونی و رفتیم و به سلامتی بعده ۴ ترم کارت دانشچوییمونو گرفتیم! البته متاهل جان هم ما رو در این امره بس خطیر و به یادماندنی یاری کردن! آخه دانشگای ما با همه جا همه چیش فرق داره!! مثلن سره کارت دانشچویی دادن گفته بودن که شما باس برین اداره پُست٬ بعد اونجا یه فرم پر کنین با مدارکه پیش دانشگاییُ فتوکپی دیپلمتون رو بفرستین نمیدونم کجا بعد ۱۵۰۰ تومنم بدین به نمیدونم کی بعد یه فیش بهتون میدن٬ بعد اون فیش رو بیارین اینجا٬ ببرین پیش آقای نمیدونم کی باز٬ بعد اون چک کنه بعد بیاین کارتتونو بگیرین! این بود که منو متاهل جان با خودمون گفتیم بریم اینهمه کار انجام بدیم که چی؟ که آخرش باز بیان کارتُ بگیرن ازمون؟ مگه چقد دیگه مونده؟ ۲-۳ سال دیگه! تو این مدتَم یه جوری سر میکنیم با بی کارتی! آخه هر جوری فک میکردیم میدیدیم که نــِیْ ارزه که اینهمه بدو بدو کنیم بعد حالا اینا هیچی٬ ۱۵۰۰ تومنم مفت بدیم!!! بعد چن رو پیش مسترس جان طیه یه کاری گذرش افتاده بود اداره آموزش٬ بعد اونجا آقای خیره سر بــِش گفته بود که: پَ چرا شماها نمیاین کارتاتونو بگیرین؟! بعد مسترس جان هم عارض شده بود که: سخته خُ! هیشکی حوصله نداره اون همه کار کنه!! :دی بعد آقای خیره سرَم گفته که: بیاین بگیرین بابا! شما دیگه کی هستین؟! و اینچنین بود که ما افتخار دادیم بریم کارت دانشچوییمونو به اخذیم!!

×محضه اطلاعه دوستانه عسیسی که بیشتر از خوده من نگرانه نتیجه ی کُمفرانسم بودن باس بگم که این هفته وخ به من نرسید باسه کمفرانس و به هفته ی دیگه موکول شد! هفته ی دیگه یه شمبه باس اولین نفر برم اون بالا! :دی

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:07 PM

لینک مطلب | روزی از روزها

 

 
 
 

Page 43.

May 16, 2008
 

× وای! کلی تحقیق ریخته رو سرم! نیدونم از کدومش باس شورو کنم! تو این مدت (ینی از اوله ترم تا حالا) فقط یه دونه از تحقیقامو ارائه دادم! تازه اونم همین هفته ی پیش! ماله اندیشه اسلامی! استاده الاغ٬ تازه وختی تحقیقارو داش تحویل میگرف برگـَش گف: اگه بفهمم از اینترنت گرفتین تحقیقتونو نمره نمیدم! فک کن!! توَقُ داره ما باسه اندیشه اسلامی پاشیم بریم منابعه کتابخونه یی رو زیرو رو کنیم! اونم فقط منابعه چاپیه کتابخونه رو! بعد تازه از اولین روزَم نیگه که ما الاف (علاف؟) نشیم اینهمه! میذاره موقه ی تحویل گرفتن میگه کره خر!! :دی حالا اونا به کنار٬ دو تا تحقیقه کوفتی دارم که یکیشُ باید همین یکشمبه کنفرانس بدم!!! اونم به صورته پاورپونت! اینقده بدم میاد از این استادا که خودشون درس نمیدن بعد هی به بچه ها میگن فلان قسمتُ بیا کنفرانس بده! اَه اَه! آخریم که از همه وحشتناکتره ساختن یه سایته! در مورده استرس!!! تو رو خدا هر کی سایت میشناسه راجبه استرس به من بگه!! تازه حالا این به کنار٬ این آقا کوچولو (همون استاده مرجع شناسیه لاتین!) بهمون گفته بریم یه منبعه مرجعه لاتین رو ارزیابی کنیم!! فک کن!!! ما خیلی وارد باشیم همین منابعه خودمونو ارزیابی کنیم! آخه این استادا چقد احمقن؟ هان؟ چقد آخه؟؟ وااای خدا چقد کار ریخته رو سرم! اونوخ نشستم دارم آپدیت میکنم!!! :دی اینا رو نبشتم که اگه یه مدت زیگزاگ رو ندیدین بدونین در راهه پیشرفته علمه کشورش شهید شده!! :(

× از این به بعد تصمیم گرفتم کامنتارو تو کامنتینگه خودم جواب بدم! که فقط بیام پستاتونو بخونم! آخه حافظه ی من دُرس حسابی نیس! تا میام بلاگتون جواب بدم٬ وختی پسته جدیدتونو میخونم یادم میره سوالتونو جواب بدم!! :دی اینم از تصمیمه کبری! ما رفتیم دیگه!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:15 PM

لینک مطلب | غرغریسم

 

 
 
 

Page 42.

May 15, 2008
 

× من الان غُرغره خونم اومده پائین خُ! دلم غُر داره الان! باز زیپ اومد ُ سه سوت گذَش بعدشم رف٬ بعد الان جاش خالیه خُ! شه کا کنم من؟ با هم رفتیم سینما٬ فیلمه "تلافی"! یَک فیلمه مزخرفی بود! پیشناهاد میکنم هیشکی نره! اَه اَه٬ حمید گودرزی خشالت نیکشه با اون موهاش! تازشم موضوش خیلی تکراری بود خیلیَم مزخرف بود! اصلنشم اَه اَه!

× اینقد داد ُ بیداد کردم و غر زدم و نق نق کردم که زیپ مجبور شد زنگ بزنه هاست ِمون! آخه الان نزدیکه سه هفتَس سایتمون خرابه٬ اونام هی میگن دُرس میشه دُرس میشه! ینی چی؟ خُ ما پول دادیم٬ هویجوری پولمون داره هدر میره! این آقای زیپم که ماشالا عینه خیالش نیس! نه که پولش از پارو بالا میره٬ باسه همون! این وسط فقط من باس حرص بخورم هی! خلاصه بهمون گف که تا هفته ی دیگه دُرس میشه اونجا! من که چـِشَم آب نیخوره! ولی زیپ میگه دُرس میشه!! دلم باسه خونه خودمون تنگ شده خُ!

× تنها خبری که دیروز ُ امرو یه کم سره حالم آورد خبری بود که هستی بـــِم داد! هستی َم داره میره قاطی مُرغا! هستی جووونم خیلی خوچحالم کردی! مرسی بابته خبره خوچگلت عروس خانوم! ایشالا خوشبخت بشی با آقای مهلبون! قول میدم اگه دعبَتم کنی بیام اونجا باست اینجوری برقصم: ! دقیقن همونجوری که دوس میداری!

× منم دلم خواس برم قاطی مُرغا الان! آقای زیپ؟؟

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:11 PM

لینک مطلب | غرغریسم

 

 
 
 

Page 41.

May 14, 2008
 

× شما هم اكنون يك عدد زيگزاگ با اهصابه بسيار خشنگ مشاهده ميكنيد! بعدَظُر از خواب پاشدم، اس ام اس دادم به زيپ كه: "زيپ، كلاست تموم شد به من زنگ بزن، كاره واجب دارم بات!" اونم جواب داد: "باشه باشه!" ساعت 5 بود، ميدونستم ساعت 5:30 كلاسش تموم ميشه، يه كم دندون رو جيگر گذاشتم يه كم هندونه خوردم (!) يه كم دوره خودم چرخ زدم، ديدم نخيـــــــر، خبري نيس كه نيس! ساعت 6:30 بود كه زنگ زدم بـــِش! ديدم جواب نميده، هي گرفتم، هي گرفتم! ديدم نه انگار واقن نيخواد جواب بده! اس ام اس دادم كه: كجايي؟ مگه كلاست 5:30 تموم نميشه؟!! (متوجهيد كه چقد خودمو كنترل كردم؟!) بازم جواب نداد! منم رفتم حموم، تو حموم بودم كه كپل اومد در زد كه: زيگزاگ، زيپ زنگ زد گف بــِت بگم بــِش زنگ بزني! منم اصلن عجله نكردم! سره فرصت و در كماله آرامش حموم كردم و اومدم بيرون! نيگا كردم ديدم 3 بار زنگ زده به گوشيم، بعد اس ام اس داده كه: گوشيو بردار! انگار من مرض دارم كه برندارم گوشيمو از قصد، تازشم اگرَم از قصد نميخواستم جواب بدم منتظر بودم كه اين بگه بردار گوشيو منم بگم: چَش! زنگ زدم بـــِش! پررو پررو ميگه: كجا بودي؟    - تو كجا بودي؟ مگه من نگفتم بت كه باهات كاره واجب دارم؟    + دانشگا بودم، بچه آ داشتن فوتبال ميديدن، بعد منم رفتم تماشا كنم، بعد صدا تلويزيون بُلَن بود نشنيدم! حاله اونموقه ي من بسي ديدني بود! خيلي خوچحال شدم از اينكه حرفه من پشيزي واسش ارزش نداره و برا خودش رفته فوتبال نيگا كرده!!! بـــِش گفتم: فقط خواستم بگم مامان اينا رفتن چالوس!     - يني بيام؟    + نميدونم! ميله خودته! دوس داشتي بيا نداشتيَم نيا!!    - آها! يني برا تو مهم نيس ديگه؟!    + اگه مهم نبود كه 15 بار زنگ نميزدم كه بـــِت خبر بدم! اصن چه لزومي داش بـــِت بگم؟!    - آخه ريش دارم!    + آها! پس ديگه همو نبينيم ديگه، چون تو ريش داري!!     - خيله خب!     + يني چي؟    - يني ميام ديگه!     + باشه پَ خدافس! گوشي رو گذاشتم، نشستم پاي تحقيقام! حدوده يه ساعت بعد من هنو اعصابم خشنگ بود كه اس ام اس داد: به محمد گفتم بياد كه كافي نتُ نيگَر داره، اما نيومده هنو، خيلي دير شد! اينقد اعصابم خورد بود كه با خودم گفتم "ولش كن! جوابشو ندم بــِيتره! يه چي ميگم الان، انوخ ناراحن ميشه از دستم!" انگار نه انگار كه اس ام اسي اومده، به كاره خودم ادامه دادم كه باز اس ام اس داد: شه كار كنم؟ فردا صُب ميام! باشه عچقم؟ در حاليكه خيلي خودمو سعي داشتم كنترل كنم فقط نبشتم: باشه اما دليور نميشد! تصميم گرفتم زنگ بزنم كافي نت، بــِش بگم كه يه وخ فك نكنه جوابشو ندادم كه دوباره اس ام اس داد: قهري؟ قهر نكن ديگه! اگه همون موقه كه سره كلاس بودم تو اس ام اسِت گفته بودي الان تو را بودم! شايدم رسيده بودم! ديگه كفرم در اومد! آقا ميخواسسه فوتبالشو تماشا كنه، اونوخ همه كاسه كوزه ها داش سره من ميشكـَس! گوشيو برداشتمو تُن تُن شماره كافي نت رو گرفتم كه ديدم يه غريبه گوشيو برداش! گفتم: سلام ببخشيد، زيپ اونجاس؟    - زيگزاگ خانوم شمايي؟ (فهميدم محمده!) نه! به من گف داره مياد تهران! من يه ساعته اومدم اينجا!    + وا! آخه به من گف نمياد كه! گف شما نيومدي اونجا، باسه همين دير شده نمياد! بازيش گرفته احتمالن!      - خواسسه شوخي كنه لابد! خدافسي كردمو گوشيو گذاشتم! خون داش خونمو ميخوردا! يني تا اين حد! خيلي اهصابه دُرُس حسابي داشتم زيپم بازيش گرفته بود باسه من! زنگ زدم بـــِش ميگم: كه چي مثلن؟!     - چي؟!     + آها! يني شما از هيچي خبر نداري!     - نه! از چي؟     + از اينكه محمد يه ساعته اومده كافي نت و شما تو راهه تهراني اونوخ به من ميگي نميام!!     - از كجا فهميدي؟     + لوس! زنگ زدم كافي نت! مثلن خواسسي سوپروايزر شم من؟!

× آقا پامو گذاشتم رو گاز! يه گيري دادم به اين كليدره محمود دولت آبادي كه نگو! آخه خيلي عقبم! از بهمنه پارسال دارم ميخونمش، تازه جلده شيشُمِشَم! قشنگه آآ ولي خُ خسته كننده هم هَس! مخصوصن برا من با اين طبعه خرداديم! اما فعلن رفتم تو نخش كه تمومش كنم! اينجوري بخوام پيش برم در آينده هيش كتابداره موفقي نــِيشم!!

× اينم عسكه توله هاي عسلي خانوم!  [‍Click] ،[Click] ،[‍Click] بازم [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:07 PM

لینک مطلب | روزی از روزها

 

 
 
 

Page 40.

May 12, 2008
 

× اندر 13 كيلومتريه جاده چالوس، مابينه همون دو تا كوهه مذكوري كه ما عيد در اونجا بسر مي برديم، يه سگ داريم كه اسمش عسليه! (آخه رنگش عسليه!) بعد اين مامانه و باباهه خيلي خونه جگر خوردن باسه نگهداريه اين، همچين دوره باغ رو حصار كشيدن كه مبادا جونوري بتونه بياد تو! بعد نيدونم از كجا و شجوري اين حامله شده، بعد ما كه رفتيم ديديم شيش تا توله كوشمولو ِ خوچگل تو لونه ي اين جا خوچ كردن! اينقده دوسشون ميدارم من! اينقده اينا خوچگلن!

 

× يه كيف با شادونه چن وخ پيش از تجريش خريدم من، بعد كلهم سفيده، از اين فرما كه با يه دستماله نمدار ميشه تميسش كرد! بعد نيدونم چرا چن وخته همه هي به اين كيف اظهاره لطف ميكنن و همين كارشون باعث شده من از اين كيف خوچگله بدم بياد! اون روز تو نمايشگا برده بودمش، يهو زيپ جلو دوستاش برگشته به من ميگه: اين چه كيفه ضايعيه تو انداختي؟! بد اينقد من نخُرد تو ذوقم! بعد چن روز پيشم كه رفته بوديم چالوس كپل برگشته ميگه: اون كيف سفيده خيلي زشته!! نندازش ديگه تو خيابون! بعد دیروزم تو يوني مسترس جان فرمودن: اين كيفه تو چرا مستطيله؟ اصلن قشنگ نيس!! منم اصن ناراحن نشدم كه! چون فهميدم اينا همْمَشونم به من حسوديشون ميشه! باسه همينم از لجه همه من ميندازمش!! دوسش هم ميدارم تازشم!!

 

× از لجه سايتمونم شده من هي نبشته هاي فمنيستي مينويسم ببينم كي ميتونه بياد به من حرف بزنه!! آخرين پُستم كه بعده اون سايتمون به فنا رف (!) راجبه خصوصياته مردا بود كه من تو كتاب "آقايان نخوانند" خونده بودمش! حالا كه پستم ُ سره خود برداش پاك كرد، منم هي از اون كتابه مينويسم!!! تو هر پست يه ويژگي كه هي حرصش در بياد!! اينم اوليش:

 

"در بوستان زندگي، خانم ها مثل درخت ميوه اند يعني: بارور، ظريف و سر به زير ؛ و مردها مثل سپيدار يعني: بي ثمر، كله شق و پر مدعا!!"

 

                                                                                                              زيگزاگ فمنيست!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:24 AM

لینک مطلب | مدرسه‌ی فمینیستی

 

 
 
 

Page 39.

May 11, 2008
 

× امرو داشتم ميرفتم خونه مامان بزرگه، بعد فك كن چون بلد نيسسم از دانشگا يه راس برم اونجا، هلك هلك پا ميشم ميام خونه، بعد از اين آجانس سره كوچه ايه ماجين ميگيرم ميرم اونجا. امرو ماشين نداش، گف بايد يه ۱۰ - ۱۵ ديقه يي صب كنم! منم نشستم همونجا، بعده چن ديقه يارو گف بفرمائيد! رفتم سواره ماشين شدم، چشتون روزه بعد نبينه! يارو ديوونه بود يه كم! يه ويراژايي ميداد خوفناك! با اينكه پُش نشَسسه بودم داشتم زَره تَرَك ميشدم! رومم نيشد بگم يواش برو كُره خر! بعد حالا فك كن جو گرفته بودش عجيب! يه دستي فرمونُ گرفته بود، بعد با اون يكي دست داش تَمره هندي ميخورد! فك كن!! بعد يه جوري ميخورد و هَسسه هاشو تف ميكرد بيرون انگار داش مثلن ليمو شيرين ميخورد!! بعد دسسم نميزد بــِش! از رو نايلون گرفته بودش با دندون هي تيكه تيكه ميخورد! بعد حالا فك كن همشو تفي كرده، برگشته تا كمر خم شده پشت، خيلي صميمي و خودموني ميگه: تمره هندي ميخوري؟!!! منم گفتم نه مرسي!! اينو الان گفتم كه بدونيد خدا زيگزاگو دوباره بهتون داده الان!! :دي

× شادونه پيشنهاد داده كه باسه تفلدم خودم بگم چي ميخوام! متأهل جان هم سَري قبول كرد كه: آره آره، بگو چي لازم داري! ما كه قراره پول بديم، لاقل يه چي باشه كه دوس داري! بعد بهم مهلت هم دادن كه فك كنم خوب!! بعد يه محدوديتاييَم گذاشتن باسم، مثلن اينكه با شيپيشاي جيبشون همخوني داشته باشه!! :دي منم پررو پررو گفتم چي ميخوام! اونام گفتن باشه، بعد الان رفتن بخرن!! فك كن!!! به اينا ميگن دوسته خوب! :دي

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:50 PM

لینک مطلب | روزی از روزها

 

 
 
 

Page 38.

May 10, 2008
 

× به به چقده من الان ناراحن نيستم! چقد الان اعصابم خورد نيس! چقد الان هوا خوبه وُ من غرقه لذتم ُ اينا الان!! اين "ام تي" جون يه چن روزي بود كه زمين بازي نرفته بود، بعد يهو هوس كرد رو اعصابه من ُ آقاي زيپ سُرسره سواري كنه، تاپ بازي كنه، اسكيت بازي كنه، دوچرخه سوار شه، طناب بزنه يه چن تا! خُ چيه مگه؟! اِژگالي نداش كه! فقَد باعث شد ما يه چن روزي دستمون تو حنا گير كنه و نتونيم بنويسيم، هميــــــن!

× جُمه قرار بود با آقاي زيپ و برُ بچز (دوستاي آقاي زيپ) بريم نمايشگا! صُب ساعت 9:30 زيپ زنگ زده به من كه: من نيم ساعت، چـــِل ديقه ديگه اونجام! بعد حالا من كجا بودم و مَژغوله چه كاري؟!! تو رخته خواب بودم و مَژغوله خر غلت زدن! به سختي از جام پا شدم وُ رفتم زيره كتري ُ روشن كردم ُ تُن تن لباس پوشيدم ُ نشستم جلو آئينه!! بعد يه نيگا به ساعت كردم، مي بينم ساعت 10:20 ديقَس اما هيچ خبري از جنابه زيپ نيس! پا شدم زنگ زدم بهش ميگم: كجايي؟!! يهو داد زده: زيگزاگ؟!!! تو هنو خونه يي؟؟   + مگه بايد كجا باشم؟!!   - مگه من بــِت اس ام اس ندادم؟؟   + ها؟ اس ام اس نديدم من!   - چرا دوروغ ميگي؟؟ دليو ِر شد!   + الان را ميُفتم، تو اونجا واسسا تا من بيام! خُ؟   - من سه ساعت اينجا واسسم؟!   + سه ساعت چيه؟ دو ديقه واسسا من اومدم!
- باشه پس من دو ديقه بيشتر واينِميسسم آآآ. خلاصه من بدو بدو رفتم زيره پلُ به اولين ماشيني كه ديدم واسساده گفتم "مصلا؟" و سوار شدم! نزديكاي نمايشگا بودم كه زيپ زنگ زد كه بپرسه كجام؟! بهش گفتم دارم ميام كه اونم گف بيا روبرو دره شرقي! حالا من جلو دره جنوبي ام! به رارندهه ميگم: چقد ميشه آقا؟ ميگه 200 تومن! بعد يه هزاري دادم بــِش، خورد نداشتم ميبينم 750 تومن برگردونده! ديگه نه حال و حوصله ي بحث داشتم نه وختشو! حالا رفتم تو، با آرايش، بعد موهامم اصن پيدا نبود! همچين پوشيده، راس راس رفتم از يه آقا ريشوه كه كنارشم يه ونه گشت ارشاد واسساده بود پرسيدم: آقا دره شرقي از كدوم طرفه؟! اونم خيلي شيك اومده ميگه: ببين دخترم! پشته سرت جنوبه، روبروت شماله، اين سمتم ميشه شرق، پس شما بايد از اين طرف بري!!! (نتيجه اخلاقي گرف آخرش! :دي) حالا من بدو بدو بدو رفتم روبرو دره شرقي، ‌زنگ زدم به زيپ ميگم: كوشي پس تو؟   - تو كجايي؟   + روبرو دره شرقي! نوشته خروجي 11، خرمشهر.   - منم كه همونجام! پس چرا نميبينمت؟   + تو دقيقن كجايي؟ يه جا رو بگو؟!   - روبرو خيابونه خرمشهر! تو قنبرزاده!   + تو به بيرونه نمايشگا چيكار داري؟! يه جا از تو رو بگو!   - اِاِ تو تويي؟! واسسا الان ميام! خلاصه پس از نود ُ بوقي جستجو زيپ رو ديدم كه طبقه معمول حندون از دور نمايان شد! ساعت 11 ما نمايشگا بوديم تا ساعت 6! بس كه خريد داشتيم آخه! بس كه همه اومده بودن فقط باسه خريده كتاب! دوستاي آقاي زيپ كه كلن تعطيل بودن، ميمونديم من ُ زيپ و سپيده (اهل ُ عياله يكي از دوستاي زيپ). تازه اونم كه چون امسال كنكور داش فقط كتاب تست خريد! والا ما زمانه كنكورمون وخ نميكرديم بيام بيرون از خونه! چه برسه بيايم بيرون باسه خودمون كتاب تستم بخريم! عجب دوره زمونه يي شده بخدا! بعد من سه تا رمان خريدم! "عشق مـ.رز ندارد!" و "بازي تـ.مام شد" از شهـ.ره وكيـ.لي، "عـ.ادت ميكنيم" از زويـ.ا پيـ.رزاد! بعد آقاي زيپم يه كتابه درسي خريد كه شبه امتحان بدونه چيو بايد بخونه!! بعد يه كتابه ديگه هم ميخواس! اما پيدا نميكرديم، بعد از 6 ساعت كندوكو وُ 7-8 ساعت جست و جو بلخره غرفه ناشر ُ پيدا كرديم، بعد حالا زيپ اسمه كتاب رو گفته، يارو ميگه همچين كتابي نداريم! بعد زيپ ميگه: جلدش مشكي، نارنجيه! بعد تو اون همه كتاب چشمانه تيز بينه من يه كتاب با همين رنگ ديد! حالا يارو كتابَرُ اورده به زيپ ميگم همينه؟ ميگه نميدونم، شك دارم! بعد قيمته كتاب رو نيگا كرده - 7000 تومن- از يارو ميپرسه: چقد تخفيف ميدين؟! گف 10 درصد! سه ساعت روبرو غرفه يارو داريم حساب ميكنيم كه 10 درصدش ميشه 700 تومن! پس به ريسكش نمي ارزه كه بخريم بعد يهو ببينيم اشتباس! خلاصه بعد از كلي شور و مشورت تصميم گرفته شد كه نخريم بهتره!!

× من نيفهمم چرا اين نمايشگا رو انداختن مصلا؟! اينجوري اصن آدم نميفهمه شه كار بايد بكنه! يه چِشِت بايد به زمين باشه كه يهو نيُفتي تو چاله يا پات نگيره به موكت ُ گـ.وز مَلَق نشي، يه چشتم بايد به آدما باشه كه يهو بهت تنه نزنن و زير پا له نشي اون وسط! بهد ديگه باست چش نميمونه كه غرفه ها رو تماشا كني! :دي بعد يه چيزه ديگه كه اصلنم مهم نيس اينه كه تو بعضي سالُنا ترتيبه بعضي غرفه ها اصن دُرس نيس! مثلن يهو از 4 ميپره به 36 و از 40 ميپره به 9! البته گفتم كه اصن مهم نيس چون چيزي كه زياده وخته! :دي اونم كه مهم نيس! اگه وخ نداري پاشو برو سَري از كتابفروشيه سره كوچتون بخر! باسه چي مياي هم نمايشگا رو شولوغ ميكني هم غر ميزني هي؟!!! :دي آها يه چيزه جالبه ديگه اين بود كه غرفه هاي مذهبي رو چپونده بودن لابلاي غرفه هاي درسي و كودكان ُ ادبيات و اينا! خُ باسه چي يه سالنه جدا باسه اينجور كتابا در نظر نميگيرن؟! خُ كسي هم نره تو اون سالن! چي ميشه مگه؟؟!

× از صدقه سريه نمايشگا،  سره كلاس زبانه روزه شمبه همش چرت مي زدم! بدونه يه كلوم حرف!!! خيلي مفيد بود كلن برام!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:07 PM

لینک مطلب | روزی از روزها

 

 

Copyright © All right reserved Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir