یاد شهدای سبز گرامی و راهشان پر رهرو باد

 


July 2009
 


 
 

Description
30n.ir
Home index
About us
daily[at]30n[dot]ir

Subscribe to this blog's feed


ZigZag Discussion with VOA
1- (Download: 3.38 Megabyte)
2- (Download: 4.32 Megabyte)

Photoblog
Photoblog[dot]30n[dot]Ir


Recent Posts
Page 353.
Page 351.
Page 350.
Page 349.
Page 347.
Page 346.
Page 344.
Page 343.
Page 340.
Page 339.

Archive
August 2010 (8)
July 2010 (11)
June 2010 (13)
May 2010 (19)
April 2010 (19)
March 2010 (24)
February 2010 (18)
January 2010 (24)
December 2009 (19)
November 2009 (24)
October 2009 (23)
September 2009 (24)
August 2009 (24)
July 2009 (21)
June 2009 (11)
May 2009 (26)
April 2009 (30)
March 2009 (22)
February 2009 (23)
January 2009 (12)
December 2008 (10)
November 2008 (14)
October 2008 (18)
September 2008 (20)
August 2008 (22)
July 2008 (9)
June 2008 (6)
May 2008 (12)
April 2008 (8)
March 2008 (14)
February 2008 (14)
January 2008 (2)

Topical Archive
مؤسسه توریستی-تفریحی زیپ‌زاگ (1)
لنگ‌درهوا (23)
مموریالز (66)
من و آق‌سی‌سی (10)
مدرسه‌ی فمینیستی (12)
کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب (13)
پرسش و پاسخ (13)
بریم تو فاز ماچ‌وموچ (13)
جمعه‌ها با آقای زیپ (9)
حوصله‌دونی (56)
دایرة‌المعارف دخترونه/ پسرونه (5)
روزی از روزها (228)
زیگزاگولوژی (26)
غیر جمعه‌ها با آقای زیپ (17)
غرغریسم (76)


Links



Counter

 
 

Page 353.

July 31, 2009
 

× هدی بانو، همه وبلاگ‌نویس‌ها رو دعوت کردن به نوشتن عادات نامتعارف!!

- یکی از گندترین عادت‌هایی که من دارم و ظاهرن نمی‌خواد هم از سرم بیفته اینه که توانایی "نه" گفتن به هیچ‌وجه ندارم!!! نمی‌دونم چرا احساس می‌کنم طرف اگه از من "نه" بشنوه خیلی براش گرون تموم می‌شه و ناراحت می‌شه. [نه که خیلی پست و مقام و کلن شخصیت والایی دارم، از اون لحاظ]. بارها شده که این موضوع باعث شده خودم تو دردسر بیفتم!! مثلن طرفم یه کاری رو ازم خواسته براش انجام بدم که خب من سختمه... خیلی‌ها. اما نمی‌تونم بگم "نه"!!

- یکی دیگه از عادتام که نمی‌دونم متعارفه یا نامتعارف اینه که همیشه تو عالم خودمم!!! اصلنم به ام‌پی‌تیری تو گوش بودن و نبودنم ربطی نداره!! فکر زیاد می‌کنم. یعنی به همین مسئله هم که فکر زیاد می‌کنم هم بارها فکر کردم!!! بعد همین مشغله‌های فکری (!) باعث می‌شه از دنیای عادی جدا بشم و مثلن یهو ایدز بگیرم!!!

- در مورد آدمای اطرافم حساسم و با کوچک‌ترین عمل ناشایستی از نظر خودم، از چشمم می افتن. آدمای اطرافم رو دوست دارم تا زمانی که مزاحمم نباشن و کاری به کارم نداشته باشن. به محض کوچک‌ترین دخالتی [این دخالت می‌تونه انجام دادن کاری باشه که من ازش بدم می‌یاد و اعصابم رو خرد می‌کنه. مثل تقلید کردن از چیزی که خودم خلاقیتم رو در موردش به کار گرفتم] از چشمم می‌یفتن و دیگه ارج و قرب سابق رو پیشم ندارن. و چون آدمی هستم که ناراحتیم رو سریع بروز می‌دم، معمولن کسی که از چشمم می‌یفته، خودش هم می‌فهمه!! البته گاهی فقط می‌فهمه که از چشمم افتاده و دلیلش رو نمی‌دونه و می‌ذاره به حساب اینکه من آدم مودی‌یی هستم!! |:

- دیوانه‌وار تنهایی رو دوست دارم. به تنهایی عادت کردم و این خیلی بده!! یعنی ظرفیت تحمل یه شخص دیگه رو خیلی کم دارم. [خودت کم داری!!! منظورم اون نبود |:] نهایت ظرفیت تحملم مثلن 3 الی 4 ساعته. بیشتر از این بشه حس می‌کنم یه نفر زیادیه و باید با خودم خلوت کنم!!!!! به عبارتی حوصله‌ی کسی رو ندارم. خیلی اشخاص خاص و نزدیک که اونم نهایت همون 3-4 ساعتی که گفتم. اکثر اوقات این اخلاقم رو می‌ذارن به پای بی‌معرفتی و اجتماعی نبودن و مردم‌گریز بودن و بیا دیگه... فقط فحش خوار و مادر نمی‌دن به آدم!!! |:

- می‌تونم به جرئت بگم که فقط تنهایی می‌تونم برم حموم یا دستشویی!! که البته اونم گاهی که مجبور بشم کسی باید همراهیم کنه!!!! مامان بهم می‌گه زیادی وابسته‌م!!! جریان همون سوسکه و دست و پای بولورین و اینا. نمی‌خواد بگه دست و پا چلفتی که خواستگارام نپرن!! |:

- بالش‌هام باید مزدوج باشن تا خوابم ببره!!! یعنی هرجا بخوام بخوابم باید دو تا بالش داشته باشم!! یکی‌ش نقش همون بالش زیر سر رو داره و دومی هم نقش آقای زیپ رو ایفا می‌کنه!! جالب اینجاست که اگه بالش دومی رو خود آقای زیپ بذاره زیر سرش و کنارم باشه، خوابم نمی‌بره!!

همینا دیگه. کلن من معایبم برعکس محاسنم خیلی انگشت‌ شماره!!!! فقط نمی‌دونم چرا آقای زیپ نمی‌یاد من رو بگیره که از دستم نده!!!!! ((:

از اونجایی که وقتی می‌گم همه دعوتن، هیچ‌کس خودش رو جز همه نمی‌دونه (!)، فقط اون عده‌یی دعوتن که بازی می‌کنن!!

× اگه می‌بینید کامنتتون نیست، سریع قضاوت نکنید که من کامنتتون رو تائید نکردم. من هر کامنتی رو که به دستم برسه، تائید می‌کنم جز کامنتی که به طور مستقیم به کسی توهین شده باشه. پس مطمئن باشید اگه کامنتتون نیست، من چیزی از شما دریافت نکردم و کامنتتون به دست من نرسیده.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:03 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی | نظرات (31)

 

 
 
 

Page 351.

July 29, 2009
 

× فکر کنم همین‌جوری پیش بره تا آخرش، همه‌ی مسئولان و رؤسای ممکلت کسی نباشه جز رئیس جمهور منتخب و مردمی‌نژاد!!!!! |: البته با حفظ سمت ((:
یه بنده خدایی می‌گفت این موضوع دو تا نکته می‌تونه داشته باشه. یکی اینکه کلن رؤسا و وزرای ممکلت اینقد همه فن حریف و لایق و متخصصن که تو هر زمینه‌یی می‌تونن فعالیت کنن!!! مثلن طرف رئیس سازمان تربیت بدنی بوده، چون توانایی‌هاش بالاس، امروز می‌شه وزیر نفت یا وزیر فرهنگ و ارشاد!!!! دومی هم اینه که دولت دهم اینقد طرفدار و واله و شیدا داره که کسی جز همین تعداد معدود نمی‌ره کاندید بشه!!!!!

× از طرف شاتل زنگ زدن که خط شما کلن از همون اوان تاسیس مخابرات، مشکل داشته (!) و شما سه تا راه داری: اول اینکه یه خط دیگه به ما معرفی کنی. دوم اینکه بری خودت از طریق مخابرات پیگیری کنی و سوم هم اینکه قرارداد رو فسخ کنی!!!!
منم سر مست از اینکه از خواب پریدم و یه سه راهیه حق انتخاب برام جلوم گذاشته شده، فقط گفتم: فسخ کنید قرار داد رو!!! خلاصه که هستیم در خدمت دایال‌آپ نازنین، همچنان!!

× بچه‌های کوچی (!!) حواستون باشه که قرار کوچ دقیقن نهم مرداده. خیلی‌هاتون زودتر کوچ کردید [بجز اونایی که خود به خود وبلاگاشون حذف شد]. داریم می‌گیم حرکت جمعی کوچ نهم مرداد!!! |: شده جریان اونی که کچله بعد اسمش رو گذاشتن زلفعلی!!! D:

× خبر فوری:
هواپیمای ایرباس تهران-شیراز حامل 270 مسافر در ساعت 12.20 به سلامت به زمین نشست. کارشناسان در حال بررسی علت و چگونگی رخداد این حادثه می‌باشند. (((((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:29 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (50)

 

 
 
 

Page 350.

July 28, 2009
 

× دارم از کلاس برمی‌گردم که چشمم می‌خوره به یه دختر کوچولو که با یه دستش محکم یه جعبه رو گرفته و با دست دیگه‌ش دست مامانش رو. به جعبه‌یی که دستشه نگاه می‌کنم. یه عروسکه کوچیکه. از اینا که عینه بچه‌ست و شیشه شیر داره و پوشک!! تو دلم فکر می‌کنم [کلن من توانایی‌هام بالاست، تو دلم که سهله، تو معده و اثنی‌عشر هم می‌تونم فکر کنم |:] الان چه ذوقی داره که زودتر برسن خونه و در جعبه‌ رو باز کنه و شروع کنه با عروسکش بازی کردن!!! تازه مامانش هم مطمئنن کلی شرط و شروط می‌ذاره که لابد اول دستات رو می‌شوری، بعد ناهار می‌خوری و بعد بازی...
 چقد حسش برام آشنا بود. فکر می‌کنم به زمانی که عروسک باربی می‌خریدم و می‌یومدم خونه. باربی‌باز بودم من کلن. نمی‌دونم چه ویری هم بود که افتاده بود به جونم و هی می‌رفتم باربی حامله می‌خریدم!!!!! نود درصد باربی‌هام حامله بودن اونم به شیوه‌ی حضرت مریم!!! چون مرد باربی نداشتم D:
 
تو همین عوالم هپروتم که می‌رسم خونه. فکر می‌کنم حالا چی می‌تونه اونجوری من رو سرحال بیاره؟! تا پله‌ها رو بیام بالا و کلید بندازم و در رو باز کنم فکر می‌کنم و یادم می‌یاد. می‌رم سمت کمدم و آخرین هدیه‌یی که همین چند روز پیش از آقای زیپ گرفتم رو بغل می‌کنم... چیزی که وقتی دیدمش، من رو پرت کرد به 5-6 سالگی‌م. عروسکی که سوغات ماسوله بود و من رو برد به زمانی که برای اولین بار ماسوله رو دیدم. و حالا این شما و این هم چشم بلبلی [Click].
 چقد فسفر سوزوندم تو این پست، برم یه چیزی بخورم D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:18 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (61)

 

 
 
 

Page 349.

July 27, 2009
 

× ترانه [معلم کلاس نقاشی‌م] برای بهبود وضع بهم ریخته‌ی روحیم تجویز کرد یه طرحی که باهاش آروم می‌شم رو بیارم رو بوم. گفت بزرگ کار کنم تا روحم تخلیه بشه. واسه همین رفتم یه بوم 60×60 گرفتم با اکرولیک مشکی و سفید!!! اونایی که من رو می‌شناسن می‌دونن من کلن با رنگ مشکل دارم و تمام کارهام سیاه و سفیده. اما این‌بار ترانه تجویز کرد یه تک رنگ هم بیارم وسط کار و خودش با توجه به سوژه‌ی انتخابی‌م، آبی رو بهم پیشنهاد داد...
امروز واسه اولین‌بار و یحتمل آخرین‌بار رفتم رو بوم و فقط سوژه‌م رو طرح زدم. این کار رو فقط و فقط واسه مرتب شدن وضعیتم دارم رو بوم می‌کشم و هدفم هم اینه که در نهایت نقاشی رو تقدیم کنم به پدر و مادر دوستانم...
نمی‌دونم چرا بر خلاف اکثر آدما، نقاشی رو تو رنگ نمی‌بینم!! بهتر بگم... طراحی و سیاه‌قلم بیشتر از رنگ روغن و بوم‌های هفت قلم رنگ شده (!) بهم آرامش می‌ده... اگه رنگی هم بخوام بکار ببرم نهایت یه رنگ فقط... اونم فقط مختص نقاشی‌هایی هستند که بخوام رو سوژه‌ی خاصی تاکید کنم و گرنه اصلن و ابدن با رنگ ارتباط بر قرار نمی‌کنم!!!
رنگ‌ها رو دوست دارم... هارمونی رنگ رو توی جعبه‌ی مداد رنگی‌ها رو دوست دارم... اما حس می‌کنم هر کدوم از رنگ‌ها به تنهایی زیبایی خاص خودشون رو بیشتر نشون می‌دن... خودمم همین‌طورم‌ها... ترجیح می‌دم یه کار رو به تنهایی انجام بدم تا همراه با دیگران. حس می‌کنم اگه یه کاری رو خودم به تنهایی انجام بدم دست آخر نتیجه‌ی بهتری می‌گیرم!!
انگار واقعن ترانه حق داشت... وقتی کبوتری که نماد خودم بود رو کشیدم، طوری که پشتش به صفحه‌ست، پرسید "مگه مردم‌گریزی دختر؟"

ابی انگار از زبون من خونده که:
برای گم کردن خویش/ رها شدن از کم و بیش/ برای در خود گم شدن/ جدا از این مردم شدن/ بهانه‌ی گریه می‌خوام/ بهانه‌ی فریاد زدن/ بیا تو باش ای مهربان/ بهانه‌ی گریه‌ی من...

× بعدن نوشت:
 بعضی از دوستان ازم سؤال پرسیدن که من کدوم سرویس‌دهنده رو انتخاب می‌کنم واسه کوچ؟! خواستم بگم که خوشبختانه وبلاگ من یه دامین شخصیه که پشتیبانش هم یه شرکت آلمانیه. پس من از همون اولش غرب‌زده بودم و نیازی به کوچ ندارم. می‌مونم همین‌جا و منطقن آدرسم هم تغئیر نمی‌کنه!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:13 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (37)

 

 
 
 

Page 347.

July 25, 2009
 

× دیروز رفتم استخر واسه تغئیر روحیه!! نه که برای تغئیر رفته بودم (!)، نصف پوستم سوخت!!!! فقط جلوی بدنم. مهم نفس کاره که ما بهش نایل شدیم خدا رو شکر و متغیر برگشتیم خونه به‌حمدلله!!!!

× چقد با پست قبل مرموز شدم‌ها... کلی سؤال براتون ایجاد شد که من قدم چقده!!! من قدم متوسطه. 158 سانتم و کلی کمبود وزن داشتم و دارم. یادمه اسفند 86 هم نوشتم که یکی از اهداف سال 87‌م اینه که 17 کیلو چاق شم!!! بعد اگه شما 17 کیلو تونستی لاغر شی، منم چاق ‌شدم!!!! اینو گفتم که بدونید همه‌ی لاغر شدن و کمبود وزنم هم به خاطر این جریانات اخیر نیست، کلن من سیستوم بدنم اینجوریه!!! نهایت وزنم که دیگه خیلی مثلن آب زیر پوستم می‌رفت می‌شدم 40 کیلو. حالا مامانه داره از نظام جایزه‌ی نقدی استفاده می‌کنه، منم که کلن نسبت به مال دنیا بی‌تفاوتم، از اون لحاظ تصمیم گرفتم چاق بشم که دل مامانه نشکنه، و گرنه پول چرکه کف دسته!!! می‌دونید که straight face  

× این تبلیغه هست تو ماهواره که با هیجان می‌یاد یارو می‌گه نمی‌دونم چندم آگوست، ایروان بعد با یه صدای پر شوری می‌گه "ابـــــــی"، که البته ورژن‌های مختلفش اومده مثل "انـــــدی" یا "داریــــــوش" یعنی رسمن رو اعصابه و مدام من رو یاد دوستام می‌ندازه که با چه ذوقی می‌خواستن برن ارمنستان که ابی رو ببینن اونوقت رفتند قزوین و آقای زیپ رو هم ندیدن!!!!!
اونا داشتند می‌رفتن کنسرت و مفسد ‌فی ‌الارض بودن، اینا که داشتن می‌رفتن مشهد واسه زیارت، چرا؟

× عزیزانی که ازم کد اون ربان مورب مشکی گوشه‌ی سمت چپ وبلاگ رو خواستن [گفتم آدرس دقیق بدم گم نشید] من این کد رو گذاشتم تو نت‌پد، بعد اون نت‌پد رو می‌ذارم اینجا [Click]. فقط یه مشکلی که هست اینه که وقتی که شما روی این لینک کلیک می‌کنید یه صفحه‌ی سفید باز می‌شه که ربان مشکی مذکور، سمت چپشه. خواستم بگم با دیدن این صحنه هول نشید که خب حالا این رو چیکار کنید. برید تو قسمت View اون بالای صفحه، بعد گزینه‌ی Source رو انتخاب کنید. یه نت‌پد باز می‌شه که همون نت‌پد مذکوره که کد داخلشه!!! دیدید چه راحت بود  straight face 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:10 PM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا | نظرات (58)

 

 
 
 

Page 346.

July 24, 2009
 

× وضعیت روحی-روانی‌م اصلن خوب نیست!! یعنی انگار سیم اعصابم رو دارن از دو طرف می‌کشن. با کوچکترین صدا و حرکت نابخردانه‌یی (!!) 286 سانت و 45 میلی‌سانت جابجا می‌شم. اون میلی‌سانتش بسته به فرکانس صدا متغیره straight face

سه‌شنبه‌ی هفته‌ی پیش خودم رو وزن کردم دیدم شدم 34 کیلو و 98 گرم!!!!! هنوز به مامانه جریان رو نگفته بودم که دیدم مامان جان یه شیشه شربت اشتهاآور به تشخیص خودشون برام خریدن. یه هفته به زور شربت و اینا گذشت و دوباره خودم رو وزن کردم که دیدم شدم 35 کیلو و 64 گرم!! خلاصه که الان دارم تشویق همه‌جانبه می‌شم برای چاق شدن!!! مژده‌گونی هم از الان نرخش مشخص شده. آقای زیپ هم قول شفاهی داده که در صورت یه پرده گوشت آوردن من، شیکم مبارک رو منهدم کنن!!!!
برای تغئیر روحیه و در راستای روند چاقی، رفتم پنجاه میلیون و 700 میلیارد تا کتاب خریدم، چیدم کنار تختم که همزمان با تقویت جسم، روحم رو هم تغذیه کنم اما روند کتاب خوندنم هم مثل چاق شدنم خیلی کند شده. اصلن تمرکز ندارم. مثلن یه جا می‌خونم "شارل" بعد شصتاد ساعت باید فکر کنم که این "شارل" کی بود، آخرشم که می‌فهمم اینقد فسفر سوزوندم که دیگه مغزم برای باقی ماجرا کشش نداره
قربونش برم حافظه‌م مثل اینکه ما رو تحریم کرده کلن!!!! می‌یام تو نت برای انجام کاری، می‌رم بیرون از نت برای انجام کاری، می‌رم تو آشپزخونه برای انجام کاری، می‌یام تو اتاق برای انجام کاری، اما اگه شما فهمیدین این کار چیه، منم یادم می‌یاد
اینم بگم که چند شبه دارم هی خوابای بد می‌بینم!! کی بود هرهر خندید؟ منظورم از بد کابوس بود نه از اون فیلم‌های پر نور!!! پریشبا خواب دیدم یه مار بهم حمله کرده. می‌گن مار دشمنه. خواستم بگم شناسایی شدید، پیش از اینکه دست به کار شم خودتون بیاید با زبون خوش، خودتون رو معرفی کنید!!!

× من برای بعضی از دوستان بلاگ‌اسپاتی نمی‌تونم کامنت بذارم. چرا؟

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:13 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (59)

 

 
 
 

Page 344.

July 22, 2009
 

× دوستان من از اقلیت مذهبی ارامنه بودن. پدرشون چند روز پیش به پزشک قانونی رفته بود و می‌گفت اونجا یه ظرف سینی مانند بوده که تیکه‌های اجساد رو روی اون گذاشته بودن و به خانواده‌ها می‌گفتن هر کس می‌تونه به عنوان یادگاری 4-5 تیکه رو برداره!!! [مثل گوشت نذری]. این آقا هم چند تیکه برمی‌داره تا روز خاکسپاری تابوت‌ها خالی نباشن و گرنه اصلن تیکه‌ها شناسایی نشده بودن.
یکشنبه، مراسم به صورت دسته جمعی توی کلیسا برگزار شد که بعدن از دوستان شنیدم مهدی کروبی و آقای محتشمی‌پور هم برای عرض تسلیت به کلیسا اومدن و با خانواده‌ها همدردی کردن. دوشنبه روز خاکسپاری بود. برای تمام 45 نفر مراسم رو به صورت جمعی برگزار کردن. تابوت‌ها همه کنار هم بود و خالی از جسد... فقط جنبه‌ی نمادین داشت برای آرامش خانواده‌ها. بعد از مراسم تدفین، همگی رفتیم باشگاه آرارات. اونجا هم مراسمی برای خانواده‌‌های داغدار ارامنه تدارک دیده شده بود. وزیر راه هم اومده بود برای اینکه فقط تبلیغی بشه که "منم اومدم". هیچ حرفی مبنی بر همدردی یا تسلیت نزد و با این حرفش که در تدارک خرید هواپیماهای توپولوف بیشتری هستند، آتیش خانواده‌ها رو بیشتر کرد. واقعن متاسفم برای آدمایی که اگر نمی‌تونن مرهم باشن لاقل توانایی سکوت هم ندارن و نمکی هستند روی زخم.
یکی از خلبان‌های آشنا می‌گه که هواپیما حتی اگه سه تا موتورش هم با هم خراب بشن، حداقل بیست دیقه زمان داره و می‌تونه روی زمین بشینه. تنها اتفاقی که می‌تونه تمام دستگاه‌های هواپیما رو یک دفعه قطع کنه، طوری که حتی خلبان نتونه به برج مراقبت بگه که داره سقوط می‌کنه و در عرض 17 ثانیه، با سر سقوط کنه، بمب گزاری در دم هواپیماست [قسمت انتهای هواپیما]. عکسی که در پست قبل دیدید عکس دوست و هم‌بازی منه. یه دختر 22 ساله که داشت برای دانشگاه فوقش تحقیق می‌کرد.

× روز پنج‌شنبه، 25‌ام بابا موقع رفتن به چالوس دیده که یه اتوبوسی که داشته بچه‌های 7-8 ساله رو می‌برده اردو، توی جاده چپ کرده و اجساد رو با پارچه‌های سفید کنار جاده چیدن. جالبه که صدا و سیما کوچکترین اشاره‌یی به کشته شدن این بچه‌ها نکرد!! ظاهرن اینقد مرگ و میر براشون عادی شده که دیگه توی اخبار هم ازش خبری نیست. حالا کافیه یه مرد/ زن مسلمون تو هر کجای جهان [ترجیحن آمریکا، انگلیس، آلمان و فرانسه] به صورت طبیعی بمیره...

× این چند روز اخیر فقط در حد آپدیت وبلاگ و تائید کردن کامنتا اومدم اینترنت. خیلی از پست‌هاتون رو از دست دادم و نرسیدم بخونم، خواستم بگم کوتاهی منو ببخشید. در اولین فرصت نوشته‌هاتون رو خواهم خوند.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:35 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (51)

 

 
 
 

Page 343.

July 22, 2009
 

Nairi.jpg

امشب، در اتاقت نیمه بسته بود. روی راه پله‌ها، یه گلدون پر از کندور بود که می‌سوخت. همون راه پله‌هایی که ما روش می‌نشستیم و عروسکامون رو حموم می‌کردیم. یادته؟ از بچه‌ها شنیدم که هر شب می‌رفتی رو پشت بوم و الله‌اکبر می‌گفتی. خواستم بگم خیالت راحت! امشب، من به جای تو روی پشت بوم خونه‌تون، الله‌اکبر گفتم...

× ظاهرن بلاگفا پیش دستی کرده و خودش سر خود، خیلی از وبلاگایی که قصد کوچ کردن داشتن رو حذف کرده!! انگار نه که آزادی بیان غوغا می‌کنه، نباید از کوچ از بلاگفا تا زمانی که آرشیوتون رو به طور کامل منتقل نکردید، حرفی بزنید، چون خود بخود وبلاگ‌تون حذف می‌شه. من هنوز گیجم به خدا، همه چیز قاطی شده. لطف کنید کامنت‌های پست قبل رو بخونید. تا جایی که تونستم به کامنت‌های پست قبل جواب دادم. مراسم خاکسپاری و نحوه‌ی برگزاری مراسم رو هم در اولین فرصت می‌نویسم.

× وبلاگ جدید ناخنک با عنوان "ایران من" [Click]. آدرس‌ وبلاگ‌های جدیدتون رو برام کامنت بذارید.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:26 AM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (28)

 

 
 
 

Page 340.

July 17, 2009
 

× چند روز پیش یه تست روانشناسی جالبی توی وبلاگ یکی از دوستان [Click]، دیدم و امروز با خودم فکر کردم حالا که من فعلن حرفی ندارم، بهتره  برای خارج شدن از جو جریانات اخیر، این تست رو اینجا بذارم تا شما هم ببینید:

فرض کنید در صحرایی قرار دارید و پنج حیوان زیر در اختیار شماست:
* یک شیر
* یک گاو
* یک اسب
* یک گوسفند
* یک میمون
برای عبور از صحرا باید از شر یکی از آن‌ها خلاص شوید. کدام یک را انتخاب می‌کنید؟ اکنون شمائید و چهار حیوان دیگر. صحرا گرم و سوزان است و راه درازی در پیش دارید. همه جا را شن و ماسه پوشانده است. تصمیم می‌گیرید برای هر چه سریع‌تر خارج شدن از صحرا، یکی دیگر از حیوانات را جا بگذارید. این بار کدامیک را رها می‌کنید؟ حال ٣ حیوان برای شما باقی مانده است. باز هم می‌روید و می‌روید و می‌روید. همچنان گرما و گرما و گرما. انگار آبادی که به دنبالش هستید غیب شده است. چاره‌ای ندارید جز این که یکی دیگر از حیوانات را جا بگذارید.
اکنون شما مانده‌اید و دو حیوان دیگر. تا افق و تا آنجا که چشم می‌بیند صحرا ادامه دارد. متأسفانه چاره‌ای نیست جز این که برای حرکت سریع‌تر یکی دیگر از حیوانات را نیز رها کنید. کدامیک را رها می‌کنید و کدامیک را نگه می‌دارید؟
[ترتیب رها کردن حیوانات را به خاطر بسپارید].

صحرا نماد سختی‌های زندگی است و شدائدی که انسان با آن‌ها برخورد می‌کند. در این سختی‌ها انسان بعضی از ارزش‌ها رو فدای ارزش‌های دیگر می‌کند تا آن‌ها را حفظ کند. این ارزش‌ها با نمادهای زیر در این تست مطرح شده‌اند:
شیر، نماد غرور انسان است.
میمون، نماد فرزندان است.
گوسفند، نماد دوستی است.
گاو، نماد نیازهای اولیه انسان است .
اسب، نماد عشق است.
آخرین حیوان که برای شخص باقی می‌ماند چیزی است که
انسان با آن می‌میرد و تمام ارزش‌های زندگی را فدای آن کرده و تا آخرین لحظه با آن زندگی می‌کند .

جواب من به ترتیب رها کردن:
شیر، میمون، گاو، گوسفند و در آخر اسب است که می‌ماند!!! straight face

× مشروح اخبار در وبلاگ ناخنک [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:23 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی | نظرات (44)

 

 
 
 

Page 339.

July 16, 2009
 

× چی می‌شه گفت به مادری که عکس دو تا بچه‌ش رو تو بغلش گرفته و فقط یه بند داد می‌زنه "من بچه‌هام رو می‌خوام"؟ چی‌ می‌شه گفت به پدری که می‌ره قزوین و وقتی با هزار خواهش و التماس بهش نشون می‌دن هیچ اثری از بچه‌هاش نمونده، تیکه‌های هواپیما رو با خودش برمی‌داره می‌یاره؟ چی می‌شه گفت به پدری که با لبخند به کفش خاکی‌ش اشاره می‌کنه و می‌گه "نگاه کن! خاک قزوینه..."؟ چی می‌شه گفت به پدری که با بغض می‌گه "دو تا... دو تا... جفت‌شون!! کاش یکی‌شون زنده می‌موند"؟ چی می‌شه گفت به مادری که جیغ می‌کشه و مدام می‌گه "منم می‌خواستم باهاشون برم، اما نشد... بخدا منم می‌خواستم برم"؟ چی می‌شه گفت به پدری که تو اوج استیصال می‌گه "خدا کنه هواپیما اول منفجر شده باشه که بچه‌هام کمتر درد کشیده باشن"؟ چی می‌شه گفت به پدری که با حسرت من رو نگاه می‌کنه و با نگاهش باهات حرف می‌زنه که "دخترم هم‌سن تو بود"؟ چطور می‌شه تو چشم صاحب دو تا عکسی که با لبخند بهت خیره شدن نگاه کرد و باور کرد دیگه نیستند، وجود ندارن؟ چطور می‌شه باور کرد هم‌بازی ارمنی زبونت دیگه نیست؟ چطور می‌شه باور کرد کسی که باهات عروسک بازی می‌کرد، دیگه نیست؟؟ چطور می‌شه پیر شدن دو نفر رو در عرض یک روز دید و دم نزد؟ چی بهشون باید گفت؟ بگیم تسلیت می‌گم؟ وقتی بچه‌هات دیگه نیستند، چطور وجودت تسلی پیدا می‌کنه؟ بگیم متاسفم؟ مادری که وقتی ازش سؤال می‌پرسی، به ارمنی جوابت رو می‌ده بدون اینکه یادش باشه تو ارمنی نمی‌دونی، معنی تاسف رو می‌فهمه؟ بگیم غم آخرتون باشه؟ دیگه چه غمی از این بزرگتر برای یه مادر و پدر می‌تونه اتفاق بیفته؟
قربون بزرگیت برم خدا... کاش کلمه‌هایی برای اینجور مواقع بهمون یاد می‌دادی تا لاقل کاری بیشتر از نگاه کردن و اشک ریختن ازمون بر می‌یومد.
چهل دیقه قبل از بلند شدن هواپیما، پدر با دختر بزرگش تلفنی صحبت کرده. هواپیما نقص فنی داشته، اما مسئولان اعلام می‌کنن نقص رو برطرف کردن. کلافه بوده که علاف‌شون کردن و گفته که داره سوار هواپیما می‌شه. چند دیقه بعد پدر برای اطمینان از سوار شدن بچه‌هاش باهاش تماس می‌گیره و فقط می‌شنوه: "دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد".

× از تمام دوستانی که به نوعی همدردی خودشون رو اعلام کردند ممنون و معذرت می‌خوام از اینکه ناراحتتون کردم باور کنید اگه قلبم تحمل بیشتری داشت سکوت می‌کردم. می‌دونم که اینقد فهمیده و همراه هستید که درکم کنید. به هر حال از تک‌تک‌تون ممنون. در اولین فرصت به کامنتایی که احتیاج به جواب داره، پاسخ می‌دم.

× بعدن نوشت: 
در مورد نماز جمعه‌ی فردا مورخ 26 تیرماه 88 از زبان شراگیم بخوانید [Click]. این هم ف/ی/ل/ت/ر شکن جدید [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:07 PM

لینک مطلب | مموریالز | نظرات (53)

 

 
 
 

Page 338.

July 15, 2009
 

× یک هواپیمای مسافربری در قزوین سقوط کرد. مقامات ایران می‌گویند که تمام سرنشینان یک هواپیمای مسافربری شرکت هواپیمایی کاسپین، که از تهران به سمت ایروان می‌رفت و در نزدیکی قزوین سقوط کرد، کشته شده‌اند. لیست اسامی کشته‌شدگان [Click].

دو نفر از بچه‌های دوستان خانوادگی ما هم، توی این هواپیما بودند. یکی‌شون 22 ساله و اون یکی هم 28 ساله. شوکه‌م. حرفی ندارم. حتی یک کلمه.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:09 PM

لینک مطلب | مموریالز | نظرات (50)

 

 
 
 

Page 337.

July 14, 2009
 

× با مامان رفتیم تجریش واسه خرید مانتو و کفش. مانتوی سفید می‌خواستم واسه تابستون. بعد از کلی گشتن یه مانتوی سفید نظرم رو جلب کرد. رفتم تو و با ناامیدی پرسیدم سایز من داره یا نه. نه که مانکنم، از اون لحاظ. یارو رفت یه مانتو از همون مدل برام اورد و من رفتم پرو کردم. همچین فیکس تنم نبود اما خوب وایساده بود، خوشم اومد ازش. خصوصن از جنس پارچه‌ش که مثه روبدوشامبر بود!!!! اومدم بیرون و با لبخند مامان رو نگاه کردم که پرسید پسندیدی؟ گفتم آره. گفت بهت خیلی می‌یاد. خلاصه مانتو رو دادم دست مامان. فروشنده‌هه "مبارک باشه" گفت و مانتو رو گذاشت تو کیسه که یهو مامانه پرسید: چقد می‌شه؟ فروشنده‌هه گفت: 49 تومن!!! قابل نداره. [آخ حرص می‌خورم از این تعارفای هرتی!!]. یه نیگا به مامانه کردم و قیافه‌م رفت تو هم!! یهو مامانه برگشته بلند می‌گه: جنسش خوب نیستا زیگزاگ. زود چروک می‌شه!! زیادم نمی‌یاد بهت. خندم گرفت. می‌گم: حالا همه‌ی اینا یه طرف، خیــــــــلی هم گرونه!!! خلاصه یه مرسی گفتیم و عین خانواده‌ی ضایع ‌پور نژادیان، از مغازه اومدیم بیرون!!!!!
خلاصه از خیر مانتو گذشتیم و رفتیم سراغ کفش که یهو نمی‌دونم مامان از کجا یادش افتاد که روژینا
[دختر خاله‌م] کفش تق‌تقی می‌خواد!!!! رفتیم تو مغازه‌ی کفش‌فروشی.
مامان: آقا یه صندل می‌خوایم واسه یه دختر 2-3 ساله!!
آقاهه: بفرمائید
مامان کفش رو داده دست من. آقاهه خیره شد به من که چه خانوم دو-سه ساله‌ی باحالی. ابرو برداشته، مو رنگ کرده!!!!
خم شدم کفش رو گذاشتم رو زمین و محکم کوبوندمش کف زمین که ببینم تق‌تق می‌کنه یا نه!!!!! بعد از انجام انواع و اقسام آزمایشات هم خیلی شیک کفش رو دادم به آقاهه می‌گم: مرسی، نمی‌خوایم اینو!!!!!!!!

گفته بودم کفش سانتال‌مانتال می‌خوام و از اسپرت پوشیدن خسته شدم؟ این همون کفش سانتال‌مانتالیه که خریدم: [Click]. چیه آدم هی کتونی پاش کنه!!!!! 
دو تا مانتو هم خریدم که قیمتاش در حد هلو انجیری بود!!! یکی هم از یکی سفیدتر:
[Click] و [Click]. این دومی رو هر کاری کردم چروک‌هاشو با فتوشاپ بردارم نشد، شما فکر کن مُده!!!
اینم یه کفش دیگه، که جون می‌ده واسه تظاهرات [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:33 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (59)

 

 
 
 

Page 336.

July 13, 2009
 

× دیروز ساعت 2 بعدازظهر، یه پیک اومد و قرارداد و مودم رو برام اورد و گفت تا هفته‌ی آینده باهاتون هماهنگ می‌کنن [اهم اهم] و کارشناس می‌فرستن برای نصب و این برنامه‌ها. ایناش مهم نیست، دلم برای خودم سوخت که با بدبختی از خواب پاشدم و به خواب بعدازظهر هم نرسیدم!!!!

× دانشجویان مثلن فرهیخته‌یی که روبروی سفارت آلمان تجمع می‌کنید، لطفی کنید و سری هم به سفارت‌های ایران و چین هم بزنید. خون مصری‌ها از خون ایرانی‌ها و چینی‌ها رنگین‌تر نیست [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:07 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (36)

 

 
 
 

Page 335.

July 12, 2009
 

× چارشنبه طی یه عملیات خودجوش رفتم و به صورت آنلاین فرم درخواست ADSL شاتل رو پر کردم. با خودم فکر می‌کردم من که قراره کمه‌کم دو-سه ماهی توی نوبت باشم، لاقل از الان پر کنم محض دلخوشی. اما در کمال تعجب پنج‌شنبه ساعت 9صبح موبایلم زنگ خورد. واقعن جای "چی بگم به شما" داره اگه فکر کردید اون ساعت من از خواب نازم می‌گذرم و جواب شماره‌یی رو می‌دم که ناشناسه. شناساش هم باید برن بوق بزنن اون موقع صبح وای به شماره‌ی ناشناس!!!!
چند دیقه بعد شماره‌ی خونه رو گرفت!! هه، زهی خیال باطل!!! فکر کردن منی که گوشیم رو که بغل گوشم بود جواب ندادم، بلند می‌شم هلک‌هلک می‌رم تلفن رو جواب بدم!!!!!! خلاصه این چنین بود که وقتی ساعت 12 به نت وصل شدم یه ایمیل گرفتم که "متاسفانه با وجود تلاش مکرر همکاران، موفق به برقراری تماس با شما نشدیم."
چیزای دیگه هم نوشته بود البته، که در این مقال نمی‌گنجه!!! زنگ زدم به شرکتشون ببینم تکلیفم چیه؟ که یارو بهم گفت یکشنبه (یعنی امروز) بین ساعت 9 تا 12 قرارداد رو برام می‌فرسته. منم امروز طی یک روند بی‌سابقه‌یی در زندگی، ساعت 9:30 بیدار شدم و منتظر نشستم ببینم کی می‌یاد این یارو که قراره فرستاده بشه!!! بعد الان ساعت چنده؟ 11:30... بعد هی من می‌گم همیشه‌ی خدا یه چیزی هست که بره رو اعصاب، حالا آقای زیپ نشد این یارو که می‌شه، شما هی بیاین به من بگید Honey, Always think positive.

× با اینکه فکر می‌کنم اگه کسی بخواد پیدامون کنه خیلی راحت‌تر از اینا می‌تونه این کار رو بکنه اما این رو بد نیست بخونید [Click].

× طرح جمع‌آوری امضا برای عدم به رسمیت شناختن ا.ن [Click].

× آخرین اخبار موثق رو از وبلاگ ناخنک پی‌گیری کنید [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:34 AM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (41)

 

 
 
 

Page 334.

July 11, 2009
 

× با خوندن کامنتای پست پائین، بعد از مدت‌ها یه شادی خیلی خاصی بهم دست داد. از اینکه هستند کسانی که فقط با خوندن حرفای آدم و اینکه هیچ ارتباط فیس تو فیسی نباشه، هم درکت می‌کنن و دقیق می‌فهمنت. اطرافم کم نیستن آدمایی که دهن باز می‌کنم و یه حرفی می‌زنم باهاشون بعد اصل مطلب رو ول می‌کنن و می‌چسبن به چیزی که اصلن منظور من نبوده. واسه همین وقتی حس کردم لاقل توی دنیای مجازی هستن کسانی که بدون قضاوت، شحصیتت رو ببرن زیر ذره‌بین و نتیجه‌ی تجزیه و تحلیلشون دقیقن چیزی باشه که خودتی دهنم باز موند. به جرئت می‌تونم بگم تک‌تک کامنتای پست پیش رو دوست داشتم اما چند تا از کامنتا بودن که وقتی می‌خوندمشون در حد مرگ بهت‌زده می‌شدم:
عکس‌العملات بستگی داره به موقعیتی که توشی. گاهی زود عصبانی می‌شی و زودرنجی، لجبازی می‌کنی. در مقابل تو موقعیت مشابه تو شرایط بهتر خیلی منطقی و به دور از عصبانیت برخورد می‌کنی.
شاید الان با خودتون بگید هر فردی ممکنه اینطور باشه. اما این جمله دقیقن مصداق بارز شخصیت منه. گاهی اوقات پیش اومده که پستی گذاشتم و چند تا نظر مخالف هم داشتم و سعی کردم با منطق جواب‌شون رو بدم. اما دو ساعت بعدش مثلن حوصله ندارم و می‌یام می‌بینم یکی گفته دقیقن باهات موافقم، چنان جلوش جبهه می‌گیرم که بعد از چند ساعت خودم شرمنده می‌شم. کلن آدمی هستم که اطرافیانم باید با توجه به شرایطم صحبت کنن و می‌تونم بگم این یکی از بزرگ‌ترین نقاط ضعفه منه.
آدمی هستی که به خیلی از قالب‌ها و ساختار جامعه‌ی نسل قبل از خودش معتقد نیست و حتی بعضی از تابوها رو شکسته. قصد داره که برای زندگی آینده‌ی خودش، طرح جدیدتری با الگوهای جدیدتر بریزه.
راستش نمی‌دونم این جمله‌ها رو به حساب نقاط قوت باید گذاشت یا نقاط ضعف. اما هر چی هست واقعیت اینه که این نظر هم دقیقن شخصیت من رو تونسته توصیف کنه. گاهی وقت‌ها پیش می‌یاد که واقعن با سنت درگیر می‌شم و کارم به جایی می‌رسه که خیلی وقت‌ها این درگیری به وبلاگم هم کشیده می‌شه. اما بیشتر از اون مشکل من با "ایدئولوژی" کردن یه طرح و یا همون "تقدس‌گرایی" ما ایرانی‌هاست. چیزی که از نظر من باعث شده قدرت تفکر رو از خیلی از ماها بگیره. مثلن بعضی از خانواده‌ها تا جایی "خدا" رو برای بچه‌شون مقدس کردن که بچه دیگه به خودش حتی اجازه‌ی فکر و یا سؤال در مورد خدا نمی‌ده و این یعنی دور ریختن قدرت تفکر. یعنی چشم بسته و کورکورانه از چیزی پیروی کنی که حتی جرئت نداری در موردش سؤالی از کسی بپرسی. البته این فقط یه مثال ساده بود و متاسفانه باید یگم که تعداد اینجور خانواده‌ها در اطرافمون کم نیستن.
حدس می‌زنم صحبت کردن رو از گوش دادن بیشتر دوست دارید.
این یکی از انتقادهایی بود که در یک جمله بزرگ‌ترین عیب من رو گفت. شاید بشه این رو هم بهش اضافه کرد که بیشتر از اینکه به گفته‌های طرف فکر کنم، به فکر یه جواب منطقی هستم و این خیلی بده.
یه آدم به ظاهر شادی، اما در واقعیت اونقدرها هم شاد نیستی. عصبی هستی یه کم و بیشتر از همه لجباز.
دل شادی دارم!!! شاید واسه همینه که اکثرن نوشته بودید حتی نوشته‌های غمگینم، حس خوبی بهتون می‌ده. واقعیت اینه که آدم امیدواری هستم. با خوردن یه چایی، توی لیوانی که دوستش دارم پر از انرژی می‌شم اما این انرژی رو با نبودن لیوانم از دست نمی‌دم. این حرف اصلن به این معنی نیست که من همیشه شادم، نه. گفتم "دل شادی دارم". اتفاقن اکثر اوقات عصبی هستم و با کوچکترین چیزی از کوره در می‌رم [نمی‌دونم این دو تا با هم تضاد داره یا نه. اما من جفت اینام در آن واحد!!]. توی این کامنت گفته شده من لجبازم. به زبونای دیگه خوندم که گفته بودید "کله‌شق"، "کسی که دوست داره حرف خودش رو به کرسی بشونه" و تو چند مورد مثبت هم از این کله‌شقی به "شجاعت و سر نترس داشتن" یاد شده. دوست دارم توی جمعی که هستم، نظرم رو صادقانه بگم و دلم نمی‌خواد به خاطر نظر اکثریت، نظرم رو تغئیر بدم و حتی توی اکثر موارد دلم می‌خواد جمع رو همراه خودم کنم. البته لازم به ذکره که توی جمعی که به ظاهر همه مخالف تو هستن، خیلی وقت‌ها هستن کسانی که در باطن موافق تو هستن اما نتونستن نظرشون رو خلاف جمع ابراز کنن.
خیلی‌ها از غرور من صحبت کردن و این برای من خیلی جالب بود. چون شخصیت من توی دنیای مجازی هم دقیقن همین مشکل رو داره. وقتی با دوستای صمیمی‌م از اولین برخوردمون صحبت می‌کنم، اکثرن این جمله رو می‌گن که "اولین‌بار که دیدمت فکر می‌کردم از اون دخترای مغرور و خودخواهی [در بعضی از موارد فیس و افاده‌یی هم شنیده شده] اما وقتی باهات یه کم صمیمی شدم دیدم نه، خیلی هم مهربونی" این چیزی بود که من حتی توی کامنتا هم بهش برخورد کردم و برام واقعن جالب بود که حتی توی دنیای مجازی و با وجود اینکه خیلی از شما من رو از نزدیکم ندیدید باز هم این حس رو داشتید.
گفته بودید آدم احساسی‌یی هستم اما احساسم رو پشت ظاهر بی‌تفاوتم پنهون می‌کنم. راستش این همیشه در موردم صدق نمی‌کنه!! گاهی سرشار از احساسم و لزومی برای پنهون کردنش نمی‌بینم اما ممکنه دو ساعت بعدش تمام احساسم رو پنهون کنم و ترجیح بدم فقط تو دل خودم بمونه همه چیز!!!
خیلی‌هاتون از پختگی نوشته‌های من گفته بودید و اینکه توقع نداشتید من یه دختر 22 ساله باشم. خب در مورد پختگی نوشته‌ها و اینکه طرز فکر آدم بیشتر از سنش به نظر بیاد اتفاقات و جریاناتی که توی زندگی آدم افتاده بی‌تاثیر نیست. شاید چند وقت دیگه در مورد این اتفاقات هم چیزی بنویسم.

× اینا فقط چند تا از جالب‌ترین کامنتا و حرفایی بود که اکثرن در مورد من نوشته بودید. واسه همین به طور کامل به کامنتای پست قبل جواب ‌دادم. مرسی از همه‌تون، چه خواننده‌های خاموش و چه اونایی که همیشه روشن هستن!!! D:

× بعدن نوشت:
 اخبار موثق ناخنکی [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:50 PM

لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (35)

 

 
 
 

Page 333.

July 10, 2009
 

× وقتی با یه وبلاگ‌نویس آشنا می‌شم که تا حالا ندیدمش، هیچ تصور ظاهری‌یی نمی‌تونم ازش داشته باشم. به عبارتی آدمایی که از طریق دنیای مجازی باهاشون ارتباط برقرار می‌کنم توی ذهن من مثل آدمی هستن که سایز و هیکل نرمالی دارن و صورتشون هم یه دست سفیده!!! یعنی نه چشم و ابرویی دارن و نه هیچ چیز دیگه. اما در عوض خیلی دلم می‌خواد از طریق نوشته‌هاشون، ذهنیات و عقایدشون رو بفمم. مثلن بفهمم طرف آدم منطقی‌ییه یا نه... عصبی‌یه یا سرخوش... آدم مثبتی‌یه با ذهن منفی‌بافی داره. واسه همین همیشه دوستی‌هایی که از طریق آشنایی توی دنیای مجازی داشتم ارزشش کمی بیشتر از دوستی‌هایی بوده که توی دنیای واقعی داشتم. چون آدمم دیگه... بخوام و نخوام توی ایجاد ارتباط در دنیای واقعی با افراد مختلف، آیتم‌هایی تاثیر می‌ذارن که چندان هم مهم نیستن!! مثلن قیافه و تیپ طرف و در کل ظاهرش توی گام اول برقراری ارتباط چندان بی‌تاثیر نیست. چون انسان ذاتن زیباپسنده و هیچ‌کس نمی‌تونه منکر این قضیه بشه. ممکنه واسه هر کس درصد این زیباپسندی متفاوت باشه اما هیچ‌کس نمی‌تونه بگه به هیچ‌وجه برای من ظاهر طرف مهم نیست!!
اما یکی از محاسن دنیای مجازی همینه که فارغ از اینکه طرف کجاست، چه شکلیه، چه جوری حرف می‌زنه و خیلی مسائل دیگه می‌تونی باهاش ارتباط برقرار کنی و با افکارش آشنا بشی. بفهمیش و بعد باهاش صمیمی بشی. البته لازم به ذکره که منظور من از این ارتباط، آشنایی برای دوستی و بعدشم ازدواج نیست!!! شاید به همین دلیله که واسه من بیشتر، وبلاگ‌هایی جذابن که از طریق اونا بتونم طرز فکر و عقایدشون رو بفمم. فرقی هم نداره که این طرز فکر مخالف و یا موافق من باشه. این اخلاقم باعث شده که زیاد روی صحبت شخصی با وبلاگ‌نویس‌ها پافشاری نکنم و یا اگر هم صحبتی پیش بیاد برام مهم نباشه که اسم واقعی‌یه طرف چیه، موهاش چه شکلیه، قدش چند سانته و یا مثلن رنگ چشماش سبزه یا آبی؟
این اصلن به این معنا نیست که دلم نمی‌خواد تصویر واقعی طرف رو ببینم. فقط دلم نمی‌خواد با پرسیدن اینکه مثلن موهاش چه جوریه ذهنیتی ازش بسازم که واقعن نیست و با ظاهرش از زمین تا آسمون فرق داره!!!
همه‌ی اینا رو گفتم که این پست رو اختصاص بدم به اینکه در مورد من چطور فکر می‌کنید؟ فارغ از اینکه چه شکلی هستم!!!  نقاط مثبت و منفی من رو در چی می‌بینید؟ اگه انتقادی دارید بگید [از این فرصتا دیگه پیش نمی‌یاد!!]. اگه سؤالی هست که ذهنتون رو مشغول کرده بپرسید [البته تضمینی نیست که من جواب بدم D:] و اینکه از نظر درونی، من رو چه جوری شناختید؟ شاد، عصبی، منطقی، لجباز و یا هر چیز دیگه.

پاورقی:
دلم می‌خواد بیشتر از تعریف، انتقاد بشنوم اما پیشاپیش بگم انتقادی که واقعن حس کنم دوستانه بیان شده و نه از سر قصد و غرض.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:18 PM

لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (67)

 

 
 
 

Page 331.

July 8, 2009
 

× اولش این وبلاگ رو ساخت برام (!!) که روزانه‌هامون رو توش بنویسم. بعد کم‌کم حس کردم روزمرگی‌ها، فقط برای خود آدم و شاید برای اون دسته از آدمایی جالب باشه که می‌شناسنت. واسه همین علاوه بر روزمرگی شروع کردم به نوشتن عقاید و دغدغه‌های فکریم... حالا که به آرشیوم نگاه می‌کنم می‌بینم خیلی از هدفه اول وبلاگم دور شدم. اینکه روزانه‌هام رو بنویسم. عکس بذارم و کلی چیز دیگه... در همین راستا، امروز تصمیم گرفتم یه مقداری [یه مقدار ینی خیلی!!] این پست رو زنونه کنم و با خانومای وبلاگ‌خوان (!) خوش و بش کنیم!!! البته نظرات آقایون هم بسیار بسیار قابل احترام خواهد بود!!

سه‌شنبه صبح، مدل به دست رفتم آرایشگاه. یه مدل ابرو واسه خودم نقاشی کشیده بودم که دلم می‌خواست ابروهام رو همون‌جوری بردارم!!! آخه ماشالا هربار که می‌رم آرایشگاه و مدل رو زبونی واسه کسی که می‌خواد ابروم رو برداره توضیح می‌دم نمی‌دونم دسشویی کمه یا هر چی، عملیات بی‌تربیتانه رو برمی‌داره رو ابروهای من پیاده می‌کنه بعدم خیلی جتنل‌ومنانه (!!) می‌گه که ایراد از ابروهای منه...
ابروهای اینجانب هم نمی‌دونم چه مرگشه که وقتی می‌ذارم پر بشه، تا نزدیک خط ریشم پر می‌شه اما دریغ از یه دونه که توی خود ابروهام در بیاد!!!!!! واسه همین این دفعه رو کاغذ مدلی که می‌خواستم رو کشیدم و بدون کوچکترین حرفی گفتم من این مدلی می‌خوام!!! [Click]. خانومه هم اینقد دقیق کارش رو انجام داد که آخرش واقعن به این نتیجه رسیدم که هربار که می‌رم آرایشگاه واسه ابرو مدلم رو هم همراهم ببرم چون نتیجه می‌ده در حد دروغای ا.ن!!!! [زیگزاگ هستم مبتکر انواع و اقسام شیوه‌های نوین].
نه که همه‌ی کارای من از پیش برنامه‌ریزی شده‌س، واسه همین خیلی اصولی و برنامه‌ریزی شده یهو تصمیم گرفتم برم رنگ مو بخرم و موهام رو هم همون موقع رنگ کنم!!!
چون بار اولم بود به یارو گفتم کاتالوگ رنگ موش رو بیاره تا از روی کاتالوگ انتخاب کنم. رنگ زیتونی با زمینه‌ی دودی رو انتخاب کردم و خوشحال و خندون رفتم آرایشگاه. اول موهام رو کوتاه کردم و بعدشم خانومه موهام رو رنگ کرد. توی چهل و پنج دیقه‌یی که باید موهام رنگ بگیره، اینقد کله ملق زدم که کلن تمام بدنم رنگ گرفت!!!! D: خانومه موهام رو شست و سشوار کشید که یهو دیدم موهام قشنــــــــگ شده همون رنگی که خریدم، منتها نمی‌دونم چرا من یه چیزی تو مایه‌های آن‌شرلی می‌دیدم تو آینه. مامان و کپل سریع اومدن دورم و اینقد گفتن چقد بهت می‌یاد و الان مده این رنگ، که از شوک خارج شدم و نم‌نم با آن‌شرلی هم‌دردی کردم که شاید اون طفلی هم می‌خواسته موهاش زیتونی با زمینه‌ی دودی بشه و یهو اینجوری از آب درومده!!
چون پوستم سفیده بد نشدم اما خب اون رنگی که تو کاتالوگ به خوردم دادن و می‌خواستم نشد!!!! ولی در کل قیافه‌م یه تغئیر اساسی کرد. اوج تغئیر رو زمانی می‌تونید حس کنید که وقتی اومدم بخوابم و روی بالشم یه تار موی قهوه‌یی تیره دیدم، کپل رو صدا کردم و با ذوقمرگی گفتم: "مو قبلیم!!! مو قبلیم!!!"

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:38 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (60)

 

 
 
 

Page 330.

July 7, 2009
 

× روانشناس مملکت، نسرین عزیز، برای تلطیف روح، بازی‌یی تجویز کرده که باید انجامش داد دیگه!! D: بازی از این قراره که باید به سؤالای زیر جواب بدم:

{۱} تا حالا شده خواب باشین و یه جورایی احساس کنین و بفهمین که همه چی خوابه و تموم میشه؟ حالا اگه امروز یکی بگه همه‌ی این دنیایی که دارید لمس می‌کنید و می‌بینید با همه‌ی اتفاقاتش فقط یه خوابه شما با وجود اینکه نمی‌دونین تو بیداری، تو دنیای واقعی چی انتظارتون رو می‌کشه باز دوست دارین بیدار شین؟ به نظرتون بیدار که شدین با چه جور دنیایی مواجه می‌شین؟ قشنگ‌تر از الان یا ...؟
- زندگی رو با همه‌ی بدی‌ها و زشتی‌هاش دوست دارم و حس می‌کنم قشنگه. تصوری از قشنگ‌تر بودنه زندگی ندارم و با خوندن این سؤال بیشتر ترسیدم. ترس از اینکه زشت‌تر از این بشه!!!!

{۲} اگه قرار بود همه‌ی دنیا و فلسفه‌ی زندگی رو تو یه تصویر نشون بدین چی می‌کشیدین؟
- بدن لخـ.ت یه زن رو!!! |:

{۳} قشنگ‌ترین آرزو و رویای بچگی‌تون؟
- احمدرضا عابدزاده رو از نزدیک ببینم!!!! ((:

{۴} اگه الان می‌تونستین به همه‌ی مردم دنیا، یه صفت یا توانایی بدین بهشون چی می‌دادین؟
- تواناییه عدم فهم هم‌دیگه!!!! D: اعتقاد دارم هیچ‌کس، به جز خود آدم نمی‌تونه به طور کامل خودش رو بفهمه.

{۵} بزرگ‌ترین تفاوت زن و مرد از نظر شما؟
- اولویت‌بندی‌شون توی زندگی. خانوم‌ها معمولن عشق براشون اولویت اول رو داره. در حالیکه واسه‌ی اکثر آقایون عشق در حاشیه‌ی زندگی قرار داره و اولویت اول‌شون اکثر اوقات کاره و اینچنین است که اختلاف‌ها شروع می‌شه...

{۶} اگه قرار بود یه کلمه رو از لغت‌نامه‌ی زندگی حذف کنین، اون کلمه چی بود؟
- اعتقاد خودم این بود که دروغ گفتن زشت‌ترین کاریه که انسان می‌تونه انجام بده اما بعد از خوندن بادبادک‌باز می‌گم دزدی:
فقط یک گناه وجود دارد والسلام. آن هم دزدی‌ست. هر گناه دیگری هم نوعی دزدی است. ... اگر مردی را بکشی، یک زندگی را می‌دزدی. حق زنش را از داشتن شوهر می‌دزدی، حق بچه‌هایش را از داشتن پدر می‌دزدی. وقتی دروغ می‌گویی، حق کسی را از دانستن حقیقت می‌دزدی. وقتی تقلب می‌کنی، حق را از انصاف می‌دزدی.

{۷} کسی که بخواین ملاقاتش کنین؟
- الان دلم می‌خواد بدونم ینی شماها واقعن فکر کردید من جرئت دارم اینجا اسم شخص دیگه‌یی رو به جز آقای زیپ بیارم؟!! چی فکر کرده طراح سؤال با این سؤالش واقعن؟؟!!
حالا به فرض محال (!!) اگه جرئت داشتم خیلی دلم می‌خواست آقای ا.ن رو می‌دیدم. بدون هیچ ترسی!! دلم می‌خواد واقعن بفهمم این بشر (!) چی پیش خودش فکر می‌کنه؟ البته اگه فکر بکنه!!!

{۸} اگه این امکان به شما داده بشه که بتونین یه سوال، فقط یه سوال (هر سوالی در هر موردی) بپرسین و قرار باشه به این سوال‌تون جواب داده بشه چی می‌پرسین؟
- رای من کجاست؟ |:

{۹} اگه قرار باشه برای همیشه از این دنیا برین و بخواین یه یادگاری ازش داشته باشین چی برمی‌دارین ازش؟
- یه عکس دوره همی که تمام کسانی که برام عزیزن، توش باشن. از جمله خودم!!! (:

{۱۰} قشنگ‌ترین جمله یا بیت شعری که خیلی بهش معتقدین؟
- رفتن، هیچ‌وقت به معنای نبودن نیست

{۱۱} اگه قرار بود اولین شناسنامه رو شما تنظیم کنین به جز اسم و فامیل و نام پدر و این مدل اطلاعات ترجیح می‌دادین دیگه چه گزینه‌هایی بهش اضافه بشه؟
- اسم و فامیلیه عشق طرف!! دلم می‌خواست بدونم کسی که باهاش ازدواج کرده همون عشقش بوده یا نه. در ضمن معلوم می‌شد که این عشق دو طرفه بوده یا یه ورش ورود ممنوع داشته!! D: چه غوغایی به پا می‌شدااا، همون بهتر شناسنامه رو ندادن من تنظیم کنم!!! ((:

{۱۲} به نیمه‌ی عمرتون می‌رسین و مثل بعضی قبایل رسمه که یه اسم جدید برای خودتون انتخاب کنین چی انتخاب میکنین؟
- بجز اسم خودم، دو تا اسم دیگه رو هم دوست دارم. یکی مارال و اون‌ یکی هم سارا. حالا اگه قضیه جدی شد واسه قبیله‌مون، در موردش بیشتر فکر می‌کنم!!

{۱۳} (تاکید می‌شود پاسخ دادن به این سوال الزامی‌ست): با "ماوس"، "درخت" و "سیاست" یک جمله بسازید.
ماوس و درخت و سیاست هیچ ارتباطی با هم ندارند، زور نزن!!! چه جالب، چه جالب!!!

هر کی تمایل داره حال و هوای وبلاگش رو عوض کنه و دنبال بهونه می‌گرده از طرف من دعوته. دوستان غیر وبلاگی هم که روی سر ما جا دارن *:

× اخبار ناخنکی رو بخونید [Click]. 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:44 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی | نظرات (41)

 

 
 
 

Page 328.

July 6, 2009
 

mr.Love.jpg

 × وقتی ازم دوری، وقتی بی‌حوصله و خسته‌م، وقتی حس می‌کنم دنیا برام کسل‌کننده‌ست، فقط اتفاق افتادن این تصویره که می‌تونه لبخند رو برگردونه رو لبام... روزت مبارک پُرکاربردترین زیپ ِ دنیا!!!! *:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:34 PM

لینک مطلب | بریم تو فاز ماچ‌وموچ | نظرات (30)

 

 
 
 

Page 327.

July 5, 2009
 

× خب مثالی که واسه‌ی پست قبل زدم دقیقن شرایطی بود که آقای زیپ درگیرش بود. از تولد من ینی هفتم خرداد، دیگه هم‌دیگه رو ندیدیم. قرار بود بعد از امتحانا هم رو ببینیم که اوضاع و شرایط اینطوری شد و تاریخ امتحانا جابه‌جا شد. چند وقتی بود که یکی از آشناهای آقای زیپ براش کار حسابداری، آورده بود و ازش خواسته بود براش انجام بده. وقتی انجام داد، دوباره چارشنبه براش کار اورده بود و گفته بود که واسه‌ی شنبه می‌خواد و این در حالی بود که قرار بود پنج‌شنبه و جمعه رو با من باشه. منم که تــــه درک و اینا. بهم گفت، تا یه راه حل جلوی پاش بذارم و من تنها راه حلم این بود که نیاد، اما اگه نیومد دیگه هیچ‌وقت نیاد!!!!! البته برای این عدم درک و اینا هم دلیل داشتم. اول اینکه کلی آرایشگاه رفته بودم و خرج کرده بودم و دوم هم اینکه آقای زیپ کلن هر وقت می‌خواد بیاد و عملیات عشقولانه‌ی دیدار رو انجام بده، یه اتفاقی براش پیش می‌یاد و چون این اتفاقا دقیقن همون روزه اومدنش اتفاق می‌یفته و یکی دو بار هم نبوده این مسئله، من همش احساس می‌کنم آقای زیپ دنبال بهونه‌س برای نیومدن!!!
 نمی‌دونم این حس رو قبلن تجربه کردید یا نه. اینکه وقتی مدت‌ها منتظر اتفاقی هستید، وقتی یه "نه" توی کار می‌یاد دیگه انجام شدن اون کار، دلچسبیه قبل رو براتون نداره. به آقای زیپ گفتم کار رو پس بده و بیاد و اگه نیومد هم... اما بعدش ازش خواستم اگه واقعن نمی‌تونه بیاد، نیاد. البته لازمه توضیح بدم که این درک، با ناراحتی و بغض همراه بود اما بازم راضی نبودم اجباری باشه واسه‌ی اومدنش. آقای زیپ اومد. اما وقتی شرایطش رو حضوری برام توضیح داد، حس کردم کارم اشتباه بوده. حس کردم من باید این‌طرف درکش می‌کردم. اما مطمئنم این حسه پشیمونی از عدم درک کردنش، واسه این برام پیش اومد که به خواسته‌م رسیدم و دیدمش!!! ینی اگه نمی‌یومد و قبل از دیدنش می‌خواست تلفنی مشکلش رو برام توضیح بده من به هیچ وجه من الوجوه قانع نمی‌شدم و درکش نمی‌کردم.
 ناخودآگاه بعد از این جریان به این فکر کردم که واقعن برای آقای زیپ کدوم کار درست‌تر بود؟ اینکه کارش رو انجام می‌داد و آینده‌ش رو می‌ساخت یا اینکه اومد و من رو دید؟
 شاید الان حس کنم باید می‌موند و کارش رو انجام می‌داد و حالا هفته‌ی دیگه‌ش هم رو می‌دیدیم اما واقعن چه تضمینی وجود داشت که قرار هفته‌ی دیگه‌مون انجام می‌شد؟ مثلن چه تضمینی وجود داره برای اینکه تا هفته‌ی دیگه اتفاقی برامون نمی‌افته؟ اون‌وقت اگه نمی‌یومد و اتفاقی برای من می‌افتاد [زبونم لال!!!]، با خودش چه‌جوری کنار می‌یومد؟؟
 می‌دونم این حرفا خیلی مسخره‌ و احساسیه و می‌شد هفته‌ی دیگه هم‌دیگه رو ببینیم... اما مشکل من این مسئله و درک و اینا نیست. فقط دلم می‌خواست بدونم چقدر برای حال، ارزش قائل می‌شیم و از آینده می‌گذریم؟
 به شخصه حال رو ترجیح می‌دم. جمله‌ی آخره کامنت زهرا، شماره‌ی 20 در پست قبل، دقیقن حرف و اعتقاد من بود. گفته بود از حال لذت می‌برم چون وقتی حالم خوب باشه، خود به خود آینده‌م هم خوب می‌شه. من واقعن به این حرف معتقدم. اون "حال" توی جمله‌ی بالا ایهام هم داره تازه!!! D:
 
اینکه گفتید بسته به شرایط نظر آدم تغئیر می‌کنه رو قبول دارم. اما مثالی که من زدم شرایطی بود که ارزش دو تا کار تقریبن یکسان بود. دلم می‌خواست بدونم زمانی که سر یه دو راهی‌یی قرار می‌گیرید که اگه دو تا کار رو روی ترازو بذارید تقریبن معال هم می‌شن و یکی‌شون مختص حال و دیگری واسه آینده‌ست، کدوم رو انتخاب می‌کنید؟
 
به نظر من ضرب‌المثل معروف "نباید نقد رو ول کرد، نسیه رو چسبید" دقیقن مصداق همین بحثه ماست. اگه من برم دنبال کار و شخص مورد علاقه‌م رو نبینم، حتی اگه یه درصد هم کاره درست نشه، جفت موقعیتا رو از دست دادم!!!! اما اگه برم و طرفم رو ببینم و کارم درست نشه، حتی اگه خیلی هم خوشبین نباشیم که ممکنه کار بهتری واسه آدم پیش بیاد، لاقل فقط یکی از موقعیت‌ها از دستم رفته و اون یکی رو به دست اوردم!! نه؟

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:59 AM

لینک مطلب | پرسش و پاسخ | نظرات (36)

 

 
 
 

Page 326.

July 4, 2009
 

× فکر می‌کنید کدوم بهتره؟
- اینکه حال رو فدای آینده کنید. تلاش کنید برای آینده و حال رو در نظر نگیرید
- اینکه آینده رو فدای حال کنید. در لحظه زندگی کنید

پاورقی:
نیاید بگید جفتش!!! مثال هم نزنید که می‌شه حال و آینده رو همزمان داشت. مثلن فکر کنید کسی رو که دوستش دارید مدت‌های زیادیه که ندیدید. بعد از مدت‌ها فرصت دیدنش روز جمعه، براتون مهیا شده. به طور اتفاقی براتون کاری پیش می‌یاد که آینده‌سازه و باید اون کار رو انجام بدید تا یه کار خوب براتون پیدا بشه و آخرین مهلت تحویل کار آماده هم شنبه صبح اوله وقته!! شما اگه برید و شخص مورد علاقه‌تون رو ببینید، نمی‌رسید کار رو انجامش بدید. تضمینی هم نیست که اگه روز دیگه‌یی رو برای دیدن شخص مورد علاقه‌تون در نظر بگیرید، قرار ملاقات انجام بشه. می‌دونید که!! کسی از آینده خبر نداره. کدوم راه رو انتخاب می‌کنید؟ کار رو انجام می‌دید یا می‌رید و شخص مورد علاقه‌تون رو می‌بینید؟
در نظر بگیرید که سؤال اول، خیلی کلیه و در هر موردی صدق می‌کنه و این مثال فقط یه مورد خیلی کوچیک و جزئیه برای اینکه یه کم سؤال بالا روشن‌تر بشه.

× بعدن نوشت:
 چند خبر موثق [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:51 PM

لینک مطلب | پرسش و پاسخ | نظرات (44)

 

 

Copyright © All right reserved Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir