یاد شهدای سبز گرامی و راهشان پر رهرو باد

 


June 2009
 


 
 

Description
30n.ir
Home index
About us
daily[at]30n[dot]ir

Subscribe to this blog's feed


ZigZag Discussion with VOA
1- (Download: 3.38 Megabyte)
2- (Download: 4.32 Megabyte)

Photoblog
Photoblog[dot]30n[dot]Ir


Recent Posts
Page 321.
Page 320.
Page 319.
Page 318.
Page 317.
Page 309.
Page 307.
Page 304.
Page 290.
Page 284.

Archive
August 2010 (8)
July 2010 (11)
June 2010 (13)
May 2010 (19)
April 2010 (19)
March 2010 (24)
February 2010 (18)
January 2010 (24)
December 2009 (19)
November 2009 (24)
October 2009 (23)
September 2009 (24)
August 2009 (24)
July 2009 (21)
June 2009 (11)
May 2009 (26)
April 2009 (30)
March 2009 (22)
February 2009 (23)
January 2009 (12)
December 2008 (10)
November 2008 (14)
October 2008 (18)
September 2008 (20)
August 2008 (22)
July 2008 (9)
June 2008 (6)
May 2008 (12)
April 2008 (8)
March 2008 (14)
February 2008 (14)
January 2008 (2)

Topical Archive
مؤسسه توریستی-تفریحی زیپ‌زاگ (1)
لنگ‌درهوا (23)
مموریالز (66)
من و آق‌سی‌سی (10)
مدرسه‌ی فمینیستی (12)
کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب (13)
پرسش و پاسخ (13)
بریم تو فاز ماچ‌وموچ (13)
جمعه‌ها با آقای زیپ (9)
حوصله‌دونی (56)
دایرة‌المعارف دخترونه/ پسرونه (5)
روزی از روزها (228)
زیگزاگولوژی (26)
غیر جمعه‌ها با آقای زیپ (17)
غرغریسم (76)


Links



Counter

 
 

Page 321.

June 30, 2009
 

× امروز تو رادیو می‌گفت توی یکی از کشورهای سوراخه جوراب مورچه‌یی، مردم معترض اومدن توی خیابون و تظاهرات کردن!! رئیس‌جمهور اون کشور هم برای کنترل وضعیت موجود 48 ساعت حکومت نظامی اعلام کرده!!! بعد یه کار خیلی خطرناکی که اتفاق افتاده اینه که از چند جا هم صدای تیراندازی شنیده شده!!! نچ‌نچ‌نچ... می‌بینی تو رو خدا با ملتشون چیکار می‌کنن؟! یاللعجب!!!!!!!

× خب می‌بینم که هیچ تقلبی توی انتخابات صورت نگرفته و اینا... از شورای نگهبان، عادل‌تر مرجعی نیست ینی اینجا واقعن؟

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:29 AM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (30)

 

 
 
 

Page 320.

June 29, 2009
 

× یکی از اخلاقای ایرانی‌های عزیز اینه که تا یه چیزی می‌بینن یا می‌شنون سریع باید نتیجه‌گیری کنن!!! این باید توی جمله‌ی قبل به معنای واقعی کلمه بایده!!! ینی اگه یه حرفی از کسی بشنون، سریع پیش خودشون می‌گن "آهان! این اینجوری، پس اونم باید اونجوری و اون یکی هم حتمن اینجوری!!" و اصلن فکر نمی‌کنن که شاید این موضوعاتی که در عرض موریانه ثانیه (!!) بهم ربطش دادن، رابطه‌شون مثه رابطه‌ی شقایق و گودرز باشه!!!
 برای مثال هم راه دوری نمی‌رم!! همین پست پائین. من گفتم: "می‌خوام با آرایشگاه آشتی کنم و یه تنوعی ایجاد کنم" بعضی‌ها با خوندن همین جمله سریع نتیجه گرفتن که من اتفاقات اخیر به هیچ جام نیست و همه چیز رو فراموش کردم پس نتیجه اینه که خون نداها داره پایمال می‌شه!!!!!!!! خب این نتیجه‌گیری اینقد دقیقه که اصلن امکان نداره از راه قانونی هم بشه پی‌گیریش کرد!! چون دقیقن منطقش داره از این منطق پیروی می‌کنه که "چون در بازه، پس در پرنده‌س"!!!!!!
 با اینکه لزومی به توضیح نیس اما باید بگم اگه من می‌خوام روحیه‌م رو تغئیر بدم پیش خودم استدلالم اینه که یه زیگزاگ سر زنده و قبراق [قبراقی و سر زندگی معنیش با شاد بودن یکی نیست که اگه یکی بود همون لغت شاد بودن رو جاش به کار می‌بردن!!!] خیـــــــــلی بیشتر از یه زیگزاگ دلمرده و افسرده که جز زانو بغل گرفتن و اشک ریختن کاری بلد نیست، می‌تونه مؤثر باشه و به درد بخوره!!! ندا کشته شده، اما من می‌تونم بدون اینکه خودم رو از زندگی محروم کنم یا دنیا واسم تیره و تار بشه، راهش رو ادامه بدم، ساکت نشم، از حقمون دفاع کنم و نذارم خونش پایمال بشه!!
 خلاصه که در کل چیز خاصی نمی‌خواستم بگم. فقط خواستم به یه سری از دوستان متذکر شده باشم (:
 با تشکر از خانواده‌ی محترم رجبی!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:42 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (28)

 

 
 
 

Page 319.

June 28, 2009
 

× خوب که فکر می‌کنم می‌بینم نصفه فشار عصبی این روزا درسته که در مورد فضای حاکم بر اتمسفره ولی مثلن 25 درصد بقیه‌ش هم ماله امتحانا و درسا بود!!! حالا که امتحانا تموم شد دغدغه‌م کمتر شده... و البته 25 درصد باقی مونده هم ماله عقده‌هاییه که آدم توی دوران امتحانات دچارش می‌شه... مثلن قهر با موچین و آئینه، قهر با اپیلاسیون همه‌ی اینا خب افسردگیه می‌یاره دیگه... همش هم که دیگه ماله این نیست که اوباما ازمون معذرت نمی‌خواد به خاطر حمایت از اغتشاش‌گرا!!!! ((:
 حرفشه که این هفته با کپل بریم آرایشگاه. می‌خوام هم موهام رو کوتاه کنم و هم رنگ کنم!!! دلم قیافه‌ی جدید می‌خواد... می‌خوام مدل ابروهام رو تغئیر بدم. برم خرید و مانتو و کفشه سانتال‌مانتال بخرم!! اسپرت بودن، خسته‌م کرده. باید با اپیلاسیون آشتی کنم!! ولی خب از خدا که پنهون نیست دیگه چه لزومی داره از شما نیم وجبی‌ها پنهون بشه، شیپیشام دارن جیب می‌دوزن واسه خودشون!!!! تازه اینجانب الان دارم روزهای رنگین‌کمونیه تقویم رو پشت سر می‌ذارم و از اون لحاظ (!!) آستانه‌ی تحملم اومده پائین... بعد فک کن می‌خوام پاشم خوش‌خوشک برم اپیلاسیون!!!! الله‌اکبــــــــر D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:16 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (42)

 

 
 
 

Page 318.

June 28, 2009
 

× زنگ می‌زنم بهش:
من: به من توجه کن!!
زیپ: باشه
من: |:
زیپ: باشه دیگه!! خدافظ

زنگ می‌زنه بهم:
من: الو؟
زیپ: توجه، توجه، توجه، توجه!!! X:

× کامنتی چند از پست قبل رو جواب دادم!! (:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:35 AM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (32)

 

 
 
 

Page 317.

June 27, 2009
 

× قبل از امتحانا و وقوع این جریانات اخیر، تصمیم گرفته بودم هر چند وقت یه‌بار اینجا کتابی معرفی کنم که از نظر خودم ارزش خوندن داره. منتها اینقد اتفاقات عجیب غریب افتاد که کلن شور و شوق رو واسه زندگی کردنم از آدم می‌گرفت چه برسه به تحلیل کتاب!!!!! اما خب، از اونجایی که اصلن و ابدن حرفم نمی‌یاد، می‌رم سر اصل مطلب:

badbaadak.jpg

بادبادک‌باز/ خالد حسینی. این کتاب آخرین کتابیه که خوندم. و نویسنده با مهارت کامل، مسائل و مشکلات افغانستان رو طوری بیان کرده که تمامن برات قابل لمس می‌شه. خصوصن اینکه من عادت دارم کلن شرایط اجتماعی هر رمانی رو که می‌خونم با ایران مقایسه کنم و این در مورد بادبادک‌باز هم صدق می‌کرد. اوج فاجعه و شاید جذابیت کتاب زمانی بود که شباهت‌های خیلی زیادی بین جامعه‌ی طالبانی با جامعه‌ی خودمون حس کردم. کودک آزاری، سنگسار، اعدام در ملا عام و مشکلاتی که اگه دقیق بهش نگاه کنید عینن توی کشور ما هم دیده می‌شه و شاید یکی از علل جذابیت این کتاب برای ایرانی‌ها، دقیقن همین مورد باشه... حالا، با این اوضاع و شرایط و ممنوعیت رنگ‌ها، مدام دارم به بادبادک‌باز و افغانستان فکر می‌کنم!!

از طرف او/ آلبا دسس‌په‌دس. فکر می‌کنم از بس اسم این نویسنده توی این وبلاگ به چشم‌تون خورده، متوجه علاقه‌ی وافر من به این نویسنده‌ی ایتالیایی شده باشید. یک زن به تمام معنا که تمام تمرکز نوشته‌هاش رو روی خواسته‌ها و نیازها و ظرافت‌های زنونه می‌ذاره. شاید از نظر خیلی‌ها کتاب‌هاش خسته‌کننده بیاد اما من واقعن خط به خط رمان‌هاش رو دوست دارم و می‌فهممش. بیشتر داستان‌هاش حول عشق، هیجانات عاشقانه و ازدواج و در نهایت کمرنگی عشق می‌چرخه. عشقی که بعد از ازدواج، بیشتر جنبه‌ی عادت پیدا می‌کنه و اینجاست که خیانت توی زندگی قدم می‌ذاره. شاید په‌دس سعی داره که به ما بفهمونه که توی هر خیانتی، دو طرف مقصرن نه صرفن کسی که خیانت‌کاره و حتی شاید طرف مقابل، درصد قصورش بیشتر از فرد خیانت‌کار باشه. البته منظورم از این خیانت، خیانتیه که افراد "عادی" ممکنه مرتکبش بشن نه آدمای مریض!!!!

al_St_Exupery07_Le_Petit_Prince_1_.jpg

شازده کوچولو/ آنتوان دوسنت‌اگزوپری ترجمه‌ی احمد شاملو. در یک جمله "ترسیم لطافت دنیای کودکی". این کتاب 100 صفحه‌‌یی اونقد قشنگ و واقعی دنیای بچه‌ها رو از دنیای آدم بزرگ‌ها تفکیک کرده که از بزرگ بودنمون شرمنده می‌شیم!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:41 PM

لینک مطلب | کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب | نظرات (34)

 

 
 
 

Page 309.

June 21, 2009
 

× از دیشب تا الان یه ریز دارم اشک می‌ریزیم!!! بغضی که راه گلوم رو بسته بود دیروز با دیدن فیلم جون دادن یه دختر جلوی چشم پدرش و فریادهای پدرش شکسته و حالا دیگه معلوم نیست کی بند می‌یاد...
صبح امتحانم رو دادم و اومدم خونه. رئیس دانشکده‌مون پاشو کرده تو یه کفش که باید امتحانا برگزار بشه!!! تمام دانشکده‌های علامه تعطیل شدن الا روانشناسی!! ظاهرن جو دیکتاتوری، بد جور سرایت کرده!!!!! استادمون سؤالا رو آسون داده بود، ولی واسه منی که دیشب با اون وضعیت بعد از دیدن اون فیلم رفتم تو تخت و ذهنم از هر چیزی جز صورت اون دختر خالی بود، آسونی و سختی امتحان فرقی نداشت. ساعت 11 با گریه اومدم خونه و یه قرص اعصاب خوردم و تا 4 خوابیدم... حالا که بیدار شدم هنوز لرز دارم و دست و پام یخه... هنوز دارم گریه می‌کنم زار زار. خدا، نکنه راه ارتباطی با توام مسدود کردن اینا، آره؟!!!

× خبرهای موثق رو بذارید. تائیدی کامنتینگ رو برمی‌دارم. کسانی که کار خصوصی دارن به این آدرس ایمیل بزنن: Daily@30n.ir

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:32 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (19)

 

 
 
 

Page 307.

June 19, 2009
 

× "بچه‌ها این نقشه‌ی جغرافیاست/ بچه‌ها این قسمت اسمش آسیاست/ شکل یک گربه در اینجا  آشناست/ چشم این گربه به دنبال شماست/ بچه‌ها این گربه‌هه، ایران ماست..."
  سی‌دی داریوش داره می‌خونه و من بغض گلوم رو گرفته... زهرخندهای عصبی می‌زنم تا اشکم سرازیر نشه!! که فراموشم بشه چند تا از هم سن و سال‌هام پرپر شدن و صدا و سیما به تخـ.مشم نبود. که یادم بره دیروز، رنگ سبزمون؛ به عزا نشسته بود و تمام شبکه‌های صدا و سیما برخلاف همیشه، طنز پخش می‌کرد...
 زهرخند می‌زنم تا شاید بتونم به خودم بقبولونم که شاید واقعن زایمان یه پاندا توی استرالیا، خیلی خیلی مهم‌تر از کشته شدن یه بچه‌ توی ایران و توی شیکم مادرشه بر اثر خوردن گلوله‌...
 دلم می‌خواد واقعن و از ته دل به حرفای رئیس دانشگاه تهران اعتماد کنم و فکر کنم هیچ دانشجویی کشته نشده... دلم می‌خواد فکر کنم این عکسا فقط و فقط فتوشاپه و واقعن به خاطر اغتشاش، گرفته شده [Click]. دلم می‌خواد جای کبودی بدن دوستام رو فراموش کنم و قاه‌قاه به فیلم سینمایی "مادر زن! سلام" بخندم... دلم می‌خواد به کمک‌مون بیای خدا...
 داریوش داره می‌خونه: "نجات من به دست توست/ از این مخمص نجاتم ده...". کاش این بغض لعنتی بشکنه... کاش.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:09 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (46)

 

 
 
 

Page 304.

June 18, 2009
 

× دیشب با بابا، مشغول تفسیر اخبار اخیر بودیم. از این کشت و کشتارا خیلی ناراحت بودم. خصوصن که وقتی داشتم از کلاس برمی‌گشتم خونه، یکی از مسافرا تو تاکسی شاهد عینی حمله به کوی دانشگاه تهران درومد و شروع کرد به تعریف کردن مسائل اون‌شب. یهو بابا گفت بذار فال حافظ بگیریم ببینیم حافظ چی می‌گه... بلند شد و رفت کتاب حافظش رو اورد. به تفاسیر فال حافظ اعتقاد زیادی ندارم، چون احساس می‌کنم هر کسی برای خودش تفسیری داره و تفاسیر کاملن شخصی هستن. احساس می‌کنم هر غزل حافظ یه شاه بیتی داره که روی فرد تاثیر می‌ذاره!! فقط یه بیت، که ممکنه شخص رو ناراحت و یا خوشحالش کنه و اون شاه بیت حافظه... بابا آروم کتاب رو باز کرد:

گــــرچه مــا بنــــدگان پادشهیــــم           پادشاهان ملک صبــح گهــــیم
...
دشمنان را ز خون کفن سازیم          دوستان را قبای فتح دهیم
رنگ تزویـــــــــــــر پیش مـــا نبـــود           شیر سرخیـم و افعی سیه‌هیم
وام، حـــافظ بگــــــو که باز دهنــــد           کرده‌ای اعتــراف و ما کوهیـــــم

برام عجیب بود که چطور حافظی که اکثر غزل‌هاش عاشقانه‌س، این‌بار یهو غزلی برامون اومد که اینقد با حال و هوامون سازگار بود؟ شاه بیت غزل رو پر رنگ کردم. دیشب این شاه بیت کلی خوشحالم کرد و بهم انرژی داد!!

× بعدن نوشت:
 گوگل کار قشنگی کرده و می‌خواد به احترام آرای گم‌شده‌ و روزهای خونین ما، لوگوی خودش رو تغئیر بده. کسانی که موافق تغئیر لوگوی گوگل هستند به اینجا برن و توی رای گیری شرکت کنن و دکمه‌ی
Yes رو انتخاب کنن [Click]. 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:02 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (24)

 

 
 
 

Page 290.

June 9, 2009
 

لینک آهنگ ساسی مانکن - مهدی کروبی [Click].
 
با تشکر از مرجان عزیز.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:55 PM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا | نظرات (34)

 

 
 
 

Page 284.

June 6, 2009
 

× از اونجایی که کم‌کم صدای دوستان داشت در می‌یومد و ترسیدم دیگه صدای خودم هم در بیاد، بحث‌های انتخاباتی-سیاسی رو موکول می‌کنم به آقای زیپ. اگه قرار باشه آقای زیپ رو بگیرن که نمی‌شه منم بگیرن، اونوقت زیپ‌زاگ رو کی بزرگ کنه؟!! D: اون‌وقت کی برای زیپ کمپوت و سیگار ببره؟ ((:

× چن‌وقت پیش، یکی از دوستان وبلاگی بازی‌یی راه انداخت تحت این مضمون (!!) که اگه شما، جنس‌تون فرق می‌کرد چیکار می‌کردید؟ مثلن الان خانوم هستید، اگه مرد بودید چیکار می‌کردید و بالعکس!! ما هم که همیشه حی و حاضر در بازی‌های وبلاگی:

من اگر مرد بودم
                     اهل دعوا بودم
                                         - اهل بحث و منطق -
فمینیست می‌بودم، اگرم مرد بودم
می‌کشیدم سیگار
و به هر دختری در کوچه و پس کوچه‌ی شهر
                                                           می‌زدم لبخندی
من اگر مرد بودم
                    حرفه‌ام عکاسی
                    شایدم
                     شعر و کتاب
ماشینم ایکس‌فایو
                     و به هر شکل شده،
                                             مدرکی می‌داشتم
من وضو با تپش پنجره‌ها را، بیخیال
دل من در تپش دختری بود 
                              بهتر از برگ درخت
که به هر لبخندش،
روز و شب تکرار می‌کرد
                            دوستم می‌دارد
پولدار و زیبا، اندکی هم دم‌بخت
                                     او ولی گیـــــر نبود
من اگر مرد بودم
خانه‌ام بود تکی (!)
                     لنگ ظهر بود
                                     ساعت پا شدنم
من اگر مرد بودم
مملکت را که نه آنطور اما
                             تهران را
                                        می‌نمودم آباد (!)
                                        در کل،
                                        متنوع بودم، اگرم مرد بودم
و خداوند
خر خود را بشناخت،
                       که به او شاخ نداد

البته جا داره از بالای همین تریبون اعلام کنم که در طی این بیست و اندی سالی که داشتم هیچ‌وقت دلم نمی‌خواست مرد باشم و همیشه زن بودنم باعث افتخارم بوده، حتی در جاهایی که از زن بودنم به عنوان نقطه ضعفم نام برده شده (:
دوستانی که دلشون می‌خواد این بازی رو انجام بدن، همگی دعوتند!!

× این لینک رو حتمن حتمن حتمن بخونید [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:53 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی | نظرات (33)

 

 
 
 

Page 279.

June 1, 2009
 

× به دلیل درخواست‌های وافر زیگزاگیون‌ها (!!)، من‌جمله آقای زیپ؛ منبی بر بازگشت اینجانب، بنده بازگشت غرور آمیزم رو به شما و خودم تبریکات فراوان و اینا!!!! ((: و آقای زیپ ادامه‌ی اون پست ادامه‌دارش رو ایشالا جمعه ادامه می‌ده... D:

× اولین روز بیست و دو سالگی خیلی خوب بود. اگرچه صبحش با گریه شروع شد و هنوز از دیشبش و بگومگوهایی که با آقای زیپ داشتیم، دلخور بودم...
صبح با نازنین صحبت کردم و تا حد زیادی آروم شدم. همیشه حرفاش آرومم می‌کنه و این‌بار هم مستثنی نبود. وقتی حرفام و غرغرام (!) تموم شد زنگ زدم به آقای زیپ و برای بعدازظهر قرار گذاشتیم. حموم رفتم و یه کم جینگیل مستون کردم و منتظر شدم تا زنگ بزنه و بگه رسیده...
تصمیم گرفته بودم دیروز رو فراموش کنم و اولین روز بیست و دو سالگیم رو با خوبی شروع کنم. یه شاخه گل رز صورتی ماتیکی دستش بود [Click] و یه جعبه‌ی شیرینی بزرگ!! یهو طی یک عملیات ذوقمرگانه پریدم و بغلش کردم و گل رو ازش قاپیدم!! D:
کادوهای امسال عبارتند از:
آقای سرور جان: یه تراول پنجاه تومنی و همون گل خوشگله که هربار می‌بینمش یه لبخند پهن می‌شینه رو لبام و شیرینی و کلی کارهای ریز و درشتی که خیلی دلم می‌خواست انجام بده و با مهربونی برام انجامشون داد!! *:
پدر جان: پنجاه تومن پول!! [خدا این تراول پنجاه تومنی رو از آقایون نگیره!!!]
مادر جان: ای‌دی‌اس‌دل!!! [البته فعلن در مرحله‌ی حرف پیش می‌رود و به مرحله‌ی عمل نرسیده]
کپل جان: یه سیم کارت ایرانسل و یه شارژ دو تومنی!! [اینجوری نیگا نکنا، اگه کپل رو خوب بشناسید درک می‌کنید این کادو الان دیگه آخره کادو و مرام و ایناست!!! D:]
خاله‌ جان: پول داده و گفته باهاش مانتو بخرم!!
مامان‌بزرگ و بابابزرگ جان: پول دادن اما تعئین نکردن چی بخرم باهاش خوشبختانه!!! ((:

× از تمام دوستانی که اس‌ام‌اسی، آفلاینی، تلفنی و کامنتی تبریک گفتن مرسی!! دوستانه اس‌ام‌اسی واقعن شرمنده که تبریکاتتون بی جواب موند... یه کم مقتصدانه اگه به مسئله نگاه کنید می‌فهمید دلیلش چی بوده!!!! D:
از دنیا و پانیذ عزیزم [و بالعکس] که وبلاگی و دوستانی که لینکی و خیلی خاص (!!) بهم تبریک گفتن هم خیلی خاص (!!) تشکر می‌کنم *:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 4:38 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (40)

 

 

Copyright © All right reserved Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir