یاد شهدای سبز گرامی و راهشان پر رهرو باد

 


September 2008
 


 
 

Description
30n.ir
Home index
About us
daily[at]30n[dot]ir

Subscribe to this blog's feed


ZigZag Discussion with VOA
1- (Download: 3.38 Megabyte)
2- (Download: 4.32 Megabyte)

Photoblog
Photoblog[dot]30n[dot]Ir


Recent Posts
Page 110+3.
Page 112.
Page 111.
Page 110.
Page 109.
Page 108.
Page 107.
Page 106.
Page 105.
Page 104.

Archive
August 2010 (8)
July 2010 (11)
June 2010 (13)
May 2010 (19)
April 2010 (19)
March 2010 (24)
February 2010 (18)
January 2010 (24)
December 2009 (19)
November 2009 (24)
October 2009 (23)
September 2009 (24)
August 2009 (24)
July 2009 (21)
June 2009 (11)
May 2009 (26)
April 2009 (30)
March 2009 (22)
February 2009 (23)
January 2009 (12)
December 2008 (10)
November 2008 (14)
October 2008 (18)
September 2008 (20)
August 2008 (22)
July 2008 (9)
June 2008 (6)
May 2008 (12)
April 2008 (8)
March 2008 (14)
February 2008 (14)
January 2008 (2)

Topical Archive
مؤسسه توریستی-تفریحی زیپ‌زاگ (1)
لنگ‌درهوا (23)
مموریالز (66)
من و آق‌سی‌سی (10)
مدرسه‌ی فمینیستی (12)
کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب (13)
پرسش و پاسخ (13)
بریم تو فاز ماچ‌وموچ (13)
جمعه‌ها با آقای زیپ (9)
حوصله‌دونی (56)
دایرة‌المعارف دخترونه/ پسرونه (5)
روزی از روزها (228)
زیگزاگولوژی (26)
غیر جمعه‌ها با آقای زیپ (17)
غرغریسم (76)


Links



Counter

 
 

Page 110+3.

September 29, 2008
 

× بعده اين پسته رفتم دليله بدخلقيامو واسه زيپ خان توضی دادم كامل و روشن!!! بعد ايشون در كماله خونسردی فرمود كه اخلاقه گندت هيچ ربطی به اين مسئله نداره و تو كلن دو هفته قبله اين موضو و دو هفته بعدش اينجوريه اخلاقت و اين ينی 4 هفته ی ماه من اينجوريَم! خلاصه كه زيره بار نرف كه نرفت ُ گف كه خوب شد يه مسئله پيدا كرديم ما خانوما كه اخلاقای گلُ بلبلمونو بندازيم گردنه اين مسئله! خلاصه از من اصرار بود و از ايشون انكار و آخره سر قبول كرد كه آره بابا من راس ميگم!!! اما هنوز يه بيستُ چاهار ساعت نگذشته بود كه سَره يه موضو كه از اصل و ريشه و بنياد تقصير با آقای زيپ بود و هيچ ربطيَم به هورمونای نازنينه من نداش، چنان دعوايی كرديم كه تا دو روز نرفتيم سمته هم... بعد ديدی دورانه آشتيه بعده يه قهره حسابی چقد شيرينه؟!! الان ما داريم اون دوره ی شيرينو سپری ميكنيم همچنان!!!
 
× شمبه با مامانه رفتيم 5 تا DVD سفارش داديمُ عصريَم با عمه هه و دختر عمه هه و پسر عمه هه رفتيم خريد واسه مهمونيه شبه جُمه... منم يه كتونی خريدم كه هيچ ربطی به مهمونيه شبه جُمه نداشت و كلن خوشم اومد ازش همينجوری!! شبشم رفتيم ساندبيچ سفارش داديمُ رفتيم تو پارك، بعد مثه اونشبی كه با زيپ بودم كلی گربه جَم شده بود دورمون!! اينقده دوس داشتم...
 
× امروز رفتم يونی واسه حذف و اضافه، 3 واحد اضافه كردم! بعد همه با هم رفتن سَره كلاس نشستن كه من نرفتم ُ همچنان محكم رو حرفم واسسادم كه من از يكشمبه ميام يونی واسه درس!!! ديدی اينارو خيلی ذوق دارن؟!! :دی
رفتم 5 تا DVD يی رو كه سفارش داده بودم بگيرم كه ديدم 3 تاشو فقط حاضر كرده منم لجم گرف 7 تا ديگه م برداشتم شد 10 تا!!!! كارتونه بابا لنگ درازم خريد واسم مامانه... اينقده ذوق دارم الان برا ديدنش!! آخه نميدونی كه تو، يه بچگيه منه و يه اين كارتونه!!!
 
× دوستانه عزيز! من در سلامته كامل بسر ميبرم و هيچم مشغوله درس و يونی نشدمُ نخاهم شد!!!! اين قالبه يه مدتيه داره اذيت ميكنه، لينكارو كه عوض ميكنم نميدونم چه مرگش ميشه پسته جديدمو نشون نميده! حالا من ديگه قراره به لينكا دَس نزنمُ خوده آقای زيپ زحمته لينكارو بكشه... غر نزنيد لطفن! :دی
 
× آلبومه جديده سياوش قميشیُ شنيديد؟!! واااای خداس...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:44 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 112.

September 26, 2008
 

× هنوز تو كفه اين يه تيكه ديالوگه فيلمه فرزنده خاكم!
مَرده: پس غيرتت كجا رفته؟!! مادرتو همينجوری گذاشتی بره به امونه خدا؟!!
پسره: شما كسيو بهتر از خدا سراغ داريد؟!!
ينی تهش بود آ. كُله فيلمنامه يه طرف، اين دو تا خطش يه طرفه ديگه!!!

× ديروز ساعت 3:30 با زيی قرار داشتم زيره پل! البته قرارمون ساعت 3 بود، اما اس ام اس داد كه نيم ساعت ديرتر مياد "ديدی اينا رو حمومشون طول ميكشه؟!!" ميخاس برا شوكا يه چيزی بخره!! (عصری قرار بود بريم خونه شوكا اينا افطاری، البته افطاری نبود بيشتر دوره همی بود چون داره ميره دبی درس بخونه!!) خلاصه رفتيم زيره پل، يه مغازه يی بود كه چيزای كادويی داش! بعد يه ماگ برداشتُ از اونجايی كه جعبه نداش يا بايد كادو ميشد يا بايد ميذاشتش تو ساك!! اين تيكه ی خريدمون خدا بود، چون گيره يه پسره احمق افتاده بوديمُ هی خنگ بازی در ميُورد و مام از اونجايی كه مراعات ميكنيم اينجور وختا كركر جلو خودش ميزديم زيره خنده!!!!
بعدشم رفتيم دو تا DVD خريديمُ رفتيم بعد از شصتاد سال تخته شاسیه منو گرفتيم از كلاس نقاشيم!!! تازه ماله خودم نبود آ، اسمه يكی ديگه پشتش بود اما دادش به من!!
ديدی اينارو همه ی كاراشونو ميذارن آخرين لحظه انجام ميدن؟! من و زيی َم ديروز همينجوری بوديم! ساعت 6:15 زنگ زديم به آژانس كه گف يه رُب معطلی داره!!! فك كن مثلن افطاری بود!!! خلاصه با بدبختی خودمون رو رسونديم خونه شوكا اينا! بعد زنگ زديم، مامانه شوكا برداشته ميگه كيه؟! زيی ميگه: زينبم! بفرمائيد!!!! ديدی اينارو هول ميشن؟!!! خدای خنده بود اون لحظه!!
تو جَمه مهمونا زياد راحت نبوديم! فقط با زيی بودم، نه اينكه بقيه رو نشناسيم آ، نه... ديدی اينارو يهو عوض ميشن خودشونو ميگيرن؟!! همونجوری بود... دوره ميزه شام، فهميديم كه يكی از كسايی كه تو پيش دانشگاهی روش رتبه ی دو رقمی يا نهايت سه رقمی حساب ميشد داره دارو سازیه كردستان ميخونه!!!! خيلی دلم سوخ براش... به زيی برگشتم ميگم: طفلی آرزو، حقش نبود اينجوری قبول شه، نه؟!
زيی: آره طفلی... بايد الان مثلن پزشكیه اميركبير ميخوند!
من: ريـ.دی تو َم با اين دلسوزيت! اميركبير پزشكی نداره كه خره!!!!
كُلن گفتم كه، اين بشر ضِكاحت (؟!) از سَر و روش ميباره!!

× از تو بلاگه يكی از دوستام، يه لينك پيدا كردم كه خيلی باحاله... تسته شخصيته، يه سری سؤاله كه بايد خيلی دقيق و راس جواب بديد چون واقن جوابش راسته!! برام جالب بود چون اين تستُ دقيقن چن ساله پيش انجام داده بودمُ با اينكه نتيجه ی تستُ يادم نبود اما بعضی از سؤالاش كه برام آشنا بود رو يادم بود كه قبلن برعكسه حالا بش جواب دادم! [Click]. نتيجه ی ماله من اين بود:

تجربه گر ( تأثير گذار، درون گرا، آرمان گرا، متفكر)
تو، يك تيپ تجربه گر هستی. اگر چه كمی خجالتی هستی (اعتراف كن!) ولی در عين حال عاشق نظارت و كنترل كردنی. وقتی كه مشكلی سر راهت بوجود می آيد، خيلی سريع، قاطع و بدون ملاحظه مشكل را از سر راهت برمیداری. ناتوانايی های خودت و ناتوانايی های ديگران، به راحتی تو را آزار ميدهد. تو آدم هايی كه خيال ميكنی باهوش نيستند را دوست نداری و بجای بحث كردن با آنها خيلی زود همه شان را ناديده ميگيری.
در روابط و دوستی ها احساسات و عواطفی قوی داری. و چون درون گرا هستی مردم تو را به عنوان فردی كه ميشود به او اعتماد كرد، ميشناسند. ولی واقعيت اينست كه علاوه بر حل كردن مشكلات، تو دوست داری مشكل هم بسازی. در كل آدم خوش قلبی هستی.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:08 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی, روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 111.

September 24, 2008
 

× چن روزه عينه سگُ گربه افتاديم به جونه هم!! البته ميدونم يكَم حساس شدم و دليلمم موجه ِ خب! اصن اين آقای زيپ درك نميكنه آدمو!! حتمن بايد واسش مسئله رو هر دفه باز كنی كه "عزيزم! من الان تعادله بينه هورمونهای نازنينه استروژن و پروژسترونم بهم خورده، يكَم مراعات كن خب، نميميری كه!!!" الان اعصابم  خورده آ!!!

× ديروز اينجانب رسمن يه بــِيْبی سيتر بودم!! اونم مفتُ مجانی!!! نه كه كلن اعصاب دارمُ حوصله ی سرُ كله زدن با بچه، واسه همون!! صُب ساعت 11 بود كه خاله هه اومد خونمون، بعد قرار بود همگی بريم پاساژ انديشه، اما يهو برنامه اضافه شد كه بعدش بريم فلان جا و فلان جا كه آخرشم يهو مامانه گف: سخته روژينا رو هی بگردونيم تو خيابون!! بعد از اونجايی كه من تو كُله اين برنامه ها يه نقشه پررنگی رو ايفا ميكردم و حوصله هم داشتم شديدن، واسه همين يهو شيطون رف تو جلدمُ از چاله در اومدم افتادم تو چاه، اينجوری: "من ميمونم خونه، روژينا رو نگه ميدارم!!!!!!" بعد خاله هه و مامانه َم از خدا خاسته بودن آ، ولی واسه اينكه من نفهمم گفتن: سختت نی؟!! بعد خاله هه تا ديد من مكث كردم گف: الان وخته خابشه ديگه... خلاصه اونا رفتنُ من موندم و روژينا خانوم و كلنجار رفتن واسه خابيدن!! خلاصه كه خيلی خوش گذش جاتون خالی!

× ديشب اصلن خوب نخابيدم!! نميدونم چرا. ساعت 2 خابم بردُ ساعت 7 خود به خود بيدار شدم!! با شادونه ساعت 9:15 قرار گذاشته بودم كه با هم بريم كلاس نقاشی!! تمامه اين دو سه هفته َ رو هی احساس ميكردم وختم داره به هدر ميره و جوونيم داره تلف ميشه، بعد همش دوس داشتم كلاسام شورو بشه اما امروز صُب اصلن حسش نبود پاشم!! همش با خودم ميگفتم "تو كه تا آخر نميری!! پس بيخيال از همين اول!" آخه خداييشم همينجوريه... كلن با كلاسايی كه معلوم نی تا كی طول ميكشه و نميدونم آخرش دقيقن چه زمانيه مشكل دارم! نقاشی، موسيقی... بعد ديدی اينارو يهو يكی ديگه توشون ظاهر ميشه كه اصولن درسه اخلاق ميده؟!! اون يه نفر يهو تو من ظاهر شد و گف "نقاشی يكی از اهدافته!! پاشو تمبلی نكن!!!" و اينچنين بود كه 7 صُب پاشدم و با مامانه رفتيم پيش به سوی كلاس نقاشی! (دقيقن ساعت چن؟!!)
جوه كلاس رو خيلی دوس داشتم، كلن از شهريه و مسيره دورش اگه بگذريم خوب بود! همه چيش... مهم تر از همه اينكه معلمش يه زن ِ فمنيسته به تمامه معناس!! ينی خوراك ديگه رسمن!!!! اينو گفتم كه يه وخ اگه ديدين از ازدواج با آقای زيپ منصرف شدم و خاستم هی پله های ترقيو طی كنم و درسمو ادامه بدم بدونيد مشكل از كجا آب ميخوره!!!
بهم گف رسمن اين يه مدتی كه رفتی كلاس نقاشی پـشـ.مم نبوده و هيچی ياد نگرفتی و هر چی كه الان بلدی تو ذاتت بوده!!! ديدی اينارو از هر انگشتشون يه هنر ميريزه؟!!!
D: بعد گف كه تو كُله نقاشی كشيدن خط كشيدنات خيلی حرفه ييه!!!!! اما من ميترسم، چون يه اخلاقه خيلی بدی كه دارم اينه كه زود از هرچی خسته ميشم و به قوله آقای زيپ به هر رشته يی فقط نوك ميزنم و ادامه نميدم! نميخام اينجوری باشه... ):

× بدَظُرم با زيی رفتيم آرايشگا، كليَم خنديديم!! خوبه، كلن از اونجايی كه اين بشر خيلی مضحكه، هروخ باهاش ميرم بيرون روحيَم كلی تغئير ميكنه... D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:20 PM

لینک مطلب | روزی از روزها, غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 110.

September 24, 2008
 

يادت مياد اولين سالی كه بغل دستيم شدی؟!! همديگرو ميشناختيم از دورانه راهنمايی!! اما ساله دومه دبيرستان بوديم كه من بدونه بغل دستی مونده بودم... ياسی از اونسال ديگه مدرسه ی ما نيومد!!! تا اومدی سمتم دستتو كشيدم كه پيشم بشينی، تو ام از خدا خاسته!!!! D: هنو چن روز نگذشته بود كه رفتی زبونتو عمل كردی، نميدونم چن روز طول كشيد تا خوب شدی اما يادمه كه حرفاتو رو كاغذ مينوشتی!! چقد ميخنديدیم، يادته؟! چقد از معلم شيمیمون ميترسيديم!! "شمس". يادته يه بار جو گرفتت به نيابت از همه پاشدی حرف بزنی فرتی گريَت گرف؟!! دلتنگيامون، تقلبامون... دسته را انداختنامون تو محرم!! خيال پردازيامون كه تا يه جا ميشستيم بيكار، فرتی شورو ميكرديم به خيال پردازی كردن... ساله سومم بازم نشستيم پيشه هم... "كلاسه مهندسين آينده"!! و پيش دانشگاهی... مُطلبی D: امينی... يادته يه بار جفتمون درصدای ديفرانسيلمون 100 شد بعد امينی بهمون گف "تقلب كرديد" بعد باهاش قهر كرديم هر چی ميگف نميخنديديم بهش؟!! مطلبی رو يادته؟!! D: بيخياله بقيش!!!!!! خانوم نوری، بهمون گفته بود رتبه هامون زيره 800 ميشه، ديدی شد؟!! D: خانوم محمدی ها، داستان تعريف كردناش... خانوم صادق و امتحانای تشريحيش تو پيش دانشگاهی!!! يادته چقد همه بش غر ميزدن كه تستی بگيره و اونم هی فرت و فرت قبول ميكرد؟!! D: هميشه مريض بودی!! راستی يادته يه بار من حالم بد شد سره شيمی بعد اجازه گرفتم رفتم هی مطلبی به تو گير داده بود كه باهم دعواتون شده آيا؟!! D: يادته روزه كنكورُ؟!! صندليامون خيلی با هم فاصله نداش اما جاش خيلی مزخرف بود!!! بو توپه بسكتبال ميومد!!! روزی كه نتايج رو اعلام كردن يادته؟! من چالوس بودم... گفتی صفه ی سنجش واست باز نميشه و به من گفتی ببينم نتيجتو... چقد ناراحت بوديم!! هی هی هی
همه ی اينارو گفتم كه اينو بگم!! امروز با اينكه كادوت حاضر بود يادم رف بدم بت!! بذار رو حسابه اعصابه ضعيفُ حافظه ی بالام! ديدی اينارو هی ميخان همه چيو بندازن گردنه اعصاب؟!!
D:
اينم بگم! D: تيكه كلامامون يادته؟!!
اصن اينارو ولش كن!!

تولدت مبارك

× اين پست از اونجايی كه يه مخاطب بيشتر نداره پس كامنتينگشو ميبندم...

پاورقی: برای بررسی وقايع روزانه به پست بعد مراجعه شود!!!

 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:10 PM

لینک مطلب | مموریالز

 

 
 
 

Page 109.

September 22, 2008
 

× مهر واسه من علاوه بر اينكه يادآوره روزای كمی تا حدودی خوشه مدرسه س، يادآوره اينم هس كه بايد شيپيشای ته جيبمو بكشم بيرون!! ماشالا من نميدونم چرا هر چی دوس پيدا ميكنمُ ازش ميپرسم تولدت كِيه؟ فرتی ميگه مهر!!!! بعد شانسم نداريم كه، ينی هيججوره نميشه از زيره كادو دادن در رف! همه دوستای صميمی، تو مهر متولد شدن! واسه همين من ديگه الان بجای اينكه آخره شهريور برم دفترچه و كتاب و مداد پاككن بخرم، بايد پاشم برم واسه يه 7-8 نفری كادو بگيرم! بعد چون تعداد زياده، مطمئنن نميشه واسه هر كدوم اونجوری كه بايد خرج كرد! الان من فقط و فقط واسه همين مسئله ناراحتم آ!! D:

× ديروز با كلی شوق و ذوق رفتم پيشه مامانه ميگم: آخی امروز كلاس اوليا رفتن مدرسه... طفلی آ!! بعد مامانه خيلی خونسرد برگشته ميگه: 25 شهريور رفتن! دلم سوخ واسه اينكه اينقد غريب و از همه جا بيخبر مظلومانه دارم زندگی ميكنم تو اين مملكت! D:

× شصتاد و اندی ساله پيش (دقيقن تاريخش الان تو ذهنم نی، شايد يكم بيشتر يا كمتر) من به مستر زيپ گفتم اين قالبه منو دُرس كنه! بعد از اونجايی كه زيپ جان عقيده نداره كه با اين كارای كوچيك دوس داشتنشو ثابت كنه و اوصولن معتقده كه اين مسقره بازيا چيه كه تا تو لب تر ميكنی من همون كارو انجام بدم و اينا ماله عاشقای سوسول و اونايیه كه تازه با هم دوس شدنُ ايناس، حرفه منو به يه جائی حواله داده بودن و هی ميفرمودن: اَه زيگزاگ گير نده، حوصله ندارم الان!! (اينا همش از رو علاقَستا! چيزه ديگه نی جانه خودم) بعد امروز بعده عمری اومده ميگه خب بگو چه شكلی ميخای؟! شورو كردم به رنگبنديه قسمتای مختلف كه مثلن دوس دارم چی چه رنگی باشه! بعد يهو ميگه: چقد گير ميدی به جزئيات! اصن من دُرس نميكنم!! باشه واسه يكی دو ما ديگه كه بيكار شدم!!! (دقت كنيد كه اين بيكاری دقيقن وسطه درسُ امتحاناس الان!) منم گفتم: اصن نميخام!! بعد زنگ زدم بهش، ميگم: اين خطی كه زيره لينكای ديليه رو دوس ندارم!! بَرش دار! گف: باشه!
من: دُرس نميكنی ديگه؟!
زيپ: چرا، اما آخه خيلی رنگُ وارنگه! سه روز طول ميكشه تا من اين كُد آرو تعريف كنم!!!
من: رنگُ وارنگ نی! همش دو تا رنگه نيگا نميكنی كه سَری مثه [يه حيوونه دوس داشتنی] ميپری به آدم كه نه، نميشه!!!!
زيپ: خيله خب! دُرس ميكنم
من: بعد ببين! دوس دارم نوشته ها كادر داشته باشه و جدا كننده ی پستارو هيچی نذار، يه چيزی بذار باشه!!
زيپ: اوهوم... هيچی نذارم اما يه چيزی بذارم باشه؟! D:
من: مسقره نكن آ!!! ينی هيچی نذار بمونه! (مخم ياری نميكرد از كلمه ی "خالی" استفاده كنم! هی ميگن بم تو كه جمبه نداری نرو زبانه خارجه ياد بگير من گوش نميدم هی! D:) فهميدی الان منظورمو؟!!
زيپ: ((:

× اس ام اس دادم بش، ميگم: امروز اوله، اس ام اسای گوشيتو و زنگاتو ريسـِت كن! (واسه اينكه بفهميم تو دو ماهه ديگه كه قبض مياد چن تا اس ام اس داديمُ چقد حرف زديم)
جواب داده: باشه، چشم! هيچی نميذارم، يه چيزی ميذارم!! D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:41 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 108.

September 21, 2008
 

× چون من هيچ كنترلی در هيچ شرايطی روی تارای موم ندارمُ هيجوره نميتونم تارای موآمو از نامحرم بپوشونمُ همچنين آستينه مانتومُ پاچه ی شلوارم اگه زيادی بُلن باشه احساسه خفگی بم دس ميده، واسه همين (ولاغير) كلهم قيده روزه گرفتنم زدم! چون معتقدم (!) كسی كه ميخاد روزه بگيره يا نماز بخونه، بايد همه چيش اسلامی باشه!! يا روميه روم يا زنگيه زنگ!! ينی دوس ندارم عينه اين آدما باشم كه فقط تو ماه رمضون خداپرست بشمُ بعده ماه رمضون ملحد (ملهد؟)!!! ديدی اينارو كه هركار دلشون ميخاد ميكنن بعد ميرن حج ديگه از اين رو به اون رو ميشن؟!! دوس ندارم كلن اينجور آدمارو! بعد حالا اينو ول كن، از اونجايی كه تو مملكته اسلاميمون هر كی به هزارُ يك دليل نتونه يا نخاد روزه بگيره دو را بيشتر نداره (يا بايد بتمرگه تو خونه، يا بره بيرون از گشنگی بميره) منُ زيپ ديروز غذا گيرمون نيومد و تصميم گرفتيم بريم از يه لبنياتی بندُ بساط بخريمُ از خودمون پذيرايی كنيم تو پارك! [Click]. اين عكسو من ميخاسم بگيرم، بعد آقای زيپ فرمودن يه جوری بگير كه تاريخه روزنامه َم بيفته! بعد من بعده كلی تلاشُ جِزه جيگر(؟) گفتم نميفته اون تاريخه! خيلی خونسرد گف: بده من بگيرم!! منم دوربينُ دادمُ سَره سه سوت عكس گرف زيپ!! الان تاريخه روزنامَرو كه ميبينيد همتون احيانن!؟!! D:

× خونه ی مامان بزرگه وختی روژينا و پرنا جفتشون اونجان خيلی مهيج ميشه! هی ميزنن تو سرُ كله ی هم، هی بوس ميكنن همو! عالمی دارن اونام!! امروز برده بوديمشون بيرون، جفتشون تو كالسكه بودن، من روژينا رو می بردم، بعد يه جا بود كه هم پله داش، هم از اين سرازيريا كه مخصوصه معلولينه. خيره سرمون خوشال شديم قيژ رفتم با كالسكه از اونجا بريم كه ديدم تهش از اين ميله ها گذاشتن كه آدمم به زور از لاش رد ميشه!! بعد منُ زن دائيم بعده كلی فكرُ تفحس به اين نتيجه رسيديم كه اين راهه ماله معلولينی بوده كه از ناحيه ی پا سالمن! مثلن دستشون مشكل داره يا چشمشون!!! من نميدونم واقن اين مسئولينه محترمه شهرداری چی فك كردن كه اينو اينجوری ساختن؟! جلل خالق!

× فك كن يه دختره 22 ساله (ينی يه سال از من بزُگتر) رو ديدم سه قُلو حامله بود!!! تصور كن الان!!!!!! ينی من اون لحظه هيچ فكری نميكردمُ همينجور ساده بش لبخند زدمُ تبريك گفتم!!! :دی

× برا بعضی از دوستام سوءتفاهم شده بود هی ميومدن تبريك ميگفتن ُ بم ميگفتن عروس خانوم! خاسسم بگم كه صحبته آقای زيپُ بابا فقط در حده يه آشنايیه ساده بود كه آقای زيپ اعلام كرد كه فعلن شرايطه ازدواج رو نداره اما منو دوس داره!! اصن بحثه جدی يی نبود، خاهش ميكنم شايعه پراكنی نكنين چون من ميخام درسمو ادامه بدمُ پله های ترقیُ يكی يكی طی كنم! D: و مهمتر از همه آشپزيَم بلد نيستم!!! D:

× تو كُله كشوره عربستان، يه سينما وجود داره كه اونم كارتون پخش ميكنه!! عربا با اين كارشون نشون دادن كه خدای فرهنگن! (بر منكرش لعنت!)

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:25 PM

لینک مطلب | زیگزاگولوژی, غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 107.

September 17, 2008
 

× من و آقای زيپ تو يه باغه بزُگ بوديم! شب عروسيمون بود، اما مهمون نداشتيم نميدونم چرا!! من بودم و شادومادُ مامان بزرگه (فوت كرده!)... ميدونستم عروسيمه اما نه من لباس عروس تنم بود نه آقای زيپ كت و شلوار پوشيده بود!! موهامو دُمبه اسبی كرده بودم و يه تی شرت و شلوار سادَم تنم بود! تو اون فضای بزرگه باغ دلم ميخاس بدمينتون بازی كنيم! همينكارم كرديم، بعد كه فارغ شديم از بازی، تكيه دادم به ديوار! آقای زيپ اومد روبروم و دستشو انداخ دوره كمرم! منو بوس كردُ گف: ديدی ماله هم شديم؟!! سَرَمو تكون دادم كه ينی آره!! بعد رفتيم تو يه اتاقه بزرگ، مامان بزرگه تو يه تخته خاب دراز كشيده بود، حالش خوب نبود، ميدونستم دير يا زود ميميره! رفتم كناره تختش زانو زدمُ دستاشو بوس كردم!! نه يه بار... چندين بار، هی صورتشو بوس كردمُ ازش تشكر كردم كه تو مراسمه ازدواجم شركت كرده!! حتی بش گفتم: ممنون كه زنده موندی تا امشب رو ببينی!
پرَی شبا اين خابو ميديدم! دُرس همون شبی كه آقای زيپ با باباهه صُبت كرد، نميدونم تعبيرش چيه... اما من آدمی نيسسم كه هر خابی تو ذهنم بمونه! خيلی كم پيش مياد!!! نميدونم، شايد اصن تعبيره خاصی نداشته باشه ُ فقط از رو استرسُ فشاری كه روم بود اين خابو ديدم... ديدی اينارو جو ميگيرتشون!؟؟!! D:

× چن روز پيش ديدم يه مامان خانومی كتابای درسيه بچشو گرفته و داره از خيابون رد ميشه! يه حسه خوبی بم دس داد! برگشتم مامانُ نيگا كردم، خنديد گف: وااای ما راحت شديم از اين بندُ بساطا آ!!! چقد ذوقو شوق داشتم باسه گرفتنه كتاب درسيا و از اون بيشتر باسه جلد كردنه كتابام!! عهدی كه هر سال اوله مهر با خودم ميبستم كه امسال ديگه خوبه خوب درس ميخونم!!!! D: دفترچه های خوشگل، خريدنه مدادنوكیُ خودكارای رنگُ وارنگ و هزارتا چيزه ديگه!! ديروزم راديو اين آهنگو پخش ميكرد "باز آمد، بوی ماهه مدرسه؛ بوی شادی های راهه مدرسه..." چقد خاطره داريم ما با اين آهنگا، شبه اوله مهر كه از ذوق خابم نميبرد باسه وسائله جديدم!! باسه اينكه كفش نو آم رو بپوشم!!! يا صُبای مدرسه كه تو دلم آرزو ميكردم فقط ميشد 5 ديقه بيشتر بخابم!! يا مثلن شبه اوله مهر كه تلويزيون اعلام ميكرد بايد ساعتا رو يه ساعت بكشن عقب، هی ميرفتم از مامانه ميپرسيدم اين ينی چی؟!! ينی صُبا يه ساعت بيشتر ميخابم؟!!! چه حيوونكی بودم آ!!! پير شديم رف...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:36 PM

لینک مطلب | روزی از روزها, مموریالز | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 106.

September 16, 2008
 

× ساعت يكَم از 8 گذشته بود كه يونی بودم، نيگا كردم ديدم خانومه متأهل پشتش به منه و يه چيزیُ داره از رو شيشه نيگا ميكنه! رفتم سمتش بعد ديدم واحدارو داره مينويسه كه چی ارائه شده و اينا!! نيگا كردم ميبينم تمامه كلاسا بدَظُره!!! مثلن ساعت 5:20 ديقه تا ده ديقه به 8!!!! خيره سرمون روزانه قبول شديم! بعد واحدامون با شبانه ها ارائه شده!!! فك كن، ينی رسمن من ساعت 9:30- 10 ميرسم خونه ديگه!! خلاصه بسی اون پائين حرص خورديم دو تايیُ فُش نثاره قبره پدرُ مادر مسبب اين برنامه ها كرديم تا اينكه فهميديم برا گرفتنه برگه ی انتخاب واحد باس بريم اتاقه 108! خلاصه رفتيم بالا وُ برگه هامونو گرفتيم كه ديديم واقن ما رو شرمنده كردنُ ديدن هيشكی پيگيره نمره هاش نی، خودشون كارنامَمونو منگنه كرده بودن به برگه ی انتخاب واحد! بعد من معدلم چن شده بود؟!! 18!!!!!! فك كن الان! :دی 8 واحد بم 20 دادن! خيلی حال داد خدايی، البته يه 11 هم داشتم كه اونم باسه تاريخ ادبياته جهان بود!! خلاصه همينجور خوشحالُ خندون داشتيم انتخاب ميكرديم واحدامونو كه يهو ديديم رو تخته ی كلاس يه سری ديگه كاغذ چسبوندن! 4 تا كاغذ بود، بعد هی منُ متأهل نيگا ميكنيم، ميبينيم هيش كودوم از اون واحدايی كه ما از پائين برداشتيم اينجا ارائه نشده! خلاصه همه واحدارو دوباره از اول برداشتيم، من هی ميگفتم شمبه، بعد مثلن متأهل جان كلاسای روزه شمبه رو پيدا ميكرد من مينوشتم! بعد از شونصد باری كه هی من نوشتمُ هی متأهل جان خوند فهميديم كه از اون 4 تا برگه يكيش تكراريه!!! آی حرص خوردم من!! من واقن نميفهمم خُ ينی يه نيگام به اين برگه ها نكردن بفهمن كه خُ از دو تا برگه كه شكله همه يكيشو بزنن به بُرد!! حالا اين هيچی، ساعتای تخـ.می ِ ارائه شده َم اصن بيخيال، الان يه مسئله ی واقن مهم اينجا پيش اومده باسه من! اونم اينه كه منی كه ترمه پيش كارآموزيه (1) رو پاس كردم، الان چه چيزه جديدی تو تعطيلات ياد گرفتم كه واسمون كارآموزيه (2) ارائه كردن!؟!!! نه واقن الان چی فك كردن در مورده ما!!؟ بعد يه چُسه برداشتن واحد ارائه كردن، كه يا ساعته كلاساش با هم تداخل داره، يا روزه امتحانُ ساعته امتحانش يكيه!!! بعد رفتيم به آقای خيره سر ميگم: اين چه واحداييه آخه؟!! روزُ ساعتا و امتحاناش همش با هم تداخل داره كه!!! ما چی الان باس انتخاب كنيم؟!! يه لبخند تحويله من داده ميگه: مديره اداره آموزش رفته، باس اين اتفاقا پيش بياد ديگه! بعد الان مشكله ما واقن حل شد!!! هيچی ديگه، 14 واحد بيشتر نتونستيم بگيريم...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:24 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 105.

September 15, 2008
 

× باباهه ميخاس با آقای زيپ حرف بزنه در مورده من!! بعد من خونه مامان بزرگه بودم، زنگ زدم به آقای زيپُ براش توضی دادم كه باباهه چی گفته، اونم استرس گرف و هی ميگف چی بگم بش!! خلاصه هی داشتيم بحث ميكرديمُ تو اين وسطا يكی اون داد ميزد يكی من، يه بار اون عصبی ميشد گوشيو ميذاش يه بار من، بعد فك كن اعصابم يه چيزی در حده پشه ی مونده زيره تريليه، گوشیَم تو دسسمه دارم با جنابه زيپ يكی بدو ميكنم، بابا بزرگه اومده تو اتاق، به بغل دسسه من اشاره ميكنه ميگه: بابا اون Calculator رو بده به من!! حالا فك كن من با اون حالم، هی اينورُ اونورُ نيگا ميكنم، بعد ذهنم ياری نميكنه با اون اعصابه خراب، به آقای زيپ ميگم: گوشيو نيگَر دار يه لحظه! بعد بابا بزرگَرو نيگا ميكنم ميگم: بابا چی ميخای؟!! ميگه: اون Calculator رو ميخام! باز عينه اين مَشنگا نيگاش ميكنم ميگم: چی؟!!!!! ميگه: همون ماشين حسابه كه بغل دسسته ديگه!!! چه توقُ آ دارن بخدا از آدم، يكی نی بگه خُ از اول فارسيشو ميگفتی ديگه! اينقدم منو حرص نميدادی!! من تو حالته عادی ديكشنريه مخم تعطيله، چه برسه به اون لحظه!!!

× اوضاعه خونه زياد جالب نی! جوه خونه اذيتم ميكنه... با اينكه همه چی ظاهرن خوب پيش رفتُ بابا با آقای زيپ خيلی منطقیُ خوب صحبت كرد اما من اينقد قبلش بم استرس وارد شده كه هنو منگم!! ديروز بعد از يك ساعت سرُ كله زدن با آقای زيپ وختی پاشدم از بغله تلفن، رگه سياتيكم گرف! بعده تلفنشم به باباهه، كبدم ناراحن شد تمام تنم ريخ بيرون!! نميدونم چرا... اما اوضام به شدت بی ريخته... نميتونم بگم خوشالم يا ناراحت! هنو گيجم! فقط ميدونم كه دوره ی جديدی از رابطمون شورو شده و ديگه زياد مثه قبل نيس خيلی چيزا... حس ميكنم همه چی جدی تر از قبل شده! آقای زيپم همين حسُ داره! نميدونم... فقط اميدوارم همه چی خيلی خوب پيش بره...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:52 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 104.

September 13, 2008
 

× مامانه يه ليست تهيه كرده از چن تا آهنگای درخاستيش، صُب اومده گذاشته جلو من، ميگه اينارو برام بريز تو سی دی!! بعد اصنشم فك نكرده كه خُ من با اين سنُ سال مطمئنن آهنگای قديمیه محمد اصفهانیُ (مثلن تو ای پری كجايی) يا آلبومه كامله عليرضا افتخاریُ ندارم خُ!!! و بايد همه ی اينارو از تو نت دانلود كنم!! نه اينكه آهنگاشون قشَن نباشه آ، نه! خُ گوش نميدم من!! چی بشه بعده عمری تو تی وی بشنوم! بعد جالبش اينجاس كه مثلن تو ليستش نوشته آهنگه "وطن" اما ننوشته از كيه! رفتم ميگم ماما اين خانندش كيه خُ؟! ميگه نميدونم!! بعد ميگه همونی كه ميگه: ايران، تاجه دليران، ايران كنامه شيران، ايران هميشه جاويدان! بعد الان يكی بياد منو راهنمايی كنه چه جوری من اين آهنگُ پيدا كنم؟!! تازه بدبختيَم يكی دو تا نيس كه! تمومه سايتای آهنگارو برداشتن فيلـ.تر كردن؛ من نميدونم چرا!! تنها راهه باقی مونده آقای زيپه... فك كنم باس دس به دامنه اون بشم!!! :دی

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:20 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 103.

September 12, 2008
 

× چارشمبه ساعت 12:15 رفتم باسه تعئين سَط، بعد فك كن من از خونه برداشتم مداد نوكيمو چك كردمُ پاكن برداشتمُ اينا، رفتم اونجا ديدم فقط مصاحبس! اصن امتحانه تستی نداره! خلاصه خانومه يكم ازم سؤال پرسيد و منم جواب دادم، فك كن از من پرسيده يه راهه حل بگو باسه جلوگيری از افزايشه جمعيت!! يه سؤالی بود كه من به فارسیَم نميتونسسم در موردش صُبت كنم!! بعد فك كن ميگم باس يه راه حل پيدا كنن كه دولت رو تعداده بچه های شهروندا كنترل داشته باشه!!! ينی اين الان ته ِ پيشناهاد بود!! نميدونين كه شما!!! خُ شه كار ميكردم؟! طرزه استفاده از كـ.اندوم رو كه نميتونستم توضی بدم باسش كه! اِ يه حرفايی ميزنين شماها!! D: خلاصه افتادم دو ترم پائين تر از الان! اما همين كتابو باس بخونم InterChange 3 همون كتاب سبزه! ازم پرسيد قبلن كجا خوندمُ چن وخ از آخرين ترمم ميگذره، بش گفتم، فك كنم باسه رقابت منو انداخ دو ترم پائين تر كه بگه مثلن ما سطحمون الان از سيمين خيلی بالاتره!!! بعده امتحان ساعت 1:30 به آقای زيپ اس ام اس دادم كه پاشه بياد منو دلداری بده!! ساعت سهُ نيم تهران بود، اما بنا به دلايلی كه از قبل پيش بينی نميشدُ تخصيره منم نبود بخدا (!) ساعت 5:30 همو ديديم! ينی رسمن 2 ساعت علاف (الاف؟!) بود!!
خلاصه يكَم غرغر كردُ يه كم قيافه گرف، تا اينكه ناهارشو خوردُ اخماش باز شد!!! آخه بينه شيكمه آقای زيپ و اخلاقُ رفتار و كلهم دستگاهه عصبيش ارتباطه مستقيم برقراره!!! قرار شد شب چارتايی بريم حليم بخوريم بيرون، اما از اونجايی كه لپ گنده جان خيلی اهله گردشَنو كلن خيلی خوش گذرون تشيف دارن (!) نرفتيمُ برنامه عوس شد!! منُ زيپ ساعت 10 طيه يه تصميمه ناگهانی پاشديم با هم قدم زنون رفتيم سمته پاساژ انديشه و دو تا ساندبيچ سفارش داديمُ رفتيم تو پارك انديشه نشستيم بخوريم!! اينقده باحال بود، كُله بچه گربه آیه پارك جَم شده بودن دوره ما، منم كه دل نازك (!) هی از ساندبيچه آقای زيپ ميكَندم مينداختم جلو گربه آ!! طفلی آ اينقده خوشگل نبودن هيش كودوم اصن!! ولی خُ دلم براشون سوخ، دله آقای زيپم به همچنين!!!
خلاصه ساعت 11:30 بود كه از گربه بازی فارغ شديمُ برگشتيم خونه!! اين هفته قرار بود همش بريم بيرون، نه كه آقای زيپ خيلی اهله دَدر دودوره باسه همون!!!

× پنج شمبه عصر رفتم حمومُ بعدش با آقای زيپ افتاديم به جونه موهای من!!! قرار بود موهای منو سشوار كنه اما بلَت نبود!!! D: بعد يه قيافه ی خوشگلی شدم من كه نگو، اينقده موش نخوره منو شده بودم!!! خلاصه اينقد زيپ جان به من لطف داشتُ گف كه چقد زش شدی اَه (!) كه كلن اعتماد بنفسه من چسبيد كفه زمين!!! خلاصه اينقد به موهام ور رفتم تا يكَم شكل گرف، يكَم آرايش كردمُ پاشديم رفتيم كافه ويونا تو پاسداران! قرار بود مانا شيرينيه قبوليه دانشگاشو بده بهمون!! كامپيوتره شهيد بهشتی! اون با شادی (دخمل خالش) اومده بود، من گفتم يه چيز كيك ميخورمُ يه قهوه، آقای زيپ موكا ميخاس، مانا كافه گلاسه (چون ميگف چيزه ديگه يی تا حالا نخوردم ميترسم بدمزه باشه!) شاديَم قهوه فرانسوی خاس!! حالا گارسونه اومده همه چيزارو ياداش كرده ميگه: ببقشيد، چيز كيكه سادمون تموم شده! فقط مخصوص داريم!!! آی لجم گرف، من نميدونم چرا هميشه من تو سفارش دادن يا خريدنه يه چی دُرس دس ميذارم رو چيزی كه مشگل داره؟! آيا. وختی سفارشامونو اورد خنده بازاری بود!! همه چيش تلخ بود!! حتی كافه گلاسش!!! جالبشم اينجا بود كه يارو با اعتماد بنفسه كامل شيكرم نيورده بود برامون!! خلاصه گفتيم شيكر بياره و قهوه هامونو ريختيم تو شيكرُ نوشه جان كرديم!!!
تمامه بحثمون حولُ حوشه كنكور دور زد، اينكه رتبه ی سهء كنكور قبول نشده و از اين جور حرفا!! اما منو برد به دو ساله پيش، همچين ياده كنكوره خودم افتاده بودمُ حرص ميخوردم كه نگو، آقای زيپم هی نيگام ميكرد كركر ميخنديد!!!!!
اومديم خونه كه ديديم كپل جان ماكارونی دُرس كرده، مام كه كلن اينقد حسه انسان دوستانمون قويه كه نخاسسيم دلش بشكنه باسه همين روشو زمين ننداختيم!! D: بعده صرف شام هم تشيفمونو اورديم تو اتاقُ مشغوله فيلم ديدن شديم، فيلمه "فالينگ اين لاو" قشنگ بود، اما خُ موضوعش تكراری بود يه كم، بعدشم اينكه اصلن و ابدَن تو بگو يه ذره از موضوعه فيلمو ميشد حدس زد از رو اسمه فيلم نميشد كه!!! D: اما در كل چون من دوس ندارم دله كسیُ بشكنم ميگم كه فيلمش خوب بود، اما آخرش نفهميديم اون آقاهه و خانومه كه عاشقه هم شدن شوور ُ زنشونو چيكار كردن؟!! D:
بعدش هنو معضله فيلمه اول برامون حل نشده بود كه دومين فيلم گذاشته مون تو خماری! "هِد اين دِ كِلودْزْ"!! اين فيلمم آخرش نفهميديم گيلدا به گای رسيد آيا يا نه!!؟

× امروزم باسه رَفه بيكاری هويجوری يهو پاشديم رفتيم وليعصر، ببينيم فيلمای سينماآش چيه!! بعد تو را كه ميرفتيم ميديديم كه همه دهنا ماشالا در حاله جمبيدنه!! به آقای زيپ ميگم: ماه رمضونه مثلن!!!
زيپ: اينجوری اينارو نيگا نكن آ!! فوقش ده درصده مردم روزه بگيرن!!
من: آره، سالای قبل انگار بيشتر روزه ميگرفتن مردم! اصن حالُ هوا يه جور ديگه بود
زيپ: اوهوم، الان نهايتش از بينه ده نفر يه نفر روزه بگيره، شايدم كمتر!!!
من (در حاله كنترله خنده ی نزديك به انفجارم): آها، بعد الان دقيقن "كمتر" از يه نفر ميشه چقد؟! مثلن نصفه آدم روزَس نصفش نی؟!! D:
زيپ: زهره مار تو َم حالا! منظورم اين بود كه از بينه بيس نفر يه نفر مثلن!!!!
من: آهاااا ((:
اول رفتيم سينما قدس كه هنو بعده شصتُ بوقی فيلمه "هميشه پای يك زن در ميان است" بود رو اكران!! دلشون نمياد عوس كنن فيلمو!! رفتيم سينما استقلال كه ديديم فيلمه "فرزند خاك" رو اكرانه!! هميشه وختی تبليغه اين فيلم تو تی وی پخش ميشد دلم ميخاس برم ببينمش!! قبله فيلم رفتيم دو تا سمبوسه خريديم با يه سانديسه پرتقال كه يه وخ خدايی نكرده ضَف نكنيم و حينه ديدنه تبليغاته قبله فيلم شورو كرديم به خوردن!! فيلمش در كل بازيگرای مشهوری نداش، اما بازیه بازيگرا فوقُ لاده بود، مخصوصن بازيه مهتاب نصيرپور كه در نقشه يه زنه كردی بازی ميكرد، در كل ميشد گف فيلمش هنری بود و ارزشه ديدن داش هر چن كه آخره فيلم خيلی مزخرف تموم شد!!!!

× جوری رفتار ميكنه كه انگار بقيه آدم نيستنُ به قوله كپل فقط خودش تو اين خونس!! دوس ندارم رفتاراشو، خودخاهياشو، اينكه همه مثلن دوس دارن برن بيرون بگردنُ اون بهونه مياره! اينكه كپل رو عليه من ميشورهُ باعث ميشه ما باهم بد شيم!! اين اخلاقاس كه باعث ميشه هر كاری كنه ازش خوشم نياد، آقای زيپم نسبت بش همين حسو داره، خوشالم كه دركم ميكنه تو اين مورد!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:50 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 102.

September 9, 2008
 

× چن روزه خستس! بهونه گير شده، سَره هر حرفی كه بابه ميلش نی هی عصبی ميشه!! منم كه خدای اعصابُ دلداری، هی گير ميدم بش بدتر، دعوامون ميشه فطير!!! ديشب بم گف خستس، گف بش گير ندم هی، منم يهو قوه ی ادراكيم آمپرش زد بالا، گفتم: باشه قربونت برم، چشای خوشگلتو بذا رو هم، بگير بخاب!! شب بخير!! (اين ماله موقه يی بود كه گيرامو داده بودم قبلش حسابی!!) چن ديقه بعدش اس ام اس داد: اين فريده هس تو سريال روزه حسرت، ديدی؟!! خاهره مليكاس آ!!!
من: واسه ديدنه فك و فاميله مليكا جون كه خسته نيسسی احيانن؟!
زيپ: قربونت برم! من تو رو با دو ميليون تا مهراوه و مليكا عوس نميكنم!
من: آره ميدونم! معلومه
زيپ: باز شورو كردی؟! تو آدم نميشی اصن! شب بخير
پای نت بودم، يكم كه گذش ديدم دلم طاقت نمياره كه قَر كنيم الكی!! زنگ زدم بش، كال ويْتينگ شدم!!!!! لجم گرف اينقد! برام مهم نبود با كی داره حرف ميزنه، از اين لجم گرفته بود كه مثلن خسته بود بعد داش تلفن حرف ميزد! دوباره گرفتمش، برداش!
من: با كی حرف ميزدی؟!
زيپ: با مهدی!!
من: آهاااان!!!!
زيپ: ديوونه ی شكاك!! قربونت برم كه اينقد احمقی!
من: ...
زيپ: چرا هيچی نميگی؟!
من: ...
زيپ: زيگزاگ من خستَم!! ميفهمی؟!!
من: ...
زيپ: اَه!
بعدشم تقی گوشيو گذاش! اينقده اون لحظه سعی كردم به خودم مسلط باشمُ فُش ندم! نشد كه... رفتم مسباك زدمُ اومدم تو تختم كه يهو اس ام اس داد: قالبه ديلیُ تغئيرات دادم، اما بازم كار داره، بقيَش باشه باسه فردا! دارم ميميرم از خاب! شب بخير!
دوروغ چرا؟ قبلش تصميم داشتم جوابشو ندم ديگه، اما وختی ديدم قالبو تغئير داده تا خوشالم كنه نتونستم هيچی نگم، از طرفیَم دلم گرفته بود باسه برخوردش كه گوشيو قَط كرده بود روم! فقط گفتم: مرسی! شب بخير!!
زيپ: زهره مار شب بخير!! آدمت ميكنم!!!!
اول اومدم بنويسم "منم همين تصميمُ دارم اتفاقن!" بعد ديدم خيلی حرص دارم، كه با نوشتنه اين جمله خالی نميشم! زنگ زدم بش، اما ور نميداش، يا ريجك ميكرد يا برميداش سَری قَط ميكرد!!! كلافه شدم، نوشتم: به جونه زيپ ديگه نه بت زنگ ميزنم نه اس ام اس ميدم!!
زيپ: به درك!!!!
يه بغضی تو گلوم مونده بود! نميدونم چه مرگم شده بود، زدم زيره گريه... فكره اينكه حالا تا كی باس منتظر باشم تا زنگ بزنه يا بياد سراغم... فكره اينكه اصلن باسه چی يهو اينجوری شد، اعصابمو خورد ميكرد!! 20 ديقه بعدش اس ام اس داد: آشتی كن باهام!
دلخور بودم، اما طبقه يه قراره نگفتنی بينمون، ميدونستم كه اگه يه قدم اون اومده، يه قدمم باس من ميرفتم! اما چه جوری؟! همين دو ديقه پيش جونشو قسم خورده بودم كه... ميس انداختم رو گوشيش!!!! گرف منو! بعد حالا من دلخور، خودشم دلخور انگار مجبورمون كرده بودن!!! گف: بيا بغلم!
من: هوووم ):
زيپ: بوسم كن!
من: *: ، به درك؟!!
زيپ: تو واسه چی الكی جونه منو قسم ميخوری؟! بت ميگم قالب دُرس كردم ميگی مرسی؟!!
من: خُ گوشيو قَط ميكنی بعد ميری قالب ميسازی؟!!
خلاصه يكی اون گف، يكی من!! يكی من زدم تو سره اون، يكی اون سره من داد زدُ آخرش به بوس و بغلُ ماچ و [بوق] ختم شد!!! وَسسلام!! D:

× رفتم آرايشگا، يه جا پيدا كردم خوراكه خودمه باسه اپيلاسيون! آخه من خيلی وسواس دارم رو موآی پام! بدم مياد برم آرايشگا بيام بعد ببينم يه جای پام هنو مو داره!!! ينی اعصاب ميزنه اساسی اين مسئله!! بعد اين يارو از اين مُدلاس كه خودش حساسه رو اين مسئله بعد ديگه خودت آخرش بايد بش بگی بخدا، به پير به پيغمبر نداره ديگه مو، ولم كن!!!! D:

× موآمو كوتا كردم! كوتا كه نه... خورد كردم! بعد از اين مدلا كه فرقه كجه! از اينوره كله ميره اونوره كله!!! الان دقيقن متوجه شدين كودوم مُدلو ميگم كه؟! D:

× اصلنشم ديدين منو آقای زيپ داريم دوچرخه سواری ميكنيم اون بالا؟!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:48 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 101.

September 8, 2008
 

× ظُر زنگ زدم به جنابه زيپ ميگم: واسم دعا كن! بدَظُر امتحان دارم فاينال ):
زيپ: باشه عشقم
من: هيچی نخوندم آ! خوب دعا كن
زيپ: نه ديگه، يكَم بشين بخون... از تو حركت از من بركت!!!
من: ((: باشه اما فقط يه ذره آ، فقط مورور ميكنم! آخه زياد مهم نی، فقط ميخام قبول شم، چون چارشمبه باس برم سفير تعئين سَط بدم!!
زيپ: باشه دعا ميكنم!
خلاصه يه سری كلمه بود كه معنياشونو خيلی سرسری از تو ديكشنری در آوردمُ سعی كردم يادم بمونه (كه نموند البته) و ساعت 5:30 حاضر شدمُ خودمو اول به خدا و بعدم به كَرَمه آقای زيپ سپردمُ رفتم كلاس!! حالا تو را فك كن ديرم شده، بعد اصن حوصلَم ندارم، داشتم از خيابون رد ميشدم كه يهو يكی اومده بغلم ميگه: ميای تا اونوره خيابون مسابقه بديم؟!! محل ندادم! بعد دوباره اومده دمبالم، ميگه: ميتونم چن لحظه باهات حرف بزنم؟
من: ديرم شده!
يارو: خب همينجور حينه را رفتن ميگم حرفمو! بگم؟
من: نه!
يارو: بخدا نميخام دوس بشيم يا رابطه داشته باشيم! فقط مثه يه هم صُبَت!
من هوينجور پامو گذاشته بودم رو گازُ ميرفتم باسه خودم!
يارو: مثه يه خاهرُ برادر!
من در حاليكه اصن عصبانی نبودم خُ: نه آقا!!!
يارو: باشه، ببقشيد مزاحمتون شدم، خدافس!
مردم خُل شدن بخدا!!!
 رسيدم به كلاس، يه كم استرس گرفتم وختی ديدم همه سرشون تو كتابه و يكيَم نُت برداشته از كتابُ داره مورور ميكنه قبله امتحان! من نميدونم اين چه جلف بازی ييه كه در ميارن قبله امتحان! اَه!!! اما خُ اينكه نتيجه زيادم مهم نیُ اصله كاری اون چارشمبه يیَ س يكم بم اميدواری ميداد! در كل راضی بودم از امتحان!

× بعده امتحان يه حسه خوبی داشتم كه نگو! انگار يه كوهو از رو دوشم برداشته بودن! اين ترم كلاس رفتن برام خيلی سَخ بود چون معلمُ جوه كلاس رو اصن دوس نداشتم و راحت نبودم!!! تازه كليَم تمبل شدمُ اصلن نميخوندم هيچی! حتی باسه فاينالم زورم ميومد كلمه هارو نيگا كنم! ديگه حس ميكنم شوقُ ذوقمُ اين تيچره از بين برده!! نميدونم، فقط اميدوارم تو امتحانه سفير ترمه پائين تر از الان نيفتم!! چون اصن حال ندارم همه ی اينارو دوباره بخونم! از يكی شنيدم كه تو سفير َم كتابای InterChange  تدريس ميشه! كسی ميدونه واقن اين حرف درسته يا نه؟! اگه نيس چه كتابیُ تدريس ميكنن اونجا؟!!

× چن روزه اين مامانه صُبا نقشه پاندو.ل ساعت رو اجرا ميكنه! بعد به جای تيك تاكه ساعتم هی ميگه: پاشو! بسه ديگه!! چقد ميخابی!! بعد هيچ كاره خاصيَم نداره آ، هويجوری دوس داره!!! انگار يادش رفته لذته تا لنگه ظُر خابيدن فقط چن روزه ديگه دووم داره...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:48 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 100.

September 7, 2008
 

× ديشب نيم ساعت از مسابقه ی فوتباله ايران و عربستان گذشته بود كه آقای زيپ اومد خونه، بش اس ام اس دادم كه: بدو برو فوتبالو ببين!
زيپ: كاش ببازن، از علی دايی خوشم نمياد!!
من: نه! من از عربا بيشترَز علی دايی بدم مياد
در همين اثنا (!) گل خورديم!! اينقده اَصابم خورد شد، همزمان با هم اس ام اس داديم به هم!!!
من: [بوق] به اين سقه سيات!! گل خورديم
زيپ: ((: ديدی خورديم؟!!!
من: عربه گـ ه!!
زيپ: خب خيلی بدم مياد از علي دايی )):
من: نميخام، از عربا كه بهتره! گـ ه آ، همه عقب افتادگيمون تخصيره اوناس
زيپ: خب حالا، حرص نخور! به خدا ميگم مساوی شه بازی!
ميدونسسم اگه واقن يه چی رو دعا كنه دعاش رد خور نداره!! اينو بارها به چش ديده بودم!! اصن انگار دلش به گوشه خدا وصله!! تا يه چیزی ميخاد سَری اتفاق ميفته!! باسه همين گفتم: نه ديگه، بگو ببره ايران!! )):
زيپ: نه ديگه! پررو نشو!! همينم تازه فقط بخاطره توئه! *:
من: خيلی [بوق]! اصن برو ديگه، ميخام تيممو تشويق كنم!!!!!
زيپ: ((: برو تشويق كن!!!
و اينچنين بود كه بازی مساوی شد!!
اينقده خوبه، اصن درس نميخونی مثلن، بعد به آقای زيپ ميگی برات دعا كنه، بعد اينقده امتحانت خوب ميشه!! اينقده دوس دارم!!! D:

× امرو به مامانه گفتم زنگ بزنه به 118 شماره ی سفير رو بگيره، بعد خودم شمارَرو گرفتم، يه خانومه برداش گف: سفيره دانش، بفرمائيد! منم عينه اين خنگ آ، اصن نفهميدم كه اين الان گفته "سفيره دانش" مطمئنن يا "سفير" ِ خالی فرق داره خُ! بعد همينجور هی شورو كردم پرسيدنُ سؤال جواب كردنه يارو، بعد خانومه اسممو پرسيدُ اينا، بعد گف:قبلن كلاس ميرفتی جايی؟ گفتم: بعله، اما شنيدم سفير خوبه، حالا ميخام بيام اونجا! بعد يهو گف:اينجا سفيره دانشه آ!! بعد منو ميگی، يه طوری كه اصن هيچ اتفاقی نيُفتاده گفتم: اِ؟! پَ هيچی! ببقشيد، خدافس!!!! D: خلاصه دوباره خودم زنگ زدم به 118، گفتم: شماره مؤسسه زبانه سفيرُ ميخام! پاسخگوی شماره 92 گف (!): كجاس؟! منم در كماله خونسردی گفتم: جاشو نميدونم كه! شمارشو ميخام!!! بعد ديدم ضايَس يكم اينطوری، گفتم: شعبه يی كه طرفه شرقه!!!! D:  خلاصه شماره ی شعبه ی نارمكُ داد، زنگ زدم كه خوده خانومه گف يه شعبه داره تو سهروردی! خلاصه حالا قرار شده چارشمبه ساعت 12:30 برم باسه تعئينه سَط!!
منشيه مثلن ميخاس بگه خيلی الان زبانش خوبه، برگشته ميگه: چارشمبه برات اوكيه؟! ميتونی بيای؟! ميگم: بعله! ميگه: اوكی پَ، سی يو چارشمبه!! بعد من عينه اين مُنگولا ميگم: مرسی خانوم، خدافس!!! خُ ضايه نی عينه اين نديد بديد آ، هی بگی اوكی اوكی، بای؟! خُ همشو فارسی گفتی اين دو كلومم فارسی ميگفتی ديگه آبجی!!!

× محضه خاطره آقای زيپ نوشت: اين "يكصدمين" پُسته اين وبلاگه!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:47 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 99.

September 6, 2008
 

× امرو طيه يه رايزنیه (!) چن ديقه يی با مامانه، به اين نتيجه رسيديم كه ما بدهی يی نسبت به مؤسسه ی زبانه سيمين نداريمُ حتمن نباس با هزار بدبختی بريم اونجا واسه زبان آموزی و مؤسسه های ديگه َم هس كه ميشه رف اونجا و زبان ياد گرف!! آخه طيه اعلاميه يی كه رو برده آموزشگا زدن، فهميدم كه ترمه ديگه باس همين ساعت يعنی 6:30 تا 8 برم كلاس ولاغير!! هيچ انتخابه ديگه يی َم محضه دلخوشی نذاشتن باسمون! تازه اسمه تيچرُ هم نگفتن!! منم چون ترمه پائيز دانشگا دارمُ عمرن بتونم بدَظُر خودمو برسونم وليعصر، به اين نتيجه رسيدم كه باس برم يه مؤسسه ی ديگه تعئين سَط بدم ببينم چی ميشه!! خودم خيلی دلم ميخاد برم سفير اما امرو مانا ميگف آريان پور َم خوبه!! البته اينم گف كه مهلته تعئين سطحه آريان پور فقط تا فرداس!! كلن من خيلی الان وخ دارم واسه تصميم گيری! حالا فردا باس زنگ بزنم 118 ببينم سفير شعبه يی نزديكه خونمون داره يا نه! نميدونم، موندم چيكار كنم! سفر يا آريانپور؟ مسئله اينست الان!!!

× هم اكنون خانوم زيگزاگ با تلفن اتاقش با شما صحبت ميكند!!! اونقد تو گوشه باباهه خوندم ای دی اس ال، كه آخرش برام خطه تلفن خريد!!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:53 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 98.

September 5, 2008
 

× گاهی اوقات هس كه بعضی آدما، كه تا ديروز خيلی واست عزيز بودن يهو با يه حركت از چشمت ميفتنُ ديگه حاضر نيسسی واسه يه بارم اسمشونو بياری! حتی اگه عزيزترينت بوده باشن تا قبله اين، يا صميمی ترين دوستت... خيلی برام اتفاق افتاده، باره اولم نيس!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:41 PM

لینک مطلب | مموریالز | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 97.

September 4, 2008
 

× دیشب آقای زیپ بعد از چند ُ اندی (!) مرحمت فرمودنُ دس کردن تو جیبه مبارکُ کارته اینترنت خریدن، بعد به من گف آنلاین شم، هوینجور که آنلاین بودیمُ داشتیم کاره خودمونو میکردم یهو حوصلمون سر رف، تصمیم گرفتیم یکَم رو اَصابه هم را بریم!!! از این بحثا زیاد پیش میاد بینمون کلن، نه که کرم داریم!! ولی دیشب خیلی اَصابم خورد شد، مخصوصن اینکه حالش بد بودُ نتونس بمونه آشتی کنیم!! خدا رو شکر یکی از بهترینایی که میتونس حرفمو بفهمه بودُ تونستم یکم باهاش درد دل کنمُ آروم شم!! وختی حرفم باش تموم شد و از نت اومدم بیرون، به زیپ زنگ زدم، واقن حالم بد بود... گوشیشو جواب نداد!!! فهمیدم طبقه معمول گوشی رو سایلنته و در خابه ناز تشیف دارن!!!

گرفتم خابیدم، صُب پاشدم یکم چرخ زدم باسه خودمُ اومدم زنگ زدم بش! میخاسسم حالشو بپرسم! خوبیش اینه که هیچ اخلاقه گلُ بلبلی نداشته باشیم این اخلاقو داریم که بعده یه بحثه خوف انگیزُ از این مدلا که دیگه نه من نه تو ُ دیگه اسمتو نمیارم (!) بعدش اصلن انگار نه انگار که هیچ اتفاقی افتادهُ اونقدر عشقولانه حرف میزنیم که هر کی ببینتمون فک میکنه داشتیم فیلم بازی میکردیم!!!

 

× الان تهران نیسسم! یه بارونه شاعرانه یی اومد بدَظُر که خدا میدونه، یه هوای دو نفره یی بود!! رفتم زیره بارون، هوا خنک بود... تنم مور مور شد مجبور شدم سَری بیام تو!! اما خیلی دلم میخاس میتونستم یه عالمه زیره بارون بمونم! بدونه اینکه نگرانه خیس شدنه شیشه ی عینکم باشم که برف پاککن نداش!!!!

 

× مسئولانه محترمُ احیانن محترمه و از جمله مستر احـمدی نجات از یه جاهاییشون فرمودن که برقا تو ماه رمضون قَط نمیشه و کلهم قطیه برق نداریم!!! خاسسم تشکر کنم واقن از اینکه اینهمه سَره حرفشون میمونن! 3 روز خیلیه خُ!!!! (همین الان برقامون وَص شد!)

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:20 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 96.

September 3, 2008
 

× دیشب بعد از اینکه کلی عکسه خوژگل پیدا کردم باسه مدله نقاشیم، اس ام اس زدم به آقای زیپ میبینم جواب نمیده، 20 دیقه بعدش دوباره اس ام اس دادم دیدم بازم جواب نمیده! نگران شدم، زنگ زدم بش، برنداش! هی زنگ زدم، زنگ زدم زنگ زدم دیدم نخیر، انگار واقن یه چیزی شده!!! اس ام اس دادم به دوستش، میدونستم با همن، اونم جواب نداد!! به یکی دیگه از دوستاش اس ام اس دادم، اونم جواب نداد!! دیگه داشتم مطمئن میشدم مُرده (!) دلم خیلی شور افتاده بود! به دوستش زنگ زدم، برنداش... دیگه داشتم کلافه میشدم!! هم از دسسش عصبی بودم هم دلم براش شور میزد! یه حسه مزخرفی داشتم که نگو!!! دراز کشیدم تو تختم اما خابم نمیبرد، زنگ زدم به همون دوسسش که میدونسسم باهاشه، برداش!! گفتم: سلام ببقشید زیپ پیشه شماس؟ گف: چن لحظه گوشی و گوشیو داد به جنابه زیپ!! دیگه دلشورم برطرف شده بود ُ یه دس شدم بودم عصبانی!!! گفتم: تو خودت گوشی نداری؟! سَری گف: تو ماشین جا مونده، ببقشید!! گفتم: خدافس! اعصابم کلی خورد شده بود، تمامه نشئگیه حاصل از یافتنه یه عالمه عکسه خوشگل از بین رفته بودُ جاشو داده بود به سردرد!! حرصی میخوردم که فک کنم دو سال پیر شدم!! هی با خودم میگفتم: 300 تومن پول داده گوشی خریده باسه تو ماشین ُ هی حرص میخوردم ُ هی سرم بیشتر درد میگرف!! ساعت 1:30 بود که رسید خونه و  زنگ زد! تازه چشام گرم شده بود!! برداشتم، میگه: "قهر نباش دیگه!! تو رو خدا، خُ یادم رف ببرم گوشیمو!! اصن تخصیره خودته دیگه! هی زنگ میزنی، هی اس ام اس میدی، هی نگران میشی الکی" فک کن!! کفرم در اومد، گفتم: باشه، منم وختی همینجوری کردم بات، میفهمی تخصیره کیه!! گف: نه دیگه!! تلافی نکن دیگه... اصن قبول کن الان همیشه تو مقصری!! قبول کن!     - خیلی رو داری بخدا!     + بگو همیشه تو مقصری!! جونه زیپ!!! اونوخ شما هی بگین حرص نخور!!!!!! خلاصه که بعد از کلی سرُ کله زدن به این نتیجه رسیدیم که کاره من واقن زشتُ رکیک بوده و اصن من به چه حقی هی زنگ میزنم ُ اس ام اس میدم ُ بیخود میکنم اصن هی نگران میشم الکی!!!  

 

× اینقده حرص میخورم تو یه جَم همه با یه چی مخالفن بعد یکی اون وسط میپره میگه نه، من موافقم!! تو کلاس زبان همه با این تیچره مشکل دارن، یکی میگه فقط گیر داده به کتاب ُ هیچ فعالیته خارج از کتابی نداره! یکی شاکیه که اصن دُرس وخ نمیذاره واسه هیچی ُ آخرشم  همش وخ کم میاره! یکی میگه کلاسش خسته کنندس ُ ازمون کار نمیخاد!! یکی میگه سره کلاس فقط اون داره حرف میزنه!! منم که شاکیَم از اینکه کلمه هارو دُرس معنی نمیکنه و هی مجبور میشیم بریم دوباره از تو دیکشنری چک کنیم ببینیم واقن دُرس گفته؟ آیا. بعد یه دختره اون وسط میپره میگه: نـــــــه! تیچر به این ماهی!!!! تو رو خدا نگین عوضش کنن آ!! بعد این یارو الان رفته رو نِروه من!! کلی الان داره اصاب میزنه!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:22 PM

لینک مطلب | روزی از روزها, غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 95.

September 2, 2008
 

× من تو اوجه نت بودم ديشب، كه لُپ گنده خان به كپل اس ام اس داده: حالم خوب نی، بم زنگ بزن! حالا من اعصابم خورد، كه چرا اين هروخ من ميرم تو نت يادش ميفته حالش بد بشه!! اما به رو خودم نيوردم، كپل ازم خاس چن ديقه بيام بيرون از نت كه بتونه زنگ بزنه بش! منم دی سی شدم. بعد كپل زنگ زده بش، برگشته به كپل ميگه: شوخی كردم!!! خاسسم زنگ بزنی بم فقط!! حالا من اينور آی حرص ميخورم، آی حرص ميخورم!! بدم مياد از اينجور دوروغا!! خُ عينه آدم بگو بم زنگ بزن ديگه، چيه يه كاره خالی ميبندی؟!! اعصابم خورد شده بود اساسی چون باره اولش نبود كه از اين خالی بنديا ميكرد!! بعد به كپل گف كه ساعتا رو يه ساعت باس بكشین جلو از امشب!! از قضا (!) خانومه شين (دختر عمه ی اينجانب) هم خونه ی ما بود، بعد صُب باس ميرف سره كار، اون سره دنيا (جاده مخصوصه كرج)، اينقده اين دو تا (كپل و خانومه شين) ذوق كردن كه يه ساعت بيشتر ميخابن!!! بعد حالا نگو آقای لپ گنده مطمئن نبوده و به اينا گفته!! خلاصه اينكه لپ گنده جان لطف فرمودن صُب به كپل اطلا دادن كه ببخشيد! ساعتارو نكشيدن جلو!!!! بعد غرغری بود كه اين خانومه شين ميكرد اوله صُبی!! هيشی ديگه، خاب موندن جفتشون! بعد از بس شين جان غرغر فرمودن، خابه ناز از چشمای مام ربوده شد! يكی نی به اين آقای لپ گنده بگه آخه مجبوری وختی مطمئن نيسسی حرف بزنی؟!! اونوخ شما بگين چرا من با اين موجود مشكل دارم!!! خُ خوشم نمياد ديگه ازش، كه هی از اين كارا ميكنه!

× ديشب بر اثر پريـ.وديك بودن اعصابی كه نداشتيم، نداشته تر شده بود! زنگ زدم به آقای زيپ ميگم: زود بيا خونه ميخام زنگ بزنم بت! گف:باشه!! منم هی صَب كردم ديدم خبری نی، اومدم تو نت كه بعده نودُ بوقی اس ام اس داده: "زيگزاگ م؟! خانومم! عشقم؟! من خونم! خب؟!" حالا ساعت چنده؟! 11:30 شب! واقن مونده بودم اينهمه توجُ رو كجام جا بدم من!!! جوابشو ندادم، چن ديقه بعد دوباره اس ام اس داد: قهری؟! گفتم: اوهوم! يه كم توضی داد كه نميتونسته زودتر از اين بياد خونه و از اينجور حرفا!! بعد كه ديد افتادم رو دنده ی لج ُ كوتا نميام نوشت: خيله خب! شب بخير!!! بازم جوابشو ندادم! اعصابم خورد بود، دوباره مسيج زد: اينجوريه ديگه! باشه زيگزاگ خانوم!! يادت باشه اينارو. اس ام اس دادم: زيپ حالم خوب نی! جواب داد: چی شده؟!! چرا هيچی نميگی به من؟!! عينه اين دختربچه های 5 ساله گفتم: چون هرچی ميگم تو هی ميگی دارم غر ميزنم!!! گف: "قربونت برم!! بگو عشقم!! واسه من غر نزنی واسه كی بزنی؟!!" حالا فك كن من با اين جمله چه حالی شدم ديگه، رفته بودم رو ابرا!! شورو كردم خودمو لوس كردن كه: اينقده گلوم درد ميكنه! اينقده سردمه! اينقده حالم خوب نی! بعد ميبينم جواب نميده!! اينقده حرصم ميگيره داريم اس ام اس ميديم بهم بعد گوشيشو ميذاره رو سايلنت، خابش ميبره!!!!!!!

× صُب ميخاس بره انتخاب واحد كنه باسه رشته ی حسابداری! اولش باسه ديشب قَر بودم، البته قَر كه نه، دلم ميخاس اون حالمو بپرسه! اما انگار نه انگار. خودم ساعت 2 بش زنگ زدم با حرص:
زيپ: الو؟
من: الو
زيپ: ســ...
من: من دارم ميرم حموم!
زيپ: باشه!
من: كاری نداری؟!
زيپ: نه!!
من: ...
زيپ: سلامت كو؟!
من: خودت سلامت كو؟!
زيپ: من داشتم سلام ميكردم، نذاشتی!
من: يه وخ حاله منو نپرسی آ
زيپ: حالت چطوره؟
من: الان ديگه نميخام!
زيپ: قربونت برم من!!!
من: كردی؟!
زيپ: اوهوم، خيلی خوب كردم!!
D:
من: بی تربيت!!
زيپ: آخه گفتنه "انتخاب واحد" اينقد سخته؟
من: خُ طولانيه!
زيپ: آره انتخاب واحد كردم!!
من: زود برو خونه، حرف بزنيم
زيپ: دارم اوريجينال سين رو برات دانلود ميكنم!
من: تو دانشگا؟!
زيپ: اوهوم
من: يادت نره، رسيدی خونه ميس بنداز، خب؟
زيپ: باشه
من (در حاله خالی كردنه حرص نهفته ی درونم): زود بری خونه آ
زيپ: داد زدی الان؟! خيله خب ديگه! زود ميرم!!
جالبه بدونین الان ساعت 5 بداَظره و زيپ جان هنو نرفته خونه!!!

× دارم ميرم حموم، يهو باباهه كيليد ميندازه مياد تو خونه با دو تا عموها! سَری ميرم تو اتاق كه با اون لباس منو نبينن! وسايله حموممو برميدارم، ميرم سمته حموم، يهو جُف عموها نيگام ميكنن و سلام ميدن! منم سلام ميكنمُ زودی ميخام بپرم تو حموم كه يهو يكی از عموها ميگه: خابی؟!! سعی ميكنم به اعصابم مسلط باشم، ميگم: نه! دارم ميرم حموم!!! لجم ميگيره از سوألای مسقره! ينی واقن عموهه نفهميده كه من خاب نيسسم؟ آيا.

× وختی بی مقدمه يه دونه "م" ِ مالكيت ميذاره ته ِ اسمم دلم ميخاد عرشو درنوَردم!!!

پاورقی: غرغره خونم افتاده بود پائين اساسی!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:26 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 94.

September 1, 2008
 

× صُب ساعت 8 بيدار شدم!! با يه اتفاقه خيلی خوشال كننده!!! دورانه خوش و خرمه ماهانه!!!! پاشدم قرص خوردم دوباره خابيدم، بعد گلومم درد ميكرد خُ!! دوباره ساعت 12 بيدار شدم، شورو كردم به زبان خوندن، بعد در حينه خوندن فُشی بود كه نثاره اين مؤسسه و تيچراش ميشد!! خيلی از كلمه های كتابو اشتبا معنی كرده بود!!! مثلن دراماتيك رو واقعی (actual) معنی كرده بود در صورتی كه همه ميدونن ديگه دراماتيك ينی نمايشی و مهيج!!!! خلاصه با حرصُ حاله نزار (!) درسمو خوندم بعد فك كن پاشدم رفتم كلاس تيچره خندون اومده ميگه امرو كوئيز نداريم، شمبه ميگيرم ازتون!!!!

× بعده كلاس ديدم مانا برام اس ام اس داده: "زيــــــــــــــــــــــــــگزاگ، معماری آزاد قبول شدم!!!" اينقده ذوق كردم كه هر كی نميدونس فك ميكرد خودم قبول شدم!!! مانا يكی از دوستای قديميه كلاس زبانم بود كه سره كنكوره من و بعدشم كنكوره خودش از هم دور افتاديم، جفتمون دلمون ميخاس معماری قبول شيم و چون خودم قبول نشدم خيلی دلم ميخاس اون قبول بشه!! (2سال از من كوچيكتره) خلاصه كه خيلی خبره خوبی بود، ببين چقد خوشال شدم كه با موبايلم زنگيدم بش!!! D: آخه اولش خاسسم اس ام اس بدم بعد ديدم نميتونم هيجانمو تو مسيج نشون بدم! وختی زنگ زدم از خوشالی جيغ ميزد!! خيلی حسه خوبی بم دس داد!! يكی از بهترين دوستامه... هميشه بهترينارو براش ميخام!!! البته مجانی نه آ، قرار شده شيرينی بده بم!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:56 PM

لینک مطلب | غرغریسم, مموریالز | نظرات (0)

 

 

Copyright © All right reserved Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir