یاد شهدای سبز گرامی و راهشان پر رهرو باد

 


June 2008
 


 
 

Description
30n.ir
Home index
About us
daily[at]30n[dot]ir

Subscribe to this blog's feed


ZigZag Discussion with VOA
1- (Download: 3.38 Megabyte)
2- (Download: 4.32 Megabyte)

Photoblog
Photoblog[dot]30n[dot]Ir


Recent Posts
Page 56.
Page 55.
Page 54.
Page 53.
Page 52.
Page 51.

Archive
July 2010 (8)
June 2010 (13)
May 2010 (19)
April 2010 (19)
March 2010 (24)
February 2010 (18)
January 2010 (24)
December 2009 (19)
November 2009 (24)
October 2009 (23)
September 2009 (24)
August 2009 (24)
July 2009 (21)
June 2009 (11)
May 2009 (26)
April 2009 (30)
March 2009 (22)
February 2009 (23)
January 2009 (12)
December 2008 (10)
November 2008 (14)
October 2008 (18)
September 2008 (20)
August 2008 (22)
July 2008 (9)
June 2008 (6)
May 2008 (12)
April 2008 (8)
March 2008 (14)
February 2008 (14)
January 2008 (2)

Topical Archive
مؤسسه توریستی-تفریحی زیپ‌زاگ (1)
لنگ‌درهوا (23)
مموریالز (65)
من و آق‌سی‌سی (9)
مدرسه‌ی فمینیستی (12)
کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب (12)
پرسش و پاسخ (13)
بریم تو فاز ماچ‌وموچ (13)
جمعه‌ها با آقای زیپ (9)
حوصله‌دونی (55)
دایرة‌المعارف دخترونه/ پسرونه (4)
روزی از روزها (223)
زیگزاگولوژی (26)
غیر جمعه‌ها با آقای زیپ (17)
غرغریسم (75)


Links



Counter

 
 

Page 56.

June 14, 2008
 

× شادونه زنگ زده، ناراحـــــن كه: "زيگی من هيشی درس نخوندم!! تو چی؟!" خواسسم سر به سرش بذارم يه كم! گفتم: من انديشه رو يه دور خوندم، دورَش مونده! بقيه دورَشونم تموم شده! يهو با يه حالته خاص گف: "وای راس ميگی؟! خوچ به حالت... :(" يهو پـــِقی زدم زيره خنده و گفتم: خيلي دلت خوشه بابا! منم لنگه ی خودتم! :دی خنديد گف: "ينی استرس نداشته باشم؟!" گفتم: نه! گوشيو گذاش!!! طفلی زيادی استرس بــش وارد شده بود!!!

× 5 شمبه، ساعت 2:30 آقای زيپ تشيفه مباركشونو اُوردن كه باسه آخرين بار قبله امتحانا همو زيارت كنيم! اولش تصميم داشتيم بريم سينما فيلمه "زنـ.ها فرشـ.ته اند" بعد آقای زيپ گف كه فيلمای تخيلی دوس نداره! :دی باسه همين نرفتيم! حوصلَم نداشتيم زياد! عوسِش ساعت 8 با كپل و لپ گنده پا شديم هلك هلك رفتيم دربند! بعد ساعت چن رسيديم اونجا؟! ساعت يه رُب به يازده! بينديش الان!! :دی (اين جاي فك كن بود!) خلاصه از اونجايی كه جای پاركه ماشينو تخـ.مشو ملخ خورده بود، ما اون اولش مجبور شديم پارك كنيم ُ يه عالمه راهو پياده بريم بالا! مام كه همَمون ورزشكار! همه زرنگ! اصن غر نزد هيشكی! بعد همچينی من با حسرت از كناره اين آلوچه و لَباشك ترش كثيفا رد ميشدم، همچين دلم ميخواس! همچين داش اچكم در ميومد! بعد زيپ كه ديد اينجوريه گف: برگشتنه ميخرم باسَت! جالبش اينجا بود كه من عينه اينا كه ماهه اولشونه ويار دارن (!) هر چی ميديدم دلم ميخواس! لباشكه جامد (!) لباشكه مايه (!)، پشمك، شاتوت، گردو تازه، آش، بَلال! هر چي اونجا بود ديگه... آب معدنی، دلستر :دی! انگار از قحطی رفتم اونجا! بعد من ويارم زده بود بالا، هوسه ميگو كرده بودم و از اونجايی كه خيلی خوچ چانسم اَد رفتيم يه رستوران نشستيم كه ميگو نداش! :دی ينی داشتا، تموم كرده بود! بعد باسه همين هممون ديزي سفارش داديم! فك كن، نصبه شبی! :دی. بعده اينكه غذا رو نوشه جان كرديم با كلی حرص خوردن، گفتيم چای و قليونم بياره! حرص خوردنش باسه اين بود كه باسه اون همه آدم يه گارسونه زپــِرتی گذاشته بودن كه اصن سرويس دهيش خوف نبود! مثلن ميگفتيم: آقا نون بيار و نمك و پياز! سه بار ميرف ميومد! نميكرد يه بار بره هر سه تاشو بياره!! بعد آخرشم پوله رفت و آمدشم حساب كرد فك كنم! بعد موقه ی برگشتنم آقای زيپ فخط برام گردو خريد! زهی خياله باطل!!! گفتم اين زيپ زيره باره خريدنه لباشك نیْ ره آ، اما باز گول خوردم ديگه! :( فقط عكس گرف ازشون كه من هی نيگا كنم هی آبه دهنمو جَم كنم، هی غصه بخورم!! [Click] و [Click].

× اصلنشم من هيش خوچم نیْ ياد كه آقای زيپ اينقده مُتبحرانه قليون ميكشيد بعد من بَلت نبودم آ! هيش خوچم نــَیْ مَد كه من تا اينجوری اون شيلنگَرو (!) ميذاشتم دَمه دهنم هی فرت و فرت سرفم ميگرف! چه مَنی ميده كه من بعده 21 سال عمر، هنو نیْ تونم دود رو اَ تو دهنم بدم بيرون؟! همينه آدم دپسردگی ميگيره ديگه! :(

× به به! ميبينم كه اَ امرو قرار بودش كه منو آقای زيپ بشينيم سره درس ُ مَچقمون عينه بچه های آدم! بعد پَ چرا من اينجام؟! نیْ دونم خُ! :دی

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:00 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 55.

June 11, 2008
 

× ديرو با مامانه پاشديم رفتيم تجريش! حالا بماند كه اصن حوصله نداشتم! كلن من يه اخلاقه خيلی باحال دارم، اونم اينه كه خيلي باحال برنامه ريزی ميكنم اما موقه ی عمل كه ميشه اصن حال ُ حوصله ی اجرای عملياتش نیْ ياد نیْ دونم چرا! خلاصه رفتيم اول دمباله كفش! گفته بودم كه يه كفشه آل استاره سفيد ميخوام، همه مغازه ها رو نيگا كرديم و به اين نتيجه رسيديم كه آل استاره تمام مشكی بیْ تره! چون هم ديرتر كثيف ميشه و هم كلن خوجگل تره! بعد يه مغازه تو پاساژ قائم بود كه دقيقن همون كفشیُ داش كه من ميخواستم! با مامانه رفتيم تو، اينم بماند كه مغازهه كفشه بچه ميفروخ و من يكم خشالت كشيدم برم تو! گفتم كفشَرو بياره برام! اورد، پوشيدم ديدم به به چقده خوجگله! آبه دهنمو جَم كردمُ به مامان با ايما و اشاره فهموندم كه خوبه! آخه آل استار يه بدی یی كه داره اينه كه اگه اصل نباشه اون جلوش خيلی ضايه كار شده! باسه همين من تو آل استار خريدن خيلی دقيق عمل ميكنم! اما اين يكي خيلی خوب بود همه چيش! كفش ُ در اوردم و پرسيدم قيمتش چنده؟ يهو پسره گف: قابل نداره! اينقده بدم مياد اينجوری ميگن! يه بار كه گفتی مرسی ُ كفشَرو برداشتی با خودت اوردی بيرون ميفهمن كه تارُفه الكي نكنن! گفتم: مرسی! كه يهو گف: هفتاد ُ سه هزار تومن! فك كن!!! بعد وختی اينو گف حركته من و مامانه ديدنی بود! كفش ُ دادم به مامانه، مامانم گف: مرسی و اومديم بيرون! :دی خيلی حركتمون خنده دار بود! اما آخه زور داش خدايی! گفتم كه مغازش كفشای بچه و نهايت 11- 12 ساله داش! اونوخ كی مياد واسه يه بچه ی 12 ساله كفشه 73 تومني بگيره؟! اونم تو اين گرونی كه برنج شده كيلو پَنج هزار تومن! والا! بد ميگن چرا جوونا ازدباج نیْ كنن! همينه ديگه!! بعد از اونجايی كه ما دس رو هر چی ميذاريم باسه خريد تخـ.مش ُ ملخ ميخوره، ديگه جای ديگَم كفشیُ كه ميخواسسم نداش باسه همين قيدشو زدم كلن! باسه مانتو َم كه از اول همچينی مطمئن بودم گيرم نیْ ياد! اما يه مانتوی خوجگلی خريدم كه نگو! جلو بسته نيس كفشدوزك جوونم! از اين مدل كَجاس كه يه بند هم ميخوره اينور! خيلي قشنگ توصيف كردم نه؟! :دی از اونجايی كه من كاملن سايزه خودمو ميدونم، تو ويترين يهو يه مانتو ديدم و حدس زدم اين سايزه منه! البته اكثرن سايزمن از پشته ويترين چون پشته مانتو رو با يه سوزن ميگيرن كه به تنه مانكنه خوب بشينه! منم كه مانـــــكن! رفتم تو مغازه، مانتو رو برداشتم از چوب لباسی بدونه يه كلمه حرف داشتم ميرفتم تو اتاق پرو، كه يهو يه پسره اومد گف: چه سايزی ميخوای خانوم؟! حالا خودم سايزشو قبلن ديده بودم آ، گفتم: اِسمال! مانتو رو گرفته، سايزشو ديده بعد باسه اينكه من نفهمم ضايه شده مانتو رو از چوب لباسی در اورده همونجوری داده به من!!! آخه نه اينكه من بلد نبودم خودم چوب لباسيشو در بيارم، باسه همون!!! وختی پوشيدمش كلی حال كردم! قشنگ اندازه ی تنم بود، يكم تنگ بود كه اونم برام تازگی داش! حالا پوشيدم دره اتاق ُ وا كردم كه مامانه هم ببينه، اومده ميگه: تنگ نی؟! گفتم: نه! كلن مامانه تبحر (تبهُر؟!) خاصی داره كه بزنه تو ذوقت همچينی! بعد كه ديد خودم خوشم اومده ديگه هيچی نگف! بعد از اونجايی كه هوای پاساژ خيلی خفه و مزخرف بود و منم سر دردم شدت گرفته بود تصميم گرفتيم يه كاسه شاتوت بخوريم و برگرديم خونه! كه هميشه ی خدا وختي ميخوايْم شاتوت بخريم من هوسه گردو تازَم ميكنم! باسه همين يه فال گردو َم خوردم!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:45 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 54.

June 10, 2008
 

× خُ آدم اينهمه قالبای خوچگل خوچگل با نقاشيای خوچگل خوچگل تر ميبينه خُ نیْ شه كه سكوت كنه و دستشو بزنه زيره چونَش كه! خُ آدم اَبــَله صُبی ساعت 12 سره حال مياد وختی قالبه جديد ميبينه!!!

× اينقده حال ميده هيش حوصله درس خوندن نداشته باشی، بعد ته ِ دلت يكم فخط عذاب وُژدان بگيری، بعد بری به زيپ بگی: خُ من اصلن حوصله درس خوندن ندارم! بعد اونم يه لبخنده شيرين تحويلت بده با يه عالمه قُبون صدقه كه: نخون خُ! نباس به خودت فشار بياری كه!!! بعد ديگه تو َم اون اندك (!) عذاب وُژدانيَم كه داشتی ديگه اونموقه نداری! بعد با خياله راحَن، ميشينی سره كارای دلخوات!! :دی

× بَدَظُر قراره با مامانه بريم تجريش! يه كَبش ميخوام - آقای زيپ به اعصابت مسلط باش! - كه كُلُهم سفيد باشه (ترجيحن آل استار، از اونايی كه ساق بُلَن نی!) بعد مانتو شلبارم ميخوام! قراره از اين مانتو آ كه جلوش بستَس و نخيه بگيرم باسه تابستون (اونم سفيد) بعد از اونجايی كه من فوقُلاده مانكن تشيف دارم يه درصد (نود و نه درصد بخونيد!) اگه مانتوی هم سايزَمو پيدا نكردم ميرم پارچه ميخرم بعد چارشمبه كه آقای زيپ اومد ميدم بـــِش كه بده به مادر شو َرم (!) زحمتشو بكشه باسم! اووووم اووووم (اين الان زبون درازی بود!) باسه اينكه دلتونم خيلی بسوزه كه مادر شو َر به اين خوبی ندارين كه!!! : ايكس.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:50 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 53.

June 9, 2008
 

× چقده من الان پر انرژيَم! چقده احساسه خوچحالی ميكنم باسه اينكه روزها از پی ِ هم ميگذرند و ما هم بسی استراحت به عمل مياوريم بدونه اينكه ذره يی از نزديك شدن امتحانا به دلمون خوف را بديم!!! خُ نیْ تونم كه خودمو مجبور كنم كه دلم شور بزنه كه! عجبا!

× ديرو در يه عملياته انتحاريه جنگجويانه من و زيپ يهو وسطه خيابون تصميم گرفتيم كه ديگه از هم جدا شيم ُ به هم زنگ نزنيم! اينكارَم كرديم! من از اونوره خيابون اومدم اينوره خيابون بعد منتظر شدم زيپم بياد! اونم چون گمم كرده بود زنگ زد بـــم! اما خُ دو ساعت بعد، از شاهدانه اون حادثه ی تلخ كسی نبود تا مارو ببينه كه رو يه نيمكت چه جوری عينه دو تا مرغه عچق نشستيم تو بغله هم!!!

× به دليله اينكه ما كلن رابطه ی گل و بلبل ِ همرا با آرامشی داريم، خانومه متأهل چن وخ پيش پيشناهاد داده بود كه من، كتابه "اسـ.راری در مورد مـ.ردان، كه هر زنـی بايـ.د بداند" رو يه نيگا بندازم بـــش، ببينم اگه خانومه دی.آنجلس جايی رو اشتباه گفته تصحيح كنم!! بعد خودشم كتابشو داده بود بم چون ميدونس از اونجايی كه من كتابداره خيلی خوبی هستم اگه فقط اسمه كتابو بدونم هيش وخ نميرم دمباله خوده كتابه - همون اسمش كافيه برام! :دي - بعد اينو خيلی وخته داده بم آ، اما خُ وخ نكرده بودم بخونمش! بعد چون در اين ايامه پر فيضه امتحانا من بيكارم، خُ‌حوصلم سر ميره! بعد شورو كردم به خوندن! يادم نیْ ره كه وختی كتابو  گرفته بودم زيپ برگش بم گف: تو كتابای دی.آنجلس ميخونی ُ ما اينقده رابطمون بي مچگله؟! ايول!! و من اونموقه چون حباسَم جاي ديگه بود، باسه همين نتونستم جوابشو بدم كه! اما الان ميگم: عسيسم 50 درصده مچكلات مربوط به زنه! 50 درصده بقيه رو خودت باس دُرس كنی! :دی (فقط همين جمله روم تأثير گذاشته! دوسش ميدارم خيلی).

× دو ساعت و چن ديقه بعد نوشت: (تو اينترنت)
من: زيپ؟ داري شه كار ميكنی؟
زيپ: هيشی، خبر ميخونم، گشت ميزنم!
من: قبونه خبر خوندنت برم من! اينقده دلم ميخواد باهات زندگي كنم!!!

زيپ: الهی من قبونت برم شرا خُ حالا خشالت ميكشی؟! منم دلم ميخواد زودی بريم خونه خودمون خُ!
من: آخه يه حسه تازه بود! اينجوري بشينی رو مبل، روزنامه بخونی، بعد من باسه خودم چای بريزم بيام جلو تی وی
، بعد تو بگی چای من كو پَ؟ بعد من بت بگم خودت پاشو بريز باسه خودت خُ! اينقده حسه خوبيه!!
زيپ:

من:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:53 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 52.

June 7, 2008
 

× چه حسه دل انگيزی دارم من الان! باسه اينكه نصفه تعطيلاته دو هفته ييه امتحانا گذشت ُ من هيش كاری نكردم! كلن من خيلی لذت می برم از اينكه ديقه نود همه كارارو تُن تُن و هول هولی انجام ميدم و به پايان میرسونم! البته نه اينكه فك كنی مثلن شب تا صُب بيدار ميمونم آ! اصلن و ابدن! تو زندگی باسه من خواب در درجه ی اوله اهميت قرار داره! بعدشم آقای زيپ ُ اگه وخ بشه درس ُ امتحان!

× ديدی آقای زيپ چه زود برگش؟! ديدی من اصن دلتنگی نكردم ُ غر نزدم بـــش، تا حســــــــابی بش خوچ بگذره ؟! تمامه درد و رنجه فراق ُ فقط به ذوقه اينكه برام از اون گز آرديای گردالو قراره بگيره گذروندم! وگرنه مُرده بودم تا الان!

× من: زيپ؟! بيا ديگه!
زيپ: ميام عزيزم! زوده زود ميام!
من: يه شمبه ميای؟!
زيپ: نميدونم! معلوم نيس! سعی ميكنم!
من: :( بيا ديگه...
زيپ: اصن درك نميكنی آ! فك ميكنی من دوس ندارم بيام!
من: آخه يه جوری ميگی انگار داری منت ميذاری!!!
زيپ: خيلی احمقی كه اين فك رو ميكنی!
من: اصن نميخوام بيای! فقط ديگه بــِم نگی دلم باست تنگ شده ها!
زيپ: من كی گفتم دلم برات تنگ شده؟!
من: ينی دلت تنگ نشده؟
زيپ: نه!
من: خُ منم نه!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:35 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 51.

June 3, 2008
 

× اوووووو َه! چقده نبودم آ! :دی خُ شه کار کنم؟ سرم شولوغ بود! مچغوله بچه داری ُ شووَر داری ُ آقای زیپ داری ُ اینا! بعد از اونطرفم مچغوله ارائه (!) دادنه تحقیق ُ کمفرانس ُ اینا! تازشم تفلدمم بود خُ!

 

× سه شمبه یی که تفلدم بود - هفتم – با آقای زیپ ساعته 12 قرار داشتم! اما خُ بــــش گوشزد (!) کرده بودم که من دیر میرسم! اینجوری: زیپ؟! من کارم تو آرایشگا طول میکشه! دعبام نکنی آ! اونم خیلی خونسرد و مهربونانه گف: من تا آخره عمرم برات صَب میکنم عسیسم! دعبا چیه؟! حالا اونموقه ساعت 12 بود! من که هنو تو آرایشگا لِنگ در هوا معطل بودم و زیپ هم نرسیده بود هنو! (که اینقده مهربون شده بود!!!) بعد حدوده نیم ساعت بعد اس ام اس داد که: ما اگه نخوایــم خانوممون موهاشو براشینگ کنه کیو باس ببینیم؟؟ جوابشو ندادم! ینی نه اینکه نخوام آ! ندیدم اس ام اسشو! چن دیقه بعدش زنگ زد و حرفشو تکرار کرد! با یه لحنه فوقُ لاده خشن! که کی کارت تموم میشه؟ منم گفتم: نی دونم! اما خیلی بغض کرده بودم! هم باسه اینکه روزه تفلدم بود، هم اینکه از قبل بــش گفته بودم و هم اینم که خُ من حساس بودم اوموقه! دپسرده بودم خُ! ساعت 1:30 همو دیدیم. خلاصه که روزه تفلدم با یکمی تلخی گذش! البته از یکمی یکم بیشتر بود! کلن احساس میکنم بیست و یک سالگی رو با رنگه سیاه شورو کردم و کم کم اون سیاهه روشن شد بعد الان دیگه مایل به سفیده فردا پس فردام رنگی میشه! البته اگه این امتحانا بذارن!!!

 

× بعضی چیزا هستن که اگر چه خیلی سادَن اما خیلی آدمُ سره حال میارن! این چیز تو روزه تولده من، اس ام اسی بود که از طرفه مامان آقای زیپ برام فرستاده شد که کلی خوچحالم کرد!! :X

 

× به زودی عکس کادوهای خوچگلمو میذارم تا دله همتونم بسوزه تازه!

 

× از تفلد و کادوهاش که بگذریم میرسیم به یه تچکره مخصوص از خانوم جیغ! بخاطره زحمتایی که برا منو آقای زیپ کشید و خیلی کمک کرد که از این حال و هوای دپسردگی بیام بیرون! میسی دوس جووووون جووووونیم! :دی

 

× از همتون میسی برا اینکه مدام پیشم اومدین و تهنام نذاشتین و با وجوده اینکه پستی نبود تفلدمو تبریک گفتین! مخصوصن از اسکارته خوچگله خودم، هستی جونم و پانیذ کوشمولوم برای پستای خوشملشون!

 

×راسسی دلیله اینکه باسه تفلدم پستی ارسال (!) نشد تَمبلیه آقای زیپ بود! قول داده بود که افتخار بده و باسه تولد من اینجا رو آپ کنه بعد تمبلی کرد! منم که کُلُهُم تهطیل بودم!!! :دی

 

× اِه! خُ الان آقای زیپ میخواد بره اصفهان من شه کار کنم؟ دلم باسش تمگ میشه خُ!

 

سه ساعت بعد نوشت:

 

من: سلام عچقه من! کجایی؟

زیپ: دارم میرم دمباله حمیدرضا اینا که را بیُفتیم دیگه!

من: آها، باشه! اووووم :(

زیپ: چیه قبونت برم؟ اینجوری نکن دیگه! زود برمیگردم! راسسی خوچ بگذره بــِـم؟!

من: وا! نه خوچ نگذره بت!

 

یه ساعت بعدش:

 

من: کجایی؟

زیپ: پشته فرمون!

من: تو از اون سوألت که پرسیدی خوج بگذره بت منظور داشتی؟!

زیپ: ینی چی؟!

من: ینی اینکه مثلن خواسسی چیزی بخوری، یا خانوم بازی کنی؟!!! (اُپـــِن مایـندد ُ اینا!)

زیپ: خیلی خری بابا!!

من: آها ینی این نبود منظورت؟ پَ خوچ بگذره عسیسم! :*

 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 4:34 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 

Copyright © All right reserved Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir