یاد شهدای سبز گرامی و راهشان پر رهرو باد

 


August 2009
 


 
 

Description
30n.ir
Home index
About us
daily[at]30n[dot]ir

Subscribe to this blog's feed


ZigZag Discussion with VOA
1- (Download: 3.38 Megabyte)
2- (Download: 4.32 Megabyte)

Photoblog
Photoblog[dot]30n[dot]Ir


Recent Posts
Page 380.
Page 379.
Page 378.
Page 377.
Page 376.
Page 375.
Page 374.
Page 373.
Page 372.
Page 371.

Archive
August 2010 (8)
July 2010 (11)
June 2010 (13)
May 2010 (19)
April 2010 (19)
March 2010 (24)
February 2010 (18)
January 2010 (24)
December 2009 (19)
November 2009 (24)
October 2009 (23)
September 2009 (24)
August 2009 (24)
July 2009 (21)
June 2009 (11)
May 2009 (26)
April 2009 (30)
March 2009 (22)
February 2009 (23)
January 2009 (12)
December 2008 (10)
November 2008 (14)
October 2008 (18)
September 2008 (20)
August 2008 (22)
July 2008 (9)
June 2008 (6)
May 2008 (12)
April 2008 (8)
March 2008 (14)
February 2008 (14)
January 2008 (2)

Topical Archive
مؤسسه توریستی-تفریحی زیپ‌زاگ (1)
لنگ‌درهوا (23)
مموریالز (66)
من و آق‌سی‌سی (10)
مدرسه‌ی فمینیستی (12)
کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب (13)
پرسش و پاسخ (13)
بریم تو فاز ماچ‌وموچ (13)
جمعه‌ها با آقای زیپ (9)
حوصله‌دونی (56)
دایرة‌المعارف دخترونه/ پسرونه (5)
روزی از روزها (228)
زیگزاگولوژی (26)
غیر جمعه‌ها با آقای زیپ (17)
غرغریسم (76)


Links



Counter

 
 

Page 380.

August 31, 2009
 

× یه بازی وبلاگی جدیدن راه افتاده که تندیس جان هم لطف کردند، من رو به این بازی دعوت کردن. بازی از این قراره که باید به کلماتی که گفته شده جواب یه کلمه‌یی بدیم. از نظر من بازی جالبیه، اما به شرط اینکه طبق همون قوانینش عمل کنیم. چون اگه قرار باشه واسه هر کلمه یه پاراگراف بنویسیم دیگه می‌شه دفترچه عقاید!! من این بازی رو لبیک می‌گم، اما دوست دارم شماها هم توی کامنتینگ، کلماتی که به ذهنتون میاد و فکر می‌کنید اگه به لیست کلمات زیر اضافه بشن، جالب می‌شه رو بنویسید و من هم اون کلمه‌ها رو به لیست اضافه می‌کنم و جوابشون رو با یه کلمه می‌دم:
دریا: آرامش
قهوه: ارامنه
غرور: ندارم |:
مدرسه: پشمالوسیون
دفتر مدیر: پاتوق
قرمه‌سبزی: مامان‌بزرگم
ریاضی: دو دو تا، ده تا [اینا همه یه کلمه بودن]
آهنگ: ابی
ماه‌رمضون: حلیم
استخر: برنزگی
آبگوشت: دیزی |:
روزنامه: اعتماد ملی
کودکی: نمکی [همون مسافران مهتاب]

اضافه شده‌ها
 
قزوین: دیار یار
 دروغ: نچ‌ نچ نچ |:
 لیسانس: دیپلم امروزی
 فوتبال: قرمزته
 قانون: کیلو چند
 پرواز: دوستام
 اشک: مرهم
 ازدواج: نخواهیم کرد [فکر کردی نفهمیدم واسه چی خندیدی؟]
 
وبلاگ: بیست و سه صدم عمرم
 شب: بیــــــب [هر چیزی رو که به بهانه‌ی بازی با کلمات نمی‌شه گفت حاجی]
 
زندگی: آقای زیپ
 عشق: ایضن
  هلو: ایضن [چه کنیم که حق انتخاب‌مون سلب شده]
 تحصیل: شعور نمیاره [این الان یه کلمه‌ی نمادین بود!!!]
 
خارج: تمدد اعصاب
 خواب:  شصت و نه صدم عمرم
 پیتزا: آینه‌ی ونک [به لقالله پیوست]
 
اینترنت: ویلاگ
 مجلس: [ما سیاسی نیستیم حاج آقا]
 سال 88: مرگ و میر
 کتاب: X:
 
کلم پلو: بوی فاضلاب
 زیگزاگ: [چون ریا می‌شه سکوت می‌کنم |:]
 هر کسی این بازی رو دوست داره، از طرف من به طور رسمی دعوته.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:07 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی | نظرات (30)

 

 
 
 

Page 379.

August 30, 2009
 

× بچه‌ها کسی ف/ی/ل/ت/ر شکنی که فیس‌بوک رو باز کنه، سراغ داره؟ مال خودم باز می‌کنه سایت رو ولی لینکای توی خود سایت کار نمی‌کنه، اصلن رفته رو اعصاب شدید!!

× جدیدترین اخبار و توضیحات ناخنکی رو ببینید [Click].

بعدن نوشت:
مرسی از همه‌تون واسه لینکای مفید و فیس‌بوک باز کن‌تون *:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:38 PM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا | نظرات (44)

 

 
 
 

Page 378.

August 30, 2009
 

× ظاهرن این قضیه‌ی رفتن ما از ایران، خیلی بحث برانگیز بود. واسه همین می‌خوام کمی از شرایطمون توضیح بدم، که بهتر بتونید راهنمایی‌م کنید.
اول از همه بگم که من اگه قسمت نباشه، فرانسه و ایتالیا و یا اتریش برم [که ظاهرن قسمتم نیست!!] کلن هنر نمی‌خونم. چون فقط تعریف دانشگاه‌های هنر این سه تا کشور رو شنیدم. نه که بخوام بگم مثلن کانادا یا آلمان رشته‌ی هنر نداره!! داره، ولی خب به معروفیت دانشگاه‌های اون سه تا کشور نیست و اگه قرار باشه به هر قیمتی و توی هر کشوری هنر بخونم خب چه کاریه؟ همین ایران خودمون می‌خونم.
در مورد کشورهای دیگه، رشته‌ی خودم رو ادامه می‌دم و برای فوق کتابداری می‌خونم. خصوصن اینکه رشته‌ی من توی کشوری مثل آلمان، از ارج و قرب خوبی هم برخورداره و اینطور نیست که مثل ایران یا خودت با سرافکندگی مجبور باشی بگی رشته‌ت کتابداریه و یا اگه خیلی معمولی بگی، اگه طرف خیلی خودش رو نگه داره و هرهر بهت نخنده، می‌گه همون رشته‌ی شادونه تو اون سریاله؟ و تو باید کلی حرص بخوری تو دلت و بگی "ایـــــــش، اون کتابگذاری بود". [کلن اینم یه نمونه از فرهنگ بالای ما ایرانی‌هاست که اگه به طرف بگی داری مدیریت اطلاعات می‌خونی، بدون اینکه بفهمه منظورت همون کتابداریه، سرش رو تکون تکون می‌ده و با یه لبخند تحسین برانگیز بهت می‌گه موفق باشی!!!].
من سال سوم کارشناسی کتابداری هستم و یه سال دیگه درسم تموم می‌شه. معدل لیسانسم هم بالای هفده‌ست و اینطور که یکی از دوستان برام کامنت گذاشته بود، اگه توی امتحان تافل هم قبول بشم، کانادا بهم بورسیه می‌ده. اما اینجا یه مشکلی هست و اونم آقای زیپه. یعنی شرایط آقای زیپ با من همخونی نداره و چون اصلن و ابدن و اکیدن و شدیدن و کلن تمام ان دار‌ها [تنوین ان منظورم بود |:] حاضر نیستیم تنها بریم جایی [اول من برم بعد اون بیاد و بالعکس] یه کم شرایط سخت می‌شه. خصوصن اینکه ازدواج جز برنامه‌هامون نیست.
آقای زیپ دانشجوی سال سوم رشته‌ی فیزیک بود که بخاطر سخت بودن رشته، رفت رشته‌ی حسابداری. اما بعد از دو ترم خوندن و سر جریان این شلوغی‌های اخیر و برگه سفید تحویل دادن‌ها و مشروط شدن این ترمش، یه کم سرد شد [پیش خودمون بمونه که زیاد هم اهل درس خوندن نیست و کار رو ترجیح می‌ده]. هنوز سربازی نرفته و من هم اصلن حاضر نیستم سری که درد نمی‌کنه رو دستمال ببندیم. یعنی حتی یک درصد هم به غیرقانونی خارج شدن از کشور، نمی‌ذارم فکر کنه چون مطمئنم من دائمن در حال رفت و آمد به ایران خواهم بود و دلم نمی‌خواد بعدن مشکلی از این بابت داشته باشیم.
زیپ تصمیم گرفته بود که کلن از دانشگاه انصراف بده و بره دنبال کارهای سربازیش اما منصرف شدیم. چون از نظر من برای انصراف دادن از دانشگاه هیچ‌وقت دیر نمی‌شه. توی این بحبحه‌ی اخیر و احتمال جنگ هم دلم نمی‌خواد به جای سربازی رفتن و برگشتش، توی جبهه دنبالش بگردم!!!!
ظاهرن اینطور که بوش میاد من باید صبر کنم. اما نه صبر چندین و چند ساله. من یه سال دیگه درسم تموم می‌شه و زبان انگلیسیم هم تکمیل می‌شه. اما می‌تونم بعد از اتمام همه‌ی اینا، دو سال هم صبر کنم و وقتم رو صرف علایقم [نقاشی، زبان فرانسه و بافتنی و قلاب بافی |:] کنم و سعی جفتمون اینه که آقای زیپم ظرف سه سال آینده، کارهاش رو جفت و جور کنه.
می‌دونم که دیر یا زود آقای زیپ مجبور به انصراف می‌شه. پس شرایط تحصیلی آقای زیپ با من فرق داره. یعنی آقای زیپ برای کارشناسی با قبولی در کنکور تو ایران، می‌یاد و من برای کارشناسی ارشد [به شرط اینکه اون سه تا کشور نباشن. چون اگه بخوام نقاشی (هنر) بخونم باید از لیسانس شروع کنم و تقریبن شرایطم مثل آقای زیپه. البته اگه معدل دیپلم رو ندید بگیریم D:].
حالا با وجود تمام این حرفا، ایتالیا و اتریش بخاطر نداشتن آشنا، حذف می‌شن [داشتن آشنا برای مامان و 298 درصد برای بابا، خیلی مهمه. می‌دونید که باباهه‌ست و دختر ته‌تغاریش!! اه اه بدم اومد از خودم، ایــــش |:]. فرانسه هم بخاطر شرایط سختش، با وجود داشتن آشنا هم حذفه.
آمریکا هم به خاطر دوری از ایران و شرایط خاصش برای ویزا و این حرفا [می‌‌خوام برم خارجه! نمی‌خوام تارک دنیا شم که... می‌خوام بتونم برم و بیام یا برن و بیان!!!] و همچنین وجود خاله‌هه در اونجا و اینکه اگه برم آمریکا مطمئنن باید برم ایالت خاله‌هه و این یعنی دور استقلال رو خط بکش و همچنین اوضاع خانواده‌ی مادری و پدری چندان خوشایند نیست و تا بگم آمـ...، باباهه می‌گه نه، حذفه!!!
سوئد هم به دلیل سردی آب و هواش و اینکه شش ماهش شبه، حذف می‌شه!! یه غروب جمعه می‌بینیم دلمون می‌پوسه فکر کن شش ماه می‌خوام چه جوری شب و سرما رو تحمل کنم بدون گرفتن افسردگی ماژور!!؟
می‌مونه آلمان و کانادا.
آلمان همونطور که گفتم جای خیلی خوبیه برای ادامه دادن رشته‌ی کتابداری تا مقطع دکترا! [نیاین بپرسید که مگه کتابداری هم دکترا داره که کلاهامون می‌ره تو هم!!!]. توی فامیل دور هم آشنا داریم برای اعزام دانشجو به آلمان که خب به دلایل ذکر شده فقط می‌تونه راهنمایی کنه من رو، و در زمینه‌ی اعزام کاری از دستش بر نمیاد!! [جریانات خاندان مادری و پدری]. آشنا هم که داریم. [نازنین سلام]. فقط مشکل زبانش می‌مونه که من اصلن زبان آلمانی رو دوست ندارم و اینکه نژادپرستن.
اما کانادا هم به دلیل وجود آشنایی که خیال هم مامانه و باباهه راحت باشه، به آلمان اولویت داره و هم به دلیل زبان انگلیسیش!! که خب فرانسه هم صحبت می‌کنن و این برای من یعنی کلی عشق و حال!!! در مورد ادامه تحصیل هم که اگه بخوایم استناد کنیم به گفته‌ی کامنت‌گذار شماره‌ی 51 پست 376 [آزاده عزیز]، من 70 درصد بورسیه می‌شم که اگر هم بورسیه نشم، راهی هست بازم، برای رفتن. ضمن اینکه این کشور یکی از پیشنهادهای خود آقای زیپ هم بوده و این یعنی حرف حرف آقای زیپه!!! |:  
فقط مشکل آب و هوای سردشه و احتمال بورسیه نشدن آقای زیپ. که خب اگه مسئله‌ی فرار مغز من (!!) جدی بشه، چندان مشکل حادی به شمار نمیاد.

× من دارم به نیت ادامه‌ی تحصیل می‌رم. چون باباهه چندان به رفتن همیشگی راضی نیست. اما برای خودم و آقای زیپ برنامه‌ی اقامت و موندگاری هم مهمه. البته می‌شه مثلن فرانسه درس بخونم و برم کانادا زندگی کنم. یا به بهانه‌ی تحصیل بریم یه کشوری و بعد برای تفریح بریم بگردیم و محل مورد علاقه‌مون رو برای زندگی پیدا کنیم، اما خب اینجوری هم راضی کردن باباهه مشکل می‌شه و هم پول زیادی می‌خواد. واسه همین ترجیح می‌دم برای تحصیل از ایران برم و بعد یهو بعد از دو-سه سال بگم "ای وای چه خوشم اومده از اینجا و کار پیدا کردم و می‌خوام همین‌جا بزیم!!! [بز خودتی، فعل صرف شده‌ی زیستن منظورم بود |:]
البته آقای زیپ، به هر بهانه که بشه می‌خواد از ایران بره. چه با ویزای کار، چه با ویزای تحصیل و هر چیزی که ممکن باشه و چندان براش فرقی نمی‌کنه.

پاورقی:
ببخشید اگه طولانی شد. دلم می‌خواست یه دفعه همه چیز رو بگم. دوست نداشتم بدون توضیح از کنار راهنمایی‌هاتون رد بشم که یه وقت فکر کنید حرفاتون الکی بوده و نتیجه‌یی نداشته. همونطور هم که گفتم من از الان تا یک تا سه سال آینده وقت دارم برای انتخاب کشور و فکر کردن در موردش و کسب اطلاعات مفید. اگه این مسئله رو مطرح کردم معنیش این نیست که چمدونم الان بسته، جلوی دره و پست فردام رو از خارجه می‌نویسم براتون!!! D: من تا ا.ن رو از مسند ریاست نکشم پائین از ایران جم نمی‌خورم |:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:28 PM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا | نظرات (25)

 

 
 
 

Page 377.

August 29, 2009
 

× از دیروز صبح که از خواب بلند شدم، استخون چونه‌م درد می‌کنه!!! وقتی دست می‌زنم به چونه‌م انگار دارم جایی رو دست می‌زنم که کبود شده. فکرم الان کلی مشغول شده که یعنی چه اتفاقی می‌تونه حین خواب برام رخ داده باشه که چونه‌م حس کبودی داره؟ احتمال اول اینه که تو خواب با کسی درگیر شده باشم و با فک رفته باشم تو صورتش [جاهای دیگه‌شم می‌شد رفت البته اما چون خانواده اینجا تردد داره، از گفتنش معذورم] و طرف هم خواسته رو سفیدم کنه زده فکم رو اورده پائین!!! احتمال دوم اینه که بین من و دیوار یا تخت، درگیری فیزیکی پیش اومده و وقتی خواستم غلت بزنم، با چونه (!) رفتم تو دیوار یا لبه‌ی تخت!! و احتمال سوم هم اینه که واسه اعصابمه!!!!! می‌دونید که این اعصاب ام‌الامراضه. همین چند وقت پیش بود که با همین اعصابم شده بودم ناقل ویروس اچ‌آی‌وی. دیگه حس کبودی اعضا و جوارح مختلف بدن که جای خودشون رو دارن |:

 × مرسی از راهنمایی تک‌تک‌تون. فکر می‌کنم با توجه به حرف‌های شما و شرایط خودمون، باید در مورد آلمان و کانادا جدی‌تر فکر کنم. فکر می‌کنم تو یه پست باید شرایط نسبی‌مون رو توضیح‌ بدم تا بهتر بتونید راهنماییم کنید. [چقد فکر کردم تو همین سه جمله].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:59 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (43)

 

 
 
 

Page 376.

August 28, 2009
 

× چند وقتیه که به طور نیمه جدی، داریم با آقای زیپ در مورد رفتن از ایران بحث می‌کنیم. راستش چند وقت پیش یکی از دوستای آقای زیپ که برای تحصیل رفته سوئد، اومده بود ایران و حرفاش و توضیحات نصفه نیمه‌یی که برای آقای زیپ در مورد ادامه تحصیل و شرایط اقامتش گفته بود حسابی ما رو هوایی کرد!! جفتمون قصد داشتیم از ایران بریم. من تصمیم گرفته بودم بعد از اتمام درسم، یادگیری زبان فرانسه رو شروع کنم و برم فرانسه و نقاشی رو به طور آکادمیک بخونم. اما با توجه به اینکه فرانسوی‌ها کمی تا قسمتی نژادپرست هستند و با توجه به حرف و حدیث‌هایی که در موردشون هست و به خاطر گرونی و این صحبتا، یه کم تردید داشتم تو تصمیمم برای زندگی تو فرانسه. از خیلی‌ها شنیدم که کسی که تو فرانسه زندگی می‌کنه و مهاجره، بر خلاف کشورهای مهاجرپذیری مثل کانادا، هیچ وقت احساس این رو نداره که فرانسه کشورشه... راستش یه کم این حرفا روم تاثیر گذاشت، بخصوص که ایرانی‌های مقیم فرانسه هم تعدادشون از ایرانی‌های مقیم سایر کشورها کمتره.
برای زندگی، دلم می‌خواد به کشوری برم که یا تعداد ایرانی‌ها توش زیاد باشه و یا حداقل آشنایی اونجا داشته باشم. چون می‌دونم غربت و تنهایی خیلی زود روم تاثیر می‌ذاره و ممکنه حتی برم گردونه و اصلن دلم نمی‌خواد این اتفاق بیفته... خودم فرانسه رو در درجه‌ی اول انتخاب کرده بودم و انتخاب بعدیم ایتالیا بود. چون این دو تا کشور هستند که دانشگاه‌های هنرشون حرف اول رو می‌زنه اما این انتخاب فقط زمانی ارزش داشت، که من فقط برای تحصیل می‌خواستم برم و حالا که بحث اقامت هم توش دخیله، نمی‌شه خیلی جدی گرفت اونا رو.
امروز رفتم تو گوگل سرچ زدم اسامی کشورهای اروپایی. دلم می‌خواست کل اسامی رو ببینم و از بین‌شون چند تا رو انتخاب کنم و برم دنبال جستجو در مورد شرایط تحصیل و گرفتن اقامت تو اون کشورها. آقای زیپ، بیشتر روی کانادا و سوئد تاکید داره و من روی اتریش، اسپانیا، قبرس و فرانسه... که خب با توجه به دلایلی که دارم احتمالن گزینه‌ی آخر من حذفه.
البته یه کشوری هم بود که جفتمون تقریبن سرش به تفاهم رسیدیم. و اونم کشوری نبود جز لیختنشتاین!! فکر کنم ما اولین ایرانی‌یی باشیم که پامون رو می‌ذاریم تو خاک اونجا |:

× کسی هست که بتونه در مورد شرایط تحصیل و اقامت توی یکی از کشورهای اروپایی، راهنماییم کنه؟ حالا یا با توجه به تجربیات خودش یا سایتی که بتونه اطلاعاتی بهم بده. حتی اگه اطلاعاتی از کشوری دارید که اینجا اسم نبردم، هم بگید. پیشاپیش ممنون (:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:17 PM

لینک مطلب | پرسش و پاسخ | نظرات (56)

 

 
 
 

Page 375.

August 27, 2009
 

ShN.jpg

× نقاشی بالا همون نقاشی‌ییه که قرار بود برای رسیدن به آرامش بیارمش روی بوم [Click]. بعد از تموم شدن کار، هیچ حسی نداشتم، دیگه نه ناراحت بودم و نه خوشحال. فقط خنثی بودم انگار. دروغ چرا؟ نقاشی‌م رو دوست ندارم. چون علاوه بر اینکه، اولین کارم بوده و اونطور که باید و شاید راضی‌م نکرده، با هر بار دیدنش منقلب می‌شم. پرواز آروم اون دو تا کبوتر که مطمئنم، حالا حالاها به پرواز فکر نمی‌کردن و پرنده‌هایی که سیاه‌پوش روی سیم برق چشم به راه نشستن!! و از همه غم‌انگیزناک‌تر اون پرنده‌هه‌ست که روی سیم سوم تنهای تنهاست و داره من رو به تصویر می‌کشه...
 فردا چهلم دوستانمه. اما تو مراسم شرکت نمی‌کنم. یه جورایی دارم فرار می‌کنم از نگاه‌های خیره و لبخندهای پر حسرت پدر و مادرشون. من خودم می‌دونم که قلبن عزادارم، پس لزومی نداره این عزادار بودن رو اثبات کنم. دلم نمی‌خواد با به رخ کشیدن خودم، داغ دل مادر و پدرشون رو تازه کنم... دلم نمی‌خواد با دیدن زجه‌ها و نگاه‌های پر از حرفشون دوباره تنم بلرزه. تازه به تعادل رسیدم، دلم نمی‌خواد این خنثی بودن رو دوباره از دست بدم... کار بدی می‌کنم؟

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:18 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (39)

 

 
 
 

Page 374.

August 26, 2009
 

 *[The Picture is Deleted]*

× واسه سالگرد دوستیمون تصمیم گرفته بودم یه سری از عکسامون رو از اول دوستی، سلکت کنم و بدم آقای لپ‌گنده واسمون چاپ کنه... امروز کپل اومد خونه و یه پاکت داد دستم که یعنی ماموریت رو به خوبی و خوشی به اتمام رسونده. وقتی مامان اینا رفتن بیرون و کپل هم اتاق رو به مقصد حموم ترک کرد، عکسا رو یکی یکی اوردم بیرون و بعد از کلی حال و احوال و زنده کردن خاطرات، دونه دونه گذشتمشون تو آلبوم... با هر کدوم از عکسا، یه دنیا خاطره برام زنده می‌شد. از اولین عکسایی که اینترنتی بین‌مون رد و بدل شد تا این آخری‌ها که واسه تولدت بود. داشتم به این فکر می‌کردم که چقد قیافه‌هامون عوض شده تو این سه سال... چقد بزرگ شدیم. کلی غصه خوردم از اینکه از خیلی جاهایی که با هم رفتیم، عکس نداریم!!
 می‌دونی، شاید مسخره باشه با وجود اینکه یه عالمه فایل و فولدر عکس از هم دیگه توی کامپیوترهامون داریم اما باز من رفتم یه سری‌هاشون رو دادم چاپ کنه، اما از نظر من هیچی جای عکسای چاپی رو نمی‌گیره... عکسایی که باهات حرف می‌زنن... می‌تونی لمسشون کنی... می‌تونی تو تخت‌خواب، موقع خواب یواشکی باهاشون حرف بزنی... می‌تونی بذاری زیر بالشت... می‌تونی روشون دست بکشی بدون اینکه دلهره‌ی کثیف شدن صفحه‌ی مانیتورت رو داشته باشی!! تازه از نظر من خیلی لذت‌بخش‌تره که برای دیدن عکسا، یه عالمه آلبوم رو بذاری جلوت و دونه دونه عکسات رو ببینی... دوست ندارم تو سی‌دی‌ها و فولدرهای مختلف، دنبالت بگردم!! دوست ندارم برای دیدن عکسی که دوست دارم، تمام هارد کامپیوتر و سی‌دی‌ها رو زیر و رو کنم!!! نمی‌دونم چرا حس می‌کنم دیدن عکس تو کامپیوتر، مثل بقیه‌ی چیزای کامپیوتری خالی از احساسه... مثل فرق نامه و ایمیل، چت و صحبت، دیدن و وب‌کم. این آلبوم رو دوست دارم، زیپ. چون پر از من و توئه. توش فقط خودمم و خودت... بدون هیچ عکس و برنامه‌ی پارازیتی!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:41 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (54)

 

 
 
 

Page 373.

August 25, 2009
 

× بعضی از دوستان ازم خواسته بودن که چند تا عکس از آنتالیا بذارم. منم چون دیدم فقط گذاشتن عکس یه کم یخه، ترجیح دادم عکسا رو همراه با مخلفات توضیحی بذارم که اگه احیانن شما هنوز با اونجا آشنایی ندارید یه کم بیشتر آشنا بشید:

منطقه‌ی آنتالیا قدمتش به 40 هزار سال پیش می‌رسه و چون پر از درختای نارنج و نارنگیه، نماد شهر یه توپ گنده‌ی نارنجیه. اگه بخوام با یکی از مناطق ایران مقایسه‌ش کنم، تقریبن مثل شمال خودمونه. هم از نظر سر سبزیش و هم از نظر دریا و هم از نظر درختای نارنجش. جاذبه‌ی توریستی این شهر فقط آبه!! یعنی تا تونستن از آب دریا و استخر و رطوبت حاصله برای جذب توریست استفاده کردن و الحق هم توی این کار موفق بودند. چون جمعیت این شهر 900 هزار نفره که در مواقع هجوم (!) توریست به این شهر جمعیت به حدود 4 میلیون نفر هم می‌رسه!!!
دریایی که به این شهر جاذبه‌ی توریستی بخشیده، دریای مدیترانه‌ست که به علت شوری زیاد آب، بعضی اوقات دریا زیر نور خورشید رنگ نقره‌یی پیدا می‌کنه، واسه همین ساکنان اونجا بهش دریای سفید هم می‌گن.

Sea.jpg

 یکی از تفرج‌گاه‌های این شهر کشتی‌ سواریه که معروف‌ترین و بزرگ‌ترین اون‌ها، کشتی بنسو هست. کشتی‌یی که قبلن هم گفتم از سه طبقه تشکیل شده [طبقه‌ی اول دیسکو، طبقه‌ی دوم سالن غذاخوری و طبقه‌ی سوم هم روی عرشه‌ست برای آفتاب گرفتن] که در بعضی از نقاط امن، کشتی وایمیسته و علاقه‌مندان (!) می‌تونن با جلیقه‌ی نجات توی آب شنا کنن. البته به علت شوری زیاد آب احتمال غرق شدن بدون جلیقه‌ی نجات هم خیلی کمه چون نمک دریا باعث می‌شه آدم روی آب بمونه.
 در پایان کشتی سواری رقص عربی تدارک دیده شده که خب اونجا آدم چون صحنه‌های مهیج‌تر از رقص دیده، خیلی به چشمش نمی‌یاد!!!

Bensu1.jpg

SeaS.jpg

Bship1.jpg

تفرج‌گاه بعدی، پارک آبی یا همون آکوآ لنده. که خودمون هم داریم منتها نه به این تمیزی و بزرگی!!!! شما بگو یه قطره کلر توی آبشون ریخته بودن، نریخته بودن که... تازه مهم‌ترین قسمت قضیه اینه که روز و ساعت بانوان و آقایون محترم با هم فرق نداشت!!! D: تنها عکسی که از آکوآلند دارم، اینجوریه که خودم هم عین پارازیت اون وسط نشستم ژست گرفتم. توقع ندارید که همون عکس رو بذارم اینجا؟

مورد سوم ساحل کمر بود که با شهر آنتالیا یک ساعت فاصله داشت. ساحل بود دیگه!! منتها ساحلش از این نظر معروف بود که همه می‌اومدن اونجا برای آفتاب گرفتن و همین باعث شده بود که مثلن توی فروشگا‌ه‌های شهر هم آدما رو با مایو و بیکینی زیارت کنی!!! جالبی ساحل کمر این بود که یه طرف خیابون پر بود از مراکز خرید و مغازه و طرف دیگه‌ش ساحل بود. البته یه جالبیه دیگه هم که داشت طرز طراحی ساختمونا بود. مثلن ساختمونی بود به اسم کوئین الیزابت که به شکل کشتی ساخته شده بود و نمای جالبی داشت.

Kemer21.jpg

QE.jpg

QE1.jpg

از تفریحات دیگه‌ی این شهر موج سواری، بالن سواری، قایق رافتینگ [قایق سواری با سرعت روی دریا و آب‌های خروشان آبشار] و غواصی بود که خب ما به علت در مضیقه بودن از لحاظ مالی و زمانی ازشون بی‌نصیب موندیم.
 وضعیت خرید زیاد جالب نبود. قیمت‌ها زیاد بود و خیلی نمی‌شد روی خرید مانور داد. البته بودن مغازه‌هایی که قیمتاشون به پول ما مناسب بودن اما خب تعدادشون خیلی نبود. فقط خوبی این سفر ما این بود که اکثر مغازه‌ها به خاطر حلول ماه رمضون، قیمتا رو کاهش داده بودن. اما بازم با این حال به جیب ما نمی‌خورد. مثلن به پیرهن ساده‌‌یی که یه کم از بلوز بلندتر بود و هیچ مارکی هم نداشت می‌گفت 100 لیر که به پول ما می‌شد 70 هزار تومن!!! چه کاریه خب؟ آدم میاد می‌ره همین هفت‌حوض و تجریش و آریا شهر خودمون، همون پیرهن رو می‌خره پنج تومن!!!!! غذا و تاکسی هم گرون بود. طوری که حتی خود اهالی هم به ندرت از تاکسی برای حمل و نقل استفاده می‌کردن. وسیله‌ی نقلیه‌ی عمومی‌شون یا اتوبوس بود و یا ترن. خیابون‌هاشون سه قسمت داشت. پیاده‌رو، قسمتی که مخصوص عبور ترن بود و محل عبور و مرور ماشین. این عکس نمایی از هتلی بود که توش اقامت داشتیم اما فکر می‌کنم سه قسمتی بودن خیابون رو هم تا حدی نشون داده: 

HKH.jpg

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:35 PM

لینک مطلب |  مؤسسه توریستی-تفریحی زیپ‌زاگ | نظرات (46)

 

 
 
 

Page 372.

August 24, 2009
 

× دارم به این فکر می‌کنم که اگه کشورمون یه کشور آزاد بود و حجاب اجباری و یه سری محدودیت‌های دیگه هم وجود نداشت، باز هم از رفتن به آنتالیا اینقد لذت می‌بردم؟ و از اینکه جواب سؤالم مثبته، دلم گرفته. بارها به اطرافیانم گفتم که من توی ایران آینده‌یی ندارم. کشورم رو دوست دارم. خاکم رو، وطنم رو اما با وجود علاقه‌م باهاش مشکلات زیادی هم دارم که همش هم به سیاست و محدودیت‌های اجباری ربطی نداره. همه جا گفتم که مشکل اصلی من برای رفتن، جدا شدن از عادت‌های به ظاهر کوچیک اما فوق‌العاده ناپسندیه که متاسفانه تبدیل به فرهنگ شده و روحیه‌ی به شدت حساس من رو اذیت می‌کنه...
مثلن توی هتل داشتیم با مامانه از میزهای سلف سرویس غذا می‌کشیدیم که مامانه سالاد کشید و چون سس نبود بشقاب رو داد دست من، و من رفتم سمت شیشه‌هایی که آبلیمو بود و سرکه و روغن زیتون!! از مامانه پرسیدم چی براش بریزم که گفت: روغن زیتون فقط!! همون موقع یه خانومه اومد و خیلی نخود هر آش‌وارانه (!) گفت: اون روغن زیتون نیست!! مامانه بهش گفت که دیشب هم ازش خورده و روغن زیتونه!! یهو با یه حالت تهاجمی برگشت به مامانه گفت: ولی اصلن خوشمزه نیست!! و من رو به فکر انداخت که اگه این خانومه یه خانوم خارجی بود هم باز همین‌طور بی‌ادبانه به خودش اجازه‌ی دخالت توی کاری که بهش مربوط نیست رو می‌داد؟
یا مثلن سر مرز که بودیم پلیس‌های ترک، به محض مهر زدن به پاسپورت با لبخند بهمون خوش‌آمد می‌گفتند و فروشنده‌هاشون وقتی می‌رفتیم توی مغازه‌شون و می‌فهمیدن ما ایرانی هستیم برامون موزیک ایرانی می‌ذاشتن و توی پول گرفتن حتمن ذکر می‌کردن که شما برادرهای ایرانی ما هستید!! [البته به من می‌گفتن خواهر ایرانی |:] اما پلیس‌های مرزی ایرانی بعد از مهر زدن پاسپورت رو پرت می‌کردن سمتت و با اخم منتظر نفر بعدی می‌شدن... فروشنده‌هامونم که قربونشون برم همون اول ازت سؤال می‌کنن که اگه می‌خوای واقعن بخری برات یه جنسی رو بیارن و باز کنن و کافیه چیزی ازشون نخری و دست خالی از مغازه‌شون بیای بیرون!!!
البته سیاست هم بی‌تاثیر نیست. اونجا وقتی می‌فهمیدن ایرانی هستیم علاوه بر اینکه بهمون می‌گفتن برادرای ایرانی [به من می‌گفتن خواهر ایرانی، هی باید بگم؟] پشت‌بندش هم می‌گفتن احمدی‌نژاد و هرهر می‌خندیدن و نچ‌نج می‌کردن!!! همه فهمیدن که چقد ما داریم خوشبخت زندگی می‌کنیم. اونجا شده بودیم گاو پیشونی سفید!!! راه به راه برامون اظهار تاسف می‌کردن.
این همه غر زدم از خوبی‌های وطن‌مونم بگم یه وقت اجحاف نشه در حقش!! مرز ترکیه رو که رد کردیم و وارد ایران شدیم یکی از همسفرا داد زد: "بشتاب هم‌وطن!! پایان تمام بدبختی‌ها... دستشویی مجانی، آب معدنی 250 تومنی و از همه مهم‌تر... توالت با شیلنگ آب!!!"  
بیشتر از اینکه دلم یه ایران با آزادی و عاری از محدودیت‌ها بخواد، دلم یه ایران با فرهنگ و تمدن واقعن دو هزار و پونصد ساله می‌خواد. دلم ایرانی می‌خواد که نیازی نباشه واسه هر کاری که می‌کنی برای 7565094875 نفر توضیح بدی که واسه چی این کار رو کردی!! دلم می‌خواد هم‌وطنام بیشتر از اینکه بشینن ببینن من چیکار می‌کنم، سرشون به کار خودشون باشه... یعنی می‌بینم اون روز رو؟

پاورقی:
این پست بیشتر جنبه‌ی فرهنگی داره تا سیاسی.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:13 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (42)

 

 
 
 

Page 371.

August 23, 2009
 

× روشنک عزیز، چند وقت پیش من رو به بازی قانون، دعوت کرد که باید بگم اولین بار کی و چطور با قانون مواجه شدم:
اول دبستان بودم که یه بار حسابی تشنه‌م بود اما لیوان نداشتم!!! تو مدرسه‌مون هم این جز قوانین بود که نمی‌شد با دست آب خورد. خلاصه اون روز دلم رو زدم به دریا و با کلی تقلا [قدم کوتاه بود] خودم رو رسوندم به شیر و دستم رو بردم زیر آب و شروع کردم به آب خوردن. همون موقع یه مبصر کلاس پنجمی اومد و مچم رو گرفت. یادم نمی‌یاد در طول سال تحصیلی ازم چه کارهایی می‌خواست که براش انجام بدم، اما دائم ازم بیگاری می‌گرفت واسه اینکه چیزی به مدیرمون مبنی بر این ارتکاب جرمم نگه!!! چقد از اون مبصر و قانون و مدرسه و لیوان بدم اومد سر این جریان!!! هیچ‌وقتم دیگه با لیوان آب نخوردم تو مدرسه و هنوزه که هنوزه تو دانشگاه!!!!! خیلی تنبیه مفیدی بود کلن. الان که یادم می‌یفته دلم می‌سوزه واسه خودم. که چقد خنگوله حیوونکی بودم |:

× قبل از سفر فهمیدم مرمر عزیز هم من رو به بازی تعریف خاطره‌یی از 14 سال پیش دعوت کرده که وقتی چارده سال پیش رو حساب کردم دیدم همون حول و حوش (؟!) اول دبستانم می‌شد واسه همین با یه تیر دو نشون زدم!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:29 AM

لینک مطلب | حوصله‌دونی | نظرات (42)

 

 
 
 

Page 370.

August 22, 2009
 

تو دیار فسق و فجور که بودم، ایرانسلم رو با امیدواری هر چه تمام‌تر روشن گذاشته بودم که اگه یه درصد هم شد آقای زیپ بتونه من رو بگیره. من یه شارژ پنج تومنی همون روز اول گرفته بودم که به حمدالله سی ثانیه فقط تونستم به آقای زیپ بگم رسیدم و نمی‌تونم باهاش تماس بگیرم و بعدش سرمایه‌م به باد رفت!!! قربونش برم شانس‌مونم که گلی بلبلی بوده از همون اوان کودکی، ایرانسلم زارپی ارتقاء سیستمش رو گذاشت همون دو روزی که ما احتیاج داشتیم بهش!!! تنها کمکی که ایرانسل کرد بهمون این بود که اس‌ام‌اسای آقای زیپ رو صحیح و سالم می‌رسوند به من و منم همین‌جور دستم رو زده بودم زیر چونه‌م و زل می‌زدم به صفحه‌ی گوشیم. چون من نمی‌تونستم جوابش رو بدم، طفلی مجبور شده بود با خودش حرف بزنه!!! اس‌ام‌اس‌هاش یکی از بهترین اس‌ام‌اسای عمرم بود... حرفایی که خودش می‌زد و خودش هم جوابش رو می‌داد و من از این طرف غش می‌کردم از خنده:
زیپ: آیا این اس‌ام‌اس به عشق من می‌رسد؟
زیپ: دوستت دارم زیگزاگ...
[ظاهرن اینجا دلیوری اس‌ام‌اسش رو دریافت کرد]
زیپ: رسید!! الان توام می‌گی منم دوستت دارم عشقم! *: امروز رفتی استخر مختلط؟ waiting دارم برات! حالا تو برگرد! وقتی رفتم سامبو شدم حالیت می‌شه!
زیپ: حتمن الان می‌پرسی سامبو یعنی چی؟ D: بگو خنگم! بگو الان! قربونت برم که خنگی! سامبو یه کاریه تو مایه‌های اینکه منم برم استخر مختلط! D:
زیپ: برگردی کلی حرف و برنامه دارم که باید بهت بگم! *: فردا رفتی لب دریا تو آب نری‌آ، مایو هم نپوش! ): باشه؟ گفتی نه؟ رو حرف من حرف زدی؟ crying  
زیپ: حالا با بلوز شلوارم رفتی ایراد نداره! ): برام سوغاتی بیاری‌آ، خیلی، باشه؟ پولاتو اینقد خرج استخر و دریا نکن ندید بدید! D: کنسرت کی هست حالا؟
زیپ: چه بده که نمی‌تونی جواب بدی‌آ )): باشه پس بخواب عشقم! خوب بخوابی! خیلی می‌پرستمت! شبت بخیر همه کسم! *:

D&C.jpg

هی! عشق زیپی من،
 سه سالگی سگ و گربه بودنمون مبارک

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:38 AM

لینک مطلب | مموریالز | نظرات (62)

 

 
 
 

Page 369.

August 21, 2009
 

× پنج‌شنبه ساعت 2 راه افتادیم و تو راه بودیم و می‌رفتیم و تو راه بودیم و می‌رفتیم و تو راه بودیم و می‌رفتیم!! البته چند جایی هم واسه اجابت مزاج، تو راه بودیم اما نمی‌رفتیم!!!
12 ساعت اول رو ایران بودیم و همه چیز مفت و مجانی بود اما 36 ساعت بعدیش رو اونور مرز بودیم و واسه همه چیز ازمون پول گرفتن!!! از خرید کردن بگیر تا دستشویی رفتن!! یکی نبود بگه ما داریم لطف می‌کنیم چاه‌‌تون رو پر می‌کنیم دیگه پول واسه چی می‌گیرید؟
به علت هماهنگی قبلی و لیدر بودن به معنای واقعیه لیدرمون، 8 ساعت لب مرز منتظر اتوبوس اونور مرز شدیم. چون آنتالیا از طرف جمهوری اسلامی منطقه‌ی ممنوعه اعلام شده بود واسه همین اتوبوس یه سره نداشت و لب مرز باید اتوبوس‌ عوض می‌کردیم. عین شونبول مغزها (!!) کوبیدیم رفتیم ده متر اون طرف‌تر از مرز ایران، مانتو و روسری‌مون رو در آوردیم و به مدت 8 ساعت وایسادیم تو آفتاب و زدیم رقصیدیم!! همسفر‌هامون خوب بودن و می‌شه گفت توی اکثر نظرها با هم دیگه به توافق رسیدیم و چند وقت دیگه بادابادا مبارکبادا و اینا!!! واسه همین توی راه بجز زمان‌های توفق اتوبوس اذیت نشدیم. اونم باز دلیلش برمی‌گرده به تنظیم بودن ساعت لیدرمون که زارپ می‌ذاشت تا ما خوابمون می‌برد اتوبوس رو نگه می‌داشت واسه شام و ناهار و دستشویی!!!
سه شب و چاهار روز اونجا بودیم. توی یه هتل چار ستاره‌یی که هیچ ‌جاش والا ما ستاره ندیدیم!!! فقط تو کمک رسانی و امداد خیلی خوب عمل می‌کردند. سر شام بودیم که داشتیم با همسفرا مسخره بازی در می‌یوردیم که من همزمان با آب خوردنم شروع کردم به خندیدن و آب پرید توی گلوم!! حین سرفه و حس خفگی دیدم که دو نفر سریع به سمت میز ما دارن می‌دوند و دست جفتشون یه بطری آب معدنیه!!! با اشاره دست بهشون فهموندم که خیر سرم خودم آب خوردم که اینجوری شدم... اومدن نزدیک‌تر پرسیدن چیزی نمی‌خوام؟ که گفتم نه و رفتند. مکالمه‌ی زیر حرفای پس از وقوع حادثه‌ی من و مرجانه [همسفرمون]:
مرجان: یه کم دیگه ادامه می‌دادی سر تنفس مصنوعی دادن بهت، دعواشون می‌شد
[پیشخدمت اومد لیوانا رو برد]
من: چه کاریه خب؟ یکی‌شون به تو تنفس مصنوعی می‌داد یکی‌شونم به من!!!
مرجان: فکر کن اینا در حال بزن بزن بودن و تو خفه می‌شدی
[پیشخدمت اومد بشقابا رو برد]
من: ولی جدی امداد رسانی‌شون خیلی عالیه‌ها... یکی از اینور یکی از اونور!! از بالا و پائین امداد رسون می‌ریزه!!!
[پیشخدمت اومد بطری‌های آب و آشغالای روی میز رو برد]
مرجان: مطمئنی؟ می‌خوای یه بار دیگه صحنه رو بازسازی کنیم امتحانشون کنیم؟
من: (((((:
مرجان: خودت رو بزن به غش کردن بعد که همه جمع شدن پاشو هرهر بخند!!!
[پیشخدمت اومد میز رو دستمال کشید]
من: ای بابا، پاشو بریم اینا تا تنفس مصنوعی به من ندن ول نمی‌کنن انگار!!!
مرجان: ((((:

روز دوم با تور رفتیم کشتی بنسو و بساط لهو و لعب رو اونجا بنا کردند (!). کشتی سه طبقه بود. طبقه‌ی اول دیسکو، طبقه‌ی دوم رستوران و طبقه‌ی سوم هم روی عرشه بود که ملت اومدن اونجا و آفتاب گرفتن!!! به جان زیپ‌زاگ اگه من با طبقه‌ی اول و سوم کاری داشته می‌بودم [چه فعلی می‌شد گذاشت اینجا الان؟] همین‌جور با مانتو و روسری نشسته بودم طبقه‌ی دوم و داشتم غصه می‌خوردم که چرا موبایل لعنتی‌م آنتن نمی‌ده دو کلوم با آقای زیپ حرف بزنم و دلتنگیم رو رفع کنم!!! عصرش هم برنامه‌ی شنا توی دریای مدیترانه یا دریای سفید بود [بخاطر شوری زیاد آب، اونجا دریای سفید هم صداش می‌زنن] که اونم تا پریدم تو آب، آه آقای زیپ گرفتم و همچین آب رفت تو چشمام که حس کوری بهم دست داد و اومدم بیرون!!!!
شبش هم کنسرت کامران و هومن بود و چون بلیط‌های قسمت VIP‌ش رو قبلن فروخته بودن و معلوم نبود ما قراره کجا بیفتیم و پول بلیط هم 100 دلار بود و ما سه نفری می‌شدیم 300 دلار و از هیچ کس که پنهون نشد، شمام روش؛ پولمون کجا بود [آیکون ایول نفس] ترجیح دادیم نریم!!!
برنامه‌ی روز سوم آکوآ لند [سرزمین آبی] بود که خوشبختانه اونجا چون دامن نداشتم، آه آقای زیپ دستش به جاییم بند نشد!!!! اینقد بازی‌های متنوع اونجا بود که نشد سرمون رو بخارونیم و به مردای اجنبی که هیچ، به مردای هم‌وطن، نگاه بندازیم!!!!!!!
روز آخر هم رفتیم ساحل کمر [Kemer] و من مجبور شدم به خاطر حفاظت از موهام که مدل آفریقایی‌ها بافتم‌شون و اینکه پوست تنم به شدت برنزه شده بشینم زیر سایبون و یه کم دریا رو تماشا کنم!!! البته می‌شد ساحل رو هم تماشا کرد ولی چه کنیم که آقای زیپ دست و بالمون رو بسته بود!!!!
موقع برگشت هم هی تو راه بودیم و می‌یومدیم و تو راه بودیم و می‌یومدیم!!! در بدو ورود به وطن عزیز هم با تلویزیون روشن و سنخوری ا.ن مواجه شدیم و تازه اونجا بود که فهمیدم این چند روز چقد اعصابم راحت بود که از یه سری چیزا به معنای واقعی کلمه دور بودم!!! یه دو روز نبودم روش زیاد شد اعضای کابینه‌ش رو معرفی کرد!!!!! D:

× تازه دو ساعته رسیدم و از خیلی چیزا بی‌خبرم. ماشالا این گوگل‌ریدر لینکام هم که زیر و رو شده و همه آپدیت کردند. یه کم به حالت عادی که برگردم میام و می‌خونمتون. فعلن الانم که رو صندلی نشستم حس می‌کنم دارم حرکت می‌کنم و هنوز تو اتوبوسم |: اگه فرصتی هم دست داد، می‌یام پست آقای زیپ رو تکذیب می‌کنم!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:12 PM

لینک مطلب | مموریالز | نظرات (44)

 

 
 
 

Page 368.

August 16, 2009
 

اگر خیال کرده اید دلمان تنگ گشته و آمده ایم کلی گریه و زاری کنیم و بزنیم توی سرمان که "ای وای! چقدر جات خالیه عزیزم. زودتر برگرد و دوباره به تن یخ زده ام گرمای دوباره ببخش و اینا" خیلی زیاد کور خوانده اید. این جلف بازیها تو کت آقای زیپ نمیرود! ما اصلن هم دلمان برای بانو زیگزاگ تنگ که نشده هیچ، یه دوسه میلی هم گشاد گشته!

بالاخره با سختی و مشقت فراوان دیشب توانستیم برای دومین بار تماسی را هر چند کوتاه با بانو برقرار کنیم و فیلمی بازی کنیم که دلمان بسی تنگ گشته تا بانویمان کمی متوهم شوند که ما چقدر برایشان نگران و دلتنگیم:

زیپ: سلام عزیزم، درد و بلات بخوره تو سرم!

زیگزاگ: سلام و زهر مار! مگه نگفتم تو این 7-8 روز به من زنگ نزن میخوام راحت باشم یه چند روزی!

زیپ: چرا عشقم! اما خب دلم تنگ شده چی کار کنم با این دل صابمرده؟! چه خبر دیگه؟ کی رسیدین؟ چی کارا کردین امروز؟!

زیگزاگ: ساعت 2 رسیدیم. بعدشم رفتیم استخر..

زیپ: مختلط؟

زیگزاگ: آره دیگه، نه پس جدا!

زیپ: مگه من نگفتم نرو استخر مختلط! نرو کنار دریا! چرا نمیفهمی که من یک آدم غیرتمندم آخه!

زیگزاگ: برو کشکت رو بساب بابا! تازه الانم میخوایم بریم دیسکو! مشروب هم میخوایم بخوریم!

زیپ: نه؟! شوخی میکنی دیگه؟!

زیگزاگ: نخیر! الانم خیلی خوابم میاد میخوام بگیرم بخوابم. کاری نداری؟!

>>>>DANG<<<<

این الان صدای کوبیده شدن گوشی تلفن بود!

 

پ.ن: 

کسی خبر نداره این هفته راهپیمایی، تحصنی، تجمعی، چیزی هست یا نه؟!

4 شنبه 28 مرداده! قرار نیست اتفاقی بیفته احیاناً؟!

 

× نوشته شده توسط آقای زیپ در ساعت 3:47 PM

لینک مطلب | غیر جمعه‌ها با آقای زیپ | نظرات (83)

 

 
 
 

Page 367.

August 13, 2009
 

× امیدوارم هتلی که قراره توش مستقر شیم کافی‌نت داشته باشه تا بتونم بیام و اینجا بنویسم. از آقای زیپ قول گرفتم که در نبودم وبلاگ رو آپدیت کنه و بگه که چقـــــــــدر دلش برام تنگ شده!!!! D:
 
اینجور که بوش می‌یاد، کامران و هومن هم قراره کنسرت داشته باشن اونجا. خدا بخیر بگذرونه دیگه، چون رسمن ما هم می‌شیم مفسد فی‌الارض و قتل‌مون واجبه!!!
 اگه اونجا دسترسی به نت نداشتم، تا هفته‌ی دیگه نیستم. التماس دعا!!!! D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:14 AM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (40)

 

 
 
 

Page 366.

August 12, 2009
 

× بعد از صد سال دانشگاه ما یادش افتاده که چه جالب!! اینترنتی هم می‌شه به دانشجو گفت انتخاب واحد کنه!! بعد برداشته 9 تا درس ارائه کرده که از این 9 تاش، دو تاش کارورزی (3) تو دو روزه متفاوته!!! بعد منی که هنوز کارورزی (2) رو پاس نکردم، نمی‌تونم این واحد رو بردارم!! می‌مونه 7 تا درس دیگه، که یکی از این هفت تا رو من قبلن پاس کردم!! می‌مونه 6 تا درس 2 واحدی. بعد تو این 6 تا، دو تا از درس‌ها روز و ساعت امتحانشون با هم تداخل داره!!! می‌مونه ده واحد که وقتی این ده تا رو هم می‌خوام ثبت کنم، ارور می‌ده که زیر 12 واحد ثبت نمی‌شه. یعنی الان خیلی این انتخاب واحد اینترنتی کمک کرد واسه نرفتن به دانشگاه. واقعن الان جا داره بگم دانشگاه علامه طباطبایی خر است |:  چیکار کنم دیگه. بخاطر شماها آدم دو کلوم نمی‌تونه با مادر و اقوام دانشگاهش چاق سلامتی کنه‌!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:36 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (26)

 

 
 
 

Page 365.

August 11, 2009
 

× برای منی که یه عمره با سونی‌اریکسون بزرگ شدم (!)، کار کردن با این گوشی جدیده سخته. خیلی سخت!! از یکشنبه باهاش ور رفتم و اشکالاتم رو روی کاغذ نوشتم و امروز رفتم خدمات پس از فروشش و اشکالاتم رو بر طرف کردم. تقریبن.
گوشیم ویندوز داره، تقریبن می‌شه گفت یه کامپیوتر دستیه. خیلی کاربردها داره، خیلی‌ها یعنی،
ولی خب من کاربردی ندارم براش |: مهم‌ترین ایرادش بعد از سخت بودنه دسترسی به منوهاش، این بود که اس‌ام‌اس فارسی نمی‌گرفت. یعنی کلن منوهاش فارسی نمی‌شه. اما امروز یارو برام یه برنامه‌یی ریخت رو گوشی که اس‌ام‌اس فارسی رو می‌تونم بخونم. نصب تمام برنامه‌هاش هم رایگانه. سومین ایرادش اینه که سر گوشی مموری نداره و مموری داخلیش یه چیزی حدود 60 تاست و چون ویندوز روش نصبه باید براش مموری هم گرفت. تا 8 گیگ مموری رو ساپورت می‌کنه. والا من تو این دو سه روزه خلافی ازش ندیدم و نمی‌تونم بگم ازش راضی هستم یا نه... محض خاطر کنجکاوان گرامی هم باید عرض کنم که قیمت گوشی 265 تومن بود!!

× غصه‌م گرفته که من این یه هفته رو چه جوری بدون آقای زیپ بگذرونم؟ خودش پیشنهاد داده برم ترک‌سل بگیرم، اما من نه شرایطش رو می‌دونم و نه قیمتش رو. [یه زیگزاگ خیلی ناراحت، خیلی‌ها]

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:17 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (37)

 

 
 
 

Page 364.

August 10, 2009
 

× مامانه خیلی خرسندوار اومده می‌گه بلیط گرفته واسه همین پنج‌شنبه که برای یه هفته بریم ترکیه... هیچ‌کس هم به هیچ‌جاش نیست که من از بس که خوش سفرم (!!) با اتوبوس هم زیادی به خودم خیلی خوش می‌گذره و هم اجازه می‌دم دیگران از این نعمت بهره‌مند بشن!!!! فکر کن من (!) باید سی‌ و شش ساعت بست بشینم رو صندلی و ام‌پی‌تیری گوش بدم و موبایلم هم راه به راه بره رو اعصاب و آنتنش قطع و وصل بشه!! تازه اگه میزان نظافت دست به آب‌های توی راه رو ندید بگیریم!! خلاصه که فکر می‌کنم اگه زنده برسیم به مقصد، واقعن به این سفر و این همه تمدد اعصاب احتیاج دارم |:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:21 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (53)

 

 
 
 

Page 363.

August 9, 2009
 

 × کی بود تو پست قبل گفت گوشی LG می‌خواد؟ این شما و این هم گوشی htc ی TOUCH viva ی من!!

viva-touch.gif

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:51 PM

لینک مطلب | مموریالز | نظرات (49)

 

 
 
 

Page 362.

August 8, 2009
 

× وقتی بهم گفت که پروازش کنسل شده و افتاده دوشنبه، پنجاه درصد دل گرفتگی غروب جمعه‌م از بین رفت!!! از اینکه این جمعه می‌خواست بره و فرصت نشده بود که ببینمش کلی ناراحت شده بودم و حالا تمام اون ناراحتی‌م از بین رفته بود چون فرصتی پیش اومده بود که واسه آخرین‌بار ببینمش.
تو تمام این مدتی که آقای زیپ اومده توی زندگیم و حتی مدت‌ها قبل از اون، سنگ صبورم بود. با اینکه توی این همه سال فقط چند بار هم دیگه رو دیده بودیم اما صمیمی‌ترین دوستم به حساب می‌یومد. کسی که به محض اینکه مشکلی برام پیش می‌یومد و حس می‌کردم باید با کسی صحبت کنم، بدون فکر شماره‌ش رو می‌گرفتم و باهاش درد دل می‌کردم. کسی که نظیرش رو توی زندگیم کم دارم و می‌دونم در نبودش واقعن احساس تنهایی خواهم کرد.
دختر فروردینی‌یی که انگار ساخته شده بود که توی مواقع عصبانیت و دلخوری، بهم یادآوردی کنه که نیمه‌ی پُری هم وجود داره و نباید فقط نیمه‌ی خالی لیوان رو دید. کسی که بارها پا به پام غصه خورد و با خنده‌هام خندید... کسی که بارها برام دعا کرد و دستم رو توی بدترین شرایط گرفت. کسی که حالا بعد از مدت‌ها انتظار، داره می‌ره سر خونه و زندگیش و می‌خواد فرسنگ‌ها ازم فاصله بگیره...

عروس هشتاد و هفتی، نازنین عزیزم، برات یه عالمه خوشحالم. با یه چمدون پر از دعا و آرزوی خوشبختی بدرقه‌ت می‌کنم که به سلامت بری و خانوم خونه‌ت بشی... می‌دونم فاصله‌ برای هیچ‌کدوممون مهم نیست اما امیدوارم ما هم برای فاصله مهم نباشیم و کاری به کار دوستی ما نداشته باشه... دلم برات خیلی تنگ می‌شه...

× بچه‌ها من می‌خوام یه حالی به خودم بدم [البته در زمینه‌ی مالیش فرد دیگه‌یی پشت پرده‌ست] و گوشی فینگرتاچ بگیرم. ترجیحن LG. شما چه مدلی رو پیشنهاد می‌کنید؟ نوکیا که تحریمه، از سونی‌اریکسون هم خسته شدم به سامسونگ هم حس خوبی ندارم. دلیل از این مقبول‌تر؟

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:38 PM

لینک مطلب | مموریالز | نظرات (59)

 

 
 
 

Page 361.

August 7, 2009
 

در کدام روز هفته بدنیا آمدید؟

شنبه [خانوم زیگزاگ] (اونی که از اون ته گفت: اه شنبه، عجب روز گندی! فکر نکنه که من نشنیدم |:)
این افراد در برخورد با طوفان‌های زندگی، زود جا خالی نمی‌کنند. برای موفقیت و خوشبختی می‌جنگند و در آخر آن را به دست می‌آورند. باید کناره‌گیری و دوری کردن از اجتماع را کنار بگذارند. از چشم‌تنگی و خساست اجتناب کنند و تا می‌توانند با مردم به شوخ‌طبعی و اخلاق خوب رفتار کنند.

یکشنبه
یکشنبه روزی بسیار خوش‌یمن و میمون است. افرادی که در این روز به دنیا می‌آیند اغلب در زندگی ثروتمند و موفق خواهند شد. هر کجا می‌روند، شانس به دنبال آن‌هاست. افرادی خوش‌بین و بشاش هستند، اما خود را خیلی جدی می‌گیرند. باید مراقب باشند که گرفتار غرور و خودبینی نشوند.

دوشنبه
بچه‌ی متولد روز دوشنبه، پولدار و ثروتمند نخواهد شد، اما از گرسنگی هم نخواهد مرد. همیشه به دنبال آرامش و خوشبختی است. باید یاد بگیرد که کمی باثبات‌تر باشد و خیلی تحت تاثیر حرف‌های دیگران قرار نگیرد. معمولاً از عقل خود تبعیت می‌کند و مراقب خیالات خود هست.

سه‌شنبه
متولد سه‌شنبه زندگی آسوده‌ای نخواهد داشت. باید برای خوشبختی و موفقیت خود همواره بجنگد تا بتواند جاه‌طلبی‌های خود را ارضـ.اء کند. باید مراقب باشد که گرفتار سلطه‌جویی و تعصب نشود.

چهار‌شنبه
بچه‌ی متولد چهارشنبه ذاتاً هنرمند و هنرگراست. باید اجازه بدهد تا استعدادهایش شکوفا شود. می‌تواند در زمینه‌های کسب درآمد هم موفق باشد، اما باید از افراط و زیاده‌روی در این مورد خودداری کند.

پنج‌شنبه [آقای زیپ]
کسی که پنج‌شنبه به دنیا آمده است، باید در همین روز نیز ازدواج کند. فقط از این طریق است که می‌تواند اطمینان حاصل کند که زندگی زناشویی خوبی در انتظار اوست. نباید در کارها زیاده‌روی کند و تا می‌تواند باید قدرت شخصیتی خود را بالا ببرد. اگر سخت‌کوشانه کار کند و از تنبلی دوری کند، مطمئناً موفق خواهد شد.

جمعه
این روزِ آدم‌های عادی است. افرادی که در این روز به دنیا می‌آیند، زندگی بسیار ساده و معمولی را پشت سر خواهند گذاشت و به همان زندگی نیز راضی و خرسندند. فقط باید مراقب باشند تا زندگی‌شان دچار پوچی نشود.

× اگه نمی‌دونید چه روزی بدنیا اومدید به این سایت برید: [Click]. بعد پائین صفحه توی قسمت Persian Calender روبروی Date به ترتیب سال و ماه و روز تولدتون رو وارد کنید و بعد دکمه‌ی Calculate رو فشار بدید. روبروی WeekDay روز تولدتون رو می‌نویسه. مرسی از مسافر کوچولوی عزیز (:!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:45 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی | نظرات (54)

 

 
 
 

Page 360.

August 5, 2009
 

× خیلی وقته پیش یه دوست خیلی عزیز، توی یه پستش در مورد تفاوت بین دوست داشتن و وابستگی نوشته بود که به شدت روی من تاثیر گذاشت. وقتی داشتم این پست رو می‌خوندم مدام از خودم سؤال می‌کردم که من و آقای زیپ هم دیگه رو دوست داریم یا به هم وابسته‌ایم؟!
وقتی ما کسی رو از صمیم قلب دوستش داریم ینی اون رو با تمام خصوصیات [منفی و مثبت]، تجارب گذشته، رفتارها و تمام علایقش پذیرفتیم. به عبارتی دوست داشتن یعنی پذیرش فرد همون‌طور که هست!!
اما وقتی به کسی وابسته هستیم، صرفن احساس علاقه‌مون به طرف مقابل از روی نیازها و خودخواهی خودمونه و این مسئله باعث می‌شه مثلن گذشته‌ی فرد که دیگه تموم شده مدام اذیت‌مون کنه یا از اینکه مدام درگیر کارشه ناراحت بشیم... و دائمن با این رفتارها مقابله کنیم و ازش شخصیتی بسازیم که خودمون می‌خوایم اون‌طور باشه. به عبارت ساده‌تر می‌خوایم آدمش کنیم!!!! در یه جمله، وابستگی یعنی پذیرش فرد اون‌طوری که ما می‌خوایم باشه!!
این طرز فکر ممکنه در روزهای اول آشنایی تا حدی ثمربخش باشه و جواب بده اما وقتی طرف مقابل‌مون خودش رو توی منگنه‌ی ما ببینه مطمئنن اذیت می‌شه و این تحت فشار بودن اون رو از علاقه دلزده می‌کنه و به طبَع اون، ما هم دلسرد می‌شیم.
حالا با همه‌ی این حرف‌ها، به خودتون اعتراف کنید شما طرف مقابل‌تون رو دوستش دارید یا بهش وابسته‌اید؟

× بلاگ‌اسپاتی‌های عزیزی که دنبال قالب هستند اینجا رو هم نگاه کنند [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:36 PM

لینک مطلب | دایرة‌المعارف دخترونه/ پسرونه | نظرات (73)

 

 
 
 

Page 358.

August 3, 2009
 

× چند وقت پیش توی وبلاگ یکی از دوستان، دیدم یه پست گذاشته با مضمون کارتون‌های دوران کودکی. وقتی پستش رو خودم خیلی حس خوبی بهم دست داد و تصمیم گرفتم در راستای دست در دست خود ‌نهیم به مهر، دلمون رو از غصه ‌کنیم آزاد (!)، منم اسم کارتون‌ها و فیلمای دوران بچگی‌م رو که زیاد دوستشون داشتم رو اینجا بنویسم بلکه یه کم حال و هوامون عوض شه!!

اولین فیلمی که من عاشقانه دوستش داشتم فیلمی بود که اسمش رو یادم نیست واسه همین عزیزم صداش می‌کنم |: یه فیلم قدیمی به کارگردانیه فخیم‌زاده بود که خودش هم در نقش یه نیمه دیوونه هنرنمایی می‌کرد!! اسم دوست این نیمه دیوونه‌هه هم "مش غلام‌حسین" بود!!! بعد یه تیکه کلامی که داشت این بود که هر کسی سر به سرش می‌ذاشت و کفریش می‌کرد با تهدید بهش می‌گفت: "اذیت می‌کنی؟". یعنی من رسمن با این فیلم می‌مردم و زنده می‌شدم و مثل اسب دریایی اشک می‌ریختم! بابا می‌گه اسم فیلم "نمکی" بود!! اما من هر چی سرچ زدم تو گوگل که عکسی، چیزی ازش پیدا کنم فقط عکسای مسعود ده‌نمکی رو ردیف کرد برام!!! بعد خیلی پیشرفته‌تر سرچ کردم فخیم‌زاده و نمکی، عکسای الناز شاکر دوست رو آورد برام |:

samandun.jpg

دومین فیلمی که من واقعن بیننده‌ی پر و پا قرصش بودم فیلم سمندون بود!!! نمی‌دونم چرا با وجودی که اینقد از این موجود (!) و اون خونه‌شون با اون زیر زمین تاریکش می‌ترسیدم اما باز اینطور شیداوار (!) دنبال می‌کردم این فیلم رو... 

oshin.jpg

سومین فیلمی که دوست داشتم "سال‌های دور از خانه" بود که ما سخت ‌نگرفتیم و سریع صمیمی شدیم باهاش و اوشین صداش ‌زدیم. وقتی من می‌گم مازوخیسم دارم، هی شما فکر کن دور همی دارم یه چیزی می‌گم بخندیم |: یه نگاه به فیلمای مورد علاقه‌ی بچگی‌م که بندازید می‌فهمید که تمامن گریه دارن این فیلما!!

kolahghermezi-1.jpg

کلاه قرمزی و پسر خاله چارمین فیلم مورد علاقه‌ی منه. فقط و فقط هم همین ورژنش رو دوست داشتم و دارم. خصوصن اون تیکه از فیلمش که کلاه قرمزی می‌خونه "چرا دعوا می‌کنین، اخماتونو وا بکنین!!!"  

mouses.jpg

چقد وقتی کپل توی مدرسه‌ی موش‌ها از دره افتاد پائین گریه کردم و چقد اون تیکه‌یی که مدیر مدرسه‌شون با دلهره صداش زد "کپل جان؟" و اونم با آه و ناله جواب داد "جان کپل؟" رو دوست داشتم... چقد وقتی از گربه‌هه می‌ترسیدن و بهش می‌گفتن "اسمشو نبر"، پا به پاشون ترس برم می‌داشت و حس می‌کردم منم موشم!!!! |:  

vorujak.jpg

چقد مایه‌ی مباهاتم بود یکی صدام کنه "وروجک"!!! قند تو دلم آب می‌شد وقتی کسی من رو به اسم عشقم (!) صدا می‌زد. مطمئنن الان که بزرگ‌تر شدم عشقم هم گنده‌تر شده. شیکم هم داره تازه!! D: 

rabin.jpg

آخ‌خ‌خ‌خ که من چقد کارتون رابین‌هود رو دوست داشتم!! اون شیره که با اون ابهت و تاج و تختش تا کم می‌آورد شستش رو می‌کرد تو دهنش یا اون ماره که هی می‌گفت "قیـــچ، قیــــچ"!!

Pino_1.jpg

چقد پینوکیو برام عبرت‌انگیز شد... خصوصن حالا که شخصیتای توی کارتونش هم، همگی آدم شدن و رفتن تو جلد آدما... گربه‌نره، روباه مکار، پینوکیو... [کی بود سیاسی برداشت کرد؟]

malavane zebel.jpg

چقد دلم می‌خواست منم عین ملوان زبل یه قوطی داشتم که وقتی می‌خوردمش چاق و قوی بشم!!! هنوزه که هنوزه این عقده باهام هست... اونوقت می‌گن این جوونا مگه چی کم دارن که هی راه به راه می‌رن معتاد می‌شن |:

khersaye mehrabun.jpg

خرس‌های مهربون با اون قلب‌های تو سینه‌شون که اینجوری روبروی هم وایمیستادن و اینجوری از قلب‌هاشون رنگین‌کمون درست می‌شد!!! فهمیدی چه جوری دقیقن؟ D:

footbalista.jpg

فوتبالیست‌ها و اون هیجانش که من رو میخ‌کوب می‌کرد پای تی‌وی و اصلن هیچ سؤالی هم برام پیش نمی‌یومد که اینا یه هفته چه جوری رو هوا دووم می‌یارن؟! برعکس همه، من "تارو" رو دوست داشتم و اون احمقه که کله‌ش تقریبن کچل بود و مدافع بود!!! اسمش رو یادم نیست |: 

judiabot.jpg

و در آخر، سلطان کارتون‌ها "بابا لنگ دراز" که من هنوزه که هنوزه دوست دارم این کارتون رو. جودی آبوت با اون دیوونه بازی‌ها و حماقتش که من رو یاد خودم می‌ندازه...
 در مورد خیلی از کارتون‌های مورد علاقه‌م، چون دیدم پست طولانی می‌شه حرف نزدم اما جا داره اینجا از خاله ریزه و قاشق سحرآمیز، ایکیوسان، قصه‌های مجید، پلنگ صورتی، زیزیگولو و بچه‌های کوه‌ تاراک هم برای پر کردن اوقات فراغت دوران کودکی‌م تشکر کنم!!! 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:57 PM

لینک مطلب | مموریالز | نظرات (74)

 

 
 
 

Page 356.

August 2, 2009
 

mod.jpg

 × عکس بالا رو نشون مامانه دادم:
 من: نیگا کن مامان. همه‌ی مدلا دستبند سبز بستن... نیگا، آخی رو بلوزش نوشته ندا Alive!!
 مامان: مگه آقا سلطان نبود فامیلی‌ش؟
 من: |:  

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:06 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (32)

 

 
 
 

Page 354.

August 1, 2009
 

× با توجه به اینکه خیلی از دوستان برای شرکت در حرکت دسته جمعی کوچ از سرویس‌دهنده‌های فارسی، به بلاگر یا وردپرس کوچ کردن و با مشکلاتی نظیر انتقال آرشیو و افزودن لینک به وبلاگ‌شون مواجه شدن، تصمیم گرفتم این پست رو اختصاص بدم به توضیح!!! البته این پست فقط مختص کسانی هستش که سرویس‌ بلاگر (بلاگ‌اسپات) رو به عنوان سرویس‌دهنده انتخاب کردن.

قبل از هر چیزی به اینجا برید و از بالای صفحه جایی که نوشته "زبان"، گزینه‌ی پارسی رو انتخاب کنید.
افزودن لینک به وبلاگ:
برای اضافه کردن لینک‌های مورد علاقه‌تون به وبلاگ، بعد از اینکه وارد وبلاگ جدیدتون شدید، گزینه‌ی چیدمان رو انتخاب کنید. این گزینه شامل 4 پنجره هستش که شما با همون پنجره‌ی اول یعنی عناصر صفحه کار دارید. توی این صفحه گزینه‌یی به اسم افزودن یک ابزارF وجود داره. وقتی روی اون کلیک می‌کنید پنجره‌یی براتون باز می‌شه که مواردی که شما می‌تونید به وبلاگتون اضافه کنید رو اونجا داره. حالا شما برای ایجاد لینک دوستان‌تون باید مورد هشتم یعنی لیست وبلاگ رو انتخاب کنید. بعد از انتخاب، صفحه‌یی براتون باز می‌شه که شما می‌تونید عنوان لینک دوستان من‌، ترتیب‌بندی و جزئیاتی از این قبیل رو تغئیر بدید. برای اضافه کردن وبلاگی به لینک دوستان‌تون روی گزینه‌ی افزودن وبلاگ به لیست خود  کلیک کنید. حالا در مستطیل باز شده، آدرس وبلاگ مورد نظر خودتون رو تایپ کنید و گزینه‌ی افزودن رو انتخاب کنید. حالا وبلاگ مورد نظر به لیست دوستان شما اضافه شده و شما می‌تونید به دلخواه عنوان وبلاگ رو تغئیر بدید یا در صورت انصراف لینک رو حذف کنید. وقتی تمام لینک‌ها رو به لیست‌تون اضافه کردید گزینه‌ی ذخیره رو انتخاب کنید. وقتی عملیات درخواستی شما ذخیره شد، پنجره خود به خود بسته می‌شه.
هر وقت خواستید لینک جدیدی رو به این لیست اضافه کنید، می‌رید توی چیدمان و بجای انتخاب افزودن یک ابزار جدید، روی گزینه‌ی ویرایش لینک دوستان من [یا هر عنوان دیگری که برای لینک دوستان‌تون انتخاب کردید] کلیک می‌کنید و لینک جدید رو وارد می‌کنید.

انتقال آرشیو به وبلاگ:
برای انتقال آرشیو، شما اول باید پست مورد نظرتون رو از توی وبلاگ قبلی‌تون، کپی کنید. تاریخ پست رو به میلادی تبدیل کنید. [برای تبدیل تاریخ شمسی به میلادی فقط کافیه یه تقویم جلوتون باشه و مثلن اگه تاریخ پست‌تون 10 مرداده، توی تقویم 10 مرداد رو نگاه کنید و ببینید این تاریخ به میلادی مصادف با چه تاریخی می‌شه. مثلن می‌شه 1 آگوست.] توی تبدیل سال شمسی به میلادی دقت کنید [مثلن اگه سال 87 بود باید حواستون باشه که تا قبل از 11 دی، سال 2008 بوده و بعد از 11 دی می‌شه 2009].
بعد از ورود به وبلاگ جدید روی گزینه‌ی پیام جدید [ارسال پیام] کلیک کنید. پست مذکور رو توی صفحه‌ی سفید پیست کنید. پائین صفحه گزینه‌یی وجود داره با عنوان گزینه‌های ارسال. روش کلیک کنید. صفحه‌ی حاصله بعد از کلیک به شکل زیره:

Blogger1.jpg

توی قسمت تاریخ و ساعت پست، شما می‌تونید تاریخ میلادی‌یی رو که بالا بدست آوردید رو اینجا وارد کنید. فقط دقت کنید که به ترتیب از راست به چپ اول سال/ روز/ ماه.
بعد از تنظیم تاریخ و ساعت، روی گزینه‌ی انتشار پیام کلیک کنید. به ترتیب تک‌تک پستاتون رو از همین راه می‌تونید انتقال بدید. نیاید آه و ناله کنید که چقد سخته و اینا. می‌تونید اگه آرشیوتون خیلی براتون عزیزه، به مرور زمان این کار رو بکنید و مثلن هر روز 4 یا 5 تا پستتون رو انتقال بدید.

امیدوارم این پست به درد دوستان کوچی (!!) به بلاگر، خورده باشه. دوستان وردپرسی!! اگه شما هم چیزی می‌دونید که می‌تونه مشکل دوستان تازه وارد رو حل کنه بگید. اگه لینکی دارید که ممکنه کمکی کنه کامنت بذارید تا دوستان تازه وارد هم با سرویس‌دهنده‌ها آشنا بشن و باهاشون احساس غریبی نکنن.

× بعدن نوشت:
دوستان این لینک رو هم برای انتقال آرشیو وبلاگ معرفی کردن که ظاهرن خوب بوده. من خودم امتحانش نکردم [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:28 PM

لینک مطلب | پرسش و پاسخ | نظرات (14)

 

 

Copyright © All right reserved Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir