یاد شهدای سبز گرامی و راهشان پر رهرو باد

 


March 2009
 


 
 

Description
30n.ir
Home index
About us
daily[at]30n[dot]ir

Subscribe to this blog's feed


ZigZag Discussion with VOA
1- (Download: 3.38 Megabyte)
2- (Download: 4.32 Megabyte)

Photoblog
Photoblog[dot]30n[dot]Ir


Recent Posts
Page 219.
Page 218.
Page 216.
Page 215.
Page 214.
Page 214-1.
Page 212.
Page 211.
Page 208.
Page 207.

Archive
August 2010 (8)
July 2010 (11)
June 2010 (13)
May 2010 (19)
April 2010 (19)
March 2010 (24)
February 2010 (18)
January 2010 (24)
December 2009 (19)
November 2009 (24)
October 2009 (23)
September 2009 (24)
August 2009 (24)
July 2009 (21)
June 2009 (11)
May 2009 (26)
April 2009 (30)
March 2009 (22)
February 2009 (23)
January 2009 (12)
December 2008 (10)
November 2008 (14)
October 2008 (18)
September 2008 (20)
August 2008 (22)
July 2008 (9)
June 2008 (6)
May 2008 (12)
April 2008 (8)
March 2008 (14)
February 2008 (14)
January 2008 (2)

Topical Archive
مؤسسه توریستی-تفریحی زیپ‌زاگ (1)
لنگ‌درهوا (23)
مموریالز (66)
من و آق‌سی‌سی (10)
مدرسه‌ی فمینیستی (12)
کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب (13)
پرسش و پاسخ (13)
بریم تو فاز ماچ‌وموچ (13)
جمعه‌ها با آقای زیپ (9)
حوصله‌دونی (56)
دایرة‌المعارف دخترونه/ پسرونه (5)
روزی از روزها (228)
زیگزاگولوژی (26)
غیر جمعه‌ها با آقای زیپ (17)
غرغریسم (76)


Links



Counter

 
 

Page 219.

March 30, 2009
 

× پانیذ خانوم نازنین و تی‌تاپ خانومی عزیزم من رو به نام بردن افتخاراتم دعوت کردن!! کلن چون من از وجناتم معلومه آدم مفتخری هستم (!!!) [مفت خور نه! مفتخر]  اولش ترجیح می‌دادم سکوت کنم D: اما از اونجایی که این پانیذ خانوم و خانوم تی‌تاپ یکی از یکی عزیزترن نتونستم دست رد بزنم به دعوتشون!!
- در مهد‌کودک داشتنه اولین دوست‌پسر رو تجربه کردم! [نیاید بگید زیگزاگ مامور ترویج فحـ.شا و ایناس‌آ... افتخارم به اینه که این اخلاق توم هنوز مونده که دوست پسر و دختر برام فرقی نمی‌کنه!!! مهم دوست بودنشونه!!! البته این مورد توی آقای زیپ مسلمن باید فرق کنه!!!!! D:]
- تو پنج سالگی سرم شکست و به اجبار خانواده رفتیم درمونگاه!! [معتقد بودم مسئله رو بیش از اندازه بزرگش کردن و خونش به زودی بند میاد!!!!]
- در 9 سالگی اولین عشق رو تجربه کردم و اون کسی نبود جز احمدرضا عابدزاده!!! هنوزه که هنوزه عکس‌برگردونا و دفترچه‌ها و عکساشو دارم!!! و صد البته شعرای عاشقونه‌یی که براش می‌نوشتم!! [تا جایی که عاشق بشی اونم توی 9 سالگی افتخار نیس اما از اونجا به بعدش افتخاره!! ینی جایی که بشینی برای عشقت شعر بگی!!!! ((:]
- چند سالی با عددای 2 و 3 مشکل داشتم!! ینی از روی تخته نمی‌تونستم تشخیصشون بدم!! پیش دکتر که رفتم بهم عینک داد و گف که نمره‌ی چشمم یکه آستیکماته! [می‌دونم اینکه تو بچگی عینکی بشی افتخار نیس!! این افتخار زمانی نصیب من می‌شه که متوجه بشید من سه - چار سالی بدونه مشکل با شماره‌ی یک آستیکمات زندگی‌م رو سر کردم!!!! D:]
- سوم راهنمایی بودم که جوجه‌م رو با نهایت سرافرازی راهی خونه‌ی بخت کردم!!! از این جوجه ماشینی‌آ بود که همه می‌گفتن می‌میره... اما نمرد و آخرش دادیم به یکی از آشناها و بردش رشت!!!! D: لازم به ذکره که تا زمانی که بزرگ شده بود فقط با آدما می‌پرید و مرغ و خروسا رو از خودش نمی‌دونس و توی تخت‌خواب خوابش می‌برد!!!!! اسمش‌م "خنگول" بود و من خیلی دوستش داشتم... از همین رو گاهی آقای زیپ رو به این اسم صدا می‌زنم!!!! D:
- صنعت ادبی‌ه جان‌بخشی به اشیا رو از همون اوان کودکی بلد بودم!!! هم‌بازیام لاک‌آیه رنگیه ناخن بودن!!!! لازم به ذکره که هرکودوم برای خودشون اسم، سن، خانواده و حتی تن صدای مشخصی داشتن!!!!! ((: [فکر کردید فقط محمود شصتچی می‌تونه با دم‌کنی بازی کنه؟!! نه داداچ!! مام اینکاره‌ایم]
- توی دبستان از سادیسم مزمن رنج می‌کشیدم و از روی هر کودوم از مشقام به‌طور داوطلبانه به جای یکی دوبار می‌نوشتم!!!!! البته اگه به آقای زیپ باشه می‌گه که هنوزه که هنوزه هم من از این بیماری رنج می‌برم!!! البته دلیلش مطمئنن دوبار نوشتن از روی مشقام نیس!!!!!!!! D:
- تا همین چن‌لحظه پیش فکر می‌کردم کامنتیگ پرشین‌بلاگ هم مثه کامنتینگه بلاگفاس و نمی‌شه با هم بازشون کرد کامنتینگ‌آیه دو تا پرشین‌بلاگی رو!!!!

کلن چون هفت خیلی عدد مقدسیه (!!) من هشت مورد رو فقط می‌نویسم!!!!! ((: [هر عددی قداست خودش رو داره پدر جان!] هر کی هم فکر کنه بیشتر از این افتخار نداشتم و یا مثلن یادم نمی‌یاد خره!!! D:

 تمام مفتخرانی که این پست رو خوندن و هنوز بازی نکردن بسم‌الله!!! 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:11 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی | نظرات (34)

 

 
 
 

Page 218.

March 29, 2009
 

× " - داشتم می‌یومدم خونه، تو این کوچه پشتی یه دختر و پسره رو دیدم که...
: که چی؟! چی‌کار می‌کردن؟
- ماچ و بوسه!!!
: خاک بر سر دختره!!!!!!
- آره! اتفاقن چن‌نفری هم که داشتن رد می‌شدن خیلی بد نیگاش می‌کردن!! همه با یه حالته بدی... یه چیزی تو مایه‌آیه تاسف!!"

این نمونه‌یی از مکالمات دو عدد دختر (!!!) یا زن [حالا اینش الان خیلی مهمه؟!!] بعد از مشاهده‌ی یک فروند حرکات بی‌ناموسی بوده!!! به درست یا غلط بودنه کار اون دختر و پسر کاری ندارم!! بحث من در مورد دیدگاه خودمون و یا در مقیاس بزرگتر همون جامعه‌س...
تا وختی که صحبت از دختر و پسره عاشقی به میون می‌یاد همه گل از گلمون می‌شکفه و براشون آرزوی خوشبختی و نیک‌بختی و از اینجور بختی‌ها (!!!) می‌کنیم اما به محض اینکه با چنین صحنه‌ی فجیعی‌ (!!!!) روبرو بشیم که مثلن دارن هم‌دیگه رو می‌بوسن و یا متوجه بشیم که تویه خونه با هم تنها بودن سریع و بدون کوچکترین فکری می‌گیم پسره واسه سؤاستفاده با دختره دوس شده و دختره هم احمق...!!!! وختی با این صحنه که یکی از زیباترین صحنه‌ها‌ی عاشقانه می‌تونه باشه مواجه می‌شیم سریع حماقت و سادگیه دختر در برابر چشممون نقش می‌بنده و بعضن حرفا و لیبل‌هایی رو بهش می‌چسبونیم که لایق اون دختر نیس!! و یا اگه خیلی بتونیم خودمون رو کنترل کنیم سری براش تکون می‌دیم و براش تاسف می‌خوریم و پاک فراموش می‌کنیم که اینا همون دختر و پسر عاشقن!!! اینجور وختا معمولن تمام اتهامات و لیبل‌ها مختص دختره!!! و اگه حرفی از پسر به میون بیاد یا در مورد زرنگیه پسره و یا در مورد نامردیش!!! برای اینکه توی جامعه جا افتاده که ارزش یک دختر فقط مختص جنسیتشه و نجابتش فقط و فقط از روی همون جنسیتش تعئین می‌شه... اما پسر اینطور نیس و بنا به پاره‌یی از مسائل که شرحش در این مقال نمی‌گنجه (!!) همیشه و تحت هر شرایطی می‌تونه نجابتش رو حفظ کنه!!!!!
این بحث فقط مختص کوچه و خیابون نیس و بعضی‌آ فرهنگشون رو از کوچه و خیابون به دنیای مجازی هم کشیدن و دقیقن همونطوری عمل می‌کنن! اگه دختری بیاد و از عشق‌بازی و صحنه‌های رمانتیکش با کسی که دوستش داره بنویسه، انگار جرمی مرتکب شده و همه به خودشون اجازه می‌دن که به نوعی یا نصیحتش کنن و یا با لیبل چسبوندن به اون تحقیرش کنن و بدون کوچکترین فکر و آگاهی‌یی می‌شینن و اون دختر رو قضاوت می‌کنن!!! و البته جالبیه قضیه اینه که این لبیل‌ها اکثرن هم از سوی هم‌جنسای دختر به اون چسبونده می‌شه... نمی‌دونم باید اسم این کار رو چی گذاشت؟ نصیحت دوستانه؟! حسرت؟ دخالت؟ حسادت؟! و یا خالی کردن عقده‌هایی که توی دلمون مونده؟ الان اصلن دلم نمی‌خواد در مورد برابری زن و مرد صحبت کنم و یا اینکه چرا در اینجور مواقع کوچکترین اشاره‌ی منفی‌یی متوجه آقایون نیس!! ناراحتیه من از اینه که بیشتر این لیبل چسبوندن‌آ و قضاوت‌آی بی‌مورد، قبل از اینکه از تمام ماجرا آگاه باشیم از سوی خانوماس... یه جور خاله‌زنک بازی‌یی که دوس داریم با خراب کردن شخصیت کسی که از روی علاقه عشقش رو بوسیده و یا هر کاری که کرده اوقات فراغتمون رو پر کنیم و تفریح کنیم و به هیچ‌جامون هم نیس که با حرفای ما چه بلایی سر اون دختر مذکور می‌یاد!!!! و البته جالب‌ترین نکته هم اینجاس که اغلب کسانی این حرفا رو به اون دختر نسبت می‌دن که خودشون این کار رو به هر نحوی تجربه کردن و صد البته این کار رو اصلن برای خودشون بد نمی‌دونن و همیشه هم اگه پای صحبتشون بشینی می‌گن که فلانی
[دوس پسرشون و یا شوهرشون که زمانی باهاش دوس بودن!!!] با این پسره فـــــــــــرق داره!!!! و فراموش می‌کنن که همه‌ی آدما به نوعی با هم متفاوتن!!!!!!
من منکر این نیستم که عده‌یی از دخترا چشم بسته جلو می‌رن و عاشق بودنشون هم به افتضاح کشیده می‌شه، صحبت من اینه که چرا وختی با نصیحت، طرف حرفمون رو قبول نمی‌کنه و راهش رو خودش انتخاب کرده با حرفای رکیک شخصیتش رو خورد می‌کنیم؟ و صد البته چرا این حرفا 90 درصد از طرف خانوماس؟! چرا خانوما فقط حرف از برابری زن و مرد می‌زنن اما خودشون شخصیت خودشون رو تا حد جنسیتشون پائین می‌یارن؟!! چرا قبول نمی‌کنن لذت توی رابطه
[منظورم صرفن جنـ.سی نیس] فقط مختص آقایون نیس و چه بسا دختر خانوما بیشتر به مهر و محبت و بوسیده شدن احتیاج دارن؟!! چرا خودمون ناراضی هستیم از اینکه با مردها برابر نیستیم اما پای عملش که می‌رسه خودمون رو کمتر از آقایون می‌بینیم و اگرم دختری خودش رو برابر با مرد بدونه و بخواد از رابطه‌ش مثه طرف مقابلش لذت ببره شخصیتش رو با حرفای بی‌اساس خراب می‌کنیم و از لذت بردن اون رنج می‌بریم؟

× خواهشن برای جواب دادن به سوالام نیاید بگین که فرهنگ جامعه اینجوریه!!! فرهنگ جامعه رو ما مردم می‌سازیم و 50 درصد این جامعه در دسته ما خانوماس... و صد البته که نمی‌شه منکر این شد که درصد بالایی از افکار مرد سالاری در جامعه و خودبرتربینی‌ه آقایون ناشی از القای رفتار و طرز تفکر خود ما خانوماست!!!! 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:33 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (29)

 

 
 
 

Page 216.

March 27, 2009
 

× منتظران جمعه‌ها با آقای زیپ!! به علت یک‌سری مشکلات فنی و مانیتوری پیش‌آمده برای جناب زیپ و سرویس شدنش (!!!) [مانیتور منظورمه D:] این هفته از خبرگذاری معذوریم!!!! شاید جمعه‌ی دیگه بیاید، شاید... D:

× من سؤال‌هاتون رو توی کامنتیگ خودم جواب می‌دم!! اگه سؤالی پرسیده بودید جواب دادم... اگه نپرسیده بودیدم بازم جواب دادم!!! کلن من آدم جواب‌گویی هستم!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:05 AM

لینک مطلب | جمعه‌ها با آقای زیپ | نظرات (22)

 

 
 
 

Page 215.

March 26, 2009
 

× این پست در مورد نحوه‌ی استخراج گنجشک دریایی از جنگل‌های قطب جنوب است و خواندن آن به افراد زیر هجده سال توصیه نمی‌شود اصلن و اکیدن!!!! D:

در پی نامگذاری امسال به اسم اصلاح الگوی مصرف، دولت فکر کرده که چه خوب که یهویی نماد ملی رو هم تغئیر بده و چیزی بذاره که به اسم سال بیاد!!! از این رو (!!!) کـ.انـ.دوم به عنوان نماد ملی انتخاب شد!!!!
چون کـ.انـ.دوم به دلایل زیر بهتر نشون دهنده‌ی سياست‌های دولت است:
- اجازه تورم می‌ده!!
- توليد رو متوقف می‌کنه!!
- در نابود کردن نسل آینده تمام تلاش خودش رو به کار می‌بره!
- فقط درصد کمی رو محافظت می‌کنه!!
- و از همه مهم‌تر‌ به شما احساس امنيت می‌ده در حاليکه واقعاً شما در حال گـ.ا... شدن هستيد!!!! ((:

× اینم نمونه‌یی از اصلاح الگوی مصرف [Click]. ((:

پاورقی: از اونجایی که می‌دونید نویسنده‌ی این وبلاگ هیچ‌گونه خلاقیتی در زمینه‌های بی‌ناموسی نداره (!!!) [که اگه داش الان ور دست برد پیت داش مثه عابدزاده آدامس می‌جوید!!!] باید بگم که هم منبع عکس و هم منبع نوشته [با کمی دست‌کاری] سایت بالاترین بوده و اینجانب هیچ‌گونه مسئولیتی در قبال خطوط بالا رو گردن نمی‌گیرم!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:34 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی | نظرات (18)

 

 
 
 

Page 214.

March 25, 2009
 

× بلخره من ماجرای عجیب بنجامین باتن رو دیدم!!! D: [کی گف خسته نباشم؟! خیلی متچکرم چون واقعن خسته شدم از بس طولانی بود!!] ولی فیلم‌نامه‌ش خیلی برام جالب بود!! چون من هنوز کارگردانه این فیلم بدنیا نیومده بود تو بچه‌گی همیشه به این فکر می‌کردم که چرا زندگیه مدادرنگی‌آ با زندگیه آدما فرق داره... دلم می‌خواس ما آدما هم مثه مداد رنگیا اول بزرگ باشیم بعد هی کوچیک شیم و آخرش بمیریم!!! [چه گوگولی بودم!! آخه یه بچه چقد می‌تونه خلاق باشه!!؟!! D:] بعد دیگه این ایده کم‌کم رنگ باخت تا اینکه ایده‌ی نازنینم رو دزدیدن و بنجامین باتن ساخته شد!!!!!
ولی جدی از فیلم‌نامه‌ی بی‌نظیرش و خارق‌العاده بودن برد پیت در کودکی و پیری هم بگذریم می‌رسیم به معجزه بودن این هنرمند هالیوودی در سنین میانسالی!!!!!!! خدایی چرا دوران میانسالی بنجامین رو کسی کشف نمی‌کنه آخه؟! D: چرا نمی‌فهمین که آقای زیپ دست و پای من رو بسته و من نمی‌تونم کشفش کنم و عاجزانه دست کمک به سمت شما گرفتم که دربابیدش؟؟ D: چرا درک نمی‌کنین که برادر برد به چشم برادری عجب تیکه‌ییه؟ ای بابا... پس شما چیه این فیلم رو دیدید؟ فکر می‌کنید چیه این فیلم اسکار گرف پس؟!! ((:
ما که دستمون از برد کوتاهه... دست و پامونم که بسته‌س!! خلاصه از ما که گذشت... ایشالا خدا حفظش کنه واسه آنجلینا... D: [عجب اسمی داره‌آ... کوتاه، دلنشین، برد!!! ((:]

× البته هرگز چنین فکری نکنید که ممکنه من با این اجنبی‌ه مو بور (!!!) عشق دوران جوونی خودم رو که همون احمدرضا عابدزاده‌س فراموش می‌کنم‌آ... هر گلی یه بویی داره!!!! ((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:52 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (26)

 

 
 
 

Page 214-1.

March 24, 2009
 

× آقای پسرخوانده‌ی عزیز [اون آقا رو اوردم اول که یه‌وخ اشتباهی فکر نکنید خانومه پسرخوانده‌س!! D:] منو دعوت به بازی کرده! بازی از این قراره که من باید چن تا از قوانین مهم زندگی‌م رو بنویسم. ینی توصیه‌آیی که توی زندگی به خودم دارم و بهشون عمل می‌کنم:

1- غم‌هات ماله خودت، شادی‌هات ماله خودت و دیگرون!!
2- هیچ‌کاری نشد نداره، مگه اینکه واقعن نشه!! گیر نده الکی...
3- بهشت و جهنم، آرامش و عذاب وجدان خودته.
4- هیچ‌کاری بی‌علت نیست اما گاهی بی‌دلیلی قانع‌کننده‌ترین دلیل دنیاست...
5- زمانی ازدواج کن که نه عاشق باشی و نه وابسته!!
6- دلخوری فقط خودت رو اذیت می‌کنه. پس ببخش و بگذر.
7- هر اتفاق بدی که می‌افته یادت باشه که اتفاقای بدتر از اونم ممکن بوده بیفته!!
8- اگه عمرت رو صرف افتخار کردن به چیزایی که داری بکنی خیلی ارزشمندتر از اینه که صرف حسرت خوردن به چیزای نداشته‌ت کنی!!!
9- زمان حلال همه‌ی مشکلاته
10- دروغگو دشمن خداست و آدم بدذات قاتلش!!!
11- هرگز کسی رو به‌خاطر عقایدش تحقیر نکن!

با دعوت ویژه از:
ویولت، پریناز، دختر نارنج و ترنج، پیرهن‌پری، عزیزم گوشی رو بردار، موسیو گلابی، گلامور، لبخند پنبه‌ای، خانوم اسمارتیز، دلا و زندگی، باران و آنتیگونه.
و البته هر کسی که این پست رو خوند و دلش خواست قوانین زندگی خودش رو بنویسه...

× وبلاگ دلا و زندگی برای من فیلــ.تره!! اگه کسی از شما لطف کنه و بهش بگه خیلی خیلی مرسی واقعن!!! *:

× من واقعن الان مفتخرم بعد از یه عمر جااار زدن و انواع اقسام طالع‌بینی گذاشتن‌آ بلخره شما کاشف به عمل اوردین که من خردادی هستم!!!!! D: واقعن خوشحالم!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:20 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی | نظرات (32)

 

 
 
 

Page 212.

March 23, 2009
 

× از اونجایی که تو فصل گل و بلبل بسر می‌بریم و از اونجاتری که همه‌ی ما به نوعی گل تشریف داریم (!!)... اصلن آقا جون دلم خواست طالع‌بینی گل‌ها رو امروز بذارم و دوستم ندارم واسه کارم دلیل بیارم!!! کسی فرمایشی داره؟ D:

شما چه گلی هستید؟

فروردین: گل رز  [آقای زیپ]
شما گاهی بدون فکر قبلی کاری را انجام می‌دهید. بسیار رک‌گو هستید و عاشق مسافرت! اشتیاق زیادی برای زندگی کردن دارید و پشتکارتان خوب است.

اردیبهشت: گل نسترن
فردی صبور و پرطاقت هستید و اراده بسیار قوی دارید. دوست دارید کارها را به آهستگی ولی به طور جدی انجام دهید. خجالتی هستید و قابل اعتماد. سعی می‌کنید از مشاجرات دوری کنید.

خرداد: گل یاس‌سفید [خانوم زیگزاگ]
رفتار دوستانه‌ای دارید. رک‌گو و پرحرف بوده و همین امر به جذابیت شما می‌افزاید. مانند گل یاس، همیشه برای زنده کردن یک مجلس و معطر کردن آن حضور دارید. از رفتار بد دیگران سریع می‌گذرید. برای رفاقت ارزش زیادی قائلید.

تیر: گل بنفشه
زندگی همیشه برایتان شیرین نیست و زیاد با فراز و فرودهای آن مواجه می‌شوید. به جای داشتن درآمد جزیی به فکر درآمدهای کلان هستید. ذهن خلاقی دارید و به دنبال فعالیت‌های خلاقانه هستید. در خانه بیشتر از همه جا احساس امنیت و آرامش می‌کنید.

مرداد: گل شب بو
فردی با محبت، خونگرم، دلسوز اما کمی عصبی هستید. غالباً از کمبود اعتماد به نفس رنج می‌برید و کمی نیز احساس ترس در شما دیده می‌شود. برخی اوقات مردم از اخلاق خوب شما سوءاستفاده می‌کنند.

شهریور: گل داوودی
جدی، متفکر و تا حدی اندیشمند هستید. در کارهایتان سرسختی و سماجت دارید و این مسئله گاهی به ضرر شما تمام می‌شود. به رغم آنکه شخص مهربانی هستید اما برخی اوقات رگه‌های نامهربانی در شما نمایان شده که این مسئله دیگران را آزار می‌دهد.

مهر: گل زنبق
فرد مودبی هستید. به سرعت عصبانی می‌شوید ولی خیلی سریع به حالت اولیه باز می‌گردید. از زیبایی لذت می‌برید. فرد محبوبی هستید و سرشت سخاوتمندی دارید. میل زیادی برای زندگی در شما موج می‌زند و از انجام هر کاری لذت می‌برید.

آبان: گل ارکیده
به سرعت تصمیم می‌گیرید و در انجام کارهایتان بسیار سریع و چابک هستید. تغییرات شغلی شما را نمی‌ترساند که این موضوع یکی از برتری‌های شخصیت شماست. توانایی استثنایی در سازماندهی کارهایتان دارید.

آذر: گل مریم
احساساتی، صادق، باوفا، بشاش و خوش اخلاق هستید، اما اگر بخواهید می‌توانید همزمان روی دیگر سکه را نیز نشان دهید. خانه را تنها پناهگاه مطمئن زندگی می‌دانید. کمال طلب و تا حدی رویایی هستید که در برخی موارد این رگه‌های شخصیتی به کمک شما می‌آیند.

دی: گل همیشه‌بهار
اهل رقابت و دوست‌بازی و قابل اعتماد و امین هستید و خیلی علاقه دارید وقت خود را بیرون از خانه بگذرانید. بسیار توددار و در واقع درون‌گرا هستید. از شادی دیگران شاد می‌شوید اما خود به سختی به آرزوهایتان دست می‌یابید.

بهمن: گل گلایل
باهوش هستید و می‌دانید چه می‌کنید. می‌خواهید همه امور مطابق میل شما باشد که البته گاهی می‌تواند به دلیل عدم توجه به نظر دیگران برایتان مشکل‌ساز شود. اما در مورد عشق صبور هستید. همواره اهدافی برای دستیابی دارید و واقعاً برای رسیدن به آنها تلاش می‌کنید.

اسفند: گل نرگس
مهربان، باگذشت و بسیار تودار هستید. به هیچ‌وجه خودخواه نیستید. همیشه بهتربن را برای دیگران می‌خواهید. دوستانتان برایتان بسیار مهم هستند و قدر آنچه را که دارید می‌دانید. بین دوستان محبوب هستید و در خانواده نظر شما بر دیگران ارجحیت دارد. 

مال من تقریبن بیشتر از پنجاه درصدش درست بود!! واسه شما چی؟ شما چه گلی هستید؟

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:28 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی | نظرات (31)

 

 
 
 

Page 211.

March 22, 2009
 

× پنج شمبه مورخ 29 اسفندماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت، اینجانب و آقای زیپ سر یه مسئله‌یی که از خدا پنهون نیست از شما که می‌شه پنهونش کرد (!!!) از همدیگه رنجیدیم!!!! البته چن‌لحظه بعدش من نهایت تلاشم رو به‌کار بردم که از میزان گـ.ه‌مرغی بودن اخلاق آقای زیپ بکاهم (!!) ولی خب ایشون چون جلوی عده‌یی از دوستان متشخص‌شون بودن نتونستن به میزان لازم تمایل خودشون رو برای آشتی ابراز کنن و از اونجایی که کلن منم ته درک و اینام همچنان در قهر بسر بردیم.
نصفه شب ساعت 2:30 داشتیم از طبقه‌ی شیشم به طبقه‌ی هفتم پادشاه راه می‌یافتیم که یهو موبایلم شورو کرد به زنگ زدن!! قطع‌ش کردم که یهو دیدم اس‌ام‌اسی پر از محتوا و سرشار از عشق از جانب آقای زیپ به سوی ما روان شد تحت این مضمون:
زیپ: اس‌ام‌اس!
من هم از اونجایی که کلن معتقدم اگه جواب ندی می‌گن لالی، پیامکی پرمحتواتر روانه‌ی آقای زیپ فرمودیم: جواب اس‌ام‌اس!!!
زیپ: نخوابیدی هنوز؟!
من: بیدار شدم!!!
آقای زیپ هم که شدیدن از اینکه جریحه‌دارشون غرور بشه (!!!!!) بیم‌ناکن جواب داد: ببخشید! می‌خواستم ببینم اس‌ام‌اسم می‌رسه بهت یا نه!!! برو بخواب!!
ما هم وقت رو غنیمت شمردیم و چون اجازه‌ی خوابمون صادر شد سریعن نوشتیم: شب‌بخیر و به ملکوت اعلا پیوستیم!!!!! D:
صبحه علی‌لطلوع ساعت 11 از خواب که بیدار شدم دیدم آقای زیپ مسیج زده که: نوروز پیک خجسته‌ی بهار از راه می‌رسد، مقدمش مبارک‌باد! فرا رسیدن نوروز بر شما مبارک!!!
از این‌همه احساس صمیمیتی که توی مسیج‌ش به صورت مواج‌گون دیده می‌شد غرق در حس لجبازی شدیم و جواب دادیم که: نوروز بر شما هم مبارک!!!!
حدودن نیم ساعت بعدش [دو-سه ساعت مونده به سال تحویل] بهش زنگ زدم که کدورتامون رو بریزیم دور که گوشیش رو جواب نداد!!!! یه‌رب بعدش خودش زنگ زد و بعد از دقایقی تو سر و کله‌ی هم زدن و جد و آباد همدیگه رو جلوی چشم هم کشیدن آشتی کردیم و به صورت فوق عشقولانه‌یی شورو کردیم به حرف زدن:
من: سر سفره هف‌سین‌تون برام دعا کن! خب؟
زیپ: حتمن عشقم!!
من: چه دعایی می‌کنی؟ x:
زیپ: دعا می‌کنم آدم بشی عزیزم!!! از این اخلاق گـ.ه‌ت دس برداری!!!! D:
من: دعات بخوره تو سرت!!!
زیپ: تو چی؟ D:
من: دعا می‌کنم که توی سال جدید کمتر سگ بشی و پاچه بگیری!!!! D: آهاااان... از توهم تلافی هم نجات پیدا کنی!!! [آقای زیپ به دلیل میزان علاقه‌یی که به من داره دچار یه بیماری لاعلاج شده و اونم اینه که من تکون بخورم فکر می‌کنه دارم یه کاری رو تلافی می‌کنم!!! D: مثلن اگه بهش بگم سلام! شک نکنید که فکر می‌کنه چون اون بهم سلام کرده من دارم کارش رو تلافی می‌کنم!!!! ((: واسه همین اسم بیماریه شناخته نشده‌ش رو گذاشتیم "توهم تلافی". البته این اخلاق فقط و فقط در مورد من صدق می‌کنه و بس!!]
زیپ: دعا می‌کنم امسال بهم برسیم!!!! D:
من: دعاهای تخیلی نکن دیگه!!
زیپ: خدا رو چه دیدی؟ شاید شد!!
من: من قصد ازدواج ندارم‌آ D: با تو هم ازدواج نمی‌کنم!!
زیپ: نمی‌یام بگیرمت اصلن!!! D:
من: حالا از من گفتن بود... اگه اخلاقت اینجوری باشه ازدواج نمی‌کنم باهات!!! D:
زیپ: دعا کن درسام رو همه‌شو پاس شم!! برم سر یه کار خوب پولدار شم برات هی کادوهای گرون بخرم!! منم دعا می‌کنم تو بری سر کار که برای من کادوهای گرون بخری!!! D:
من: نه دیگه... من دوس ندارم کار کنم!!! ): خوبه من دعا کنم بری مستخدم بشی؟!! D:
زیپ: این با اون یکی بود روانی؟ (:/
من: خب من دوس ندارم برم سر کار زردنبو!!! D:

لازم به ذکر است که "روانی" و "زردنبو" نام‌های جدید ماست بعد از اون پست طالع‌بینی رنگ اسم!!! چون آقای زیپ زرد دراومد شد "زردنبو" و چون من بنفش دراومدم و بنفش رنگ اختلالات روانی‌دارهاست شدم "روانی"!!!! D:
همین دیگه!!! به سلامت!!
چیه؟ توقع دارید تا آخرین ثانیه‌های سال 87 رو بنویسم؟!! که مثلن رفتم حموم و اینا؟!! نه داداچ!! اشتباهی اومدی!!! D:

× به توصیه‌ی دوستان از شما خواهشمندیم که جهت محکم‌کاری وبلاگ این بنده‌ی حقیر رو به گوگل‌ریدرتون اضافه کنید تا در صورت وقوع اتفاقات اسم‌ش رو نبر بتونید کماکان همراه ما باشید!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:44 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (15)

 

 
 
 

Page 208.

March 19, 2009
 

این آخرین آپدیت است
این آخرین آپدیت خانوم زیگزاگ است
این آخرین آپدیت خانوم زیگزاگ در این وبلاگ است
این آخرین آپدیت خانوم زیگزاگ در این وبلاگ در سال 87 است D:

هشتاد و هفت عزیز! خداحافظ...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:05 PM

لینک مطلب | مموریالز | نظرات (36)

 

 
 
 

Page 207.

March 18, 2009
 

LA.jpg

× و باز هم حضور خانوم‌آیه ایرانی برای کشورمان افتخارآفرین شد!!!!
کسب مقام دومین استفاده کننده‌ی لوازم آرایش در خاور میانه؛ توسط خانوم‌آیه کم اعتماد به نفس ایرانی!! [Click].
حالا هی بازم بیاد به ماها بگید ضعیفه... بازم حقوق ما رو نصف حقوق آقایون قرار بدید!! خدایی‌ش بازم به ما... باز تونستیم یه رتبه‌یی کسب کنیم یه جا!!! شما آقایون چیکار کردید؟ فقط بلدید هر ترافیکی که می‌شه و ماشینا بوق می‌زنن سرتون رو از ماشین بیرون کنید و بگید حتمن راننده‌یی که جلوتر از همه‌س زنه!!! اما غافل از این هستید که حتی در کسب مقام جهانی در تصادفات به تنهایی و بدون کمک خانوما، عاجزید!!!!

من همین‌جا اعلام می‌کنم که هر چقدم محقق‌آ و روانشناس‌آ بیان و بگن که استفاده‌ی بیش از حد از لوازم آرایش ناشی از کمبود اعتماد به نفسه من بازم رو حرف خودم می‌ایستم و می‌گم که استفاده‌ از لوازم آرایش حتی بیش از اندازه‌ش در جامعه‌ی ایرانی علت دیگه‌یی داره و اون چیزی نیس جز فهیم بودن و زرنگی‌ه خانومای ایرانی. چون:

"زن خودش را خوشگل می‌کند؛ چون خوب فهمیده که چشم مرد، تکامل یافته‌تر از مغز اوست!!"

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:46 PM

لینک مطلب | مدرسه‌ی فمینیستی | نظرات (27)

 

 
 
 

Page 206.

March 17, 2009
 

× هم‌اکنون من از مابین خیل عظیم صداهای گوش‌خراش، جگرخراش، دل‌خراش و اقصی نقاط دیگر بدن خراش (!!!!) دارم این خطوط رو می‌نویسم و سؤال حیاتی‌یی فکرم رو مشغول کرده!!! اینکه اگه این مواد مترقبه و بعضن نظامی (!!) اختراع نشده بود ملت سرافراز و همیشه در صحنه‌ی ایران آیا چارشمبه‌سوری نداش؟!! یا هم‌وطنای محترم از کلیه‌ی ابراز آلات جنگی نظیر بمب‌آیه شیمیایی و اتمی و انرژی هسته‌یی حق مسلم ماس، واسه ترسوندن این و اون و کرکر خندیدن بهره‌مند می‌شدن؟!
 خدایی دلتون به حال خودتون نمی‌سوزه، به حال  این فرهنگ دوهزار و پونصد ساله‌ بسوزه که معلوم نیس از ترس ماها کجا قایم شده!!! ((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 4:09 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (27)

 

 
 
 

Page 205.

March 16, 2009
 

× خب! آخرین دیدار هم در سال 87 اتفاق افتاد و ایشالا سال دیگه هم رو می‌بینیم دوباره!!!! ):
 امروز صبح قرار بود ساعت 11 آقای زیپ زیر پل باشه اما از اونجایی که این قرارا فقط در حد همون قرار می‌مونه و جنبه‌ی حقیقی به خودش نمی‌گیره (!!) ساعت 11 و چهل دیقه هم‌دیگه رو دیدیم!! با چه ذوق و شوقی از عینکم دل کنده بودم و لنزام رو گذاشتم برا اینکه عینک آفتابی‌یی رو که تازه خریده بودم رو بزنم و عکس‌العملش رو ببینم!!! از دور که منو دیده نیشش باز شده تا رسیده بهم!! توی دلم داشتم قربون صدقه‌ش می‌رفتم که "بمیرم! اینقد دلش تنگ شده برام که از یه فرسخی نیشش باز شده..." تا رسیده بهم هرهر زده زیره خنده می‌گه: "عینکشو!!!" سعی کردم به خودم مسلط باشم و در کمال خونسردی لبخند زدم که "مرسی!!!" [اولین بار بود که جلوش عینک آفتابی می‌زدم!!! چون عینک طبی دارم و از اونجایی که میزان فراخی هم در بدن ما به وفور یافت می‌شه واسه همین اکثرن ترجیح می‌دم از نور آفتاب کور بشم تا اینکه لنزامو بذارم و اووووه بعدش عینک آفتابی بزنم!!!] خلاصه یه لبخند عاشق‌کش [کش نه! کش] تحویلش دادم که ینی این هر و کرت رو بس کن دیگه!!! زشته... اما دیدم انگار قرار نیس خنده‌ی جناب زیپ بند بیاد!!! برگشتم با یه ابروی بالا رفته نیگاش کردم می‌گم: "چیه؟!! چرا اینقد می‌خندی؟ بسه دیگه..."
 زیپ: زیگزاگ برش دار تو رو خدا!! سه برابره هیکل‌ته!!!!!!!
 و اینچنین بود که با لب و لوچه‌ی آویزون تا آخرین لحظه عینکمو گرفتم دستم!!! کلن اصلن یه اپسیلون ذوق توی این آقایون پیدا نمی‌شه... من نمی‌فهمم ما دلمون به چیه این آقایون خوشه واقعن؟!! یه روزم که مثلن خواستیم ذوق به خرج بدیم و لنز بذاریم و ریملی بزنیم و یه رژ لبی بمـ.الیم که آقا حال کنه برگشته خیلی ریلکس می‌گه: "قربونت برم که بدون آرایش اینقد خوشگلی‌تری..."
 من: الان چی؟!!! (;;
 
زیپ: نه!! بدون آرایش خیلی بهتری!!!!
 این خط، اینم نشون!!! من گـ.ه بخورم دیگه حتی یه‌قلم خودم رو بزک دوزک (!!!!!) کنم!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:51 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (28)

 

 
 
 

Page 204.

March 14, 2009
 

Tafahom.jpg

 تفاهم قرن بیست و یکمی!!! عمرن من و آقای زیپ بتونیم با هم به یه همچین تفاهمی برسیم!!!! ((:

پاورقی:
پست قبل گزیده اخبار هفته‌ی گذشته بود! آقای زیپ تصمیم گرفته که جمعه‌ها گزیده‌یی از خبرهای هفته تهیه کنه و بذاره اینجا... پست قبل هم اولین گزیده‌ها بودن!!!! من هیچ نقشی جز نورپردازی صحنه نداشتم!! اما همه از من تشکر کردن نمی‌دونم چرا!!!
D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:30 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی | نظرات (32)

 

 
 
 

Page 203.

March 13, 2009
 

به خاطر انواع و اقسام فشارها و تهدید هایی که از اون بالامالاها به شخص اینجانب مبنی بر آپدیت نمودن حداقل هفته ای یک بار این وبلاگ شده، تصمیم گرفتم از این به بعد جمعه ها زحمت آپدیت کردن اینجا رو به جون بخرم!
و اما من چی کار میخوام بکنم؟
کاری که من میخوام بکنم نوشتن و گذاشتن لینک اخبار تاپ و جذابی است که در هفته پیش اتفاق افتاده! البته به کمک سایت بالاترین!
این شما و این تاپ لینک های این هفته:

- آیا واقعاً قدم رییس جمهور ایران شور است؟!
اولین خبر و به نظرم جنجالی ترین خبر هفته گذشته ناکامی تیم ملی کشتی ایران در مسابقات جام جهانی بود که هفته گذشته به میزبانی ایران برگزار شد. از قرار معلوم تیم ملی کشتی ایران با تیم ملی جمهوری آذربایجان به نتیجه تساوی 3-3 میرسند و تکلیف قهرمانی به بازی آخر (دیدار بین فردین معصومی در مقابل حریف آذربایجانیش در وزن 120 کیلوگرم) کشیده میشود. فردین معصومی که در وقت اول بازی، 3 بر صفر از حریفش پیش افتاده بود در وقت های دوم و سوم و پس از ورود محمود احمدی نژاد (دکتــــر محمود احمدی نژاد) به سالن مسابقه در کمال ناباوری و بهت تماشاگران در آستانه ضربه فنی قرار گرفت و در نهایت و در وقت اضافه بازی را واگذار کرد تا ایران به مقام دومی این رقابت ها بسنده کند و این سوال اذهان عمومی را به خود مشغول کند که آیا واقعاً قدم رییس جمهور ایران شور است؟! قضاوت با شما..

-  نام عروسک میمون یک کودک، برای عموپورنگ و برنامه اش مشکل ساز شد:
قضیه بر میگردد به گاف های یک برنامه زنده تلوزیونی؛ احتمالاً همه از اخبار سوتی های این برنامه مطلع هستید. محض اطلاع، عموپورنگ (داریوش فرضیائی) مجری محبوب این روزهای تلویزیون از کودکی اسم عروسک میمونش را میپرسد و کودک میگوید پدرش او را احمدی نژاد خطاب میکند! و پیش تر ها نیز عمو پورنگ از کودکی سراغ پدر و مادش را میگیرد و کودک اظهار میکند که هر دوی آن ها در حال استحمام هستند!
به نظر بنده سوتی هایی اینچنینی اجتناب ناپذیر و جزو واقعیت های جامعه است و از صداقتی که در گفتار کودکان وجود داردت نشأت میگیرد.

مرتبط:
انعکاس این خبر در روزنامه گاردین چاپ لندن

پشت پرده قطع برنامه های زنده عموپورنگ

 

- اقدام یک جوان ایرانی در حمایت از زنان در روز جهانی زن


بدون شرح!

مرتبط:
حرکتی در حمایت از زنان

 

- تغییر عکس میدان نقش جهان اصفهان به مسجد الاقصی در پشت اسکناس 2000 تومانی

لینک خبر:
آقای رئيس كل، فرهنگ من نقش جهان است، نه مسجدالاقصی!

 

- ده ماه زندان و ۳۰ ضربه شلا‌ق براي جانباز ۷۰ درصدی

يك جانباز ۷۰ درصد به ده ماه زندان، ۳۰ ضربه شلا‌ق و مبالغي جريمه محكوم شد.
رضا جلا‌لي مدرس و عضو هيات علمي دانشگاه كه سابقه حضور ۷۰ ماه حضور در جبهه‌ها را دارد از سوي دادگاه عمومي گرگان با شكايت فرماندار به اتهام تجمع و سخنراني غيرقانوني و توهين به مامور دولت در حين انجام وظيفه محكوم شده است.
گفتني است او كه به اتهام عدم التزام به اسلا‌م در انتخابات مجلس هفتم و هشتم نيز ردصلا‌حيت شد با صدور اطلا‌عيه‌اي خطاب به مردم گرگان اظهار داشته: “آيا اصابت تركش‌هاي سوزناك صدام و ارتش حزب بعث عراق دردآورتر بود يا فرود آمدن شلا‌ق؟”
روزنامه اعتماد ملی

 

- هر دم از این غزه بری میرسد:

پارتی بازی برای دانشجونماهای بسیجی شرکت کننده در مراسم مردم غزه (عکس)

کمک به غزه در قبض موبایل (عکس)

 

- مردي به خاطر آنکه همسرش در طبخ آبگوشت مهارت ندارد تصميم گرفت او را طلاق دهد.

رسول که مرد چاقي است، ادامه داد؛ من همسري مي خواهم که بتواند هر غذايي را که دوست دارم برايم بپزد. اما نيلوفر با وجود همه خوبي هايش از عهده چنين کاري برنمي آيد. در پي اظهارات اين مرد همسرش گفت؛ من بيشتر غذاها را مي توانم درست کنم ولي در مورد آبگوشت مشکل دارم. چند بار هم در کلاس هاي آموزش آشپزي شرکت کردم و چند کتاب آشپزي هم خريدم اما هر کاري کردم نتوانستم غذاي مورد علاقه همسرم را درست کنم. در ادامه اين جلسه قاضي عموزادي اين زن و شوهر را به سازش دعوت کرد اما وقتي رسول بر خواسته اش پافشاري کرد، قاضي پرونده را براي سير مراحل قانوني به واحد داوري ارجاع داد.

به نقل از صفحه حوادث روزنامه اعتماد

 

- عکس قدیمی از دانشجویان دانشگاه صنعتی شریف (آریامهر سابق)

 

× نوشته شده توسط آقای زیپ در ساعت 3:54 PM

لینک مطلب | جمعه‌ها با آقای زیپ | نظرات (20)

 

 
 
 

Page 202.

March 12, 2009
 

Paniz.jpg

پانیذ جانم، تولدت مبارک

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:05 AM

لینک مطلب | مموریالز

 

 
 
 

Page 201.

March 11, 2009
 

× من نمی‌دونم کودوم شیر پاک خورده‌یی گفته کسایی که رنگ بنفش رو دوس دارن از مشکل روانی رنج می‌برن!!!! بعد مصیبت‌بارانه‌تر از اون، اینه که اینجانب گذشته از اینکه رنگه مورد علاقم بنفشه؛ هر تست روانشناسی رنگ‌ها و هر چیر خاک‌بر‌سرانه‌ی دیگه‌یی که می‌زنم زارپی در میاد بنفش!!!! مثه این یکی... اینم یه نوع طالع‌بینی رنگ اسم افراده... ینی حروف اسم و فامیل‌تون رو شماره‌گذاری می‌کنید و بعدش شماره‌ها رو جمع می‌زنید و رنگ شماره رو می‌خونید. جالبیه این طالع‌بینی برای من و آقای زیپ این بود که رنگ اسمامون دقیقن همون رنگی بود که از اوان کودکی و چه بسا جنینی دوس داشتیم... حالا این شما و اینم رنگ اسم‌تون:

قرمز: 1 ش، س، ج، الف
نارنجی: 2 ت، ث، ک، ب
زرد: 3  ی، ل، ص، ض
سبز: 4  و، م، د، ژ
آبی: 5  چ، ن، ط، ظ
نیلی: 6 ح، خ، ف
بنفش: 7 ع، پ، غ
صورتی: 8 ز، ق، ه
طلایی: 9  ر، ذ، گ

برای رسیدن به نتیجه مطلوب، ابتدا اسم و فامیل را کنار هم قرار می‌دهیم، مثلن مهین برازش، اکنون اعداد را کنار هم می‌گذاریم و با هم جمع می‌کنیم: 1+8+1+9+2+5+3+8+4=41 دوباره ارقام عدد 41 را جمع کنید:  5=1+4. عدد 5 مربوط به رنگ آبی است که رابطه مستقیم با شخصیت مهین برازش دارد.

رنگ آبی:
به احتمال قوی دیگران شما را شخصیتی بدون تعارف و بدون تشریفات می‌دانند و شاید هم به همین دلیل برایشان بسیار جالب توجه‌اید. عاشق آزادی هستید و برایتان این واژه مقدس و باارزش است. بنابراین هرگز نمی‌توانید در محیطی کار کنید که به شما تحکم شود. اگر این همه دنبال تنوع هستید، به این دلیل است که اعتقاد زیادی به حقیقت دارید و از اینکه در هر تجربه‌ای درسی بزرگ نهفته است، زندگی را به نسبت دیگران بسیار لذت‌بخش می‌بینید هر چند مشکلات آن زیاد باشد.
روحیه سرکش‌تان باعث می‌شود کمتر در یک‌جا بند شوید و بتوانید با یک‌جا ماندن برای خود شهرتی بهم بزنید. شما در هر محیطی که قدم بگذارید، می‌توانید صلح و آرامش را در آنجا برقرار کنید. اما گاهی که احساس منفی دارید، بسیار تنبل می‌شوید و دلتان نمی‌خواهد انرژی فراوان‌تان را در مسیری درست به مصرف برسانید. در چنین حالتی احتیاج به مکانی خلوت دارید تا تعادل روحی-روانی خود را دوباره به دست آورید.

رنگ صورتی:
دارای قدرت جسمی بالایی هستید و به خاطر اراده‌ای که دارید می‌توانید رویاهایتان را به راحتی به واقعیت تبدیل کنید. با مسئولیت‌ها به راحتی کنار می‌آیید و می‌توانید دیگران را در مشکلات‌شان راهنمایی کنید. از نظر عاطفی قوی و عمیق هستید و برای رسیدن به اهدافتان عشق به هم‌نوع در شما آن‌چنان زیاد است که تصور می‌کنید بجز خدمت به بشریت مسئولیت دیگری ندارید، اما در عین حال صمیمیت بیش از اندازه با دیگران برایتان سخت است. در مقام یک رئیس می‌توانید موفقیت‌های بزرگی به دست آورید. گاهی اوقات برای رسیدن به اهداف خود، حتی سلامتی خودتان را نیز فراموش می‌کنید.

رنگ زرد:  [آقای زیپ]
بسیار تیزهوش، خوشبین و فعال هستید و هرگز در ابراز آنچه که می‌خواهید بر زبان بیاورید، کم نمی‌آورید. به خاطر زنده‌دلی، داشتن قوه ابتکار و مستعد بودن در تمامی زمینه‌ها، روابط عمومی خوبی دارید و همیشه دور و برتان پر از دوستان متنوع است. با وجودی که روحیه‌ی بسیار شادی دارید، هرگز احساس رضایت نمی‌کنید، مگر اینکه شادی‌هایتان را با دیگران تقسیم کنید. شاید تنها ایراد شما، قدرت تخیل و تجسم بیش از اندازه‌تان است که گاهی شما را در خود غرق می‌کند تا بتوانید مسیر زندگی‌تان را مشخص کنید. از طرف دیگر اگر نتوانید از انرژی خود در مسیر درستی استفاده کنید، در آخر خواهید دید که بیشتر اهدافی را که شروع کرده‌اید، ناتمام گذاشته‌اید. باید تمرکز خود را تقویت کرده و به مقصود برسید.

رنگ قرمز:
گاه جاه
طلب هستید و برای رسیدن به اهداف خود اهمیتی نمیدهید که دیگران نیز فدا شوند. قرمز، رنگ نیروی زندگی، حیات و جسارت است. همیشه سعی می‌کنید که روی صحنه به فعالیت بپردازید و مورد توجه قرار بگیرید. با اینکه بسیار خونگرم هستید، به سادگی تحریک میشوید و ممکن است حتی در اوج شادی نیز ناگهان و با کوچک‌ترین بهانه‌ای، اخم‌هایتان در هم برود و در لاک خود فرو بروید. باید سعی کنید که از انرژی فوق‌العاده زیادتان در جهت مثبت استفاده کنید تا باعث افسردگی‌تان نشود. گاهی نیز به سرعت، صبر و حوصله خودتان را از دست می‌دهید و به دیگران زور می‌گویید. اما یادتان نرود که هر کسی روش بخصوصی برای پیشرفت در زندگی دارد و آنچه را که فکر می‌کنید برای شما مناسب است، شاید برای دیگران کاملا مضر باشد.

رنگ نیلی:
زندگی شما به زندگی انسان‌های عارف شباهت دارد و مردمی که با آن‌ها سر و کار دارید، بیشتر نزد شما به گناهانشان اعتراف می‌کنند. با عشق و علاقه‌ای که به پاکی و زیبایی‌های دنیا دارید، می‌توانید توان و شادی فوق‌العاده‌ای به افراد افسرده ببخشید. به غیر از روحیه و شخصیت نوع‌دوستی که دارید، از یک حس ششم بسیار قوی نیز برخوردارید که این خود باعث می‌شود به راحتی از مشکلات مردم باخبر شوید. بسیار سخاوتمند و با قدرت هستید. عاشق زندگی و خانواده هستید و تنها وقتی از خودتان راضی می‌شوید که بتوانید عشق و علاقه‌تان را به دیگران ببخشید. بسیار عادل هستید و با کمترین بی‌عدالتی در مورد دیگران آزرده خاطر می‌شوید. بیشتر دوستان برای طلب کمک به شما روی می‌آورند.

رنگ بنفش: [خانوم زیگزاگ]
عاشق کندوکاو و جستجو برای رسیدن به هر پدیده‌ای هستید و شاید هم به این دلیل عشق به علوم ناآشنا در شما به حد کافی وجود دارد و همین مساله باعث می‌شود به رشته‌هایی نظیر یوگا و تی‌ام روی بیاورید. هیچ اتفاقی را به راحتی نمی‌پذیرید، مگر آنکه خودتان شخصا آن را تجربه کنید. اعتقاد دارید که به هر چه نیازمندید، در درون شما وجود دارد و در حل مشکلات سعی می‌کنید راه حل را در روح و درون خود بجویید. در رابطه با شرایط زندگی‌تان بسیار حساس هستید و در واقع ذهن شما می‌تواند مثل یک گیرنده فعالیت کند. عاشق تنهایی هستید و هماهنگ شدن و یا کنار آمدن با دیگران، یکی از مشکلات بزرگ شما به شمار می‌رود.

رنگ طلایی:  
هر چیزی فقط حد بالایش می‌تواند رضایت خاطر شما را برآورده کند. از طرف دیگر، رفتار و کلام‌تان چنان جذابیتی دارد که بندرت ممکن است کسی با شما آشنا شود، ولی شیفته‌تان نشود. دانش و آگاهی شما نسبت به زندگی غیر قابل توصیف است. کم اتفاق می‌افتد که افسرده شوید، زیرا به هر چیزی با خوش‌بینی زیاد نگاه می‌کنید. می‌توانید معلم خوبی باشید و تمام تجربیات‌تان را به دیگران منتقل کنید. در هر فعالیت گروهی، به راحتی مورد توجه قرار می‌گیرید و مثل یک جادوگر افسانه‌ای می‌توانید شرایط منفی را به بهترین موقعیت تبدیل کنید.

رنگ سبز:
برایتان خیلی مهم است که برای خودتان برنامه روزانه تعیین کنید و نظم و انضباط برای شما اهمیت زیادی دارد. بندرت ممکن است زندگی‌تان آشفته و بی‌هدف باشد. دیگران اغلب برای گرفتن راهنمایی‌های جدی نزد شما می‌آیند و شما عاشق کمک به آن‌ها و حل مشکلات‌شان هستید. تکامل شخصیت برایتان ارزش بسیار زیادی دارد و برای گسترده‌تر ساختن افق دانش خود، هرگز از آموختن باز نمی‌مانید. تغییر و تحول را بر نمی‌تابید و ترجیح می‌دهید روی هدف ثابتی به فعالیت بپردازید. باید سعی کنید همزمان با زندگی و تازگی‌های آن حرکت کنید، احترام به آداب و رسوم گذشته بسیار با ارزش است، ولی با آن‌ها زندگی کردن رکود ذهنی به دنبال خواهد داشت.

رنگ نارنجی:
شوخ‌طبعی و بذله‌گویی بخصوصی را که به ارث برده‌اید، باعث شده محبوب همه باشید. نشاطی که از خود نشان می‌دهید آرزوی قلبی خیلی‌هاست. اغلب تجربیات زندگی‌تان رنگ عاطفی دارد. شخصیتی بسیار جذاب و دوست‌داشتنی دارید و متاسفانه گاهی اوقات بیش از اندازه غلو می‌کنید و بین احساس و عقل در می‌مانید. سعی کنید کمتر تحت تاثیر دیگران قرار بگیرید. حتما نتیجه کار نباید رضایت‌بخش باشد. مکنونات قلبی خود را ابراز کنید و مطمئن باشید بر قلب‌ها خواهید نشست.

× همونطور که مطلع شدید من بنفشم!! اکثر موارد هم درباره‌م صدق می‌کنه!!! [کی هرهر خندید؟!!!]

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:48 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی | نظرات (26)

 

 
 
 

Page 200.

March 10, 2009
 

× خدای عزیز! به‌جای آنکه بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمای جدید بیافرینی، چرا کسانی را که هستند حفظ نمی‌کنی؟ [امی]

خدای عزیز! شاید هابیل و قابیل اگر هر کدام یک اتاق جداگانه‌ داشتند، همدیگر را نمی‌کشتند. این در مورد من و برادرم که مؤثر بوده. [لاری]

خدای عزيز! شرط می‌بندم خيلی برايت سخت است که همه آدم‌های روی زمين رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمی‌توانم همچين کاری کنم. [نان]

خدای عزيز! در مدرسه به ما گفته‌اند که تو چکار می‌کنی، اگر تو بری تعطيلات، چه کسی کارهايت را انجام می‌دهد؟ [جین]

خدای عزيز! آيا تو واقعاً نامرئی هستی يا اين فقط يک کلک است؟ [لوسی]

خدای عزيز! اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرف‌های زشتی را که توی بازی بولينگ می‌زند، تو خانه هم استفاده کند، به بهشت نمی‌رود؟ [آنیتا]

خدای عزيز! آيا تو واقعاً می‌خواستی زرافه اينطوری باشه يا اينکه اين يک اتفاق بود؟ [نورما]

خدای عزيز! اگر يکشنبه، مرا توی کليسا تماشا کنی، کفش‌های جديدم رو بهت نشون ميدم. [مگی]

خدای عزيز! لازم نيست نگران من باشی. من هميشه دو طرف خيابان را نگاه می‌کنم. [دین]

خدای عزيز! وقتی تمام تعطيلات باران باريد، پدرم خيلی عصبانی شد. او چيزهايی درباره‌ات گفت که از آدم‌ها انتظار نمی‌رود بگويند. به هر حال، اميدوارم به او صدمه‌ای نزنی. [دوست تو (نمی‌خواهم اسمم را بگم)]

خدای عزيز! لطفاً برام يه اسب کوچولو بفرست. من قبلاً هيچ چيز او تو نخواسته بودم. می‌توانی درباره‌اش پرس و جو کنی. [بروس]

نمی‌دونم شما کتاب "نامه‌های بچه‌ها به خدا" رو خوندید یا نه... این چن خط بالا رو از این کتاب نوشتم. اولین چیزی که بعد از خوندن این جمله‌ها به ذهن آدم می‌رسه اینه که "آخی... اینا چه گوگولی‌ن!!" اما یه کم که می‌گذره یاد دوران بچگی خودمون می‌افتیم! یادم می‌آد بچه که بودم هروخ توی مدرسه یا هرجایی می‌خواستم از خدا حرف بزنم یا بگم خدا توی ذهن من چه شکلیه می‌ترسیدم!!! از اینکه تنبیه بشم... هروخ از دهنم در می‌رف که مثلن خدا رو مثه یه لوله بخاریه گنده و دراز در نظر می‌گیرم توی آسمون، که همه جا رو می‌تونه ببینه سریع یا یکی دعوام می‌کرد یا می‌گفتن "استغفرالله!!!". همیشه اینقد من و امثال من رو درگیر الفاظ و کلمات می‌کردن، اینقد خودمون رو تو قید و بند این می‌دیدیم که یه وخ به خدا بی‌حرمتی نکنیم و و و که اصل موضوع فراموشمون می‌شد... اگه می‌گفتم "خدا گفته..." سریع یکی می‌پرید وسط حرفم که "خدا فرمودند!!!!" و پشت‌بندش مدام توضیح می‌داد که نباید به خدا بی‌احترامی کنم... اینقد من رو از خشم خدا و عذاب‌های مختلفش ترسوندن که فراموشم شد خدای من بیشتر از اینکه عصبانی باشه و خشمش دامنم رو بگیره، مهربون و بخشنده‌س!!! به قول گنجیشک، تقدس‌گرایی ماها همیشه مانع از این شده که در مورد اون موضوع فکر کنیم و بریم دنبالش... دور خدا یه شیشه کشیدیم و فقط می‌گیم خدا مهربونه، بخشندس... اما هیچ‌وخ به این فکر نکردیم که جلوی افکار یه بچه رو نمی‌شه گرف... یادمون می‌ره بچه‌ها مثه ماها درگیر "بازی با کلمات" نمی‌شن و دلشون می‌خواد با خداشون راحت صحبت کنن!! این بچه‌های مسیحی اینقد با خدا راحت صحبت کردن که آدم رو غرق لذت می‌کنن... حتی به خدا برای آفرینش بهتر پیشناهاد می‌دن یا ازش انتقاد می‌کنن... طوری با خدا صمیمی هستن که آدم حسرت می‌خوره! خدا براشون یه دوسته نه یه بزرگتری که صرفن باید بهش احترام بذارن و ازش بترسن... چرا؟ آیا خدای بچه‌های مسیحی با خدای بچه‌های مسلمون فرق داره؟!

× من منکر احترام به خدا نمی‌شم!! من فقط نسبت به قید و بندهایی معترضم که باعث شده خیلی از ماها از خدا دور بیفتیم و باهاش حرف نزنیم... من در مورد ترسی حرف می‌زنم که از بچگی به بچه‌هامون یاد می‌دیم، که ما رو فقط مقید کرده توی نماز و به زبون عربی با خدا صحبت کنیم و باعث شده فراموش کنیم که خدا، فارسی هم بلده!!! که جرئت حرف زدن با خدا به زبون عامیانه و راحت رو ازمون گرفته... یادمون باشه زبون عامیانه و راحت معنیش بی‌احترامی نیس!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:53 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (28)

 

 
 
 

Page 199.

March 9, 2009
 

× تمام افکارم از هم گسیخت وختی خبر فوت عروسک پارچه‌ای رو شنیدم. از ته دلم آرزو می‌کنم این فقط دروغی باشه برای ادامه ندادن به وبلاگ‌نویسی. اصلن نمی‌تونم باور کنم! حالم خوب نیست...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:10 PM

لینک مطلب | مموریالز | نظرات (12)

 

 
 
 

Page 198.

March 8, 2009
 

× در تمام این قرن‌ها زنان همچون آیینه‌ای جادویی و جذاب در خدمت مردها بوده و آن‌ها را دوبرابر اندازه‌ی طبیعی‌شان نشان داده‌اند.

هشتم مارس، روز جهانی زن بر تمامی شما آیینه‌های جادویی مبارک باشد!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:23 PM

لینک مطلب | مدرسه‌ی فمینیستی | نظرات (24)

 

 
 
 

Page 197.

March 7, 2009
 

× سه‌شمبه صبح همی چمدانمان را بستیم و خواستیم عازم سفر شویم که یهو دلمان خواست با دست به آبه خانه‌مان هم بدرودی گفته باشیم. رفتیم داخل و همی کشف کردندیم که "به‌به خاله‌پری هم همسفرمان خواهند بود و می‌ریم که داشته باشیم یه سفر بی‌بدیل (!) رو!!!!" خونسردی خودمان را حفظ کردندیم و خوشحال و خندان راهی شدیم در پناه خدا!!! به همراه مادر و خواهر گرامی سرمان را انداختیم پائین و به کوپه‌ی خودمان داخل شدندندیم و فهمیدندیم که تا خود صبح باید نشسته بخوابیم و لذت ببریم!!!! کفش‌هامان را در آوردیم و زانوهایمان را روی صندلی بغل کردیم و ام‌پی‌تیری‌ عزیزتر از جانمان را هم در گوشمان همی چپاندندیم. همانطور مشغول تورق مجله و گوش سپردن به آهنگ‌های رضایا جان بودیم که یک‌دفه حس کردندیم که یه چیزه (!!) کوچکی از آنطرف کوپه دوید زیر صندلیه ما... در نهایت خونسری و با تبسمی شیرین رو به مادر جان فرمودندیم و گفتیم که: "مووووووووش!!!!". با زمزمه‌ی دلنشین من، تمام 6 جفت پا به‌طور همزمان به روی صندلی‌ها هجوم بردندی و صدای فحش بلند شده بودندی!!!! و هنوز هم نفهمیدندیم که آخر قطار را چه جای موش؟!! دیگر از توصیف بقیه‌ی مسیر ما را معذور بدارید و توقع نداشته باشید که با این همه رعایت بهداشت، از خوابیدن در قطار و مصیبت‌بار تر از آن از موال رفتن برایتان شرح همی بدهم!!!
ماشاالله این خیل عظیم جمعیت اجازه ندادند که ما در تنها هتل چارستاره‌ی اهواز سکنی‌ گزینیم و مجبور همی شدیم که با این همه ناز و گـ.وز راهیه هتل دو ستاره شویم آن هم با توالت فرنگی!!! زیاد وارد جزئیات همی نخواهم شد فقط همین که بدانید که تمام مدت را در بستر یـ.بسی به سر می‌بردیم برایتان بس است!!!!! صبحانه و ظهرانه و عصرانه و شبانه‌مان را هم ساندویچ فلافل و یا سمبوسه و بعضن سوسیس بندری تشکیل می‌داد!! تمام روز چارشمبه را در اهواز سپری نمودیم همی و پنج‌شمبه در هوای گرگ و میش [ساعت 10 صبح D:] راهی آبادان شدندندیم!!! خدا وکیلی درست است که آبادان به زیبایی زمانی که هنوز متولد نشده‌بودیم نبود اما باز هم زیبا، تمیز، جادار و مطمئن بود!!! خریدهایمان را می‌توان گفت به تمامی از آبادان نمودیم و مثال اسـ.کل‌ها تا رسیدیم چپیدیم در مغازه‌ی میس‌اسپرت و یک بلوز-شلوارک راه‌راهه بنفـــــــش خریدندیم و تا خواستیم دلی از عزای بی‌لباسی در آوریم فهمیدیم که قیمت‌های شعب مختلف میس‌اسپرت در سراسر ایران یکی بوده و ما می‌توانستندیم همین جنس را از تهران بخریم!!!!!!
در طی گذشت 9 ساعت زیر و رو و پائین و بالای ته‌لنجی‌ها، بازار امیری، پاساژ مرکزی و هرکجا که نوری از خرید را به دلمان می‌تاباند و صد البته بازار ماهی‌ها و اونجایی که لنج‌ها روی شط‌العرب شناورند [در زمان تعطیلی بازارها] را یکی نمودندیم و با دل‌خوش راهی اهواز شدندیم باز!! از خدا که پنهان نیست دیگر شما که عددی نیستید (!!!) ما بسی از آبادان خوشمان آمد اما از اهواز خیلی نه... برای این گفته دلیل همی دارم که اولندش که در اهواز شلوغ بود و در پیاده‌رو‌ها برای راه رفتن بسی فشار بهمان وارد می‌آمد و دومندش که تاکسی‌های اهواز بدتر از تاکسی‌های تهران ما را از پشت‌کوه آمده فرض می‌کردندی و بقیه پولمان را پس نمی‌دادندی!!! سومندشم که به خودم مربوط است و کلن من از آبادان بسی بیشتر از اهواز مفیوض شدندندی!! در هنگام خرید هم فروشندگان هم‌وطن اهوازی دائمن یا خودشان چیزخل بودندی یا ما را چیزخل فرض بکردندی!!! فوراگزمپل:
من: آقا این کفش پلی‌بوی‌ه چنده؟
آقای فروشنده: چی خانوم؟!
من: کفشه که آرمه پلی‌بوی روش داره... چنده قیمتش؟
آقای فروشنده: نمی‌دونم کودوم رو می‌گی!!!
من: همونی که یه خرگوش داره روش!
آقای فروشنده: ...
من: همونی که هم سفید داره هم مشکی!!!
آقای فروشنده: می‌شه نشونم بدی؟
من: بعله
[در حال نشون دادن کفش]
آقای فروشنده: آهااا... این؟!
من: بعله!
آقای فروشنده: نمی‌دونم!! صبر کن فروشنده‌ش بیاد بگه بهت!!!!!!!!
من: (:/
با تمامی این چیزخل شدن‌ها و با تمامی کثیف بودن رود کارون [این کارون چرا اینقد کثیف بود جدن؟] و با تمام گنجیشک خورده شدن‌ها و جریحه‌دار شدن روح و سرویس شدن دهانمان خوش گذشت!!!

× خستگی و کم‌خوابی در جای‌جای این تن‌مان موج می‌زند بسی!! قربان همگی: زیگی‌خسرو

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:34 PM

لینک مطلب | مموریالز | نظرات (25)

 

 
 
 

Page 196.

March 2, 2009
 

× روزی که مامانه پیشناهاده مسافرته بین دو ترم رو به من و کپل داد اولین چیزی که گفتم این بود که "من با اوتوبوس نمی‌یام‌آ" و صد البته دلیل هم داشتم برای خودم!!!!!
اولین دلیلش این بود که خب چون سفر درون‌کشوریه و کلن هواپیماها مملو از حس امنیت و سفر خوبی داشته باشیم هستند مطمئن بودم مامانه بیلیطه هواپیما نمی‌گیره و یا نمی‌ریم یا اگه بریم زمینی می‌ریم!!!
دومین دلیلم این بود که بنا به تجارب مکرر فهمیده بودم که من اصلن و ابدن توی اوتوبوس خوابم نمی‌بره!! بعد اگه مطلع باشید می‌دونید که [این جمله‌م نکته کنکوری داشت‌آ... ینی اگه مطلع نباشید قطعن نمی‌دونید!!!] اکثر ساعتای حرکت اوتوبوسا بعدازظهره متمایل به شبه... ینی رسمن هیچ غلطی نمی‌تونی بکنی!!!! نه می‌تونی بخوابی، نه می‌تونی چیزی بخونی [چون بقیه می‌خوان بخوابن چراغا رو خاموش می‌کنن!] بیرونم که چون تاریکه نمی‌تونی ببینی... و از همه‌ی دلایل مهم‌تر این بود که چون من کلن اعتقاد دارم "هیچ‌جا توالت خونه‌ی آدم نمی‌شه!!!" همیشه تو مسافرتا به مشکل موال برمی‌خورم!!! قطعن خودتون از وضع توالت‌آیه بین راه خبر دارید که چقد گل و بلبلن و بعضن شیر آب هم ندارن و آفتابه گذاشتن!!!! کلن اگه مسافرت خیلی طولانی نباشه، مثه شمال یا همون حدودا، خودم رو نگه می‌دارم و ترجیح می‌دم دستشویی نرم اما یه مسافرتی مثه اهواز (!!!) رو مطمئنن نمی‌تونم خودم رو نگه دارم که... پس اجماعن به این نتیجه رسیدیم که با قطار بریم!!! حالا امروز مامانه اومده می‌گه قطارمون از اون مدلاس که صندلی داره و تخت نمی‌شه!!!! فکر کن... ینی رسمن همون اوتوبوس به‌اضافه‌ی موال سرخود!!!!!!! البته خب بازم من اینو به اوتوبوس ترجیح می‌دم... چون اولن که ساعت حرکت صبه و خب هوا روشنه و احتیاج به خواب نیس!! تازشم باز قطار یه‌جا داره که اگه آدم پاهاش خواب رف پاشه بره را بره... خلاصه که قراره سفره خوبی داشته باشیم، البته اگه هم کوپه‌یی‌آمون حموم رفته باشن، مسواک زده باشن و جوراباشون رو هم شسته باشن و صد البته دسشوییه قطار تمیز باشه!!!!!!!!

× کامنتا رو جواب دادم X:

× همون‌طور که استحضار داشتید و اگرم نداشتید حالا دیگه مستحضر شدید اینجانب عازم سفر میان دو ترم بوده و چن‌روزی نیستم!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:50 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (36)

 

 
 
 

Page 195.

March 1, 2009
 

بدون شرح!!! ((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:19 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی | نظرات (20)

 

 

Copyright © All right reserved Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir