یاد شهدای سبز گرامی و راهشان پر رهرو باد

 


August 2008
 


 
 

Description
30n.ir
Home index
About us
daily[at]30n[dot]ir

Subscribe to this blog's feed


ZigZag Discussion with VOA
1- (Download: 3.38 Megabyte)
2- (Download: 4.32 Megabyte)

Photoblog
Photoblog[dot]30n[dot]Ir


Recent Posts
Page 93.
Page 92.
Page 91.
Page 90.
Page 89.
Page 88.
Page 87.
Page 86.
Page 85.
Page 84. (Special Day)

Archive
July 2010 (8)
June 2010 (13)
May 2010 (19)
April 2010 (19)
March 2010 (24)
February 2010 (18)
January 2010 (24)
December 2009 (19)
November 2009 (24)
October 2009 (23)
September 2009 (24)
August 2009 (24)
July 2009 (21)
June 2009 (11)
May 2009 (26)
April 2009 (30)
March 2009 (22)
February 2009 (23)
January 2009 (12)
December 2008 (10)
November 2008 (14)
October 2008 (18)
September 2008 (20)
August 2008 (22)
July 2008 (9)
June 2008 (6)
May 2008 (12)
April 2008 (8)
March 2008 (14)
February 2008 (14)
January 2008 (2)

Topical Archive
مؤسسه توریستی-تفریحی زیپ‌زاگ (1)
لنگ‌درهوا (23)
مموریالز (65)
من و آق‌سی‌سی (9)
مدرسه‌ی فمینیستی (12)
کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب (12)
پرسش و پاسخ (13)
بریم تو فاز ماچ‌وموچ (13)
جمعه‌ها با آقای زیپ (9)
حوصله‌دونی (55)
دایرة‌المعارف دخترونه/ پسرونه (4)
روزی از روزها (223)
زیگزاگولوژی (26)
غیر جمعه‌ها با آقای زیپ (17)
غرغریسم (75)


Links



Counter

 
 

Page 93.

August 31, 2008
 

× صُبه زود ساعت 10 مامانه اومد صدام كرد كه پاشم حاضر شم بريم خونه مامان بزرگه!! تولده روژينا بود!!! تولده يه سالگيش، البته قرار شد اين دفه فقط شَم فوت كنه و تولده اصليش باشه باسه هفته ی ديگه كه همه باشن!!! اينقده روژينا با من اُخت شده، اينقده دوس داره منو!!
خاله هه و شوور خاله هه امرو همش تو دادگا بودن باسه گرفتنه حضانته روژی خانوم!! بعد شوور خاله هه از اوناس كه وختی ديپلمشو تو ايران ميگيره باسه ادامه تحصيل ميره آمريكا، باسه همين خيلی سَخ فارسی صُبَت ميكنه ينی خيلی فك ميكنه تا بخاد يه كلمه رو بگه، آخرشم به اينگيليسی ميگه بعد از اونجايی كه من اينگيليشم فوله (!) تبديلش ميكنم به فارسی! بعد ظاهرن ساختمونه دادگاهه 5 طبقه بوده كه اينا مجبور شدن برا گرفتنه جوابه قطعی اين پنج طبقه رو 10 بار برن بالا و پائين!!!! آخره سر َم شوور خاله هه مجبور شده زير ميزی بده به آقايونه محترم!! بعد فك كنين اينو ميخاس برا من تعريف كنه به فارسی!!! منم اعصاب قشنگ...
جالبش ميدونيد چی بود؟! اينكه ميگف اونجا كه بودن يه ماه فقط مَطَل شدن كه از آمريكا اجازه ی وروده روژی جون خانوم صادر بشه بعد بيليط گرفتن! بعد همه ی كارای روژی اينجا يه روزه را افتاد اونم با زير ميزی كه الان واقن جا داره افتخار كنيم به دولته پول دوستمون!!! خلاصه كه فِسه مخمون در رف تا آقای شوور خاله جان برامون اين دو تا جمله رو تعريف كنن!!
اينو الان نوشتم كه به خودم باسه اينهمه صبرُ تحمل تبريك و خسته نباشيد بگم!!!

× فردا كوئيز دارم تو كلاس زبان بعد هيچيَم نخوندم، حوصلمم نمياد بخونم آخه!!! سامْبادی هلپ می تو رو خدا!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:34 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 92.

August 30, 2008
 

× اينجانب خانومه اكتيواسيون هستمُ هنو نميدونم نمره های دانشگام چن شده!!! فك كن! خُ چيكار كنم؟! رام دوره!! كلی باس بكوبم از اينجا برم اون سره شهر، بعد تازه ببينم نصفه نمره هام نيومده! خُ چه كاريه؟ همون روزه انتخاب واحد ميرم يه بارَكی كارنامَمم ميگيرم!!! D:

× كلاس زبانم ترمه ديگه صُب نداره!!! اعصابم الان كلی خورده!! ساعته بعداَظُر رو دوس ندارم!! 6:30 تا 8 آدم هم خودش خستس هم تيچرش!!!! دوس نميدارمش اصلنشم، چيكار كنم من الان خُ؟!!

× يحتمل از اوله مهر ميرم كلاس نقاشيه شادونه!! تخته شاسيم هنو تو كلاس نقاشيه خودم مونده، بعد روم نميشه برم بگيرمش!! نيْدونم چرا!!! دلم باسه آقاهه (معلم نقاشيم) ميسوزه كه ديگه نيْخام برم پيشش!!! هويجوری، حوصلم سر رفته گفتم دل بسوزونم باسش!!! خُ دل سوختن نداره؟!! كه يه همچين شاگرده پر استعدادیُ كه از هر هنرش يه انگشت ميريزه رو داره از دس ميده؟!! D:

× امرو با مامانه پاشديم رفتيم نمايشگاهه گل و گياه! اينقده لذت بخش بود، اينقده به وجد اومدم، اينقده انگشتم از خودش هنره عكاسی ريخ!!! D: اگه به گلُ گيا علاقه ی مفرط داريد ميتونيد از نمايشگاهه گلُ گياهه من ديدن كنيد:
1- غرفه ی ميخك [Click] و [Click] و [Click].
2-
غرفه ی رز [Click] و لاله [Click] و تاج خروس [Click].
3- غرفه ی زعيم (!) اولين گل فروشیه تهران كه تولده 68 سالگيشو جشن گرفته بود [Click].
4-
اينم غرفه ی گلهای منتخب (!) ينی عكسايی كه خودم خيلی دوسشون ميداشتم [Click] و [Click] و [Click] و [Click].
تازشم مامانه كلی معروف شده الان! چون يه آقايی هنو نرفته تو نمايشگا باهاش مصاحبه كرد!!! D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:35 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 91.

August 29, 2008
 

× قرار شد چار تايی (من ُ آقای زيپ ُ لپ گنده خان و كپل جان) پاشيم بريم شامه شبه جُمه رو تو هوای آزاد صرف كنيم!!! اول قرار بود بريم چيتگر، جوجه كباب دُرس كنيم ُ دوچرخه سوار شيم! بعد از اونجا كه اولش يادمون نبود چيتگر دوره و بعد يادمون افتاد (!) قرار شد بريم پاركه پرديسان! و چون پاركه پرديسان منقل نداش باسه جوجه كباب، مرغ بريون قرار شد بگيريم!!! خلاصه شبونه من ُ كپل وسايلو جَم كرديم و آقايون رفتن مرغ بگيرن! حالا تو اين هيری ويری من يادم افتاد كه اگه بخايْم بدمينتون بازی كنيم اونجا من توپشو ندارم!! خلاصه به آقای زيپ سپردم اگه بيرون جايیُ پيدا كرد كه توپ داش بگيرهُ در كماله نااميدی منتظر مونديم كه بيان دمبالمون! ساعت ده و رُب بود كه اومدن، توپم خريده بود آقای زيپ! اينقده خوشال شدم!!! خلاصه بارُ بنديلو جَم كرديمُ را افتاديم!! تا رسيديم شورو كرديم غذا خوردن! بعد كپلُ لپ گنده دراز كشيدن ُ من و آقای زيپ (زوج ورزشكار بوديم اين هفته به جای فرهنگ دوس!) پاشديم رفتيم بدمينتون بازی كنيم!! آقا دريغ از يه بار كه اين توپه باسه 3 تا ضربه رو زمين نيفته!! دائم يا باد ميومد يا ديدمون كم بود نميتونستيم بازی كنيم!!! اينقده ناراحن كننده بود!! اينقده دوس نداشتم!!! خلاصه ساعت 12 بود كه رضايت داديم برگرديم ديگه!! بعدشم اينقد خابمون ميومد كه ديگه از خيره فيلم ديدن گذشتيمُ هر كی رف سمته تخته خودش!

× صُب به آقای زيپ ميگم: زيپ؟!! اگه تو تو قزوين كاره خوب پيدا كنی، بعد منم باس بيام اونجا باسه زندگی؟
زيپ: آره ديگه!
من: S-:
زيپ: چيه؟! مگه خودت نميگفتی نميخای تهران زندگی كنیُ دو سه ساله اولو ميخای بری يه جا ديگه؟!!
من: چرا!! اما نگفتم كه قزوين!!!
زيپ: مگه قزوين چشه؟!
من: مگه خودت نگفتی قزوين از تهرانم بيشتر گرونيه؟
زيپ: چرا، خُ يه جا ديگه! مثلن هشتگرد
من: كرج!!
زيپ: باشه كرج!
من: آخه كرج كثيفه... يادمه يه بار تو تلويزيون، يه خارجی َرو اُورده بود، كه از خارج اومده بود...
زيپ (ما بينه صحبتای گُهرباره من!): ((=
من: چيه؟!
زيپ: مطمئنی خارجيه از خارج اومده بود؟! از بندرعباسی جايی نيومده بود احيانن؟!!
من: مسقره!! اصنشم نميگم
زيپ: خُ بگو!
من: بعدش ميگف من همه جای ايرانو ديدم، همه جا يه تابلويی داش كه نشون دهنده ی شهرش بود! اما كرج نه سرش معلومه نه تهش!! شهردارش خوب نی اصلن!!!
زيپ: ((: خيلی باحال بود، خارجيه از خارج اومده بود...
من: (:/

× پای كامپيوتر داشتم اينجا رو آپديت ميكردم يهو جنابه زيپ هنرشون گل كرده نشسته با زغال منو كشيده از نيمرخ!! [Click]. منم لجم گرف نشوندمش شورو كردم به كشيدن!! [Click]. كلی كركره خنده بود!!! D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:30 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 90.

August 28, 2008
 

× كادوی آقای زيپ يه ادكلن بود كه با دسته لرزون دادم بش! چون شنيدم ادكلن جدائی مياره!!! اينم عسكش! [Click]. راسسی باس توضی بدم باستون كه منم كلهم از كادوهای بی مناسبت خيلی خوشم مياد اما اَ اين اخلاقا تو خونم نی!!! D: اين كادو َم به مناسبته سالگرده دوستيمون بود! نفهميدم دوسش ميداش يا نه، به هر حال ديگه اگرم دوسش نميداش باس به زور ميداش!!!

× رقابته پرنا (دختر دائيم) با روژينا ديدنيه!! كلی هی برامون ادا اطْفار مياد كه هی جلبه توجُ كنه و كليَم موفقه!! مثلن تازگيا ياد گرفته بوس كنه!! اينجام داره منو ماچ ميكنه مثلن! [Click]. از روژينا شيش ما بزُگتره و من حس ميكنم خودشم فهميده چون حسه بزُگتری داره بش!! مثلن من داشتم روژينا رو را ميبردم (تاتی تاتی ميكرديم، آخه هنو بلد نی) بعد پرنا بدو بدو اومده دسسه روژينا رو گرفته كه اونم روژينا رو را ببره! هی َم ميگف: تاتا تاتا!!! بعد خيلی يهو جو گرفتش گـ وز ملَق شد همون وسط!!!! روژينام داره كم كم عادت ميكنه به جوه جديد! روزه اول اصلن نميخابيد، وختی زنگ زديم از مسئولش بپرسيديم كه چرا نميخابه آيا؟! گف زيادی ذوق كرده دلش نميخاد چشاشو حتی يه لحظه بذاره رو هم!!! خلاصه كه حسابی جا وا كرده تو دله همه!! از جمله اينجابه دختر خاله!!! [Click].

× كامنتيگمو تائيدی كردم با اجازتون كه بتونين برام خصوصی كامنت بذارين!! فقط آخره كامنتيتون بم بگين كه تائيدش نكنم! خُ؟!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:47 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 89.

August 28, 2008
 

× ديروز صُب صورتی زنگ زد بم كه پاشم با هم بريم بيرون! مام شالو كُلا كرديم ُ را افتاديم به سمته بيرون!!! اول يكم رفتيم دمباله كارای صورتی جان ُ بعدش رفتيم پاساژ انديشه كه خدا رو صد هزار مرتبه شكر هيچی نداش، بعد باسه همين تصميم گرفتيم بريم پاساژه نصر تو گيشا!! من باس باسه شوور خاله هه كادو ميخرديم از طرفه همه باسه تولدش! باسه آقای زيپم يه چی ميخاسسم بگيرم كه نميدونستم چيه دقيقن!!! آخه من هر دفه كه ميخام باسه جنابه زيپ كادو بگيرم به مشكل برميخورم اساسی!! خلاصه به كلی اشتياق رفتيم گيشا، ساعت 2 رسيديم به پاساژ كه اونام نامردی نكردن ُ همه مغازهاشونو بستن رفتن ناهار، ينی رفتن كه چه عرض كنم همون وسط بساطه ناهارُ پهن كردن!! خلاصه پا از دسسمون درازتر برگشتيم خونه مامان بزرگه!! بعد حدس بزن كی اومد استقبال؟!! روژينا خانوم!!!!! وااااای اينقده اين بچه ماهه، اينقده اشتماعيه! اصلن بگو يه اپسيلون اين با من غريبی كرد نكرد كه! يه راس تالاپی اومد تو بغلمو شورو كرد به شيشه شير خوردن!!! خلاصه كه يه دخترخاله پيدا كردم كه تا نداره!! ايشالا در اولين فرصت عكسشو ميذارم

× امرو صُبم شادونه زنگ زد كه پاشو بيا بريم بيرون! مام باز شالو كُلا كرديم رفتيم خونه شادونه اينا! يه سری نقاشی داشتم باسه قالبه اينجا برام اسكن كرد ُ بعدشم باهم رفتيم قائم، من لاك گرفتم و يه كادو باسه زيپم!! نميدونم دوسش ميداره يا نه!! ايشالا در اولين فرصت عكسه اين كادوهه هم گذاشته ميشه!!!

× فقط دو جلسه به تموم شدنه ترمه كلاس نقاشيم مونده اما زورم مياد برم!! تصميم گرفتم برم كلاس نقاشيه شادونه! چون ميخام آناتوميه بدنه زن كار كنم ُ معلمه خودم مرده!! باسه همين مشكل دارم الان! كلاسه شادونه هم دوره يكَم و شهريه ش يه كم بالاس! اما از معلمش خيلی راضيه... نميدونم! فعلن موندم شه كار كنم!؟

× فك كن تو حموم مچغوله تميس كاری يی بعد يهو برقا بره!! خيلی حسه خوشالی بت دس ميده نه؟! من الان دقيقن همون حالو دارم!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:03 AM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 88.

August 25, 2008
 

× برنامه ی خابم بهم ريخته، بعد منم از اونجايی كه تمامه برنامم حوله محوره خاب در چرخشه (!) نتيجه ميگيريم كه همه ی برنامه های من الان تحت ُ شُعا قرار گرفته و كلهم ريـ ده شده توش!!! ينی وختی ميگم همه چی ينی همه چی آ!! حتا انگار فركانسای اخلاقمم بهم ريخته!! يه سگه خوشگله مامانی يی شدم كه نگو!!! بعد همين هی باعث ميشه از دسسه آقای زيپ دلخور ميشم، بعد از اونجايی كه ايشونم خيلی سعی ميكنن اين دلخوريا رو برطرف كنن، هی اين چيزای كوچيك جَم ميشه بعد منجر ميشه به دادگا خانواده!!! باسه همين الان هی من از دسسه جنابه زيپ دلچركين ميشم، بعد هی يادم ميره بعد دوباره سره يه چيزه كوچيك دوباره بحثمون ميشه!! يكی از اين مسئله ها اينه كه جديدن (از همون شبی كه رفتيم استقباله خاله هه كه از كشوره خارج اومده بود) حس ميكنم بهم بی توجه شده! ديگه اس ام اس نميده، زنگاش خيلی كم شده نميدونم! شايدم من زيادی زوم كردم رو اين مسئله اما نه!!! واقن شده كه خُ من ميگم ديگه!!  فور اگزمپل:
ديشب بعده يه صحبته عچقولانه كه جفتمونو تا سر حده مرگ عصبی كرده بود (!) زيپ خاس بحثو عوض كنه گف: امشب ميريم بيرون با بچه ها، حميدرضا اومده آخه 
من: اين حميدرضام كه هی داره ميره ُمياد!!! (سربازی رفته)
زيپ: بيچاره كِی رفت ُ اومد؟! همش تو اين 5-6 ماه دوبار اومده!! آموزشيش تموم شده، افتاده اردبيل! اينقد دلم سوخ براش!!
من: باسه چی؟!
زيپ: خُ دل سوختن نداره؟! ناراحت شدم ديگه!! تو اگه من سربازيم بيُفته اردبيل ناراحت نميشی؟!
من: ينی الان ناراحتيه من برا تو و حميدرضا بايد يه اندازه باشه كه اين سوألو ميپرسی؟!! سپيده باس ناراحت باشه نه من!!
زيپ: امرو صُب سَری اومده تهران سپيده َ رو ديده!!
من: ياد بگير!!! ببين چه با اشتياق مياد عشقشو ميبينه!
زيپ: تو ياد بگير!! بعده شونصد سال اومده، دختره َم تحمل كرده
من: خُ تو َم نيا!!! 5-6 ماه يه بار بيا!! باسه من چه فرقی ميكنه؟
زيپ: باشه منم ديگه همينجوری ميام ببينم دوس داری يا نه!
من: من عادت دارم!!!!
...
[بوووووووووووووق] سانسوری بود ديگه بقيَش!!! يا مثلن:
امرو نزديكای ظُر بش زنگ زدم، رفته بود دانشگا دمباله كاراش!! برام تعريف كرد چي شده ُ چيكار باس بكنه! بعدش كه رسيد خونه بش زنگ زدم دوباره، داش ناهار ميخورد، از اونجايی كه عادت ندارم وختی كسی سره ناهاره زياد پای تلفن نگهش دارم سَری فقط بش گفتم كه منو ساعت 5 بيدار كنه!! و متذكر شدم (!) كه حتمن آ! چون كه اگه خاب بمونم به كلاس زبانم نميرسم ُ از اونجاتری كه غيبتام فول شده تو كلاس و چون من از اين بادا نبودم كه به هر بيدی بلرزم (!) بازم شمبه نرفتم ُ اگه امروزم خاب ميموندم ديگه نوره الا نور ميشد!!! گف باشه و قَط كرديم. ساعت 5 از خاب پريدم و تُن تُن حاضر شدم هی دسَمو زدم زيره چونم كه آقای زيپ بيدار كنه منو اما انگار نه انگار!!!! بعد خُ‌ دلم چرك گرف به خودش!! ساعت 6:30 اس ام اس داده كه ببقشيد!! الاآرمه گوشيمو بجای اينكه بذارم رو 17 گذاشتم رو 5!!!!خاسسم يه كم اذيتش كنم گفتم: حذف شدم ديگه!! گف: ببقشيد ديگه!! تو رو خدا! تخصيره من بود، طاقت نداشتم ناراحتيشو ببينم، گفتم: خودم بيدار شده بودم، الانم سَره كلاسم!! ديگه ناراحت نباش! بعد ديگه جوابمو نميده!!!! فك كن خُ! ):
بعد يه نكته ی خيلی جالبه توجهش اينه كه وختی اينارو بش ميگم كه تو بی توجه شدی بم، خيلی عاشقونه برميگرده ميگه: من خستم آ، شورو نكن باز!!! يا خيلی مؤدبانه ميگه: باز مزخرف گفتی؟!! خُ من شه كار كنم؟!

× اينقده لجم ميگيره يه كاريو خودت داری انجام ميدی بعد يكی ديگه بياد بت همونو تذكر بده!! چن وخ پيش داشتم ناخونامو با سوهان كوتا ميكردم، بعد باباهه برگشته ميگه: ناخونه بُلن خيلی بده، باعث ميشه ويتامين كم برسه به بدنت بايد كوتاش كنی آ!!! بعد خُ من لجم گرف!!! گفتم: دارم چی كار ميكنم پَ؟!!!!
يا مثلن يكی از دوستات برگرده بـــِت بگه: اين رابطه يی كه داری خوبه اما خيلی مباظب باش!! درسته كه دوستمه ُ ممكنه برام نگران بشه اما با اين حرفش عقل ُ شوعوره منو ميبره زيره سوأل!! اونم بعده اينهمه وخ! ينی كلهم من عرعر ديگه، بعده دو سال هنو نشناختم طرفمو!! بعد تازه از يه چی ديگم لجم ميگيره اونم اينه كه كسی مثلن برگرده بت اين حرفو بزنه كه سال تا ماه ازت خبر نداره ُ اصلن نميشناسه نه خودت ُ و نه طرفتو!!! من كارشو نادُرس نميدونم، اما ميگم اين تذكر ماله وختيه كه تازه با طرفم آشنا شده باشم!! وختی الان بعده اينهمه وخ اينو ميگه فقط بم انرژیه منفی ميده و يه حسه بدی بم منتقل ميكنه!!

× من نميفهمم بعضيا چرا گلاب رو با عطرُ ادكلن اشتبا ميگيرن؟!! گلاب خيلی خوبه، باسه غذا يا شستنه قبر! اما به جونه دختر كوچيكه ی پدر زنه آينده ی آقای زيپ اصلن كاربرده خوبی بعنوانه عطر يا ادكلن نداره!!! تو رو خدااااااا...

× لطفن تلقين نكنيد! من عصبی نيستم الان!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:48 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 87.

August 24, 2008
 

× اتاقه من دُرس روبروی آشپزخونس، بعد اين ميز كامپيوتره منم دُرس جلو دره! ديشب چراغه آشپزخونه روشن بود، منم پای كامپيوتر بودم، باباهه اومده ميپرسه: چراغه آشپزخونَرو خاموش كنم؟! بعد منم گفتم: وا! چه ميدونم باسه من كه فرقی نداره! بعد رفته خاموش كرده چراغو اومده ميگه: شام نخوردی هنو؟! ميگم: نه! بعد تأسف ميخوره ميگه: اٍ! من كه خاموش كردم چراغُ!! زدم زيره خنده ميگم: خُ حالا مگه نميشه دوباره روشنش كرد؟!! ميخنده ميگه: راس ميگی آ!!!!!

× شوور خاله هه برگشته به خاله هه خيلی جدی ميگه: حالا از روژينا واقن خوشت اومده؟!! اگه دوسش نداری بريم يكی ديگه بگيريم!!!! بعد خاله هه ميگه: وای نگو!! عشقه منه!! بعد دوباره شوور خاله هه خيلی جدی ميگه: واقن؟! خُ پَ بريم يه پنج شيش تا ديگَم بگيريم!!!! فك كرده اينجا كيلويیه و ميتونی سوا كنی!!! D:

× امرو خاله هه و شوور خاله هه همش دمباله كارای روژينا خانوم بودن!! يكَم كارشون طول كشيد نتونستن امرو بگيرنش!! ايشالا فردا.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:45 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 86.

August 23, 2008
 

× خاله هه بچه دار نميشد! از همون اولَم هی دكتر رف اما نميشد ديگه!! كلُهُم تمامه علمه پزشكی رو هم زير ُ رو كرد اما نشد!! تا اينكه بلخره يكی از همسايه های مامان بزرگه رو خيلی اتفاقی يافتيمش ُ فهميديم تو شيرخارگا كار ميكنه! خلاصه به اون گفتيم ُ اونم قول داد براش يه كاری كنه تا خاله هه بره و يكی از اونارو بگيره!!
ديشب رفتيم فورودگا امام خمـ.ينی پيشوازه خاله هه و شوور خاله هه!! بعد توی اوتوبان من ُ كپل انوا ُ اقسامه بوها رو استشمام كرديم!!! بوی دسشويی آی مختلف!!! از اسهال گرفته تا يُـــبس!!!! ديگه آخراش داشتيم بالا ميوورديم!! به آقای زيپم گفته بودم دير بخابه ُ با اس ام اساش منو همراهی كنه!! اكثره شبا تا 1، 1:30 بيدار بود، ينی اين ساعت براش نرمال بود اما نميدونم چرا ديشب 11:30 خابش برد!! ايول تحويل واقن!!
تا صُب طرفای 6، 6:30 بيدار بوديم ُ تا اومديم بخابيم گفتن حاضر شيم بريم اون دخمله تو شيرخارگا رو ببينيم! ما هم طیه لشكركشيه عظيمی رفتيم ملاقات!! من ُ كپل ُ مامانه و مامان بزرگه و بابا بزرگه و زن دائيه و پرنا كوچمولو و خاله هه و شوور خاله هه!!! اسمش روژيناس! خوشمله، البته بيشتر از خوشگلی تو دل برو ِ و شديدن به دل ميشينه!! منو كپل كه عاچقش شديم!! البته بغله ما نميومد چون غريبی ميكرد! اون خانوم مسؤله به من قبلن قول داده بود دفه ی بعدی كه ميرم اونجا برم تو و تمامه بچه ها رو از نزديك ببينم!!! جالب بود كه اكثره بچه های بزُگ و اونايی كه ميتونستن حرف بزنن ُ بازی كنن پسر بودن ُ اين نشون ميداد كه دخترا طرفداراشون بيشتره!!! بعدش با راهنمايیه يكی از پرستارا رفتيم اتاقه نوزادا رو َم ديديم! فك كن يكی از بچه ها فقط چن روزش بود!!!!!! ينی مادره تو بيمارستان اينو به دنيا اورده و رفته!! اونجا كه بودم هيچ حسه خوبی نداشتم، بچه ها خوب بودن همشون خوب بودن اما... نميدونم حسه اون لحظَرو چطور ميشه توصيف كرد!!

× به شدت سردرد دارم ُ خابم مياد!!!

× يَحتمل فردا روژينا خانومُ تحويل ميگيريم X:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:56 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 85.

August 22, 2008
 

× چن وخ پیش یه دخمل خانومیه مهلبون باسه من کامنت گذاشته بود که یه طراحه حرفه ییه و میتونه اگه دوس میداشتم مدلای طراحیشُ برام بفرسته! وختی کامنتشو خوندم تندی رفتم ُ براش میل زدم که مدلاشو میخام!!! اینجوری شد که من با این دخمله آشنا شدم!! دیرو 4 تا از طرحاشو برام ایمیل زده بود!! اینقد ذوق کرده بودم که نمیدونسسم چی کار کنم! دقیقن همون چیزایی بود که میخاسسم ُ خلاصه الانم کلی ذوقمرگم!!! نیک نِیمه این دخمله "نانی" ِ، اما نمیدونم اسمش چیه!! چون میدونم میاد ُ اینجارو میخونه خاسسم ازش تشکر کنم ُ بگم که تو این روزای بی مدلی کلی فرشته ی نجاته من شده!!! میسی نانی جوووونم *:

 

× دیشب یهو تصمیم گرفتم تو تراس بخابم!! مامانه بم گف: سردت میشه آ! اما من گفتم: خُ دو تا پتو میندازم روم! اینجوری بود که تا صُب تو جامون خر غلت میزدیم ُ هی تُن تُن پدر و مادر و عمه و خاهره سرما رو یاد میکردیم!!!! صُبم ته گلوم میسوخ اما حالا بهترم! اهم اهم

 

× تو گوگل سرچ کردم "طراحی با مداد" برداشته نقاشیای بلاگه خودمو تحویلم داده!! خلاصه اینکه زیگزاگتون الان کلی معروف شده!!! امضا خاسسید زودتر اقدام کنید!!! :D

 

×  ساناز جونم چرا کامنتینگاتو بستی دخمله؟!! ):

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:16 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 84. (Special Day)

August 21, 2008
 

8.21.2006.JPG

"سه شمبه 31/5/85

ساعت حدودن 5 - 5:30 بود که آنلاین شدم، چن روز پیش چن نفر آیدیمو ادد کرده بودن که من نمیدونستم کیَن؟ اما اکسپت کردم چون حدس میزدم از تو بلاگم آیدیمو ادد کردن!! همینجور تو نت چرخ میزدم که یهو یکی از اون آیدیا اویــلِبل شد، سَری رفتم ازش پرسیدم آیدیه منو از کجا اورده!؟ گف که مهسا براش فرستاده!! مهسا دوسته وبلاگنویسم بود، زیاد نمیشناسمش اما تا حدودی باهاش آشنام!! نمیدونم رو چه حسابی آیدیه منو برای چن نفر فرستاده اما ظاهرن فقط آیدیه من نبوده!! خودمونو معرفی کردیم. فهمیدم 21 سالشه و دانشجوئه!! ویلاگ نویسم بوده... ظاهرن جفتمون از خاننده های بلاگه مهسا (باربی) بودیم! خیلی شیطونه... هنو زیاد نمیشناسمش اما تو برخورده اول ازش خوشم اومد. وقتی دید از کاره مهسا تعجب کردم بم گف: حالا که بد نشد باسه تو، با من آشنا شدی!!! خندیدمُ گفتم: از اون زاویه اگه بخوایم ببینیم به نَفه شما بوده که با من آشنا شدین!!! گف: من فک میکردم خودم ته ِ اِتماد به نفسم اما انگار تو ..."

 

باورم نمیشه این حرفا ماله اولین روزیه که پا گذاشتی تو زندگیه من! 155 ُمین روزه سال بود که باسه اولین بار باهات چت کردم! اون روز هیش کودوممون حتی تصورَم نمیکردیم که یه روز رابطمون اینجوری بشه... فقط در حده سرگرمی بودی برام، فقط در حده سرگرمی بودم برات! یادته؟ میومدیم حرف میزدیم، میرفتیم. فقط تو سر ُ کله ی هم میزدیم ُ میخندیدیم... همه چیز شوخی بود!! حتی اون اسمایلای بوس و بغل!! همه چیز باسه خنده بود، باسه اینکه فقط باسه یه ساعتم شده همه چیرو یادمون بره و از هم چیزای مختلف یاد بگیریم!! همه چیز شوخی شوخی جدی شد آقای زیپ!! و اون یه ساعت شد لحظه لحظه ی زندگیمون... اون روزا رو یادت میاد؟!! خیلی چیزا عوض شده اون روز سه شمبه بود، حالا پنج شمبه س، اون روز 155 ُ روزه ساله 85 بود، حالا 155 ُمین روزه ساله 87 ِ! دو سال گذشته... دو سالی که عینه 730 روزش رو کنارم بودی ُ بم عشق و محبت دادی... اولش سَخ بود!! خیلی چیزامون لنگه ی هم بود و باعث میشد هیش کودوممون کوتا نیایم! یادت میاد؟ دعواهامونو، جر و بحثامون رو، گریه هامونو... تک تکه این چیزا به من فهموند که هر لحظه بیشتر از قبل بت نیاز دارم... بُـــزُگ شدی، بزگ شدم!!  عاشق شدیم کناره همدیگه... آقای زیپ، هیچ وخ اون روزا رو یادم نمیره!! اون حسادتا، اون محدود کردنا... همه رو تحمل کردیم واسه خاطره همدیگه!! میبینی؟ خیلی چیزا عوض شده... حالا دیگه مجبور نیستی باسه ثابت کردنه عشقت، با دوستات بیرون نری! حالا دیگه مجبور نیستی باسه اینکه از من مطمئن بشی وختی میخایم چت کنیم با آیدیه من بیای... حالا دیگه میدونم دوسَم داری و میدونی دوسِت دارم!! شاید خیلی چیزا عوض شده باشه، اما مهم ترین چیزی که کلی تغئیر کرده میزانه علاقه ی منه... اینکه میزانه دوس داشتنم تو 31 مرداده 85 اصلن با میزانه دوس داشتنم تو 31 مرداده 87 قابله مقایسه نیس... 31 مردادت مبارک عسیسم! :*

 

پاورقی: اون عکسه بالا، اولین خطوطی هستن که ما رو مقابله هم قرار دادن! قرار بود اینجا آقای زیپ سوره پیریز بشه اما خُ به دلایلی نشد که بشه!!! :D 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:25 PM

لینک مطلب | مموریالز | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 83.

August 20, 2008
 

× امرو دوباره طیه عملیاته مسلحانه، سه پایَمو زدم زیره بغلم ُ نقاشیامو برداشتم اومدم با مامانه و باباهه چالوس!! قراره فردا بریم توله سگه رو واکسن بزیم!

 

× صُب با مامانه رفتیم هفته تیر انتشاراته یساولی، همونجا که اون آقاهه دیرو بم آدرس داده بود! جاش خیلی سر راسسه، همون میدون هفته تیر ُ یکم به سمته میدون ولیعصر بری میرسی به انتشاراتش!! البته زیاد  آشه دهن سوزی نبود اما خُ بــــِیتر از هیچی بود!! دو تا کتاب خریدم از طراحای ایرانی، بـــــــــد نی زیاد!!! فک کنم واقن ایرانی آ فک کردن "هنر نزده ایرانیان است و بس" در مورده همه صدق میکنه چون قیمته کتاب طراحیای خارجی حدودن 1200 یا نهایت 1700 بود اما این دو تا کتاب رو هم شد یازدَ هزار تومن!!!! خداییش خیلی جو گیر شدن این هنرمندامون!!!!

 

× آقای زیپ پاشده رفته عروسی!! بعد من خُ الان کلی حوصلم سر رفته!! شه کار باس بکنم؟!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:27 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 82.

August 19, 2008
 

× من نميفهمم واقن باباهه چرا اينجوری ميكنه؟!! صُب فك كن من خابه خابم آ، بعد يهو اومده بالا سرم جارو برقی رو روشن كرده شورو كرده به جارو زدنه اتاقه من!!! فك كن!!!! بعد ميگه بچَم چرا اينقد اعصابش بهم ريختس!!! بعد وختی بش ميگی پدره من، آلودگيه صوتی بيشتر از خيلی چيزا رو اعصاب تأثير ميذاره مگه قبول ميكنه؟!!
حالا بيدار شدم عُنُق و كاملن خوش اخلاق رفتم نشستم رو كاناپه ی هال، منتظرم مامانه بياد با هم بريم استخر!! يهو باباهه اومده ميگه: ببين اين ماه قبضه تلفن اومده 51 هزار تومن!!! منو ميگی، ديگه نتونستم خودمو كنترل كنم، از اينكه هر دفه پوله قبضه تلفن ميومد بابا شورو ميكرد غرغر كردن خسته شده بودم!! جالبش اينجا بود كه ميگف همش منم ُ خودشو نميديد كه صُب تا بدَظُر تلفن در اختياره ايشونه!!! خلاصه مشغوله جر و بحث ُ اينا بوديم كه يهو اف اف زنگ خورد! كی بود؟!! آقای مخابرات اومده بودن خطه تلفنه اتاقه منو وصل كنن!!! حال ميكنين چه به موقه اومدن؟!!! باباهه همون موقه گف: يكی كم بود اون يكی خطُ هم اُوردن!!! D:

× رفتم استخل!! بعد نميدونم كامپيوترآی كجاشون (!) خراب شده بود مردا اومده بودن تو قسمته كامپيوترآی زنونه بعد از اونجام قشنگ اشرافه كامل داشتن به رَخ كن!!!! خلاصه خنده بازاری بودآ! هی يارو مسئوله استخل ميومد جلو اون دو تا آقا ميگف: "خانوم لُخ نشين!!!" ((: بعد هی خانوما غر ميزدن كه تايْمه استخر داره ميگذره ُ ما پول داديم ُ اينا كه يهو خانومه اومد گف: "آقايون رفتن، لُخ شين!!!" خلاصه مام لُخ شديم با اجازه ی بُزُگترا!!!
دوسته مامانه َم اومده بود، اينقده حال كرده بود من كتابدارم!!!! عاشقه كتاب بود تا آخرش هی با من حرف زد!! منم بش گفتم كه عاشقه كتابم ُ با ديدنه يه مغازه ی پُر از كتاب بيشتر از مثلن يه مغازه ی كفش فوروشی به وجد ميام!! گف كه از جوونايی كه اينجورين خوشش مياد ُ دعوتم كرد برم خونَش و كتابخونش رو ببينم!!! D: آخرشم گف البته در كناره اين علاقَت بايد "انگيزه" هم داشته باشی! كه مامانه جلو خودش اضافه كرد كه منظوره اون خانومه از "انگيزه" دوس پسره!!! من يهو نيشم وا شد ُ‌مامانه گف: "انگيزَم داره، خوبه شَم داره!!!!" خلاصه كه آبرو حيثيت نذاش باسه ما.

× رفتم يه سه پايه ی نقاشی گرفتم اينقده باحاله! يه بسته زغالم خريدم، وختی داشتم كتابه طراحی انتخاب ميكردم يه پسره اومد بم گف: خانوم جسارتن كتاب باسه طراحی ميخايْد؟! گفتم: بعــــله!! گف: من يه جايی سراغ دارم كه معدنه اينجور كتاباس! و بعدش شورو كرد تُن تُن آدرسشو گفتن!!! منم كه خيابونای شهرُ نه كه مثه كفه دسَم ميشناسم (!) باسه همون گفتم ميشه برام ياداش كنيد؟! شورو كرد به نوشتن ُ گف: من خودم طراحی درس ميدم، واسه همون اينارو براتون پيشناهاد ميكنم! تشكر كردم و حالا قراره با مامانه فردا بريم اون مغازهه!!! 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:25 PM

لینک مطلب | روزی از روزها, غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 81.

August 18, 2008
 

× ديشب با اينكه نسبتن زود خابيدم اما صُب خيلی خابم ميومد! مخصوصن اينكه تا چشام گرم ميشد هی يكی زرتی می پريد وسطه خابه ما!! ساعت 9:30 بود، منم مسته خاب!! ينی يه چی ميگم يه چی ميشنفی!! اصن تو اين عالم نبودم يهو مامانه اومده ميگه: زيگزاگ؟ زيگزاگ؟!! از اونجايی كه ما كلن محلمون خيلی ساكته من صُبا يه بالش زيره سرمه و يكيَم روی سرم!!! ينی رو اون يكی گوشمو ميگيرم كه صدا كمتر اذيتم كنه! بعد مامانه ديده جواب نميدم خيلی شيك برداشته اون بالشَرو كشيده از رو گوشه من، بعد كه من با هزار بدبختی چشامو وا كردم ميگه: بعـــــله؟!! ميگه: نميای با من بريم اداره؟!!! من نميفهمم واقن مامانه رو چه حسابی فك كرده من باهاش ميخام برم اداره كه منو بيدار كرده؟!! تازه ديشب با هم يه كلمه َم بعده اون ماجرا پائينی حرف نزديم! با بدبختی گفتم نه، نميام!
چشام گرم شده بود باز كه ديدم صدای اف اف مياد!! تا من پاشم از تخت ُ رارو طی كنم اين ياروهه يه صدتاد باری زنگ زد!! واقن بعضی آ جنبه ی اف اف رو ندارن آ! خُ صَب كن ميام ديگه چرا هی فرت ُ فرت دستتو ميذاری رو زنگ؟!! رفتم گفتم "كيه؟!" ميگه منزله شيما خانوم؟!! منم يهو عصبانی خيلی متين داد كشيدم: نخيـــــــــــــــــــــــــر!!!! او يارو َم گف: ببقشيد! ميخاسسم بگم: ببقشيده شما به چه درده من ميخوره؟! دستو گذُشتی رو زنگ، منو بيدار كردی، اعصابه منو ريـ دی توش، تازه اشتبا َم زنگ زدی فقط ميگی ببقشيد؟!! خُ وختی آدرس بت ميدن دقت كن!!!!  اما نگفتم كه.
عينه اين پرروآ دوباره گرفتم خابيدم كه تلفن زنگ زد!! دوباره پاشدم شمارَ رو نيگا كردم ُ چون ديدم آشنا نی، برنداشتم!! D: برگشتم دراز كشيدم باز، اما ديگه خابم نميومد خُ! ):

× خيلی وخ بود ميخاسسم زنگ بزنم فی فی -يكی از دوستای دورانه دبيرستانم- اما وخ نميشد هی! ديدی هيش كاری نداری تو خونه اما بازم نميرسی به كارات؟! الان من به اون مشكل دچارم!!! حس ميكنم بيس ُ چار ساعت برام كافی نی!!! امرو ديگه كلی وختمُ تنظيم كردم ُ بش اس ام اس دادم كه بم گف: حالم خوب نی، پدربزرگمو از دس دادم!! اينقده ناراحن شدم اوله صُبی!! از يه طرفم خوشال بودم كه چه خوب شد كه بلخره همت كردم ُ حالشو پرسيدم!! يه كم سعی كردم آرومش كنم، ميدونسسم چه حالی داره، دُرس همون حاليو كه من موقه ی فوته مامان بزرگم داشتم... 

× وضيَته زبانم افتضا شده! اصن ديگه كاری به كارش ندارم!!! كتابام فقط تو كيفم استراحت ميكنن، اصن در نميان از اون تو!!! نقاشیم ُ هم دو جلسه تعطيلش كردم!! خوبه باز جلسه ی اول به استاده گفتم با من جلسه يی حساب كنه چون من مودیَم يكم!!! اما ديرو تو اوجه عصبانيت نشستم چن تا طرح كشيدم با زغال، خيلی دوسشون ميداشتم، حس ميكردم ترشی نخورم يه چی ميشم!!! D: اينو كشيدم اول [Click] بعد اينو  [Click] آخرشَم اينو [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:13 PM

لینک مطلب | روزی از روزها, غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 80.

August 17, 2008
 

× تا حالا شده حس كنی واسه هيشكی اهميت نداری ُ هر كی به فكره خودشه؟! من الان دارم اين حس رو دقيقن تجربه ميكنم!! ديشب نميدونم چه مرگم بود كه معدم اينقد درد ميكرد و نذاش تا صُب يه ديقه بخابم! صُب بُلن شدم، مامانه اومده تو اتاق ميگه: چرا اينقد رنگت پريده؟ هنو معدم درد ميكرد، گفتم بش! رفته يه چايی نبات دُرس كرده اورده ميگه اينو بخور خوب ميشی! ميدونستم خوب نميشم چون دلم درد نميكرد كه!! معده درد داشتم ُ اونم برا اعصابم بود اما خوردم. اصن نميتونستم از جام جُم بخورم، بعد فك كن مامانه اومده ميگه اگه ميخای بيای پاشو ديگه! من ديرم ميشه ظُر شد!!! حالا كجا ميخاس بره؟ خانه ی مامان بزرگه!!! انگار باس اونجا رأسه يه ساعته مشخصی كارت زده بشه و اگه مثلن دو ديقه ديرش بشه از حقوقش كم ميكنن!!! خيلی دلخور شدم از بيخياليه مامان، از اينكه حس كردم مريضی ُ درد كشيدنه من براش اصن مهم نی! دوباره دراز كشيدم ُ گفتم: نميام! خودتون برين، ديشب كلی به خودم رسيده بودم، حموم رفته بودم، لباسی كه ميخاسسم بپوشمو انتخاب كرده بودم، لاك زده بودم اما امرو بعده اون حرفه مامان واقن دلم نميخاس برم!! چن لحظه بعد مامان بزرگه زنگ زده به گوشيم هنو "الو" نگفته ميگه: خابی؟! گفتم: نه حالم خوب نی، نميتونم بيام! اصن نپرسيد چرا نميای؟! چته؟!! طوريت شده؟!! فقط گف: خيله خُ! به مامانت اينا بگو منتظرشونم!!! فك كن!! بغضم گرف از اينهمه توجه و نگرانی يی كه هر ثانيه داشت نثارم ميشد! شورو كردم به اشك ريختن كه كپل يهو اومد گف: زيگزاگ اون شال سبزَت كجاس؟! جوابشو ندادم! از همشون دلخور بودم! حتی از باباهه كه اومده ميگه: تو واسه چی نميری؟!! پاشو برو باهاشون، چون منم دارم ميرم بيرون اونوخ تنها ميمونی!!!! سرمو كردم زيره پتو، دلم نميخاس هيش كودومشونو ببينم! دوباره كپل اومد گف: بيا بريم ديگه! من ميخام عطر بخرم تنها نميشه برم كه!!! فك كن! اصن براش مهم نبود كه من حالم بده، فقط ميخاس باهاش باشم كه يه وخ تنهايی نره عطر بخره!!! بعد از اينكه همه رفتن يه لحظه يه فكره احمقانه رسيد به ذهنم اما سَری قيافه ی آقای زيپ اومد تو نظرم، دلم براش سوخ، شايدم برا خودم!!

× اس ام اس داده: زيگزاگ جونم! عشقم! همه كسم! تو رو خدا اينطوری نكن! تو منو داری، منم تو رو!

× كفشدوزك جووونم، ببقشيد دير شد يكَم! تفلدت مبارك عسيسم! ايشالا صد و هزار سالگيت!!! *:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:58 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 79.

August 15, 2008
 

× اينقده حال ميده صُب با كلی ذوق و شوق اَ خاب بُلَن شی ساعت 8، بعد به زيپ اس ام اس بدی: كجايی عشقم؟ بعد اونم بگه: تو بانكم، خيلی شولوغه! بعد تو دوباره دلتنگيت قُلمبه بشه بگی: ينی چقد كارت طول ميكشه؟ يه ساعت بيشتر؟!! بعد از اونجايی كه جوابتو نميده براش ميس بندازی بعد زيپ حواسش نباشه گوشيو برداره بعد سَری قَط كنه بعد تو فك كنی "پَ چرا صدای بانك نميومد آيا؟!" بعد شك كنی بش، هی ميس بندازی تا دوباره برداره بعد اون هی ريجكتت كنه بعد يهو برات اس ام اس بده: ميذاری كارمو بكنم يا نه؟! بعد تو َم بت برنخوره اصن، شككم كه نكردی؛ ديگه واويلا، بعد سرتو بذاری رو بالشت ُ بگی "اصن به جهنم" ُ بگيری تخت بخابی!!! لاقل خيالت راحت ميشه كه كاره زيپ حالا حالاها طول ميكشه و تو ميتونی بخابی فعلن! بعد تا چشات گرم ميشه زيپ اس ام اس بده: من را افتادم! بداخلاق شدم، ميدونم! ببخشيد ): بعد تو تو اوجه خاب يهو بپری و اينو بخونی ُ با اينكه كلی دلخوری هنو، جواب بدی: اشكالی نداره، پيش مياد *: بعد بلافاصله جواب بشنوی كه: من 10:30 زيره پلم! آماده باش ميس انداختم بيا زيره پل!!! بعد ساعت چنده؟! 9:20 ديقه! بعد عينه اينا كه برق گرفتَتشون يهو از تخت بپری بيرون ُ تندی يه چی بخوری، موهاتو دُرس كنی مانتوتو بپوشی، لنزآتو بذاری ُ مچغوله خوشگلاسيون باشی كه يهو آقای زيپ برات ميس بندازه!! ساعت ُ نيگا ميكنی ميبينی ده و بيس ديقَس! بدو بدو كاراتو ميكنی ُ ميپری بيرون! كلن خيلی حال ميده!!! مخصوصن اينكه بفهمی آقای زيپ صبحه دل انگيزشونو در خونه سپری ميكردن و از ديدنه مسابقه ی بسكتبالشون نهايته لذتُ ميبردن بعد تو فك ميكردی تو بانك تو يه صفه دور ُ دراز واسساده داره عرقه جبين ميريزه!!!!! (:/

× آقا ما تصميم گرفتيم ايندفه كلی تغييرات انجام بديم و از تيپه اسپرت بيايْم بيرون ُ يه نَمه تيريپ خانومانه بريم بيرون كه به گُـ ه خوردن افتاديم!!! D: اينقده خوب بود كه كفشم هی اَ پام در ميومد ُ و هی همه نيگا ميكردنم فك ميكردن چُلاقم كه اونطوری را ميرم!!! اينقده لذت بخش بود كه داشتم با آقای زيپ عينه پرنسس آ عاچقونه قدم ميزدم بعد يهو كفشم از پام در ميومد سه متر ميپريد جلوتر از من!! بعد من پا برهنه ميرفتم جلو شونصد تا نگاهه خيره كفشمو برميداشتم ميپوشيدم!!! خلاصه كه همه چی خيلی عالی و رُمانس برگزار شد و اينجانب جام ِ گـ ه رو سر كشيدم كه ديگه از اين غلطا نكنم ُ همون كتونی آيه نازنينمو بپوشم!! بعد يه عينك آفتابی هم زده بودم كه كلهم بالای سرم بود ُ از اون بالا جُم نخورد تا آخرشم و هی با دس جلو چشامو ميپوشوندم!!! خلاصه خيلی خانوم شده بودم ديگه و آقای زيپم اصن مسقره نكرد منو و اصنشم ذوقه هنريمو كور نكرد با اون گيرآی قشنگ ُ بجاشون كه "يقه ی مانتوت خيلی بازه!" ، "شالت خيلی كوتاس!" ، "خوب شدی آ اما من اَ تيپت خوشم نيومد اصلن!!!" خلاصه با اين جملات ُ جملاته مشابه ما رو هی شرمنده و شرمزده ميكردن جلو حُضار!!

× يه كراوات خريديم با هم با يه پيرن! آخه عروسيه پسر عموی آقای زيپه! بعد نه كه لباس نداش اصن، باسه همون!!! يه تی شرته سفيده خوچگلم به سليقه ی من خريد باسه فردای عروسی تو خونشون بپوشه!!!! D: يه تی شرته ديگم خريد كه چون خودشو نبرده بود مغازه براش كوچيك شد ُ من بر داشتمش!! اگه دوس دارين دلتون بسوزه!! D: هی من ميگفتم كه "زيپ جان، اين سايزی كه شما برداشتی تَنه اون مانكنه پشته ويترينه، شما يه ذره، يه ذره آ فخط؛ هيكلت با اون مانكنه فرق داره!!" هی ميگف نه!!! D:

× اينجانب زوجينه فرهنگ پرست اين هفته به اتفاقه كپل و لپ گنده خان، فيلمه پر مفهوم و بسيار هيجان انگيز و پر از عبرته "سوغات فرنگ" رو ديديم! آقای زيپ كه از اول تا آخرشو تخت گرف خابيد!! منم كه اينقد موضوش برام سرشار از هيجان بود كه آخرشو نديدم ديگه!!! اين فيلمارو ميسازيم بعد نشستيم فيلم آيه هندی رو مسقره ميكنيم ُ كركر ميخنديم!!! آخه فيلمای خودمون خيلی غيره قابله پيش بينی هستن ُ آخرش اصن مثه فيلم آيه هندی نيس كه! به جونه تو برعكسه من فك كنی كلی ناراحن ميشم!!! D:

× انگار كوه كندَم با پاهام! خستم خيلی.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:21 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 78.

August 13, 2008
 

× امرو مامانه طیه عملياته غير منتظره يی منو برداش با خودش برد به قوله خودش "مهمونی!" منم فقط و فقط باسه اين باهاش راهی شدم چون اولندش موهامو برام سشوار كشيد (بخاطره مهمونی) هم اينكه كلن آرايش كردم ُ تمومه چيزايی كه قرار بود فردا بپوشم ُ بجز مانتو پوشيدم امتحانی كه ببينم بم مياد آيا يا نه؟! آخه فردا با آقای زيپم!! موهامم كه سشووووار ُ حاضر ُ آماده!!! D: بعد وختی رفتيم ديديم اونجا دارن روضه ميخونن فهميدم ای دله غافل اينجا مهمونی نی، مولوديه!!! فك كن! هيش وخ از اين نو مجلسا خوشم نميومد اونم چون حس ميكردم توش يه شخصی رو ازش بت ميسازن و تا حده خدا بزرگش ميكنن!! اما خُ شه كار ميتونستم بكنم؟! فقط آروم آروم دس ميزدم! همين. نميدونم چرا هيچ وخ تو اينجور مجلسا هيچ حسی سراغم نمياد و هيچ وخ نتونستم برا برآورده شدنه حاجتم دس به دامنه اماما بشم؟!! هميشه وختی مشكلی پيش مياد باسه حل شدنش ميرم سراغه خدا و بس!! هيچ وخ دلم نميخاد برای خودم و خدای خودم رابط دُرس كنم، حس ميكنم خدامم از اين كار خوشش نمياد! اين نظره شخصيه منه اما حس ميكنم اگه برا برطرف شدنه مشكلم دس به دامنه كسه ديگه يی بشم به قدرته خدا بی حرمتی كردم! نميدونم چرا هيچ وخ مثه خيلی آ نتونستم تو اينجور مجالس اشك بريزم و گريه كنم؟! خلاصه كه نميدونم ايراد از منه يا از جای ديگه!!!

× پای تلفن بوديم كه بحث شد يهو من گفتم: اعصابم خورده آ!
زيپ: تو كی اعصابت خورد نی؟! D:
من: هيچ وخ!!
زيپ: خوبه خودتم ميدونی
من: آخه سوألت خيلی تـ.خمی تخيلی بود!! از اون سوألا كه هرچی جواب ميدی يه معنی ميده!!* من ميتونستم الان بگم "هميشه"
زيپ: نخير! اگه ميگفتی هميشه جواب مثبت بود
من جوری كه انگار اصلنشم ضايه نشدم ُ اصلنشم حق با زيپ نيس گفتم: آخی، جواب مثبته؟ حالا دختره يا پسر؟!
نتيجه ی اخلاقی: هروخ داشتين ضايه ميشدين ميتونين به بهترين نحو بحثُ عوس كنين!! D:

× من با بلاگفا مچگل دارم يا بلاگفا با من مچگل داره؟! آيا.

*پاورقی: مثه اينجور سوألا: خونه نيسسی!؟! كه در اينجا شما چه بگين آره چه بگين نه جفتش يه معنی ميده! 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:07 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 77.

August 12, 2008
 

× ديرو بعده كلاس زبان مامانه اومد دمبالم، تا با هم بريم دامن بخريم از اين دامن كوتاهای رنگيه جينگولی!!! D: بعد از اونجايی تو خريد كردن هميشه ی خدا خوشانس بودم من تخم دامن كوتارو ملخ خورده بود!!! تو بگو يه دونه مغازه از اين دامنا داش، نداش كه!! خلاصه اينقده حرص خوردم من، بعد مامانه كه ديد دلخورم كلی ُ اينهو بز پاچه ميگيرم (!) بم قول داد كه فردا، ينی امرو با هم بريم هف حوض كه معدنه اينجور چيزاس!! بعد امرو بعداَظُر رفتيم با هم، اما دريغ از يه دونه دامن!! من نميفهمم اين دامنا رو كی خريده آخه؟! تا ديرو كه ما دامن نميخاستيم همينجور انواع ُ اقسام ُ رنگ ُ وارنگشُ همه جا داشتن آ بعد حالا اينجوری غيب شده بود! همينجور داشتيم خيابونه هف حوض ُ متر ميكرديم قدم به قدم كه من يهو يه پيرن ديدم از اينا كه كوتاس ُ باسه تو خونس! راه راه بود!!! منم كه عاچقه راه راه!!! آب از لب ُ لوچمون آويزون بود همينجوری، دامنشم چين چينی بود! اما بازم از اونجايی كه من هيچ وخ نميتونم يه چی رو با خوبی و خوشی ُ سلام و صلوات بخرم، اَد همون مغازه يی كه اين پيرن ُ داش بسته بود!!!! مام پرو تر از اون اينقده واسساديم تا باز كرد يارو! حالا قيمتش چن؟!! 18000 تومن! هيشی ديگه خريدمش بعد اينقده خوچگله!! اينقده ماه "تر" ميشم توش D:

× چن روز پيش زيپ برگشته به من ميگه: "از ولخرجيات بدم مياد!!" من ولخرجم؟!! خُ آدم باسه خودش خرج نكنه باسه كی خرج كنه؟!! تازشم من خريد نرم ُ خرج نكنم دپسردگی ميگيرم خُ! اصنشم من نميخام )):

× كپل اومده عكسه آقای لپ گنده رو نشونه من داده (نه كه نديدمش تا حالا!) ميگه: قيافش خوبه آ، نه؟ بعد منم نامردی نكردم ُ گفتم: خُ تو دوسش داری!!! هر كی يكيو دوس داره به نظرش خوشگل مياد!!! (خوچم نمياد از آقای لپ گنده خُ! زور كه نيس!! بعد از ماجرايی كه بينمون پيش اومد ديگه هر كاری كردم نتونستم حسه خوبی داشته باشم بش!!) اما يهو ديدم خيلی بد زدم تو حاله كپل، گفتم: آره خُ ، بدم نی قيافش!!! D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:22 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 76.

August 11, 2008
 

× فك كن ببين آپديت كردنه اينجا چقد مهم بوده كه من "ترانه ی مادری"‌ ُ بيخيال شدم!! نه فك كن تو!!! الان جا داره قبل از هر چيزی از دوس جونايی كه لطف كردن ُ كلی عكس و لينك و سايت برام فرستادن واسه آناتوميه بدن كلی تشكر كنم!!! همشون خوب بودن، ايشالا يكی يكيشونو ميكشم!! *: ميسی دوس جونام كه به فكرم بودين ايشالا عروسياتون جبران ميكنم! D:

× يه شمبه خونه مامان بزرگه بوديم بعد پرنام اومده بود (دخی دائيه!) بعد تازه افتاده به حرف زدن به من ميگه: آقی!!!! ((; حالا فك كن اسمه من چيه كه به اين روز افتاده!! اسم به اين قشنگی ملوسی موش نخوره منو!!! ): اما دوسش ميدارم زياد فخطه فخط به خاطره اينكه ياده بچه ی خودم ميفتم!!! همونكه الان تو دانشگا آكسفورد درس ميخونه ديگه بابا!! D: ولی جدی هر وخ اينو ميبينم هوسه بچه ميكنم واقن چرا نميشه آدم ازدباج نكنه بعد يهو بچه دار شه؟!!! D: هی باسه هر چی باس منته مردا رو كشيد ميبينی تو رو خدا!!!!؟

× امرو با مامانه رفتيم آرايشگا اپيلاسيون! ديگه ميتونستم فرشای خونَرو جارو كنم كم كم! البته اگه موهای پامو باز ميذاشتم آ، اگه شينيون ميكردم كه نميشد مسلمن!! (مصلمن؟!) ديگه نزديكای اومدنه آقای زيپه و باسه همين بساطه خوشگليآسيون پهن شده دوباره! البته بساطه خوشگليآسيون تر!!! چون ما خانوما اوصولن خوشگلی تو ذاتمونه!!! D:

× فردا نباس با مامانه برم استخر چون تمرينای نقاشيم مونده! از بس برام جذاب بودن اصن حوصلم نمياد بكشمشون!! همون فوگوراتيو آی مرد!!! )):  

× ديدی هميشه همه چی برعكسه؟! ديشب با جنابه زيپ مشغوله چتيدن بوديم بعد از قضا ديشب من فقط داشتم با زيپ چت ميكردم ينی نه با كسه ديگه يی حرف ميزدم نه حتی صفه ی اكسپلورر باز بود حتی!! بعد يهو زيپ بی مقدمه گف: من خيلی خستم بريم بخابيم ديگه! تو َم كه اصن حواست به من نی، معلوم نی داری چت ميكنی با كسی يا كامنت ميخونی يا كامنت ميدی!! كودومش؟
من در كماله خونسردی: هيش كودوم!
زيپ: آره، باشه!
من: داشتم هاردمو ميگشتم ببينم اولين چتمون رو دارم يا نه!!! (يكی نيس به من بگه آخه زنيكه مگه بيكاری نصفه شبی؟!!
D:)
زيپ: من دارمش، ميخای؟
من: آره
تــِكسْته چتمون رو برام سند كرد، منم اكْسِپت كردم بعد يهو يادم افتاد نديدم كجا داره سيو ميشه! باسه همين كنسلش كردم، بش گفتم: دوباره بفرس!
زيپ: ديدی ديدی حواست نيس!!! بگو جونه زيپ چت نميكنی با كسی!!
من: به جونه زيپ چت نميكنم فقط نفهميدم كجا داره سيو ميشه!
زيپ: نميفرستم
من خيلی مشتاقانه: خيله خب نفرس اصن!!
زيپ: شب بخير
از نت رف!!! كلن ما دعواهامون خيلی كلی ُ اساسيه!!!
D: به جونه تو فك كنی ما سَره هر چیه جزئی دعوامون ميشه ناراحن ميشم!!! D:
كامی جون رو خاموش كردم رفتم تو تختم كه اس ام اس داده: بگو جونه زيپ با كسی حرف نميزدم! يه نَموره داش ميرف رو اعصاب ُ داش اون روی سگم بالا ميومد!!! ميدونی چيه؟ شايد اگه با كسی چت ميكردم يا واقن سرم به جايی گرم بود اينقد برام گرون تموم نميشد، گفتم: نميگم تا بفهمی باس بم اعتماد داشته باشی!!
زيپ: دارم ولی حسه بدی داشتم.. يهو انگار تمومه دلخوريم از بين رف! هميشه همينطوره وختی صادقانه اعتراف ميكنه من همه چی يادم ميره!! كلی مهربونانه سعی كردم دلداريش بدم، كلی قربون صدقش رفتم و گفتم كه عاشقونه دوسش داشتم ُ دارم ميبينم جواب نميده! زنگ زدم ديدم برنميداره!!! فك كن گرفته خابيده! اونم چه خابی، فقط خاس بره رو اعصابه من نصفه شبی!!

به آقای زيپ نوشت: يكی طلبت!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:49 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 75.

August 9, 2008
 

× رفتم دو تا كتابه طراحی خريدم با يه زغال فشرده، بعد يكی از اين كتابا فقط حركاته دست و پاس اون يكی هم مدلای مختلفه نشستن ُ واسسادن ُ ايناس همَشَم با لباس! بعد من دمباله يه كتابم كه فقط آناتومیه بدنه زن ُ داشته باشه اونم لـ خـ ت!! اما ظاهرن جمهـ وری اسلامـ ی ممنوع كرده بعد حالا من شه كار باس بكنم خُ؟! اين يارو استاده هم كه وختی بـــش ميگی مدل باسه آناتومی ميخای همش دو تا كاغذ بــت ميده كه مدلای مختلفه بدنه مردآی لـ خـ ت رو داره! كه رو بی تربيَتيشون مثلن يه پارچه بستن! بعد من اينقده حرص ميخورم اينقده حرص ميخورم كه اين هی اَ اين مدلا ميده به من بكشم!! آخه خدايی بدنه مرد چی داره باسه نقاشی؟! نه ظرافتی داره نه برجستگی يی داره.. يه دو تا خطه عمود بهم رو بكشی ميشه آناتوميه مرد ديگه! اَه.. الان اعصابم بسی ريز ريزه!!!

× اين جلسه ينی جلسه ی شيشُم شورو ِ كار كردن و طراحی با زغال بود! خودم كه اصلن راضی نبودم.. زش ميشد هی!! اما مامانه ميگف خوبه!!! يه چی تو مايه های همون سوسكه كه به بچش ميگف: "قربونه دست و پای بولوريت برم!"

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:22 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 74.

August 8, 2008
 

× از اونجايی كه من خيلی رو برنامه كار ميكنم و با برنامه ميرم جلو، چارشمبه هويجوری رو هوا تصميم گرفتم يهو با مامانه و باباهه پاشم برم چالوس!!! بعد از اونجاتری كه هميشه باس يه چی رو اعصابه من را بره، تليفونه اونجا خراب بود و من نيْتونستم با هيش كس ارتباطه مفيد برقرار كنم!! تليفون يه طرفه شده بود، ميتونستن اونجارو بگيرن اما نميتونستيم جايی رو بگيريم ما! بعد موبيلَم كه كُلهم اونجا تعطيله چون كوه و كمر و دشت ُ دَمنه اونجا باسه همون تو بگو يه اپسيلون آنتن بده نميداد كه! آقای زيپم عادت نداره مستقيم اونجارو بگيره چون هميشه من بـــِش زنگ ميزدم از اونجا. دليلشم اين بوده كه چون زنگ خوره تليفونه اونجا خيلی بالاس، وختی يكی زنگ ميخوره همه تا كمر ميفتن رو تلفن بعد اصن هيش كس نميفهمه كه مثلن آقای زيپه كه داره زنگ ميزنه!!! خلاصه تصميم گرفتم كه دو سه روزی بی خبری طی كنيم از هم كه دلمون تنگ تر بشه! البته اين تصميمه من بود، كرم دارم من كلن!! D: چارشمبه شب برای آقای زيپ اس ام اس دادم: "بی معرفت! ):" با اينكه ميدونستم دليور نميشه بش اما فرستادمش! فرداش وختی پائين بودم و هويجور داشتم هنرآی انگشتامو ميتكوندم (نقاشی ميكردم!) يهو ديدم موبيلم اَ طبقه ی بالا داره زنگ ميخوره!!!! فك كن!!! دويدم بالا ديدم زيپه اما صدام نميرسيد، فقط در حده يه "الو"! كه البته همين يه الو يادم انداخ چقده دلم براش تنگ شده!! خلاصه عينه ديوونه ها را افتادم تو كوه و جاده بلكه يه كوچولو اين موبايله مون آنتن بده، كناره جاده دو تا آنتن داشتم!! سَری براش نوشتم: "زيپ اينجا رو بگير، ده ديقه ديگه!" اون ده ديقه رو آخرش اضافه كردم چون فك كردم از اينجا تا برسم ويلا يه ده ديقه يی طول ميكشه!! خلاصه دوباره دويدم به طرفه خونه كه همون موقه يكی اَ همسايه هامون منو ديده با شو َر و مادرش! سه ساعت داره با من حال ُ احوال ُ اينا ميكنه! منو ميگی، حرص نميخوردم كه، داشتم سكته ميكردم ديگه!! خانومه داش از درس ُ دانشگا ميپرسيد كه من گفتم: مرسی و بلافاصله هم گفتم "با اجازه!" دوباره بدو رفتم سمته خونه! رفتم تو كه ديدم بابا پيشه تليفن واسساده، منو كه ديد صدام كرد بعد پرسيد "اين شمارهه ماله كيه؟! ...0281" اون موقه ديگه داش خون خونمُ ميخورد آ! با خودم ميگفتم خوبه به زيپ گفتم ده ديقه ديگه بگيره اينجا رو! بعد همون موقه گرفته!!! ديگه داش اچكم در ميومد كه كپل زنگ زد! قَبله اينكه چيزی بگه بــش گفتم به زيپ بگه اينجارو دوباره بگيره!! اونم گف باشه!! خلاصه اينجوري شد كه بلَخره بعد از كلی بدبختی مجنون به وصاله ليلی رسيد با تلفن!! X:

× هنو كاشف به عمل نيُوردم كه آقای زيپ، "زيپ اينجا رو بگير ده ديقه ديگه" رو چه جوری خونده كه همون موقه زنگ زده؟!! احيانن گل پسرم هول شده!! D:

× نه كه اونجا من و مامانه خيلی سرمون شولوغه و اصن وخته سر خاروندنم نداريم، باسه همون ساعت 11:40 بعد از اتمامه "ترانه ی مادری" يهو با مامانه تصميم گرفتيم دهنه فرهنگه سينما رو صاف كنيم و نشستيم به فيلم ديدن! اونم فيلمای شا وزوزكی!!! "نصف مال من، نصف مال تو" و "بی وفا" بعد الان يه سوأله خيلی مهم دارم اونم اينه كه واقن كارگردانه فيلمه بی وفا رو چه حسابی اسمه فيلمشو انتخاب كرده؟!!! D: كسی ميتونه منو كمك كنه؟! آيا.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:13 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 73.

August 5, 2008
 

× شدم خوراكه گشـ.ت ارشـ.اد! ديرو با مامانه رفتيم ادارَش كه حكمه بازنشستگيش رو بگيريم، بعد كه كارمون تموم شد قيژ سواره اوتوبوس شديم رفتيم باغه سپه سالار! من كبش ميخاسسم!! خلاصه هی اين خيابون رو رفتيم بالا اومديم پائين تا اينكه من يه كبشه خوژگله خانومانه پيدا كردم! راسسش ديگه از كتونی خسْسه شدم!! دلم ميخاد "سانتال مانتال" شم!!! D: بعد از اينكه اون كبشَرو گرفتيم من باز دوباره از يه كبش خوشم اومد، اون صورتی بود كه البته از دو مدل خوشم اومد! بعد با مامانه تصميم گرفتيم بريم جفتشو كه هر كودومم تو مغازه های جدا بودن بپوشم بعدش يكيشو كه بيشتر دوس ميداشتم بخرم! مامانه هم چون اَ اين مدل كبشا نداشتم داش باهام را ميومد و دو جُف برام ميخريد!! رفتيم مغازه اولی، كبششو پوشيدم، خوشم اومد اما دلم ميخاس اون يكیَم امتحان كنم باسه همين به فروشندهه گفتيم ما ميريم باز برميگرديم! همون موقه فهميدم پسره (فروشندهه) دلخور شد!! من نميدونم اين چه اخلاقه مزخرفيه كه فروشنده های ايرونی دارن كه انگار مشتری آ بدهی دارن بهشون كه حتــــــمن اگه يه چيزی رو گفتی بياره باس بخريش همونو! خلاصه ما رفتيم مغازه بعدی و كفش دومی رو امتحان كرديم كه ديدم سايزه من نداره!! نه كه پاهام مثه سيندرلا ميمونه باسه همون! D: دوباره برگشتيم همون مغازه قبليه كه ديديم يارو لج كرده باهامون! فك كن!! آخه بش گفتم از همون مدل رنگه ديگشو نداره؟ گف نه! گفتم عب نداره همون رنگشو بيارين كه گف سايزه شما نداريم!!!! منم گفتم: "گوره باباش!" و اومدم بيرون!! واقن فروشنده های ما نمونن بخدا! بعد منم از لجم گفتم ميرم يه كيف ميگيرم جای كبش! رفتم تو مغازه ی يارو:
من: آقا اون كيفه كه...
يارو: خانوم درُ ببند!
من: (درحاليكه دارم در ُ ميبندم) آقا ببخشيد اون كيفه كه...
يارو: خانوم در هنو بسته نشده!!!
كه اينجا واقن جا داره از فروشنده هايی كه اينقد به مشتری احترام ميذارن سپاسگزاری كنم! خُ يكی نبود بـش بگه مرتيكه تو كه اينقد باز بودنه دره مغازت مهمه برات خودت اونجا باسه چی نشستی لَم دادی؟! پاشو دره مغازتو ببند!! پررو!! من كه مسئوله بستنه دره مغازه ی تو نيسسم كه! اصن باسه يه چی ديگه اومدم تو تازشم اگه خيلی ميخای خنكیه مغازت نره بيرون از اون دَرا نصب كن كه خودش بسته ميشه!!! خلاصه من اصن حرص نخوردم كه!!!

× مامانه پيشناهاد داد حالا كه من كفش خريدم ُ كيفم لازم ندارم بريم هفته تير مانتو بخريم!! خوژحال شدم كلی!!! از اينكه مامانه به هر نحوی ميخاس پولاشو باسم خرج كنه!!! رفتيم اونجا و همون اولين مغازه باسه هيكله باربيه ما مانتو پيدا شد! چون آقای زيپ هم خيلی مانتوی تنگ دوس ميداره باسه همون من مانتوی تنگ خريدم باسش!!! D: كليَم مامانه رو اصرار كردم كه يه مانتوی خوژگل هم باسه خودش بخره! بعدشم تندی رفتم كلاس زبان و مامان جان كلی حال كردن تو خيابونه وليعصر و وختی اومدن دمباله ما كلی كيسه دسسش بود!! كه باسه منو كپل هم خريد كرده بود طفلی، برا من دو تا شلواره تو خونه از همون پيژامه ها كه آقای زيپ كلی دوس داره و منو اصنشم مسقَره نميكنه و يه بسته هم لباس بی تربيتی كه 1500 تومنه! D: اينقده خوژگلن!!! X:

× يه جوری كه عقله جنَم بش نميرسه فونته اينجا رو دُرس فرمودم!!! تكبيـــــــــــــــر!!! P:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:24 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 70.

August 1, 2008
 

× چارشمبه شب اينقده ذوق ميداشتم كه سخت خابم برد! به زيپ گفته بودم صُب وختی خاس را بيُفته بيدارم كنه! ساعت 9:40 ميس انداخت كه بيدار شم! بيدار بودم اما نيدونم چرا حسم نميومد پاشم برم حموم! خلاصه كلی هی كنجار رفتم با خودم ُ هی به خودم 5 ديقه 5 ديقه فرصت ميدادم باسه بيدار شدن تا ساعت 10:15 به زور دل كندم از تخته خواب! فك كردم زيپ الان ميرسه بعد من هيش كاريمو نكردم هنو! خلاصه 11 از حموم اومدم بــِش اس ام اس دادم: كجايی؟ كه گف هنو به كرجم نرسيده! اينقده خوجحال شدم!!! :دی موآمو سشوار كشيدم ُ لاك زدم و لباس پوشيدم تا شد 12!! نيم ساعتم منتظر شدم كه برسه و وختی نيومد حرصم گرف!! زنگ زدم به گوشيش، ميگم: كجايی؟!   - نرسيدم هنو!    + مگه تو همون موقه كه زنگ زدی را نيُفتادی؟!   - چرا   + پَ چرا نميرسی؟! از شمالم را ميفتادی الان اينجا بودی!    - اوتوبوسه ديگه!    + حالا كی ميرسی؟!    - طرفای يك اينطورا! با حرص گفتم: كاری نداری؟! اونم يهو گف: زهره مار!!! خدافظ. كلن من و زيپ وختی لحظه ی ديدار نزديك ميشه همينطور هر دفه هی رُمَنسه خونمون ميزنه بالا نميدونم چرا! چيه هی عينه همه عشقولانه باشيم ُ تقليد كنيم؟!! :دی خلاصه ساعت يك آقای زيپ تشيفشونو اوردن!! كليَم چيزميز گرفته بود!! تن ماهی، سيب زمينی، تخم مرغ، دلستر، سس مايونز، قارچ و يه بستَم ماكارونی!!ميخاسسيم غذا دُرس كنيم!!! :دی باسه ناهار كپل اينا آش رشته دُرس كرده بودن، كلن اين كپل جان هوسه يه چيزايی ميكنه تو گرما! اينم يكی از اونا بود. خلاصه ساعت 3:30 تصميم گرفتيم سالاد الويه دُرس كنيم با زيپ! اينقده حال داد :دی كلی سره اينكه تخم مرغارو با سيب زمينی بپزيم يا نه بحث كرديم با هم! بعدشم كه دُرس شد من فخط مسئوليته رنده كردنه سيب زمينی آرو به عهده گرفتم!! :دی راسسی اينم بگم كه يه چيش كم بود كه هيش كسم نفهميد آخرش اون چيزی كه كم بوده چيه و همه متفقُل قول  به اين نتيجه رسيديم كه سس مايونزش زياد بوده حتمن!!!

× خدايی شما زوجی به اين فرهنگ دوستی ديده بودين؟! مام خودمون نديده بوديم! جنابه زيپ جان ايندفه فيلمه فوتبال رو اُورده بود! اينقده خوشم اومد مخصوصن اينكه من جای وايولا بودم و آقای زيپم در نخشه ديوك!! هر كی اين فيلمو نديده پيشناهاد ميكنم بگيره ببينه چون خيلی قشنگه! خيلی دوسش ميداشتم! مخصوصن اون صحنه يی كه تو مهمونی دختر و پسرآ دارن ميان و مجريه داره اسمشونو صدا ميكنه... هوووم!!!

× هنو اَ حالو هوای فوتبال در نيومده بوديم كه اينبار چار تايی ينی منو زيپ جان و كپل و آقای لپ گنده نشستيم فيلمه "انتخاب" رو ديديم! ديدين؟!! بد نبود! ينی ميشه گف متفاوت بود با هر فيلمی جز "دختر ايرونی"!

× امرو ينی جُمه هم باز دوباره به علت كمبود فيلم پاشديم چارتايی رفتيم فيلمه "هميشه پای يك زن در ميان است"! سينما قدس. كارگردانش آقای كمـ.ال تـبـ.ريزی بودن كه مام به خاطره فيلمای خوبه ايشون همچنين هنرنمايی گلشيفته جون و آقا مهران و رضا كيـ.انيان كه خدايی خدای بازيگريه (!) رفتيم نشستيم تو سالن اما اينقد اين فيلم هنری بود كه هيشكی هيچی دَسگيرش نشد و همه دس از پا درازتر اومديم بيرون! پيشناهاد ميكنم اگه شَمه هنری ندارين پولتونو هدر ندين! تازه صداشم خيلی مزخرف بود كه باعث شد ما نصفه فيلمنامه رو حدس بزنيم! خلاصه كه من ديگه پيشناهادی ندارم!!! :دی

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:22 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 

Copyright © All right reserved Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir