یاد شهدای سبز گرامی و راهشان پر رهرو باد

 


February 2009
 


 
 

Description
30n.ir
Home index
About us
daily[at]30n[dot]ir

Subscribe to this blog's feed


ZigZag Discussion with VOA
1- (Download: 3.38 Megabyte)
2- (Download: 4.32 Megabyte)

Photoblog
Photoblog[dot]30n[dot]Ir


Recent Posts
Page 194.
Page 193.
Page 192.
Page 191.
Page 190.
Page 189.
Page 188.
Page 187.
Page 186.
Page 185.

Archive
July 2010 (8)
June 2010 (13)
May 2010 (19)
April 2010 (19)
March 2010 (24)
February 2010 (18)
January 2010 (24)
December 2009 (19)
November 2009 (24)
October 2009 (23)
September 2009 (24)
August 2009 (24)
July 2009 (21)
June 2009 (11)
May 2009 (26)
April 2009 (30)
March 2009 (22)
February 2009 (23)
January 2009 (12)
December 2008 (10)
November 2008 (14)
October 2008 (18)
September 2008 (20)
August 2008 (22)
July 2008 (9)
June 2008 (6)
May 2008 (12)
April 2008 (8)
March 2008 (14)
February 2008 (14)
January 2008 (2)

Topical Archive
مؤسسه توریستی-تفریحی زیپ‌زاگ (1)
لنگ‌درهوا (23)
مموریالز (65)
من و آق‌سی‌سی (9)
مدرسه‌ی فمینیستی (12)
کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب (12)
پرسش و پاسخ (13)
بریم تو فاز ماچ‌وموچ (13)
جمعه‌ها با آقای زیپ (9)
حوصله‌دونی (55)
دایرة‌المعارف دخترونه/ پسرونه (4)
روزی از روزها (223)
زیگزاگولوژی (26)
غیر جمعه‌ها با آقای زیپ (17)
غرغریسم (75)


Links



Counter

 
 

Page 194.

February 28, 2009
 

× حرفای من و آقای زیپ در حالیکه به شدت مغموم و ناراحت بسر می‌بریم:
من [دلم می‌خواس حال و هواش رو عوض کنم]: غصه نخور دیگه عشقم! فدای سرت... پول که چرکه کفه دسته، گوشیتم که داغون شده بود دیگه...
زیپ [با بغض]: نخیر... اولن که سالم بود، بعدشم که دوسش داشتم خیلی!!
من [سرشار از حس همدردی و اینا]: عب نداره دیگه حالا توام!!! خودم بهترشو می‌خرم برات... می‌رم اهواز برات یه گوشیه 1200 میارم!!! D:
زیپ: نمی‌خوام!!!! یه گوشیایی هس مدله C سونی‌اریکسون، خوشگه...
من: گوشیه خوشگل که زیاده... مثلن گوشی Apple رو دیدی؟! صفه‌ی ال‌سی‌دیش خیلی بزرگه... لمسی هم هس!!! قیمتشم یک‌ملیون و سیصد چارصده... شرمنده!!!!!!!
زیپ: پس من همونو می‌خوام!!!
من: باشه عزیزم! انتخاب با خودته... 1200 یا 1100؟!! D:
زیپ: (:/
من: خب یه ایرانسل هم می‌ندازم توش که خوشال شی عززززیـــــزم!!
زیپ: ایرانسل 0937 نگیری‌آ، من 0935 می‌خوام!!!!!!! خب؟! D:
من: (:/

× کامنتای واجب‌الجواب رو تو پست قبل جواب دادم!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:59 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (13)

 

 
 
 

Page 193.

February 27, 2009
 

× از اونجایی که شما همواره می‌تونید با زیپ و زیگزاگ تفاوت را احساس کنید، واسه همین منو آقای زیپ دیروز بجای ولنتاین و سپندارمذگان هم رو دیدیم!!!! هی من می‌گم ما متفاوتیم هی شما بگید نه!!!! از کادو مادو هم خبری نبود!!! اینم یه تفاوته دیگه... البته من قبلن کادوهام رو دریافت کرده بودم و دیروز بعدازظهرم وختی رفتیم تو یه پاساژ و داشتیم مغازه‌آ رو نیگا می‌کردیم یهو دلم خواس واسش لباس بی‌ناموسی کادو بگیرم واسه ولنتاین... بعدشم بردمش یه معجون مهمونش کردم و باهم رفتیم پارک... هوا تقریبن تاریک شده بود و ما هنوز نشسته بودیم... پارک شده بود پر از معتاد و پسرای جوونی که سیگار دستشون بود و آدمای ناجور... به زیپ گفتم پاشیم بریم، اومد منو تا دم خونه رسوند و رفت!!!! تقریبن 6 دیقه بعد از اینکه من اومدم خونه یهو دیدم آیفون رو می‌زنن... زیپ بود، در رو باز کردم و منتظر شدم تا بیاد بالا... وختی اومد کفشاشو دراورد و یه راس رف سمته اتاقم و فقط گف "کیف پول و موبایلمو زدن!!!!" رفتم دمبالش، نشسته بود رو تخت، جلو پاش زانو زدم اما هیچی نگفتم. اینجور موقه‌آ آقای زیپ رغبتی واسه حرف زدن نداره... یه‌کم که گذش متوجه شدم پیشونیش داره خون میاد و دستشم خونیه... بلند شدم و بتادین اوردم. با پمبه روی زخمش زدم و سرش رو بغل کردم... هیچی نمی‌گف. فقط فهمیده بودم که وختی داشته می‌رفته دو نفر موتور سوار از پشت می‌گیرنش و یکی‌شون چاقو می‌ذاره پشت گردنش و اون یکی چاقوش رو می‌ذاره روی شیکمش!! موبایلشو از دستش می‌کشن و وختی می‌خواد مقاومت کنه با چاقو پشت گردنش رو فشار می‌دن و ازش پول می‌خوان... زیپ ناراحت بود، بعض داشت و حرف نمی‌زد اما من با وجود بغضی که داشتم خوشال بودم... خوشال بودم که طوریش نشده و فقط چن‌تا زخم سطحی برداشته... از فکر اینکه ممکن بود بدتر از اینا اتفاق بیفته براش و از همه بدتر من نمی‌فهمیدم، داشتم دیوونه می‌شدم!! کمک کردم لباساش رو عوض کنه و گفتم دراز بکشه روی تخت... براش آب‌قند اورده بودم اما نخورده بود، واسه همین خودم خوردم!!!!!!!!! بعدش رفتم تو بغلش و اونجا بود که بغضم ترکید... نمی‌دونم واسه چی گریه می‌کردم!! اما مطمئن بودم اشکم از ناراحتی نبود بلکه از خوشالی بود و شکر برای خطری که از بیخ گوشش گذشته بود...
 دلم گرفته!! از اینکه کشورم کوچکترین امنیتی نداره!! از اینکه ساعت 9:30 شب، یه مرد نمی‌تونه برگرده خونه‌ش!! از اینکه امنیت اجتماعی فقط یه شعاره و هیچ‌کس به هیچ‌جاش نیس!! از اینکه امنیت اخلاقی فقط مختص زلف خانوماس و بقیه چیزا گل و بلبله... از اینکه بدترین اتفاقات هم برای آدم بیفته دستمون به هیچ‌جا بند نیست... از اینکه مردم شاهد بدترین صحنه‌آیه دزدی و چاقوکشی هم باشن فقط نگا می‌کنن و بی‌تفاوت از کنارش رد می‌شن!!! از اینکه اسممونه شرقی هستیم و مهر و عاطفه و هم‌نوع دوستی بینمون موج می‌زنه و فقط بلدیم بگیم غربی‌‌آ بی‌عاطفه‌ن!!! اما تا بحال نشده به خودمون نیگا کنیم... از اینکه گشـ.ت‌ارشـ.ادی که مثلن حافظ مال و ناموس ماهاس اینجور موقه‌ها معلوم نیست کودوم قبرستونیه... اما تا یه‌کم روسری‌ت بخاطر اینکه وسایل توی دستت زیاده یا پشت فرمونی و حواست به رانندگیه، می‌ره عقب مثه جن سر و کلش پیدا می‌شه!!! روز به روز داره از عشقم نسبت به ایران کم می‌شه... روز به روز دارم بیشتر نسبت به مملکتم دلسرد می‌شم و روز به روز فکر رفتن از این خراب‌شده داره توی ذهنم پررنگ‌تر از قبل می‌شه...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:15 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (46)

 

 
 
 

Page 192.

February 25, 2009
 

× یه خانومی هست توی کلاس زبانم که اعتقادات مذهبیه خاصی داره... خانومه معتقدیه اما این به معنای این نیس که مثلن چادر بپوشه یا حجابش کاملن رعایت بشه. مسیرمون تا خونه تقریبن یکی‌ه... دوشمبه داشتیم با هم می‌رفتیم که من برای این چن‌روز تعطیلی و برای فرار از پوسیدگی (!) در خانه و همچنین تمدد اعصاب از نوحه‌های پی‌در‌پی، چن‌تا دی‌وی‌دی بگیرم. اونم یه سی‌دی نرم‌افزاری خرید برای بچه‌هاش. قیمتش 1950 تومن بود و فروشنده‌هه 50 تومنش بهش برگردوند... اونم سکه‌ رو گرف و به من گف بندازیمش توی صندوق صدقات!!! [کاری که من باهاش مخالفم اکیدن و شدیدن!!!] چیزی نگفتم، چون نه پول من بود و نه کسی ازم نظر خواس که من حرفی بزنم. اما اون شورو کرد به توضیح دادن که "صفر ماهه نحسیه... واسه همین دائمن باید صدقه داد که نحسی دور بشه..." حرفش برام جالب بود، نه از این نظر که واقعن اینجوری باشه، از این نظر که چیزی بود که تا حالا راجبش نشنیده بودم چیزی... می‌گف توی این ماه دائمن اتفاقای بد می‌یفته برای همین پیامبر هم گفته کسی که خبر اتمام ماه صفر رو به من بده مژده‌گونی داره...
امروز رو خوب شورو کردم!!! خوب که نه... اما سعی کردم خوب شورو کنم!!!!! کلن روزایی که من باید صبح زود پاشم جزء روزاییه که با اون روی سگم به پیشوازه همه چیز می‌رم!!! خلاصه شاد و شنگول و مثلن پرانرژی (!!) وقتی از کلاس زبان برگشتم و کامپیوتر عزیزم رو روشن کردم دیدم ویندوز بالا نمی‌یاد... نمی‌دونم چرا... اصن اعصابم بهم ریخته اساسی... فک کنم باید واسه کامپیوترم صدقه می‌دادم!!!!!!!!!! خلاصه که نحسیه صفر ما رو گرف، دیدی؟!

× می‌بینم که کامنتیگ کلی حال داده بهتون... و صدالبته به خودم هم ایضن!!! ولی خب ما چون کلن همه‌چیمون رو فُرمه، سریعن باید یه اتفاقی بیفته که حالی که داده شده بهمون، ازمون گرفته بشه دیگه... ببینم، کسی هس که با کامنتینگه جدید مشکل داشته باشه؟! اگه داش، لطفن بهم ایمیل بزنه و بگه... زین پس (!!) کامنتایی که جواب دارن رو توی کامنتینگم پاسخ می‌گویم!!! دیدی اینارو جو می‌گیرتشون؟ D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:00 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (30)

 

 
 
 

Page 191.

February 24, 2009
 

نیک آهنگ کوثر

× از سیـ.اسی نوشتن بدم می‌یاد و هیچ‌وخ دلم نمی‌خواسته تو اینجور مسائل دخالت کنم اما از اینکه احمق فرض بشم متنفرم!!! راستش چن‌وختیه که دوباره بازار انتخابات داغ شده و همین باعث شده همه یاد احترام به حقوق شهروندی بیفتن!!!! گشـ.ت ارشـ.اد از شدت رفتارش کم کرده... لحن برخوردش عوض شده و درست همون مامورایی که دیروز تا یه چکمه پات بود بدون هیچ توضیحی فقط بهت می‌گفتن: "بشین تو ماشین!" امروز اگه با بدترین نحو هم بری جلوشون فقط می‌یان و مظلومانه ازت می‌خوان که مثلن روسریت رو یه‌کم بکشی جلو!!! اونم با لحنی خواهش‌گونه و فقط‌م در حد تذکر... این روزا دیگه کمتر ونی دیده می‌شه که پر باشه از دخترایی که با چشم گریون نشستن تو ماشین، اونم فقط به‌خاطر اینکه مانتوشون یه‌کم کوتاه بوده یا روسری‌شون کمی رفته بوده عقب... این روزا دیگه مهم نیست چکمه پات باشه!! مهم نیست پالتو بپوشی... دیگه ماموای گشـ.ت ارشـ.اد یادشون رفته که حافظ ناموس مردمن!! فراموش کردن که امنیت اخلاقی و اجتماعی جامعه فقط به زلف خانوما بسته‌س!!!!!!! یادشون رفته که اگه یه‌سانت مانتوی خانوما کوتاه بشه اسلام به خطر می‌افته!!!! و همه‌ی اینا فقط مختص همین دورانه... دوران انتخابات... دورانی که باعث می‌شه آقای احمدی‌نژادی که تا دیروز از حامیان پر و پا قرص گشـ.ت‌ارشـ.اد بود خیلی راحت بیاد و بگه که از همون اول مخالف این طرح بوده و باید به حقوق شهروندی احترام گذاشته بشه... فقط این دورانه که آقای احمدی‌نژاد یادش می‌افته که کارهای مهم‌تری از موی خانوم‌آ توی ممکلت وجود داره!!! "احترام به حقوق شهروندی" فقط توی همین دوران باب و مطرح می‌شه... و در یک کلام، توی این دوران همه‌ی ما به نوعی احمق فرض می‌شیم...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:22 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (26)

 

 
 
 

Page 190.

February 23, 2009
 

× اینجانب آقای زیپ، یک عدد فایل صوتی و تصویری (توأماً) جهت دانلود در همین دو سه خط آتی قرار می‌دهم تا دوستانی که مایل بودند، مصاحبه خانوم زیگزاگ را با شبکه صدای آمریکا (V O A) برنامه زن امروز ببینند.


[دانلود]
 

توصیه‌های لازم جهت دانلود:
1- حجم فایل 3.38 مگابایت می‌باشد.
2- پسوند این فایل
3gp  است و برای دیدن آن حتماً باید از برنامه‌های Quick Time و یا Real Player و در صورت نداشتن این برنامه‌ها باید فایل را بر روی گوشی موبایل خود ریخته و دیدن فرمایید.
3- برای همه به خصوص کسانی که دارای سرعت‌های دیزلی و بعضاً هندلی
Dial up هستند (مثلاً خانوم زیگزاگ) قویاً توصیه می‌شود که از برنامه‌های Download Manager و یا DAP  استفاده شود.
بی‌ربط به دانلود: لازم به ذکر است که آخرین و تنها آپدیت آقای زیپ در این وبلاگ که قرار بود در به روز کردن، با خانوم زیگزاگ سهیم باشد برمی‌گردد به 386 روز قبل! پس تا 386 روز دیگر خدانگهدار.

 

× نوشته شده توسط آقای زیپ در ساعت 7:43 PM

لینک مطلب | غیر جمعه‌ها با آقای زیپ | نظرات (1)

 

 
 
 

Page 189.

February 22, 2009
 

× به دعوت تی‌تاپ خانومی، امروز سری زدم به آلبومای توی کتابخونه‌م و از بینشون آلبوم عکسای بچگیم رو اوردم بیرون... راستش خودم توی عکسا به موارد جالبی برخورد کردم که باعث شد ازشون دوباره عکس بگیرم و بذارمشون اینجا:

سه‌ماهگی

سه‌ماهگی

اینجا بنده یک عدد متعجبه سه‌ماهه هستم که مطمئنن از دیدن دوربین عکاسی و پیشرفت علم بسی متعجب شدم!!! آخه اون دنیا که بودیم از این خبرا نبود که... همش یه سرسره بود که اونم تا اومدیم باهاش بازی کنیم تلپی افتادیم تو این دنیا!!!!! دوربین موربین نبود که اونجا... ((:

نه‌ماهگی

نه‌ماهگی

دلیل انتخاب این دو تا عکسم این بود که ببینید که من از نه‌ماهگی و با میل و علاقه‌ی باطنی و صد البته با فکر و در نهایت رضایت مامان و بابام به رشته‌م جواب مثبت دادم!!!!! اصن این کتاب با خونه من عجین بود از همون اوان کودکی!!!!

یک‌سال و نیم‌گی (!!)

یک‌سال و نیم‌گی

دلیل انتخاب این عکسم فقط و فقط برای این بود که بدونید تهاجم فرهنگی و تغئیرات کشورهای خوار و مادر نداره غربی کوچکترین تاثیری توی حفظ سنت دیرینه‌ی من ینی پوشیدن شلوارای تو خونه‌ی آلا‌پلنگی نداشتن!!!! و من همچنان به این‌گونه شلوارا به چشم نوستالوژی نگریسته (!!) و سعی در حفظ این سنت دیرینه دارم!! ((:

عکس بیس‌سالگی‌م رو هم می‌تونید از بالای وبلاگ مشاهده کنید!!!!!! D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:09 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی | نظرات (1)

 

 
 
 

Page 188.

February 21, 2009
 

× دیشب با آقای زیپ مشغول چت بودیم در مورد برنامه... زیپ دلخور بود از شانس تخیلی‌یی که داشتم!!! آخه اگه دقت می‌کردین دیشب 3 تا وبلاگ معرفی شد که دوتاش آدرس و عنوان بلاگ زیرنویس شد و یکی نه!!! بعد اون یکی کودوم بود؟!!! D: من بودم دیگه!!!!! دیدن من متفاوت عمل می‌کنم همیشه، خواستن اونام به طور متفاوت گونه‌یی سورپرایزمون کنن!!! همون موقه من توی آمار سایت داشتم کنکاش می‌کردم ببینم چن‌نفر با سرچ اینجا رو پیدا کردن از طریق اسمامون... که به مواردی برخوردم که کلی امیدوارم کرد و بهمون فهموند که دایره‌ی وبلاگمون اینقد گسترده‌س که اصن احتیاجی به زیرنویس شدن توی VOA نداریم!!! ((:
به جز دو سه نفری که از طریق سرچ "زیپ" یا "زیگزاگ" به اینجا رسیدن، یکی هم بود که توی حموم دنباله مامانش می‌گشت و رسیده بود به اینجا!!! ((: یا تحقیق خیلی علمی‌یی در مورد کاند.وم داشت انجام می‌داد و باز رسیده بود به اینجا... باز هم اون یارویی که قبلن هم معرف حضورتون بود هم همون سرچ رو کرده بود و رسیده بود به اینجا!!! نمی‌دونم این یارو چه گیری داده زیپ شلوارش رو بیاد همین‌جا باز کنه حتمن!!!!!
خلاصه همین‌جور ناامیدانه داشتم موارد سرچ شده رو می‌دیدم که یهو روحم تازه شد!!! یکی زده بود: "تاثیرات نظم و پشتکار و همکاری روی هم" و رسیده بود اینجا!!!!! ((: این دیگه کلن خدا بود... ولی کلن خیلی مشعوف شدم دیروز با دیدن این موارد سرچ و اینکه واقعن این وبلاگ چه کمک بزرگی داره به گوگل می‌کنه!!!! فک کنم گوگل جان هر جا کم میاره و می‌مونه تو رودرباسی که هیچی پیدا نکرده این وبلاگ ما رو میاره اون وسط که فرد مسترچ احساس سرشکستگی بهش دس نده!!!!!!

× دیشب خونمون پای تی‌وی غلغله بود ساعت 1:10 دیقه نصفه شب!!! هرکس به نحوی سر و دس داش می‌شکس که زودتر صدام رو بشنوه!!! مامانه که از ذوقش که با دخترش قراره مصاحبه بشه خوابش برد!!!! کپل هم مشتاقانه گف "من دائم دارم صدات رو می‌شنوم، دیگه چه کاریه تا اون‌موقه بیدار بمونم!؟!!" و فقط خودم موندم و باباهه که الحق کلی ذوق داشت اما خب نشون نمی‌داد و هی می‌پرسید "خیلی دیگه‌ش مونده؟!! کی تموم می‌شه پس؟!!"
خلاصه که عکس‌العمل خانواده طوری بود که انگار من هر شب دارم با یکی از این کانالا مصاحبه می‌کنم!!!!! موندم این‌همه تحویل رو کجا جا بدم؟!! شما انباری‌یی، خونه خالی‌یی جایی سراغ ندارید؟!!! ((: البته می‌دونم خونه خالی مطمئنن اگه بودم تا حالا پر شده!!! همون انباری‌م ما راضی‌ییم!!!! D:

× مرسی از اونایی که وخت گذاشتن برام و برنامه رو دیدن... اونایی‌م که دیر رسیدن و نتونستن ببینن هیچ نگران نباشن!!!! D: آقای زیپ در تلاشه که فایل رو بذاریم توی وبلاگ که همه از صدای من مَفیوض بشن!!!! ((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:11 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (2)

 

 
 
 

Page 187.

February 20, 2009
 

× سه‌شمبه به طرز سوره‌پیریز گونه‌یی آقای رضا صابر برام کامنت گذاشت که اگه مایل بودم توی VOA چن‌دیقه‌یی در مورد روابط دختر و پسر تو ایران صحبت کنم!!!! فک کن!!!!!! یهو از همه‌جا بی‌خبر پاشی بیای ببینی یه همچین کامنتی داری!! مام به طور خیلی محجوبانه خودمون رو گم کردیم و بسی مشعوف شدیم!!! اولش خیلی خوشال بودم و حس مهم بودن و اینا بهم دس داده بود... اما وختی باهام تماس گرف و گف که جمعه به‌طور زنده باهام گفتگوی تلفنی انجام می‌ده استرس گرفتم یه‌کم!!!! و این استرس هر چی به لحظه‌ی موعود نزدیک می‌شدیم بیشتر می‌شد!!! تا جایی که توی دقایق آخر واقعن تصمیم گرفتم هیچ‌وخ برای رئیس‌جمهور شدن کاندیدا نشم!!!! ((: استرسم بیشتر از این بود که باید اولش مثلن اینجوری شورو کنم که "با سلام خدمت شما و بینندگان عزیز" بعد که مثلن با خودم این جمله رو تکرار می‌کردم کرکر می‌زدم زیر خنده و فک می‌کردم اون لحظه اگه یهو خندم بگیره چه آبرو‌ریزی‌یی می‌شه... واسه اینکه کمتر استرس بگیرم به کسی چیزی نگفتم، چون نمی‌دونستم چه سؤالی قراره ازم بشه و یهو مثلن یه سؤاله ناموسی می‌کردن اونوخ آبرو حیثیتمون می‌رف جلو در و همسایه!!!! خلاصه به مامانه هم گفتم که هر شبکه‌یی رو می‌خواد بگیره مهم نی فقط رو VOA نذاره و بهش یاداوری کردم که به هیچ‌کس نگه که صدامو بشنوه...
خلاصه باهام تماس گرفتن و گفتن که 5 دیقه پشت خط می‌مونم و بعد وصل می‌شم به برنامه... راستش وختی زنگ زدن و توی جو قرار گرفتم تمام استرسم از بین رف و شدم همون زیگزاگ... تا جایی که اگه پا می‌داد با روانشناسه برنامه هم بحث می‌کردم!!!! فقط دلم قرص بود که از آشناها کسی صدام رو نمی‌شنوه و همین خیالم رو راحت کرده بود...
چن‌دیقه بعد که مکالمه تموم شد و گوشی رو قط کردم سیل اس‌ام‌اس‌آ شورو شده بود... دوستان آقای زیپ... و فک و فامیلی که قطعن بهشون وحی شده بوده من مصاحبه دارم!!!! وگرنه مامانه و باباهه و از اینجور کارا؟!!! نگی یه جایی‌آ... D: خلاصه اینکه معروف شدیم رف!!!! ناگهان چقد زود، دیر می‌شود!! دیگه از امضا و این برنامه‌ها خبری نیس!!!! D:

و در آخر اینکه این پست رو هم گذاشتم برای اینکه خاطرش بمونه و هم تشکر کنم از کسایی که کمکم کردن!!! مرسی ویولت... مرسی نازنین... و هزاران بار مرسی آقای زیپ!!! :*

× بعدن نوشت:
 دوستانی که دوست دارن برنامه رو ببینن باید بگم که تکرارش رو امشب ساعت 1:10 دیقه بامداد از شبکه    VOA و از برنامه‌ی زن امروز می‌تونن ببینن!!! خود من هم برنامه رو ندیدم و باید تکرارش رو ببینم!! ):

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:30 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 186.

February 18, 2009
 

× در پاسخ به سؤال پست قبل، دو تا پاسخ وجود داره:
 دسته‌ی اول افرادی هستند که به کل منکر هرگونه رابطه‌ی جسمی [پیش از ازدواج] می‌شن و بر این عقیده هستند که هر نوع تماس جسمی پیش از ازدواج از نظر شرعی و دینی حرومه و تحت هیچ شرایطی حاضر به انجام رابطه قبل از ازدواج نیستند.
 دسته‌ی دوم هم افرادی هستند که در انجام رابطه‌ی کامل جنـ.سی هیچ‌گونه مانعی رو نمی‌بینن و حتی بر این باورند که داشتن این رابطه پیش از ازدواج به شناخت بهتر دو طرف منجر می‌شه و حتی عشق و علاقه‌ی بین طرفین رو بیشتر می‌کنه. این دسته از افراد جسم رو بی‌ارزش‌ترین چیزی می‌دونن که فرد می‌تونه در رابطه‌ش به طرفش تقدیم کنه و از تقدیم کردن اون به فرد مورد علاقشون هیچ ابایی ندارن.
 صحبت من بر سر اعتقادات و عقاید این دو دسته نیست و در رابطه با اینکه کودوم دسته دارن درست می‌گن هم نمی‌خوام بحث کنم. چرا که این عقیده برمی‌گرده به نظر شخصیه فرد و ما نمی‌تونیم و نباید سعی کنیم اعتقاد فرد رو عوض کنیم چرا که نظر هر شخص برای خودش محترمه.
 بحث من در مورد اون دسته از افرادیه که بین این دودسته قرار می‌گیرن و در واقع نوعی بلاتکلیفی بین صحبتاشون موج می‌زنه. ینی اعتقادات و عقایدشون کاملن وابسته به شرایطه و برای برقراری رابطه‌ی جنـ.سی با شخصی که دوستش دارن [پیش از ازدواج] شرط و شروطی قائلند. مثلن توی قسمت کامتینگ پست قبل قریب به اکثریت کامنترها این رابطه رو در صورتی مشروع دونستن که تا همیشه با اون شخص قرار باشه بمونن و یا این رابطه "حتمن" به ازدواج ختم بشه. در صورتی‌که تقریبن همه‌ی ما، زمانه برقراری رابطه‌ی جنـ.سی [پیش از ازدواج] با شخصی که دوستش داریم هیچ اطلاعی از آینده نداریم و نمی‌تونیم به طور 100 ٪ پایدار بودن این رابطه رو تضمین کنیم. مثال خیلی مثبت و خوبش اینه‌که پیش از ازدواج با کسی که رابطه‌ی دو طرفه‌ی عاشقانه داریم و اون طرف از تمام جهات تکمیله [منظورم جهات اخلاقی هست] و حتی برای ازدواج هم پیش‌قدم شده از نظر جنـ.سی ارتباط برقرار می‌کنیم، توی این رابطه چه کسی می‌تونه تضمین کنه که اون شخص فردا [خدایی نکرده] توی یه تصادف براش مشکلی پیش نیاد و جونش رو از دست نده؟!! در این صورت تفاوت بین دختری که دوس‌پسرش اون رو بعد از داشتن رابطه رها کرده در چیه؟
 خیلی از ماها و آدمای اطرافمون رابطه رو با رعایت حدودی قبول داریم [اشاره دارم به افرادی که بوسیدن و بغل کردن رو بد نمی‌دونن اما داشتن س ک س رو کاری قبیح می‌دونن] سؤال من از این دسته افراد اینه که چرا بوسه و بغل کردن رو که از مقدمات ارتباط جسمانی هستند رو قبول دارند اما اصل موضوع رو نفی می‌کنن؟ راستش خیلی دلم می‌خواد بدونم اگر مثلن دستگاهی بود که بعد از ازدواج تعداد بوسیدن‌های فرد رو نشون می‌داد و شوهر اون خانوم می‌تونست به وسیله‌ی اون دستگاه بفهمه که همسرش قبل از ازدواج با چن‌نفر به وسیله‌ی لب‌هاش ارتباط برقرار کرده باز هم این عده بوسیدن رو قبول داشتن یا این کار رو هم نفی می‌کردن؟!
 به نظر من افرادی که بوسیدن و در آغوش کشیدن فرد مورد علاقه‌شون رو امری طبیعی می‌دونن ولی داشتن روابط عاشقانه‌ی جنـ.سی رو [در هر دو مورد به قبل از ازدواج اشاره دارم] کاری نادرست می‌دونن یکی از دلایلشون اینه که خب اگر اون فردی که بوسیدتشون و یا در آغوششون گرفته همسر آیندشون نباشه باز هم چیزی رو از دست ندادن و شوهرشون بویی از موضوع نمی‌بره!!!
 مسئله‌ی بعدی‌یی که ذهنم رو مشغول کرده اینه که چرا وقتی صحبت از س ک س به میون میاد ماها خیلی زود شخص متضرر رو دختر می‌دونیم و شخصی که فقط و فقط از اون رابطه لذت برده رو پسر می‌دونیم؟ آیا واقعن دخترا در داشتن این لذت هیچ سهمی ندارن و فقط متضرر می‌شن؟! در صورتی‌که همه‌ی ماها می‌دونیم آمار تجـ.اوز خیلی کمتر از درصد ارتباطات جنـ.سی‌یی هستش که دو طرف با رضایت کامل این کار رو انجام می‌دن!!
 خیلی از شماها و حتی من اعتقادمون بر اینه که دختر به هیچ وجه نباید از جسمش به عنوان وسیله‌یی برای نگه داشتن پسر استفاده کنه حال اینکه خیلی‌آ با اینکه این اعتقاد رو دارن می‌گن که با شخصی ارتباط برقرار می‌کنن که باهاشون ازدواج کنه!!!! به نظر من این دو جمله متضاد با همن. چرا با انجام این عمل دختر باید طوری رفتار کنه که پسر رو ملزم به ازدواج کنه؟! آیا واقعن ارزش یک دختر فقط و فقط به همون پـ.رده‌ی ژلاتینی هستش و بعد از از بین رفتن اون دیگه هیچ ارزشی نداره و هم خودش و هم پسر ملزم به ازدواج می‌شن؟
 راستش اینکه خیلی از ماها نمی‌تونیم به خیلی از مسائل و سؤالات پاسخ صریح بدیم کمی دلخورم می‌کنه. من در پست قبل از شما سؤالی پرسیده بودم و خواسته بودم بگید موافقید یا مخالف و در هر دو صورت دلایلتون رو بنویسید. عده‌یی اومدن و داشتن هر نوع رابطه‌یی رو نفی کردن و در مقابل عده‌یی هم داشتن هرگونه رابطه‌یی رو مفید و حتی لازم دونستن. نظر هر دو گروه برای من قابل احترامه، اما خیلی از شماها جبهه‌تون رو مشخص نکردید و من اصلن نتونستم بفهمم که شما رو باید جز دسته‌ی اول قرار بدم یا دسته‌ی دوم!!! خیلی از شماها شرط و شروطی اوردید که تمامش رو می‌دونستم. مثلن از وضع جامعه گفته بودید، از فرهنگ و شرایط خانواده، از شخصیت و رفتار طرف مقابل. و گفته بودید در صورتی که هرسه‌ی اینا بروفق مراد باشه این کار اشکالی نداره!!!! خب این یه چیزه طبیعیه... سؤال من این بود که شما فقط و فقط چقدر برای عشق خودتون ارزش قائلید و تا چه اندازه‌یی حاضرید برای علاقه‌تون ریسک کنید؟ حاضرید جسمتون رو فدای کسی کنید که قلب و روحتون رو در اختیار داره و از علاقه‌ی اون هم تا حدی نسبت به خودتون اطمینان دارید؟! [با در نظر گرفتن اینکه توی هر رابطه‌یی احتمال جدایی هس، حتی کمتر از 1٪] یا نه، ترجیح می‌دید فقط روح و قلبتون در اختیار اون باشه و جسمتون رو به کسی تقدیم کنید که شوهرتونه؟

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:15 PM

لینک مطلب | پرسش و پاسخ | نظرات (8)

 

 
 
 

Page 185.

February 17, 2009
 

× سؤال:
آیا داشتن رابطه‌ی جنـ.سی پیش از ازدواج با شخصی که از صمیم قلب دوستش داریم مساوی‌ست با نانجیب و یا فاسد بودن فرد؟ و باید او را برای انجام این عمل تحقیر نمود؟

پاورقی:
1- منظور من از "رابطه‌ی جنـ.سی"، تمام تماسای فیزیکی رو شامل می‌شه [بوسه، بغل کردن، عشق‌.بازی و در نهایت همون اسمشو نبر!!!!! D:]
2- دلم می‌خواد تمام کسایی که وبلاگم رو می‌خونن نظرشون رو بهم بگن [حتی خواننده‌آیه خاموش و ساکت وبلاگ] و چون من متاسفانه توی کامنتینگ قسمت خصوصی ندارم اگه دلتون می‌خواد شناخته نشید از اسم مستعار استفاده کنید.
3- مطمئنن من منظورم از "شخص" در سوال بالا افرادی نیستند که بدکاره و یا بیمار جنـ.سی باشند!!!!
4- دلم می‌خواد بگید در پاسخ به جمله‌ی بالا، پاسختون مثبته و یا منفی و در هر مورد چرا مثبته یا منفیه؟! و در پاسختون عبارت "از صمیم قلب دوستش داریم" رو مد نظر قرار بدید.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:30 PM

لینک مطلب | پرسش و پاسخ | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 184.

February 16, 2009
 

× دیگه داره بهم ثابت می‌شه که این ملت شهید پرور کلن انگار با هر چی ام‌پی‌تیری پلیر و کلن آهنگ و موزیک و اینا مشکل دارن و وختی می‌بینن یکی بهش سیم وصله (!!!) تو ذهنشون هی کنکاش می‌کنن تا یه سؤالی بپرسن... مثلن آدرسه فلان کوچه یا اینکه ساعت چنده!!!! و اگرم مثلن یه همچین سؤالایی نداشته باشن می‌رن سراغه سؤالای چرت و پرت!!!!
کلن عادت دارم وختی ام‌پی‌تیری تو گوشمه صداش رو اونقد زیاد می‌کنم که هیچ صدایی از محیطه بیرون رو نشنوم!!! ینی رسمن تو یه عالمه دیگه‌م و کلی هم با خودم حال می‌کنم و می‌رم تو حس!!!!! بعد فک کن ساعت هفت صبح هلک‌هلک پاشدم رفتم دانشگا، حالا اونجام پرنده پر نمی‌زنه در مواقع عادی چه برسه به هفت صبح!!! بعد آهنگ مورده علاقه‌م رو هم بلند کرده بودم واسه خودم... یهو دیدم یکی اومده داره هم‌پایه من را می‌ره، برگشتم نیگاش کردم که دیدم لباش داره می‌جنبه!!! آهنگم رو استاپ کردم می‌گم: بعله؟!!! می‌گه: خانوم می‌شه ببینی پشته مانتوی من چوروکه یا نه؟!!!! نیگا کردم و گفتم: نه!! گف مرسی و رف!!! با حرص دوباره آهنگم رو پلی کردم و فک کردم که حالا که چی مثلن این سؤالو پرسید؟!! حالا مثلن اگه چوروک بود مانتوش می‌خواس چیکار کنه؟! اوتو دراره وسطه خیابون بشینه مانتوش رو اوتو کنه؟
تو همین تفکرات بودم و داشتم در مورد سادیسم داشتنه مردم نسبت به سیمی که به آدم وصله به نتایج قابل توجهی می‌رسیدم که یهو دوباره یه دختره بدو‌بدو اومده کناره من می‌گه: ... [دقیقن همین رو فهمیدم!!چون آهنگ بلند بود تو گوشم!!!!] همزمان که آهنگ رو استاپ می‌کردم تو دلم هم داشتم می‌ریـ.دم به شانسم که خیر سرم اومدم یه آهنگی رو گوش کنم که دوس دارم و وختی ریـ.دنم تموم شد گفتم: بعله؟!! که گف: چشمای من قرمز شده؟!!!!! یه نفس عمیق کشیدم، یه الله‌اکبر گفتم و گفتم: نخیر خانوم!!!! و دیگه ترجیح دادم سیمای واصله به خودم رو بکشم و بذارم تو جیبم که اینقد ملت رو به سختی نندازم بابت پرسیدن سؤالات اینچنین موجه!!!!!! خدایی آخه این چه سؤالاییه؟ چشمم قرمزه؟! حالا مثلن من می‌گفتم واااای آره خیلی!!! چه فرقی می‌کرد؟ تو رو خدا اینقد این جوونایی که سیم بهشون وصله و تو عالمه خودشونن رو اذیت نکنید!! گناه دارن بخدا...

× من عصبانی نیستم!!!!!!!!

‍× این روزا فقط تو می‌تونی با سورپرایزای جورواجورت حاله منو جا بیاری. مرسی بابت طراحی بی‌نظیر فتوبلاگ عزیزدلم [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:26 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 183.

February 15, 2009
 

× من باهاش مشکلی نداشتم، اما به‌خاطر اختلافی که مامانه باهاش داش ارتباطم باهاش فقط در حد همون عیددیدنی بود و شاید خیلی اتفاقی خونه‌ی عمه کوچیکه می‌دیدمش... دوسش داشتم!! مهربون بود و بدی‌یی ازش ندیده بودم... بارها ازم شکایت کرده بود که چرا نمی‌رم خونه‌ش و من هر بار کنکور و درس رو بهونه می‌کردم!! تنهایی رو دوس نداشت و هربار که تنها می‌شد دلگیر می‌گف که 5 تا بچه داره و 10 تا نوه و هیچ‌کودومشون نمی‌رن پیشش تا تنها نباشه... و چون خونه‌ی ما فقط چن‌تا کوچه با خونه‌ش فاصله داش این دلگیری و شکایت بیشتر متوجه من بود و کپل. اما اون‌موقه کپل زندگیه خودش رو داشت و منم که کنکوری بودم... واسه همین همیشه دعوتش رو به همین بهونه رد می‌کردیم تا مامانه ازمون ناراحت و دلخور نشه و من چون دلم نمی‌خواس باباهه هم ناراحت بشه واسه همین واقعن چسبیدم به درس و خونه‌ی مامان و بابا بزرگه [از طرف مادری] هم نمی‌رفتم!!
 اواخر بهمن بود که واسه فرار از تنهایی، رفته بود خونه‌ی عمه کوچیکه... تقریبن از عید بود که ندیده بودمش [همون اولین روز فروردین که واسه عید دیدنی رفته بودیم خونه‌ش] که خبر رسید وختی اونجا بود دستش درد شدید گرفته و عمه‌ کوچیکه رو مجبور کرده برن بیمارستان. شدیدن درگیر درس بودم و در تلاش واسه‌ی کنکور... روز به روز اخباره حاله مامان‌بزرگه رو از باباهه می‌گرفتیم اما اخبار خیلی امیدوار کننده نبود... سه‌شمبه بود که وختی زنگ زدیم به باباهه که بیمارستان بود، گف که حال مامان‌بزرگه خیلی بهتر از روزای قبله و قرار شد ما فردا ساعت 4 بدازظهر که وخته ملاقات بود بریم و ببینیمش!!! سومین روز بود که تو سی‌سی‌یو بستری شده بود و تو این چن‌روز دیگه به زور مامانه رو راضی کردیم که بریم ملاقات... کپل زیاد راغب نبود که توی اون حال مامان‌بزرگه رو ببینه اما بلخره قرار رو گذاشتیم که من به محض برگشتن از مدرسه [پیش‌دانشگاهی بودم] ناهار بخورم و بریم بیمارستان.
 چارشمبه می‌خواستم زود بیدار شم تا امتحان اون روز رو مرور کنم... واسه همین وختی عمه‌هه ساعت 5 صبح زنگ زد و به باباهه گف که مامان‌بزرگه یه‌کم حالش بد شده و ازش خواس که بره بیمارستان، دیگه نخوابیدم و شورو کردم به درس خوندن.
 ساعت حدودای شیش بود که تلفن خونه زنگ زد و من که توی اتاق شماره‌ی باباهه رو روی تلفن دیدم به مامانه گفتم گوشی رو برداره... مامانه فقط خیلی خونسرد گف: "خیله‌خب الان میام!!!" و گوشی رو قط کرد. کتابم رو بستم و پرسیدم: "چی گف؟!" که مامانه برگش گف: "تموم شد!!!!!!!!" و نفهمید همین دو کلمه چی به سر من اورد... اینقد شوکه شده بودم که حتی اشکی نداشتم واسه ریختن... فقط احساس می‌کردم قلبم داره می‌سوزه!! همین...
 رفتیم بیمارستان... دمباله باباهه می‌گشتم که دیدم روی صندلی نشسته، به طرفش رفتم و با بغض بغلش کردم، بغلم کرد و در حالی‌که سعی می‌کرد جلوی اشکاش رو بگیره توی بغلم شورو کرد به لرزیدن و اشک ریختن!!!! تازه اونجا بود که اشکای منم سرازیر شدن و انگار تازه از شوک اومده بودم بیرون!! تقریبن همه رفتن خونه‌ش تا به کارا برسن اما من موندم بیمارستان، می‌خواستم ببینمش!! جای 4 بعدازظهر و وقت ملاقات، 6 صبح دیدمش وقتی که داشتن سوار بنز بهشت‌زهرا می‌بردنش...
 4 صبح 27 بهمن 84 به خاطر سکته‌ی قلبی چن‌روز پیشش که سه چاهارم قلبش رو از کار انداخته بود رفت و من هنوز بعد از گذشت 3 سال تو حسرت دیدنشم و هنوز احساس می‌کنم قلبم داره می‌سوزه درست مثل روز اول...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:23 PM

لینک مطلب | مموریالز | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 182.

February 14, 2009
 

× از اینکه فهمید "امید" در فضا هم آبروریزی کرده و به زهره شماره داده و ناهید را دعوت کرده به خانه مجردیش و هیچ پلیس امنـ.یت اخلاقی و از اینجور چیزها هم نبوده که اگر هم بود فرقی نمی‌کرد چون نه چکمه‌ای پوشیده بود این آقای امید و نه پالتویی!! و دکتر زنان و زایمان دارد برای بحـ.ران اقتصادی آمریـ.کا راه‌حل ارائه می‌کند و کلی هم کیف دارد می‌کند با راه‌حل‌ش؛ نه تنها با پوزخند افسوس نخورد که هرهر هم زد زیر خنده!!!! نگاهش خورد به ساعت و فهمید دیرش شده. با اینکه لنگه کفشش زیر تخت بود و لنگه جورابش در فریزر، اما سه ساعت دنبال هر کدام نگشت و تنها برای ضایع شدن شما یک جفت کفش و جوراب دیگر پوشید و سریع حاضر شد!! هنوز در کوچه را باز نکرده، نفهمید پایش به کدام کاشی مادر فلانی گیر کرد که زرتی افتاد زمین و تمام محتویات کیفش هم پرید بیرون. لااله‌الا‌الله گویان بلند شد و چون نمی‌خواست دل بقیه شعارها بشکند انـ.رژی هستـ.ه‌ایه معروف را هم خواند و از کار خودش کرکر خندید. رسیده (!) به خیابان شریعتی یک تاکسی گرفت و گفت: "سرهمت" و هنوز توی ماشین نَشسته، فهمید امروز یک روز تـ.خـ.می فوق‌العاده‌ست و کیف پولش را جا گذاشته. سعی کرد به اعصابش مسلط باشد. با وقار از راننده عذرخواهی کرد و پیاده شد. سرش را بالا گرفت که خبر مرگش یک نفس عمیق بکشد که یک‌دفعه مرتیکه‌ی الدنگی دستش را مـ.الید به یک‌جایی که نباید می‌مـ.الید و مجبورش کرد با خشم برگردد و تا بخواهد چیزی بگوید یادش بیفتد که جایش فقط باید نفس عمیق بکشد و بگوید "الله‌اکبر...". خودش هم علت این‌همه تغئیر را نمی‌دانست و با تعجب از خودش می‌پرسید: "دنیا و این‌همه زیبایی؟! من و این‌همه اعصاب؟!!!"
فقط چند‌ روز بود که عاشق شده بود...

دوستان!!! این نوشته صرفن در جهت لبیک گفتن به دعوت یادگاری‌های یک درخت نوشته شده، پس خواهشن از هرگونه ربط دادن نوشته‌ی بالا با هرنوع وسیطه‌ی ارتباطی [تلفن، چت، ایمیل، نامه، تلگراف و اینا] به شخص شخیص اینجانب به‌شدت خودداری کنید و فراموش نکنید که جمله‌ی معروف "من نبودم دستم بود!!" در اینجا خیلی کاربرد دارد. ضمنن باید بگم که ما عمریست که عاشقیم و پدر عشق بسوزد و اینا... آره داداچ!!!!!

× عزیزانی که وبلاگ "لبخند پنبه‌ای" براشون فیل تره و یا خشکه (!!) فرقی نمی‌کنه، جفتشون از این به بعد به ورژن جدیدش مراجعه کنند. یعنی اینجا [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:36 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 181.

February 13, 2009
 

IOU.jpg

فال ولنتاین

چهاردهم فوريه چه احساسی در شما ايجاد می‌کند؟ متولدين ماه‌های مختلف واکنش متفاوتی نسبت به اين رويداد رمانتيک دارند و دوست دارند ولنتاين را به صورتی متفاوت جشن بگيرند:

فروردین [آقای زیپ]
شما بيشترين کارت‌ها، گل‌ها، و شکلات‌ها را هديه می‌گيريد. البته فکر کنم بدتان هم نمی‌آيد که خودتان هم برای خودتان گل و شکلات بفرستيد! [از اولش هم می‌دونستم بعد از این‌همه سال و اندی سرم هوو میاری!]

اردی‌بهشت
يک دسته گل قاصدک، شکلات‌های ارزان قيمت و شامی در يک رستوران فَست فود؟ نگران نباشيد، احتمالاً داريد کابوس می‌بینيد!

خرداد [خانوم زیگزاگ]
متولدين اين ماه مثل ساير کارهايشان، امشب هم با دو نفر قرار دارند، و آخر شب را هم با دوستانشان برنامه می‌گذارند!! [تو رووووز روشن دارن تهمت می‌زنن به آدم!!!]

تیر
فکر می‌کنم برای متولدين اين ماه هيچ هديه‌ای از يک دستمال ابريشمی گلدوزی شده و يک بسته شکلات قلب شکل بهتر باشد.

مرداد
يک شاخه گل رزی که معشوقتان برايتان فرستاده‌است اصلاً خوشحالتان نمی‌کند. فکر می‌کنيد لياقت حداقل صدها شاخه گل را داشته‌ايد!

شهریور
اصلاً دوست نداريد که جعبه شکلاتی را که هديه گرفته‌ايد را با کسی سهيم شويد. همه‌اش نگران اين هستيد که مبادا يکی به آن‌ها ناخنک بزند يا گل‌هايتان را بو کند!

مهر
به هر کسی که می‌شناسيد کارت ولنتاين می‌فرستيد: آرايشگرتان، معلم هايتان، بقال محل، پسرخاله‌ی بقال محل و... دوست نداريد هيچ‌کس اين شب احساس تنهايی کند.

آبان
برخلاف معمول شما اصلاً دوست نداريد که شب ولنتاين شام را بيرون صرف کنيد. ترجيح می‌دهيد يک شب رويايی را در خانه در کنار معشوقتان بگذرانيد!

آذر
اصلاً دوست نداريد برای کسی کارت ولنتاين بفرستيد! اگر کسی بيشتر از آن چيزی که منظور شما بوده از آن کارت استنباط کند چه؟ به خاطر همين خودتان را به فراموشی می‌زنيد که انگار يادتان رفته ولنتاين چه روزی است!

دی
بوی گل شما را به عطسه می‌اندازد و اصلاً هم از شکلات خوشتان نمی‌آيد! درعوض به نظرتان هيچ چيز برای ولنتاين بهتر از يک هديه‌ی گران‌قيمت نيست!

بهمن
دوست نداريد از روال عادی زندگی بيرون بياييد. همان چای گياهيتان را می‌خوريد و اصلاً هم فکر نمی‌کنيد خوردن کمی شکلات باعث شود که مثل بقيه شويد!

اسفند
عاشق اينجور مراسم‌ها هستيد! اصلاً به اميد همين روزها زندگی می‌کنيد! فکر می‌کنيد اگر هر روز زندگی ما آدم‌ها ولنتاين بود و همه به هم گل و شکلات هديه می‌دادند، دنيا بهشت می‌شد!

خوشم میاد من و آقای زیپ ته تفاهم و این سوسول‌بازی‌آئیم!! حتی تو خیانت کردن!!!!!!!! ((:

!Happy Valentine Day

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:30 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 180.

February 12, 2009
 

× در راستای افزایش و یه چیزهایی در همین مایه‌های جذبه‌ی آقای زیپ تصمیم گرفته شد که در رابطه‌ی ما یه‌سر فلاش‌بک کنیم و سفری داشته باشیم به زمان‌های شاه وزوزک عزیز. تقریبن همون دوره‌هایی که تهران اونوره نقشه‌ی ایران بود و قزوین پایتخت بود!!!!
و در همین خصوص قرار شده که آقای زیپ بجای ریش‌بزی سیبیل چخماخی بذاره و منم یه آستینم بو قرمه‌سبزی بده و با اون یکی‌م یخ حوض بشکنم و رخت‌ و لباس هفت‌سر عائله‌مون رو بشورم و بسابم!!! چیه هی وبلاگ‌نویسی و وب‌گردی؟!!! ضعیفه رو چه به این کارا؟!! خلاصه که قرار شده یه "زن..." از دهن آقای زیپ بیاد بیرون و مام پشت‌بندش هی بگیم "چشم آقا!!!!"

این پست فقط برای بالا بردن سطح جذبه‌ی آقای زیپ نوشته شده و فاقد هرگونه اعتبار خاصی‌ست!!!

ضمنن من عاشق شیکم آقای زیپم و دلیل اینکه آقای زیپ هرگونه نوشته‌یی رو در مورد شیکمش به روی مبارک نمیاره هم همینه... چون می‌دونه من واقعن قصدم شوخیه و هیچ‌وخ دلم نخواسته ذره‌یی شیکمش کوچیک بشه!!! پس هرگونه تهمت و افترایی رو در مورد گیر دادن به شیکم آقای زیپ و علاقه‌مندی اینجانب به لاغر شدنش رو  به شدت تکذیب می‌کنم و خواهش‌مندم از جو‌سازی و شایعه پراکنی خودداری کنید!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:38 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 179.

February 10, 2009
 

× زیپ: خاک بر سر من که یه ذره جذبه ندارم تو این رابطه!!!
 من: ینی چی؟!
 زیپ: همیشه تو سری خور بودم از اولش!!
 من: نخیر! خیلی‌م جذبه داری تو...
 زیپ: آره معلومه، می‌بینم چقد می‌ترسی ازم!!!
 من: خب ترسناک نیستی!!! D: تازشم، منم جذبه ندارم خب
 زیپ: چرا تو داری
 من: آرررره!! مثه دیروز که من از فرطه عصبانیت دارم می‌لرزم بعد جنابالی از نت گذاشتی اومدی بیرون!!! بعدشم که بهت می‌گم ترسیدی ازم که رفتی؟ هرهر می‌خندی می‌گی نه بابا، حوصله نداشتم!!!!!
 زیپ: من با تو فــــــــــــــــرق می‌کنم!!! زن اگه از مرد نترسه به درد جرز می‌خوره!!!
 من: دقیقن کودوم جرز؟
 زیپ: جرز لای دیوار!!!
 من: مردم اگه از زن نترسه به درد جرز لای دیوار می‌خوره!! تو اصن خودت تا حالا ترسیدی از من؟
 زیپ: چن‌بار فقط!!
 من: خب من چیکار کنم ازت نمی‌ترسم!!!؟!! اصن از چیت باید بترسم؟ از شیکمت؟؟ D:
 
زیپ: (/:
 من: ببخشید |-:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:42 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 178.

February 9, 2009
 

× از اولین روزی که اینجا شورو کردم به نوشتن واقعن برام مهم نبود چن‌نفر و به چه نحوی قراره وبلاگم رو بخونن!! حتی تعداد کامنتا هم برام مهم نبوده و نبود!!! [الان دقت کردید که اون "نبوده" ماضی استمراری بود دیگه؟!!]  اما چن‌وخ پیش آقای زیپ طیه یه عملیات کاملن مغلوب بر تنبلی (!!) نشست از روی نرم‌افزار سایتمون تعداد نفراتی که از اول تا الان این صفه رو باز کردن حساب و کتاب کرد و برام آمارگیر گذاش!!! [لازم به ذکره که اون فقط حساب کرد و مسئولیته کتاب کردنش به عهده‌ی خودم بود!!!! D:] راستش برای خودمم جالب بود که بدونم واقعن چن‌نفر در روز میان و اینجا رو می‌خونن و وختی دیدم نزدیکه 200 نفر بازدید کننده دارم باید اقرار کنم که کلی ذوقمرگ شدم یهو!! چون اصلن توقع نداشتم، به هیچ‌وجه!! یه حسه جالبی میاد سراغه آدم وختی می‌فهمی در روز 200 نفر میان اینجا و منتظر پست جدیدن...
 بعد فک کن دو نفر جوون با کلی امید و آرزو و پس‌انداز سهمیه‌ی بنزین‌شون (!) این آمارگیر رو گذاشتن رو سایتشون، بعد یهو یکی از را برسه بره تو گوگل سرچ کنه "زیپ شلوارم رو باز می‌کنم!!!" و بعدش برسه اینجا!!!!! آخه خداییش انصافه این الان؟ خب برادر جان!! می‌خوای زیپ شلوارت رو باز کنی برو باز کن!!! مکان نداری، برو تو حمومی، دسشویی‌یی، زیره پتویی، ماشینی!!!! [اصلن بعدن بیا شخصن خودم راهنمائیت می‌کنم دیگه کجا می‌تونی زیپ شلوارت رو باز کنی!!!!] دیگه واسه چی میای تو گوگل جار می‌زنی که می‌خوای... از سقف برو بالا!!!! ((:
 خیلی برام جالب بود بدونم اون لحظه اون موجود مُستَرچ (!!) در چه خیالی بوده که راس اومده کیلیک کرده رو وبلاگه من!!!! شاید با دیدن عنوان بیگانه و غربزده‌ی وبلاگ و اسم آقای زیپ، فک کرده من در مورد چگونه یک اسـ.تریپ‌تیز خوب شویم و یا مثلن نقش باز کردن زیپ شلوار در میزان موفقیت استـ.ریپ‌‌شو صحبت می‌کنم!!!! ((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:20 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (1)

 

 
 
 

Page 177.

February 8, 2009
 

× نمی‌دونم می‌دونید یا می‌دونم نمی‌دونید که خیلی از خردادی‌آیه تیر (!!) از جمله من از چن‌شخصیت تشکیل شدن!!! در همین راستا من امروز کاشف به عمل اوردم که یکی از این شخصیت‌آیه شخیصه بنده شباهت بی‌نظیری به اتومبیل داره!!! از چه لاحاظ؟ از لاحاظه دنده و اینا... امروز من از صب رو یک دنده‌یی بودم که خب خیلی نادر بود و اونم این بود که هر کی خبطی مبنی بر به زبون اوردنه "بالای چشمت ابروئه!" رو اگه به زبون می‌اورد من در کمال خونسردی و بدون کوچکترین بغض و اعصاب‌خوردی‌یی تار و مارش می‌کردم!!! خونه‌ی مامان‌بزرگه بودیم که یهو من حس کردم فشاره خوابم افتاده پائین و نیاز مبرم دارم به اینکه همین الان بگیرم بخوابم!!! داشتم می‌رفتم تو اتاق که واسه مامان‌بزرگه مهمون رسید، عمه‌ی مامانه بود که هنو از راه نرسیده تا منو دید یهو گف: "وای زیگزاگ جون نذار اینقده لاغر بشی!!!!" کسانی که آشنایی دارن با من که کلن می‌دونن اون لحظه من چه خوش و خرم بودم!!! اونایی‌م که نمی شناسن منو باید براشون بگم که این عبارت و کلن هر عبارته دیگه‌یی که مثه نخ و طناب یا میله و یا حتی سیم رابط (!) یه جورایی وصل بشه به هیکله من کلن واسه من حکم فحش خوار و مادر رو داره!!! در اکثره موارده اینجوری در این لحظه همچین یه بغضه دلنشین میاد می‌چسبه به گلوی ما و نمی‌ذاره لب از لب باز کنیم اما چون امروز دنده عوض کرده بودم با لحنی شبیه سگه نیمه هار گفتم: "مگه اینجور لاغر بودن چشه؟!! مده الان اینجوری!!!"
 عمه‌ی مامانه [با یه لحنه خاص!]: دیگه نه اینجوری عزیزم!!!
 من: وقتی ازدواج می‌کنه آدم یه‌کم به‌طور طبیعی چاق می‌شه، اونوخ من می‌شم اندازه و متناسب!!! [یه‌کم دیگه اگه گیر می‌داد می‌تونستم براش کامل توضیحم بدم که چرا دختر خانوما بعده ازدواج چاق می‌شن!!!]
 
عمه‌ی مامانه: آخه اینجوری کسی نمی‌پسنده که!
 من: شما نگران نباش!!! کسی که باید بپسنده پسندیده!!!!! [بمیرم من واسه مردم این مرز و بوم که هر کودومشون به نحوی دلشون شوره پسندیده نشدنه من رو می‌زنه!!!!]
 
مامان‌بزرگه چون دید اوضا یه‌کم پسه سریع اومد پادرمیونی که "زیگزاگ راس می‌گه!!!! الان همه‌ی دخترا قیطونی شدن، اصن همینجوری خوبه دیگه... چیه آدم چاق بشه!!!"
 و با این جمله بود که من تازه یادم افتاد که فشاره خوابم افتاده و واسه همین اومدم تو اتاق که کپه مرگمو بذارم!!!! ولی برام جالب بود که امروز جواب هر احدالناسی که می‌خواس سر به سرم بذاره رو در حد بوندسلیگا می‌دادم بدونه اینکه ذره‌یی حس کنم یه چیزی تو مایه‌آیه بغض اون ته مه‌آیه گلوم می‌لوله و بسی شاد روان شدیم قبل از خواب!!!!!!
 بیشتر از این لجم می‌گیره که معمولن آدمایی‌م میان به آدم گیر می‌دن که خودشون سه‌کیلو شیکم و چار کیلو و دویست و پنجاه گرم پهلو دارن!!! باز اگه یه آدمه مانکن و رو فرم می‌یومد از آدم ایراد می‌گرف یه چیزی... مثلن من اگه خودم شیکم داشتم که هیچ‌وخ نمی‌تونستم گیر بدم به شیکمه آقای زیپ اما حالا چون خودم یه اپسیلون هم شیکم ندارم هی میام می‌گم یه زیپه و یه شیکم!!!! ((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:16 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 176.

February 8, 2009
 

× باباهه خیلی حساسه و شاید اگه بخوایم کاملن با انصاف برخورد کنیم باید بگیم آدمیه که همه‌ی اتفاقات و کوچک‌ترین و بی‌اهمیت‌ترینشون رو حتی می‌بره زیر ذره‌بین!!!! مثلن اگه شیشه‌ی ادکلن‌ش از روی دراور یه‌کم جابجا شه باید منتظر باشید که بیاد و ازتون بپرسه چرا به ادکلن‌ش دست زدید!! این فقط در مورد لوازم مربوط به خودش نیس که کلن می‌شه بستش داد به هرچیزی توی خونه... راستش شاید گاهی اخلاقش خیلی مفید باشه و بعضن از خصوصیات مثبت فردی تلقی بشه اما به نظر من این رفتار اگه از اعتدال خارج بشه باعث اذیت خود فرد و اطرافیان می‌شه... طوری که کم‌کم اطرافیان به‌خاطر فرار از ادامه‌ی سؤال و جواب شدن اکثر اتفاقات رو که به نظر خیلی ساده و پیش پا افتاده‌س ازش مخفی کنن!
چن‌روز پیش که با کپل تنها بودیم خیلی اتفاقی پام خورد به لیوانی که به‌خاطر بی‌توجهی وسط هال بود و همه‌ی محتویاتش خالی شد روی فرش!!!! لیوانه شیرنسکافه بود که خب فرش رو هم نوچ کرده بود!! کپل سریع یه دستماله نم‌دار اورد و سعی کردیم فرش رو پاک کنیم!! اما چه‌جوری؟ جوری که اون تیکه از فرش که کثیف شده بود به علت سابیدنه زیاد یه‌وخ رنگش با اطرافش فرق نداشته باشه و تمیزتر از جاهای دیگه‌ی فرش نشه!!! دلیلمونم خیلی واضح بود... چون اگه باباهه می‌فهمید جفتمون باید سؤال و جواب می‌شدیم که: چی ریخته؟! کی ریخته؟! چرا ریخته؟! کِی ریخته؟ چرا تمیزش نکردین درست؟! اصلن چرا لیوان رو گذاشته بودید وسطه اتاق؟! مگه وسطه اتاق جای لیوانه؟ و و و!! بعد در اکثر موارد این سؤال‌آ فقط یه‌بارم پرسیده نمی‌شه... چندین و چند بار پرسیده می‌شه و باباهه هم خیلی صریح بارها گفته که دلیل چن‌بار پرسیدنش اینه که راست و دوروغ رو از هم تشخیص بده!!!!!!
امروز باباهه اومد و در مورد فرش توی هال از من و کپل سؤال کرد!!! جای نوچی، روی فرش رو زبر کرده بود و همین باعث شده بود باباهه بفهمه یه چیزی ریخته روش!! فکر می‌کنید جواب من و کپل بهش چی بود؟!! خیلی ساده از زیر بار رفتنه یه اتفاقه فوق‌العاده پیش پا افتاده شونه خالی کردیم و گفتیم "نمی‌دونیم!!!!" البته باباهه کاملن فهمیده بود دوروغ می‌گیم چون گف که این اتفاق دقیقن چن‌روز پیش افتاده!! و چن‌روز پیش اشاره به همون روزی داره که من و کپل تنها بودیم!!!
دوروغ گفتن همیشه حس بدی رو بهم داده... از دوروغ گفتن و دوروغگو حالم بهم می‌خوره و حالا خودم مجبور شدم سر یه موضوعه بی‌اهمیت خودم رو بزنم به ندونستن... شاید این رفتاره باباهه فقط توجیحی باشه برای سرپوش گذاشتن روی دوروغ گفتنه امشبه خودم! اما واقعن دارم فکر می‌کنم اگه باباهه یه‌کم آسون‌گیرتر از این بود، بازم من و کپل مسائل بی‌اهمیت رو ازش مخفی می‌کردیم و بهش دوروغ می‌گفتیم؟

× این پست فقط صرفن به روابطه من و باباهه ختم نمی‌شه... دلم می‌خواد بدونم توی یه رابطه واقعن رفتار یه نفر هیچ تاثیری توی راستگویی و دوروغگویی طرف مقابلش نداره؟!! به نوعی می خوام نظرتون رو در مورد این عبارت بدونم: "آدم دروغگو ذاتاً دروغگوئه یا خیلی از آیتم‌آ دس به دسته هم می‌دن تا اون آدم دروغ بگه؟!" اینم می‌خوام بدونم که تا حالا شده توی شرایط مشابه شرایط من قرار بگیرید و مجبور بشید دوروغ بگید و کاری که کردید رو انکار کنید؟

× همونطور که خیلی‌آتون حدس زدید عکسایی که توی هوم‌پیج گذاشتیم ماله من و آقای زیپه... اینو گفتم که اونایی که تردید داشتن و پرسیده بودن از شک در بیان... X:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:48 AM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 175.

February 6, 2009
 

× پنج‌شمبه یهو بیدار شدم دیدم ساعت 10‌ه!!! قرار بود آقای زیپ به محضه اینکه خواس را بیفته رو گوشیم میس بندازه که من تخمین (!) بزنم چه حدودی می‌رسه!!! اس‌ام‌اس دادم "هنو را نیفتادی؟" که گف "چرا!! یادم رف میس بندازم! ببخشید ): الان میس می‌ندازم برات!!!" راس تو تختم نشستم و با دلهره دوباره اس‌ام‌اس دادم که "کی را افتادی؟! چه حدودی می‌رسی؟!!" قرار بود 10 و نیم، یازده اینجا باشه که نوشت "11 و رب، 11 و نیم!! دعوام نکن، خب؟!!" یهو ذوق‌مرگ شدم!!! هیچ‌کاری‌م رو نکرده بودم هنوز و این خیلی خبر خوبی بود!!! اینکه دیرتر می‌رسه یه‌کم!!!! خیلی شیک نوشتم "نه عشقم! امروز از دعوا خبری نیس!!! بیا قربونت برم! هروخ رسیدی قدمت روی چشم!!!!!!" خودم کف کرده بودم و دهنم یکی دو سانت با زمین فاصله داش با این طرزه نگارشه اس‌ام‌اسم!! پس مطمئنن درک می‌کنید که توضیحه حس و حاله آقای زیپ در اون لحظه در این مقال نمی‌گنجه!! ((: خلاصه پاشدم و سریعن کارامو کردم و با کپل منتظر شدیم که لپ‌گنده خان و آقای زیپ تشیف‌فرما بشن!! حدودای 12 بود که جفتشون اومدن!! به مناسبت سالگرد دوستیمون یه‌کم بساط ماچ و بوسه به راه شد و بعدش با هم رفتیم انقلاب که من کتاب بگیرم!!!!! راستش قصد داشتم فریم عینکم رو عوض کنم... چن‌وخ پیش‌آ رفتم به مامانه گفتم "دیگه خسته شدم از این فریم" که اونم نه گذاشت و نه برداش که "آره!!! حتمن عوض کن این عینکه خیلی "بچه‌گونه"س دیگه واست!!!!" نکنه توقع دارید من بعد از شنیدنه این حرف بسیار متاثر بشم و درصدد تعویض فریم عینکم بر بیام؟!!! آفرین! درست فکر کردید!!!!!! هویجوری یهو تصمیم گرفتیم بریم و فریم عینک تماشا کنیم با آقامون و یهو هوینجوری‌تر از یکی‌ش خوشم اومد و دسته بر قضا یهو آقای زیپ گف "خب من می‌خرمش برات!!! واسه کادوی ولنتاین!!!!!!!!" کلن نه که ما خیلی خاص و متفاوت عمل می‌کنیم، باید کادوهای ولنتاینمونم متفاوت باشه دیگه!!!! بعد منم دیدم آقای زیپ مهربون شده بهش گفتم که چن‌وخته دمباله یه مدل ساعتی‌ام که دیدمش‌‌آ جاهای مختلف‌ اما خب به دلیل فراخی در زمینه‌ی پول خرج کردن نخریدمش هنو!! بعدش چون آقای زیپ افتاده بود رو دنده‌ی ولخرجی (!) [البته کلن آقای زیپ آدمه ولخرجیه اما اگه پول داشته باشه!!!! D:] رفتیم اون ساعت رو هم خرید برام و کتابایی رو هم که می‌خواستم برام خرید و برگشتیم سمته خونه و با هم فیلم مچ‌پوینت رو دیدیم!!چیه؟! فک کردید مکالمات و رفتارهای بعد از فیلم رو هم براتون تعریف می‌کنم؟!! نه دوستان!!! برید سر کار و زندگیتون!! دیگه سالگرد دوستیمون تموم شد!!! D:

× توجه کنید لطفن!!! این طراحی جدید هوم پیجمونه... خیلی خوشگله، می‌دونم!! [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:37 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 174.

February 4, 2009
 

dr.JPG

 × قرار بود چارشمبه هم‌دیگه رو برای اولین‌بار ببینیم... کادوآیی که براش خریده بودم رو همه‌رو گذاشته بودم تو یه ساکه گنده و گذاشته بودم جلو چش که یادم نره!!! سه‌شمبه ساعت حدودای 2 بدازظر بود که زنگ زد و گف که اومده تهران و بجای فردا همین امروز هم‌دیگه رو ببینیم... گفتم بذار به مامانم بگم و بعدش واسه ساعت 4 زیر پل سدخندان باهم قرار گذاشتیم!!! یه‌کم هول شده بودم، اما سعی کردم به روی خودم نیارم... یه‌کم آرایش کردم و دور خودم چرخیدم و را افتادم! خیالم راحت بود که قبلن بهش گفته بودم برخوردم تو نظره اول سرده و خجالتی‌م و باید یه‌کم سر به سرم بذاره تا یخ‌م آب شه!!! می‌گف کارشو بلده... رسیدم زیره پل، دو، سه دیقه مونده بود به ساعت چاهار، رفتم سمته پل‌هوایی... کنار پل هوایی قرار داشتیم. از دور شناختمش... شکل عکسی بود که دیده بودم!! از دور داش می‌یومد اما خیره شده بود به من!!! انگار هنوز شک داش خودمم یا نه... با زل زدنه من بهش، فهمید خودمم و اومد سمتم!!! دس دادیم و من رفتم تو لاکه خجالت... لپام گل انداخت!! شورو کرد به حرف زدن... گف: "اصلن شبیه عکست نیستی!!!" منو می‌گی سریع جبهه گرفتم و پرسیدم "ینی چی؟!" که گف: "خوشگل‌تر از عکستی!" باز لپام گل انداخت و ساکت شدم... پرسید کجا بریم؟ برام فرقی نداش... فقط داشتم به این فک می‌کردم که یه‌جا بشینیم تا کادوآیی که براش خریده بودم رو... انگار دنیا رو سرم خراب شد!!! کادوآشو یادم رفته بود بیارم!!!!! خیلی خونسرد برگشتم نیگاش کردم و گفتم: "کادوت رو نیووردم!!" انگار خورد تو ذوقش... گفتم: "نمی‌دونم چرا یادم رف!!!!" خندید، گف: "هول شدی؟" الکی قهر کردم که "چه خودت رو دسه بالا گرفتی!!! نخیر..." از قبل با هم قرار گذاشته بودیم برای اینکه هیچ‌کودوم تو معذوریت اخلاقی و اینا قرار نگیره، اگه از من خوشش اومد بعد از خدافظی بهم زنگ بزنه و منم اگه خوشم اومده بود ازش گوشیم رو جواب بدم، اگه نه که برندارم گوشیم رو!!!زد زیرش... گف من نمی‌تونم زنگ بزنم تو یهو جواب ندی!!! میس می‌ندازم رو گوشیت، بعد اگه تو هم خوشت اومده بود میس بنداز!!! سریع گفتم "اگــــه خوشم اومده بود!!!" بعدشم خندیدم...  فهمیده بود معذبم و خجالت می‌کشم، یهو دستمو گرف... شریعتی رو به سمته بالا رفتیم به امیده یافتنه یه کافی‌شاپ!! بعد از اونجایی که دیگه غریب به اکثرتون می‌دونید کلن اگه زیگزاگ جان دمباله چیزی باشه اون چیز تخـ.مش خورده می‌شه، کافی‌شاپ هم به همین درد دچار شده بود!!!! خلاصه هی رفتیم هی رفتیم... دیگه ناامید شده بودیم... هی می‌گف بیا ماشین سوار شیم اما من کل انداخته بودم که تا تجریش پیاده بریم! هر چن گـ.ه زیادی خوردم و بعدش خودم بهش گفتم ماشین بگیره!! رفتیم تجریش... هوا تاریک شده بود، رفتیم کافی‌شاپ "دالون" تو تجریش. نشستیم. من چیپس و پنیر و دلستر خواستم و اونم سیب‌زمینی سرخ‌ کرده!! به وضوح از نگاه کردن بهش فرار می‌کردم!! هنوز خجالت می‌کشیدم و راحت نبودم... یهو از تو کیفش یه کادوی زرشکی اورد بیرون و گذاش جلوم!!! یادم رفته بود بهش بگم که من کلن استعدادی تو بروز ذوق و شوق ندارم!! تا سر حد مرگ خوشالم‌آ اما فقط یه لبخند می‌زنم و اصلن نمی‌تونم جیغ و ویغ را بندازم که واااااای خدای من!!! چقد خوشگله مثلن این!!!! واسه همین بهش گفتم بعدن بازش می‌کنم! گیر داد که همین الان بازش کن!! منم باز کردم و یهو دیدم یه خرس گومبولی و یه قلبه شنی برام خریده... فقط خندیدم و گفتم مرسی!! گف: "خوشت نیومد؟" گفتم: "چرا به‌خدا..." ولی تابلو بود که توقع نداش من این‌همه لاو بترکونم با دیدن کادوش. دوباره دس کرد تو کیفش بعد یه جعبه‌ی کرم رنگ اورد بیرون و دوباره گذاش جلوم! همش تو این فکر بودم که "خاک بر سره نفهمت کنن که کادوآشو یادت رفته!!!" جعبه‌هه پر بود از شکلاتای متنوع‌ (!) و قلبی شکل نقره‌یی و قرمز و یه جاسوئیچی خرگوش و یه لاک و رژ لب صورتی!!!! شکلاتا رو ریخته بودم رو میز... سریع یکی‌شون رو برداش گف "بیا بخوریمشون!!!!" منم به صورته کاملن تهاجمی ازش گرفتم و گفتم: "بیخود!! می‌خوام نگه‌شون دارم!!" خندید، سریع گفتم: "البته اگه خوشم بیاد ازت!!!" گف: "دوس داشتی کادوآتو؟" گفتم: "آره!" گف: "پس بوسم کن!!!" بعدشم لپشو اورد جلو!!! گفتم: "ضایه‌س! نیگا می‌کنن!!" به رو خودش نیوورد! رفتم سمتش و بوسش کردم... بهش گفتم کادوآمو با خودش ببره، "اگه ازش خوشم اومد و اونم خوشش اومد ازم" فردا دوباره قرار می‌ذاریم که منم کادوآشو بدم و کادوآمو بگیرم... دیگه آخر سر وختی حرفه "خوشم اومد و خوشت اومد" می‌شد هر دومون خندمون می‌گرف اما با این‌حال چیزی نمی‌گفتیم! ساعت 7 از هم خدافظی کردیم و من اومدم خونه و دیدم مامانیا دارن می‌رن هف‌حوض خرید کنن... منم رفتم باهاشون... هنوز یه رب بیشتر نگذشته بود که رو گوشیم میس افتاد!!!! اولش خواستم اذیتش کنم و میس نندازم اما ترسیدم دلخور بشه و فکر کنه از روی دلسوزی بوده که زنگ زدم! زنگ زدم بهش...
 زیپ! امشب 1 سال و 355 روز از هیفدهم بهمن 85 می‌گذره... [خواستم خیلی خاص و متفاوت گفته باشم] یادت می‌یاد؟! بعد از شیش‌ماه دوستی، اولین‌بار بود که هم رو می‌دیدیم!! اون‌روز اولین و آخرین باری بود که جفتمون سر وقت اومدیم سر قرار!!! ((: شب هیفدهمت مبارک عزیزم *:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:00 PM

لینک مطلب | مموریالز | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 173.

February 3, 2009
 

× طرح امنیت اجتماعی در ایران: 

ساعت 6 عصر از سرکار برمی‌گردم. زمستان است و هوا زود تاریک می‌شود. همسرم نیز همزمان با من می‌رسد. من 4 صبح سرکار می‌روم و همسرم 7:30 صبح. طبیعی‌ست که هر دو خسته‌ایم و بی‌رمق... از نگاهش می‌فهمم می‌خواهد چیزی بگوید. صبر می‌کنم تا خودش سر صحبت را باز کند. بعد از نوشیدن چای بالاخره به حرف می‌آید:

- من باید برم بیرون... زود برمی‌گردم.
و من می‌فهمم اتفاق بدی رخ داده است. نیازی نیست عنوان کند، از فرکانس‌هایش می‌فهمم.
: چیزی شده؟
و نگاهش می‌کنم
- فرحناز رو چهارراه ولیعصر گرفتند
: کی؟ برای چی؟!
- گشـ.ت‌ارشـ.اد گرفتدش.

ادامه‌ی مطلب.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:59 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 172.

February 2, 2009
 

× تو دورانه امتحانا، مامانه هر چن‌وخ یه‌بار می‌یومد هی از من و کپل می‌پرسید: "شماها کی امتحاناتون تموم می‌شه؟!! می‌خوایم بریم مسافرت!!!" هر دفه هم ما با حفظ کامل خونسردی می‌گفتیم: "چن دفه یه سؤال رو می‌پرسی مادره من؟!!! دوم بهمن!!!!!" مامانه هم به رو خودش نمی‌یوورد و هر دفه می‌گف: "من کی پرسیدم؟!" خلاصه قرار بود واسه دو هفته تعطیلیه بین دو ترم بیلیط بگیریم بریم ترکیه!!!!
دو روز بعدش:
من: پس بلخره تاریخه دقیقه مسافرتمون کی شد؟
مامانه: کنسل شد!!!!
من: وااا، چرا؟
مامانه: یادم افتاد الان ترکیه خیلی سرده!!!!!!! [یه مامان تو مایه‌های ارشمیدس!]
من: خب بریم دبی!
مامانه: راس می‌گی‌آ...
سه روز بعدش:
من: بیلیط رزرو کردی مامان؟
مامانه: نه...
من: چرا؟! پر می‌شه‌آ...
مامانه: از دبی خوشم نمی‌یاد!!!!! مثه همون کیشه فقط پولش بیشتره!!!! حالا می‌خوام زنگ بزنم ببینم واسه کیش چه تاریخی دارن بیلیط!!
فرداش:
من: مامان کیش نریم!!! پارسال کیش بودیم، بریم قشم لاقل!!
مامانه: آره خب قشمم خوبه!!
پس‌فرداش:
من: قشم چی شد؟!
مامانه: زیگزاگ می‌گم ارمنستان هم خوبه‌آ!!!!
من: ارمنستان که از ترکیه سردتره مامان!!
مامانه: راس می‌گی‌...
امروز:
من: بلخره کجا قراره بریم ما؟!!!
مامانه: اهواز!!!!!!!!
من: خوبه... همینجور داریم جهان‌گردی می‌کنیم ما تو این دو هفته‌ی تعطیلی‌آ!!!! ((: حالا بیلیط گرفتی؟
مامانه: اوهوم!
من: واسه کی؟
مامانه: سیزدهم تا شونزدهمه اسفند!!!!!
[دقیقن این تاریخ تو تعطیلاته بین دو ترمه ماس!!!! متوجه‌یید که؟!]
دیگه بحث نکردم... ترجیح دادم ساکت شم مبادا یهو مسافرته خارجمون تبدیل بشه به مسافرت حومه‌ی شهر یا درون‌شهری... بعید نیس از مامانه فردا بیاد یهو بگه "بیلیط گرفتم واسه تجریش!!!! بریم یه چن‌روزی اونجا بچرخیم!!!"

× واقعن جای تشکر داره از اینکه خواننده‌های عزیز سعی در بالا بردن اطلاعات من در زمینه‌ی ناسزاگویی‌ه بی‌ناموسی داشتن!!!! فقط خواستم بگم که من فرهنگ دایره لغاتم در این زمینه تکمیله و خودم می‌دونم که درسته "قهوه" و "خاله" چی می‌شه... ممنون از لطف سرشارتون!!! دوستان D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:26 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (0)

 

 

Copyright © All right reserved Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir