یاد شهدای سبز گرامی و راهشان پر رهرو باد

 


December 2008
 


 
 

Description
30n.ir
Home index
About us
daily[at]30n[dot]ir

Subscribe to this blog's feed


ZigZag Discussion with VOA
1- (Download: 3.38 Megabyte)
2- (Download: 4.32 Megabyte)

Photoblog
Photoblog[dot]30n[dot]Ir


Recent Posts
Page 157.
Page 156.
Page 155.
Page 154.
Page 153.
Page 151.
Page 150.
Page 149.
Page 148.
Page 147.

Archive
July 2010 (8)
June 2010 (13)
May 2010 (19)
April 2010 (19)
March 2010 (24)
February 2010 (18)
January 2010 (24)
December 2009 (19)
November 2009 (24)
October 2009 (23)
September 2009 (24)
August 2009 (24)
July 2009 (21)
June 2009 (11)
May 2009 (26)
April 2009 (30)
March 2009 (22)
February 2009 (23)
January 2009 (12)
December 2008 (10)
November 2008 (14)
October 2008 (18)
September 2008 (20)
August 2008 (22)
July 2008 (9)
June 2008 (6)
May 2008 (12)
April 2008 (8)
March 2008 (14)
February 2008 (14)
January 2008 (2)

Topical Archive
مؤسسه توریستی-تفریحی زیپ‌زاگ (1)
لنگ‌درهوا (23)
مموریالز (65)
من و آق‌سی‌سی (9)
مدرسه‌ی فمینیستی (12)
کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب (12)
پرسش و پاسخ (13)
بریم تو فاز ماچ‌وموچ (13)
جمعه‌ها با آقای زیپ (9)
حوصله‌دونی (55)
دایرة‌المعارف دخترونه/ پسرونه (4)
روزی از روزها (223)
زیگزاگولوژی (26)
غیر جمعه‌ها با آقای زیپ (17)
غرغریسم (75)


Links



Counter

 
 

Page 157.

December 31, 2008
 

8417330-lg.jpg× وختی فک می‌کنم امروز آخرین روزه سال 2008 میلادیه دلم یه‌جوریش می‌شه!!! فک کن آخه... ساله دو هزار و هشتَ‌م داره به تاریخ می‌پیونده!!! فک کردی الان؟! معلوم نی چن‌نفر تو این سال به دنیا اومدن، به دنیا نیومدن، دوس داشتن به دنیا بیان و نشده، تو را موندن، را گم کردن، صفا اوردن... خلاصه دیگه!!! کلن دلم گرفته الان از اینکه امروز روز آخره ساله 2008 ِ!! هووووم... انگار چیزخلیسم مزمنم عود کرده باز!!! ((:

× منو نیگا تو رو خدا!!! اومدم مثلن تبریکه ساله نو بگم... دوستای عزیزه مسیحی، سال نوی همتون مبارک!!! صد سال به این سالا!!!! امیدوارم سال جدید، ساله خوبی باشه واستون *:

× خب آدمم سرحال می‌یاد با دیدنه این موش کوچولوئه خوشگل و این سین خوشگل‌تر!!!! دیگه من که جای خود دارم!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:42 PM

لینک مطلب | مموریالز | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 156.

December 30, 2008
 

× دختر نارنج و ترنج عزیز من رو به یه بازی دعوت کرده. بازی از این قراره که باید فرض کنم یه اتفاقی افتاده که کمتر از سه ماه وخ دارم زندگی کنم و بعدش روحم شاد ‌می‌شه!!! [تا اینجا که فیلم‌نامه اینجوری بوده، حالا اگه کارگردان یهو یه جائیشو عوض کرد من بی‌تقصیرم!!! D:] بعد باید بگم که تو این سه ماه چیکارا می‌کنم.
خب اولش خیلی ناراحت می‌شم و هی گریه و زاری که "خدایا چرا من؟"
D: اوصولن همه این جلف‌بازی‌آ رو انجام می‌دن وختی اینجوری می‌شه! بعدش که دیدم همینجوری روزهام داره از پی ٍ هم می‌گذرند و خدا به هیچ‌جاش نیس که چرا من (!) دس از گریه کردن می‌کشم و فک مى‌کنم که چه‌جوری می‌شه از این کمتر از نود روز استفاده‌ی بهینه کنم!! سعی مى‌کنم به هیچ‌کس چیزی نگم از این ماجرا که حدس می‌زنم فقط در همین حده سعی بمونه و هیچ تضمینی نمی‌کنم که اگه واقعن تو اون شرایط قرار بگیرم سره حرفم بمونم!!! بعد که سعیَ‌مو کردم (!) تازه می‌شینم یه فصل هم واسه اطرافیانم، مثلن مامانه و باباهه اشک می‌ریزم که طفلی‌آ بعد از از دس دادنه من چه دردی رو قراره تحمل کنن و کلن چه موجوده نازنینی رو از دس می‌دن!!!! بعد از اینم گیر می‌دم به آقای زیپ که بعد از مردن من حق نداره زنه دیگه‌یی رو وارده زندگیش کنه و اصلنم از این روشن‌فکری‌آ که می‌گن "عزیزم قول بده بعد از من به زندگیت ادامه بدی و ازدواج کنی و بچه دار شی و نوه دار شی و به خاطر من غصه نخوری" خبری نیس!!! با خودم که تار‌ُف ندارم که خب!!!! دلم نمی‌خواد بعده من کسی بیاد تو زندگیش!!! تازه اگه اون برگرده بگه که من بدونه تو می‌میرم و اگه تو طوریت بشه منم خودم رو می‌کشم به شدت استقبال می‌شه که آخ جون پس زودتر بیا پیشم که یه‌کم بخندیم!!! بعد می‌شینم برنامه‌ریزی می‌کنم که این سه ماهه باقی مونده که مطمئنن بعد از این‌همه تصمیماته مهمه اخذ (!) شده حالا کمترم شده فقط تفریح کنم!!! با کس‌آیی که دوسشون دارم و از بودن باهاشون لذت می‌برم برم گردش و وختم رو طوری تنظیم کنم که به خودم فرصته اینو ندم که هی بشینم به این فک کنم که "واقعن خدایا چرا من؟!". کارایی رو که دوس داشتم همیشه انجام بدم رو انجام می‌دم و وصیت می‌کنم که بعده شاد شدنه روحه من یکی بیاد اینجا رو آپدیت کنه که هی شماها نیاین کامنت بدین که پس کجایی و چرا خبری ازت نیست و اینا که تنه من تو گور بلرزه!!! D: بعد دیگه همین دیگه!!! چیزی به ذهنم نمی‌یاد... فقط اینکه با این روحیه‌ی بالایی که من تو این سه ماهه داشتم مطمئنن اون علته که ممکنه مریضی‌یی چیزی باشه برطرف می‌شه و خدا هم متوجه می‌شه که من رو اشتباهی انتخاب کرده و من هنوز جوونم و اینا بعد منصرف می‌شه از تصمیمش و من نمی‌میرم و دیگه نمی‌گم "خدایا چرا من؟!" و آقای زیپ هم مجبوره منو تحمل کنه همینجور و پسورده اینجام واسه یه آپدیت لو نمی‌ره و جهانیان هم از این خطر بزرگ [از دس دادنه من] نجات پیدا می‌کنن به حول و قوه‌ی الهی!!!
ولی از یه لاحاظ هم جای خوشالی داره آ این اتفاق!! اینکه مرگه هیچ‌کودوم از عزیزام رو نمی‌بینم!! البته اگه شانسه ماس که وختی همه خبردار می‌شن یکی‌یکی زودتر از من دق می‌کنن از غم دوریم!!! نه که میزان محبوبیتم بالاس، از اون نظر!!!!! ((:
تمام لینک‌آم رو به این بازی دعوت می‌کنم و هرکسی هم لینک نیس می‌تونه بازی کنه، اجازه می‌دم!!!!
D:

× تائیدی کامنتام رو برداشتم!! هرکی کاره خوصوصی داش به اون آدرس که زیره نقاشیه‌س ایمیل بزنه، قول می‌دم جواب بدم مخصوصن اگه بد و بیراه باشه!!!!! از الانم هر کی تو کامنت‌آ حرفه زش بزنه خودشه!!!! گفته باشم!!!

× اومدم می‌بینم همه اومدن کامنت گذاشتن که لینکه ما نیس!!! نگو همون قالب قبلی رو گذاشتم!!! البته اگه یه‌کم دقت می‌کردید خودتونم می‌فهمیدید که این چه‌جور الفبایی چیدنیه که "ع" رفته اول از همه!!؟؟ فک کن کتابداره ممکلت الفباش در این حد باشه!!! ((: حالابگید کی لینکش از قلم افتاده؟

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:56 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 155.

December 29, 2008
 

× جای تعجب نداره که! خب من که نیستم یهو سایتمونم نیست میشه!! مگه نمیدونید تو همه ی کارای من یه جای یه چیزی (!) باید بلنگه؟ یا کامپیوتر جان خرابه سایت درسته یا سایت درسته کامپیوتر خرابه [پیدا کنید اختلاف را] یا هیچ کودوم. اصلن ولش کن!!!
عارضم خدمتتون، سایت که خراب شد، منم که کامپیوترم کلن مورد عنایت قرار داد ما رو، آقای زیپم که کلن خیلی اکتیوه، همه ی اینا دس به دس دادن که کلن لینکای وبلاگم بپره!!! ولی خب من یه سری
آش یادم بود. فک کن دونه دونه رفتم تو گوگل سرچ کردم [که اینجا جا داره خدمت تمامه دستَندر کارای گوگل و عوامل پشته صحنه و نورپردازا خسته نباشید عرض کنم] و لینکارو پیدا کردم خلاصه یه جورایی!! اینو گفتم که اگه کسی اومد و دید یهو لینکش نیس فک نکنه من خوردمش، بدونه که اسمش از قلم افتاده!!! لینکارو بر حسب الفبایی گذاشتم که کسی دلخور نشه که مثلن چرا لینکه من رو اووووووووووووووه گذاشته اون ته و فُش بارونمون کنه تو دلش!!! فقط اینکه تو لیسته لینکا اسمتون رو حاضر غایب کنید ببینید اگه هستید که صد هزار مرتبه شکر اما اگه زبونم لال (!) نبودید بگید که من سریعن این خبط بزرگ رو جبران کنم!!!!

× پن شمبه مشرف [مشرف نه، مشرف!!] شدیم خدمت ورژن دوم دوستانه آقای زیپ!!! آخه آقای زیپ دو دسته دوست داره، دوستای همینجوری (!) دوستای یه جور دیگه!!!! این دسته ی دوم دوستای دانشگاش بودن که ما رو به صرفه یه تئاتر، با پوله خودمون دعوت کرده بودن!!! تئاتر "کرگدن"! خوب بود، البته وسطاش به علت گرمیه آب و هوا دیگه کلافه شده بودم من و فقط ثانیه شماری میکردم که تموم شه و بتونم دس بزنم هی!! کلن یکی از دلایلی که منو به تئاتر و نمایش زنده علاقه مند کرده همین تشویقای آخرشه!!!!! اما خب آخرشم زیاد نتونستم جلـ.ف بازی در بیارم که!!! چون هم خوده آقای زیپ بغل دسسم بود هم دوستای آقای زیپ بودن... اما خب خوب بود در کل!! اهم اهم.
بعد از تئاترم من اینقد سیخونک زدم به آقای زیپ که تشنمه، تشنمه رفتیم یکی از کافه های اطرافه تئاتر شهر به اسمه "کافه تمدن" که اصلن فکره جیبه دانشجوهای این مرز و بوم رو نکرده بود خب!!! فک میکرد چون حالا 6 تومن پوله بیلیط دادیم واسه تئاتر پس دلیل میشه که 3000 تومن هم بدیم پوله دلستر!!!!!!! محیطش بامزه بود، طوری که وختی وارد شدیم به زیپ گفتم که انگار بحبحه ی انقلابه که جوونای انقلابی اومدن تو یه کافه جَم بشن و اعلامیه پخش کنن!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:59 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 154.

December 23, 2008
 

× از اونجایی که کلن بینه تک تکه اعضای خونواده ی ما همینجور دریا دریا تفاهم موج می زنه، دسته جمعی ترجیح دادیم تنهایی هر کس واسه خودش یلدا بگیره که یه وخ در لابلای این دریای مواج غرق نشیم یهو!!! کلن همینجوریه، وختی همه بعد از شصتاد سال مثلن جَم میشیم یه جا یکیمون با یکیمون بحثش میشه!!!! D: نه که همه "دگرخواه" تشیف دارن، از اون نظر!!!! واسه همین شبه یلدا من رو تختم مشغوله تخمه شیکستن و انار خوردن و کلن یلدا بازی بودم [دقیقن توجه کنید که همه اینکارا رو با هم انجام میدادم آ، توانایی بالا و این حرفا] و کپل جان هم روی تختش مشغوله موبایل حرف زدن بود و کرکر می خندید هی!!! به آقای زیپ هم بدظُرش گفته بودم شب بیاد نت، که همچین گف: امشب شبه یلداس آ، که دقیقن میشد این برداشت رو از حرفش کرد که: اصلن حرفه دهنتو میفهمی که چی داری میگی؟!! واسه همین کلهم بیخیالش شدم دیگه!!! معلوم نبود تو این یه دیقه اضافیه شبه یلدا میخاس چه کاره شق و القمری کنه!!!!!! D: ولی به هر حال امیدوارم شما شب یلدای خوبی رو داشته... [فعل های پیشناهادی: می بودید، میداشته بودید، بودید].

× دیشب تولده کپل بود!!! مام سره کیسه رو یه کم شُل کردیم و از مامانه پول گرفتیم رفتیم براش کادو خریدیم!!!!!!! D: چیکار کنیم دیگه! همین یه خواهره!!!! براش یه کیفه پوله ورساچی خریدم [کسی میدونه این برند اسمش ورساچه س یا ورساچی؟ خدا عمرتون بده اگه بگید از یه عمر سرگردونی ما رو نجات میدید! خیلی مهمه خب!!! آدم میخاد یه جا دو کلوم با کلاس حرف بزنه بعد یهو این مارک رو اشتباه بگه خب آخره سوتیه!!!] در کل خیلی خوش گذش... با اینکه طبقه معمول آقای زیپ قَبله اومدنش کلی رف رو اعصاب و کلی آن تایم در صحنه حضور پیدا کرد، ولی خیلی خوب بود... رفتیم فرحزاد!! سه جُف (!!!) زوجه جوان بودیم که بسی از سرما شـ.اش بند شده بودیم اما خوب بود!!! مهم با هم بودنه!!! [دیدی اینارو اولش سه ساعت از بدبختیشون میگن بعد یهو آخرشو میخان به طرزه سوره پیریز گونه یی تغئیر بدن؟!!]

× چرا من هی نیستم؟ این سوالیه که این روزا فکره خودم رو هم مشغول می کنه!!! پس زیاد به خودتون فشار نیارین!!! پیدام میشه یواش یواش!!! اِه ایناهاشم!!!!

× امشب بعله برونه داداشه آقای زیپه که جا داره به عنوان یک جاریه متشخص و بسی تلخ [نمیشه اسمشو خودشیرینی گذاش خب، چون مامان جانه آقای زیپ که نمیاد اینجا رو بخونه!!!] برای این دو کبوتره عاشق (؟) [دقیقن در جریان نیستم که هستن یا نه] براشون آرزوی خوشبختی کنم، امیدوارم به پای هم پیر شن ولی من عروسه اولم!!!!!! فراموش نشه این نکته ی مهم خواهشن!!!!! D:

من: در چه حالی عشقم؟
زیپ: داریم گل میخریم!!
من: وااای یادم نبود امشبه! مبااارکه عشقم! خیلی تا از قول من تبریک بگو! [نکته ی کنکوری: وختی من سه بار الف رو میکشم ینی ته ِ ذوق زدگی و این حرفام!!!]
زیپ: مرسی عشقم! دس به شما باشه!!!!
من [سرشار از حس و حاله عاشقانه]: وا! ینی چی؟
زیپ: ینی ایشالا ماله شمام برسه وختش!!! *:
من: ماله من تنها؟!
زیپ: ماله من و تو دیگه احمق من!!! [همون عشقم خونده بشه لطفن]

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:57 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 153.

December 19, 2008
 

× بعضی از دوستای عزیز در مورده این نقاشی آیی که تو قالب استفاده می شه سوال کرده بودن. این نقاشیا کاره خودمه، نیمه تخیلی َم هس ینی یه سری چیزاش شبیه به خودمونه و یه سری چیزاش نه. به طوره مثال مدله مو و عینک در مورده من و شیکم آقای زیپ و ریش بزی ش و اون خطه ریشش که جدیدن اضافه شده به نقاشی!!!! البته بازوآ و موآی دستش هم بی شباهت نشده!!!! در مورده لباس آ باید بگم که لباسایی که تو نقاشی آ می بینید تیپه مورده علاقه ی منه: کفش آی کتونی و اسپرتی که تو اکثره نقاشی آ به چشم می خوره و صد البته انواع و اقسام لباسای راه راه!!!! کلن صد تا رنگ و مدل از یه چیزی وجود داشته باشه من راس می رم سراغه اون مدلیش که راه راهه!! مورده بعدی جورابای ساق کوتاس که من کشته مردَشونم! [مرده نه، مرده] و مورده آخر هم شلوار برموداس که خیلی دوس میدارم ولی اگه اینکارو کنم مساوی میشه با اینکه خونواده ی هر چی غیرته مردونس رو مورده عنایت قرار دادم پس این مورد میشه کاملن تخیلی!!!! سایز سوتـ.ین در نقاشی آ هم یکی دیگه از موارده کاملن توهمیه!!! خب خودتون قضاوت کنید، وختی یه شیکم با اون سایز میاد تو نقاشی، من چه جوری میتونم بدن ها رو مُماس به هم بکشم؟ مگه اینکه از کشیدنه شیکم خودداری کنم که از محالاته ممکنه س!!! اصن پایه ثابته نقاشی آ و قشنگیشون به همون شیکمَ س!!!! از موارده کاملن تخیلیه دیگه مدل و طرحه کلی نقاشیاس! مثلن شما نمی تونید جایی رو در نظر بگیرید که هم برف بیاد هم منو آقای زیپ اینجوری خجسته روبروی هم وایسیم بعد نکته ی فوق تخیلیش اینه که فقط َم همینجوری وایسیم روبروی هم آ، و همینجورم فقط لبخنده ژکوند بزنیم به هم و هیچ عمله غیره اخلاقی َم اتفاق نیفته!!!! این نکته دیگه ته ِ تخیلی بودنه این نقاشیه!!!!!!!!! ((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:18 PM

لینک مطلب | پرسش و پاسخ | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 151.

December 9, 2008
 

CIMG0612.JPG

× ديشب همينجوری نشسته بوديم درُ ديوار رو نيگا می‌كرديم كه يهو نمی‌دونم از كجا، بحث كشيد به "پريـ.ود سگ‌ها"!!!! باباهه معتقد بود كه سگ هرچی  بدنش ضعيف‌تر باشه زودتر به اين "بيماری" مبتلا می‌شه و من بدونه هيچ شرم و حيايی بحث می‌كردم باهاش كه "نه! كلن تو آدم‌ها هم اينجوريه كه هر چی بدن قوی‌تر باشه، زودتر پريـ.ود می‌شه!!!" و نتيجه‌ی بحث هم اين شد كه هيچ‌كودوم حرفه اون‌يكی رو قبول نكرديم و بی‌نتيجه موند اين مبحثه حياتی!! ولی در طول اين مباحثه من با يه نگاهه اجمالی به مردهای دور و اطرافم به اين نتيجه رسيدم كه كلن اين خصوصيته اكثره مرداس كه بدونه اينكه گوش بدن كه چی داری می‌گی، حرفه خودشون رو می‌زنن و بی بُر و برگرد می‌خوان ثابت كنن حرفه خودشون درسته!! بعد نكته‌ی جالبش اينجاس كه در آخر هميشه ما زن‌ها محكوم می‌شيم به اينكه اصلن گوش نمی‌ديم و بدونه فكر فقط می‌خوايم جواب بديم!!! كلن هميشه باباهه برام عزيز بوده اما عزيز بودن به اين معنا كه تمامه رفتاراش رو قبول داشته باشم و بهش به صورت يه بت نگاه كنم نبوده و نيست! نه فقط باباهه، اكثر مردای اطرافم هم كه هركودوم به نوعی باهام در ارتباطن خصوصياته مشتركی دارن كه دوس دارم بعدن بيشتر در موردشون حرف بزنم!! اين اولين خصوصيت بود كه مردها به دليل سال‌ها "مرد سالاری" تو جامعه، خيلی سخت می‌تونن قبول كنن كه حرفی كه دارن می‌زنن غلطه و بعضی‌ها اگرچه غلط بودنه اون حرفم از درون قبول دارن اما باز هم روی حرفشون پافشاری میكنن. چرا؟ چون مرد هستند و صد البته كه حرفه مرد يكی‌ه!!! كلن من صددر‌صد اين جمله رو قبول دارم كه "علت مردسالاری مردها، زن‌ها هستند". تو هر خونه و جامعه‌يی می‌شه اينو فهميد كه رفتاره زن‌ها باعث بوجود اومدنه يك محيط خانوادگیه مردسالار می‌شه...
بعد از كسب اين نتايج گران‌بها، ياده خصوصياته گل و بلبل "آقامون" افتادم و رفتم بهش زنگ زدم: جانا، خبر از ما نمی‌گيری چرا؟
زيپ [به دور از هر گونه احساس و طبع شاعرانه]: اس‌ام‌اس دادم بهت كه، نرسيد؟
بعد از يه‌سری حرفای هميشگی يهو بهش گفتم: می‌خوام واسه ديلی، آرشيو موضوعی درست كنم!! خوب می‌شه به نظرت؟
زيپ: چه موضوعايی مثلن؟
من: مثلن روزمرگی، بازی‌ها و سرگرمی‌ها و مردها از ديد زن‌ها!!!! [جريان نتايجم رو به‌طور مختصر براش گفتم]
زيپ: من نمی‌دونم، هر غلطی دلت می‌خواد بكن عشق من!!
من: باشه ):
زيپ: D: منظورم اينه‌كه هركاری دوس داری بكن، من رو حرفه تو نه نمیارم!!!!!!

× كتابی كه شورو كردم به خوندنش "عشق مرز ندارد" نوشته‌ی شهره وكيلی هستش كه تا اينجا چندان جذبم نكرده!! ولی از اونجايی كه از اينكه كتاب رو نصفه نيمه رهاش كنم به شدت بدم مياد دارم می‌رم تا آخرش و در اين "رفتن" سرعتم ديدنيه!!! تندتند دارم می‌خونم كه زودتر تموم بشه

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:58 PM

لینک مطلب | مدرسه‌ی فمینیستی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 150.

December 5, 2008
 

× خب به ميمونی و مباركی مفتخر به رسوندنه اين مطلبم كه "كليدر" بلخره تموم شد!!! ما از اواسط بهمن‌ماه پارسال شورو كرديم اين كتاب رو بخونيم و يه‌سال نشد كه تمومش كرديم! جالبش اينجاس كه من اين كتاب رو انتخاب كرده بودم برای دو‌هفته تعطيلیه بين دو ترم!!!
موضوعه كتاب يه چيزی تو مايه‌های قيام امام حسين بود و عاشورا. منتها اسمه شخصيت‌آ، محل وقوعه واقعه و يه‌سری جزئيات تغيير كرده بود اما قلم نويسنده فوقُ‌لاده بود و نمی‌شه در موردش سكوت كرد! با خوندن اولين جملات از جلد اول كتاب خواننده به مشكل بر‌می‌خوره و مشكل هم ارتباط برقرار كردن با قهرمان كتاب يا همون "گل‌محمد"ه!!! اما جمله به جمله‌ی اين رمان طوری نوشته شده كه با هر كلمش تو می‌تونی بين خودت و قهرمان ارتباط برقرار كنی، و يه مرد بلوچ - كُرد رو دوس داشته باشی. عشقی كه بين مارال [شخصيت اصلی زن داستان] و گل‌محمد موج می‌زنه نماد يك عشقه كامله. كلن اين دونفر هركودوم نماد و سمبل چيزی هستند اما زيبايی داستان به اينه كه گل‌محمد و مارال در عينه سمبل بودن، مثله آدمای ديگه رفتار می‌كنن. مثلن رو ميل جنسـ.يشون كنترلی ندارن!!
در كل اگر از جمله‌های بی‌نظير محمود دولت‌آبادی بگذريم، داستان در عينه اينكه با مرگه قهرمان تموم می‌شه اما گريه‌دار نيس!! من خودم به شخصه با اين جمبه‌ی پائينم فقط جائيش گريَم گرف كه گل‌محمد و مارال داشتن از هم خدافظی می‌كردن... جايی كه مارال، لحظه‌ی آخر مثه خيلی از ماها كه كسی رو دوس داريم و می‌خايم از رفتن منصرفش كنيم، اول با گلايه و گريه شورو به بازداشتنه گل‌محمد از رفتن به ميدونه جنگ كرد و وختی ديد گل‌محمد همچنان پافشاری می‌كنه برای رفتن و كشته شدن، باهاش قهر كرد!!! اين از صحنه‌آيی بود كه من واقعن باهاش ارتباط برقرار كردم و لمسش كردم و برای همين بود كه گريَم گرف...
خلاصه اينكه پيشناهاد می‌كنم اگه به ادبيات علاقه داريد و البته وقته كافی هم در اختيار داريد اين كتاب رو كه جزء 10 كتابه برتر دنيا و صد البته به زبونه فارسيه رو از دست نديد!!!

× چن‌نفر در مورده بازیه اولين‌آ تو پسته پائين ازم سؤال كرده بودن كه چطوريه؟ اين بازی جريانش اينه‌كه اولين‌آيی كه تو زندگی يادتونه رو بنويسيد. مثلن اولين دوست‌پسر يا دوست‌دختر، اولين باری كه با كسی قرار گذاشتيد چه حسی داشتيد، اولين فحشی كه داديد يا خورديد! اولين بوسه، خلاصه هرچی از اولين‌آ كه يادتون بود و فكر می‌كنيد جالبه واسه نوشتن. اين شامله همه‌چيز می‌شه و محدود به آدم نمی‌شه صرفن! ما كه بازی نكرديم، اما هركی دوست داره بازی كنه از طرفه من دعوته *:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:02 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی, کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 149.

December 4, 2008
 

× كلن كلاس نقاشيم رو دوس دارم. با اينكه مسيرش خيلی دوره اما با رغبت می‌رم سره كلاس و جز سه - چار بار غيبته جزئی، ديگه رفتم همشو!! آقای زيپ معتقده كه بيشتر از ترسه دور ريختنه هزينه‌ی كلاسه كه می‌رم [جلسه‌يی سه ساعت 12500 تومن] نمی‌گم بی‌ربط می‌گه اما حس می‌كنم فقط به‌خاطره اين مسئله نيس. كلاسمون جوه خيلی آرومی داره و كلن راحتم توش. اين مدلی نيس كه بست بشينی پای كارت و يه كلمه هم حرف نزنی!! مثلن دو تا خط طراحی می‌كنی بعد پا می‌شی می‌ری يه چايی برا خودت می‌ريزی و آهنگ گوش می‌دی و از هر دری صحبت می‌كنی با همه!! امروز ترانه داش می‌گف رفته دكتر و دُكی جان بهش گفته "ديسكه فك" داره!!!!! اسمه بيماريش كلن خيلی های‌كلاس و خلاقانه بود واسه همين پرسيدم علائمش چيه؟ كه گف وختی چيزی می‌خوری فكت تق‌تق صدا می‌ده! يهو ديدم جللَ‌لْخالق!!! منم كه دارم اين مشكل رو و بسی از اون موقه مشعوفيم كه يه مرضه های‌كلاسه ديگه به امراضمون اضافه شد!!! شما احيانن بيماری شناخته‌نشده‌يی سراغ نداريد من بگردم ببينم دارمش يا نه؟!!!

× طیه تحقيقاته به‌عمل آمده‌ی همين اخيرن، كاشف به عمل اومد كه اين ملت غيور و با فرهنگه ما كلن از من سؤال در مورد ساعت و يا آدرس نمی‌پرسند مگه اينكه ام‌پی‌تيری پلير تو گوشم باشه!!!!!!

× خيلی دلم می‌خاس اين بازیه اولين‌آ رو انجام بدم كه بنا به دلايل امنيتی و ناموستی نشد كه بشه!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:00 AM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 148.

December 2, 2008
 

× هم‌اكنون يكی از اعضای كتابخانه‌ی ملی با شما صحبت می‌كند!! اهم اهم!!!!
 امروز بعده دانشگا می‌خاستيم بريم كتابخونه ملی واسه عضويت. اين كتابخونه از اونجايی كه عمومی هست و ورود برای عموم آزاده، واسه همين فقط افرادی رو به عضويت می‌گيره كه مدركه ليسانس داشته باشن حداقل!!! [چيه؟! اصلن يكی از معنايیه واژه‌ی "عمومی" همينه ديگه!! نمی‌دونی كجا داری زندگی می‌كنی مگه خواهره من؟!!] خلاصه خبر به ما رسيد كه برای رشته‌ی "مديريت اطلاعات" ينی همون رشته‌ی ما به زبانه فرنگی، استثنا قائل شدن و ما رو موقه‌يی كه دانشجو هم هستيم به طوره رايگان عضو می‌كنن! بعد دقيقن از اونجايی كه ايرانی جماعت طنابه مفت ببينه خودشو دار می‌زنه مام تصميم گرفتيم محضه همينجوری بريم عضو شيم! واسه عضويت، من احتياج به كارت دانشجويی داشتم اما از خدا كه پنهون نيس از شما چه پنهون دو هفته پيش اين نگهبانه دمه درمون، كارته منو به‌خاطره اينكه تاريخ مصرفش گذشته بود گرف كه بفرسته حراست!!! مام صدسال گذرمون به حراست نمیفته خب. هم به دلايل امنيتی و هم به دلايل فراختی!!!!! اما امروز ديگه مجبور بودم برم. قبل از اينكه برم تو ساختمون يه نگا به سرتا پام انداختم ببينم مشكلی ندارم آيا؟! كه ديدم اصلــــــــن!!!! تو بگو يه تاره موی من بيرون بود، نبود كه! بگو ناخونام لاكه صورتی داش، نداش كه!! خلاصه دسكش‌هامو از تو كيفم در اوردم و دستم كردم بعد يادم افتاد موهامو بايد دُرس كنم! با همون دسكش‌آ موهامو كردم تو كه بدتر شد و باز به دليل همان فراخی كه معرف حضور هس ديگه دُرستش نكردم!!! از محيط عطرآگينه حراست و بوی عطرهای آخرين مدله مشَدی و گلاب كه گذشتم مشرف شدم خدمته يك برادر ايمانی چپول كه به اندازه‌ی يك بند انگشت ريش و پشم داشت!!
 من: سلام! ببقشيد من اومدم كارتمو بگيرم!!
 برادر ايمانی: كِی گرفتن ازت؟
 من: حدود دو‌هفته پيش!!
 برادر ايمانی: وروديه چه سالی هستی؟
 من: 85
 برادر ايمانی: موهاتو يه‌كم مرتب كن!!
 [دستامو از تو جيبم اوردم بيرون و موهامو كردم تو مثلن. هوای تو ساختمون عجيب گرم بود!! واسه همين يارو همچين با تعجب به دسكشام نيگا كرد، طفلی فكر می‌كرد چيزخلم من!! نفهميد من اونو چيزخل گير اوردم!!]
 
برادر ايمانی: كارتت چه رنگی بود؟ اسمت؟!!
 من: سفيد، زيگزاگ!
 برادر ايمانی: موهاتو يه‌كم مرتب كن!!!
 [تكرار سكانس قبلی لطفن!]
 
برادر ايمانی: واسه چی كارتت رو گرفتن؟
 من: واسه تمديدش!
 برادر ايمانی: مطمئنی واسه چيزه ديگه نبوده؟! مثلن واسه بدحجابی؟!!!
 من: نه واسه همون تمديد بود فك كنم!!!! D:
 
برادر ايمانی: كارتت كه اينجا نيس!! بيا ببينم شايد پيشه همكارمه!!! موهاتم يه‌كم مرتب كن!!!
 ديگه نسبت به اين جمله عكسُ‌لْعملی نشون نمی‌دادم! تيكه كلامش بود ظاهرن!!!! حالا فك كن رفتم تو يه اتاق پر از برادران ايمانی واسسادم، يهو يكی از اين برادرا به اون‌يكی برگشته می‌گه: بيژن مرتضوی جديد رو شنيدی؟!! و من اينجا بود كه متوجه شدم برادران ايمانی دانشگامونم با ساير برادران ايمانی در اقصا نقاط كشور متفاوتن!!!! يارو صدام زد رفتم تو، يه برادر ايمانی جوون‌تر بود اين يكی!!! برگش گف: تو اين دو هفته كجا بودی كه نيومدی كارتتو بگيری؟!!
 كفرم دراومد! می‌خاستم بگم مرتيكه به تو چه آخه؟!! زيره دوس‌پسرم بودم!!!!! اما ترجیح دادم كم نيارم، خيلی ريلكس مدل خودش جواب دادم: كی گفته من نيومدم؟ من عينه دو هفته هر روز می‌يومدم هی بهم می‌گفتن كارتت حاضر نيس!!!! يهو پرسيد: پس چرا من تا حالا نديدمت؟ يه‌اپسيلون هم فك نكنی من دس و پامو گم كردم و كم اوردم‌آ، گفتم: منم شما رو نديدم، چون من پيشه شما نمیومدم اصلن، پيشه همكارتون می‌رفتم!!!!!! كارتمو از تو كشوش درآورد و خودش برد برام تمديدش كرد و اورد!!! به اين می‌گن جذبه!!! حالا اينارو بی‌خيال، شما بيژن مرتضوی جديد رو شنيدين؟ مگه جديد خونده؟!!! ((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:16 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 147.

December 1, 2008
 

× در راستای گيس و گيس‌كِشی‌يی كه با آقای زيپ داشتيم و اجماعن روح و روانمون به گـ.ا پيوست، به نتايج بس هيجان‌انگيزی رسيديم كه خودمونم باورمون نمی‌شه و از اين رو از گفتنش خودداری می‌كنيم!!! فقط اينكه اين تصميمات در رابطه با آينده‌مونه و اصلنم بد نيس! حالا چون اصرار می‌كنيد می‌گم كه يكی از اين تصميمات پول جَم كردن واسه خونه زندگی‌مونه!!!! و دوميش هم به اميده خدا و چارده معصوم اينه ‌كه واسه ادامه تحصيل و زندگی مشترك راهی كشوره خارج شيم!!! وختی می‌گم كشوره خارج ينی دقيقن خارج چون هنوز اينجانب و حضرت آقامون درباره اينكه دقيقن تو كودوم كشور سكنی بگزينيم به توافق نرسيديم! [از پيشناهادهای خوب به شدت استقبال می‌شود و در صورت لزوم قرعه‌كشی هم می‌كنيم تازه!!] آقای زيپ علاقه‌ی وافری به سوئد و كانادا داره و من معتقدم كه به محضه اينكه قدم تو خاكه اين كشورا بذارم منجمد می‌شم از سرما پس حذفه!!! خودم اما فرانسه رو دوس می‌دارم به‌شدت كه خب از اونجايی كه اين كشور گرونی زياده و مردمش هم خارجی‌آ رو دوس ندارن يكم مردديم!!!! آره ديگه، خلاصه آينده‌ی ما مونده لنگ در هوا تا ما كشوره خارجه‌مون رو انتخاب كنيم!!! ((:

× امروز زنگ زدم به مؤسسه زبانم و گفتم كه بنا به دلايله كاملن خصوصی می‌شه اين ترم رو نيام و شهريه‌م رو هم پس نگيرم ولی اين شهريه رو به پای ترمه ديگه حساب كنيد؟ يارو هم گف نه! و اينچنين بود كه من برا جلسه‌ی اول راهی ديار زبا‌ن‌آموزی شدم!!! تيچرمون خوبه... جو كلاسم راحته به نسبت!! غيبتم ديگه ندارم و اينا همش ينی اينكه من به اميد خدا می‌رم كلاس زبان ايشالا ديگه از ايندفه!!!!!! كلن من فقط زمانی می‌تونم يه كلاسی رو بدون غيبت كردن تا آخرش برم كه غيبت‌آم پر شده باشه D: باور نداريد از آقای زيپ بپرسيد ((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:35 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 

Copyright © All right reserved Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir