یاد شهدای سبز گرامی و راهشان پر رهرو باد

 


October 2008
 


 
 

Description
30n.ir
Home index
About us
daily[at]30n[dot]ir

Subscribe to this blog's feed


ZigZag Discussion with VOA
1- (Download: 3.38 Megabyte)
2- (Download: 4.32 Megabyte)

Photoblog
Photoblog[dot]30n[dot]Ir


Recent Posts
Page 131.
Page 130.
Page 129.
Page 128.
Page 127.
Page 126.
Page 125.
Page 124.
Page 123.
Page 122.

Archive
July 2010 (8)
June 2010 (13)
May 2010 (19)
April 2010 (19)
March 2010 (24)
February 2010 (18)
January 2010 (24)
December 2009 (19)
November 2009 (24)
October 2009 (23)
September 2009 (24)
August 2009 (24)
July 2009 (21)
June 2009 (11)
May 2009 (26)
April 2009 (30)
March 2009 (22)
February 2009 (23)
January 2009 (12)
December 2008 (10)
November 2008 (14)
October 2008 (18)
September 2008 (20)
August 2008 (22)
July 2008 (9)
June 2008 (6)
May 2008 (12)
April 2008 (8)
March 2008 (14)
February 2008 (14)
January 2008 (2)

Topical Archive
مؤسسه توریستی-تفریحی زیپ‌زاگ (1)
لنگ‌درهوا (23)
مموریالز (65)
من و آق‌سی‌سی (9)
مدرسه‌ی فمینیستی (12)
کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب (12)
پرسش و پاسخ (13)
بریم تو فاز ماچ‌وموچ (13)
جمعه‌ها با آقای زیپ (9)
حوصله‌دونی (55)
دایرة‌المعارف دخترونه/ پسرونه (4)
روزی از روزها (223)
زیگزاگولوژی (26)
غیر جمعه‌ها با آقای زیپ (17)
غرغریسم (75)


Links



Counter

 
 

Page 131.

October 31, 2008
 

× قبل از شوروعه پستم ميخام يه تبريك و پشت بندش يه آرزوئه خوشبختی كنم برای كسی كه توی بدترين روزای زندگيم همراهم بود! دُرس تو شرايطی كه هيچ كس رو جز آقای زيپ نداشتم كمكم كرد، دستمو گرف و منو از يه جهنمه خيلی بزُگ كشيد بيرون! امشب، اين فرشته يی كه تو زندگيه من بود، عروس ميشه و من نتونستم تو جشن عروسيش شركت كنم!! اما كمترين كاری كه ازم برميومد همين بود كه بيام اينجا و بهش تبريك بگم و يه دنيا براش آرزوی خوشبختی كنم!! اميدوارم يه روزی برسه كه بتونم ذره يی از كمكش رو جبران كنم!!! عروس خانوم امشب قشنگترين شبه زندگيته... خيلی دلم ميخاس تو اون لباس ببينمت كه مطمئنن عينه ماه شدی اما نشد!! اميدوارم نيومدنم رو ببخشی و بدونی كه دلم همش باهاته و اونجاس...

× امروز با آقای زيپ بيرون بودم!! بعد از سه هفته، چون خيلی دلم براش تنگ شده بود گفتم ساعت 8 صُب بياد و چون اونم كلن رو حرفه من حرف نميزنه ديگه واسه ساعت 12 خودش رو رسوند!!!!!!! زود بايد ميرفتم خونه، قرار شد ناهارُ باهم بخوريم و بعدشم بريم سينما! گف واسه اينكه زيادم از خونه دور نشيم بريم سينما ايران!! تو تاكسی كه بوديم من همينجور گرم ِ قهر و غرغر كردن بودم كه يهو زيپ جان لطف فرمودن و صحنه يی رو تو خيابون به من نشون دادن كه هنو تو فكرشم!! يه خانومه غرقه خون كه وسطه خيابون افتاده بود و دستشو آروم آروم داش تكون ميداد! چن تا مرد هم دورش جم شده بودن و مثه بز داشتن نگاش ميكردن. اين صحنه اينقد منقلبم كرد كه مدام تو فكرش بودم، تا جايی كه ديگه صدای آقای زيپ دراومد كه "بس كن ديگه"... اما واقن نميتونستم حرف نزنم! نميتونستم نسبت به يه "انسان" كه تو خيابون افتاده بود و داش جون ميداد بی تفاوت باشم!! من آدمی َم كه حتی جنازه ی يه گربه، يا يه كبوتر رو ميبينم تا يه هفته افسردگی ميگيرم!! اينكه ديگه آدم بود مثلن... تمام مدت به اين فكر ميكردم چرا يه راننده بايد تو يه خيابونه شهری اينقد با سرعت بره كه لحظه ی ديدنه اين خانوم نتونه ماشينشو كنترل كنه و اينجوری يه خونواده رو عزادار كنه؟! واقن چن لحظه زود رسيدن ارزشه گرفتنه جونه يه آدمه ديگرو داره؟ اينكه بی توجه به نابود شدنه زندگیه هم نوعش حتی يه نيش ترمزم نزنه و گازش رو بگيره و در بره؟!! واقن وجدانه اون آدم تا آخره عمر راحته؟!! نميدونم! واقن انسانيتمون كجا رفته؟!! وجدانمون كجا رفته؟! چن لحظه بعد يه آمبولانس آژير كشون از تو خيابون رد شد و زيپ سعی كرد قانعم كنه كه اين آمبولانس داره همون خانوم رو ميرسونه بيمارستان... با همه ی وجود اميدوارم اون خانوم سلامتيش رو بدس بياره!!

× اين جلسه ی كلاس نقاشی جلسه ی چاهارم بود! نميدونم اين جلسه چاهارم آ چه حكمتی توشونه كه يهو منو وارده يه مرحله ی ديگه ی نقاشی ميكنن!!! اين هفته ترانه بعد از اينكه تمرينامو ديد بم گف پرسپكتيوه دايره كشيدنم بی نقصه و رفتيم رو سايه زدن. از سايه زدن زياد خوشم نمياد، اما برام يه كوزه اورد و گف طراحيش كنم و سايه بزنم!! بعد از تموم شدنه كارم گف عاليه و هيچ ايراده فنی يی نداره كه بخای مدتی سرش بمونی!!! ينی اين كوزه هه اولين و آخرين سايه زدنه من بود!!! (آيكون تكون دادنه انگشتا برا ريختنه هنرا ازش!!) يه سری خرت و پرت بهم گف كه برم بخرم و گف از هفته ی ديگه فيگوراتيو رو شورو ميكنيم!!!! فك كن...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:32 PM

لینک مطلب | روزی از روزها, مموریالز | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 130.

October 28, 2008
 

× اينجانب امروز ملتفت شدم كه تو دانشگای ما علاوه بر اينكه يه سری حيوانات ميچرن اونجا (اشاره به چراگاهه پشته دانشگا!)، يه سری جَك و جونور وحشی هم هستن كه احتمالن تو قفس بودن و دور از ديدگاهه ما!!! استاده تاريخ عمومی فلسفه اومده سر كلاس عينه سگ!!!! بعد از اينكه پنج جلسه از ترم گذشته تازه اومده سره كلاس دو قورت (غورت؟!) و نيمشم باقيه!! امروز داش يه سری خزعبلات ميگف تند تند و مام داشتيم مينوشتيم، بعد يكی از بچه ها گف: استاد اينجوری كه شما جزوه ميگيد ما مشكل پيدا ميكنيم!! سخت ميشه اينارو واسه امتحان حفظ كرد و حتی فهميد! برگشته عينهو سگ (بلا نسبت سگ البته!!) ميگه: مشكله خودتونه! بعد من برگشتم ميگم: امتحان چه جوريه؟ تستیه يا تشريحی؟! يهو با يه حالتی كه انگار موهاشو آتيش زدن داد كشيده: چی؟!!!!! شما تا حالا شنيدی فلسفه امتحانش تستی باشه؟!!!!!! برگشتم ميگم: وا؟! نميشه تستی باشه ينی؟!!!! محل نميذاره!!! بعد الان واقن برا من سؤاله اين، ينی نميشه فلسفه امتحانش تستی باشه كه اين يارو هاپوئه اينجوری پاچه ی ما رو گرف؟!! (راستی هاپومون ماده س!!!)

× رو يه برده گنده تو دانشگا زدن "نحوه ی همسريابی در دانشگاه!!!" فك كن ((:

× نامه ی يك خاهر بسيجی به گلشيفته فراهانی!!! كركره خندس: [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:27 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 129.

October 26, 2008
 

× ديروز كه داشتم با كپل حرف ميزدم حس كردم چقد رشتمو دوس دارم و چقد از همه لحاظ ميتونه منو ارضـ اء كنه... بحث سر پول دادن بابته كتاب بود. كپل ميگف كه هميشه زورش ميومده كه پول خرج كنه برا كتابای مختلف و حتی كتابای درسيش!! درست برعكسه من، من هميشه عاشقه كتاب بودم و حتی اگه بگم اين شهره كتابا و كلن مغازه های بزرگ كتاب فوروشی رو به مثلن كفش فوروشی يا خيلی مغازه های ديگه ترجیح ميدم، دوروغ نگفتم!! كتابای مختلف يه حسه خاصی بهم ميدن! فرقی نداره چه كتابی، حتی ديكشنری!!!! بايد اعتراف كنم اوايل خيلی دلخور بودم از اينكه اين رشته قبول شدم، دلم ميخاس معماری بخونم و كلی هم از اينكه دانشگاهه سراسری روزانه قبول شده بودم عصبانی بودم كه چرا مثه خيليای ديگه نميتونم انصراف بدم و واسه سال ديگه دوباره بخونم!! (اگه از روزانه انصراف بديد يك سال از كنكور محروم ميشيد!) مطمئن بودم اگه دو سال پشتم باد بخوره ديگه محاله بتونم قبول شم!! واسه همين با تشويقای مامان كه هی ميگف رشته به اين خوبی و بابا كه خيلی اميدواری ميداد بهم و ميگف "حالا كه چيزی نشده ميری دانشگا تغئير رشته ميدی!!!!!" اين رشته رو انتخاب كردم! يه جورايی قبول كردم كه يه حكمتی توشه كه "بايد" اين رشته رو انتخاب كنم و ادامه بدم!!! حالا كم كم دارم حكمتشو ميفهمم! اون اوايل نميفهميدم وقتی استادا ميگن كتابداری يه رشته ی مادره ينی چی اما حالا با تمامه وجود معنيه اين كلمه رو حس ميكنم!! ميگفتن اين رشته هر نوع سليقه رو ارضـ اء ميكنه چون فقط زوم نميكنه رو يه درس! همه چی، هنر، زبان، ادبيات، روانشناسی، حقوق، كامپيوتر، اقتصاد، آمار، مديريت و و و... ما همه ی اين واحدا رو داريم!! حتی باورتون نميشه كه ما بايد 4 واحد فرانسه پاس كنيم كه همين باعث شد من تصميم بگيرم بعد از اينكه انگيليسيم تموم شد برم كلاس فرانسه!!! حالا مشكل من فقط با اسمه رشتمه، اذيت ميشم وختی يكی ازم ميپرسه رشتَت چيه و من ميگم كتابداری، حالت چهره ش يه مدلی ميشه كه وا؟! كتابداری َم شد رشته آخه؟!! البته اينو بگم كه اين طرزه تفكر رو من تو افرادی ديدم كه هيچ اطلاعی از رشته های جديد ندارن و فك ميكنن مهندسی ينی مهندس ساختمان و پزشكی ينی جراح قلب!!! چن روز پيشا از يكی از استادا شنيدم كه اسمه رشته ی من تو كشورای غربی ميشه: Information Managment، كه اگه بخوايم تحت الفظی ترجمه ش كنيم ميشه مديريت اطلاعات!! من نميدونم اينا واژه ی كتابداری رو واقعن از كجاشون در اوردن دقيقن؟!!! D: شانس به اينی كه من دارم ميگن آ!!!

× استاده "تفسير موضوعی قرآن" مون خيلی دوس داشتنيه... حرفاش به دل ميشينه! اين فرمی نيس كه به زوره اينكه استاده و ممكنه نمره نده مجبور شيم حرفشو قبول كنيم!!! وختی ميگی من اين تيكه رو قبول ندارم باهات سر كلاس جلو همه خيلی دوستانه بحث ميكنه، تو دلايلتو ميگی، اونم دلايلشو ميگه، اونقد كه يكیمون قانع شيم!! دوس دارم اين شيوه ی تدريسشو!! شايد اگه اينجوری نبود 8 صُب از اينجا نميكوبيدم برم "ته دنيا"!!!

× بهترين شيوه ی يادگيريه علائم رانندگی!!! مختص افراد بالای هجده سال [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:30 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 128.

October 24, 2008
 

× البته كه شكی نيست در اينكه انرژی هسته يی حق مسلم ماست!! شكی هم اگر باشد به جهنم اسولُ سافلين!!! اصلن شما بيخود ميكنی به جمله ی ناموسی يك ملت شك ميكنی پدرجان! و صد البته اينكه بدست آوردن يك چنين دستاوردی مشت محكمی ست بر دهان استكبار جهانی يعنی همان آمريكای جهان خوار از همه جا بی خبر بی ناموس و كل ايادی اطرافش، اما بهتر نيست قبل از يك چنين گنـده گـ.وزی هايی كمی به فكر برگزاری كلاسهای آموزشی و بعضن تقويت كنترل در نگه داشتن بند تنـ.بان باشيم؟ چندی پيش كه سر و صدای آن يارو مردك، مددی در دانشگاه زنجان غوغا كرد و كمی بعدترش هم انگار اين كار مد شده باشد خبر ميرسد كه سردار زارعی را با شش زن گرفته اند و چه بسا بيشتر بوده و صدايش در نيامده و بعدش هم كه آن يكی آقا در دانشگاه آزاد قزوين و حالا هم كه اين يكی آقا در تويسركان و چه بسا آقايان ديگری كه صدای خبرش به خواب ما هم نميرسد چه برسد به گوشمان!! جناب وزير هم كه ديگر گل كاشتند با اين مدرك جعليشان و به قول بچه ها گفتنی ديگر عندش بود!!! ولی در كل، واقعن مملكت با اين مفتضحات به انرژی هسته يی نيازی دارد؟! آقای رئيس جمهور!! اصلن اين بی ناموس بازی ها بخورد توی سرتان!! اقتصاد مملكت را به گند كشيده ايد و هر روز تبصره يی ميفرستيد كه يارانه و سوبسيت فلان و بهمان و چه و چه و چه!!!! همه چيز را ول كرده ايد به امان خدا و همينطور چسبيده ايد به انرژی هسته يی؟! مملكت گل و بلبل ما هيچ چيز ديگر به جز همين يك قلم جنس را احتياج ندارد يعنی؟!! واقعن خبر از زندگی مردم داريد آقای رئيس جمهور مردمی؟! ميدانيد چه داريد به سر يك ملتی كه روی نفت خوابيده می آوريد؟! واقعن اينهمه نفت و گاز و حالا هم كه آب و برق صادر ميكنيد پولش كجا ميرود؟! زوجهای جوان يك مملكت ِ سرشار از نفت بايد اينچنين از مردم كمك بخواهند كه مو به تن آدم راست شود؟ [Click]. و بعد از بس بين مردم بی اعتمادی رخنه كرده باشد، اين دو تا آدم با گارانتی بايد بيايند و وارد قسمت نگهبانی يك خراب شده يی شود؟!! اينها ساختگی و فتوشاپی نيست آقا جان! چه كسی بايد به صدای التماس اينچنين مردمی پاسخ دهد؟!! مردم؟!! مردمی كه خودشان هشتشان گرو نهشان است؟ اينهمه سفرهای استانی پی در پی برای چيست؟ برای طوطی وار تكرار كردن يك جمله ی مسخره كه حتی خيلی ها معنايش را هم نميدانند؟! يا برای رسيدن به داد و مشكلات مردم؟ آی آقايی كه جواب هر خبرنگار خارجی را با لبخند تمسخر آميز ميدهی، اينها را ميشنوی؟ درد و مشكلات مردمت را ميشناسی؟ آی آقايی كه خودت را دوست فلسطين و دشمن آمريكا و اسرائيل و هزار كوفت و زهرمار ميدانی طوريكه هر كه نداند فكر ميكند الان آن كشورها چقدر به دوست بودن يا دشمن بودن با ما احتياج دارند!!! ميدانی كه تنها چيزی كه در كشور تورم به آن تعلق نميگيرد و با اينهمه تزلزل اقتصادی كه داريم (كه قطعن مهم نيست و بست چسبيده ای به بازار رو به ورشكستی آمريكا) در تمام اقصی نقاط كشور نرخش يكسان است نرخ زنان خيابانی ست؟ باور كنيد ملت با نداشتن انرژی هسته يی هيچ بلايی از آسمان بر سرش نازل نخواهد شد!! مملكت دارد به گـ.ا ميرود!! فقط كافيست چشمهايتان را باز كنيد!! توهم انرژی هسته يی را بريزيد دور آقا! اين صدای يكی از جوانان دانشجوی اين مملكت است.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:48 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 127.

October 22, 2008
 

× چن شب پيش از فرطه بيكاری و خابم نميومد و اينا، نشستم پای تی وی! مامانه داش يه سريال ميديد كه قسمته اول يا دومش بود، خيلی كم پيش مياد من كلن بشينم پای تلويزيون يا يه سريالی رو دمبال كنم!! چی بشه ديگه، چون تايمم با تايمه اكثره سريالا نميخوره!! فقط اونايی كه ده شب به بعد پخش ميشه رو ممكنه ببينم!! بعد لم دادم رو مبل، دستمم گوشيمه دارم اس ام اس بازی ميكنم، هيچم حواسم به فيلم نيس، مامانه برگشته با يه حالتی كه انگار كشفه بزرگی كرده ميگه: اِ!! اين همون پسر لوسَس كه تو اون فيلمه داداشه اون دختره بود!!!! فهميدی كودومو ميگم؟! برگشتم خنديدم بش ميگم: اصلن شك نكن مامان جان!!! با اينهمه باره اطلاعاتی كه الان شما دادی به من، مگه ميشه نفهميد كيو ميگی؟!!

× وای اين DVD ی سيلويا چی بود ديگه؟!! از ديروز تا حالا يه ريز دارم باهاش همزاد پنداری ميكنم!!! فيلمش شايد هيچ چيزه خاصی نداش، اما به جرئت ميتونم بگم يكی از بهترينايی بود كه تا حالا ديدم...

به خانوم دو نخطه دی نوشت: عزيزم من با آقای زيپ در مورد چيزی كه خاستی صحبت كردم، يه چيزايی ازم پرسيد كه من نميدونستم!!! اگه ميشه برام آيديت يا ايميلتو كامنت بذار تا سؤالاشو ازت بپرسه!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:13 AM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 126.

October 20, 2008
 

× اندر احوالاته ما تا ديروز البته، اين بود كه يك چشممان اشك بود و اون يكی چشممان سُر و مُر و گنده همينجور سالم!!! نميدونم اين چه مرَضيه من گرفتم كه فقط از سمته راسته صورتم اشك فشانی ميشد!! از چشمه راست و دماغه راست!!!! الانم اگه بخام سردرد و گلو درد رو ناديده بگيرم خوبم به حمدالله!!

× اين داد و هواره جماعته دانشجو رو ما بايد ببريم كجا آخه؟!! همش ميگن گوشت شده كيلويی فلان تومن!!! ديشب بنده يك عدد ديكشنريه آكسفورد انگيليسی به اينگيليسی خريدم با 21 درصد تخفيف شد 18 هزار و 900 تومن! تازه يارو برامون فرستاد دمه خونه پوله پيكشم شد 4 هزار تومن!! من نميفهمم اين مسئولانه محترم چی فك كردن در مورده ما؟! كه ينی چون ما آكسفورد احتياج داريم نتيجه گرفتن كه مايه داريم؟!!!

× خدايی اين عكس پائينيه عجب وضوحه تصويری داره! هيشكی نفهميد چی نوشتم!!!! ((:

× در جواب به خانومی با اسمه پر مُسَمای (مصما؟ مثما؟) D: بايد بگم كه عزيزم نقاشيای قالب كاره منه و ساخته قالب كاره آقای زيپ! *:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:04 AM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 125.

October 18, 2008
 

CIMG0643.JPG

× از اونجا كه منم عينه دانشگام متفاوت با بقيَم و هيچيم به آدميزاد نرفته، حالا كه تابستون تموم شده نشستم واسه خودم برنامه ريختم كه اوقته فراغاتم رو پر كنم!! مديونيد اگه فكر كنيد من با آغازه سال تحصيليه جديد يه ذره بهم فشار وارد شده و تصميم گرفتم ديگه تمامه درسمو نذارم واسه شبه امتحان!! چيه اين سوسول بازيا كه هی از اوله ترم بشينی خورد خورد بخونی؟! واسه همين وختی ندارم ديگه واسه درس خوندن! بعد اين كارا رو نوشتم كه احيانن حوصلم سر نره و وخت نكنم به آقای زيپ گير بدم!! آخه حاج آقای ما با شوروعه ساله تحصيلی جو گير شدن و يه سری فعل و انفعالات درشون اتفاق افتاده سرشو بزنی تهشو بزنی دانشگاس!!!! واقن من موندم تغئير رشته، چه جذابيتی ميتونه ايجاد كنه برا يه آدم؟!! خلاصه كه ديگه ايشون مهنس شده و وختی واسه سر و كله زدن با منو نداره!!! بعد يه نكته ی كنكوری تو اون عكسه بالا هس، اونم گزينه ی آخره، "برنامه مفرح!" كه اين هر گونه سرگرمی يی رو شامل ميشه، از بيرون رفتن و خيابونارو متر كردن و سينما رفتن و خريد كردن تا تلفن حرف زدن و اس ام اس بازی!!!! بعد الان كسی داوطلب نيس منو ببره بيرون؟!!

× سرما خوردم اصن اعصابم ريخته بهم! نه كه تو مواقعه ديگه سره جاش بود! بعد به خودم فردا رو استراحت دادم!!! و الان دارم كماكان از تعطيلاته آخره هفته بسی لذت ميبرم... والا! كسی تحويلمون نميگيره، خودمون ميتونيم خودمونو تحويل بگيريم كه!!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:20 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 124.

October 16, 2008
 

"هر دم از این باغ بری میرسد"

 

× سلام علیکم خدمت پروانه خانوم های محترمه و آقایان خدایگان محترم!!
من واقعا نمیتوانم درک کنم که این آقایان، اصلاح میکنم خدایگان، چرا دست ار سر کچل بندگان خود برنمیدارند و هر چه این بندگان حقیر سخنان که چه عرض کنم؟ اراجیفشان را به یک جایشان حواله میدهند باز هم انگشت در یک سوراخی میکنند!!؟ اصلا نمیتوانم متوجه شوم که با اینهمه والا مقامی و بزرگواری و سروری و آقایی و در آخر "خدایی"، چه نیازی ست به وجود این بنده ی حقیر، یعنی زن؟!! اصلا خدا را مگر به کسی احتیاج است؟! آن هم یک همچین نیازی که میشود با انواع و اقسام وسایل و حالا هم که قربانش بروم با اینهمه پیشرفت تکنولوژی خیلی راحت برطرفش کرد!!!
اینبار آقای شریعت مداری، سردبیر روزنامه کیهان با واسطه کردن و دست به دامن قرآن و اسلام شدن و چه بسا منزجر کردن چهره ی اسلام در نظر بعضی ها، سعی در اثبات نمودن نوعی خدا بودن مردان و به همین میزان سعی در به گند کشیدن شخصیت والای زنان کرده است (قسمت هایی از مقاله ی چاپ شده در روزنامه کیهان):

"مردان پيش از آن كه به جا و مكان و غذا اهميت دهند به مسايل جنسي اهميت مي دهند. از اين رو گفته اند ريشه مشكلات خانوادگي را مي بايست در خلوت گاه ايشان جست. بر پايه آموزه هاي قرآني و فرمان الهي، زنان و مردان مي بايست در شبانه روز سه وعده را خلوت كنند و در اين سه زمان حتي فرزندان نيز نبايد در خلوت گاه ايشان وارد شوند. (سوره نور 58). در اين سه خلوت زن مي بايست خود را به اشكال مختلف بيارايد و از هرگونه آرايش و زينت بهره برد."
و در این میان باز هم زنان زبان به دندان گرفته و پرده از این راز برنداشته اند که آقا ظاهرا شما صدایتان از جای گرم بلند میشود ها!! مردان با اینهمه کار و خستگی روزانه مگر اصلا چند ساعت را در خانه حضور دارند که زنان سه بار در این ساعات خودشان را بیارایند برای خلوتگاهشان با ایشان؟! ظاهرا شما در عصر جاهلیت اعراب بسر میبرید!! اصلا بعد از آنهمه کار و خستگی روزانه، دیگر رمقی برای این مردان خواهد ماند که سه بار هم بیایند و ... استغفرلله!

"عرضه كردن زن به مرد در خلوتگاه و حريم كاملا خصوصي، اصلي قرآني و حكمي الهي است كه نمي توان از آن چشم پوشيد. از اين رو گفته اند بسياري از مشكلات و درگيري هاي ميان زن و شوهر در طول روز ارتباط تنگاتنگي با خلوت گاه ايشان دارد. هرگاه مسايل خلوتگاه حل شود اغلب مشكلات ديگر به خودي خود حل مي شود."

واقعا؟! یعنی شما عقل ما را همسان عقل یک چارپا فرض کرده اید؟! یعنی اگر زن روزی سه بار خودش را بر مردش عرضه کند مرد دست از اعتیادش برمیدارد؟!! از فردایش راه میفتد دنبال کار و میتواند به سرعت نور کاری مناسب پیدا کند و شکم عیال و هفت سر عایله اش را سیر کند؟! خجالت بکشید آقا جان!

"اگر مردي درباره پوشش زن و يا غذا و نحوه بچه داري و مانند آن اشكالي مي گيرد ريشه آن را مي بايست در جاي ديگر جست و اين گونه چيزها بهانه هايي بيش نيستند."

یعنی شما با این جمله میتوانید بعد از سه بار عرضه کردن خود بر مرد، با هر پوششی که میخواهید در اجتماع حاضر شوید و مرد هم کاری به کارتان ندارد!!! هر چند که این یک نظر شخصی است اما بنده به شدت اعتقاد دارم که پیش از برقراری ارتباط جنسی با مرد، وی هیچ وقت به خود اجازه نمیدهد در مورد نحوه و یا نوع پوشش از شما ایراد بگیرد! تمام این مسائل برمیگردد به بعد از برقراری ارتباط و پس از اینکه مرد زیبایی های جسم زنان را بی پرده مشاهده کرد.

"اما علي(ع) در كلمات قصار نهج البلاغه (شماره 136) در عبارتي كوتاه اما پرمغز مي فرمايد: جهاد المرآه ، حسن التبعل= جهاد زن، نيكوشوهرداري كردن است. به تحقيق و با اطمينان مي توان گفت تمام رمز و رازهاي خوشبختي و سعادت يك زوج مسلمان و مؤمن در همين عبارت كوتاه نهفته است."
با خواندن این عبارت فقط میتوان تاسف خورد به حال افرادی که عبارت "نیکو شوهرداری کردن" را فقط در خلوتگاه زوج میبینند  و معتقدند سه بار عرضه تن به مردان معادل است با نیکو شوهر داری کردن! آقایان محض رضای خدا، شما خودتان این جملات را می پذیرید؟! یعنی حاضرید همسر تصحیح میکنم بنده ی آینده تان، پس از عرضه ی تنش به شما، بگوید بلند شو برو خانه ی مادرت شام بخور؟ یا من با سه بار عرضه کردن خودم بر تو، وقتی برای تمیز کردن خانه و بزرگ کردن و تربیت بچه ها ندارم؟!

"يكي از بهترين و نيكوترين روش هاي همسرداري به طور كلي و شوهرداري به طور خاص آن است كه زن و شوهر در شبانه روز سه وعده با يكديگر تنها باشند: پيش از نماز صبح و سحرگاهان، هنگام چاشت(ظهر) و هم چنين بعد از نماز عشاء.( نور 58)."
خب اینهم از زمان دقیق خلوت کردن!! دیگر چه میخواهید؟!

"حقوقا بر زن به عنوان يك واجب (يا حكم استحبابي) شرعي است كه از خوشبوترين عطرها استفاده كند و زيباترين لباس ها را بپوشد و خود را به نيكوترين وجه بيارايد و بامدادان و شامگاهان خود را بر شوهر عرضه كند و اعلام آمادگي نمايد. اين از حقوق شوهر مي باشد و حقوق شوهر بيش از اين چيزي است كه گفته شد... يكي از حقوق مردان بر زنان به عنوان حسن تبعل آن است كه زن خود را همواره در حوزه مسائل جنسي آماده نشان دهد مگر در مواردي كه دين از آن بازداشته است. البته در همان موارد خاص و ممنوع نيز به اشكال ديگر خود را درمعرض بهره برداري جنسي قرار دهد و زمينه هاي استمتاع شوهر را فراهم آورد به گونه اي كه مرد هيچ احساس كمبود و نياز جنسي نكند. اين آماده باش هرچند كه در آيه 57 سوره نور نيز بيان شده ولي در روايات به شكلي مشخص مطرح شده است. در بسياري از روايات بر اين نكته تاكيد شده كه زن مي بايست همواره درحالت آماده باش دايم جنسي باشد.
در روايت است كه زني از پيامبر(ص) درباره حقوق شوهر پرسيد، آن حضرت فرمود: بر زن است كه خود را از شوهرش بازندارد و بگذارد تا وي از او كام بگيرد حتي اگر بر روي كوهان شتر باشد."

البته لازم به ذکر است که این آماده باش بودن در تمام محافل فقط در زمان عصر جاهلیت مطرح بوده چون مسلما اعراب عصر جاهیلت آنقدر از روشنفکری بالایی برخوردار بوده اند که اگر این صحنه جلوی چشمانشان در روز روشن هم اتفاق می افتاد هیچ عکس العملی از خود بروز نمیدادند و بی کوچکترین نگاهی از کنار این صحنه رد میشدند تا یک وقت غیرت آن آقایی که روی کوهان شتر در حال انجام فرضیه ی الهی است، به جوش نیاید!! پس مسلم و واضح است که این جمله ی پیامبر را نمیشود به ایران و در عصر حاضر با وجود این مردان چشم پاک و از همه مهمتر وجود ماموران گشت ارشاد تعمیم داد. این نکته ی کنکوری این مقاله بوده است ظاهرا!!

"خانه غالبا زماني آرامش مي يابد كه مرد از نظر جنسي ارضا شود و نيازهاي جنسي او برآورده گردد."
با این جمله هم نویسنده به بندگان این حق را میدهد که اگر پس از اتمام وظایف روزانه (!) شوهر داد بر آورد که چرا غذا حاضر نیست و خواست بهانه جوئی کند زن میتواند بکوبد در دهان شوهر و صدایش را بندازد سرش که "دیگر چه از جان من میخواهی تو؟"

"از اين رو در اسلام جز نمازهاي واجب و آن هم در خانه از زنان خواسته نشده و حتي نهي شده است كه زني نمازش را طولاني كند و شوهر را سركار بگذارد و خود را در كنار شوهر ننشاند و عشوه نكند و روزه هاي مستحب حتي بي اذن شوهر باطل و گناه است و نمازهاي مستحبي از استحباب خارج مي شود."

آره دیگه، اینجوریاست!!!

"مجموع آنچه بيان شد ممكن است براي خواننده مقاله چنين القا كند كه نگارنده اين سطور فردي متعصب و يا مردسالار و يا داراي گرايشاتي از اين قبيل است و يك طرفه به قاضي رفته است در حالي كه چنين قضاوتي قطعا بدور از انصاف و واقعيت است و بايد به اين نكته اذعان كرد كه اگر اسلام اين همه بر حقوق مرد تأكيد مي كند، متقابلا بر حق فراوان زن نيز در زندگي زناشويي تأكيد دارد و آيات قرآن و روايات بسيار بر ضرورت رعايت حقوق زن در زندگي و فراهم كردن آسايش و آرامش او، خوشرفتاري با وي و عدم ظلم و اجحاف در حق او تأكيد مي ورزند كه پرداختن به اين مقوله نوشتار مستقل و جداگانه اي را مي طلبد و شايد در آينده به آن نيز بپردازيم."

اینهم در نقش قاقالیلی نویسنده است برای به دست آوردن دل بنده و یا احیانا بندگانش!!!

 

خب فکر میکنم با خواندن همین خلاصه مطلب هم پروانه خانوم های محترم دستشان آمد که اصلا سّّر آفرینش زن چیست و خدا اصلا ما را برای چه خلق کرده!!! و در آخر اینکه مراقب سروران و خدایگان هایتان باشید که مبادا از گزند روزگار خش بردارند و دیگر نتوانند در رسانه های عمومی اینچنین برایمان نطق کنند و اسباب تفریحاتمان را فراهم نمایند!!!!

پیشنهاد میکنم اگر شما هم مثل من دچار سردرگمی بیست ساله و بعضا بیست و چند ساله به بالا (!) هستید که چرا زنان آفریده شده اند نگاهی به این مقاله بیندازید! متن کاملش اینجاست:[Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:05 PM

لینک مطلب | مدرسه‌ی فمینیستی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 123.

October 14, 2008
 

× نميدونم جديدن معتادا خيلی به شغل رانندگی علاقه پيدا كردن يا راننده های محترم رفتن معتاد شدن؟!! تو اين چن روزه با كلی راننده تاكسيه معتاد برخورد داشتم!!!
ديروز سره همت تاكسی گرفتم تا زيره پل، فقط من تو ماشين بودم و يارو هم معتاد بود! از اين فرمهای تابلو كه بسی خوفناكن!!! كلی هی تو ماشين به خودم دلداری ميدادم كه نترس، تو روز روشن كاری نميتونه بكنه كه!!!! يارو عينه اسب رانندگی ميكرد، فك كنم پرايده فكسَنیش رو با الگانس اشتبا گرفته بود! موقه يی كه پياده شدم 200 تومن دادم بهش! ينی نرخش همين بود و چون راننده های محترم جديدن وختی پول ميگيرن دستشون نميره بقيه پولو بهت برگردونن واسه همين من هميشه پول خورد تو كيفم هست!! بعد يارو پولو گرفته برگشته تو روزه روشن زل زده تو چشای من ميگه كرايش ميشه 250 تومن!! منو ميگی، كفرم در اومد، گفتم: آقا من هروز دارم اين مسير رو ميرم، كرايشم 200 تومنه!!  برگشته با يه حالته خمار ميگه: 50 تومن كه حالا چيزی نيست!! گفتم: نه چيزی نيست اما شما بايد نرخشو بدونی!! با يه حالته قهر مانند گف: 50 تومن واسه من چيزی نيس اصلن! منم برگشتم گفتم: اگه واست چيزی نبود سرش با من بحث نميكردی! خلاصه يه كم وايساد كه مثلن از رو برم كه ديد نه، انگار پررو تر از اين حرفام!!! مرتيكه الاغ!!!! ميدونيد واسه من اصلن مهم نيس كه مثلن حالا 50 تومن بيشتر يا كمتر بدم اما واقن بهم بر ميخوره وختی طرف منو خر فرض ميكنه و همينجوری يلخی نرخ رو ميبره بالا! اونم كی؟! يه آدمه معتاد كه مطمئنی اون يه ذره پوليو كه بيشتر داره ميگيره ازت واسه چه كاری ميخاد!! خب زور داره ديگه! يا مثلن راننده هايی كه اگه كرايه 400 تومنه و شما 500 بهش ميدی بقيه پولتو برنميگردونه، خلاصه كه الان من 50 تومن ذخيره كردم با اين كار، كسی وام نميخاد؟!!!

× واسه كلاس نقاشيه فردا، تمرينم كشيدنه قوری از 4 زاويه س!!! تمام رخ، نيم رخ، سه رخ و از پشت!!! قوری هم نشديم يكی بياد از 4 طرف ما رو بكشه!!!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:27 PM

لینک مطلب | روزی از روزها, غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 122.

October 13, 2008
 

× من جديدن يه چيزی از اين رئيسه دانشگامون فهميدم، اونم اينه كه اين آقا تمايله خيلي زيادی داره به متفاوت بودن!! اصلن نصفه موفقيته دانشگاهه علامه تو ايران و تو كل خاورميانه همين متفاوت بودنش با دانشگاهای ديگس!!! مثلن يكی از تفاوتای اساسی كه نقشه خيلی پررنگی تو آبادانیه كشور داره تفاوت در زمانبنديه كلاساس! مثلن همه جا عرفه كه كلاسا دو ساعته باشه مثلن 8 تا 10 صُب، يا 1 تا 3 ظُر!!! اما دانشگاهه ما برا اينكه تو هر زمينه يی بتونه تفاوته خودشو به نمايش بذاره اين ساعتارو برداشته عوض كرده!!! اونم چه جوری؟! مثلن تايمه كلاسه من 9:40 ديقه س تا 11:50 ديقه!!!! مثلن نكردن 9:30 بذارن تا 12!!! اينجوريه ديگه!!! به اين ميگن نوآوریه فرهنگی!
بعد يه برنامه ی جديدی كه در ساله شوكوفايی تو دانشگای ما اتفاق افتاده چيه؟!! ادغامه كلاسای روزانه و شبانه!! به طوری كه ما كلن يك يا دو تا كلاس صُب داريم (اونم چون دانشگامون خيلی نزديكه به خونمون، ساعتشو گذاشتن 7:30 صُب كه ديگه زحمت نكشيم ديروزش كه ساعت 8 شب كلاسمون تموم ميشه، اينهمه را ببكوبيم بيايم خونه، همونجا شب ميمونيم ديگه تو دانشگا! چه كاريه خب؟!!!) و كلن تمامه كلاسامون بدَظُره! نكردن واسه روزانه ها كه مسلمن تلاششون بيشتر بوده احترام قائل بشن و كلاسه شبانه هارو بزارن صب كه ما مجبور نشيم تا بوقه سگ اونجا باشيم!!!
سومين تفاوت و اساسی ترين اصله متفاوت بودن اينه كه ما كلن رفتيم تو يه منطقه يی دانشگامونو ساختيم به نامه "ته ِ دنيا" يا اصطلاحن "پرت آباد" كه خيلی جای آروميه و ما كلن هی به دليله آب و هوای سالم، فسفر ميسوزونيم اونجا!!! بعد چون خيلی آقای رئيس به ميزانه اطلاعات عموميه دانشجو آ اهميت ميده، يه جايی رو انتخاب كرده كه ما با انواع و اقسامه جانوران سر و كار داشته باشيم و شب كه ميخام برگرديم از دانشگا سره را مثلن سگ و شغال و روباه ببينيم و ترسمون بريزه از اينجور چيزا و بيشتر بتونيم با طبيعت ارتباط برقرار كنيم!!!!! شعاره دانشگامونم اينه: "بياييد با طبيعت آشتی كنيم!".

× با آرزوی موفقيته روزافزون برا گلشيفته ی عزيز، اگر چه خيلی دلمون برات تنگ ميشه! [Click]. اين عكس ماله افتتاحيه ی فيلمه The Body Of Lies ِ.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:03 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 121.

October 11, 2008
 

× اكنون كه كيبورد به دس گرفتم و تايپ ميكنم، يه بنده خدايی كه فرهنگه دزدگير نداره، همينجور دزدگيرش داره ونگ ونگ ميكنه و احيانن يا خودش خابه يا داره هی دكمه های مختلفش رو امتحان ميكنه ميبينه اثر نداره و به مخترع دزدگير فحش ناموسی ميده!!!!!
 ديشب خاب ميديدم زايمان كردم! چيزخل هم خودتی!!! بعد جالبش اينجا بود كه دوقلو بودن بچه هام! دو تا پسره تپل كه مثه اين فيلم ايرانی آ، يه سال، يه سالُ نيمه به دنيا اومده بودن!!!! بعد باباشونم هنوز نديده بودشون! حالا از اينكه پدر محترم در محل كار حضور داشتن، يا مأموريت بودن يا كلن فراری بودن از منزل، اطلاعه دقيقی در دس نيس! ولی جدن حس كردم دوقلو داشتن چقد سخته! مخصوصن در مواقع شير دادن!!!!! شما كاری نداشته باش به اينكه من چه جوری الان به اين نكته واقف شدم! سرت به كاره خودت باشه پدرجان!
 واسه آقای زيپ دارم صُب با آب و تابه هرچه تمام تر خابمو تعريف ميكنم برگشته خيلی خونسرد و رسمی ميگه: حالا تو اينقد از اين خابا ببين تا واقن بچمون پسر شه!!!! (آيكون مشعوف از اينكه چقد واقن تحت تاثير قرار گرفت و كلن چقد اين مردا ذوق دارن واسه همه چی!!!)
 من پاشم برم ببينم اين ماشينه كودوم صاب مرده ييه كه همينجور صدای دزدگيرش رو نروه ماس!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:28 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 120.

October 10, 2008
 

× شنيديد كه ميگن: "از هر چی بدت بياد، سرت مياد" ؟! من الان با تك تكه سلولای جسم و منتها عليه ِ روحم به اين جمله اعتقاد پيدا كردم!
من يه اخلاقی كه دارم اينه كه وختی ميرم تو رختخاب، يه نيم ساعت چِلُ پنج ديقه يی طول ميكشه تا خابم ببره!! هميشه موقه ی خاب انواع و اقسامه فكرای مختلف مياد تو ذهنم و هی فك ميكنم تا خابم ببره! بعد هميشه تو روياهام با خودم ميگفتم چه باحال ميشه آدم با اونی كه دوس داره قبله خاب راجبه همه چی حرف بزنه!!! از مواده غذايیه تو خونه تا مهم ترين تصميماته زندگيش!!! بعد اينقد بدم ميومد از اين آدمايی كه هنوز سرشون به بالش نرسيده خُرخرشون ميره هوا و سه سوت خابشون ميبره!! الان موضو براتون روشن شد ديگه؟!! من وختی ميگم از اين قضيه بدم مياد ينی اين اخلاق رو دقيقن آقای زيپ داره الان!! 
چن وختيه كه به دليل مسائل امنيتی، ناموسی و غيره ناموسی اينجاب به اسمه "مهتاب" آلرژی پيدا كردم!! آقای زيپم از وختی اين مسئله رو فهميده سعی ميكنه كلن از گفتنه اين اسم خودداری كنه، مثلن اگه اسمه طرف مهتابه، سعی ميكنه يا راجبش حرف نزنه يا فاميليشو بگه! بعد ديروز كه با آقای زيپ قرار داشتم، محمد (دوسته آقای زيپ) هم باهاش اومده بود تا يه دختری رو ببينه كه تازه باهم آشنا شده بودن!! (والا از جزئياته ماجرا ما بی خبريم و فقط در همين حد ميدونيم!!) با آقای زيپ رفتيم پيششون تا ببينيم برنامه چه جوريه كه محمد تا مارو ديد بعده سلام و احوالپرسی نه گذاشت و نه برداش، گف: مهتاب، زيگزاگ و زيپ! (معرفی كرد الان ما رو بهم!) بعد اون لحظه اينقد من مشعوف شدم كه خدا ميدونه!!! بعد كه از هم جدا شديم برگشتم به زيپ گفتم: دختره اگه اسمش مهتاب نبود خيلی بهتر بود، نه؟!!
بنا به خبرگزاریه آقای زيپ مطلع شديم كه مهتاب خانوم دو سال از من بزُگتر تشيف دارن! ولی خب ظاهرن ايشون حس كرده بود من خيلی بيشتر از اين حرفا بچم!! D: چون وختی ديگه همه داشتيم با هم خدافظی ميكرديم برگش به من گف: ميخای تا سره خيابونتون باهات بيام؟!!!! فك كنم منو با يكی از بچه آش اشتبا گرفته بود!!! D: چيكار كنيم ديگه! اينم يكی از معايبه بـــِيبی فِيْس بودنه!!! (خب فك كنم قسمته سانسوريه ديروز كلن از پشته پرده اومد بيرون الان!!!)

× به سلامتی و ميمنت و مباركی و ايشالا به پای هم پير شيم فتوبلاگ را افتاد!!!!! [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:22 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 119.

October 9, 2008
 

× صُب ساعت ده و نيم بود كه آقای زيپ زنگ زد بيدارم كرد كه 11:20 ديقه انقلاب باشم! پاشدم يكم دوره خودم چرخيدم و صبونه خوردم و را افتادم!! تو مسير دوبار بم زنگ زد كه كجام و از اونجايی كه من كلن خيابونای تهرانو مثه كفه دسسم ميشناسم هی فقط ميگفتم "دارم ميام!"، بعد حالا هميشه اين ماشين خطيای زيه پل يه مسيره خاصيو ميرفتن آ تا انقلاب، اما ايندفه كه ما بينه مسير قرار گذاشتيم يارو راننده هه مسيرو عوض كرد!!!
خلاصه ساعت 11:30 رسيدم به آقای زيپ و گل از گل جفتمون شكفت! تازه فهميدم نصفه بيشتر اينكه دلم ميخاد بياد زيره پل و با هم ماشين بگيريم و بريم يه جای دور از خونه اينه كه دستشو ميندازه دوره شونمو سفت منو ميچسبونه به خودش!! اين نكته رَم همين امروز كشف كردم چون مسيره سدخندان تا انقلاب هيچ بم مزه نداد تنهايی!!! ): خلاصه يكم چرخيديم تو انقلابو وختی دوزاريمون افتاد كه هيچ كاری نداريم تو انقلاب تصميم گرفتيم بريم ونك!! تو ماشين هی نيگاش ميكردم... مدام تو فكره اين بودم كه چقد دلم برا نگاهای خندونش، واسه ريش بزيش، واسه شيكمه قلمبش تنگ شده بود!!!! چقد اين مدت حس ميكردم دوره ازمُ حالا كنارم نشسته...
واسه ناهار جفتمون متفقُ لقول بوديم كه بريم جای هميشگی. "آيينه"، رفتيم همونجا، رو همون صندليای هميشگی نشستيم اما وختی منو رو برامون اوردن و فهميديم كه قيمتا نوجومی شده و تازه اسمه رستورانشم شده "وستا"، هيچ خوشمون نيومدُ فقط آقای زيپ اونجا رف دسشويیُ پاشديم رفتيم يه رستوران كه دُرس تو خوده ميدون بود!! شولوغ بود خيلی، اما فضای طبقه بالاش خيلی متفاوت بود و كلی خوشم اومد من!!!! همه چيزش با چوب كار شده بود حتی ميز و صندلياش، اما چيزه جالبش اين بود كه يه قسمت اون ته ِ سالن بود كه كاملن شبيه بار بود و من كلی حال كردم باهاش!!! يه چيزه جالبه ديگه هم اين بود كه از پنجره ی طبقه ی بالا كُله ميدون ونك رو ميتونستی زيره نظر بگيری، با همه ی آدم آ و موشايی كه اونجا احيانن رفتُ آمد ميكنن!!! ترافيكم كه كلی از اون بالا ديدنی ميشد!!!!! كلن منظره ی آرامبخش و رمانسی بود روی هم رفته!!!!!! D:
بعد از ناهارم رفتيم پارك طالقانی!! خوب بود، كلی خاطره هم اونجا واسمون زنده شد... تيريك تيريكم از هم عكس گرفتيم كه واسمون يادگاری بمونه!! همينجور تو پارك كه داشتيم را ميرفتيم، يهو برگشتم به زيپ ميگم: اِ! اين پسره چه خوشتيپ بود!! ديديش؟!
زيپ: كودوم؟! بُليز مشكيه؟!
من: نه رد شديم ازش! سفيد پوشيده بود!!!!
زيپ: اِ؟! تو يه نگا رنگ شـ.ورتشم فهميدی؟!!
من: D: خب سفيد تا سياه خيلیه فاصلش!
زيپ: باشه!! منم دارم برات!
من: خب مگه نشده تا حالا كه تو مثلن از هيكله آنجلينا جولی تعريف كنی؟!!
زيپ: نه! كی من تعريف كردم؟! اتفاقن آنجلينا جولی اصلن سيـ.نه های قشنگی نداره!!!!!!
من: اِ؟!!! تو رو خدااااااا؟!!!
زيپ: D:

× الان اون جاسوئيچيه تو پسته قبل تنها شده!! بعد الان كلی پسره داره غصه ميخوره كليَم ناراحته!!! آقای زيپ دختر رو برداش!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:37 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 118.

October 8, 2008
 

× ديروز تو اوجه دل گرفتگی، پاشدم شورو كردم به CD رايت كردن واسه آقای زيپ! بعد يهو چشمم افتاد به آهنگه "خالی" ِ كامران و هومن! نميدونم شنيدينش يا نه! كيليپش راجه به يه پسر بچه ی هف ساله به اسمه اشكانه كه بر اثر سانحه ی رانندگی تو ايران جونشو از  دس ميده و كلن اين كيليپ همش تو قبرستون دور ميزنه و يه زنه رو هم نشون ميده كه داره گريه ميكنه مدام!! بعد من نميدونم چرا با اين آهنگ هی همزاد پنداری ميكردمُ واسه اون بچه هف سالم بود كه مُرد چن سال پيش؟!! هی واسه اون اشك ميريختم!!!! بعد اينقد مؤثر بود برام كه خودم فهميدم كه اون زنه رو تو كيليپ جايگزينه من كردن واسه بازی كردن!!! چون من خيلی طبيعی تر واسه پسرم اشك ميريختم!!!
اما ديروز كلن افتاده بودم رو دوره آهنگ گوش دادن و اولين خاننده هايی كه به ذهنم رسيد واسه آروم شدن سياوش قميـشی بود و ابی! نميدونم چرا اين آهنگ جديدا اينجوری شدن و من نميتونم برا دراز مدت باهاشون ارتباط برقرار كنم؟ اما آهنگای اين دو تا خاننده واسه من پر از خاطرَس! خاطره های خوب و بد دورانه بچگی و كلن گذشته... فقط همين آهنگا بود كه تونس يكم آرومم كنه و صد البته صحبتم با آقای زيپ كه آخره شب انجام شد از اين رو به اون روم كرد!! چون خيلی آروم برعكسه خيلی وختا به حرفای هم گوش ميداديم و جالبتر اينكه حرفای همو قبول ميكرديم!!! جالب نبود واسه شما؟!!
D:

× امروز روزه كلاس نقاشيم بود! ترانه از كارام راضی بودُ شورو كرديم به طراحی كردنه پرسپكتيوه دايره! زياد سَخ نيس و بايد بگم برام لذت بخشه! بعد يه نكته ی قابله توجهی َم كه من كشف كردم الان اينه كه من تو ناراحتی و اوجه عصبانيت استعدادام شوكوفا ميشه و نقاشيام بهتر از آب در مياد!! آنرمالم خودتی!!! D:

× ديدی بعضی آ از همون نگاهه اول به دلت نميشينن؟!! اصن طرفو نميشناسی آ، هيچ برخورديَم قبل از اين باهاش نداشتی ولی خوشت نمياد ازش همينجوری!! امروز يه همچين آدمی اومد سره كلاس (زبان) و تــِلِپی َم نشَس پيشه من!!!
بعد آخره كلاس كه كه با عسل داشتيم ميومديم طرفه خونه، من به عسل گفتم: از جلسه ی ديگه حتمن پيشه هم بشينيم چون من اصلن از اين دختره خوشم نمياد!!! يه جوریه بعد همش خودشو دسه بالا ميگيره!! فك ميكنه خودش از همه بهتره! (اينقد بدم مياد از اينجور آدما! يه ذره فوروتنی به خرج بديد بابا!! اَه) بعد يهو ديدم عسل ساكته!!
D: اشكالی نداش كه دوسته اون دختره مذكور جلومون بود دقيقن، داش؟!! D:

× فردا آقای زيپ مياد و من ميخام به خاطره قدردانی از اينكه تو اين مدت اينهمه رو نروه من را رفت و منو اذيت كرد اما آخره فيلم اعتراف كرد كه فقط منو دوس داره سوره پيريزش كنم!! يه كادوی كوچولوه، يه جاسوئيچیه كه جفته و قراره يكيشو آقای زيپ برداره كه مطمئنن هم دختره رو برميداره!! [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:44 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 117.

October 7, 2008
 

  × رفتم بدم كارنامه آمو مُهر و امضا كنه يارو مسئوله آموزشمون، ميگه نميكنم!! ميگم چرا؟ ميگه شما چون روزانه داری درس ميخونی واسه ما مسئوليت داره كارنامتو امضا كنيم، بايد خسارت بدی!!! بعدم ميگه فهميدی؟! ميگم نه! ميخنده ميره!!! شما فهميدين الان؟!!
رفتم دبيرخونه، ديدم كارنامه آمو كه امضا نميكنن گفتم برم لاقل گواهی اشتغال به تحصيل بگيرم! بعد يارو زنه خشن نيگام كرده ميگه: روزانه يی؟! ميگم بعله! بعد شماره كرده برگمو، از سه تا يكيشو داده به من!! همينجور مثه بز داشتم نيگاش ميكردم كه يهو سرشو بلند كرده ميگه "ميتونی بری!!!" اين ينی چی الان دقيقن؟!!

 
× اوضاعه هورمونيمُ بيخيال، اوضاعه روحيمم شديدن به هم ريخته!! جوری كه يكی الان بياد بم بگه "گ" ميزنم زيره گريه!! اين حال صرفن مخصوصه حرف گاف نيس!! هركودومه ديگه از حوروفه الفبا روَ م بيايْد بگيد بم الان من ميزنم زيره گريه!!!! خودم كلافه شدم، از اين حساسيت آی بی مورد! گاهی فك ميكنم همه چيز كه شبيه قبله پس چرا من الكی هی همه چيو بهونه ميكنم واسه غر زدن؟!! اما گاهيَم حس ميكنم آقای زيپ عوض شده! ديگه صُبا وختی بيدار ميشه بم مسيج نميده يا مثلن در طوله روز ازم خبر نميگيره... انگار يه سد بينمون داره كشيده ميشه و من از اين بابت بهم ريختم اما زيپ ميگه همه چيز عينه قبله ُ هيچی عوض نشده و تو الكی داری گير ميدی!
ديشب واقن اوضام بهم ريخ!! وختی ديدم زيپ در كماله آرامشه و من اينور دارم پرپر ميزنم!! وختی ميگم "دارم داغون ميشم" و اون ميگه "بيا بريم روزه حسرتُ ببينيم"!!!! فقط آقای زيپ مشكله من نيس، حس ميكنم هيچ كس نميفهمه منو! دلم ميخاس ميشستم تو يه جعبه ی تاريك و زار زار با صدای بلند گريه ميكردم!! خسته شدم از گير دادنا و قيافه گرفتنای مامان كه هی را به را ميادُ ميگه "چرا غذاتو نميخوری؟! چرا هی عينه ديوونه آ گريه ميكنی؟" خسته شدم از همه چيز!! ديروز كلاس زبان نرفتم، امروزم يونی رو تعطيل كردم! حسه هيچ كاريو ندارم، حتی نوشتن... ديشب دلم ميخاس بيامُ بنويسم اما فك ميكردم حرفام مسخرس!! عينه بچه آ دلم ميخاد بهم توجه بشه و اين توجه َم فقط و فقط بايد از طرفه آقای زيپ باشه... خيلی آ بهم ميگن بايد آروم باشی، بايد بی توجه باشی، بايد حساسيتاتو كم كنی! خيلی سعی كردم اما نشد! نميدونم قراره چه آينده يی در پيشه رو داشته باشم، خلاصه اگه رفتم تيمارستان به آقای زيپ ميگم آدرسشو اينجا بذاره! چون من اونجا هم احيانن از كمبوده محبت رنج ميبرمُ منتظره تك تكتون هستم!!! شمام بيا!! D:
 
× به قولُ حوه ی الهی ايشالا يكی دو روز ديگه اين هورمونای عزيز و محترممون دست از گشتُ گذار ميكشن و برميگردن سره جاشون و ما از تمامی جوانب به تعادل ميرسيم!!
هی پژوهشگرای خارجی قبله پائيز هشدار ميدن كه اونايی كه پيش زمينه يا سابقه ی افسردگی دارن مراقب باشن يكم!! هی كركر ميخنديم!! همينه ديگه الان.
 
× كسی ميدونه خورش كرفسی كه سبزيش مزه ی سبزی آش ميده رو چجوری ميشه خورد؟! يا اينم بهونس؟!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:53 PM

لینک مطلب | روزی از روزها, غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 116.

October 4, 2008
 

× از جلسه های اوله كلاس زبانام خوشم نمياد! هيچ وختم وقتی تو مؤسسه قبليم بودم نميرفتم جلساته اولو!! اما اينجا مجبوری رفتم ببينم چه خبره! دوس ندارم هی بری بشينی  خودتو معرفی كنیُ از وضعيته آب و هوا بگیُ هی بگی "آی امِ ويندو!" D:
اينجام همونجوری بود با اين تفاوت كه سه تا كتاب تدريس ميشه و ظاهرن كارمون وخت گيرتره!! معلممه همون خانومی بود كه باهام مصاحبه كرد واسه همين زياد احساسه غريبی نميكردم سره كلاس!! يه دوستم پيدا كردم كه اسمش عسل بودُ اونم اين ترم تازه اومده بود سفير! البته 3 سال از من بزُگتره و ديزاينره و درسشم تموم شده!!! همين ديگه... فعلن واسه جلسه ی اول بد نبود، محيط دوستانه بود هر چن كه من از نظره سن يكی مونده به آخرين نفرم و فقط يه نفر از من كوچيكتره و بقيه 23 به بالا بودن!!
 
× به سلامتی و ميمنت قصد دارم كه فردا راهيه دياره علمُ دانش بشمُ يه سر و گوشی آب بدم ببينم چه خبره!! فردا از بوقه صُب تا كله ی شب كلاس دارم!!!
 
× يه كاره جالب ديدم تو چن تا از وبلاگا گفتم منم عقب نمونم از قافله و اين كارو انجام بدم!! اينكه چه جوری وبلاگ نويس شدم، از كیُ چه وبلاگايیو ميخوندمُ اينا!! عارضم به خدمتتون كه من دقيقن اولين پستمو تو پرشين بلاگ مورخه 31 شهريوره 83 پست كردم!! اونم نه مثه حالا كه، گاهی شعرآيی كه از جاهای مختلف ميخوندمُ دوس داشتمُ مينوشتم و گاهی يكی دو جمله كه حاله اون موقه َم رو وصف كنه، كه كم كم تبديل شد به شعر نوشتن!!! اون وختا وبلاگه خيلی آرو ميخوندم اما به جرئت ميتونم بگم كه خاننده ی پر و پا قرصه جايی نبودم! فقط اكثرن به كامنتايی كه داشتم جواب ميدادم! همون موقه ها بود كه از همه جا بی خبر وارده وبلاگی شدم به اسمه "باربی" و يواش يواش رشته های آشنايیم با آقای زيپ بافته شد... كه بعد از دوستی با آقای زيپ اون وبلاگ رو بستمُ صد تا وبلاگه مختلف هی جاهای ديگه باز كردمو بستم تا بلخره آقای زيپ اينجا رو برام دُرس كرد و من اينجا شورو كردم برا باره اول روزانه نويسی كردن!! البته قبله اينكه اينجا بنويسم كلی دفتر خاطرات داشتم اما خب وبلاگ نويسی اونم به اين سبك يه حال و هوای ديگه داره.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:56 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی, روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 115.

October 3, 2008
 

× باباهه گف ساعت 6 ميريم مهمونی!! ساعت چاهاره روزه پنج شمبه با كپل پاشديم رفتيم آرايشگا!! اصلنم به جائيمون نبود كه خب اولن كه پنج شمبه َس، دومنَم كه خب اولين شبه جُمه ی بعده ماه رمضون بود!!! همينجور پاشديم رفتيم اونجا بعد يهو وختی وارد شديم با سيله عظيمه جمعيته منتظرانه آرايش روبرو شديمُ دهنمون واز موند!! خلاصه تا ساعت 5 و نيم اونجا بوديم بعدش آقای لپ گنده اومد دمبالمونُ اومديم خونه... تو خونه وضعيتمون ديدنی بود! مامانه كه به خاطره اختلاف با خونواده ی باباهه باهامون نميومد واسه همين شده بود پادو!! هر كی هی بش ميگف چی ميخاد!! منم وسطه اون همه گير و دار كه همه در جمبُ جوش بودن بينه يه عالمه ميكروب (!) لنزامو گذاشتمُ آرايش كردمُ بدو بدو رفتيم عروسی!!
 اين سومين عروسيه پسر عمه هه بود كه در كماله اعتماد بنفس مهمونيَم گرفته بود!! فاميلای آشنا يكَم سربه سرش ميذاشتن! كپل ميگف "جای همه ی نوه ها داره عروسی ميگيره!!" باباهه بش گف "اين دفه اگه خاسسی شناسنامه بگيری 100 برگشو بگير!" عمه هه بش گف "اين يكيو نگه دار ديگه!!!" شادومادم فرمورد "حالا ببينم چی ميشه!!!"
عروس خوب بود، من پسنديدمش الان!!! D: ولی اينقده من اونجا دپسردگيه حاد گرفتم! اولن كه حاج آقا وختی خطبه رو ميخوند من تو يه حالُ هوای ديگه بودم!! بعدشم آهنگ مباركباد... عروس دومادو ببوس!!! واقن هيچ فكره دخترای دمه بختو نميكنن آ!!! آخره سر هم كه آقای زيپ با يه كلمه ی قاطعُ محكم حالمو گرف!!
من: برقصم؟!
زيپ: نه!
و اينچنين شد كه باسنه مباركه ما چسبيد به صندلیُ جز دو سه بار اونم به اصرار از جامون تكون نخورديم!!! D:
 
× امروز صُب يهو تصميم گرفتم با مامانه پاشم برم مانتو بخريم!! آخه رسمن امروز آخرين روزه تعطيليی آ به حساب مياد چون فردا كلاس زبانم شورو ميشه!!! بعد همچين كه من "ت" ی ِ تصميم رو به فكرم را دادم مادمازل پری اومدن سراغمونو غافلگيرمون كردن! البته ما زودتر منتظرشون بوديم (به خاطره تغئير در رفتار و تعادل بينه هورمونامون!) اما خب هواپيماشون تأخير داش خب!!! خلاصه مام ديديم اينجوريه همچنان رو تصميممون مصمم ايستاديمُ گفتيم "عِِب نداره! اتفاقن اينجور وختا بهتره آدم تحرك داشته باشه!" بدونه اينكه قرص بخورم همينجور راهی خيابونای وليعصر شديم!! اَه چقد اين مانتو آ مزخرف بود!! فقط يه مدل پسنديدم اونم تو رودرواسسی گير كردم!! اينقد خسته شده بودمُ كمر درد داشتم كه ديگه اصن قيده مانتو كه سهله، زندگیَ م زده بودم اما مامانه گف يكی بخر لاقل، تا اينجا اومديم تلاشمون بی نتيجه  نمونه!!! D:
تو مانتو فوروشی آقای زيپ زنگ زدهُ بعده سلامُ احوالپرسی فهميد كه مهمون دارم (!!)، بعد وسطه مانتو فوروشی معذب بودم با موبايل حرف بزنم واسه همين گفتم: رسيدم خونه زنگ ميزنم بت!
زيپ: تا يه ساعت قبله فوتبال اگه رسيدی زنگ بزن آ!!!
من: بيشور!! تو از يه ساعت قبله فوتبال ميخای چيكار كنی؟
زيپ: اين كارشناسا ميان حرف ميزنن راجبه فوتبال، ميخام ببينم اونارو!!!
من: باشه!!!
زيپ (برا اينكه من خيلی ناراحت نشم): خب حالا اگه دير رسيدی، اس ام اس ميتونی بدی اما زنگ نزن!!!!
من: خيلی پستی اصن نه زنگ ميزنم نه اس ام اس ميدم!!! بيشور!
زيپ: D:
وقتی رسيدم خونه در حده يه جنازه ی متحرك بودم!!! دلم ميخاس فوتبالو ببينم اما گرفتم خابيدم!!! البته بماند كه با هر موقعيتی اين پسرآی همسايه روبروئيمون دادشون ميرف هوا و هی من بيدار ميشدم!!!
بيدار شدم زنگ زدم به آقای زيپ، بعده صد سالُ اندی گوشيشو برداشته:
زيپ: سلااام!
من: سلام
زيپ: خوبی؟!
من: فوتبالت تموم شد؟!! مساوی شدين، هه!!
زيپ: چرا باز سگی؟!! قبلش سگ بعدش سگ، 30 روزه ماهُ سگ!! من چيكار كنم آخه از دسه تو؟!
من: همينه كه هس!!! D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:19 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 114.

October 1, 2008
 

× دو شمبه شب بازم سَره اينكه آقای زيپ خسته بودُ نيومد تو نت باهم بحثمون شد! هم خودم خسته شده بودم هم اون... بهم گف از گير دادنای الكيم خسته شده!! گف مگه نگفتی يه مرحله ی ديگه از دوستيمون شورو شده؟!! پَ چرا همه چی مثه قبله؟! از دستم دلخور بود، از اينكه بهش حرفايی زده بودم كه واقن دُرس نبود!! از اينكه مثه دخترايی فك كرده بودم در موردش كه فقط يه هفته از دوستيشون ميگذره!! از اينكه بهش اعتماد نداشتمُ بيشتر از همه از حرفی كه به قوله خودش تازه ياد گرفته بودم!!!!
خودمم نميفهميدم چه مرگم بود، اما واقن دسسه خودم نبود. همه چی رو بد برداش ميكردم حتی ابرازه علاقه هاشو!! يك ساعت حرف زديم... بازم داد و بيداد كرديم اما نتيجه داد آخرش!! اگر چه بازم اين حقيقته تلخ اومد به زبونمون كه "همديگرو نميفهميم!"
 
× سه شمبه برنامه ريخته بودم كه كارتونه "بابا لنگ دراز" رو ببينم!! از صُبش عصبی بودمُ وختی مامان بهم گف كه ديگه شبا نيام تو نت چون صدای كيبورد اونارو اذيت ميكنه از كوره در رفتم و باهاش بحثم شد! از اينكه تو كارام دخالت بشه متنفرم. از اينكه هر كسی تو خونه يه سازی ميزنه... خيلی وخ بود كه تا تقی به توقی ميخورد ميزدم زيره گريه، اونموقه هم بغض كردم... نشستم پای پی سی و شورو كردم به كارتون ديدن!! اما بازم بغض داشتم... عينه ديوونه آ با جودی آبوت همزاد پنداری ميكردم و وختی گريه ميكرد منم گريَم ميگرف!!! بدَظر به خاطره سردرد شديدی كه داشتم گرفتم خابيدم اما وختی تلفن زنگ زد و مامان گوشیُ برداشتُ هراسون گف: كودوم بيمارستان؟!!! خاب از سرم پريد!!! هنو تو تخت بودم كه كپل از سَره كار اومدُ واسه خودشم يه بشقابه پر غذا كشيدُ اورد تو اتاق!! بهش گفتم "يكی تصادف كرده!! اما نميدونم كی!!!!!" سَری بُلن شد رف از مامان پرسيد جريان چيه؟! كه مامان گف: "بابا بزرگه تصادف كرده، با يارو درگير شده، يارو َم خاسسه فرار كنه كه زده به بابا بزرگه و از روش رد شده و حالام بابا بزرگه بيهوشه!" خلاصه ما بدو بدو شالُ كُلا كرديمُ رفتيم با بدبختی آژانس گرفتيم (الحمدُلاه تو اين شرايط هيش كودوم از آژانسا ماشين ندارن!!) و رفتيم بيمارستانه طالقانی تو ولنجك! حالا ساعته افطار، خيابونام كيپ تا كيپ ماشين واسساده بود!! نميدونم چرا مثه كپل ناراحت نبودمُ نميتونسسم گريه كنم؟!! شايد چون گريه هامو كرده بودم اين چن روز!!! خلاصه هنو تو آژانس بوديم كه خاله هه زنگ زد كه حاله بابابزرگه خوبه و به هوش اومده!! برگشتم به كپل نيگا كردمُ گفتم: وختی ما برسيم ديگه مرخصش ميكنن!!! D: خلاصه بعده يه ساعت رسيديم بيمارستان!! بعده چن ساعت پرسُ جو فهميديم كه يه نيسان زده به ماشينه بابابزرگه و باباهه هم اومده از ماشين پائينُ رفته سمته راننده ی نيسان كه يارو حركت كرده و زده با بابابزرگه!! خوشبختانه چيزی نشده، فقط يكی از دنده آش مو برداشته و چن تا زخمه سطحی برداشته كه همه ميگفتن كاره خدا بوده و خوشال بودن كه تو شبه عيده فطر خدا بهشون عيديشونو داده!!
 
× امروز دوباره رفتم سراغه بابا لنگ دراز!!! دوسش دارم خيلی... مخصوصن اون آهنگه آخرش يه حسه خيلی خوبی بهم ميده... ياده دورانه بچگيم ميُفتم؛ شمبه ها - ساعت چاهار، شبكه ی دو!! چه روزايی بودآ...
به آقای زيپ نوشت:
دسته سرنوشتُ زمونه، مارو آشنا كرد/ خوشبختی توی دنيا، ديگه رو به ما كرد/ ديدنه چشمای تو، واسم آرزو بود/ بدونه تو آرزوم نقشه بر آب بود/ حالا كه تو هستی كنارم، غصه يی ندارم/ لحظه به لحظه ی عمرمو هديه از تو دارم/ عاشقه با تو بودنم، نگو نميشه/ دستاتو تو دستم بذار واسه هميشه/ حالا خوشبخترين آدمه روی زمينم/ بدون عمرم تمومه اگه تو رو نبينم/!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:15 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 

Copyright © All right reserved Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir