یاد شهدای سبز گرامی و راهشان پر رهرو باد

 


November 2008
 


 
 

Description
30n.ir
Home index
About us
daily[at]30n[dot]ir

Subscribe to this blog's feed


ZigZag Discussion with VOA
1- (Download: 3.38 Megabyte)
2- (Download: 4.32 Megabyte)

Photoblog
Photoblog[dot]30n[dot]Ir


Recent Posts
Page 146.
Page 144.
Page 143.
Page 142.
Page 141.
Page 140.
Page 139.
Page 138.
Page 137.
Page 136.

Archive
July 2010 (8)
June 2010 (13)
May 2010 (19)
April 2010 (19)
March 2010 (24)
February 2010 (18)
January 2010 (24)
December 2009 (19)
November 2009 (24)
October 2009 (23)
September 2009 (24)
August 2009 (24)
July 2009 (21)
June 2009 (11)
May 2009 (26)
April 2009 (30)
March 2009 (22)
February 2009 (23)
January 2009 (12)
December 2008 (10)
November 2008 (14)
October 2008 (18)
September 2008 (20)
August 2008 (22)
July 2008 (9)
June 2008 (6)
May 2008 (12)
April 2008 (8)
March 2008 (14)
February 2008 (14)
January 2008 (2)

Topical Archive
مؤسسه توریستی-تفریحی زیپ‌زاگ (1)
لنگ‌درهوا (23)
مموریالز (65)
من و آق‌سی‌سی (9)
مدرسه‌ی فمینیستی (12)
کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب (12)
پرسش و پاسخ (13)
بریم تو فاز ماچ‌وموچ (13)
جمعه‌ها با آقای زیپ (9)
حوصله‌دونی (55)
دایرة‌المعارف دخترونه/ پسرونه (4)
روزی از روزها (223)
زیگزاگولوژی (26)
غیر جمعه‌ها با آقای زیپ (17)
غرغریسم (75)


Links



Counter

 
 

Page 146.

November 30, 2008
 

× واسه عروسیه متأهل جان، بنده كلاس زبان رو تعطيل كردم [هنوز از اوله ترم نرفتم سر كلاس] و موهامو سشوار كشيدم و يه دكُلته‌ی بنفــــــــــــــــــــــش پوشيدمُ پاشدم رفتم كجا؟! مجتمع رفاهی دربند!!! بعد همچين هوا ملايم بود، همچين قشنگ سوز می‌خورد بهم، همچين شـ.اشم گرف همون اولش شاعرانه!!!!!! ولی روی هم رفته خوب بود. مخصوصن خوده متأهل جان كه بسی ساده و خوشگل شده بود و ما بسی خوشمان آمد! لطفی كرد در حقمون و دسته گلش رو هم داد دستم كه بختم باز شه و از اين ترشيدگی در بيام!!!!
 شام نخورده پاشدم اومدم بيرون، مامانه دم در منتظرم واسساده بود واسه همين نمی‌تونستم زياد معطلش كنم اونم تو اون هوای ملايم بهاری!! موقه‌ی خدافظی، بهم گفتن "ايشالا عروسه بعدی خودتی!" منم نه گذاشتم نه برداشتم هول شدم و بلند گفتم "ايشــــــالا!!!" بعد يهو دوزاريم افتاد كه ای‌بابا، انگاری بايد تشكر كنم اينجور وخت‌آ، نه؟!! [سوتی هفته].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:14 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 144.

November 28, 2008
 

× ديروز خيلی های‌كلاس و شيك با آقای زيپ دعوام شد و خيلی اُپن‌مايْنْدِدانه تصميم گرفتيم كه از زندگیه هم‌ديگه شوت شيم بيرون چون همو به هيچ‌وجه نمی‌فهميم و كلهم 2سال عينه نفهما گير داديم به هم الكی و اصلن به‌درده هم نمی‌خوريم!!!
 كپل می‌خاس بره دوربين عكاسی بخره از جمهوری و واسه اينكه منم از اون حال‌و‌هوا دربيام اصرار كرد كه منم باهاش برم! منم چون ديگه اصلن كلن مرتاض شده بودم و يه‌جورايی جزو تَوارك دنيا محسوب می‌شدم باهاش رفتم و تا رفتيم تو علاءالدين من چشمم يه گوشی‌ رو گرف و داغه دلم تازه شد... ديگه تا آخر مخه كپل‌اينا رو خوردم كه من گوشی دلم می‌خاد، آقای زيپی هم نبود كه هی بش غر بزنم، واسه همين كلافه شده بودم!!! كلن يه اخلاقه فوقُ‌لاده خوبی كه دارم اينه كه وختی می‌رم بيرون و يه چيزی چشَم رو می‌گيره ديگه ول كن مامله نيستم، ديگه تو خيالم همه‌جا با اون چيزی كه دوس دارم سِير می‌كنم و تا وختی نخريدمش عينه يه توله‌سگ مامانی‌َم! خلاصه از اونجايی كه پول نداشتيم و اينا برای اندك زمانی بيخيال ماجرا شديم و رفتيم انقلاب تا من به شغلم همچنان ادامه بدم و تعداده كتابای توی كتابخونَم رو همچنان افزايش بدم!!!! شب هم قرار شد بريم سينما، سانسه ويژه!! كلن كپل‌اينا تصميم گرفته بودن منو سرگرم كنن! خلاصه زودی اومديم خونه و من يكم به كارام رسيدم و از اونجايی كه بسيار خابم می‌يومد گرفتم خابيدم كه خانوم متأهل اس‌ام‌اس داد بم كه "خونه‌يی؟" گفتم كه فعلن هستم و اونم گف كه پس بمون من می‌خام برات كارته عروسی‌مو بيارم!!!! متأهل جان از اونجايی كه خيلی بش فشار مياد دانشگا رو تعطيل كرده و ديگه قصد نداره بياد يونی. البته من اينجا از پا ننشستم و همچنان دارم رو مخش كار می‌كنم كه پاشه بياد و فعلن موفقيته چشم‌گيری نداشتم! ساعت 8:30 بود كه كارتش رو برام اورد و اصرارم كرد كه حتمن برم!! حالا عروسیش كيه؟ فردا!!!!!
 شب سانس 12 تا 2 صُب رفتيم فيلمه "چارچنگولی" كه فقط كركره خنده بود و ملت از بس می‌خنديدن نمی‌ذاشتن بقيه‌ی ديالوگ‌آ رو بشنويم! منم كلن چون خيلی روحيم بالا بود و هيچ نسبتی با سگ نداشتم اصلن نمی‌خنديدم و اوجه خندم فقط يه لبخند بود و فقط عصبانی شده بودم كه حالا مگه چيه كه ملت اينقد می‌خندن يهو؟!!! ولی در كل فيلمه باحالی بود! اگه مثه من هستيد كه اگه بخندين يه‌وخ خدايی نكرده خمير دندون گرون می‌شه كه هيچ، ولی اگه اهله خنده هستيد اين فيلم شديدن پيشناهاد می‌شه!!!!
 ساعت 2 خونه بودم و ديگه از شدته خاب نمی‌تونستم هيچ كاری بجز پرش از راهه دور به مقصده تخت‌خواب كنم!! خلاصه سرمونو گذاشتيم رو بالش و دِ بخواب، كه هنو چشمام گرم نشده بود ملتفت شديم موبايلمان به طرزه فجيع و ركيكی زنگ می‌خوره! چشم بسته گوشی رو برداشتم و گفتم "الو" كه طرف قَط كرد كه هم‌اكنون از بازگو كردن جملاته زيبایی كه از ذهنم گذش در اون لحظه، به دليل تردد خانواده از اين سمت، معذورم شديدن!!!!
 با بدبختی چشام رو بازكردم ديدم يه اس‌ام‌اس اومده برام با اين مزمونه پُربار كه "زيگزاگ؟"
 با همون نگاهه اول تشخيص دادم اين‌جور فجايا فقط از دسه آقای زيپ برمیاد و كسی جرئت نداره اس‌ام‌اس بده به من ساعت دو و نيمه بعد از نصفه شب و با كمال پررويی وختی ببينه جواب نمی‌دم زنگ بزنه قط كنه كه ينی پاشو جوابه منو بده!!!! اصلن به چه حقی خابيدی وختی من بيدارم؟!!! و اينچنين بود كه ما همچون كِشی كشيده شده دوباره به سمته هم پرت شديم و بعد از گذشتن چارده ساعت‌ونيم از دورانه فراق دوباره بهم پيوستيم!!!!!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:45 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 143.

November 25, 2008
 

× زدم تو فازه طالع‌بينی و سرگرمی و اينجور چيزا اصن بدجور!! امروز يه طالع‌بينی ايتاليايی پيدا كردم، بامزه بود. می‌ذارمش اينجا شمام فيض ببريد!!!! فقط يادتون باشه كه تاريخه روزه تولدتون بايد به ميلادی باشه، يهو هول نشيد به همون شمسی نيگا كنيد!! واسه دريافتنه تاريخ تولدتون به ميلادیَ‌م اگه احيانن كسی نمی‌دونس كافيه تقويم رو باز كنيد و روزه تولدتون رو بياريد. تو صفه‌ی تولدتون همه‌جور تاريخی رو نوشته اعم از ميلادی، شمسی و قمری!!!! راستی واسه دريافتن به اين موضوعه مهم، تقويمه سال 87 رو نيگا نكنيد يا اگه نداشتيد ديگه تقويم، روزه ميلادیه تولدتون رو يه روز بش اضافه كنيد چون امسال ساله كبيسه هس و همينجا جا داره به متولدينه سی‌ام اسفند تبريك بگم كه بعد از مدت‌های مديد می‌تونن امسال تولدشون رو جشن بگيرن!!!

 A: 31، 26، 16، 11، 6، 1
B: 27، 22، 17، 12، 7، 2
C: 28، 23، 18، 13، 8، 3
D: 29، 24، 19، 14، 9، 4
E: 30، 25، 20، 15، 10، 5

گروه A
به عشق به‌عنوان مهم‌ترين چيز در زندگی می‌نگريد و عاشق ِ عاشق شدن هستيد. عده‌ای از افراد اين گروه به صداقت شخصی كه به اون علاقه‌مندند چندان اطمينانی ندارند. از بودن با دوستان لذت می‌بريد و همواره سعی می‌كنيد تا دوستی وظيفه‌شناس باشيد. به سختی می‌توانيد احساسات و عواطف خود را كنترل كنيد، كه البته گاه از نقاط ضعفتان محسوب می‌شود.
گروه B
روياها و جاه‌طلبی‌هايتان از مهم‌ترين مسائل زندگی‌تان به حساب می‌آيند و شما حاضريد هركاری برای تحقق‌بخشيدن به آنها انجام دهيد. به عشق اهميت می‌دهيد اما ترجيح می‌دهيد به دنبال شخص كاملی باشيد. به سختی به ديگران اعتماد می‌كنيد. به دوستانتان اهميت می‌دهيد، اما خيلی چيزها را از آن‌ها پنهان می‌كنيد. شما اهل تفكر هستيد و همواره هردو روی سكه را می‌بينيد. شما می‌توانيد شريك زندگی‌تان را خوشبخت كنيد.
گروه C
شما هميشه تصميم‌گيری‌های عقلانی را به تصميم‌گيری‌های احساسی ترجيح می‌دهيد به همين علت از دوستان زيادی برخورداريد. به زندگی به‌عنوان يك هديه‌ی الهی می‌نگريد. گروهی از مردم هستند كه ايده‌آل شما محسوب می‌شوند و شما مايليد تا مدت زمان زيادی را با آنها بگذرانيد. به‌خوبی می‌توانيد احساسات خود را كنترل كنيد اما گاهی تصميم‌گيری‌های شما اثر منفی بر شريك زندگی و يا دوستانتان می‌گذارد. بسيار علاقه‌منديد تا يك شريك زندگی خوب برای همسرتان باشيد. [خانوم زيگزاگ با شماره‌ی 28].
گروه D
شما هميشه هدفی برای دنبال كردن در زندگی داريد و همواره آماده‌ايد تا در برآوردن آرزوهای آنهايی را كه دوستشان داريد، كمك كنيد. دوستانتان اهميت زيادی برايتان دارند و هميشه آماده‌‌ی كمك به آنها هستيد. به‌ندرت می‌توانيد احساسات خود را كنترل كنيد و به همين دليل گاه مجبور می‌شويد تا دوباره كاری كنيد. [آقای زيپ با شماره‌ی 4].
گروه E
از آن‌دسته آدم‌هايی هستيد كه دوست داريد عاشق باشيد. تصميم‌گيری‌های عاطفی را بر تصميم‌گيری‌های منطقی ترجيح می‌دهيد. شما زندگی را فقط در خوشگذرانی می‌بينيد و از طرفداران دوست‌يابی هستيد. روياهای بسياری در سر داريد اما چندان در جهت تحقق آنها تلاش نمی‌كنيد و شايد همين مسئله جزء نقاط ضعف شما باشد.

× چطور بود!؟ شما چه گروهی بوديد!؟!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:16 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 142.

November 24, 2008
 

× خب مفتخر به رسوندنه اين پيامم كه اينجانب دورانه افسردگی مزمن رو سپری كرده و اكنون داريم دورانه شين.شين رو سپری می‌كنيم!!! [اسمايلی من يك شوهر شيفته هستم!]

× شمبه‌يی رفتيم با مامانه بانك، بعد از اونجايی كه بانك فوقُ‌لاده شولوغ بود و مامانهَ‌م بچه رو گاز به سر می‌برد، پاشد رف و من موندم و شماره‌ی 420!!! حالا شماره‌ی چند رو داش اعلام می‌كرد؟!! 290 رو!!!!! تصميم داشتم پولامو بذارم بانك و جَم كنمشون [اسمايلی كسی كه از اوانه كودكی همينجور داش پولاشو جَم می‌كرد، هستم!!] خلاصه همينجور رو صندلی نشسته بودم كه متوجه شدم اين آقا جوونه مسئوله باجه شماره‌ی 4 هی منو نيگا می‌كنه و هی چشِش می‌يفته تو چشمه ما!! حالا قيافه‌ی من چه‌جوری بود؟ يه چيزی تو مايه‌های خرسی كه تا از خاب پاشده پريده تو بانك!!!! [ترجيحن خرسه پاندا برای تو ذوق زدنه زير ابروآ و پشته لب!!!] خلاصه هی ما استغفرلله گويان رومونو برمی‌گردونديم و هی به رو خودمون نمی‌اورديم كه اين برادر همينجور خيره به ماس اما آخرش ديدم نه مثه اينكه دس بردار نی!!! يه‌كم كه گذش اون نگاه‌های گاه‌و‌بی‌گاه با لبخند همراه شدن!!! فك كن يكی تو باجه نشسته داره كاره مردمو را می‌ندازه بعد هی چن‌ديقه يه بارم تو رو نيگا می‌كنه لبخند می‌زنه!! خلاصه همينجور اون نيگا می‌كرد و من نيگا می‌كردم ببينم اون نيگا می‌كنه هنو، بعد اون نيگا می‌كرد و می‌ديد من دارم نيگا می‌كنم بعد لبخند می‌زد و باز نيگا می‌كرد كه ببينه من به لبخند اون لبخند می‌زنم و وقتی ديد كه انگار اين خرسه يه رگش هم می‌رسه به مجسمه‌ی ابن‌سينا تو موزه‌ی لوور، يهو گف: شمارت چنده؟!! گفتم: 420! يهو يه‌كم دلخور گف: خيلی مونده بهت كه!! [اسمايلی خودم نمی‌دونستم!!] چن‌ديقه بعد يهو بم اشاره كرد كه برم پيشش، پاشدم رفتم كنار باجه‌ش كه يه فرم داد و دفترچه‌مو گرف!! بعدش با همون لبخند ژكوند گف كه خارج از نوبت واسم كارمو را می‌ندازه و گف كه چن‌لحظه فقط بشينم كه كسی شك نكنه!!!!!!! اين بود انشای بانك رفتنه من!!!

× چن‌وخته همش گشنمه مدام!! نمی‌دونم چرا [اسمايلی يك معده‌ی انگل گرفته] بعد رفتم تو آشپزخونه به مامانه می‌گم: شام چی داريم مامان؟
مامانه: هيچی!! چی دُرس كنم به‌نظرت!!! [اسمايلی مامانه كلن تو خوب موقه‌هايی از آدم نظر می‌خاد!!!!]
من: اوووووووووووووه! تازه می‌خای دُرس كنی يه چيزی؟!!! خب سفارش بديم از بيرون!!!
[اسمايلی يك مامانه خوشحال و منتظر همين پيشناهاد لطفن!!]
چن‌لحظه بعد مامانه يه منو گذاشته جلوم می‌گه: چی می‌خوری؟
من: ساندويچ ژامبون و قارچ تنوری
مامانه: نه!! چقد هی كالباس می‌خوری؟!! خوب نيس كالباس!
من: پس پيتزا فيلادلفيا
مامانه: با دلستر؟
من: اوهوم، تلخ!
شام رو كه اوردن مامانه سَری اومد و گف: بدو بيا، سرد می‌شه!!! منم خوشــــــــحال! پاشدم رفتم نشستم باز كردم دره پيتزامو...
من: وااا؟! اين چه‌جور فيلادلفياییه؟
مامانه: فيلادلفيا نيس!! پيتزا مخصوصه!!!!!
[اسمايلی يك جوان سرافراز از اينكه كلی نمی‌ريــ.نند به نظر و اعصابش لطفن!!!]
من: اين كه همش كالباسه! خب همون ساندويچم رو سفارش می‌دادين ديگه!!!!!
مامانه: نه، اين خوشمزه‌تره! فيلادلفيا نداش
من: آهاااا، بعد شما احيانن نبايد می‌يومدين می‌پرسيدين كه خب وختی نداره چی‌جاش می‌خورم؟!
[اسمايلی يه شب گشنمون بود، هوسه پيتزا كرده بوديم‌آ...]

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:06 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 141.

November 21, 2008
 

× ديروز بعد از كلی كنكاش و جست‌و‌جو [اسمايلی من يك سرچ‌انجين هستم] يه مسئله‌يی رو پيدا كردم و با خوشالی فرياد زدم "يافتم، يافتم" و سی‌دی محسن چاووشی رو گذاشتم و مثه بزغاله زدم زيره گريه!!! حالا موضوش همچينم مهم نبودآ، اصن شايد اگه ازم يكی می‌پرسيد واسه چی "تو چنگه ابرای بهار افتادی و در نميای" دقيقن می‌گفتم "چشمامو سرزنش نكن، از پسشون برنمیام!!" خلاصه كه بسی خودمان را خالی نموديم و بسی حرصه آقای زيپ رو دراورديم و وختی مطمئن شديم كه ديگه اون روی سگه حاج‌آقا زيپ داره بالا مياد خيالمون راحت همی‌شد!!!
طی تحقيقاته مفرطی كه روانشناسا روی من به عنوان پديده‌ی نايابه قرن بيست‌و‌يكم به عمل اوردن و به هيچ نتيجه‌يی نرسيدن آقای زيپ دستی برقضا كشف كردن بيماریه من چيه و فرمودن من به "چيزخُليسم مزمن" دچارم!!!!! روانشناسان اكنون در پی راهبردی برای درمان بيماريه من هستند! آخه خدايی همه‌چی دس‌به‌دسه هم می‌ده ديگه!! مثلن تو هفته سه‌روزشو پشته سر هم امتحان داری، بعد اصلن موده درس خوندنم نداری، بعدش امتحانا همشون خراب می‌شه، دستی برقضا اين اعصاب خورديت مصادف می‌شه با روزايی كه آقای زيپ شديدن مشغوله انجام كاراس برای عوض كردنه خونه و يه اپسيلونم وخ نداره واسه تو و در نتيجه ناراحتیه تو به جائيش نيس و باز دستی برقضاتر تمومه روزای هفته آفتابیه‌آ، يهو زرتی پنج‌شمبه و جُمه كه میشه كيپ تا كيپه آسمون می‌شه ابر!!!!

× فك كن رفتی دكتر، بعد از دوهفته كه هی صُبا ساعت 7 پاشدی آنتی‌بيوتيكت رو خوردی و هيچ تغئيری در جهته بهبودی مشاهده نشده دَرت (!) و با هر سرفه تمومه اثنی‌عشر و فی‌خالدونت مياد بيرون، باباهه اومده می‌گه نكنه تو اصن سرما نخورده و اينا حساسيته؟!! بعد از همون روز برام آنتی‌هيستامين تجويز می‌كنه باباهه و بعد يهو خوب می‌شی!!!!!! [اسمايلی همون بهتر كه شصتاد تا دُكی بيكارن].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:16 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 140.

November 20, 2008
 

× چن‌روزه اصن افتادم رو دوره افسردگی مزمن و اين حرفا! عينه بز پاچه می‌گيرم و عينه بچه خرگوش به هركی می‌ياد سمتم واق‌واق می‌كنم [اسمايلی توهماته يك افسردگی مزمن‌دار] بعد تو اين بحبحه (!) پروپاچه‌ی آقای زيپم بی‌نصيب نمونده خب!!! خيلی سعی می‌كنم هی خوب باشم و ملايم برخورد كنم ولی... اصن يه‌جوره خاصی شدم، دورانه خون و خونريزیَ‌م در كار نيس كه بندازيم گردنه اون مثلن!! انگار دارم دورانه سير و سولوك رو طی می‌كنم!! هيچ‌كودوم از مسائله دنيوی برام مهم نی، از زياد شدنه تعداد غيبتام بگير تو دانشگا تا ريـ.دن به امتحان فاينال زبان! اين بی‌حوصلگی شامله نقاشی‌آم هم شده و ترانه ديروز خيلی خوب فهميد كه فقط از روی انجام تكليف، نقاشی‌آم رو كشيدم و بس! هيچ ذوق‌و‌شوقی تو كارام ديده نمی‌شه... البته با اين‌حال بازم راضی بود از نقاشیم و گف كه هفته‌ی ديگه از رو عكس بدن لـ.خت كار می‌كنيم!!!

× به محضه اينكه تو ماشين می‌شينم، فرقی نداره ماشينش چی باشه، ام‌پی‌تيری پليره موبايلم ناخودآگاه روشن می‌شه!! بعد برا اينكه اگه يكی يه‌وخ حرف زد باهام بفهمم و تو هپروت نباشم، هرچن‌وخ يه‌بار دهنه طرفه مقابلم تو ماشين رو نيگا می‌كنم كه اگه می‌جنبيد استاپه آهنگو بزنم ببينم چی می‌گه!! حالا فك كن تو آژانس نشستی بعد راننده‌هه از اوناس كه خود درگيری داره با خودش حرف می‌زنه اونم با حركاته سر و دس و كامل ينی ديگه... اونوخ چی می‌شه؟!!! رسمن ريـ.ده می‌شه تو آهنگ و اعصاب و هيكل و كلن هر چی در اون حوالیه!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:22 AM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 139.

November 17, 2008
 

× يكشمبه [اسمايلی زياد به خودت فشار نيار همون ديروز بود!!] واسه پر كردنه اوقات بيكاریه چار ساعته تو يونی تصميم گرفته بودم يكی از اين كارا رو كنم:
 1- خاندنه مقاله‌ی كنفرانس و خلاصه كردنه آن
 2- خاندنه درس فهرستنويسی برای امتحان فرداش!
 3- حل كردنه تمرينات زبان واسه فاينال
 بعد وختی كلاسه اول تموم شد و نوبت رسيد به اون چار ساعت، ترجی دادم گزينه‌ی چاهارم رو انتخاب كنم (!) و با شادونه بريم طرفه خونه‌ی فريد اينا
[دوسته شادونه] تا تنها نباشن يه‌وخ شيطون بره تو جلدشون!!!! خلاصه همينجوری كه تو ماشين نشسته بوديم و گل می‌گفتيم و گل می‌گفتيم بازم [اسمايلی گل شنيدن تو كاره ما نیس داداش!] يهو يه دختر و پسر خيلی شيك، راس رفتن پشته ماشينشون بشينن تا حرف بزنن باهم!!!!! بعد ظاهرن سردشونم بود خب، پسره كاپشنشو انداخ رو خودشون! بعد نه كه هوای گرم آدمو خابالو می‌كنه، يهو دختره خابش گرف سرشو گذاش رو پای پسره!!! بعد نمی‌دونم پسره داش واسش لالايی ميگف؟ شعر می‌خوند همراه با حركاته موزون؟ دختره داش تكنو می‌زد؟ آخرشم نفهميديم چرا هی وول می‌خوردن اونا اون زير!!!! خلاصه نه كه مام يكم خجالتی و با شرم و حيائيم، اصلن سه تايی تا كمر خم نشده بوديم كه ببينيم اون پشته ماشينه چه خبره!!!! همينجور داشتيم فيلم می‌ديديم و پفك می‌خورديم خلاصه، كه يهو ديديدم 4تا ماشين اونورترم فيلم پخش می‌شه و انگار ما اشتباهی اومديم تو ماشين پفك می‌خوريم و می‌زنيم تو سر و كله‌ی هم!! چيكار كنيم ديگه، خر سوار بوديم، طرزه استفاده‌ی درست رو از ماشين نمی‌دونيم! خلاصه كه اين چار ساعت بيكاری شد معادله دو سانس سينمای مجانی و مفرح و بدون سانسور!!!!!! بعد از نكاته فوقه جالبش می‌دونی كجاشه؟! اونجاشه (!) كه مردم همچين با‌فرهنگانه رفتار می‌كردن در حده خدا!!! تو بگو يكی اينارو نيگا می‌كرد جز ما؟!! هيشكی!!! بعد نكته‌ی جالبترش اينه كه بعد از اينكه حسابی گرمشون شد و خابشون پريد و حرفاشونو زدن [اسمايلی يك خر متشخص] و می‌خاستن برن، همچين مارو لِفت لِفت نيگا می‌كردن انگار ما مثه خر سرمونو انداختيم رفتيم صاف وسطه تخت‌خوابشون نشستيم و داريم نيگاشون می‌كنيم!!!! خلاصه با ديدن اين صََحَنات (!) و صد البته ديدن فرهنگ در حد خدای مردم، آدم بسی شادمان می‌شه و با خودش می‌گه "خدايااااااا ازت ممنونم كه مردممون رو اينقد همبسته بار اوردی كه پشته فرمونم وصلن بهم همينجور!!!!" ((=

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:58 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 138.

November 14, 2008
 

× ديروز ساعت 11:30 آقای زیپ اومد. منم در يك عملياته غافلگيرانه بعد از خوندنه وبلاگه گيلاس‌خانومی تصميم گرفته بودم بريم نمايشگا غذا!! آقای زيپم قبول كرد و رفتيم... حالا بماند كه پول كم داشتيم و خيابونا ترافيك بود و مسيره دو‌قدمی رو مجبور شديم 4 هزار تومن پياده شيم!!! بماند كه يارو راننده‌‌هه از ترسه ترافيك مارو سره خيابون پياده كردُ مام چون بلد بوديم دقيقن كجا باس بريم، رفتيم از يارو مغازه داره پرسيديم "سوپراستار" كجاس؟ و اونم گف "می‌خايْن برين مجموعه سپيد؟ همين كوچه‌س!!" بماند كه هی اونجا رژه رفتيم و هيچ نشونی از گيلاسی نديديم و هی آقای زيپ می‌رف رو اعصابه من كه زنگ بزن بش ببين كجاس!!!!! بماند كه تا می‌يومديم دو قدم را بريم هی يكی ميومد كه اين پرسشنامه رو پر كنيد، تو اين بخت‌آزمايی شركت كنيد و اينا... بماند كه من عاژقه اين پسره شدم [Click] و از تصميمم در مورده آقای زيپ صرف‌نظر كردم!!!! بماند كه از بغله هر خانومی كه رد می‌شديم هی من می‌گفتم "گيـــــــلاس!" كه اگه خودش بود يه عكسُ‌لْعملی نشون بده و هيچ‌كس به هيچ‌جاش نبود!!! بماند كه وختی داشتيم مأيوسانه می‌رفتيم بيرون، نيلوفر، اووووووه دوسته دورانه راهنمائيم رو ديدم با بی‌افش رو!!! بماند كه هی تو اين هير‌ی‌ويری آقای زيپ هی فرت و فرت از غذاها عكس می‌گرف و هی دله منو آب می‌كرد كه پول كم داريم!! [Click] و [Click] و [Click] و [Click]. بماند كه لحظه‌ی آخر دو تا ليوان نسكافه خورديمُ از اينكه وختی خانومه داش واسه آقای زيپ نسكافه می‌ريخ، يهو همكارش گف "واسه خانومشون هم بريز" كلی حال كرديم!! بماند كه بعد از نمايشگا در‌به‌در دمباله اين خودپردازا گشتيم پول بگيريم ازشون و هی زر می‌زد كه مبلغه درخاستیه شما از موجودی‌تون بيشتره و هی حرص خورديم! بماند كه دوس داشتيم بريم فيلمه "كنعان" و از اونجا كه تخـ.مشو ملخ خورده بود مجبور شديم بريم فيلمه "دعوت"!!! ولی روی هم رفته خوش گذش...
فيلمه دعوت رو با اينكه يه‌بار ديده بودم با شادونه و دوستش، اما حس و حالم زمين تا آسمون با ديروز فرق داش!! اون‌روز حالم موقه‌ی ديدنه فيلم بد شد و سر‌درده بدی گرفته بودم به دلايلی و ديگه وسطای فيلم دلم می‌خاس پاشم برم بيرون! سوژش ديگه آخراش برام تكراری شده بود اما ديروز اصلن دلم نمی‌خاس فيلم تموم شه، با اينكه سوژش بيشتر از قبل برام تكراری بود!!! نيم ساعته اوله فيلم رو دير رسيديم و واسه همين از سانسه بعديش هم نيم ساعت مونديم كه آقای زيپ فيلمو بفهمه چيه قشنگ!! نه كه در طوله فيلم اصلن براش تعريف نكرده بودم، از اون نظر!! به نظره من شايد اگه آقای حاتمی‌كيا يكی از سوژه‌هاش رو زوم می‌كرد رو دخترایی كه بدونه داشتنه شوهر و صيغه‌نامه و اين حرفا حامله شده بود و به مشكلاتی كه برای اون دختر پيش میومد می‌پرداخ، فيلمه بهتری می‌شد. اتفاقی كه اين روزا كم پيش نمیاد تو جامعه‌مون!

× قابل ذكره كه ديروز از زيارته مانوْر و رزمايش نمايشیه پليس‌آ كه ظاهرن برای امنيت و آرامش و در اصل برای ايجاد رعب و وحشت برای مردم بودن هم بی‌نصيب نمونديم!!! فقط باعث شدن ما تو ترافيك گير كنيم و 4تومن پياده شيم ديگه، سود كه ندارن واسه آدم!

× اينقد بدم مياد هی هفته هفته مياد و ميره واسه خودت عاطل [آطل؟ عاتل؟ آتل؟] و باطل می‌گردی و از بيكاری نمی‌دونی چيكار كنی بعد يه هفته مثه فردا، يهو يكشمبه كه تا 8:30 دانشگايی و دوشمبه و سه‌شمبه و چارشمبه پشته هم امتحان داری!!! اينقد بدم مياد!! در عوض اينقد خوشم مياد يهو طیه يه عملياته از پيش برنامه‌ريزی نشده پا می‌شيم با شادونه می‌ريم برگه‌ی "حذف اضطراری" می‌گيريم و فلسفه رو حذف می‌كنيم!!! همون هاپوئه رو، اينقد خوشم مياد!!

× نمی‌دونم چرا باز با بلاگفا مشكل پيدا كردم و نمی‌تونم كامنت بذارم؟ صفه كامل و خوژگل باز می‌شه‌آ، اما اون كد امنيتیَ رو نشون نمی‌ده و هركاری می‌كنم ضَبدر نشون می‌ده!! اينو گفتم كه دوستای بلاگفايی فك نكنن نمی‌خونمشون!! [اسمايلی يه زيگزاگ درد كشيده]

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:27 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 137.

November 12, 2008
 

× هی بیا بگو دولت الكترونيك اِل، دولت الكترونيك بــِل!!! [Click]. اين در ادامه‌ی همون بيلبوردَس كه قبلن نوشته بودن تو دانشگامون! (روشهای همسريابی در دانشگاه) فك كن!!!!! اونوخ اينش اصلن مهم نیستا، خب چيه مگه؟! يه عده دانشجويی ميرن ازدواج می‌كنن! ولی خب مسخرَس ديگه، كه مثلن طرف بگه ديروز رفتم كافی‌نت واسه ثبته نامه ازدواج!!!! بعد عيبه بزرگترش می‌دونی كجاس؟ اينجاس كه دانشگاهه علامه طباطبايی با اينهمه دَك‌و‌پُز، يه سايت داره اين‌هوا، بعد هيچ‌جايی نداره كه محضه رضای خدا ما كه رامون دوره يه يوزر پسورد وارد كنيم اين نمره‌های صاب‌مردمون رو ببينيم!!!! ينی هيچی آ!!! فقط سايته الكی!!!

× الان بدجور جوه كتابدار بودن منو گرفته! هی می‌رم فرت و فرت كتاب می‌خرم بعد می‌چينم تو كتابخونم!!! هر چن‌وخ يه‌بارم می‌رم گرد‌و‌خاكه روش رو پاك می‌كنم!!!! آخه من يه اخلاقی كه دارم اينه كه وختی هنو يه كتابی كه دسسمه تموم نشده نمی‌تونم يه كتابه ديگه رو شورو كنم! بعد فك كن من بهمنه پارسال كتابه كليدر محمود دولت آبادی رو شورو كردم به خوندن!!! الان جلده نهمش رو تازه شورو كردم! قشنگه آ، ينی فوقُ لادَس ولی خب خسته شدم من الان! ده جلد كتابه، الكی كه نيس!!! ديگه كم‌كم برام داره جز واحدای دانشگام محسوب می‌شه!!!!
فك كن من ِ او، كافه پيانو، يك عاشقانه‌ی آرام، كافه نادری و و و دارن هی از تو كتابخونت بت چشمك می‌زنن، بعد تو عينه يه‌ساله بست داری كليدر می‌خونی!!!!! من توانايی‌آم بالاس، نه؟ ايشالا تا آخره ساله 87 تمومش می‌كنم! "من می‌تونم".

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:43 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 136.

November 10, 2008
 

× جمه‌يی تولده ياسی بود. بدظُر به محضه اينكه رسيدم خونه و گوشیم آتن داد سَری براش مسيج زدم كه: "ياسی جونم تولدت مبارك! ايشالا تولد صد‌سالگيت! *:" وختی چن‌ديقه بعدش برام اس ام اس فرستاد كه: "عاشقتم! مرسی عزيزم كه يادت بود! مرسی از معرفتت عزيزم! كلی ماچ و موچ" حس كردم كه واقن هیش‌كودوم از دوستام مثه دوستای دورانه دبيرستانم نيستن!! ياسی رو شايد خيلی وخته كه نديدم و خيلی وخته كه حتی باهم حرف نزديم، اما بازم اين دوستای جديد اونجوری نميتونن برام عزيز و دوس‌داشتنی باشن!! نمی‌دونم چه‌جوری بگم. مثلن شادونه توی دانشگا صميمی‌ترين دوسته منه... تمامه مدت باهميم! جوری كه اگه يه‌روز يكی‌مون نياد دانشگا، اون‌يكیَ‌م واسه اينكه تنهاس نمی‌ره اما اين صميمیت فقط محدود می‌شه به محيطه دانشگا و بس!! سه‌ماه تابستون خبری از هم نداريم و بيرون رفتنامون باهم نيس!! اما تو دورانه دبيرستان، 8 ساعت از مفيدترين ساعته روزتو به اجبار بايد با يه سری آدم بگذرونی كه بعده يه‌سال ديگه بودنشون عادت می‌شه و اگه نباشن حس می‌كنی يه‌چيزی كم داری!! از طرفه ديگه وختی تو مدرسه يه دوستی رو انتخاب می‌كنی تقريبن طرف مثه خودته... از يه محل، از يه سطحه خانوادگی و گاهی حتی مامانامون هم با هم دوس میشن!!! بعد اين ارتباط فقط به مدرسه محدود نمی‌شه! مثلن تولدآمونو تو اون سن اكثرن می‌گرفتيم و دوره هم بوديم... اما تو دانشگا كمتر پيش مياد يكی رو پيدا كنی نزديك به شرايطه خودت... خيلی آ از يه شهره ديگه ميان، از محله های مختلف، حتی گاهی با فرهنگای مختلف!!!
 تولده ياسی بهونه‌یی بود برای اينكه برگردم به دوستی آی پر از صداقته اون موقه... لحظه‌های نابی كه با ياسی داشتم... ساعتايی كه پای تلفن حرف می‌زديم و مامانامون هميشه براشون اين سؤال بود كه ما چرا هيچ‌وخ حرفامون تمومی نداره؟! گريه‌هامون، درد‌دلامون، خنده‌هامون... اينارو هيچ‌وخ فراموش نمی‌كنم! نه فقط ياسی، كه خيلی از دوستای دورانه دبيرستانم! مثلن همين مضحكه!! زيی D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:30 PM

لینک مطلب | مموریالز | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 135.

November 9, 2008
 

× چن‌سال پیش، سره يه جريانی مامان به كپل گفته بود زيگزاگ خيلی آدمه توداريه! اصلن هيچی رو بروز نمی‌ده!! يكی از دلايلشم اين بود كه كپل تمامه جيك و پوكه اتفاقاتشو ميومد برا مامانه تعريف می‌كرد اما من نه!!! اون‌موقه اصلن حرفشو قبول نداشتم چون خودم فكر می‌كردم اتفاقن خيلیَم آدمه برون‌گراییَ‌م و همه چيز رو برای دوستام و اونايی كه باهاشون صميمیَ‌م تعريف می‌كنم!! حالا بعد از اين‌همه سال، دوباره چن‌روز پيش مامانه به كپل گفته كه دلش می‌خاس فاصله سنيش با من كم بود تا من می‌رفتم و راحت همه چیزمو براش تعريف می‌كردم!!! نمی‌دونم حالا مامانه چه گيری داده كه از تمامه كارای من سر در بیاره؟ البته تا حدی اين جمله‌ش رو قبول دارم كه فاصله سنی باعث رعايته يه سری حرمت‌ها می‌شه و آدم نمی‌تونه راحت از خیلی مسائل حرف بزنه اما عكسه اين موضو رو قبول ندارم اصلن! ينی قبول ندارم اگه مامان فاصله سنیش با من كمتر از حالا بود باهاش راحت‌تر از حالا بودم! كلن از نظر من هر آدمی يه سری حريم‌های شخصی داره برای خودش كه حاضر نیس اونا رو با كسی قسمت كنه!! حتی اگه اون آدم نزديك‌ترين دوستش باشه!! البته اين حرف اصلن به اين معنی نيس كه من هيچیم رو برای مامانه تعريف نمی‌كنم، نه! تعريف می‌كنم اما فقط قسمتايی كه فكر می‌كنم تعريفيه!! حالا از همه‌ی اينا كه بگذريم می‌خاستم اينو بگم كه يه تست پيدا كردم كه نشون می‌ده آدمه درون‌گرايی هستيد يا برون‌گرا!! البته سؤالاش يه‌كمی به نظرم مسخره‌س و وسطه تست يه‌جورايی حس می‌كنی كه "وا؟! گـ.وز به شقيقه چه ربطی داره؟!" ولی خب تسته ديگه... جالبش اينجا بود كه من امتيازم شد 8 و فردی درون‌گرا شناخته شدم. به عبارتی همون "تودار" مامانه!  [Click].

× بدنم ديگه كوفتگی نداره و ديگه با برخورده هر جسمی كه يه اپسيلون درجه حرارتش از تنم كمتره مورمورم نمی‌شه!! ولی خب از اونجايی كه كلن ما اگه يهويی خوب شيم برامون افت داره و مسلمن نبايد اعصابمون نفس راحت بكشه الان دارم دورانه بحرانی‌يی رو رد ميكنم از اين قرار كه اگه يه پشه از بغلم رد بشه و اين مولكولای هوا رو يه‌كم جابجا كنه تا آخره شب همينجور سرفه می‌كنم!!

× فكر كنم از طرزه نوشته مشخصه كه هيچ حال‌ و‌ حوصله‌ی درست و درمونی ندارم!! دلم استراحت می‌خاد!!! دلم می‌خاد زودتر اين ترمه دانشگا تموم شه با اينكه اصلن آمادگیه امتحانا رو هم ندارم! بی‌خيال اصلن، انگار دوباره داره يه چيزیم می‌شه!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:46 PM

لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 134.

November 5, 2008
 

× ديروز صُب كه از خاب پاشدم يهو يه گلو دردی گرفتم كه مجبور شدم فُش رو بكشم به خـ.ار مادره اين همسايه هه!! دسه خودم نبود. آخه اين همسايه ی طبقه دومه ما بشدت فوضول تشيف داره و به خودش اجازه ميده تو هركاری دخالت كنه!! بعد از اونجايی كه تو خونشون با ركابی ميگرده سردش شده، رفته شوفاژای همه ی واحدارو روشن كرده. مامانه و باباهه م كه اصلن سالی به 12 ماه گذرشون نميفته به موتور خونه، پيشناهاد دادن كه پنجره رو باز كنيم يه كم!! خلاصه كه ما كلن ديروز رو، رو به قبله دراز كشيده بوديم و با خدای خودمون گرمه گفتگو بوديم كه مامانه يهو اومد گف "اِ، تب داری چرا تو؟"
الانم كلی تمام بدنم درد ميكنه... از نسْجه استخونام بگير تا برسی به منتها عليه ِ سلولای خاكستريه مغزم!! كلاسامم كه... توقعت بالاس خب!!! روزايی كه خوبه خوبم يهو هوس ميكنم نرم، الان كه ديگه نا ندارم تايپ كنم! ميبينی كه؟
بعد حالا واسه اينكه يكم بيشتر بخنديم و شاد باشيم بايد بگم كه صُب كه پاشدم هلك هلك رفتم دسشويی صحنه يی رو ديدم كه اصن گل از گلم شكفت!!!! همچنين از ديدن رنگه سرخه كف كاسه توالت ذوق زده شدم كه خدا ميدونه!

× آخ كه الان من چقد از ديدنه رنگه لاكه ناخونام ذوق ميكنم...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:28 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 133.

November 3, 2008
 

 × حدودن يه هفته پيش آقای زيپ بهم گف كه يه مقاله ميخاد برای درس روانشناسيش!! بعد منم فك كردم چه موضوعی ميتونه علاوه بر اينكه يه مقاله باشه ارزشه خوندن رو داشته باشه، منظورم اين بود كه آدم از خوندنه مقالش خسته نشه و جذبش بشه!! اولين چيزی كه به ذهنم رسيد روانشناسی رنگا بود كه برام خيلی جذاب بوده هميشه... راستش من خودم تمام رنگا رو در كنار هم دوس دارم اما رنگ بنفش متمايل به ارغوانی از كوچيكی رنگ مورده علاقم بود كه در موردش شنيده بودم كسايی كه دچار اختلالاته روانی هستن جذب اين رنگ ميشن!!! مام بنا به مشاهداته درونه خودمون اين نظريه رو بدونه چون و چرا قبول كرديم!!!!! حالا بعد از ساليانه دراز اين مقاله منو نسبت به خودم آگاه كرد! به نظرم 80 درصد اين مقاله درست بود هم در مورد خودم و هم در مورد كپل كه هميشه رنگ آبی رو دوس داشت! گفتم اينجا مقاله رو بنويسم شايد شمام دوس داشته باشيد در مورد رنگ مورد علاقتون و ربطش به شخصيتتون بدونيد. فقط لطف كنيد و لاقل با خودتون روراس باشيد!! رنگی رو انتخاب كنيد كه هميشه جذبش ميشيد و واقعن دوستش داريد نه رنگی كه دوس داريد اون شخصيت رو داشته باشيد!!!! البته بايد بگم كه بعضی آ واقعن رنگ خاصی رو دوس ندارن كه ديگه اونا رو نميدونم چجوری ميشه با شخصيتشون آشناشون كرد!

قرمز: خوش قلب اما خودپرست
اين رنگ مظهر شدت و زياده روی است که گاهی در جهت مخالف آن است. قرمز رنگ عشق و تنفر و فداكاری و خشونت و خون و آتش. كسی كه به اين رنگ علاقه دارد هرگز نمي تواند در زندگی بی تفاوت باشد. اين گونه اشخاص تند و سركش و در عين حال فعال و شجاع و کمی عجول هستند. احتمال شكست به خصوص در عشق برای آنها فراوان است. قضاوتهاي عجولانه و ناگهاني در مورد ديگران اغلب سبب از بين رفتن دوستي هايشان مي شود، با آن كه در عشق كاملاً فداكارند اما اگر روزی حوادث بر وفق مراد نباشد بدون تفكر و جويا شدن علت مي جنگند. دو عيب بزرگ خودپرستي و عدم كنترل، در نفس آنهاست و دو صفت ممتازشان خوش قلبي و حس بزرگ طلبي است. به طور كلي دوستداران رنگ قرمز خصوصيات متضادي دارند.
صورتی: مورد علاقه ديگران
رنگ صورتي درواقع همان قرمز است كه كمرنگ شده باشد. اگر به اين رنگ علاقه داريد تمام صفات رنگ قرمز را كمی ملايمتر دارا می باشيد، با گذشت هستيد و در عشق، تندی نشان نمی دهيد. ديگران را خوب درك مي كنيد و با اطرافيان خود با ملايمت و لطف رفتار می كنيد و به دليل نشاط و شادابي تان مورد علاقه اطرافيان خود هستيد. آنهايي كه به اين رنگ علاقه دارند اغلب شكستها، خشونتها و دشواري های زندگی را تحمل كرده اند و با مشكلات فراوان مواجه شده اند.
آبی: نظم، پشتكار، تنهايی
رنگ آبی از رنگهايی است كه طرفداران زيادی دارد. اگر به اين رنگ علاقه داريد، كاملاً می توانيد هوس و احساسات و هيجانات خود را كنتر ل كنيد. ظاهر آرام شما ديگران را وادار ميكند به شما احترام بگذارند و دوست داريد پيوسته مورد احترام و ستايش قرار بگيريد. در خريد و پوشش لباس قناعت ميكنيد و به علت شرم و حيا و گاها غروري كه داريد ميل داريد اغلب تنها باشيد. حماقت و عدم فهم ديگران شما را كسل ميكند و كساني كه از نظر هوش و فهم بر شما برتري دارند شما را ناراحت ميكنند. كارهاي خود را از روي نظم و ترتيب و بر پايه قواعد معيني انجام ميدهيد. يكي از صفات مشخص شما پشتكار شماست.
ارغوانی: رنگ عارفها و روانگران
رنگ اسرارآميز و باشکوهی است. دوستداران اين رنگ پيوسته مجذوب زيبايی ها و ظرافتها مي شوند و مغرور و اجتماعی هستند. معاشرت با اين دسته لذتبخش است که امور معنوی بيشتر می پردازند. ارغوانی رنگ مورد پسند عرفا نيز هست!
قهوه ای: قابل اعتماد
اگر رنگ قهوه اي را دوست داريد كاملاً می توان روی شما حساب باز كرد. باثبات و مقدس، شاعرپيشه وكمی فيلسوف مآب هستيد. به ندرت تغيير عقيده مي دهيد و با آن كه كمتر تصميم می گيريد اما هر بار كه تصميمی بگيريد آن را به مورد عمل می گذاريد. شما كاملاً در نگهداري پول و اسرار ديگران قابل اعتماد هستيد. ميل داريد پيوسته در عالم خودتان باشيد و گاهی اوقات با اطرافيان خود رفتار خشونت آميزی در پيش می گيريد. در عشق هرگز بدبين و تند نيستيد.
خاكستری: احساس بی نيازی
اين رنگ مظهر چشم پوشي از خوشی های دنياست. كسانی كه به اين رنگ علاقه دارند اغلب در زندگي احساس رضايت می كنند، خاكستری رنگ عقلا است و جوانانی كه به اين رنگ اظهار علاقه می كنند درواقع خود را هم شأن و هم طراز اشخاص کهنسال ميدانند و در زندگي احساس بی نيازی می كنند. در عشق به افراد مسن تر از خود تمايل دارند و اغلب كساني كه از نظر فكر و ايده بر آنها برتري دارند خيلي آسان طرف توجهشان قرار خواهند گرفت.
پرتقالی: صداقت آری، هوسبازی هرگز
رنگی است تركيبی و آنهايی كه اين رنگ را رنگ دلخواه خود می دانند متكی به نفس نيستند. اجتماعی و خوش خلقند و با مردم خوب رفتار می كنند. نفوذ در اين گونه افراد مشكل است كسی كه آنها را دوست بدارد می تواند با او به آسانی ازدواج كند. هوسباز نيستند و اگر با كسی دوستی كنند صداقت و فداكاری دارند. اگر افراد اين دسته با كسی كه خصوصيات اخلاقی خودشان را داشته باشد ازدواج كنند سعادتمند می شوند.
سبز: كنجكاوی
رنگ سبز طبيعت وتازگی است. اگر به اين رنگ علاقه داريد زندگي با شما آسان است. نقطه اشتراك فراوانی با افراد علاقه مند به رنگ پرتقالی داريد روابط شما با ديگران بر پايه ی اصول و قرارداد است. دوست نداريد كه در زندگيتان حوادثی به وقوع پيوندد اما كنجكاوانه به ماجراهای زندگی ديگران توجه داريد.
فيروزه ای: اسرارآميز و پند ناپذير
دوستداران اين رنگ اسرارآميزند و احساساتی و كارهای شخصی خود را به خوبی اداره می كنند. پشتكار دارند و باثباتند و به نصايح ديگران در مورد كارهای خود كمتر توجه دارند. فيروزه ای معمولا رنگ مورد علاقه ی خانمها است.
سياه: خوش ذوقی و ظرافت طبع
اين رنگ برخلاف عقيده ی همگان رنگ نوميدی و عزا نيست بلكه نشانه خوش ذوقی و ظرافت طبع است. اگر از دوستداران اين رنگ هستيد مسلماً به شخصيت اطرافيان خود احترام می گذاريد و برای آن كه ديگران را با ارزش و برجسته نشان دهيد از هيچگونه كمكی به آنها دريغ نمی كنيد و هرگز خود را به ديگران تحميل نمي نماييد همچنين عقايد و نظريات ديگران را به آسانی مي پذيريد.
يک نکته ی رنگی:
توجه و علاقه شما به رنگها در طی زمان تغيير می كند به دليل آن كه خصوصيات اخلاقيتان نيز در ساليان دراز تغيير خواهد كرد. اما اگر در مورد رنگی ناگهان عقيده خود را عوض كنيد به علت ضعف شما و يا به علت نيازتان به تغيير محيط است.

× واسه شما اين خصوصيات تا چه حد دُرس بود؟!
مرتبط نوشت: [Click].

× دوست جونايی كه لطف كردن و منو لينك كردن، اگه ميشه بيشتر لطف كنن و عنوان لينك منو عينن همين عنوان صفحه بذارن! ينی يا همين عنوان اينگيليسی، يا "آقای زيپ و خانوم زيگزاگ". اسمه منو تنهايی لينك نكنيد اگه ميشه. *:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:37 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 132.

November 1, 2008
 

× امروزمو همش به گشت و گذار گذروندم و شعار دادم كه "آدم به تفريح هم نياز داره خب!" همچين گشت و گذارم نبود آ، ولی خب مثلن كلاس زبان تعطيل شد و دانشگامم فردا رسمن... (حذف به قرينه ی لفظی!!!). صُب ميخاسسيم بريم خيابونه ظهيرالسلام، مركزه كاغذ فوروشی آ، ترانه واسه شوروعه كار كاغذ گفته بود بگيرم بعد اسمه كاغذ رو نميدونس!! يكی از دفترچه های خودشو بم داد كه برم به مغازه دارا بگم به كمك حس لامسشون به من كاغذ بدن!!!! خلاصه به مامانه و عمه هه رفتيم دمباله كاغذ اما اونجا نه، رفتيم ظهيرالدوله!!! فرقی نداره كه، يه ظهير داش توش بلخره! خوده كاغذَ رو نتونستم پيدا كنم اما مشابهش رو يافتم!
بدَظر هم با مامانه رفتيم نمايندگيه نوكيا واسه اينكه دو تا گوشی بگيريم!! كلن ما عمده خريد ميكنيم هر چی رو!!! يه گوشی واسه تولده باباهه گرفتيم، يكیَم واسه مامانه كه حسوديش نشه!!!! جفتشم الان دسه منه و من الان مسئوليته قايم كردنشون رو دارم كه باباهه نفهمه و جُمه سوره پيريزش كنيم!! اينقده دوس دارم يكی رو سوره پيريز كنم، البته خب بيشتر ترجيح ميدم خودم سوره پيريز بشم!

× در مورد پاراگرافه دومه پسته قبل سمته چپ نرسيده به مسجد (!) ميخاستم بگم اولن اينكه اصلن دلم نميخاس ناراحتتون كنم و اگه اينجوری شد از همگی عذر ميخام! دومن كه بعضی از دوستان نظر گذاشتن ممكنه مقصر خوده عابر پياده بوده باشه!!! من اصلن اين وسط دمباله مقصر نميگردم، فقط سؤالم اينه كه چرا بايد تو يكی از خيابونای شهر اونم دُرس تو تقاطعه دو تا خيابون و خيابونی كه همچينم گشاد نبود، راننده ی محترم اينقد تند بره كه نتونه ماشينش رو كنترل كنه و اونجوری با اون وضع اسفناك بره يارو رو درب داغون كنه؟!!! بعله! قبول دارم بعضی از عابرين پياده واقن يهو عينه ملخ ميپرن جلو ماشين، اما راننده ی محترم نبايد يه جوری ماشين رو برونه كه بتونه كنترلش كنه؟ اومديمو يهو زمين دهن باز كرد!!!!! بايد بيفته تو اعماق زمين؟ اونجام مقصر زمين يا طبيعته ينی؟!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:22 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 

Copyright © All right reserved Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir