× اوووووو َه! چقده نبودم آ! :دی خُ شه کار کنم؟ سرم شولوغ بود! مچغوله بچه داری ُ شووَر داری ُ آقای زیپ داری ُ اینا! بعد از اونطرفم مچغوله ارائه (!) دادنه تحقیق ُ کمفرانس ُ اینا! تازشم تفلدمم بود خُ!
× سه شمبه یی که تفلدم بود - هفتم – با آقای زیپ ساعته 12 قرار داشتم! اما خُ بــــش گوشزد (!) کرده بودم که من دیر میرسم! اینجوری: زیپ؟! من کارم تو آرایشگا طول میکشه! دعبام نکنی آ! اونم خیلی خونسرد و مهربونانه گف: من تا آخره عمرم برات صَب میکنم عسیسم! دعبا چیه؟! حالا اونموقه ساعت 12 بود! من که هنو تو آرایشگا لِنگ در هوا معطل بودم و زیپ هم نرسیده بود هنو! (که اینقده مهربون شده بود!!!) بعد حدوده نیم ساعت بعد اس ام اس داد که: ما اگه نخوایــم خانوممون موهاشو براشینگ کنه کیو باس ببینیم؟؟ جوابشو ندادم! ینی نه اینکه نخوام آ! ندیدم اس ام اسشو! چن دیقه بعدش زنگ زد و حرفشو تکرار کرد! با یه لحنه فوقُ لاده خشن! که کی کارت تموم میشه؟ منم گفتم: نی دونم! اما خیلی بغض کرده بودم! هم باسه اینکه روزه تفلدم بود، هم اینکه از قبل بــش گفته بودم و هم اینم که خُ من حساس بودم اوموقه! دپسرده بودم خُ! ساعت 1:30 همو دیدیم. خلاصه که روزه تفلدم با یکمی تلخی گذش! البته از یکمی یکم بیشتر بود! کلن احساس میکنم بیست و یک سالگی رو با رنگه سیاه شورو کردم و کم کم اون سیاهه روشن شد بعد الان دیگه مایل به سفیده فردا پس فردام رنگی میشه! البته اگه این امتحانا بذارن!!!
× بعضی چیزا هستن که اگر چه خیلی سادَن اما خیلی آدمُ سره حال میارن! این چیز تو روزه تولده من، اس ام اسی بود که از طرفه مامان آقای زیپ برام فرستاده شد که کلی خوچحالم کرد!! :X
× به زودی عکس کادوهای خوچگلمو میذارم تا دله همتونم بسوزه تازه!
× از تفلد و کادوهاش که بگذریم میرسیم به یه تچکره مخصوص از خانوم جیغ! بخاطره زحمتایی که برا منو آقای زیپ کشید و خیلی کمک کرد که از این حال و هوای دپسردگی بیام بیرون! میسی دوس جووووون جووووونیم! :دی
× از همتون میسی برا اینکه مدام پیشم اومدین و تهنام نذاشتین و با وجوده اینکه پستی نبود تفلدمو تبریک گفتین! مخصوصن از اسکارته خوچگله خودم، هستی جونم و پانیذ کوشمولوم برای پستای خوشملشون!
×راسسی دلیله اینکه باسه تفلدم پستی ارسال (!) نشد تَمبلیه آقای زیپ بود! قول داده بود که افتخار بده و باسه تولد من اینجا رو آپ کنه بعد تمبلی کرد! منم که کُلُهُم تهطیل بودم!!! :دی
× اِه! خُ الان آقای زیپ میخواد بره اصفهان من شه کار کنم؟ دلم باسش تمگ میشه خُ!
سه ساعت بعد نوشت:
من: سلام عچقه من! کجایی؟
زیپ: دارم میرم دمباله حمیدرضا اینا که را بیُفتیم دیگه!
من: آها، باشه! اووووم :(
زیپ: چیه قبونت برم؟ اینجوری نکن دیگه! زود برمیگردم! راسسی خوچ بگذره بــِـم؟!
من: وا! نه خوچ نگذره بت!
یه ساعت بعدش:
من: کجایی؟
زیپ: پشته فرمون!
من: تو از اون سوألت که پرسیدی خوج بگذره بت منظور داشتی؟!
زیپ: ینی چی؟!
من: ینی اینکه مثلن خواسسی چیزی بخوری، یا خانوم بازی کنی؟!!! (اُپـــِن مایـندد ُ اینا!)
زیپ: خیلی خری بابا!!
من: آها ینی این نبود منظورت؟ پَ خوچ بگذره عسیسم! :*