یاد شهدای سبز گرامی و راهشان پر رهرو باد

 


April 2009
 


 
 

Description
30n.ir
Home index
About us
daily[at]30n[dot]ir

Subscribe to this blog's feed


ZigZag Discussion with VOA
1- (Download: 3.38 Megabyte)
2- (Download: 4.32 Megabyte)

Photoblog
Photoblog[dot]30n[dot]Ir


Recent Posts
Page 250.
Page 249.
Page 248.
Page 247.
Page 246.
Page 244.
Page 243.
Page 242.
Page 241.
Page 240.

Archive
August 2010 (8)
July 2010 (11)
June 2010 (13)
May 2010 (19)
April 2010 (19)
March 2010 (24)
February 2010 (18)
January 2010 (24)
December 2009 (19)
November 2009 (24)
October 2009 (23)
September 2009 (24)
August 2009 (24)
July 2009 (21)
June 2009 (11)
May 2009 (26)
April 2009 (30)
March 2009 (22)
February 2009 (23)
January 2009 (12)
December 2008 (10)
November 2008 (14)
October 2008 (18)
September 2008 (20)
August 2008 (22)
July 2008 (9)
June 2008 (6)
May 2008 (12)
April 2008 (8)
March 2008 (14)
February 2008 (14)
January 2008 (2)

Topical Archive
مؤسسه توریستی-تفریحی زیپ‌زاگ (1)
لنگ‌درهوا (23)
مموریالز (66)
من و آق‌سی‌سی (10)
مدرسه‌ی فمینیستی (12)
کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب (13)
پرسش و پاسخ (13)
بریم تو فاز ماچ‌وموچ (13)
جمعه‌ها با آقای زیپ (9)
حوصله‌دونی (56)
دایرة‌المعارف دخترونه/ پسرونه (5)
روزی از روزها (228)
زیگزاگولوژی (26)
غیر جمعه‌ها با آقای زیپ (17)
غرغریسم (76)


Links



Counter

 
 

Page 250.

April 29, 2009
 

× خب مفتخر به رسوندن این خبر هستم که کاوشگران و دانشمندان دنیای غرب، چندی پیش اعلام فرمودند که ویرویس "آنفـ.ولانزای خــ.وکـی" اپیدمیک شده و از مرز کامینگ‌سون گذشته و هم‌اکنون در تمام سوراخ‌ها و سمبه‌های دنیا موجود می‌باشد!!!!
 از علایم این بیماری تهوع، سرگیجه، افت فشار، سردرد، اسهال و نهایت مرگ می‌باشد!! بعد جالبیه قضیه کجاس؟! آره خودشه... اینکه من تو پست قبلی چی نوشته بودم!!؟؟!! بعد چه نتیجه‌یی گرفتید الان؟!!  آفرین!! که من مبتلا نشدم هنوز!!! چون اسهال ندارم!!! دیدی بی‌دقت می‌خونی؟! D:
 خواستم یه اطلاع‌رسانی مفید هم کرده باشم که یاوه‌گویان نیان بگن که: "اه این زیگزاگ هم که فقط سـ.کسی می‌نویسه!!!!!". ((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:27 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (39)

 

 
 
 

Page 249.

April 28, 2009
 

× چن‌روزیه که شدیدن فشارم اومده پائین و دستام مثه دست مرده [زبونم لال!!] یخه... و دائمن حالت تهوع دارم و سردرد و وقتی مثلن یه مدت نشستم و می‌خوام بلند شم از جام یهو زمین از زیر پام شونه خالی می‌کنه و یه دور بار هم می‌رقصیم و بعد چشمام سیاهی می‌ره و بعد همه چیز ناگهان به صورت طبیعی در می‌یاد!!! کلن انگار روح از بدنم خارج می‌شه و دوباره برمی‌گرده... البته همین یه ربع پیش بهم زنگ زد گفت توی ترافیک گیر کرده و یکم دیرتر بر می‌گرده!!!!
ظاهرن تمام این موارد به علت فشارهای مدید (!!) عصبی‌یی بوده که این مدت زیرش بودم!!! [حالا می‌تونه اون رو من بوده باشه، کلن ما که این حرفا رو نداریم با هم!!!]
طفلی دیشب که آقای زیپ این چیزا رو فهمید بهم گفت: "اصلن خودخواه باش!! نخواستم بهم بگی چشم!!! فقط خوب شو" و با این جمله ما بسی لوسیَن خونمون [همون داداشه لوسیون!!!] افتاد پائین یهو و حالا از اون اصرار و از من انکار که "نه بابا!! اصلن مال اون نیست عزیزم" و کلی تلاش به عمل اوردیم که فکر نکنه اینا فیلم و لوس‌بازیه واسه اینکه از زیر کار در برم یه وخ نعوذبالله!!!!!! D:

× امروز برای انجام پاره‌یی از تحقیقات با شادونه رهسپار کتابخونه‌ی ملی شدیم و تنها کار مفیدی که اونجا انجام دادیم این بود که من رفتم بخش امانت‌ش و کتاب "از طرف او" از آلبا دسس‌په‌دس رو امانت گرفتم!!!! D: چیه خب؟ خیلی‌آ همین کار رو هم نمی‌کنن!!!! ((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:54 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (26)

 

 
 
 

Page 248.

April 27, 2009
 

× در راستای جبران طالع‌بینی قبلی که واسه 50٪ درست نبود، دوست داشتم این‌یکی رو امتحان کنم!! این مدلش اینجوریه که مثلن اگه شما متولد 29 اردیبهشت 1364 هستید تمام اعداد تولدتون رو با هم جمع می‌کنید:
9+2+2+4+6+3+1= 7+2= 9
ینی شماره‌ی شما الان 9 شده و باید طالع‌بینی مربوط به عدد 9 رو بخونید.

1- خالق و مبتکر:
"یک"ها پایه و اساس زندگی هستند. همیشه عقاید جدید و بدیع دارند و این حالت در آنها طبیعی است. همیشه دوست دارند تمامی کارها و مسائل بر حول محوری که آنها می‌گویند و تعیین می‌کنند در گردش باشد و چون مبتکر هستند، گاهی خودخواه می‌شوند. با این‌حال "یک"ها بشدت صادق و وفادارند و به خوبی مهارت‌های سیاسی را یاد می‌گیرند. همیشه دوست دارند حرف اول را بزنند و غالبا رهبر و فرمانده هستند، چون عاشق این هستند که بهترین باشند. در استخدام خود بودن و برای خود کار کردن بزرگترین کمک به آنهاست ولی باید یاد بگیرند عقاید دیگران ممکن است بهتر باشد و باید با رویی باز آنها را نیز بشنوند.

2- پیام آور صلح:
"دو"ها سیاست‌مدار به دنیا می‌آیند! از نیاز دیگران خبر دارند و غالبا پیش از دیگران به آنها فکر می‌کنند. اصلا تنهایی را دوست ندارند. دوستی و همراهی با دیگران برایشان بسیار مهم است و می‌تواند آنها را به موفقیت در زندگی رهنمون سازد. اما از طرف دیگر، چنانچه در دوستی با کسی احساس ناراحتی کنند ترجیح می‌دهند تنها باشند. از آنجایی که ذاتا خجالتی هستند باید در تقویت اعتماد به نفس خود تلاش کنند و با استفاده از لحظه‌ها و فرصت‌ها آنها را از دست ندهند.

3- قلب تپنده‌ی زندگی: [آقای زیپ]
"سه"ها ایده‌آلیست هستند. بسیار فعال، اجتماعی، جذاب، رمانتیک وبسیار بردبار و پرتحمل .خیلی کارها را با هم شروع می‌کنند اما همه‌ی آنها را پیگیری نمی‌کنند. دوست دارند که دیگران شاد باشند و برای این کار تمام تلاش خود رابه کار می‌گیرند. بسیار محبوب اجتماعی و ایده‌آلیست هستند اما باید یاد بگیرند که دنیا را از دید واقعگرایایه‌تری هم ببینند.

4- محافظه کار:
"چهار"ها بسیار حساس و سنتی هستند. آنها عاشق کارهای روزمره، روتین و پیرو نظم و انضباط هستند و تنها زمانی وارد عمل می‌شوند که دقیقا بدانند چه کاری باید انجام دهند. به سختی کار و تلاش می‌کنند. عاشق طبیعت و محیط خارج از خانه هستند. بسیار مقاوم و با پشتکار هستند. اما باید یاد بگیرند که انعطاف‌پذیری بیشتری داشته و با خود مهربان‌تر باشند.

5- ناهماهنگ با جماعت:
نج"ها جهانگرد هستند و کنجکاوی ذاتی، خطرپذیری و اشتیاق سیری‌ناپذیر آنها به جهان هستی و دیدن محیط اطراف خود، غالبا برایشان دردسر ساز می‌شود. آنها عاشق تنوع هستند و دوست ندارند مانند درخت در یک جا ثابت بمانند. تمام دنیا مدرسه آنهاست و در هر موقعیتی به دنبال یادگیری هستند. سوالات آنها هرگز تمام نمی‌شود. آنها به خوبی یاد گرفته‌اند که قبل از اقدام به عمل، تمامی جوانب کار را سنجیده و مطمئن شوند که پیش از نتیجه‌گیری، تمامی حقایق را مد نظر قرار داده‌اند.

6- رمانتیک و احساساتی:
"شش"‌ها بلندپرواز هستند و زمانی خوشحال می‌شوند که احساس مفید بودن کنند. یک رابطه‌ی خانوادگی بسیار محکم برای آنها از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. اعمال‌شان بر تصمیم‌گیری‌هایشان موثر است و آنها حس غریبی برای مراقبت از دیگران و کمک به آنها دارند. بسیار وفادار و صادق بوده و معلمان بزرگی می‌شوند. عاشق هنر و موسیقی هستند. دوستانی صادق و در دوستی ثابت‌قدم هستند. "شش"ها باید بین چیزهایی که می‌توانند آنها را تغییر دهند و چیزهایی که نمی‌توانند، تفاوت قائل شوند.

7- عاقل و خردمند:
"هفت"ها جستجوگر هستند. آنها همیشه به دنبال اطلاعات پنهان و مخفی بوده و به سختی اطلاعات به دست آمده را با ارزش حقیقی آن می‌پذیرند. احساسات هیچ ارتباطی با تصمیم گیری‌های آنها ندارد. با اینکه در مورد همه چیز در زندگی سوال می‌کنند اما دوست ندارند مورد پرسش واقع شوند. هیچگاه کاری را ابتدا با سرعت شروع نمی‌کنند و شعار آنها این است که به آرامی می‌توان مسابقه را برد. آنها فیلسوف‌های آینده هستند؛ طالبان علم که به هر چه می‌خواهند می‌رسند و سوال بی‌جوابی ندارند. مرموز هستند و در دنیای خودشان زندگی می‌کنند و باید یاد بگیرند در این دنیا چه چیزی قابل قبول است و چه چیزی نه.

8- آدم کله‌گنده:
"هشت"ها حلال مشکلات هستند. اساسی و حرفهای سراغ مشکل رفته و آن را حل می‌کنند. قضاوتی درست دارند و بسیار مصمم هستند و طرح‌ها و نقشه‌های بزرگی دارند و دوست دارند زندگی خوبی داشته باشند. مسوولیت افراد را بر عهده می‌گیرند و مردم را با هدف خاص خود می‌بینند. با شرایط ویژه‌ای این امکان رابه وجود می‌آورند که دیگران همیشه آنها را رئیس ببینند.

9- اجرا کننده و بازیگر: [خانوم زیگزاگ]
"نه"ها ذاتا هنرمند هستند. بسیار دلسوز دیگران و بخشنده بوده و آخرین پول جیب خود را نیز برای کمک به دیگران خرج می‌کنند . با جذابیت ذاتی‌شان اصلا در دوست‌یابی مشکلی ندارند و هیچ کسی برای آنها فرد غریبه‌ای به حساب نمی‌آید. در حالات مختلف شخصیت‌های متفاوتی از خود بروز می‌دهند و برای افرادی که اطراف‌شان هستند شناخت این افراد کمی دشوار به نظر می‌رسد. آنها شبیه بازیگرانی هستند که در موقعیت‌های مختلف رفتارهای متفاوتی نشان می‌دهند. افرادی خوش‌شانس هستند اما خیلی وقت‌ها از آینده‌ی خود بیمناک و نسبت به آن هراسان هستند. آنها برای موفقیت باید به یک دوستی و عشق دو جانبه که می تواند مکمل‌شان در زندگی باشد دست یابند.

× چطور بود؟ شما چه آدمی بودید؟ چه شماره‌یی؟!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:55 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی | نظرات (52)

 

 
 
 

Page 247.

April 26, 2009
 

لطفن زن ایده‌آلت را توصیف کن!

× دیشب با آقای زیپ مشغول چت کردن بودیم که دوباره به خاطر کندی خطوط اینترنت و شرایط جوی خونه‌ی آقای زیپ اینا، درگیری لفظی بینمون بوجود اومد... توی اینجور شرایط دلم می‌خواد بهش زنگ بزنم تا قضیه واسه هر جفتمون روشن‌تر بشه... گفت بهش توی اون شرایط زنگ نزنم اما من اهمیتی ندادم و زنگ زدم تا صحبت کنیم. می‌گفت خسته شده و من باید یه‌سری از اخلاقام رو درست کنم تا بتونیم دوباره ادامه بدیم. مشکل اون با خودخواهی من بود و مشکل من با لحن بد حرف زدنش... [دایره لغات بدحرف زدن آقای زیپ چیزی مابین احمق، نفهم، بیشعور و مترادفات همیناس... اما همینم من رو دلخور می‌کنه توی اون شرایط!!! شاید اگه همین الفاظ رو توی شوخی بکار ببره اصلن برام مهم نباشه اما توی عصبانیت و دعوا خیلی مهمه خب!!!] چیزی که جفتمون بیشتر از دو سال و نیم باهاش کنار اومده بودیم و حالا دیگه سر ریز شده بود!!!
وقتی بهم گفت "تو مرد ایده‌آلت رو تعریف کردی اما من نمی‌تونم حرفام رو بهت بگم" ته دلم خالی شد. می‌دونستم منظورش از اینکه می‌گه: "نتونستم بهت بگم" اینه که یا من گوشی برای شنیدن حرفاش نداشتم و یا اگه گوش می‌دادم توفیری نداشت!!! ازش خواستم زن ایده‌آلش رو برام توصیف کنه و وقتی گفت: "تو اگه خودخواهی‌ت رو بذاری کنار می‌شی ایده‌آل من" یه کم آروم شدم. می‌گفت نظراتش رو نادیده می‌گیرم و روی حرفش، حرف می‌زنم و جوری رفتار می‌کنم که انگار فقط خودم می‌فهمم!! قبول این حرفا، اون لحظه برام سخت بود، خواستم توجیه‌ش کنم که با عصبانیت ساکتم کرد و مجبورم کرد با بغض حرفاش رو گوش کنم!!می‌گفت رفتار من جوریه که اجازه‌ی حرف زدن به اون رو نمی‌ده و خواست به کل رویه‌ی دوستی رو عوض کنیم و هر حرفی که اون زد من بگم: "چشم" و کلن توی رابطه حرف، حرف اون باشه!!! اولش فقط با ناراحتی گوش می‌دادم حرفاش رو و حتی به بهونه‌ی شام نخوردنش ازش خواستم، تلفن رو قطع کنیم که گفت: "تو نباید بگی کی گوشی رو بذاریم!!! من می‌گم"...
وقتی گوشی رو گذاشتم تا چند ساعت فقط بغض داشتم اما نهایت به این نتیجه رسیدم که زیپ راست می‌گه... خودخواهی من واقعن توی یه رابطه غیرقابل تحمله و من اگه رابطه‌مون رو دوست دارم باید این اخلاقم رو بذارم کنار. خصوصن که آقای زیپ گفته بود "تو خودخواهیت رو بذار کنار، ببین من عین مرد ایده‌آلت می‌شم یا نه".
ازش خواستم لحن حرف زدنش رو توی عصبانیت عوض کنه و بیشتر روی اعصابش مسلط باشه که گفت: "اگه تو شرایط من رو درک کنی اصلن کار به جایی نمی‌رسه که من بخوام بد صحبت کنم". اون لحظه حس کسی رو داشتم که تمام کاسه‌ کوزه‌ها داشت سرش می‌شکست اما بعدش آروم‌تر و منطقی‌تر شدم...
می‌دونم توی یه رابطه نباید صرفن به طرف مقابل "چشم" گفت و این رو هم می‌دونم که آقای زیپ اصلن منظورش از اینکه گفته توی همه چیز به من بگو "چشم"، اطاعت مطلق نیست. اما واقعن دلم می‌خواد خودخواهیم رو کنار بذارم و روی آقای زیپ به عنوان "یه مرد" حساب کنم و نخوام همیشه حرف، حرف خودم باشه و دلم می‌خواد اگه پیشنهاد منطقی‌یی دارید ازم دریغ نکنید.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:29 PM

لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (38)

 

 
 
 

Page 246.

April 25, 2009
 

مرد ایده‌آل خود را توصیف کنید

خب همون‌جوری که از موضوع پست می‌شه حدس زد من توی این پست قصد دارم مرد ایده‌آلم رو از نظر اخلاقی، ظاهری، مادی و خلاصه تمامی ابعاد بررسی کنم!!! لازم به ذکره که "ایده‌آل" به معنای واقعیه کلمه وجود خارجی نداره پس با تکیه به قول ضارب‌المثل گفتنی (!!) که: گل بی‌عیب خداست!!!! و عنایت الهی در زمینه‌ی حفظ ما از خشم احتمالی آقای زیپ پس از خواندن این پست شروع می‌کنیم:
  - لاغراندام و قد بلند [نه دیگه اونقد لاغر که بر و بچ صداش کنن "شیلنگ!!!!" ولی خب چاق هم دوست ندارم!!! چارشونه‌م نبود زیاد مهم نیس]
*- چشم و ابرو مشکی [اگه قهوه‌ای تیره هم بود موردی نداره!!] و دارای موهای موج‌دار [این رو واسه مواقع عصبانیت‌ش در نظر گرفتم که وقتی خواست خشم‌ش رو فرو بخوره (!) بتونه دست راستش رو به شکل عصبی چنگ بزنه توی موهاش به طوری که مدل موهاش بهم نریزه!!! کی هرهر خندید گفت دیوونه؟!!]
*- چشم‌ها و طرز نگاهش گیرا باشه [این مورد خیلی واسم مهمه کلن تو ظاهر طرف... ینی یه مدل تاثیرگذاری باشه نگاهش کلن!!!!]
*- لب‌هاش صورتی مایل به قرمز باشه!! [اوصولن افراد سیگاری این مورد رو ندارن!! دلیل اهمیت این مورد هم به کسی مربوط نیست!!! D: والا! چه توقع‌ها دارن از آدم]
 - تفاوت سنی بین 5 تا 7 سال
چون اصولن آدم ظاهربینی نیستم (!!!) به ذکر همین چند مورد بسنده می‌کنم و می‌رم سراغ گوهر وجود (!!)
 - گوش شنوا برای شنیدن حرف‌هام داشته باشه
*- مهربون و دلسوز باشه
*- حیوونا رو دوست داشته باشه [خصوصن سگ و گربه]
*- راست‌گو باشه [حتی تو مواردی که من با فهمیدن حقیقت ناراحت می‌شم]
  - به عقایدم احترام بذاره و قلبن قبول داشته باشه که من هم به اندازه‌ی اون آزادی دارم
  - توی مشکلات کنارم باشه و بخواد که توی مشکلات کنارش باشم [دلم نمی‌خواد مشکلات و ناراحتی‌هاش رو ازم مخفی کنه و وقتی ازش می‌پرسم چرا؟ بگه نگفتم چون تو ناراحت می‌شدی]
  - نظرش رو بیان کنه و خودش باشه [ینی حرفی که می‌زنه حرف دلش باشه نه واسه خوشایند من]
*- توی برآوردن خواسته‌هام نهایت تلاشش رو بکنه [مهم نیست بتونه خواسته‌هام رو برآورده کنه یا نه، مهم اینه‌که نهایت تلاشش رو بکنه]
  - من رو برای چشم شهلا و ابروی کمونم نخواد و واقعن شیفته‌ی طرز فکرم باشه
  - پا به پای من ترقی کنه و نگه "من همینی‌م که هستم!!! می‌خوای بخواه نمی‌خوای هم باید بخوای" [دارید که حق انتخاب رو!؟]
  - بی‌تربیت و بد دهن نباشه [این مورد مسلمن موقعی خودنمایی می‌کنه که طرف عصبانیه... به نظرم مهم اینه که توی عصبانیت بتونی خودت رو کنترل کنی و مؤدب باشی وگرنه وقتای دیگه 80 درصد مردم یکی از یکی مؤدب‌ترن!!!]
  - توی زندگیش هدف، برنامه‌ریزی و پشتکار داشته باشه [اله بختکی و هر چه پیش آید خوش آیدی نباشه]
*- تحت هیچ شرایطی به خانواده‌ی من توهین نکنه [حتی اگه خودم داشتم بهشون توهین می‌کردم اون نباید برای حمایت از من این کار رو بکنه!!!]
 - مستقل باشه و زیر دین هیچ احدی نره!!!
 - سخت عاشق بشه و سخت فراموش کنه
*- کینه‌یی نباشه
 - منطقی باشه و برای کارهاش و رفتارش دلایل منطقی داشته باشه [مثلن وقتی ازش می‌پرسم چرا؟ نگه دلم خواست (!!) یا دوست داشتم (!!) می‌دونید که این دو تا جواب قربونش برم ته منطق و استدلاله لامصب!!]
*- خسیس نباشه، حالا اگه ولخرج بود زیادی؛ یه‌جوری درستش می‌کنیم!!!
*- اجتماعی و خونگرم باشه
*- از گفتن و نشون دادن علاقه‌ش نترسه و فکر نکنه با گفتن "دوستت دارم" یا کارهایی که اینو نشون می‌ده من قراره پررو بشم یا قراره از مردونگی‌ش کم بشه!!!!
موارد *دار ینی خصوصیاتی که آقای زیپ اونا رو داره و این به قول شاعر گفتنی ینی: "تو خودت نمره‌ی دوازده‌یی!!!!" *:

پاورقی بی‌ربطانه‌یی که همین‌جوری یهو یادم افتاد:
وقتی کوچیک بودم گاهی واقعن این مسئله ذهنم رو مشغول می‌کرد که به راستی (!) اگه شوهرم هم اسم بابام بشه چقد مصیبت داریم‌ها!!! [من باباهه رو به اسم کوچیک بدون هیچ پیش‌وند و پس‌وندی صداش می‌کنم چون خودش خواسته اینجوری] مثلن هر وقت اسم یکی‌شون رو می‌خوام بیارم همه ازم می‌پرسن که دقیقن کدومشون رو می‌گم!!! دیدی می‌گن به هر چی فکر کنی برات اتفاق می‌یفته؟!! D: البته یه حسنی که این موضوع داره اینه که چندبار جلوی باباهه یهو اسم آقای زیپ از دهنم در رفت اما کسی توجه‌ش جلب نشد و همه فکر کردن منظورم باباهه‌س!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:35 PM

لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (34)

 

 
 
 

Page 244.

April 22, 2009
 

× چند وقت پیش سوار اتوبوس بودم و داشتم از دانشگاه بر می‌گشتم که توی یکی از ایستگاه‌ها یه‌ خانوم با یه بچه‌ی نوزاد اومد تو و چون جا برای نشستن نداشت ناچارن ایستاد... با تردید از جام بلند شدم و ازش خواستم جای من بشینه اما تمام طول راه رو داشتم به موضوعی فکر می‌کردم که متاسفانه مشکل خیلی از مردم جامعه‌س... به این فکر می‌کردم که این خانوم چرا سوار اتوبوس شده؟ و در پاسخ این سؤال دو تا جواب به ذهنم رسید!! یکی اینکه می‌تونسته تاکسی سوار بشه و نشده!! که خب توی این شرایط وقتی خودش برای راحتی خودش تلاشی نمی‌کنه پس چرا یه آدمی مثل من باید از جاش بلند بشه تا اون بشینه و به فکر راحتی اون باشه؟ و دومین جواب هم این بود که پول نداشته... که این جواب بیشتر من رو توی فکر برد!!! وقتی آدم حتی خودش از لحاظ مالی و خیلی چیزای دیگه توی شرایط مساعدی نیست چه اصراری برای بوجود آوردن بچه داره؟!!! آیا فردا همون بچه وقتی خیلی از خواسته‌هاش برآورده نشه و تمام عمرش حسرت چیزی توی دلش بمونه، از پدر و مادرش نمی‌پرسه که چرا اون رو بوجود آوردن؟!! اون پدر و مادر چه حرفی دارن جز شرمندگی و یا این جواب کلیشه‌یی که "خدا تو رو به ما داد" و یا ورژن باکلاس‌ترش "به هر حال وجود داشتن بهتر از عدم وجوده!!!!"
 واقعن چرا خیلی از خانواده‌های ایرانی با وجود داشتن هزار و یک مشکل، فکر می‌کنن که بدنیا اومدن بچه ممکنه از مشکلاتشون کم کنه؟! مثلن زن و شوهری که نسبت به هم سرد شدن، بچه‌دار می‌شن و فکر می‌کنن بچه گرمای زندگیه و اصلن به این فکر نمی‌کنن که همین "گرمای زندگی" چد سال بعد ممکنه تبدیل به "بچه‌ی طلاق" بشه... یا خیلی از خانواده‌هایی که با وجود داشتن مشکل بچه‌دار شدن و حالا خودشون اعتراف می‌کنن فقط و فقط به خاطر بچه‌هاشونه که دارن به زندگی با شریک‌شون ادامه می‌دن!!!! یا زن و شوهری که نون شب ندارن و توی قرض و قوله و اجاره خونه‌ی آخر ماه‌شون موندن، اون‌وقت یه بچه بغل آقا می‌بینی و یکی هم توی شیکم خانوم!!!!!! چرا نمی‌خوایم از خودخواهی‌آمون کم کنیم؟ چرا یه عده خوشبختی رو توی داشتن بچه می‌دونن بدون اینکه کوچکترین فکری نسبت به آینده‌ی اون بچه بکنن؟!! چرا حاضر نیستیم تا وقتی نمی‌تونیم بهترین امکانات رو در اختیار بچه‌مون بذاریم خودمون رو نگه داریم و از لذت‌های "آنی" خودمون بگذریم؟ چرا همیشه باید بازیچه‌ی خودخواهی‌هامون بشیم؟!! قبل از تجربه‌ی حس شیرین پدر/مادر بودن، بهتر نیست به توانایی‌های مالی، عاطفی، اخلاقی و درخواست‌های احتمالی بچه‌هامون در آینده هم کمی فکر کنیم؟!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:06 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (55)

 

 
 
 

Page 243.

April 21, 2009
 

× لبخند پنبه‌ای چند وقت پیش یه بازی وبلاگی راه انداخت. بازی از این قرار بود که یه خاطره و اتفاقی که تا حالا واسه کسی تعریف نکردید رو اینجا بیان کنید. [دقیقن منظورم از اینجا همون اونجاست!!!! ینی وبلاگ خودتون!!!]

یه روز از زمستون دو سال پیش بود (!!) توی همون برف و بوران بی‌سابقه‌یی که شد... وقتی کشور از خواب ناز دو-سه هفته تعطیلی فارغ شد و ممکلت با حالت تق و لق داشت به روال اولیه باز می‌گشت ما پا شدیم رفتیم دانشگاه!!! البته لازم به ذکر است که مطمئنن برای سلام و احوالپرسی هلک‌هلک پا نشدم برم ته دنیا!!! بلکه رفتم چون امتحان داشتم...
در راه بازگشت به خونه ام‌پی‌تیری‌م رو طبق معمول از توی کیفم اوردم بیرون و در حالی‌که افکارم به شدت متاثر از فضای لنگ در هوا مانده‌ی جامعه بود (!!!) مشغول آهنگ گوش دادن شدم...
حس و حال عاشقانه‌ی آهنگ به شدت من رو تحت تاثیر قرار داده بود طوری که کم‌کم داشتم لنگ در هوا ماندن کشور و یخ‌های پارو نشده‌ی پیاده‌روها رو فراموش می‌کردم که ناگهان به طور غیرمترقبه‌یی (!!) حس کردم ابری از آسمان آمد زیر پام و من رو برد روی هوا و پس از انجام عملیات گـ.وز معلق بالانس (!!!) ما رو با ماتحت روانه‌ی پیاده‌رو کرد!!!* پس از فرود نه‌چندان موفقیت‌آمیزم و نگاه به اطراف فهمیدم که هیچ‌کس به هیچ‌جاش نبود اصلن بی‌شعورها!! بلند شدم و ضمن حفظ اعتماد به نفس و پیشانی در هم کشیدن به سمت جوب رفته و گوشی محترم رو به اندرونی جیبمان رهسپار کردیم!!!** ام‌پی‌تیری عزیزتر از جانمان را هم خفه نمودیم و ضمن عرض ادب و احترام و خوشامد‌گویی به خواهر و مادر و کلن تمامی عناصر اناث مسببان این واقعه، مکان مورد نظر را به مقصد خونمون ترک فرمودیم!!!!

* خدایی خیلی رو اعصابه که اون سرما و برف و یخ‌بندون پیاده‌روها رو رد کنی و ازشون جون سالم به در ببری، بعد چه جوری بخوری زمین؟!! اینجوری که به هنگام عبور از جلوی مکانیکی، پات روی روغن‌ها سر بخوره و ... ادامه‌ی ماجرا دیگه!!! چند بار به چیزی رو می‌گن؟!!

** خوشبختانه جز باسـ.ن مبارک، همه جان سالم به در بردیم از این واقعه!!!!!

× هرکس دلش خواست می‌تواند در این بازی شرکت کند، از نظر من بلامانع است!!! D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:18 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی | نظرات (23)

 

 
 
 

Page 242.

April 20, 2009
 

× طبق نظرسنجی‌یی که از خواننده‌های این وبلاگ در مورد معرفی کتاب شد، یه‌سری از شماها کتابایی معرفی کردید که چندبار تکرار شده بود و از من خواسته بودید عنوان‌هایی که چندین‌بار نام برده شدند رو براتون بنویسم:
1- بادبادک باز/ خالد حسینی
2- خانوم/ مسعود بهنود
3- خداحافظ گاری کوپر/ رومن گاری
4- سه‌شنبه‌ها با موری/ میچ آلبوم
5- ناتور دشت/ جی.دی سالینجر
6- میرا/ کریستوفر فرانک
7- از طرف او/ آلبا‌ دسس‌په‌دس
و کتاب‌های زیاد دیگه‌یی که اسم‌شون فقط یه‌بار اومده بود و من دیگه اینجا ازشون حرفی نمی‌زنم...

× چند نفر هم ازم خواسته بودن که کتاب‌هایی که خودم خوندم و فکر می‌کنم خوبن رو معرفی کنم. اول اینکه باید بگم من از اون دسته آدما هستم که معتقدم هر کتابی ارزش یه‌بار خوندن رو داره!! حتی اگه مزخرف‌ترین کتاب باشه و اصلن بعد از خوندن یه کتاب بد این حس بهم دست نمی‌ده که "اه!! وقتم رو هدر دادم" چون بالاخره کمه کم این بوده که با طرز فکر یه نفر آشنا شدم... واسه همین خیلی نمی‌تونم بگم کتابی خوبه یا بد... [بر همگان واضح و مبرهن است که کتب درسی و دانشگاهی مشمول این تعریف نمی‌شوند!!!! D:] اما حالا چون خیلی اصرار دارید می‌گم:
کلیدر/ محمود دولت‌آبادی
یکی از بهترین و برجسته‌ترین رمان‌های ادبی فارسیه. 10 جلد و 5 مجلده [حالا فهمیدید وقتی می‌گم کتابداری یه رشته‌ی کاربردیه ینی چی؟!!]. البته قبول دارم که پرداختن به جزئیات و تعداد زیاد جلدها خیلی خسته‌کننده‌ست ولی نثر کتاب اینقد گیرا و بیان نویسنده اینقد قشنگه که حداقل نصفی از اون خستگی از تن آدم در میاد!! محور داستان حول چند خانوار بادیه‌نشین می‌گرده و از نظر من آقای دولت‌آبادی سعی داشته توی این کتاب واقعه‌ی عاشورا رو به دور از هر تعصب و جبهه‌گیری‌یی بازنویسی کنه و الحق که موفق هم بوده!!! به کسانی که طرفدار داستان کوتاه هستن، این کتاب اصلن و اکیدن توصیه نمی‌شه!!!!
کوری/ ژوزه ساراماگو
یه رمان کاملن اجتماعی در مورد معضلی که امروزه همه‌ی ماها به نوعی گرفتارشیم!! این کتاب در مورد بیماری کوری نیست... واژه‌ی کوری در این کتاب به معنای "ندیدن و نفهمیدن در حین چشم داشتنه"... مشکلی که الان گریبان خیلی از ماها رو گرفته... رمان آموزنده‌ییه کلن... و پیشنهاد می‌کنم اگه از رمان‌های آبکی و عاشقانه خسته شدید حتمن به سراغش برید!!
عقاید یک دلقک/ هاینریش بل
قبل از خوندن این کتاب فکر می‌کردم که خیلی از مشکلات زندگیم ناشی از مسلمون بودنمه... اما با خوندن این کتاب متوجه شدم که این مشکلات گریبان‌ تمام مذاهب و ادیان رو گرفته و کلن خیلی از خوندن کتاب لذت بردم... وقتی می‌تونستم تک‌تک مشکلاتی که نویسنده ازشون حرف می‌زد رو با تمام وجودم حس کنم برام خیلی جالب بود!! البته خب این رمان در مورد مشکلات مذهب مسیحیت و اون هم در قرن 19 و 20 هستش که خیلی شبیه به الان ماست!!!!! و این ینی اینکه این مشکلات الان برای مسیحیان تا حد زیادی حل شده اما هنوز گریبان اسلام و مسلمونا رو گرفته...
مرگ در می‌زند/ وودی آلن
وودی آلن نویسنده، فیلم‌نامه‌ نویس و کارگردانه. یکی از فیلم‌های معروف اون "مچ‌ پوینت" بود. این کتاب از 15 داستان کوتاه به زبون طنز تشکیل شده... نویسنده در نهایت تبحر لحنی رو برای تعریف داستان انتخاب کرده که از نظر من خیلی جذابه... انگار نشستید پای حرفای یه دیوونه. ینی در عین سادگی‌ش، شما رو بارها و بارها وادار به خنده می‌کنه. ضمن اینکه طرز فکر نویسنده رو هم در مورد "مرگ" می‌تونید بخونید!!
خرده جنایت‌های زَناشوهری/ اریک امانوئل شمیت
این کتاب فقط 87 صفحه‌ست که نزدیک به دو-سه‌بار از شبکه‌ی چهار پخش شده. جالبه بدونید که من یه شبه این نمایشنامه رو که فقط دیالوگ‌های رد و بدل شده بین یه زن و شوهره رو خوندم و شبش هم از تلویزیون دوباره نمایشنامه رو نگاه کردم و اینجا فهمیدم که چیزی که تلویزیون نشون داد در مقابل کتاب واقعن چیز حال بهم زن و افتضاحی بود!!! و این یعنی اینکه دلخوش نکنید به چیزی که شبکه چهار نشون داده و این کتاب رو از دست ندید!! ضمن اینکه مسائل مطرح شده بین صحبتای این دو نفر مشکلیه که خیلی از زوج‌های جوان (!!) از جمله من و آقای زیپ درگیرش هستیم.
کافه پیانو/ فرهاد جعفری
این رمان 264 صفحه‌یی بیان ساده و روونی داره و شما مجبور نیستید برای فهمیدنش حتمن تمرکز داشته باشید. اما من وقتی این کتاب رو تموم کردم حس خیلی خیلی بدی بهم دست داد. اول بخاطر اینکه توی این کتاب من اصلن اثری از ادبیات و جملات ادبی ندیدم و دوم اینکه به محض تموم شدن کتاب این سؤال به ذهنم رسید که "این کتاب چطوری مجوز چاپ گرفته؟" و چون حس کردم نویسنده با کمک پارتی و این برنامه‌ها این کتاب رو به چاپ رسونده خیلی حس بدی نسبت بهش پیدا کردم!!!! اما خوندنش ضرر نداره!!! (:
راستش کتابای خیلی زیادی برای معرفی دارم اما اگه بخوام در مورد هر کدوم یه پاراگراف توضیح بدم از حوصله‌ی همه و از توانایی انگشتان نازنین من (!!!) خارجه... اما تیتر وار چندتا از عنوان‌ها رو نام می‌برم:
- بامداد خمار/ فتانه حاج‌سید‌جوادی
- صبح ستاره‌سوز/ شهره وکیلی
- دفترچه‌ی ممنوع/ آلبا دسس‌په‌دس
- چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم/ زویا پیرزاد
- بر باد رفته/ مارگارت میچل [این کتاب دو جلدیه... کتاب "اسکارلت" هم دو جلدیه و ادامه‌ی بر باد رفته‌ست اما نویسنده‌ش متفاوته و از نظر من حتی به گرد پای برباد رفته هم نمی‌رسه!!! اگه این کتاب رو هنوز نخوندید باید بگم که بشتابید و از دستش ندید و سعی کنید کتابی رو پیدا کنید با ترجمه‌ی حسن شهباز]
این هم لیست کتاب شعر نو برای کسانی که حس‌های پروانه‌یی و شاعرانه دارند و به شعر نو علاقه‌مندند:
- کبریت خیس/ عباس صفاری
- زیبایی‌ام را پشت در می‌گذارم/ آیدا عمیدی
- زنبورهای عسل دیابت گرفته‌اند/ [مجموعه شعر طنز] اکبر اکسیر
- بوی خوش تو/ [عاشقانه‌های شعر معاصر آذربایجان] ترجمه رسول یونان
- من یک پسر بد بودم/ رسول یونان
- روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود/ سارا محمدی‌اردهالی
- هی... تو که رفته‌ای/ آسیه امینی
- من و ماه/ مهناز اسداله‌زاده‌فرد

× کامنتر شماره‌ی 53 پست طلاق و طلاق‌کشی [Page 240] ظاهرن بعد از خوندن حرفای آقای زیپ شدیدن تحت تاثیر قرار گرفته و از اینکه آقای زیپ اینقد در حق من جفا (!!) کرده دلش آتیش گرفته و کامنتی گذاشته با این مضمون: "هم پررویی هم بی‌شعور هم خائن هم دروغگو و امیدوارم بمیری بی‌لیاقت"!!!! خواستم بگم که یه‌وقتی خدایی نکرده بعد از خوندن این کامنت فکر نکنید که این کامنتر عزیز منم یا ربطی به من داره یا توی باند منه!!!! البته در اینکه حرف دل اون‌موقه‌ی من هم این بوده که شکی نیست D: اما خواهشن اگه خواستید اون کامنت رو به من ربط بدید من رو با یه دماغ قرمز و چشمای پف‌آلود و صدای نازک و پر عشوه در حالی‌که دست راستم رو مشت کردم و می‌کوبم به سینه‌م در نظر بگیرید!!!! ((:
عزیز جان!!! چرا فقط دیالوگ رو می‌نویسی؟ خب فضا و حالات من رو هم بنویس که دیگه لازم نشه من بیام توضیح بدم!!!!!

× در ضمن به گفته‌ی یکی از دوستان تاریخ برگزاری نمایشگاه کتاب 16ام تا 26ام اردیبهشته... نظرتون در مورد قرار وبلاگی در نمایشگاه کتاب چیه؟!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:28 PM

لینک مطلب | کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب | نظرات (39)

 

 
 
 

Page 241.

April 19, 2009
 

LOVE-PEACE.jpg× امروز سیل اس‌ام‌اس‌هایی بود که روانه‌ی من می‌شد و من یک عدد زیگزاگ اعصاب قشنگ عینکی بودم که در جواب هر کدوم از اس‌ام‌اس‌ها فحشی بود که نثار آقای زیپ می‌کردم!!! بخاطر اینکه مسئله رو اون بازگو کرده بود اما من باید جوابگوی دوستان و آشنایان و کلن جامعه‌ی افسرده و آشفته‌ی تار گسترده‌ی جهانی می‌بودم... خب قبول کنید که توی اون شرایط دلم می‌خواست تک‌تک موهام رو بکنم... چرا که خود آقای زیپ و سکوت چاهار روزش به اندازه‌ی کافی رو اعصابم بود و نمی‌تونستم تحمل کنم که دقه به ثانیه اس‌ام‌اسی بیاد با این مضمون که: "چی شد؟ آشتی کردید؟!!"
از طرفی به دوستام حق می‌دادم که نگران بشن واسه رابطه‌مون، اما چون هنوز هیچ خبری از حاج آقا نشده بود جوابی واسه سؤالاشون نداشتم... از طرفی هم مقصر تمام این سؤال جواب شدن‌ها رو کی می‌دونستم؟!!! آفرین... کی؟! بگو D:
ساعت 8 رسیدم خونه و خیلی لطیف و نوازش‌گونه گوشی رو برداشتم و زنگ زدم به مسبب بدبختیام (!!!) D: زود برداشت...
زیپ: سلام
من: این چیه گذاشتی تو ویلاگ؟
زیپ: چیه مگه؟
من: هیچی نیس!! فقط بیا خودت جواب اس‌ام‌اسای منم بده لطفن!!! واسه تک‌تک کسایی که شماره‌ی منو داشتن دارم توضیح می‌دم از صبح!!!!! حالا که چی مثلن نوشتی این پست رو؟
زیپ: می‌خواستم بهم بگن چی‌کار باید بکنم!!
من: اه؟! پس چرا همه گفتن بیای بهم زنگ بزنی، نزدی؟
زیپ: نخوندم هنوز خب!!!
من: آهااا
زیپ: زیگزاگ تو رو خدا تمومش کن!! بسه... من خسته شدم...
من: چی رو تمومش کنم؟ مگه من شروع کردم؟
زیپ: من بد حرف زدم مقصر بودم اما تو چرا...
من: ببین زیپ!! مشکل من و تو اینجوری حل نمی‌شه... من نه تلفنی باهات حرفی دارم، نه اس‌ام‌اسی، نه اینترنتی!!! باید بلند شی بیای یه روز رو در رو صحبت کنیم!!!
زیپ: می‌یام... اما اول آشتی کنیم...
من: آشتی چیه؟! من مگه با تو قهر بودم آخه که بخوام آشتی کنم؟ من می‌گم مشکل ما فقط رو در رو حل می‌شه!!! من خیلی حرفا دارم که بزنم...
زیپ: خب بگو الان!!
خب توقع ندارید که من الان یادم مونده باشه که همین دو خط بالاتر گفتم تلفنی مشکل‌مون حل نمی‌شه؟ در ضمن توقعی هم ندارید که من بشینم الان یک ساعت حرف زدن رو مو به مو اینجا بنویسم که؟! فقط بگم قبل از فوران آتش‌فشانم ازش خواستم که کلن ساکت باشه و گوش بده به حرفام و اونم عمل کرد و الان جا داره از دست اندر کاران و نور پردازان این برنامه نهایت تشکر رو بکنم!!!
خلاصه که به‌به اون بلبل رو نیگا و چه هوای بهاری‌یه و نم‌نم بارون و هوا چه دو نفره‌ست کلن!!!!!

× مرسی از تمام کسانی که کامنت گذاشتن و راهنمایی کردن... خیلی از کامنتا حرف دل من بود... حرفایی که توی این مدت تو دلم مونده بود و یهو سر این جریان فوران کرده بود!! با خیلی از کامنتا بغض کردم و اشکم سرازیر شد که چقد خوب من و احساسم رو فهمیده بودید و کلن خیلی دلم واسه خودم سوخته بود و اینا... مهم حرفایی بود که توی این مدت هم تو دل من و هم تو دل اون مونده بود و حالا بیرون ریخته شده... و مهم قول و قراراییه که بعد از این جریان بهم دادیم و بعد از این نوبت اینه‌که جفتمون نشون بدیم مرد عملیم یا...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:26 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (40)

 

 
 
 

Page 240.

April 18, 2009
 

پای پی سی نشسته بودمو و داشتم کارهاشو انجام میدادم تا خوشحالش کنم
زنگ زد به موبایلم و خواست که خونه رو بگیره تا با هم حرف بزنیم.
یه موقع هایی میشه که واقعاً نمیتونم حرف بزنم.
هم اینکه حوصله ندارم و هم اینکه بخاطر جو خونه واقعاً شرایطش رو ندارم.
اصرار کرد
گفتم نمیتونم
باز هم اصرار کرد
عصبی شدم و گفتم که چرا انقدر بیشعوره و نمیفهمه شرایطم رو!
گوشی رو قطع کرد
همیشه رسم بر اینه اونی که گوشی رو قطع میکنه خودش باید پا پیش بذاره واسه آشتی و اون یکی هم به روش نیاره.
بیش از 60 ساعت تلخ، منتظر زنگش بودم.
کم کم داشتم ناامید میشدم.
از شانس بد تو هیاهو و شلوغی دانشگاه صدای زنگ موبایلم رو واقعاً نشنیدم.
8 تا میسدکال و دو تا اس ام اس ازش داشتم:
*من که میدونم خائنی ولی اینو یادت باشه که من خیانت کردنو بهتر از تو بلدم. خودت خواستی. فکر نکن میتونی منو آفتاب مهتاب ندیده بار بیاری و خودت هر غلطی دلت میخواد بری بکنی...
* اگرم زنگ زدم میخواستم بگم وسایلم رو بیاری چون ذهنم رو مشغول کرده: کادوی تولدت، گوشیمو، دی وی دیمو، تالیامو و ... بعدش میتونی گوشیتو جواب ندی و خوش اومدی...

عمیقاً و عاجزانه محتاج کمکتون هستم!
بگید من مقصرم یا اون؟
و اینکه چی کار باید بکنیم؟
من عاشقشم و اون همیشه توهم داره که من بهش خیانت میکنم!

 

× نوشته شده توسط آقای زیپ در ساعت 10:04 PM

لینک مطلب | غیر جمعه‌ها با آقای زیپ | نظرات (59)

 

 
 
 

Page 239.

April 18, 2009
 

× خیلی وقت بود می‌خواستم در مورد این موضوع یه جورایی سر صحبت رو باز کنم!! اما خب دختر نقاش عزیزم، خیلی کوتاه و مختصر مطالبی که حرف دل خیلی‌هاست رو اینجا نوشته [Click].

× چند تا از دوستان ازم خواستن که لیست کتابایی که دوستان پیشنهاد دادن و کتابایی که خودم برای نمایشگاه پیشنهاد می‌دم رو توی پست بنویسم... چشم!!! D: امر دیگه؟!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:50 PM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا | نظرات (6)

 

 
 
 

Page 238.

April 17, 2009
 

از 84 تا 88...!

سوم تیر 1384 است. از راست سنتی تا چپ رادیکال همه در بُهت و حیرت اند!

چه شده است؟

معجزه!

معجزه؟! مگر در هزاره سوم هم معجزه می شود؟

آری اینجا ایران است و هر چیزی ممکن است.

چنین بود که در آستانه ی 27 سالگی نظام جمهوری اسلامی برای نخستین بار کلیه ی ارگان های تصمیم گیرنده از یک جناح فکری واقع شدند؛ و شد آنچه شد. اتفاقاتی که در طول این چهار سال بر جامعه ی ایرانی رفت سنگین تر از آن بود که در کلام و سخن بگنجد. اتفاقاتی که در یک نگاه همه در لیست اولین ها می گنجند:

از درآمد نجومی دولت بر اثر افزایش قیمت نفت تا جعل مدرک توسط وزیر کشور!

از گم شدن بیش از یک میلیارد بودجه کشور تا تعلیق فدراسیون فوتبال!

از تغییر پی در پی وزرای کابینه ای استثنائی تا حضور امام زمان در جلسات هیأت دولت!

از تعطیلی سازمان برنامه و بودجه بعد از 60 سال تا رکورد هر 9 ثانیه تصویب یک طرح!

از محو اسرائیل از روی کره ی خاکی تا دوستی با مردم اسرائیل!

از نفت بشکه ای 140 دلار تا حساب خالی ذخیره ی ارزی!

از دعوت از اساتید دانشگاه های آمریکا تا اخراج اساتید دگر اندیش داخلی!

از سرکوب فعالین چپ تا دعوت از فرزندان چه گوارا!

از رتبه ی دوم [از آخر] در نرخ تورم تا کسب مقام دوم اعدام در دنیا!

از خودسوزی کارگران بی کار ایرانی به خاطر نداشتن نان شب تا کمک های میلیاردی به حماس و حزب الله!

از کابینه ی 70 میلیونی تا چند شغله بودن غلامحسین الهام!

از عدم اشکال بیرون ماندن دو تار موی دختران تا سرکوب گشت های ارشاد!

از خاموشی برق تا هاله ی نور دور سر!

از رتبه ی دوم ذخایر گازی در دنیا تا قطع گاز در زمستان!

از صدور قطعنامه های پیاپی علیه ایران تا دوستی با سوریه و جزایر قمر!

از زیر پا گذاشتن حقوق بشر تا تأکید بر حق مسلم هسته ای!

از بالا رفتن بی سابقه ی نرخ بی کاری تا بالا رفتن ماهواره ی امید!

از گوجه فرنگی محله ی نارمک [محله ی آقای رئیس جمهور] تا سیب زمینی صلواتی!

از نامه های بی پاسخ به رؤسای جمهور دنیا تا بی پاسخ گذاشتن نامه ی اقتصاددانان!

از کاغذ پاره خواندن مدرک دانشگاهی تا گرفتن ژست دانشگاهی!

از برخورد با مفاسد اقتصادی تا افشاگری های پالیزدار!

از بنگاه های زود بازده تا وزیر 160 میلیاردی!

از سهمیه بندی جنسیتی تا سهمیه 30 درصدی بسیج در کنکور!

از ستاره های روی دوش سرداران سپاه تا ستاره های جلوی اسم دانشجویان!

از عیدی به دختران کوی دانشگاه تا عیدی به خانواده ی میرصیافی با جنازه ی فرزند وبلاگ نویسشان!

از آزادی ملوانان انگلیسی تا به بند کشیدن دانشجویان امیرکبیر و...!

از «خزر» روسی تا «خلیج» عربی!

از بغداد تا بیروت، از غزه تا کاراکاس، از کابل تا نیویورک، از گرمسار تا نارمک، از شهرداری تا ریاست جمهوری!

ار عمو پورنگ تا فردوسی پور!از سایپا تا تیم ملی ،از «دائی» تا «مایلی کهن» ،از علی آبادی تا بذرپاش!

از 84 تا 88 و از 88 تا....!

نه...نه...دیگر کافی است.مهرورزی را متوقف کنید!

چهار سال دست و پنجه نرم کردن با کوهی از اتفاقات [آن هم برای اولین بار] و ترس از تکرار تجربه ای چنین دهشتناک، خود به تنهائی کافی است تا اهمیت انتخابات پیش رو بر همگان روشن شود. اینک بیش از هر زمان دیگری این پرسش ساده و در عین حال سنگین، فارق از هر تعبیر و تفسیری ما را به مبارزه می طلبد که:

«چه باید کرد؟»

30 سال از عمر نظام جمهوری اسلامی می گذرد و در آستانه ی تعیین کننده ترین تورنمنت سیاسی هر نظامی، افکار عمومی دنیا و بلاخص مردم این سرزمین از خود می پرسند: «راستی ایران در کجای جامعه جهانی ایستاده است؟» از سوی دیگر روشنفکران و افسرده عقلان، سیاستمداران دونده به دنبال قدرت را با این پُرسش مخاطب قرار می دهند که:

«آیا آزمون دموکراسی این است که دولت با رأی مردم انتخاب می شود؟» و یا «اگر دموکراسی را دیکتاتوری اکثریت معنا کنیم آیا اساسا دیگر دموکراسی فرقی با دیکتاتوری خواهد داشت؟»

رجال سیاسی و بوروکرات های دولتی علاقه مندند که انتخابات را به مثابه ی یک نظام و سازمان بل یک کارخانه در نظر بگیرند که محصول تولیدی درآن عبارت است از «شهروند سیاسی»! اما نکته اینجاست که انتخابات عرصه ای است که اتفاقا تنها چیزی که در آن محقق نمی شود دموکراسی است.

اینکه از دل یک رأی گیری فاشیسم هیتلری سر بر آورد آیا دموکراسی به ضد مفهوم خود بدل نمی شود؟ این همان پاشنه آشیل دموکراسی است؛جایی که میان «انتخاب کردن» و «انتخاب نکردن» مرزی نمی توان کشید؛ چه اینکه در هر دو صورت بازی را باخته ای. چاره چیست؟پس «چه باید کرد؟»

اینجاست که باید در مواجه ای رادیکال با واقعیت موجود، آن را به سخره گرفت و بی توسل به تمایلاتی رومانتیسیستی و آه و ناله سر دادن از برای  شکوه و جلال حاکمیت 2500 ساله ی شاهنشاهی و یا دل خوش کردن به آرمانشهر های بی پایه چون «ایرانی برای همه ایرانیان» در ژستی کاملا منطقی دست به شورش زد.

انتخاب کردن بی شک وضعیتی اضطراب آور است. دلهره ای ناشی از عواقب آنچه انتخاب می کنی در هر لحظه تو را سست می کند؛اما درست در همین لحظه است که آزادی محقق می شود.

انتخابات پیش رو را از چنین منظری باید دید و در موردش تصمیم گرفت.«سن پُل قدیس» زمانی با این ایده که "مسیح از میان مردگان برخاست" همگان را به وفاداری به رُخداد مسیحیت فراخواند و از خلال چونان ایده ای در برابر امپراتوری روم ایستاد.اصلاحات شاید دیگر آن دم مسیحایی را برای حیات بخشیدن به جامعه از دست داده باشد و به قولی "مرده باشد"؛ اما بارقه های حیات بخشی از خاکستر این ققنوس امکان گُشایش در فضایی آکنده و پُر شده از بی نهایت «اولین ها» -از 84 تا 88- را به دست می دهد.گشایشی که به واسطه ی آن می توان شکاف های نهُفته در دل یک کل سازمان یافته در قالب نظام سیاسی را بیش از پیش نمایان کرد. آری "اصلاحات مُرد،زنده باد اصلاحات".

تشکل دانشجویان اصلاح طلب دانشگاه بین المللی امام خمینی قزوین

پ.ن:

- حضور عبدالله نوری در انتخابات ریاست جمهوری منتفی شد

- مصاحبه خانوم زیگزاگ با برنامه زن امروز صدای آمریکا 14/1/88 (دانلود)

 

× نوشته شده توسط آقای زیپ در ساعت 11:28 PM

لینک مطلب | جمعه‌ها با آقای زیپ | نظرات (24)

 

 
 
 

Page 237.

April 16, 2009
 

آیا شما یک مرد امروزی هستید؟

یاوه‌گویان و مغرضان بر این باورند که "مرد امروزی" بودن امری محال و غیرممکن‌ست!!!! و اصلن چنین موجودی بر روی کره‌ی زمین یافت نمی‌شود!!! برای همین بر آن شدیم که چندی از خصوصیات بارز مردان امروزی را برایتان مطرح کنیم تا هم اینکه مشت محکمی باشد بر دهان جهان‌خوار بزرگ و هم اینکه بر همگان ثابت شود که کلن مردان این مرز و بوم یکی از یکی امروزی‌ترند و اگر در جای دیگری این موجود یافت نمی‌شود دلیل این نیست که ما هم مرد امروزی نداریم!!!!!!!

1- یک مرد امروزی می‌داند که خدا صدای کلفت و قدرت‌بدنی را برای عربده زدن و کتک زدن به او اعطا فرموده و کفر نعمت است اگر از این نعم الهی استفاده نکند!!
2- مرد امروزی کلن به در بسته نمی‌خورد. فقط کافی‌ست دختر به او جواب رد بدهد، طوری آمار ازیاد دختر و قحطی پسر را برایش رو می‌کند که دختر از ترس ترشیدگی هم که شده، عنقریب به خواستگاری او برود!!
3- از آنجا که این روزها، همکاری و هم‌فکری حرف اول را در همه‌جا می‌زند، یک مرد امروزی با زن ثروتمندی ازدواج می‌کند [دوست می‌شود] که بداند باید به‌طور خودجوش خرج شوهرش [دوست‌پسرش] را بدهد و چون بحث هم‌فکری است، رویش را هم زیاد نکند!!!!!
4- یک مرد امروزی، از روز بعد از ازدواج، پای هر موجود مذکر، از خروس زری خانوم گرفته تا پسرعمو، پسرخاله و حتی پدربزرگ همسرش را از خانه می‌برد.
5- همسر یک مرد امروزی حتمن باید تحصیل کرده باشد تا مرد مورد نظر بتواند هر روز در 24 وعده اصلی و 1440 وعده‌ی فرعی به همسر محترمش گوشزد کند که با حاصل دسترنج ایشان درس خوانده و تحصیل کرده شده.
6- وقتی یک مرد امروزی به همسرش می‌گوید: "حق با شماست عزیزم" یعنی: "جهنمی برایت بسازم که حق و حقوق فراموشت شود."
7- یک مرد امروزی از فردای روز عروسی، همه‌ی تلاشش را می‌کند که همسرش را هرچه زودتر به این نتیجه برساند که او یک موقعیت استثنایی برای ازدواج بوده که نصیبش شده‌ و هرکسی این فداکاری را نمی‌کرده که بیاید و این زن را بگیرد!!!!
8- یک مرد امروزی تحت هر شرایطی که باشد یادش می‌ماند که همسرش هرکاری هم که بکند باز هم یک ضعیفه است.
9- یک مرد امروزی اگر رئیس جایی باشد، از کارمندان خانم چهاربرابر کارمندان آقا کار می‌کشد. بالاخره آدم یا باید عرضه‌ی پاچه‌خواری و عشوه‌گری داشته باشد یا توان کار کردن!!
10- امروزی بودن حکم می‌کند که همیشه اول، صندلی خالی را به خانم‌ها تعارف کنید و مرد بودن حکم می‌کند که همان صندلی را از زیر پایشان بکشید و خودتان رویش بنشینید!!
خب ظاهرن باید نخستین رتبه‌ در داشتن مردان امروزی هم به ایران تعلق بگیره... می‌بینی؟ همش حق‌مون رو می‌خورن!!!!!

موارد بالا با کمی تغئیر از:
چلچراغ/ سال هفتم/ شماره 321.

× مرسی از همه‌ی دوستانی که لطف کردن و بهم کتاب معرفی کردن. خیلی‌هاتون موارد مشابه رو نام برده بودید و باعث شدید که اون موارد رو هرطور شده حتمن بگیرم و بخونم. تعداد کتابا زیاد بودن، اما همه‌ی کتابا رو توی لیستم نوشتم تا یکی‌یکی برم سراغ‌شون. بازم مرسی از همکاری‌یی که کردید.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:04 PM

لینک مطلب | مدرسه‌ی فمینیستی | نظرات (23)

 

 
 
 

Page 236.

April 15, 2009
 

× شدیدن الان چن‌وخته تحت تاثیر آمار پائین زمان مطالعه توی ایران قرار گرفتم و در صدد تشویق هم‌وطنا به پرداختن به این مهم (!!!) بر اومدم!! [خدایی فقط برو تو کفه جمله!!!!!]
دارم واسه نمایشگا کتاب یه لیست می‌نویسم که البته کتب درسی این ترم هم در صدر این لیست قرار دارن و این ینی که آره داداچ جلوی ضرر رو هر کجا بگیری منفعته!!! ((:
خلاصه اینو گفتم که بدونید الان بنده به شدت از پیشناهادات و انتقاداتون استقبال می‌کنم برای خرید کتاب و البته اگه سلیقه‌ی خاصی توی خوندن کتاب دارید بیاید بگید تا شاید من و دیگر دوستان بتونیم پیشناهادی بدیم و آمار مطالعه رو بردیم بالا به حول و قوه‌ی الهی!!!!!
من قربون این‌همه مشغله و کمبود وقت برم!!!! بمیرم که هشت ساعت به طور مدام داریم کار می‌کنیم و اصلن تفریح نداریم و آخ نمی‌گیم!!!! فکر نمی‌کنید سه دیقه هم زمان زیادیه برای مطالعه و بهتر نیست کمترش کنیم؟!!! D:

× لازم به ذکره که من تا حالا رمان تاریخی نخوندم!! اما اگه رمان قشنگی باشه که خیلی علمی نباشه استقبال می‌کنم! و در مورد رمان عاشقانه باید بگم که رمان‌های آبکی زیاد دوست ندارم... اگه سؤال دیگه‌یی داشتید توی کامنتینگ جواب می‌دم!! (:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:55 PM

لینک مطلب | کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب | نظرات (50)

 

 
 
 

Page 235.

April 14, 2009
 

× سخنان گهربار دو عدد خواهر (!!):
من: هی مراعات کن، هی مراعات کن!!! فکر کرده چون حالا باباش مریضه، ما دیگه باید بشیم غلام حلقه به دوش!!!! نه!؟
کپل: چی بره توش؟!!!
من: (:/ بخدا دو دیقه اون ام‌پی‌تیری‌ت رو از گوشِـــت در بیاری هیچ اتفاقی نمی‌افته‌آ!!!!!

× دقایقی پیش یکی از دوستان وبلاگ‌نویس به من خبر داد که یه آدمی پیدا شده اعصاب خراب‌تر از من و به اسم من برای دوستان کامنت‌های دری‌وری می‌ذاره!!! خواستم از همین تریبون بی‌گناهی و بی‌اطلاعی خودم رو خدمت‌تون عارض بشم و بگم که من اگرچه اعصاب ندارم اما دیگه به کسی توهین نمی‌کنم و کلن از اون دسته دیوونه‌های بی‌آزارم!!!!! و شدیدن خواهشمندم که اگه کسی با نام و نشونی من، حرفای زشتی بهتون زد باورتون نشه چون که کلن من آدم مؤدبی هستم!!! [کی بود پوزخند زد؟]
پستا‌تون رو می‌خونم، کامنت هم اگه چیز خاصی به ذهنم رسید می‌ذارم اما اگه نرسید دری‌وری نمی‌نویسم!!! این ینی اینکه اگه کسی به اسم من اومد چیز بدی گفت من نیستم!!! جواب کامنتا رو هم دادم!!! (:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:26 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (23)

 

 
 
 

Page 234.

April 13, 2009
 

necklace.jpg

× اوایل دوستی با حاج‌ آقامون تصمیم گرفتیم بریم یه حلقه‌ی جفت بگیریم که تا همیشه و اینا دستمون باشه که همه بفهمن ماها صاحاب داریم و مگه خودتون خوار مادر ندارید و اینا!!! D: البته بماند که انگشتره واسه من شصتاد سانت و چار میلی بزرگ بود و مجبور شدیم توش چسب شیشه‌یی بریزیم که اندازه‌ی انگشتم شه و بماند که خوده آقای زیپ شخصن رف چسب رو خرید و تازشم اینم بگم تو روووو خداااا!!!!!!! باقیه چسب رو هم دادیم به فوروشنده‌هه!! [خیلی مهم بود خب این الان!!! D:] بعد از این‌همه تلاش بی‌وقفه، من به این نتیجه رسیدم که کلن از این جینگول بازی‌آ خوشم نمی‌یاد و به جرئت می‌تونم بگم که بیشتر از پنج‌بار دستم نکردم اون انگشتر رو!!! کلن حس می‌کنم انگشتر جلو دست و پام رو می‌گیره و این مورد یکی از موارد بسیار مهم در راستای مخالفت من با ازدواج به حساب می‌یاد!!! خب خیلی مهمه که آدم با انگشترش نتونه ارتباط برقرار کنه و هی ناخوداگاه باهاش ور بره و آخر سر هم ناخوداگاه (!!) بیارتش بیرون و پرتش کنه یه‌جایی که یادش نیاد و بعدش سه ساعت بگرده دمبالش و قسم آیه بخوره که یه زمانی یه انگشتری دستش بوده!!!!!! تازه یکی دیگه از مشکلات من با انگشتر در واقع به آقای زیپ مربوط می‌شه که ایشون بی‌توجه به اینکه من انگشتر دستمه فرتی دستم رو از رو وفور علاقه فشار می‌ده و باعث می‌شه دعوامون بشه خیلی اتفاقی!!!!!
 بعد از اون جریان؛ حدودن دو سال پیش، آقای زیپ برای جشن سالگرد دوستیمون یه گردنبند خرید که دیگه جلو دست و پامو نگیره و تا همیشه تو گردنم باشه!!! حالا بگذریم که گردنبند رو واسه تزئین انداخته بود گردن یه عروسکه گوسفنده احمق و وختی عکس‌العمل منو دید کرکر خندید و الکی گف که پیشناهاده فوروشنده بود و منم به رو خودم نیاوردم (!!!!) ولی من تونستم به طور کامل با اون گردنبند ارتباط برقرار کنم و دوستش داشته باشم... خصوصن که کاری به کار هم نداشتیم! ینی نه اون مزاحم من می‌شد و نه من!!! راحت بودیم باهم کلن!!! البته با گردنبند هم تا حدی مشکل داشتم و چون عادت داشتم با بند گردنبند بازی کنم یه بار زنجیر گردنبند اهدایی‌م (!!!) رو پاره کردم و آقای زیپ مجبور شد این یکی که یه زنجیر کلفت‌تر داش بخره با امکانات غیرقابل پاره شدن!!!! D:
 تا اینکه چن‌وخ پیش توی یکی از جلسات کلاس نقاشیم یکی از دخترایی که بعدن فهمیدم یه چن‌سالی گرفتار مواد مخدر شده بوده و کلن نقش "من یک مسافرم" رو ایفا می‌کرده بعد از کلی ابراز علاقه به گردنبندم و اینکه وای چقد نازه و اینا برگشت بهم گف: حالا می‌دونی این علامته که رو گردنبندته آرمه چیه؟ منم بادی به غبغبم انداختم و با دلگرمی به اینکه "پرسیدن عیب نیست، ندانستن عیب است" گفتم نمی‌دونم و برای ادامه‌ی گفتگو تمایل نشون دادم که یهو دختره زارپی برگش گف: "آرمه اعتیاده... خبریه؟!!!" خب لابد فکر می‌کنید که حرفه دختره رو حواله دادم به جاهای نداشته‌م و همچنان گردنبند رو بر گردنم آویزون کردم؟ اگه اینطور فکر کردید باید بگم که بسیار آدم باهوشی هستید و برای تشویق شدنتون باید گف که درست فکر کردید!!!! هوووورا!!! D: [چه معنی می‌ده آدم به خاطر حرف مردم گردنبند اهدایی‌ حاج‌ آقاشون اینا رو دیگه نندازه؟!]
 
خلاصه حرف اون دختره رو پشت گوش انداختم و همچنان به کار خودم ادامه می‌دادم و به خودم دلگرمی‌ می‌دادم که چون اون دختره یه چند ‌سالی "مسافر" بوده این آرم رو می‌شناسه و گرنه کسی نمی‌دونه که!!!!
 زمان گذشت (!!!) و من دیزاین اینجا رو دیزاین کردیم با آقای زیپ!!! و برای شبیه شدنه بیشترم به این نقاشی‌ گردنبندم رو هم کشیدم... اما دسته بر قضا (!!!) بعد از درست شدن اینجا، یه روز دختر عمه‌م کاملن اتفاقی برگشت بهم گفت:"زیگزاگ می‌دونی علامته رو گردنبندت نشونه‌ی چیه؟" مام دوباره بادی به غبغبمون انداختیم اما اینبار با این معنی که "زکی!! ما رو دسته کم گرفتی داداچ!!!" گفتم: آرمه اعتیاده!!! گف: اگه گفتی اعتیاد به چی؟ راستش از اونجایی که کلن تنوع خیلی زیادی در این زمینه هس و اطلاعات اندک (!!!) گفتم: نمی‌دونم. که گف: اعتیاد به گرس!!!!!!!!!
 خب لابد فکر می‌کنید که حرفه دختر عمه‌م رو حواله دادم به جاهای نداشته‌م و همچنان گردنبند رو بر گردنم آویزون کردم؟ اگه اینطور فکر کردید باید بگم که آدم بسیار کودنی هستید!! چون اولن من بیکار نیستم که یه سؤال رو برای گرفتن جوابای مشابه تکرار کنم!! در ثانی اون دختر اولی غریبه بود و این یکی خودی!!! نمی‌شه که تو چشمای فامیل نگاه کرد و حواله‌ش داد به اعضای نداشته که...
 خلاصه اینجوری شد که حاج آقامون (!!) واسه عیدی زیپ کیفشون رو باز فرمودند و یه گردنبند دیگه واسم خریدن... البته لازم به ذکره که با وجود علاقه‌ی شدید قلبی اینجانب به مارک Gucci هنوز که هنوزه نتونستم که با این جدیده مثه قبلی ارتباط برقرار کنم و هنوز دل در گرو گردنبند قبلی دارم!!! یه جورایی الان اون گردنبند قبلیه داره نقش گرس رو بازی می‌کنه و من در رل "یک مسافر" ایفای نقش می‌کنم!!!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:58 PM

لینک مطلب | مموریالز | نظرات (47)

 

 
 
 

Page 233.

April 12, 2009
 

× بعد از عمری زبان خوندن، فکر کردم بلخره من هم "انگیزه"‌ی کلاس زبان رفتن رو یافتم!!!! درسته آقای زیپ دست و پامون رو بسته، ولی خب "انگیزه" که موردی نداره، هووم؟ D: تازه اونم در راستای زبان خوندن و ادامه‌ی تحصیل!!!! ((: خدایی آخر بی‌انصافی بود که "انگیزه" جان تا از در وارد شد، یه لبخند ژکوند تحویل‌مون داد و زارپی نطق کرد که "من زن دارم!!!!!". لاقل نذاش جلسه‌ی آخر بگه که با این "انگیزه"‌ این ترم رو پاس شیم!!!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:48 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (28)

 

 
 
 

Page 232.

April 11, 2009
 

× چن‌وخ پیش حین گشت و گذار توی تار گسترده‌ی جهانی (!!!!!!) به یه طالع‌بینی برخوردم که در مورد مد و متولدین ماهای مختلف بود... وختی ماه خودم رو خوندم از اینکه اینقد شبیه‌م بود خیلی خوشم اومد... البته مارک مورد علاقه‌ی هر ماه رو که نوشته بود اصلن برای من درست نبود و تو این مورد من فروردینی بودم!!! روی هم رفته جالب بود و دلم خواس شما هم بخونید...

فروردین‌ماه [آقای زیپ]
مارک مورد علاقه: Gucci
متولدین این ماه دوست دارند در همه چیز اول باشند. آنها از همه‌ی اطلاعات مربوط به مد و مارک‌های مختلف دنیا آگاهند. از امتحان کردن هر چیزی که مطابق با علایق‌شان باشد هیچ واهمه‌ای ندارند و از جسورانه‌ترین استایل‌ها و سبک‌ها استفاده می‌کنند. به محض دیدن هر مدل جدید در ویترین مغازه‌ها، باکی ندارند که حقوق به زحمت به دست آورده‌شان را صرف خرید آن کنند، چون می‌خواهند اولین نفری باشند که از آن مدل استفاده می‌کنند. مطمئنا هر مد و سبک جدیدی برای اولین‌بار توسط یکی از متولدین این ماه پوشیده شده است. متولدین ایم ماه بنا بر طبیعت آتشین خود، تمایل زیادی به رنگ‌های قرمز و سیاه دارند. کاری ندارند که چه رنگ، چه جنس و یا چه مدلی از لباس به آنها بیشتر می‌آید، آنها همه‌ی مدل‌ها و همه‌ی رنگ‌ها را امتحان می‌کنند. لباس‌های آنها معمولا رنگارنگ و پر نقش و نگار بوده اما هر چه که هست کاملا مطابق با آخرین مد جهان است! دستمال گردن، کلاه و الماس برای زینت بخشیدن به انگشتان و گردن جز لوازم زینتی است که بیشتر از چیزهای دیگر مورد استفاده‌ی متولدین این ماه قرار می‌گیرد.

اردیبهشت‌ماه
مارک مورد علاقه: Louis Vuitton
تا به حال مشاهده نشده ماولدین این ماه لباسی بر تن کنند که از مد افتاده باشد. آنها جزء برجسته‌ترین مدگرایانند که انتخابشان باعث افتخار هر تولیدکننده‌ی لباس است. آنها خوب می‌دانند که در یک میهمانی شام، چه لباسی باید تن کنند، و حتی لباس‌های کارشان را هم از معروف‌ترین مارک‌ها و تولیدکننده‌ها خریداری می‌کنند. قیمت لباس برای آنها هیچ اهمیتی ندارد، چون می‌دانند از هر چه که خوششان بیاید تا آخر عمر متعلق به آنها خواهد شد. با همه‌ی این اوصاف به نظر متولدین این ماه، لباس‌های خوش‌دوخت هیچ‌وقت از مد نمی‌افتند و مارک و لیبل لباس‌ها برای آنها در درجه‌ی اول اهمیت قرار نمی‌گیرد. لوازم زینتی مربوط به گردن برای آنها نسبت به سایر لوازم اهمیت بیشتری دارد. شال‌گردن و گردن‌بند بسیار به آنها می‌آید. خانم‌های متولد این ماه بهتر است موهای خود را بالا جمع کنند و آنها را با گیره‌سرهای زمردین ببندند. به نظرشان رنگ‌های روشن و پرزرق و برق به درد طبقه‌ی متوسط اجتماع می‌خورد و رنگ‌های قهوه‌ای، بژ و خاکی برای آنها مناسب‌تر است.

خردادماه [خانوم زیگزاگ]
مارک مورد علاقه: Alexander McQueen [دروغ می‌گه!!! من نمی‌شناسم این مارک رو اصلن D:]
مد، برای متولدین ماه دوقلوها هر روز با یک ماجرای جدید همراه است. احتمالا این افراد هر روز صبح کمد لباس‌شان را باز می‌کنند و با جستجو در میان کوه لباس‌هاس درهم و برهم‌شان به دنبال لباسی می‌گردند که با حال و هوای آن روزشان جور باشد. زیاد دنبال مدهای مختلف نیستند چون خیلی زود از آن خسته می‌شوند. اگر هر روز یک مد جدید برای آنها وجود داشته باشد مشتاقانه از آن استقبال خواهند کرد اما آن م فقط تا 24 ساعت برای آنها دوام خواهد داشت و نه بیشتر! در خرید کردن مراقب خرج کردن و قیمت‌ها هستند، اما اگر از چیزی واقعا خوششان بیاید، بی‌تردید آن را می‌خرند. مارک لباس برای آنها کوچکترین اهمیتی ندارد. چیزی که برای آنها مهم است این است که از ظاهر لباس خوششان بیاید، همین. به پوشیدن تاپ و بلوزهای تنگ و چسبان علاقه‌ی زیادی دارند چون می‌توانند بازوهای زیبایشان را از این طریق به نمایش بگذارند. دست‌بند و بازوبند جز لوازم زینتی مورد علاقه‌ی آنهاست. اگر بخواهند صبح‌ها از خانه خارج شوند، آرایش چندانی نمی‌کنند. شاید فقط یک آرایش ساده و کمرنگ، مثل یک برق لب!!! متولدین این ماه دوست دارند هر مدل لباسی را امتحان کنند اما با این‌حال آرایش موهایشان همیشه ساده است.

تیرماه
مارک مورد علاقه: Ralph Lauren
خوشبختی، بالاپوشی‌ست که سالیان سال همراه متولدین این ماه است. همان‌قدر که به عزیزان و نزدیکانشان وابسته هستند، به لباس‌هایشان نیز وابسته‌اند. در گنجه‌ی متولدین این ماه حتی قدیمی‌ترین لباس‌هایشان نیز دیده می‌شود. خانم‌های متولد این ماه چندان علاقه‌ای به پوشیدن لباس‌های اسپرت ندارند، و در لباس‌هایشان همواره حال و هوای زنانه دیده می‌شود. در کمد لباس‌هایشان، انواع و اقسام لباس‌های زیر، از هر رنگ و مدلی وجود دارد. پیراهن‌های مجلسی و زنانه برایشان در راس اهمیت قرار دارد. به نظرشان هر لباسی با جواهرات زیبا و گردن‌بندهای بلند، زیباتر و کامل‌تر می‌شود. برای آنها مروارید زیباترین جواهر است و هاله‌هایی از رنگ سبز آنها را باشکوه‌تر می‌کند. زیاد اهل آرایش کردن نیستند مگر آنکه سریع و مختصر باشد. برای خشک کردن موها به هیچ‌وجه از سشوار استفاده نمی‌کنند و ترجیح می‌دهند موهایشان به طور طبیعی خشک شود. آنها ترجیح می‌دهند بنا به راحتی خودشان لباس انتخاب کنند نه بر اساس مد روز، اما خوب می‌دانند چطور در جمع حاضر شوند که همه را مسحور خود کنند.

مردادماه
مارک مورد علاقه: Versace
متولدین این ماه دوست دارند از هر چیزی بهترین را برای خود داشته باشند. اگر پول خرید لباسی را نداشته باشند، به هر طریقی آن را از آن خود می‌کنند. همیشه خوش‌کیفیت‌ترین لبا‌س‌ها را بر تن این افراد می‌بینید. راحت بودن لباس برای آنها کم‌ترین اهمیت را دارد در عوض مارک و لیبل لباس و مطابق بودن آن با آخرین مد روز برای آنها در درجه‌ی اول اهمیت قرار دارد. کت و شلوارهای رسمی را در محل کار می‌پوشند و در ساعات فراغت ترجیح می‌دهند لباس‌های اسپرت‌تر و البته از مارک‌های معروف تن کنند. خانم‌های متولد این ماه گاهی در جواهرات و زینت‌آلات پر زرق و برق و گرانقیمت ممکن است زیاده‌روی کنند. رنگ‌های مورد علاقه‌ی آنها طلایی، برنز و نارنجی است. متولدین این ماه دوست دارند طوری لباس بپوشند که نظر هر بیننده‌ای را به خود جلب کنند و الحق که راه آن را خوب بلدند.

شهریورماه
مارک مورد علاقه: Calvin Klein
متولدین این ماه به خوبی از لباس‌هایشان محافظت می‌کنند و لباس‌هایشان همیشه اتو کشیده و صاف است. این افراد که ذاتا ساده‌گرا هستند به قیمت لباس اهمیت زیادی می‌دهند. ترجیح می‌دهند لباس‌هایی گران‌تر و خوش‌کیفیت‌تر داشته باشند تا لباس‌هایی ارزان‌تر که با یک یا دوبار شستشو از بین بروند. هیچ آثاری از زرق و برق در  لباس آنها مشاهده نمی‌کنید و وقتی از در خانه بیرون می‌روند مثل فرشته‌ها در کمال سادگی و البته زیبایی هستند. لباس‌هایی که انتخاب می‌کنند علاوه بر سادگی بسیار خوش‌دوخت هستند و یک عمر برایشان ماندگار خواهند بود. زنان متولد این ماه علاقه‌ی زیادی به پوشیدن تاپ و بلوزهای کوتاه دارند تا شکم حقیقتا زیبایشان را به نمایش بگذارند. موهایشان که معمولا به سادگی آرایش می‌شود با مد هر فصلی کاملا جور می‌شود. به رنگ‌های طبیعی مثل قهوه‌ای برای لباس‌هایشان علاقه‌ی زیادی دارند. آنها علاقه‌ی چندانی به استفاده از جواهرات و زینت‌آلات ندارند و به ندرت در سر و دست آنها نشانی از زیور‌آلات مشاهده می‌شود مگر انواع بسیار ساده‌ی آن که به پوستشان حساسیت ندهد.

مهرماه
مارک مورد علاقه: Giorgio Armani
طبع کمال‌طلب متولدین این ماه، هیچ علاقه‌ای به لباس‌های از مد افتاده ندارد. اطلاعات آنها در مورد انواع سبک‌ها، استایل‌ها و مد به اندازه‌ای است که باعث می‌شود همه برای مشورت پیش آنها بیایند. وقتی صبح‌ها برای آماده شدن جلوی کمد لباس‌شان می‌ایستند، مجموعه‌ی شگرفی از انتخاب‌ها پیش رویشان قرار می‌گیرد اما فرصت‌شان برای انتخاب بسیار کوتاه است. آنها می‌دانند که همه‌ی لباس‌هایشان عالی بوده و جذابشان می‌کند، اما باید لباسی را پیدا کنند که بتواند آن روز بیشترین تاثیر را بگذارد. لباس‌های آنها همیشه خوش‌دوخت و بی‌عیب و نقصند و سعی می‌کنند از معروف‌ترین مارک‌ها و تولیدکننده‌ها خرید کنند. اگر گوش سمت راست‌شان را سوراخ کردند، گوش سمت چپشان هم باید سوراخ شود. هر چیزی که تن آنها می‌بینید کاملا متوازن و متعادل است. از انتخاب رنگ لباس گرفته تا فاصله‌ی بین دکمه‌های کت‌شان. آرایش صورت‌شان آنقدر بی‌عیب و عالی‌ست که انگار هیچ آرایشی نکرده‌اند. از جواهر هم فقط برای برجسته‌تر کردن زیبایی‌شان استفاده می‌کنند. به طور کلی متولدین این ماه عاشق خرید کردن هستند و این از وضعشان هم کاملا پیداست.

آبان‌ماه
مارک مورد علاقه: Miu Miu
طبقه
بندی کردن متولدین این ماه که همیشه جذاب لباس می‌پوشند دشوار است. یک روز مطابق آخرین مُد روز و روز دیگر مطابق سبک‌های قدیمی لباس می‌پوشند. اما هر چه که بپوشند، قصد و نیت مخصوصی از آن دارند. اگر با لباس باز و لخـ.تی بیرون بروند، احتمالاً به دنبال جلب نظر مردان هستند. اگر کت و شلوار مارک‌دار بسیار گرانقیمت تن کنند، احتمالاً قصد تصاحب مقام بالایی از  یک شرکت مهم و معتبر در سرشان است. تا جایی از مُد پیروی می‌کنند که شایسته آنها باشد، و به هیچ وجه بنده مُد نمی‌شوند. استفاده از زیورآلات آنها نیز با تناقض همراه است. ممکن است گاهی سر و دست‌شان را پر از جواهر کنند یا کلا از زیورآلات استفاده نکنند. موهایشان ممکن است یک روز بلند و روز دیگر کوتاه باشد. آنها خدای تغییر قیافه‌اند و یکی از مهم‌ترین ابزارشان برای این منظور، آرایش و گریم است. متولدین این ماه طبیعت حساس و ظریف‌شان را از طریق رنگ‌های سیاه و قرمز هویدا می‌کنند.

آذرماه
مارک مورد علاقه: Marc Jacobs
سعی می‌کنند بنابر راحتی خود لباس‌هایشان را انتخاب کنند و چندان طالب مُد نیستند. آنها لباس‌هایی را انتخاب می‌کنند که بتوانند به راحتی در آن حرکت و جنب و جوش کنند. شلوار جین‌های گشاد و پیراهن‌های آزاد، و به طور کلی لباس‌های آزاد و راحت و اسپرت کاملا با روحیات آنها سازگار است. برای آنها اهمیتی ندارد که دیگران درمورد ظاهرشان چه می‌گویند. کفش انتخابی آنها در تابستان صندل و در زمستان کفش اسپرت کوهنوردی است. هرچند ممکن است گه گاه با پای برهنه هم این‌طرف آن‌طرف بروند!! زنان متولد این ماه عادت به زیورآلات ندارند و علاقه‌ای هم به آرایش کردن ندارند. از رنگ‌های شاد و زنده استفاده می‌کنند که به خوبی با طبع شوخ آنها سازگار است. مردان متولد این ماه هیچ ابایی از گذاشتن ریش‌های خشن و نامرتب ندارند و خانم‌ها نیز موهایشان را معمولاً به صورت طبیعی زینت می‌کنند.

دی‌ماه
مارک مورد علاقه: DKNY
متولدین این ماه، چه زن و چه مرد، طالب لباس‌های کاملاً رسمی هستند. آقایان کت را به ژاکت اسپرت و خانم‌ها کفش پاشنه‌بلند را به صندل ترجیح می‌دهند. آنها دوست دارند بهترین لباس‌ها را تن کنند اما نه به این قیمت که همه حقوقشان را صرف خرید آن کنند. به همین منظور بیشتر لباس‌هایشان را در حراج‌ها خریداری می‌کنند. سعی می‌کنند فقط لباس‌های مورد نیاز خود را خریداری کنند و از همه‌ی لباس‌هایشان هم استفاده می‌کنند. ممکن است لباس‌هایشان متعلق به آخرین مد روز نباشد، اما آنقدر شیک هستند که رئیس‌شان بفهمد که در کارشان کاملاً جدی هستند. آنها پولی را که در خرید لباس صرفه‌جویی می‌کنند، صرف خرید وسایل زینتی می‌کنند.  جواهراتشان ساده اما گران هستند. متولدین این ماه رنگ‌های قهوه‌ای، بژ و خاکی را ترجیح می‌دهند. موهایشان را معمولاً کوتاه اما مدل‌دار و شیک نگاه می‌دارند و در کمتر از 5دقیقه می‌توانند به خوبی آن را آرایش کنند. متولدین این ماه را می‌توان جزء اولین نفراتی دانست که ساعت‌های دیجیتالی و کامپیوتری دست کردند و موبایل هم که زینت جیب‌هایشان است.

بهمن‌ماه
مارک موردعلاقه: Anna Sui
متولدین این ماه را هیچ‌وقت مشغول خرید در فروشگاه‌های بزرگ نمی‌بینیم. آنها بیشتر ترجیح می‌دهند تا از بوتیک‌های کوچک‌تر و البته ارزان‌تر خرید کنند. این افراد هم به سبک خودشان از مُد پیروی می‌کنند. گنجه لباس‌هایشان پر از لباس‌های رنگی و جورواجور است اما بین این لباس‌های مختلط و مختلف، به ندرت لباس واقعاً خوش‌دوخت و باشکوهی پیدا می‌شود. قوزک پا عضو مورد علاقه آنها است (هرچند همیشه پیچ خورده یا رگ به رگ شده). به همین خاطر پابند، صندل‌هایی که بندشان به دور قوزک پا بسته می‌شود و دامن‌های بلند تا قوزک جزء لباس‌ها و زیورآلات مورد علاقه خانم‌های متولد این ماه است. رنگ و مدل موهایشان مدام در حال تغییر است. اولین بار برای غافلگیر کردن والدین‌شان موهایشان را به رنگ سبز درآوردند، اما باقی عمر برای جلب نظر سایر مردم از آرایش‌های روشن و متنوع استفاده می‌کنند، اما اگر از آرایش خوششان نیاید، حتی یک کرم خشک و خالی هم به صورتشان نمی‌زنند.

اسفندماه
مارک مورد علاقه: Stella McCartney
متولدین این ماه دوست دارند به راحتی میان انواع مختلف لباس، انتخاب کنند. درخانه بیشتر با پاهای برهنه، دامن‌های بلند و آزاد هستند.  در لباس پوشیدن طالب آزادی هستند، ولی از آنجا که می‌دانند نمی‌توانند لخت به خیابان بروند، به حراجی‌ها رفته تا لباس مورد علاقه‌شان را خریداری کنند. اگر به حال خودشان گذاشته شوند ترجیح می‌دهند با همان لباس زیر این‌طرف و آن‌طرف بروند و اگر هم سردشان شد پتو دور خود بپیچند. سنگ‌ها و جواهرات مرواریدنما زینت‌آلات خوبی برای آنها به حساب می‌آید. زنجیرهای کمر، مچ‌بند، پابند، و البته انگشترهای انگشتان پا، تنوع جالبی به لباس پوشیدن‌شان می‌دهد. موهایشان معمولاً بلند است و می‌دانند که چطور آن را به سرعت مرتب کنند. معمولاً وقت زیادی را به انتخاب یا پوشیدن لباس اختصاص نمی‌دهند و اصلاً نگران وضعیت ظاهریشان نیستند.

× می‌بینم که به کل جو سیاسی پست قبل رو ترکوندم!!! D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:21 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی | نظرات (33)

 

 
 
 

Page 231.

April 10, 2009
 

- در اخبار چندی پیش خبری را گذاشتم با این تیتر که آیا واقعاً قدم رییس جمهور ایران شور است؟! و در بازی با تیم ملی ایران و عربستان این موضوع بر همگان اثبات شد که بلی؛ واقعاً شور میباشد. به نظرم این موجود خود یکی از مهمترین عوامل اشاعه خرافات و باورهای خرافی اعم از شوری و نحسی قدم و سیاه بودن سق است. به هر حال علی دایی با دستور مستقیم دکتر الف.نون سرمربی ایران شد و در اقدامی دیگر و در راستای الطافش به ورزش ایران با برکناری دایی و انتصاب دشمنش یعنی محمد مایلی کهن فوتبال ایران را از چاله در آورد و به چاه انداخت.

- خبر جنجالی این هفته، سروصدای قنبری سخنگوی فراکسیون خط امام در مجلس شورای اسلامی بود که رئیس جمهور را به  بذل و بخشش پول و سیب زمینی به مردم برای خرید آرا در انتخابات ریاست جمهوری در روزهای اخیر  متهم کرد. وی همچنین گفت که دکتر الف.نون از همین رویکرد پخش پول، در دوره گذشته هم استفاده کرد و به جای آنکه اعتبارات شهرداری را صرف عمران شهر تهران کند در یکسری کارها که هیچ ربطی به شهر تهران نداشت مانند دادن وام های ازدواج به جوانان یا بلیط اتوبوس به فرهنگیان کرد. قنبری همچنین معتقد است کنار کشیدن خاتمی از کاندیداتوری انتخابات دهم باعث از بین رفتن شور و نشاط انتخاباتی در بین مردم شده که همه این ها به نفع الف.نون است.
در همین زمینه، مدیریت آموزش و پرورش برخی نواحی شهرستانهای استان تهران در اقدامی عجیب با ارسال اس ام اس هایی از معلمان و کارکنان آموزش و پرورش خواسته بود برای دریافت سهمیه سیب زمینی هرچه سریعتر با وسیله نقلیه مناسب به اداره آموزش و پرورش مراجعه نمایند! معلمان نیز از این اقدام به شدت عصبانی شده اند و آن را توهین به خود قلمداد کرده اند.

- خبر دیگر استقبال گسترده و اعلام حمایت جمعی از فعالان سیاسی و دانشگاهی از کاندیداتوری عبدالله نوری در چند روز گذشته است. نوری ظرف چند روز آینده آمدن و یا نیامدن خود به عرصه انتخابات را اعلام میکند. این خبر هم باعث بسی خرسندی و خوشحالی اینجانب شد. بعدها از نوری بیشتر خواهم نوشت...

- میرحسین موسوی نیز که با آمدنش باعث کناره گیری محمد خاتمی شده بود چند روز پیش در یک کنفرانس مطبوعاتی سخنانی را ایراد کرد. به نظر من حرفهای میرحسین به جز نظرش درباره گشت های ارشاد و حذف آن در سال آینده به شرط رئیس جمهور شدنش چندان چنگی به دل نمی زد! در هر صورت من هیچ به او و حرفهایش و سابقه کاری اش خوش بین نیستم!

- دانشجویان زندانی نیز همچنان در بازداشتگاه ها به سر میبرند. بنا بر اخبار منتشر شده، حال و روزشان نیز بسیار وخیم و نگران کننده است.

پی نوشت:
- مصاحبه خانوم زیگزاگ و آن آقای وبلاگ نویس در برنامه زن امروز نیز به زودی آپلود و در اختیار دوستان برای دانلود قرار خواهد گرفت. غر نزنید!
- فکر میکنم با خبرهایی که در این پست گذاشتم تا حدودی با چند و چون و گرایش فکری من و موضوعات خبری مورد علاقه من آشنا شده باشید. از هفته آینده نیز جمعه ها با آقای زیپ یک همچین چیزی است.
- بابت غیبتم در این مدت نیز چیزی جز شرمندگی ندارم! در آینده جبران خواهم کرد.

 

× نوشته شده توسط آقای زیپ در ساعت 10:26 PM

لینک مطلب | جمعه‌ها با آقای زیپ | نظرات (21)

 

 
 
 

Page 230.

April 9, 2009
 

× هنوز نتونستم درک کنم ما ایرانی‌آ چه اجباری داریم توی واژگان خارجی هم، فارسی رو پاس بداریم؟ مثلن یارو اومده کامپیوتر رو اختراع کرده و با هزار ذوق و شوق و بنا به یه سری دلایل این اسم رو انتخاب کرده براش، بعد ما خیلی راحت میایم می‌گیم "کامپیوتر" فارسی نیس و باید بهش بگیم "رایانه"!!! یا اس‌ام‌اس و یا چیزایی از این قبیل!!!!! نه، خدایی دوست دارید مثلن اسم‌تون علی باشه بعد یکی که خیلی اینگیلیسی رو پاس می‌داره ایلیا صداتون کنه؟!! یا مثلن مریم باشید بهتون بگه ماری؟ جالبیه ماها اینجاس که این جبهه‌گیریامون فقط و فقط مختص واژگان غربیه و کلمه‌های عربی رو مثه زبون مادری، عین قناری تلفظ می‌کنیم و هیچ‌کسم به هیچ‌جاش نیست!!! مثلن شما تا حالا شنیدید یکی بیاد بگه زین پس به جای واژه‌ی غریب و بیگانه‌ی سلام، بگید درود؟!! D:
 
حالا اصلن اینا هیچی!!! اما واقعن اصرار برخی هم‌وطنا به اینکه یه چیزی رو حتمن و حتمن یا به فارسی اصیل بگن و یا اگه نشد اون کلمه رو همونجوری که توی زبون دیگه تلفظ می‌شه به فارسی بنویسن قابل تحسینه و الان جا داره بهشون خسته نباشید بگم!!!!!  اما تو رو خدا قبل از پاس داشتن زبون فارسی یه‌کم فکر هم بکنید!!!!!
 یه محصول خارجی اومده تو بازار به اسم Lady Care!!! اونوخ روشو که نیگا می‌کنی تمام زیر و رو و پائین و بالات سرخ می‌شه وختی می‌بینی به فارسی بغلش نوشته شده: لیدی کـــ.یر!!!!! بعله، بعله!! شماها سواد دارید و اصلنم منحرف نیستید و در همون نگاه اول می‌تونید تشخیص بدید که اون کاف مادر مرده رو با کسره باید خوند اما همه که مثه شما به زبون اینگیلیسی تسلط ندارن که!!! تازشم، اگه کسی اینگیلیسی بدونه که همون Lady Care رو می‌تونه بخونه و بفهمه چیه... اگرم اینگیلیسی بلد نباشه به خدا، به پیر به پیغمبر نه تنها با اون لیدی کـــ.یر فارسی هم نمی‌فهمه منظور چیه تازه ممکنه یهو بد هم منظور رو بفهمه!!!! اگه می‌خوای فارسی رو پاس بداری، بدار حرفی توش نیس!! اما لاقل بدون کاربردش فقط توی تبدیل کامپیوتر به رایانه نیس و توی تبدیل Lady Care هم به درد می‌خوره!!!!!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:59 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (36)

 

 
 
 

Page 229.

April 8, 2009
 

× چن‌وختی بود که به پشتوانه‌ی موهای دست و پا و پشت لب، حس قلدری و مردونگی بهم القا شده بود و هر مسئله‌یی پیش می‌یومد سیبیلامو چرب می‌کردم و حالتشون می‌دادم رو به بالا، بعدش می‌رفتم تو گود واسه دعوا!!!! ((:
 خواستم بگم که الان از اون موجود خشن و داش‌مشتی‌مآب (!!!) چیزی باقی نمونده و هم‌اینک یک عدد موجود کاملن ظریف و ملوسه از پشمالاسیون (!!!) برگشته در خدمت شماس!!!!! و این به عبارتی ینی اینکه من دیگه بحث نمی‌کنم و کلن هر چی آقامون بگه!!! ((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:44 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (25)

 

 
 
 

Page 228.

April 7, 2009
 

× چن‌وخ پیشا آنتیگونه‌ی عزیز یه بازی‌یی دعوت شده بود و از اونجایی که کلن منم خیلی بازی دوس دارم خودم رو دعوت کردم!! بازی از این قراره که باید یکی از خاطرات کودکی‌ت رو تعریف کنی...

درست روبروی خونه‌ی ما یه خونه‌ی ویلایی‌ دو طبقه هس که دو تا پسر دارن و یه دختر... پسر بزرگه عادت داش شب جمه‌ی هر هفته دوستاشو برداره بیاره خونه و تا دیر وقت تو حیاط‌شون فوتبال بازی می‌کردن!!! خب طبیعیه که در گوشی نمی‌تونستن نعره بکشن موقه‌ی فوتبال و البته اینکه فوتباله و این عربده زدناش!!! یکی از این شبا که من دبستانی بودم اینا دوباره شورو کرده بودن به فوتبال بازی کردن و نعره زدن ساعت یازده و نیم شب!! من و کپل هم که قصد داشتیم بخوابیم [می‌دونم شبه جمه‌آ کلن ملت کارهای دیگه‌یی هم دارن که به خواب نمی‌رسه!!! D: ولی خب اون موقه امکانات در این حد نبود که مادر جان!!!] این صدای عربده‌ی اینا شدیدن رو اعصاب بود... کلن دیدید که ملتم اینجور موقه‌ها صداشون در نمی‌یاد!!!! حالا اگه مثلن ما داشتیم فوتبال دستی‌بازی می‌کردیم همه می‌یومدن در خونه که صدای برخورد توپ با پای این بازیکنای پلاستیکی‌تون ما رو اذیت می‌کنه!!!
از اونجایی هم که کلن باباهه و مامانه هم از قاعده‌ی جمع مستثنا نمی‌شدن من و کپل دو راه بیشتر نداشتیم! یا کنار می‌یومدیم با این عربده‌های انکرالاصوات و یا خودمون دس به کار می‌شدیم!!!!!
یه کم صبر کردیم که شاید تموم شه بازی اما تموم شدنی نبود! خلاصه پاشدیم و دوتایی دس به کار شدیم... توی یکی از کلاسای هنر مدرسه‌مون یه‌بار معلممون گفته بود چن‌تا سنگ کوچیک بیارید و روش نقاشی بکشید با گواش!!! اون سنگ کوچولوآرو داشتم هنوز... یه تیکه کاغذ برداشتم و روش نوشتم: "لطفن خفه شید!!!! با تشکر، جمعی از همسایه‌گان محترم!!!!". کاغذ رو پیچیدم دور سنگه و دادمش به کپل... کپل هم با هر چه در توان بازوش نهفته بود اون سنگ رو پرت کرد توی خونه‌ی روبرویی‌آمون!!! از شانسه ما این تیکه سنگ دقیقن خورد به میله‌های گارد خونشون و بعدش پرت شد توی حیاط‌شون!!!!!! بعد از پرتاب موفقیت آمیز سنگ (!!!) به خونه‌ی همسایه‌ روبرویی، یه لحظه همشون ساکت شدن و بعدش اومدن سمت سنگه و برش داشتن و خوندنش...
همشون از خونه اومدن بیرون و هی توی کوچه و ساختمونا رو نیگا کردن اما خب نفهمیدن کاره کی بوده!! بعدشم همشون جلو پلاسشون رو جم کردن و رفتن!!! مام گرفتیم خوابیدیم! از اون به بعد اگه چن‌هفته یه بار خیلی اتفاقی دوستا دور هم جمع می‌شدن و می‌خواستن فوتبال بازی کنن خیلی زود تمومش می‌کردن! D:
این بود نقش من در فرهنگ‌سازی عده‌یی از شهروندان!!!! ((((:

× هرکی دوست داره خاطره‌یی از کودکی‌ش تعریف کنه، از طرف من دعوته *:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:00 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی | نظرات (19)

 

 
 
 

Page 227.

April 6, 2009
 

دلایل انتخاب گزینه‌ی دوم و شاید اصلی‌ترین دلیلی که توی کامنتا به چشم می‌خورد این بود که خیلی از اشخاص شنیدن دروغ خوب رو به حقیقت بد ترجیح می‌دن!!!! و کلن می‌شد به این جمع‌بندی رسید که چون طرف مقابل دروغ شنیدن رو ترجیح می‌ده پس ما هم برای خوشایند اون دروغ می‌گیم!!! خب این پاسخ اگرچه خنده‌دار به نظر میاد اما واقعیتی هستش که توی اطرافمون به وفور یافت می‌شه... می‌دونم که عکس‌العمل اشخاص هم در راستگویی و دروغگویی شخص مقابل بی‌تاثیر نیست اما از نظر من این راه حل هم چندان جوابگو نیست...
توی جامعه دزدی کار غلطی به حساب میاد اما اینجور نیست که ما توی کشورمون اصلن و ابدن شاهد دزدی نباشیم!!! چه بسا که اگه پولی توی خیابون ببینیم بذاریم توی جیبمون و اصلن هم این کار رو دزدی ندونیم!!! اما این دلیل نمی‌شه که چون دزدی توی جامعه به وفور دیده می‌شه پس دزدی کار بدی نیست و به ما مجوز انجام اون کار رو بده!!! مسئله‌ی دروغ هم دقیقن عین همین مسئله‌ست... دلیل نمی‌شه چون طرفمون دوس نداره حقیقت رو بشنوه ما بهش دروغ بگیم تا اون خوشش بیاد!!!!
خیلی از شماها گفته بودید که شخص جدید رو فقط تا حدودی در جریان رابطه‌ی قبلی می‌ذارید و تا زمانی که شخص سؤالی در این زمینه نپرسیده توضیحی بهش نمی‌دید! این دیدگاه بی‌اشکال نیست  اما قابل قبول‌تر از دروغ‌گویی صرف خوشایند طرف مقابله. خودتون قضاوت کنید زمانی که یک رابطه از پایه و اساس با دروغ شروع بشه آیا می‌شه به آینده‌ی اون خوشبین بود؟
گزینه‌ی یک به دلایلی که گفته شد نادرست بود اما گزینه‌ی دوم نادرست‌تر از اون به نظر میاد!!! شخصی که گزینه‌ی دوم رو انتخاب می‌کنه فردیه که حتی با خودش هم روراست نیست چه برسه به طرف مقابلش!!!!! زمانی که یک رابطه‌یی بین دختر و پسر اتفاق میفته با در نظر گرفتن علاقه‌ی اونا به هم، هیچ اجباری در کار نبوده و همه چیز با اختیار کامل اتفاق افتاده. اما بعد از بهم خوردن رابطه دختر راه ترمیم رو انتخاب می‌کنه. چرا؟ چون به کار و عقیده‌ی خودش اطمینان نداره و حتی خودش هم خودش رو با این شرایط دارای نقطه ضعفی می‌دونه که باید هرچه زودتر برطرفش کنه!!!! در صورتی که بارها و بارها گفته‌م ارزش یک دختر صرفن به ب ک ا ر ت ش مربوط نمی‌شه و شخصیتش ورای جنسیت‌شه!!!!
خب مشکلی که اینجا پیش میاد اینه که ما ارزش خودمون رو ورای جسممون می‌دونیم اما آیا آقایون هم اینو قبول می‌کنن؟!! باید بگم بله. همونطوری که طرز برخورد و صحبت ما زمانی که می‌خوایم دروغ یا راست بگیم نقش خیلی زیادی توی باور کردن طرف مقابل داره این موضوع هم دقیقن همونه. خیلی از مردها [نه همه‌شون] ارزش یک زن رو فقط و فقط به باگره‌گی اون زن ربط می‌دن!! چرا؟ چون ما زن‌ها در طول تاریخ ثابت کردیم چیزی با ارزش‌تر از اون نداریم که مطرح‌ش کنیم!!!!! چون خودمون ارزش خودمون رو تا حد جنسیت‌مون پائین میاریم!!! چون خودمون به هم‌جنسامون که این رابطه رو پیش از ازدواج داشتن انگ بدکاره بودن رو می‌زنیم!!! چون خود ما بودیم که برای به نمایش گذاشتن تن و بدن‌مون به شوهرمون نهایت تلاش خودمون رو کردیم اما زمانی که صحبت از عقیده و طرز فکر و حل مشکلات شده خودمون رو کنار کشیدیم و سکوت کردیم!!! چون خودمون اجازه‌ی تصمیم‌گیری در مورد امور خودمون رو به آقایون دادیم!!! چون خودمون زمانی که مردی که دوستش داریم بهمون با لحنی جدی می‌گه "روسریت رو بکش جلو" ذوق می‌کنیم و با افتخار می‌گیم که مردمون "غیرت" داره!!!!! چون خودمون هنوز معنی درست غیرت رو نفهمیدیم!! چون خودمون فکر می‌کنیم مرد حق داره در مورد نوع پوشش و آرایش ما نظر بده و حتی با لحن بدش شخصیت‌مون رو خورد کنه اما این حق رو هیچ‌وقت به خودمون نمی‌دیم!!!!
تا زمانی که ما "زن بودن"‌مون رو معضلی حل نشدنی و یک مشکل بزرگ می‌دونیم، از آقایون چه توقعی می‌شه داشت؟ تا زمانی که فرصتی برای ابراز وجود و ثابت کردن موفق بودن علی‌رغم زن بودنمون به خودمون ندیم و این رو باور نداشته باشیم چطور می‌تونیم از آقایون انتظار داشته باشیم ما رو ورای جسممون بخوان؟
جو جامعه به نفع مردهاست... اما آیا خود ما نبودیم که این جو رو بوجود اوردیم؟ این ما نبودیم که در مقابل صدای فریاد مرد سکوت کردیم و هیچی نگفتیم؟ این خود ما نبودیم که مرد رو "تمامیت طلب" بار اوردیم و بهش اجازه دادیم هر کاری که دوس داره رو باهامون انجام بده؟ چرا ما خانوما آقایون رو ورای جسمشون تصور می‌کنیم اما اونها اینطور نیستند؟ چرا گزینه‌ی ترمیم رو انتخاب می‌کنیم تا همسرمون رو با این تفکر که ما "دست نخورده و بی‌تجربه" هستیم شاد کنیم؟ اصلن چرا شوهر آینده‌ی ما حق داره بعد از فهمیدن و آگاهی از گذشته‌ و داشتن رابطه‌ی ما "ناراحت" بشه؟!!! چرا این ناراحتی اسمش غیرته و جز صفات خوب به حساب میاد اما زمانی که خانوم از داشتن رابطه‌ی قبلی طرف مقابلش "ناراحت" می‌شه اسمش می‌شه حسادت و از بدترین صفات به حساب میاد؟
تا جایی که گفته بشه شخص دوم رو تا زمانی که چیزی نپرسیده در جریان کامل رابطه‌ی قبلی قرار نمی‌دید قابل قبوله... اما اینکه صرفن دروغ بگیم چون شخص مقابل علاقه‌مند به شنیدن دروغه و یا باید ترمیم کنیم تا بویی از ماجرا نبره، نه از نظر اخلاقی قابل قبوله و نه از سایر جنبه‌ها.
زمانی که قصد بازگو کردن مسئله رو دارید قطعن پیش‌زمینه‌یی هم از خصوصیات اخلاقی طرف مقابل خواهید داشت و می‌تونید پیش‌بینی کنید که شخص بعد از شنیدن حرفای شما خواستار قطع رابطه می‌شه یا ادامه‌ی رابطه. اگه در همون مرحله‌ی اول بخواد رابطه رو قطع کنه باید از صداقتش تشکر کنید و از اینکه خیلی راحت عقیده‌ش رو بیان کرده ممنون باشید.
اما مشکل اصلی با افرادیه که به ظاهر شما رو قبول کردن اما بعد از ازدواج از صداقت شما سؤاستفاده می‌کنن و این مسئله رو دائمن نقطه ضعف شما تلقی می‌کنن که همونطور که قبلن گفتم این بینش ناشی از طرز بیان و اعتقاد شماست که اگه اعتقاد داشته باشید این اتفاق از ارزش شما کاسته پس شک نکنید که طرف مقابل از این مسئله به عنوان نقطه ضعف شما یاد می‌کنه و خودش رو شاهزاده‌ی سوار بر اسبی می‌بینه که فقط اون حاضر به نجات شما شده و اگه اون نبود چه بسا شما تارک دنیا شده بودید!!!!! اما اگه مسئله رو جوری بیان کنید که اون رو حق مسلمی بدونید برای خودتون که صرفن به چشم تجربه بهش نگاه کردید و اعتقاد داشته باشید که کارتون اشتباه نبوده خواه ناخواه این طرز فکر در شخص مقابل هم از بین خواهد رفت... ضمنن حفظ صداقت باعث می‌شه شما از خودتون مطمئن باشید که اون شخص با آگاهی کامل نسبت به رابطه‌ی قبلی شما، به سراغتون اومده و شما رو انتخاب کرده. پس شرایط بر علیه شما نیست!!!
نکته‌ی بعدی در مورد صداقت کامل این بود که خیلی‌ها گفته بودن آگاهی کامل از رابطه‌ی قبلی برای طرف مقابل شک بوجود میاره و باعث محدودیت‌هایی توی زندگی می‌شه. راستش من فکر می‌کنم داشتن شک و ایجاد محدودیت برای طرف مقابل، صرفن به خاطر داشتن صداقت اون فرد، جنبه‌ی روانشناسی پیدا می‌کنه و کلن فردی که بی‌دلیل به طرف مقابلش شک داره می‌تونه به هر چیزی شک کنه حتی اگه شما هیچ رابطه‌یی پیش از ازدواج با شخصی نداشته باشید!!!! کلن شک و مشکوک بودن به طرف مقابل تا زمانی که دلیلی قاطع برای این تردید وجود نداره ریشه‌ی روانی داره و یا ممکنه از وابستگی ما به طرف مقابل بوجود بیاد. ینی ما شخص رو تا زمانی دوست داشته باشیم که کاملن رفتارها و حتی گذشته‌ش مطابق با فرد ایده‌آل ما توی ذهنمون باشه و دلمون بخواد اون رو طوری تغئیر بدیم که دلمون می‌خواد باشه و اون رو اونطوری که هست قبولش نداریم!!!! که خب این هم باز برمی‌گرده به خودمون و عدم احترام به طرز فکر و عقاید طرف مقابلمون. در صورتی که اگر صداقت رو انتخاب کنیم و نهایت سعی‌مون رو بکنیم تا به طرف مقابل بقبولونیم که گذشته‌ی افراد یکی از ابعاد شخصیه زندگیه و مهم حال و آینده‌ی ماستو خودمون هم این رو قبول داشته باشیم (!!!) و بتونیم این رو در عمل هم ثابت کنیم این مشکل هم به خودیه خود حل می‌شه  و دیگه دلیلی برای شک و محدودیت وجود نخواهد داشت!!
یادمون نره زمانی شک داشتن شکل منطقی به خودش می‌گیره که واقعن مسئله‌یی برای مشکوک شدن وجود داشته باشه که از نظر من پنهان کاری پیش از ازدواج و برملا شدن اون بعد از ازدواج به طور اتفاقی، می‌تونه یکی از دلایل شک حقیقی یا منطقی باشه!!!!! برملا شدن عدم صداقت شما پیش از ازدواج این تفکر رو در شخص مقابل بوجود میاره که شما از پایه و اساس رابطه رو با دروغ شروع کردید و چه بسا این کار رو بارها و بارها تکرار کردید و خواهید کرد و همین امر باعث از بین رفتن اطمینان در شخص می‌شه!!!
 گاهی هم ممکنه یکی از دلایل بوجود اومدن مشکلات بعد از صداقت، این باشه که مثلن شخص مقابل شما هیچ نوع تجربه و رابطه‌ی قبلی‌یی نداشته و نمی‌تونه بپذیره و درک کنه که شما این رابطه رو پیش از اون با شخص دیگه‌یی تجربه کردید. که این هم باز نوعی عدم احترام به عقاید فرد مقابل محسوب می‌شه. اینکه من باکره مونده باشم تضمینی برای این نیست که شخص مقابلم هم باید باکره باشه!!!! اگر شما این عقیده رو داشتید که پیش از ازدواج داشتن رابطه اشتباهه دلیل نمی‌شه که همه همین عقیده رو داشته باشن!!! باید یاد بگیریم که به عقاید هم احترام بذاریم و برای عقیده و نظر خودمون شرط و شروط نذاریم که من چون باکره موندم پس طرف مقابلم هم باید باکره باشه!!!!!!!

× اگه به جز مسائلی که مطرح شده، دلیل دیگه‌یی برای انتخاب گزینه‌ها داشتید حتمن تذکر بدید.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:34 PM

لینک مطلب | پرسش و پاسخ | نظرات (22)

 

 
 
 

Page 226.

April 6, 2009
 

× جواب:
خب راستش از اونجایی که دوستان جواب‌های مختلفی داشتن و اگه من بخوام یک‌باره جواب همه رو بدم پست خیلی طولانی می‌شد تصمیم گرفتم که محاسن و معایب هر گزینه رو توی یه پست بذارم که هم شما خسته نشید و هم اینکه شاید به طور نیمه کامل بتونیم همه‌ی جوانب هر گزینه رو ببینیم و جواب درست رو پیدا کنیم!
تو گزینه‌ی یک گفته بودم که آیا سعی در حفظ رابطه می‌کنید یا نه... خیلی‌آ بلافاصله بعد از خوندن این خط این سؤال براشون پیش اومد که علت بهم خوردن رابطه چی بوده!!!! خب در اینجا باید بگم که من از قصد این علت رو بازگو نکردم تا شما ذهنتون آسون‌تر و بازتر بتونه فکر کنه و هرگز دلم نمی‌خواست که شما رو محدود به یک گزینه کنم و بگم دقیقن چه مشکلی!!!!
از دلایل انتخاب گزینه‌ی یک توی جامعه می‌شه به ترس از خانواده و فشارهای ناشی از اون و یا شنیدن حرف و حدیث‌های بعد از اون اشاره کرد که شخص رو مجبور می‌کنه برای فرار از این مسئله به ازدواج با شخصی پناه ببره که حتی پیش از ازدواج هم پی به داشتن مشکلاتش برده... و به قول معروف شخص رو مجبور می‌کنه از چاله در بیاد و خودش رو توی چاه بندازه!!! و چون این گزینه اکثرن از سوی خانوما انتخاب می‌شه باعث شده که در خیلی از جاها دیده بشه که پسر از این مسئله برای بدست آوردن دختر سؤاستفاده کنه!!!!!! روشنه که من منظورم از داشتن مشکل توی رابطه مشکلات جزئی نیست که با سازش و گفتگو حل بشن! منظور من مشکلاتی هستن که کنار اومدن با اون‌ها خیلی هم آسون نیست... برای مثال اولین مشکلی که ممکنه پیش بیاد مخالفت سخت خانواده‌ها برای ازدواجه و در صورت انتخاب شخص مقابل و ایستادگی در برابر خانواده، طرد شدن از خانواده و مسائلی از این قبیل و خیلی از مشکلاتی که ممکنه پیش از ازدواج پی به اونا برده باشید و غیرقابل تحمل باشن اما فرد [خصوصن خانوم] از اون مشکل چشم‌پوشی می‌کنه و برای فرار از حرف و حدیث‌ها که شاید فقط تا زمان کوتاهی ادامه داشته باشن خودش رو درگیر مشکلاتی می‌کنه که شاید حل شدنشون زمان ببره و حتی شاید تضمینی برای حل شدن‌شون نباشه اصلن!!
قربانی‌های بیشتر گزینه‌ی یک خانوما هستند چون جو جامعه اینطور می‌خواد!!! اما واقعن چون جو جامعه اینطوره ما باید چشم و گوش بسته راهی رو بریم که بازگشت از اون راه آسون نیست؟ یکی از کامنترهای پست قبل گفته بود که سعی در حفظ رابطه و ازدواج می‌کنه و در صورت عدم توانایی توی حل مشکلات، طلاق می‌گیره!! می‌دونم این طرز فکر کاملن ناشی از فشارهای جامعه‌س اما واقعن راه‌حل درستیه؟ آیا ما ازدواج می‌کنیم که طلاق بگیریم؟!!! آیا حرف و حدیث‌های ناشی از مطلقه بودن و بعضن مشکلات بزرگ کردن یه بچه، کمتر از حرف و حدیث‌ها و مشکلات رابطه داشتن پیش از ازدواجه؟ و اصلن چه کسی تضمین می‌کنه که بعد از ازدواج مرد راضی به طلاق بشه؟ آیا واقعن دختری که پیش از ازدواج رابطه‌یی برقرار کرده باید تا آخر عمر یا تنها باشه و یا مهر طلاق روی پیشونیش بیاد و یا بسوزه و بسازه؟
قبول دارم خیلی از کسانی که این گزینه رو انتخاب کردن تحت تاثیر جو جامعه قرار داشتن اما اصلن و ابدن قبول ندارم که انتخاب این گزینه صد در صد ناشی از فشارهای جامعه‌س!! من توی سؤال قبل مطرح کرده بودم که شما با شخصی پیش از ازدواج ارتباط برقرار کردید که از صمیم قلب دوستش دارید و روح و زندگی‌تون در اختیار اون بوده و بعد این رابطه بین‌تون اتفاق افتاده. ینی شما با نظر و تصمیم خودتون قاطعانه این کار رو انتخاب کردید اما به هر دلیلی مجبور به ترک رابطه هستید. پس حالا چرا تمام قاطعیت توی نظر و تصمیم‌تون یکباره از بین رفته؟ توی اون شرایط کسی شما رو مجبور به انجام اون کار نکرده پس شما با اختیار کامل این کار رو انجام دادید!! پس چرا از حرف و حدیث‌ها می‌ترسید؟ چرا به جای مقابله با اون‌ها و متقاعد کردنشون ازشون فرار می‌کنید و یک عمر بدبختی رو به دوش می‌کشید؟ اگر به غلط بودن این رابطه اعتقاد دارید زمانی که حق انتخاب داشتید می‌تونستید این عمل رو انجام ندید و اگه اون شخص شما رو مجبور کرد می‌تونستید اون رو متقاعدش کنید اما حالا که انجام دادید چرا حتی خودتون هم خودتون رو گناه‌کار می‌دونید؟ چطور می‌تونیم وقتی خودمون عمل خودمون رو اشتباه می‌دونیم به دیگران بقبولونیم که اشتباهی رخ نداده؟
فراموش نکنید که شنیدن سرکوفت‌ها و حرف و حدیث‌ها با اومدن سوژه‌ی جدید از بین می‌ره اما مشکلات زندگی به این آسونی‌ها قابل حل نیست... چرا همیشه دوست داریم مطابق حرفای دیگران زندگی کنیم و حرف و حدیث‌ها رو در اولویت اول زندگی‌مون بکار ‌ببریم بدون اینکه به خودمون و علایق‌مون و طرز فکرمون احترام بذاریم؟
می‌دونم سنت‌شکنی و مقابله با فرهنگ جا افتاده توی جامعه کار آسونی نیست... من فقط دلم می‌خواد توی شرایط مشابه درست فکر کنید و فقط برمبنای ترس از خانواده و خزعبلات دیگران تصمیم عجولانه و اشتباه نگیرید. خیلی از اشتباهات غیرقابل جبران هستند و بهای سنگینی باید برای اونها پرداخته بشه... مطمئنن حرف زدن خیلی راحت‌تر از عمل کردنه اما لااقل فکر کردن به این موضوعات باعث می‌شه که فردا دخترمون بعد از داشتن رابطه و بهم خوردن اون، مجبور به انتخاب گزینه‌ی اول نشه و دلیلش برای انتخاب گزینه‌ی اول جو جامعه که همون ماها هستیم، نباشه!!!!

× دلم می‌خواست آقایون هم توی بحث شرکت می‌کردن و نظرشون رو می‌گفتند.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:30 PM

لینک مطلب | پرسش و پاسخ | نظرات (11)

 

 
 
 

Page 225.

April 5, 2009
 

× سؤال:
اگه با کسی که از صمیم قلب دوستش دارید، پیش از ازدواج رابطه‌یی برقرار کردید و به دلایل مختلف، رابطه بهم خورد، چه عکس‌العملی نشون می‌دید؟
1- نهایت تلاش خودتون رو  برای نگه داشتن رابطه می‌کنید و فکر می‌کنید که اتفاق افتادن این رابطه شما و طرف مقابلتون رو ملزم به ازدواج و تعهد در رابطه می‌کنه پس باید چشم‌تون رو روی بقیه‌ی مسائل ببندید.
2- جدا می‌شید اما بعد از جدایی تصمیم به ترمیم می‌گیرید و سعی می‌کنید گذشته رو فراموش کنید و به دلیل جو حاکم بر جامعه ترجیح می‌دید چیزی از رابطه‌ی قبلی به شخص جدید نگید. [به جز قسمت ترمیم بقیه‌ش در مورد آقایون هم صدق می‌کنه]
3- این اتفاق رو صرفن یک تجربه تلقی می‌کنید و با وجود داشتن رابطه، از اون فرد جدا می‌شید و پس از آشنایی با فرد جدید اون رو در جریان کامل رابطه‌ی قبلتون می‌ذارید.

× گزینه‌های بالا صرفن برای کمک به جوابگویی شما گذاشته شده... اگه می‌خواید از گزینه‌های بالا استفاده کنید و اگه خودتون گزینه‌ی دیگه‌یی دارید با دلیل مطرحش کنید!!! لطفن.
× می‌دونم خیلی از شماها اعتقاد دارید داشتن این رابطه پیش از ازدواج نادرسته... اعتقادتون شدیدن برای من محترمه. فقط دلم می‌خواد چن لحظه فکر کنید که این اتفاقه درست یا غلط براتون رخ داده و اونوخ عکس‌العملتون رو بگید.
× اگه دلتون می‌خواد، از اسم مستعار استفاده کنید فقط جنسیت و کشور محل زندگی و در صورت امکان سن‌تون رو بگید. ضمنن خواهش می‌کنم فقط و فقط جوابی رو بدید که واقعن همون‌کار رو می‌کنید... ینی محض خوشایند من یا اینکه چه خوبه که آدم این کار رو بکنه جواب ندید!! دقیقن و بدون رودرباستی جوابی رو بگید که بهش عمل می‌کنید.
× لطفن نیاید بگید که زیگزاگ گیر داده به اینجور مسائل! سؤالایی که اینجا مطرح می‌کنم سؤالاییه که برای خودم هم بجود اومده و مطمئنم که برای خیلی از جوونا هم مطرحه... شاید از جوابای شما خیلی‌آ جوابی برای مشکل خودشون پیدا کنن!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:07 PM

لینک مطلب | پرسش و پاسخ | نظرات (57)

 

 
 
 

Page 224.

April 4, 2009
 

× حرف زدن توی VOA به نسبت آسون‌تر از دفه‌ی قبلی بود... ولی خب بازم استرسای خاص خودش رو داشت! این‌بار قرار بود به جای 3-4 دیقه، یه ربع اول برنامه من صحبت کنم!!!! ینی کلن برنامه با من شورو می‌شد!!! و ده دیقه‌ی آخر هم آقای زیپ... D:
ساعت 6:10 منتظر بودم که باهام تماس بگیرن اما آقای زیپ تحت یک اس‌ام‌اس کاملن تمسخر آمیزی یهو گف: زیگزاااااگ برنامه ساعت 7:10 شورو می‌شه!!!!!! ((((((:
من: نخیر! دیروز رضا (!) می‌گف همون 6:10 یا نهایت 6:30 به وقت ما برنامه شورو می‌شه!!
زیپ: خب رضا اون یه ساعتی که ما کشیدیم ساعتا رو جلو حساب نکرده!!!!! D:
و اینچنین بود که ما یه ساعت دیگه هم علاف شدیم و از پای تلفن تکون نخوردیم!!!!!! لحظاته خوبی نبودن اصلن... هیجان داشتم خیلی و بدتر از همه این بود که بعد از مصاحبه بلافاصله باید برای کنفرانس امروز خودم رو آماده می‌کردم!!!! [بگذریم که استاده نیومد و کلاس تشکیل نشد!!! بیشعور!!!! با شما نبودم! D:] خلاصه اینقد به آقای زیپ غر زدم که استرس دارم و اینا که طفلی تمام انرژی‌آش رو صرف من کرد و موقه‌ی خودش هول شد!!!!!
برخلاف تصورم مسلط صحبت کردم و خیلی از خودم راضی بودم!!! [مچکرم مچکرم!! D:] و برای اولین‌بار تجربه کردم که چقد هیجان‌انگیزه که صدای کسی رو که دوستش داری توی تلویزیون بشنوی و چه حسه خوبیه کلن و اینا... مخصوصن اینکه طرف هول هم شده باشه و تو از طرز حرف زدنش بفهمی و هی مدام قربون صدقش بری از اینور!!!! حالا می‌فهمم زیپ چه حالی داشته!!!! D:
از تمام دوستانی که انواع گل و علف زیر پا و اقصا نقاط بدنشون سبز شد معذرت می‌خوام و ممنونم برای اینکه وقت گذاشتن و برنامه رو دیدن. ولی باور کنید تقصیر من نبود!!!!
خودم فقط قسمت بعد از صحباتای خودم رو دیدم و هنوز نتونستم برنامه‌ی ضبط شده رو به طور کامل ببینم و نمی‌دونم چطور حرف زدم!! اما در اولین فرصت لینکش رو برای دانلود می‌ذاره (!!!!). D:

× مرسی از تبریکات تولد... کامنتایی که احتیاج به جواب دادن داشتن رو پاسخ گفتم!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:20 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (21)

 

 
 
 

Page 223.

April 4, 2009
 

Happy Birth Day My Darling.jpg

زیپ، عزیزم! اولین روز بیست و پنج سالگی چه مزه‌ییه؟ 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:30 AM

لینک مطلب | مموریالز | نظرات (43)

 

 
 
 

Page 222.

April 3, 2009
 

× سیزدهم فروردین 88، ساعت هفت و نیم بعدازظر:
زیپ: من واسه دوروغه سیزده به دختر دائیم اس‌ام‌اس دادم که از کوچیکی دوستت داشتم اما نمی‌تونستم بهت بگم!! گفتم هنوزم دوستش دارم و دیگه امروز عزمم رو جزم کردم که بگم...
من: خب؟!
زیپ: اونم جواب داد چرا الان می‌گی بهم؟! D:
من: خب؟ w-:
زیپ: منم اس‌ام‌اس دادم که دوروغه سیزده بود!!!! D:
من: اه؟ ینی اشکالی نداره از این اس‌ام‌اس‌آ دیگه... باشه منم به پسرعمه‌م از همین اس‌ام‌اس‌آ می‌زنم!!
زیپ: ((: خب این دوروغه سیزده بود!!
من: خب باشه!! منم دوروغه سیزده می‌گم بهشون!
زیپ: ((: نمی‌شه که...
من: چرا نمی‌شه؟ منم سیزدهم ساله دیگه به پسر عمه‌م همین اس‌ام‌اسه تو رو می‌فرستم!!!!!
زیپ: می‌گم این دوروغه سیزده بود!!!!!!!
من: خب منم دوروغه سیزده می‌گم دیگه...
زیپ: احمق!!! این جریان از اولش دوروغه سیزده بود!!! اصن اس‌ام‌اسی در کار نبود!! ((((:
من: (:/ زهرمار!
زیپ: (((((=

شب با کپل جان و آقای لپ‌گنده رفتیم سینما... قرار بود آقای زیپم بیاد اما از اونجایی که از صبح تشریف برده بودن سیزده‌بدر و خسته بودن، نیومدن!!! چون زود رسیدیم و از قبل هم پیش‌ زمینه‌یی از حرص و لجبازی داشتم یهو کرمم گرفت و به آقای لپ‌گنده گفتم که زنگ بزنه به آقای زیپ و یه کم سر به سرش بذاره!! اونم پایه...
لپ‌گنده: الو زیپ؟ کجائید پس شما دو تا؟ ما دمه سینمائیم!!! ما رو کاشتید؟ زیگزاگ که گوشیش خاموشه... تو هم که جواب اس‌ام‌اس نمی‌دی!!!!
زیپ: ...
لپ‌گنده: ینی چی که تهران نیستی؟ پس زیگزاگ کجاس؟
زیپ: ...
لپ‌گنده برمی‌گرده سمت کپل و با یه حالت نیمه جدی می‌گه: "می‌گه اصن تهران نیس که با هم باشن..." دوباره حواسش رو می‌ده به زیپ و می‌گه: باشه پس خدافظ...
وقتی گوشی رو قطع کرد برگش به من گف: طفلی موند همینجور!!!!! D: تا اومدم جوابش رو بدم گوشیم رو گرف... ریجکت‌ش کردم که دوباره گرف...
من: الو؟
زیپ [با حالتی تهاجمی و ناموس دزدیده شده]: کجایی تو؟
من: با کپل و آقای لپ‌گنده!
زیپ [در حالی که خیالش یه‌کم راحت شده]: سر کار گذاشتید منو؟
من: D: اوووووهووووم!!!! دوروغه سیزده بود (((((: بگو احمقم!!!
زیپ: (:/ زهرمار!!!

و این است قانون سوم نیوتن!!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:41 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (11)

 

 
 
 

Page 221.

April 2, 2009
 

× هر سال در روز اول آوریل که مصادف می‌شه با سیزدهم فروردین [حالا امسال مصادف نشد من باید جواب پس بدم؟ D:] رسمه که یه دوروغی سر هم بشه که معروفه به دوروغ اول آوریل یا دوروغه سیزده!!! مام از اونجایی که ترسیدیم یهو امسالمون بترکه این دوروغ پائینی رو گفتیم که دیگه رسمن همه نوع رسم و رسوم رو رعایت کرده باشیم!!! اگه ناراحت شدید واقعن می‌خواستید نشید!!! ((: هر چند که خیلی‌آتون حدس زده بودید که پست پائین دوروغه و البته خیلی‌آتونم حدس نزده بودید که خب طبیعی بود!!!! D: البته جا داره بگم که این روز به روز احمق‌ها معروفه!!!  [کی بود فحش داد؟ D:]
یه حسنی که داشت [حسن نه! حسن] این بود که صدای بعضی از خواننده‌هایه خاموش درومد و افتخار آشنایی‌شون نصیبمون شد که جا داره اینجا ازشون تشکر کنم!! [از خواننده‌ها نه‌آ، از همین دوروغه سیزده!! D:] خلاصه که امیدوارم اونایی که ازم توضیح خواسته بودن، شیرشون رو حلال نکرده بودن، امیدوار بودن دلیل قانع‌کننده‌یی واسه کارم داشته باشم و از همه بالاتر کسانی که به تصمیم من احترام گذاشتن و گفته بودن می‌دونن دلیلم قانع‌کننده‌س، قانع شده باشن!! در ضمن یادتون باشه که این فضا و خواننده‌هاش اینقد برای من عزیز و محترمن که من هرگز و هرگز به خودم اجازه نمی‌دم بدون هیچ حرف و توضیحی اینجا رو ترک کنم و وبلاگ رو تعطیل کنم! (: به قول شاعر گفتنی: "دل تو قده یه الماس، ارزشت بیشتر از ایناس!!" یا "هنوز این دل گرفتاره، با تو تا ابد یاره!!!!" D:
خب البته دلیل سومم [کی گف دلیل دومش چی بود؟! با دقت دمبال نمی‌کنی مطلب رو ها!!! D:] این بود که وختی این خبری که در پائین قید می‌شه رو خواستم بنویسم نیاید یهو فکر کنید دوروغه سیزده‌س!!!! لازم به ذکره که هر چیزی بیشتر از یه بارش لوث می‌شه و خلاصه جان من نباشه جان شما این یکی راسته راسته:
به احتمال زیاد صدای من فردا ساعت 6:10 بعدازظر مورخ 14 فروردین 88 در برنامه‌ی زن امروز از شبکه‌ی VOA پخش می‌شه!!! اینو گفتم که نیاید گله کنید چرا از قبل بهتون نگفتم!! D:

× و در آخر جا داره از موسیو گلابی عزیز نهایت تشکر و اینا رو به خاطر نجات لینک‌دونی به جا بیارم!!! خیلی لذت‌بخشه بیای توی وبلاگت و فرتی گوگل ریدر بهت بگه کی وبلاگش آپدیته... مرسی گوگل ریدر (!!)، مرسی موسیو گلابی!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:40 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (32)

 

 
 
 

Page 220.

April 1, 2009
 

closed.jpg

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:53 PM

لینک مطلب | مموریالز | نظرات (39)

 

 

Copyright © All right reserved Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir