یاد شهدای سبز گرامی و راهشان پر رهرو باد

 


September 2009
 


 
 

Description
30n.ir
Home index
About us
daily[at]30n[dot]ir

Subscribe to this blog's feed


ZigZag Discussion with VOA
1- (Download: 3.38 Megabyte)
2- (Download: 4.32 Megabyte)

Photoblog
Photoblog[dot]30n[dot]Ir


Recent Posts
Page 416.
Page 415.
Page 414.
Page 412.
Page 410.
Page 407.
Page 406.
Page 405.
Page 404.
Page 402.

Archive
July 2010 (8)
June 2010 (13)
May 2010 (19)
April 2010 (19)
March 2010 (24)
February 2010 (18)
January 2010 (24)
December 2009 (19)
November 2009 (24)
October 2009 (23)
September 2009 (24)
August 2009 (24)
July 2009 (21)
June 2009 (11)
May 2009 (26)
April 2009 (30)
March 2009 (22)
February 2009 (23)
January 2009 (12)
December 2008 (10)
November 2008 (14)
October 2008 (18)
September 2008 (20)
August 2008 (22)
July 2008 (9)
June 2008 (6)
May 2008 (12)
April 2008 (8)
March 2008 (14)
February 2008 (14)
January 2008 (2)

Topical Archive
مؤسسه توریستی-تفریحی زیپ‌زاگ (1)
لنگ‌درهوا (23)
مموریالز (65)
من و آق‌سی‌سی (9)
مدرسه‌ی فمینیستی (12)
کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب (12)
پرسش و پاسخ (13)
بریم تو فاز ماچ‌وموچ (13)
جمعه‌ها با آقای زیپ (9)
حوصله‌دونی (55)
دایرة‌المعارف دخترونه/ پسرونه (4)
روزی از روزها (223)
زیگزاگولوژی (26)
غیر جمعه‌ها با آقای زیپ (17)
غرغریسم (75)


Links



Counter

 
 

Page 416.

September 30, 2009
 

× کلن باباهه یه اخلاقی که داره اینه که دوماد جماعت رو از خودش نمی‌دونه. با همه هم مخالفه. فرقی نداره شرایط داماد چی باشه، چیکاره باشه، چه شکلی باشه. سخت‌پسنده. اینقد سخت که کلن کسی توی دایره‌ی پسندش قرار نمی‌گیره. یعنی یکی از مشکلات عدیده‌ی من برای ازدواج، باباهه‌ست. چون می‌دونم کسی رو قبول نداره و از کسی خوشش نمی‌یاد. البته باباهه هم جز همون دسته از آدماییه که آینده و کلن نهایت زندگی رو توی ازدواج می‌بینن و این که تو بهش بگی من هیچ‌وقت قصد ازدواج ندارم، براش قابل هضم نیست و همیشه ازت  می‌پرسه: "پس بالاخره آخرش چی؟". اما خب کسی رو هم نمی‌پسنده و حتی اگه با کلی اخم و تخم و دعوا و مرافه آخرش بگه: "من می‌گم نه، حالا باز خودت می‌دونی" و ازدواجی صورت بگیره، اون دوماد رو از خودش نمی‌دونه. یعنی کلن اون دوماد باید دور این مسئله رو که بشه پسر بابای من رو خط بکشه و تو خواب ببینه کلن!!!! البته خب برای پسندیدن دوماد معیارهای خاص خودش رو داره که مهم‌ترینش اصالته طرفه. اینکه طرف اصیل تهران باشه. که خب کو؟!! کی رو می‌شه الان پیدا کرد که هفت جد و نسل قبلش توی تهران یا همین حوالی تهران به دنیا اومده باشن؟ البته گاهی یه کم تخفیف می‌ده و می‌گه اگه از شهرستانم بود مشکلی نیست اما باید اصیل اون شهرستان باشه!!!!! یعنی اگه تار و ترکه‌ی یارو به ناصرالدین‌شاه نرسه لاقل به فتحعلی‌شاه برسه دیگه!!!!!!
 حالا همه‌ی اینا رو گفتم که خوابم رو تعریف کنم. خواب دیدم من و مامانه و آقای زیپ و کپل توی خونه نشستیم که یهو باباهه می‌یاد خونه. اولین‌بار بود که آقای زیپ رو می‌دید. خلاصه نشستن به حرف زدن و باباهه شروع کرد به سؤال پرسیدن از من و آقای زیپ. ازش پرسید کجا کار می‌کنه؟ و چون خیلی ضایع بود که بگیم هیچ‌جا و بیکاره و اینا گفتیم "تو یه رستوران آشپزی می‌کنه!!!". کلن الان خیلی فرق داشتن اینا با هم. باباهه چیزی نگفت. سرش رو تکون داد و من همش داشتم به این فکر می‌کردم که باید هر چه سریع‌تر برای آقای زیپ یه کار خوب دست و پا کنیم که لو نریم. بعد پرسید ماشین داره یا نه؟ که باز گفتیم یه فولکس قورباغه‌ییه قرمز (!) داره. و باز من رفتم تو فکر که باید زودتر پول جور کنیم و یه ماشین هر چند لکنتی بخریم. سؤالات ادامه داشت و من رو یکی پشت دیگری به فکر فرو می‌برد. اما آخرش باباهه در کمال تعجب یه لبخند ملیح به آقای زیپ تحویل داد و وقتی آقای زیپ رفت به اهالی منزل گفت که به نظر پسر بدی نمی‌یاد...
 از ذوق و خوشحالی مفرط از خواب پریدم. اومدم کامنتا رو چک کنم که دیدم "من" نوشته خواب کارت عروسی‌مون رو دیده. کلن الان خواستم بگم که اصلن رو من حساب نکنید چون ادامه تحصیلم قصد داره من رو ادامه بده و یکی‌یکی پله‌های ترقی و اینا D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:44 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (21)

 

 
 
 

Page 415.

September 29, 2009
 

× دیروز مراسم حذف و اضافه بود. صبح ساعت 8 کلاس داشتم که طبق یک برنامه‌ی از پیش تعئین شده در پیچوندنش همت گماشتم و ساعت 9 مامان و باباهه رو راضی کردم که من رو سر راه ببرن دانشگاه و اونجا منتظرم بمونن تا منم باهاشون برم چالوس. باباهه اوصولن یه اخلاقی که داره خیلی مقید به زمان و ساعته. مثلن اصرار داره دوشنبه‌ها راس ساعت 10 چالوس باشه. انگار اونجا باید کارت بزنه یا واسش تاخیر می‌نویسن!! خلاصه مراسم غرغر کنون رو به جون خریدیم و وارد دانشگاه شدیم. جلوی در به علت یه سری مسائل امنیتی که ما که بی‌خبریم ازش، شما چطور؟ کارت می‌دیدن و دیگه کار به جایی رسیده بود که به دختری که مانتوی سبز زیر چادرش پوشیده بود، اجازه‌ی ورود ندادن و گفتن الا و بلا باید مانتوت رو عوض کنی. خلاصه اومدم بدو از خیل عظیم جمعیت جمع شده جلوی در دانشگاه عبور کنم که یهو خانوم تذکر اومد جلو و گفت "ببخشید خانومی" و با همین کلمه اخمای من رفت تو هم. نگاش کردم که چیزی نگفت و فقط اشاره کرد به مقنعه‌م و منم براش مثل بز اخوش سر تکون دادم و به مسیرم ادامه دادم که دیدم به‌به... عجب صف منظم قشنگی!!! کمی جلوتر رفتم و فهمیدم که این صف منظم قشنگ واسه حذف و اضافه‌ست. بعد از 20 دیقه دوزاریم افتاد که باید برم از مسئول آموزش، شماره بگیرم و برم توی صف وایسم، کلن تو صف وایسادن خیلی مراسم اصولی‌یی داره. شماره‌م 60 بود و تازه نفر 29‌ام توی اتاق رفته بود. اون لحظه فقط این به ذهنم رسید که نباید توی کارت باباهه تاخیری بخوره چون اصلن حوصله‌ی غرغر شنیدن نداشتم. زنگ زدم به لیلی. توی دانشگاه بود، بعد از کلی بجا اوردن مراسم ماچ و بوسه و اینا ازش پرسیدم باید چیکار کنم که خیلی شیک گفت حذف و اضافه اینترنتیه!!! رفتم طبقه‌ی سوم و بعد از سه ساعت توی صف وایسادن، رفتم تو سایت و 3 واحد اضافه کردم. می‌خواستم یه درسم رو هم حذف کنم که گفت بخاطر اینکه تعداد دانشجوها حداقله و اگه من حذف کنم کلاس به طور کل منحل می‌شه و دانشگاه می‌پوکه و زمین می‌ره آسمون و کلن حال می‌کنیم بریم رو اعصابت؛ مجگلی داری؟ این اجازه رو ندارم!!!!!
 دو ساعت معطل شدیم واسه اینکه من برم تو سایت دانشگاه. نه که تو خونه دسترسی نداشتم به اینترنت و سایت دانشگاه، واسه همون straight face

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:51 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (28)

 

 
 
 

Page 414.

September 28, 2009
 

× دیروز اولین روز کلاس فرانسه‌م بود. توی کلاس هفت نفریم. معلممون هم زنه!! [واقعن فکر کردی واسه چی اسمم شمسی نشد؟ |:] وقتی وارد کلاس شد سلام کرد و شروع کرد مثل بلبل تازه از قفس آزاد شده، فرانسوی صحبت کردن. مام چون کلن یکی از یکی متخصص‌تر بودیم تو فهم زبان فرانسه عکس‌العمل‌هامون خیلی متنوع بود. یکی چشماش گشاد شده بود، یکی دهنش باز مونده بود ، یکی خمیازه می‌کشید و یکی هم به نشونه‌ی اینکه مثلن خیلی متوجه می‌شه معلم چی می‌گه لبخند ژکوند می‌زد و سر تکون می‌داد. بقیه هم غایب بودند. البته یکی از عکس‌العمل‌هامون ظاهرن همگانی بود و اون موقعی بود که خانم معلم یکی از ما رو مخاطب قرار می‌داد و ازمون سؤال می‌پرسید. اون‌وقت بود که ما بازتابی کاملن متفاوت با بقیه‌ی اوقات و البته شبیه به هم نشون می‌دادیم و اون عبارت بود از یک لبخند کشداری که دندونامون رو به نمایش می‌ذاشت و صد البته نگاه کردن به هم‌دیگه!!!!!
 کلن روز مفیدی بود واسه تمرین پانتومیم. البته خب من یه کم روحیه‌م هم عوض شد، می‌دونید که خنده بر هر درد بی‌درمان دواست، حتی اگه از سر استیصال و نفهمی باشه!!!!

× اگه با این پست خندیدید یا حتی لبخندی زدید فراموش نکنید که هستند کسانی که چشم‌هاشون توی همین لحظه، اشک‌بار به خدا و دعاهای ما دوخته شده [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:18 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (25)

 

 
 
 

Page 412.

September 27, 2009
 

× بچه‌ها دو تا نکته رو خواستم بگم. یعنی در اصل دو تا خواهش دارم ازتون:
اولیش اینه که توی پست‌های مربوط به آقای زیپ، کامنت‌هایی که مربوط به منه رو نذارید. خیلی دلم می‌خواد توی هر پست، فقط کامنت‌های مربوط به همون پست باشه. نگران این نباشید که کامنتتون دیده نمی‌شه. من کامنت‌هایی که جدید گذاشته شده باشه رو وقتی وارد مدیریت می‌شم می‌بینم، حتی اگه کامنتتون رو توی یکی از پست‌های خیلی قبل آرشیو گذاشته باشید. اما اگه براتون مقدور نیست، لاقل توی پست‌های آقای زیپ از من سؤال نکنید یا کامنتی در مورد پست من نذارید. چون آقای زیپ کامنت‌های خودش رو جواب می‌ده و من کامنت‌های پست آقای زیپ رو جواب نمی‌دم. برای مثال توی پست قبلی که واسه آقای زیپ بود، خیلی‌ها لطف کردند و کتاب معرفی کردند. فکر می‌کنم اگه این کامنت‌ها توی پست خودم که مربوط به معرفی کتاب بود، گذاشته می‌شد، اگر شخصی چند وقت دیگه به آرشیو کتابخونه‌ی من مراجعه کنه، می‌تونه از کتاب‌های معرفی شده‌ی شما هم استفاده کنه، اما اینجوری دیگه پخش و پلا می‌شه همه چیز.
خواهش دومم هم اینه که قبل از معرفی کتاب، کتاب‌هایی که خوندم و معرفی کردم اینجا رو دوباره معرفی نکنید.
یه مسئله‌ی دیگه هم که حتمن خودتون هم متوجه شدید اینه که آقای زیپ جدیدن داره همکاری پایاپای می‌کنه با من. بعضی روزها ممکنه جفتمون به فاصله‌ی چند ساعت پست بذاریم. این کار از نظر من، حتی بهتر از اینه که فقط من یا فقط آقای زیپ پست بنویسم. اینجوری هم پست‌های تحلیلی و خبررسانی داریم و هم سخنان گهربار من رو از دست نمی‌دید. یعنی افرادی که پست سیاسی دوست دارند می‌رن سراغ پست‌های آقای زیپ و اونایی که نوشته‌های من رو دوست دارن، مال من رو می‌خونن. اینجوری با آقای زیپ هم بیشتر آشنا می‌شید!! فقط این کار مستلزم همکاری شماست. هم اینکه تاریخ پست‌ها رو نگاه کنید که مبادا در حق یکی‌مون اجحاف بشه (!) و اینکه لطف کنید کامنت‌های هر کسی رو توی پست خودش بذارید. پیشاپیش از همکاری شما، کمال تشکر را داریم big grin 

× هر کی فکر کرده که اینا سه تا نکته بود، خره!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:55 PM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا | نظرات (9)

 

 
 
 

Page 410.

September 26, 2009
 

Madame Boovari.jpg

مادام بوواری/ گوستاو فلوبر. دروغ چرا؟ مادام بوواری تا نصف بیشتر اواسط کتاب نتونست جذبم کنه. راستش توقعم از کتاب خیلی بیشتر از این‌ها بود. درست مثل آناکارنینا. حدسم این بود که کتاب خیلی جذاب‌تر از این‌ها باشه که خب، نبود. اما این به معنای این نیست که کتاب خوبی نبود، نه. اتفاقن نثر کتاب زیبا بود. جملات خوبی توی کتاب به چشم می‌خورد. جملاتی که در عین سادگی، دنیایی حرف توش بود. مثلن یک جا قهرمان اصلی داستان، یعنی مادام بوواری، داشت با یکی از معشوقه‌هاش صحبت می‌کرد و در جواب سر تکون دادن و تائید کردن الکی و "بله، می‌فهمم" گفتن طرف مقابلش، می‌گه: "نه نمی‌فهمید، چون زن نیستید". فکر کنم بتونید تصور کنید من با این جمله چه حالی داشتم دیگه D:

Animal Farm.jpg

قلعه (مزرعه) حیوانات/ جورج اورول. این کتاب برداشتی داستان‌گونه از سیاست کشور ماست. حیواناتی که تصمیم می‌گیرند خودشون مزرعه‌شون رو اداره کنند. هر حیوونی، یک مسئولیت رو به عهده می‌گیره و البته که علی‌رغم شعار عدالت، هیچ‌وقت این مسئله رعایت نمی‌شه. دقیقن مثل انقلاب ما، و ایران کنونی ما. این کتاب 127 صفحه داره و جز کتاب‌هایی هستش که از نظر من باید حتمن حداقل یک‌بار خونده بشه.

Atr-Sonbol-Kaj.jpg

عطر سنبل، عطر کاج/ فیروزه جزایری دوما. در یک عبارت، این کتاب فوق‌العاده‌ست. کتابی که قهرمان اصلی داستانش، دختریه که در بچگی به آمریکا می‌ره و به تعریف خاطرات و جزئیات اتفاقاتی می‌پردازه که علاوه بر داشتن بیان طنز، واقعیت رو به تصویر می‌کشه. مشکلات و برخوردهایی که برای هر کدوم از ماها هم به هنگام مهاجرت اتفاق می‌یفته و البته طرز برخورد ما با این مسائل و اتفاقات که ریشه در فرهنگ ما داره. دوستانه پیشنهاد می‌کنم این کتاب رو از دست ندید. من که خودم برنامه گذاشتم دوباره و چندباره این کتاب رو بخونم.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:19 PM

لینک مطلب | کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب | نظرات (34)

 

 
 
 

Page 407.

September 24, 2009
 

× فکر می‌کنم دیگه تا حدی با خلقیات و اعتقادات من آشنایی داشته باشید. راستش با وجودی که خودم اعتقادی به گرفتن مراسم ختم قرآن ندارم، اما نتونستم نسبت به سلامتی این بچه‌ی معصوم و خیلی از بچه‌های شبیه به این پسرک، بی‌تفاوت باشم و فقط خودم دست به دعا بردارم. اگه به ختم قرآن اعتقاد دارید، به اینجا برید [Click] و توی مراسم شرکت کنید و اگر به هر دلیلی نمی‌تونید، بدونید زبون صحبت با خدا زبونه دله. برای سلامتی این کوچولو و همه‌ی بچه‌ها و بزرگ‌های دیگه دعا می‌کنیم و از فرستادن انرژی مثبت دریغ نخواهیم کرد.
 قصدم فقط اطلاع‌رسانی و آسودگی پیش وجدانم بود. امیدوارم تمامی بچه‌ها و بزرگ‌ترهای بیمار، به زودی سلامتی‌شون رو به دست بیارند.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:49 PM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا

 

 
 
 

Page 406.

September 24, 2009
 

× از اونجایی که کتاب گینس به شخصی هم احتیاج داره تا رکورد نوک زدن به انواع اقسام کارها و نصفه نیمه ول کردنشون، ثبت کنه؛ من این وظیفه‌ی خطیر اجتماعی رو گردن گرفتم. بعد از کنتاکتی که با مؤسسه‌ی سفیر مبنی بر ثبت‌نام ترم جدید پیدا کردم و اونا می‌گفتن باید تعئین سطح دوباره بدم و من زیر بار نمی‌رفتم و البته زورم هم بهشون نرسید، تصمیم گرفتم با انگلیسی قهر کنم و آغوش بگشایم برای فراگیری زبان فرانسه. البته این به معنای رهایی تمام و کمال انگلیسی نیست. تصمیم دارم بعد از فرانسه، توی دوره‌های تافل یا آلتس شرکت کنم و مدرکم رو بگیرم. واسه فرانسه، تصمیم داشتم سفارتش رو انتخاب کنم. اما بعد از تماسی که با سفارت حاصل شد و یه آقایی با کلی به رخ کشیدن استعدادش در بلغور کردن یه سری کلمات و جملات فرانسوی که من فقط "مقسی" آخرش رو فهمیدم، ساکت شد و در کمال خونسردی به فارسی گفتم: "سلام، خسته نباشید" و آقاهه فهمید تقریبن پنج دقیقه الکی داشته واسه خودش صحبت می‌کرده، متوجه شدم سفارت کلاس‌های مبتدی برای یادگیری فرانسه نداره و وقتی از آقاهه پرسیدم چه مؤسسه‌یی رو پیشنهاد می‌کنه، با خوشرویی مخصوص مسئولان پاسخگویی به تلفن، گفت که سفارت مؤسسه‌یی رو پیشنهاد نمی‌کنه و بعد بوق‌بوق تلفن، ملودی‌وار گوشم رو نوازش کرد، فهمیدم "بیان سلیس" گزینه‌ی بهتری می‌تونه باشه برای یادگیری زبان فرانسه.
 چارشنبه اول وقت با مامانه رفتیم بیان‌سلیس:
 من: سلام. برای ثبت‌نام اومدم
 خانم منشی: چه زبانی؟
 من: فرانسه
 خانم منشی [جوری که آب پاکی رو بریزه رو دستم - با لبخند موذیانه]: عزیزم برای فرانسه باید حداقل دیپلم داشته باشی!!!
 من [در حالی که به شدت به شخص شخیصم بر خورده]: خب؟!
 خانم منشی: دیپلم داری؟
 من [در حالی که برای رو کم کنی کارت دانشجوییم رو نشونش می‌دم]: بعــــله!!
 خانم منشی: ببخشید پرسیدم. آخه...
 من: متوجه‌م

نمی‌دونم واقعن بیبی‌فیس بودن، جز مزایا محسوب می‌شه یا معایب؟ اینکه همه با دیدنت فکر کنن دیگه خیلی بزرگ باشی و جهشی خونده باشی اول دبیرستانی. و این موضوع باعث بشه وقتی مثلن بری داروخونه که قرص تنظیم‌کننده‌ی اهم بگیری، همه به دید یه دختر فراری‌یی بهت نگاه کنن که گول خورده و می‌خواد از طریق یکی از راه‌های پیشگیری، از تکثر نسل جلوگیری کنه!!!! واقعن دردناکه، یه کم دیدتون رو وسعت بدید خب D:  پس فردا اومدیم و یهو زد من حامله شدم، حتمن باید حلقه دستم باشه؟!!! خب شاید بچه‌م دختر بود، انگشتام ورم کرد!!!!!! ((((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:35 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (28)

 

 
 
 

Page 405.

September 23, 2009
 

× به دعوت خانومی عزیز می‌گم که:
بهترین فیلمی که تا به حال دیدم:
فارست گامپ
بهترین دوستم:  
نازنین
بهترین درسی که تو دانشگاه خوندم و بهش خیلی علاقه دارم:
تایپ لاتین و فارسی!!!
[نه کلاسی داشت و نه حضور غیابی و نه کتابی برای خوندن]
سمج‌ترین فردی که باهاش در ارتباط بودم:
یکی از دوستانی که به لطف اینترنت شماره‌م رو پیدا کرده بود و با ساعت هم قهر بود. منم که استعداد فوق‌العاده‌یی تو بروز خشونت به علت بیدار شدن از خواب دارم. کلن دوستی لذت‌بخشی بود. جوری که مجبور شدم خطم رو با خط مامانه عوض کنم |:
وحشتناک‌ترین صحنه‌ی عمرم:

دیدن فیلم کشته شدن ندا
بهترین سفری که تا به حال رفتم: 
آنتالیا
خوشمزه‌ترین غذایی که دوست دارم بیشتر بخورم
:
دلمه‌های برگ و قرمه‌سبزی مامان بزرگه. متاسفانه دیگه نیست که بخوام بیشتر بخورم.
خوش اخلاق‌ترین آدمی که تا حالا دیدم: 
آقای زیپ. خیلی وقت‌ها شده عصبانی بشه و خیلی هم زود عصبانی می‌شه. اما آستانه‌ی تحملش در برخورد با غرغرهای بی‌پایان من همیشه برام قابل تقدیره!!!
بی‌مزه‌ترین غذایی که تا حالا خوردم: 
کلن آدم بدغذایی محسوب می‌شم. اگه بخوام جواب این سؤال رو بدم از لیست کتاب‌هام* طولانی‌تر می‌شه.
باحال‌ترین فرد تو اقوام:
کلن افراد فامیل ما، طیف وسیعی از باحال بودن رو تشکیل می‌دن. مثلن یکی در زمینه‌ی احمق بودن ته باحاله، یکی در زمینه‌ی فضولی، یکی در زمینه‌ی تخیلیسم مزمن که فکر می‌کنه آسمون دهن باز کرده و اون ازش افتاده پائین. کلن هممون در وجوه مختلف، واسه خودمون باحالیم.
شیرین‌ترین روز عمرم:
روزی که با تک‌تک سلول‌های بدنم فهمیدم آقای زیپ محکم پشتم ایستاده و تنها نیستم.
ورزش مورد علاقه‌ام:

بدمینتون و شنا
تاثیرگذارترین فرد تو زندگیم:
باباهه. درسته توی خیلی از زمینه‌ها اختلاف نظر 180 درجه‌یی داریم اما به شدت قبولش دارم و حرفاش روم تاثیرگذاره.
خواننده مورد علاقه‌ام:
ابی
بازیگر مرد مورد علاقه‌ام:
کلارک گیبل
بازیگر زن مورد علاقهام:
ویوین لی
مسخره‌ترین ورزش از نگاه خودم:
کشتی کج
و مسابقات رالی!! به نظرم اگه توی ستون یکی از راه‌های خودکشی قرارش بدن عقلانی‌تر باشه. ضمن اینکه واسه ماشین سوارها، اصلن نمی‌تونم درک کنم کجاش جنبه‌ی ورزش داره؟ راننده ورزش می‌کنه یا ماشین؟!!
گرون‌ترین کادویی که واسه دیگران خریدم:  
هفتاد تومن پول بود که البته نخریدمش. از تو حسابم برداشتم.
کادوی مورد علاقه‌ام (دوست دارم برام بخرن):

از توی لیست طومار مانند کتاب‌هام، یکی‌ش رو به دلخواه خودش برام بخره.
[می‌بینی طبع بلندم رو؟ می‌بینی چقد دست طرف رو باز می‌ذارم تو انتخاب؟ ای‌ی‌ی بابا]
تلخ‌ترین خاطره‌ام:
شنیدن خبر فوت همیشه جز تلخ‌ترین خاطره‌ها محسوب می‌شه. اما بعضی‌هاشون هستند که زندگی‌ت رو دگرگون می‌کنه. فرقی هم نداره که اون فرد چه نسبتی باهات داره. دوره یا نزدیک. من بیشترین ضربه‌ رو از خبر فوت‌ مادربزرگم و دو تا دوستام خوردم.

من هم از تمام کسانی که این بازی رو دوست دارند دعوت می‌کنم بازی رو ادامه بدند.

× چند وقته انگیزه‌م رو برای نوشتن از دست دادم. مطالب برای نوشتن زیاده اما حوصله‌ی توضیح و بحث در موردشون رو ندارم. این روزا دغدغه‌های ذهنی‌م (!!) شده اهدافم و راه‌های رسیدن به اونا. اوقاتم بیشتر با خوندن کتابایی که دارن تو کتابخونه‌م خاک می‌خورن می‌گذره. افتادم رو دور تند کتاب خوندن. دلیل کم بودن و کم نوشتنم اینه. ضمن اینکه بدونید تمام وبلاگ‌های به روز شده‌ی لیستم رو می‌خونم اما کامنتی نمی‌ذارم به دلیل همون عدم تمایل شرکت در بحث!!!
شدیدن منتظرم ببینم جناب ا.ن توی سازمان ملل چی می‌خواد بلغور کنه. هر چند که از شواهد معلومه حرفای تازه‌یی نیستند. شنیدم که می‌گفت توی حوادث اخیر ایران دولت نقشی نداشته ((((((:
از همین تریبون از تمام ایرانی‌های خارج از کشور برای تمام حمایت‌هاشون تشکر می‌کنم. ایده‌هاشون برای گفتن "احمدی‌نژاد، نه" عالی بود. اون عکسای روی ماشین‌ها. اون سرودهای فوق‌العاده. دوچرخه‌سوارهایی که از کانادا رکاب زدن تا نیویورک... بچه‌ها واقعن خسته نباشید.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:33 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی | نظرات (30)

 

 
 
 

Page 404.

September 22, 2009
 

× به عشق تو نگاه اول، اعتقاد ندارم.
بارها برای خودم پیش اومده که جایی، شخصی رو دیدم که ظاهرش برام دلنشین بوده و شاید نهایت برای چند دقیقه فکرم رو مشغول کرده [آقای زیپ اون گونجیشکه رو نیگا D:]. اما این تصویر بعد از چند دقیقه محو شده و از یادم رفته. به نظر من عشق چیزی نیست که با یک نگاه به وجود بیاد. عشق، مرحله‌یی از یک رابطه‌ی عاطفیه که باید بهش رسید و برای به دست آوردنش تلاش کرد. برای من یک رابطه از چند مرحله تشکیل می‌شه که عشق هم یکی از مراحل اونه. به عقیده‌ی من، در یک رابطه‌ی معقول، دو طرف توی نگاه اول از هم خوششون می‌یاد و به دلایل مختلف که می‌تونه طرز خندیدن، معلومات و یا حتی بوی ادکلن طرف باشه، جذب هم می‌شن. با هم آشنا می‌شن و بعد از طی دوره‌یی بیشتر روحیات و اخلاق هم‌دیگه رو می‌شناسن. در صورت پشت سر گذاشتن موفقیت‌آمیز این مرحله، عواطف و احساسات دو طرف درگیر می‌شه و رگه‌هایی از دوست داشتن بوجود می‌یاد. اینجا، مرحله‌ییه که عقل و احساس در کنار هم قرار دارن و بدی و خوبی طرف به یک اندازه قابل فهمه. با پشت سر گذاشتن این مرحله، دو طرف وارد مرحله‌یی می‌شن که روز به روز به شدت علاقه‌شون افزوده می‌شه و در نقطه‌یی به اوج خودش می‌رسه، من اسم این مرحله یا نقطه‌ی اوج رو می‌ذارم عشق و شدیدن معتقدم که احتمال رسیدن به این مرحله، توی نگاه اول، تقریبن صفره.
فراموش نکنید که از دید من، به عنوان یه آدم معمولی، روند طی کردن مراحل بالا، برای رسیدن به عشق الزامیه اما این هرگز به این معنا نیست که هر رابطه‌یی باید این مراحل رو به ترتیب بالا طی کنه. من درست و غلطی روابطی که مراحل بالا رو به ترتیبی که نوشتم طی نمی‌کنن رو تائید یا رد نمی‌کنم. ممکنه یه رابطه، اول وارد مرحله‌ی عواطف و احساسات بشه و بعد طرفین سعی کنن روحیات و اخلاق هم رو بشناسن و هیچ مشکلی هم پیش نیاد و یا روابطی که مو به مو مثل بالا مراحل رو طی کنن و دچار مشکل بشن. من فقط نظر شخصی خودم رو نوشتم و اینکه رابطه‌یی که بر حسب مراحل بالا طی بشه، درصد اشتباه و عدم موفقیتش خیلی کمتر می‌شه. از نظر من عواطف و احساسات درگیر شده توی یک رابطه مثل یه نموداری به شکل زیره:

nemudar.jpg

 

اولش این عواطف و احساسات، کم‌کم اوج می‌گیره و بعد در جایی به نقطه‌ی اوج خودش می‌رسه که من این نقطه‌ی اوج رو اسمش رو می‌ذارم عشق. دقت کنید که فقط نقطه‌ی اوج اسمش عشقه. البته زمان موندن توی این نقطه‌ی اوج کاملن بسته به طرفینه و برای هر کسی [حتی دو نفر درگیر در یک رابطه‌ی مشترک] فرق داره. مثلن بعضی‌ها برای چند ماه توی این مرحله می‌مونن و بعضی‌ها حتی چند سال توی نقطه‌ی اوجن. بعد از عبور از نقطه‌ی اوج، این نمودار سراشیبی‌یی به سمت پائین طی می‌کنه. این سراشیبی همون جاییه که ابتداش علاقه‌ی خیلی زیاده که معمولن با عشق اشتباه گرفته می‌شه. این نمودار تا جایی این سراشیبی رو طی می‌کنه که خط نمودار ثابت بشه [توی دوران خط ثابت هم نوساناتی وجود دارند اما قابل چشم‌پوشیه]. که البته برای افراد مختلف این خط ثابت می‌تونه نزدیک نقطه‌ی اوج باشه و یا پائین و پائین‌تر.  یعنی شیب نمودار برای هر فردی فرق داره.
اما بالاخره جایی دوست داشتن برای طرفین، ثابت می‌شه. نه کم می‌شه و نه زیاد. بر اساس همین نموداره که من می‌گم عشق تو نگاه اول وجود نداره. یعنی احتمالش خیلی کمه که یه رابطه درست از نقطه‌ی اوج نمودار شروع بشه، جایی که اسمش عشقه و حتی اگه یه درصد هم احتمال رخ دادنش وجود داشته باشه، بعد از اون احتمال سقوط با شیب زیاد نمودار بالاست. یعنی اون خط ثابته جایی تقریبن نزدیکه محور x‌ها شکل می‌گیره. چرا؟ چون ما توی نقطه‌ی اوج، یکپارچه احساسیم. عاشقیم و چشم‌مون بسته می‌شه و حاضریم هر کاری برای طرف مقابلمون انجام بدیم و وقتی رابطه دقیقن از همون نقطه‌ی اوج خودش یعنی عشق شروع بشه، احتمال جدایی و مشکلات بعدیش بالا می‌ره، اما وقتی مرحله به مرحله علاقه‌مون افزایش یافته و توی نقطه‌یی به اوج رسیده، با توجه به اینکه ما قبلن طرف رو دوست داشتیم و با نقاط مثبت و منفیش آشنایی داریم، حتی اگه چشمامون هم بسته باشه، کمتر دچار اشتباه می‌شیم. نظر شما چیه؟

پاورقی:
چند تا از دوستان وبلاگی در مورد عشق تو نگاه اول، پستی نوشته بودند و من بهشون قول داده بودم که به طور کامل "یک روزی" نظرم رو براشون توضیح می‌دم. امروز همون "یک روزی" بود.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:40 PM

لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (57)

 

 
 
 

Page 402.

September 21, 2009
 

× پنج‌شنبه. ساعت 11:30. من و تو روی پل هوایی نزدیک خونه. همون پلی که بارها شاهد قرارهای با تاخیر و حرص خوردن‌های یکی از ماها بوده. بعد از کلی گشت زدن تو کوچه پس کوچه‌های پائین شهر، بعد از کلی گم شدن و عصبانی شدن تو و داد زدن تو و غرغر کردن تو. بعد از یه شام شرط‌بندی شده، مهمون من. حالا روی پل بودیم و نم‌نم بارون می‌یومد. آسمون رعد و برق می‌زد. سردم شد. بهت گفتم. دستم رو گرفتی. دستی که هر وقت اراده کردم دستم رو گرفته. حتی از راه دور. دستی که علی‌رغم سردی همیشگی دست من، گرمه. یهو بارون شدید شد. آسمون رعد و برق می‌زد. ذوق زده گفتی: "چه بارونی گرفت، بدو بریم زیر بارون". یادت نبود من از رعد و برق می‌ترسم. قبول کردم. عینکم رو از چشمم برداشتم و گذاشتم تو کیفم. تو شدی چشمای من. قدم‌هامون رو تند کردیم تا زودتر از پل هوایی عبور کنیم و برسیم به انتهای سقف. جایی که قرار بود بارون خیس‌مون کنه. اما تا رسیدیم رگبار قطع شد. دوباره نم‌نم گرفت. هنوز دستم تو دستت بود. گرمای دست تو، سهم من شده بود و سرمای دست من، سهم تو. آسمون رعد و برق می‌زد. نگام کردی و گفتی: "صورتت عینک‌خور نیست، بدون عینک قشنگ‌تره". نگات می‌کردم که دوباره گفتی: "برعکس صورت من". حرفت رو قبول نداشتم اما بحثی هم نکردم. به این فکر می‌کردم که وقتی هستی، حتی خودم هم یادم می‌ره که از رعد و برق می‌ترسم...
 بارون می‌یاد. سردم شده. رعد و برق می‌زنه. اما یه چیزی کمه. حالا فهمیدی چرا دلم گرفته؟

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:39 AM

لینک مطلب | مموریالز | نظرات (36)

 

 
 
 

Page 401.

September 20, 2009
 

× چند وقت پیش از طرف محیا و زهرای عزیز، به بازی‌یی دعوت شدم که باید پاراگراف یا جمله‌ی قشنگی از یه کتاب بنویسم و بعد کتاب رو معرفی کنم. بازی رو دوست داشتم. اما با اجازه می‌خوام یه کم متفاوت این بازی رو ادامه بدم و به جای نوشتن پاراگراف و معرفی کتاب رمان، شعری رو از کتابی بنویسم که هم علت نامگذاری اینجا رو بفهمید و هم یه کم دور هم باشیم:

خانم زیگزاگ فروشنده‌ی بیمه است
و آنقدر چرب‌زبان که می‌تواند
به کاکتوس‌های آریزونا
بیمه‌ی خشکسالی بفروشد
و به خرس سپید قطبی
شال گردن کشمیر،
در دیدارهای هفتگی اما
به آقای زیپ
چیزی جز ناز و عشوه نفروخته است.

آقای زیپ کارمندی ماخوذ به حیا
و تا مرز بی‌عرضگی
بی‌دست و پاست،
همین‌قدر بگویم که هر نرمه‌بادی می‌تواند
کلاه از سرش بردارد.

یکی از کله‌ی صبح
به هر دری می‌زند
تا به دروازه‌ای برسد
و دیگری سر براه
همان مسیر صبح پیموده را
هر غروب باز می‌گردد.

آقای زیپ مست که می‌کند
در برابر یک صندلی ِ خالی
زانو می‌زند
جای خالی دستی بی‌حلقه را
در هوا می‌بوسد
و با صدایی غریبه و لرزان می‌گوید:
Will you marry me
و خانم زیگزاگ قبل از خواب
مسواکش را از دهان در می‌آورد
تُفِ کف‌آلودی در دستشویی می‌اندازد
و چشم در چشم آیینه می‌گوید:
I will I will I will

از مجموعه شعر کبریت خیس/ عباس صفاری.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:05 AM

لینک مطلب | حوصله‌دونی, کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب | نظرات (40)

 

 
 
 

Page 400.

September 19, 2009
 

× پریشب‌ها خواب می‌دیدم، طرفدارای ا.ن و طرفدارای موسوی دو تا تیم فوتبال شدن و دارن با هم مسابقه می‌دن. دروازه‌بان تیم ما سبز پوشا هم باراک اوباما بود!!!! بعد هی گل می‌خورد. اینقد گل خوردیم که آخرش به شک افتادیم که این اوباما با اون قدش چطور عرضه نداره حتی یه دونه توپ رو هم بگیره. وی در ادامه‌ تو دادگاه اعتراف کرد که دستش با تیم ا.ن تو یه کاسه بوده و خریده بودنش!!!! straight face
حالا هی بیا بوگو این دادگاه‌ها نمایشیه و هیچ تاثیری روی کسی نداره. دیگه تاثیر از این ملموس‌تر؟

× چه خوبه آدم پست هم که نمی‌نویسه بیان براش کامنت بذارن که زنده‌باد زیگزاگ!!! پست قبل مال آقای زیپ طفلکی بود!! چرا اون پائین پست‌ها رو نگاه نمی‌کنید که می‌نویسه "نوشته شده توسط آقای زیپ"؟

× بچه‌ها، این وبلاگ واسه کسی احیانن فـ/یـ/لـ/تـ/ر نیست؟! من دو تا کامنت داشتم تا حالا که انگاری فیل‌ها به اینجا هم حمله‌ور شدند. شما مشکلی ندارید؟ اگه مشکلی هست بگید که یه فکری بکنیم.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:02 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (33)

 

 
 
 

Page 397.

September 16, 2009
 

× من واقعن نمی‌دونم الان بر چه معیارهای استانداردی کفش‌های پاشنه بلند رو می‌سازند؟ دو ساعت باهاشون راه می‌ری، تا دو روز از جات نمی‌تونی بلند بشی!!! کسی می‌دونه مخترع کفش پاشنه بلند، به روح اعتقاد داشته یا نه؟!!

× جواب آزمایشم رو گرفتم. همه چی‌م نرمال بود. نه خبری از کم‌خونی بود و نه تیروئید. بهتون که می‌گم مال اعصابمه، هی با من بحث می‌کنید. نگاه کن، این الان اعصابه منه

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:20 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (50)

 

 
 
 

Page 394.

September 13, 2009
 

هیچ‌وقت شبی رو که رفتم توی سایت سازمان سنجش و با بدبختی صفحه‌ی مربوط به نتیجه‌ی کنکورم رو باز کردم، یادم نمی‌ره. ساعت سه و نیمه صبح بود. مامانه گفته بود اگه قبول شدم بیدارش کنم وگرنه بذارم بخوابه لاقل!!!! چراغ اتاق خاموش بود و من لپ‌تاپ رو گذاشته بودم رو پام و سعی می‌کردم صفحه‌م رو باز کنم. یه حسی بهم می‌گفت قبول شدم اما نمی‌دونستم چه رشته‌یی. صفحه که باز شد کد جلوی اسمم رو حفظ کردم و توی لیست انتخاب رشته‌م شروع کردم کورمال کورمال دنبال شماره‌ی 1562 گشتن!!!! وقتی انگشتم روی رشته‌ی "کتابداری" موند انگار یه سطل آب یخ ریختن روم. هیچ انتظار نداشتم که این رشته قبول شده باشم، اونم روزانه!!!! جوری که اگه می‌خواستم انصراف بدم و سال بعد شانسم رو امتحان کنم امکانش نبود و 2 سال عملن عقب می‌افتادم. مامان رو بیدار نکردم. رفتم توی تخت و اشکام سرازیر شد. چاهار سال با انتگرال و دیفرانسیل و تابع و مشتق سر و کله نزده بودم که "کتابداری" قبول بشم!!! شب بدی بود، خیلی بد...
صبح مامان از سر کارش زنگ زد خونه و از باباهه خواست که گوشی رو بده به من. چشام پف‌آلود بود و سرم درد می‌کرد. باباهه با دیدنم تعجب کرد اما مهلتی برای پرسیدن سؤال نداشت. وقتی گوشی رو گرفتم صدای هیجان‌زده‌ی مامان پیچید توی گوشی که داشت بهم تبریک می‌گفت و ازم گله می‌کرد چرا بیدارش نکردم و باعث شدم تمام شب رو با دلهره بخوابه و صبح از یکی از همکارا خواهش کنه بره توی سایت و با چشمای خودش ببینه نتیجه رو... بغض داشتم. حس می‌کردم مامانه فقط واسه خاطر دل منه که اینجوری برخورد می‌کنه و از ته دل خوشحال نیست. وقتی گوشی رو گذاشتم سؤال و جواب باباهه شروع شد و در آخر محض دلداری بهم گفت: "دانشگاهت خیلی خوبه. می‌تونی بری اونجا و رشته‌ت رو عوض کنی!!" با این حرف باباهه نیرو گرفتم یه‌کم و هدفم این شد که به محض ورودم به دانشگاه برای تغئیر رشته اقدام کنم اما وقتی مسئول بخش آموزش بهم گفت که برای تغئیر رشته لاقل باید دو ترم توی همین رشته بمونی و همچینم به این آسونیا نیست باز حالم گرفته شد. این حرف معنیش این بود که عملن یک سال از وقتم پر!!! و یه سال عقب می‌یفتم...
بازم امیدوار بودم واسه تغئیر رشته. به هر کسی می‌رسیدم که حدس می‌زدم ممکنه اطلاعاتی در این مورد داشته باشه، شروع می‌کردم سؤال پرسیدن در مورد شرایط تغئیر رشته. و در آخر به این نتیجه رسیدم که بعد از خوندن دو ترم حتمن رشته‌م رو عوض خواهم کرد و زندگی شیرین می‌شود!!!!
ترم سوم بودم و رسمن شرایطم برای تعئیر رشته آماده شده بود که منصرف شدم. عاشق رشته‌م شده بودم و به این نتیجه رسیده بودم که "کتابداری" تنها رشته‌ییه که اینـــــــــــــــــــــــــــــقد با روحیات من سازگاره. اینکه بین کتاب‌ها غلت بزنی و بپری روی تخت و با علاقه کتابی رو که دوست داری بخونی. بدون هیچ محدودیتی از نظر موضوعی. هر چه بیشتر بخونی، بهتره!! اینکه تمام رشته‌هایی که مورد علاقه‌م بود رو توی همین رشته هم داشتم... روانشناسی و زبان و جامعه‌شناسی و کامپیوتر و حتی حقوق!!! اینکه حتی اگه معماری رشته‌ی مورد علاقه‌م بود، حالا رشته‌یی قبول شدم که معدن تمام کتاب‌های معماری رو دارم... معدن تمام کتابای رمان. اینکه با وجود تحصیل، وقت واسه همه چی دارم. نقاشی، وبلاگ، نوشتن، کاریکاتور، زبان‌های مختلف... و حالا می‌فهمم که اگه من تو رشته‌ی معماری دنبال رسیدن به هنر بودم، خدا بهتر از من می‌دونست که هنر و روانشناسی و زبان و حقوق و کامپیوتر، هیچ‌جا با هم به خوبی این رشته جمع نمی‌شن... حالا 3 سال از حول و حوش اون شب می‌گذره... خواستم بگم مرسی (: [به خودت نگیر، با خدا بودم!!!]

کنکوری‌های جواب گرفته (!)، اگه قبول شدید که مبارکتون باشه، ورودتون رو به قشر دانشجویان ممکلت تبریکات فراوان و این صحبتا و اگه قبول نشدید، یادتون باشه دنیا به آخر نرسیده و هنوز زمان هست. همه اینجور موقع‌ها می‌گن دانشگاه آش دهن‌سوزی هم نیست، اما من با اینکه شدیدن با این جمله موافقم، این جمله رو بهتون نمی‌گم چون می‌دونم تو دلتون جواب می‌دید که "خودش رفته دانشگاه و به ما اینو می‌گه". فقط از صمیم قلب امیدوارم خیلی زود روزی برسه که خودتون این جمله رو تجربه کنید. چه با دانشگاه، چه بی دانشگاه!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:17 PM

لینک مطلب | مموریالز | نظرات (49)

 

 
 
 

Page 393.

September 12, 2009
 

× من و آقای زیپ از پشت تیلیفون:
 من: دیشب خوب خوابیدی؟
 زیپ: آره پنج صبح که اومدم خونه، خوب خوابیدم تا نیم ساعت پیش big grin
 
من: پنج صبح ساعت خونه اومدنه؟
 زیپ: big grin
 
من: البته بدم نیستا... مرد باید همیشه بیرون از خونه باشه. باید شیش صبح بری بیرون، دوازده شب بیای خونه، چون من حوصله‌ت رو ندارم.
 زیپ: چه خوب
 
من: واسه کار و نون در اوردن‌ها. نه واسه اراذل و اوباش شدن!!
 زیپ: آدم به تفریح هم احتیاج داره خب
 من: واسه تفریح کردن منم باهات می‌یام
 زیپ: ممم... حالا بذار ببینم چی می‌شه، اگه وقت کردم، میام دنبالت!!!!!!!
 من: گمشو، کاری نداری؟
 زیپ: خب ناراحت نشو حالا. اگه مسیرم خورد، قول می‌دم سر راه بیام تو رو هم بردارم!
 من: خدافظ straight face

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:06 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (47)

 

 
 
 

Page 392.

September 11, 2009
 

× دیشب بعد از گشت و گذار توی اینترنت کلی سرحال اومدم. اولین دلیلش این بود که خبر قبولی دلا رو خوندم و دومیش...
مدت‌ها بود دنبال سایتی بودم که بتونم از توش کتاب‌هایی که دوست دارم رو دانلود کنم. بالاخره دیشب خیلی اتفاقی سایتی پیدا کردم که کتاب‌های نهایت 250 صفحه‌یی رو به صورت PDF و پسوندهای دیگه گذاشته بود و دسته‌بندی‌شون کرده بود. مثلن زندگی‌نامه، رمان و و و حدود سیصد و خرده‌یی رمان داشت. فقط از معایبش این بود که بعضی از رمان‌های خارجی رو به زبون اصلی گذاشته بود که البته برای کسانی که در صدد ارتقای زبانشون هستند فکر نمی‌کنم خیلی هم بد باشه. یه عیب دیگه هم که داشت این بود که بعضی از کتاب‌ها با پسوندهای دیگه گذاشته شده بود که البته تمام برنامه‌های مورد نیاز خوندن کتب با پسوندهای مختلف رو هم گذاشته بودند توی سایت برای دانلود. من عضو این سایت شدم. اما دیشب دیر وقت بود و نتونستم زیاد سوراخ سنبه‌های سایت رو زیر و رو کنم، اما حدس می‌زنم اگه عضو بشید می‌تونید کتاب‌هایی رو که به صورت پی‌دی‌اف دارید رو هم توی سایت بذارید که دیگران هم ازشون استفاده کنن و این خیلی خوبه. [نمی‌دونم حدسم درسته یا نه].
البته من خودم به شخصه از اون دسته آدم‌هایی هستم که معتقدم باید پول پای کتاب داد!!! یعنی حتی اگه کتابی گرون باشه اما مطمئن باشم ارزش داره، ممکنه همون موقع نخرمش اما توی لیستم قرارش می‌دم و یه روزی می‌خرمش. یعنی کلن با کتاب‌های اینترنتی مشکل دارم یه کم. اما خب مثلن من کتاب قلعه‌ی حیوانات رو چند وقت پیش خریدم اما هر کی بهم رسید گفت مطمئن باش سانسورش کردند و کامل نیست. اما توی این سایت من قلعه‌ی حیوانات رو دیدم برای دانلود که توی قسمت توضیحاتش نوشته بود: نسخه‌ی اصلی کتاب توی ایران نیست اما آخر این فایل پی‌دی‌اف ضمیمه شده. راست یا دروغش پای خودشون ولی خب اگه واقعن اینجوری باشه چیز بدی نیست. هست؟ کلن پیشنهاد می‌کنم اگه اهل کتاب هستید و تا حالا این سایت رو ندیدید، از دستش ندید   [Click]. ارزش یه‌بار دیدن رو داره دیگه winking

× دوستانه و صمیمانه به کسانی که این روزا مثل من حال و روز چندان مناسبی ندارند، پیشنهاد می‌کنم فیلم Beyond Borders رو ببینید. فیلم تلفیقی از داستان عشقی و یک معضل بین‌المللی بود. دیشب بعد از مدت‌ها حس کردم یه فیلم خوب دیدم. این فیلم به قدری بدبختی‌ها رو خوب به تصویر کشیده بود که شرمنده‌ی خودم شدم که چرا دارم روزهام رو الکی سپری می‌کنم و غر هم می‌زنم. کلن با وجود صحنه‌های اشک در بیار، آخر فیلم حس فوق‌العاده خوبی داشتم که چقد خوشبختم.
همین دیگه. پیشنهاد خاصی ندارم big grin 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:28 PM

لینک مطلب | کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب | نظرات (40)

 

 
 
 

Page 391.

September 10, 2009
 

× یعنی یه پشه توی هر جایی وجود داشته باشه، شک نکنید که روش نمی‌شه بدون سلام و احوالپرسی با من، اون محل رو ترک کنه. یعنی رسمن من نقش پشه‌یاب رو ایفا می‌کنم.
ساعت 4 صبح بود که از صدای ویز ویز همین جناب پشه بیدار شدم و کمین کردم تا روی بدنم بشینه، اون‌وقت یه حرکت جینگ‌وانگ‌یو (!) روش انجام بدم و دوباره بگیرم بخوابم. یاد سؤال دکترم افتادم که پرسیده بود: شب‌ها خوب می‌خوابی؟ و من گفته بودم: نه!! و در جواب چراش، هیچ پاسخی نداشتم. داشتم با خودم می‌گفتم "بیا این الان یه پاسخ به این قانع‌کننده‌یی!!!" همه‌ی بی‌خوابی‌ها که نباید به اضطراب ختم بشه دلیلش...
تو همین افکار غوطه‌ور بودم که برام مسیج اومد. آقای زیپ برام نوشته بود: "زیگزاگ خوابم نمی‌بره، دارم دیوونه می‌شم..."
من: منم بیدارم، یه پشه‌هه رفته رو اعصابم!
زیپ: قربونت برم که پشه‌هه رفته رو اعصابت. چیکار کنیم به نظرت؟
جواب خاصی به نظرم نرسید. اما یه حس خوبی بهم دست داد. از اینکه آقای زیپ رو دارم و همیشه پیشمه. از اینکه دو تا گوش دارم که اگه حرفی برای گفتن داشته باشم بهم گوش بده، دوستم داشته باشه و تحملم کنه... همین‌طور که احساسات مثبت داشت بهم تزریق می‌شد، پشه‌ی مذکور هم روی گوشم نشست و اون حرکت ژانگولر رو روش انجام دادم و چند دیقه بعدش، خوابم برد...

پاورقی:
این پست هیچ ربطی به پشه و بدخوابی و بی‌اعصابی نداشت. فقط زمینه‌‌یی برای این بود که من از آقامون برای این همیشه در صحنه بودنش و بیشتر از اون، تحمل غرغرهای اخیرم، تشکر کنم و بگم‌ "فکر نکن نمی‌فهمم چقد خوبی"!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:50 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (40)

 

 
 
 

Page 390.

September 9, 2009
 

× امروز طی اصرارهای متمادی مامانه، رفتم آزمایش خون و اهم دادم. دکتر برام آزمایش تیروئید و کم‌خونی نوشته بود. می‌دونم مشکل تیروئید ندارم. اما خستگی‌یی که بعد از هر بار خوابیدن دارم، من رو به کم‌خون بودنم مشکوک می‌کنه.
اما امروز دلم رو به دریا زدم و حرفم رو به مامانه گفتم. طی اون یه هفته مسافرتی که رفتم، با وجودی که تو کل شبانه روز، من 3-4 ساعت بیشتر نمی‌خوابیدم و به خاطر کمبود وقت، غذای آنچنانی‌یی هم نمی‌خوردم اما دو کیلو چاق شدم. چرا؟ چون اعصابم به معنی واقعی کلمه راحت بود. نمی‌دونم چرا متاسفانه توی فرهنگ ما جا افتاده که هر کسی که می‌ره دکتر پس مریضه. این فرهنگ رو حتی خانواده‌ی خودم هم دارن. وقتی به مامانه می‌گم لاغری بیش از اندازه‌ی من، بخاطر مشکل جسمی نیست بلکه به خاطر مشکلات عصبیه و باید قبل از هر چیزی بریم پیش روانشناس، بغض می‌کنه. فکر می‌کنه کسانی که می‌رن پیش روانشناس حتمن دیوونه‌ن و باید به تخت بسته‌شون.
من بارها گفتم آدم حساسی هستم. طوری که کوچک‌ترین مسائل روم تاثیر منفی می‌ذاره و عصبیم می‌کنه، اما وقتی این رو به باباهه یا مامانه می‌گم یا با یه حالت حق به جانبی می‌گن "مگه ما چیکارت می‌کنیم که اینطور عصبی هستی؟" یا میگن "مال کامپیوتر و اینترنته". من توی خونه واقعن مشکلی ندارم. اما مسائل جزئی اذیتم می‌کنه. مثلن سؤالاتی که فکر می‌کنم مسخره هستند. مثلن کافیه کسی زنگ بزنه خونه و بعد من که گوشی رو برمی‌دارم ازم بپرسه: "کجایی؟". این موضوع یه مسئله‌ی پیش پا افتاده‌ست اما من رو عصبی می‌کنه. واقعن عصبی می‌کنه!! یا مثلن دیدن فردی که به دلایلی ازش خوشم نمی‌یاد. یا بوق زدن بی‌دلیل ماشین‌ها. بلند صحبت کردن کسی پای تلفن. زنگ تلفن. اینکه کسی دائم هوام رو داشته باشه و هی وقت و بی‌وقت ازم بپرسه "چیزی نمی‌خوای؟". اینکه سر غذا هی باباهه بهم می‌گه "فلان چیز رو هم بخور، بیصار چیز رو چرا نخوردی؟". اینکه کسی از ماشین آشغال پرت کنه بیرون و هزار و یک سوژه‌ی ریز و درشت دیگه.
طوری شدم که وقتی کسی باهام می‌خواد جدی صحبت کنه یا ایرادی ازم بگیره یا مثلن حس کنم حرفش منطقی نیست، به جای آرامش، مدام بغض دارم. مثلن چند وقت پیش به باباهه جریان خارج رفتن رو گفتم. گفتم که اگه بتونم می‌رم فرانسه و هنر می‌خونم. برگشته می‌گه: "اگه قرار بود تو توی فرانسه درس بخونی یا خارج زندگی کنی، همون‌جا به دنیا می‌یومدی!!" فکر می‌کنید عکس‌العمل من نسبت به این حرف چی بود؟ فقط بغض بود و گریه. این گریه‌ها و بغض‌ها از روی ناراحتی و یا ضعف نیست. دلیلش فقط و فقط عصبانیته. من بارها هم شده که به اطرافیانم گفتم، وقتی بیش از اندازه عصبانی هستم، گریه می‌کنم. نه زمانی که ناراحتم!! و این حرف باباهه که از نظرم هیچ منطقی نداشت، به شدت عصبانیم کرد و به گریه انداخت من رو...
امروز اینقد این حرفا رو به مامانه گفتم تا بالاخره یه کم راضی شد و گفت اگه جواب آزمایشت مشکلی رو نشون نداد می‌برمت پیش همین دکتره (دکتر عمومی!!) برات یه قرص آرامبخش ضعیف بنویسه!!! باز هم حاضر نشد اسم روانشناس رو بیاره...
بهش می‌گم من رو بفرست اروپا، سر یه ماه همچین چاق می‌شم که از در تو نمی‌یام!!! [من اصلن نمی‌خوام بگم اونجا بهشته. نه... من فقط جایی رو می‌خوام که بهم آرامش بده. جایی که کسی اجازه‌ی هیچ نوع دخالتی تو کارای من رو به خودش نده. جایی که فرهنگ مردمش اینقد عصبانیم نکنه. حالا اروپا هم نبود، مهم نیست]
خیلی‌ها رو دیدم که مثال‌های بالا عصبانی‌شون می‌کنه، اما این عصبانیت به سرعت از بین می‌ره. خیلی‌ها هم هستند که نسبت به اینجور مسائل بی‌تفاوتن. اما من واقعن نمی‌تونم به طور طبیعی نسبت به مثلن تف کردن شخصی که توی خیابون جلوم داره راه می‌ره بی‌تفاوت باشم!!! شدیدن عصبانیم می‌کنه. دلم می‌خواد بی‌تفاوت بشم. دلم می‌خواد راحت از کنار اینجور مسائل عبور کنم. دلم می‌خواد نرمال باشم...

× بارها شده از دغدغه‌هام اینجا نوشتم. از اینکه چه چیزهایی ناراحتم می‌کنه. گاهی به طنز و گاهی جدی. اما دیگه واقعن دارم فکر می‌کنم باید بی‌تفاوت بود. باید مثل خیلی‌ها خودم رو بزنم به بی‌خیالی!! به من چه که فلان گربه چرا لاغره؟ به من چه که مردم کشورم معنی فرهنگ رو از یاد بردن!! یا باید همرنگ جماعت شد و یا باید زجر کشید و یا باید رفت...

پاورقی:
واقعن متاسفم اگه چند روزه مدام دارم غرغر می‌کنم، اما باور کنید فعلن روز و حالم همینه.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:50 PM

لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (61)

 

 
 
 

Page 389.

September 8, 2009
 

× دارم آمار وبلاگ رو نگاه می‌کنم، می‌بینم بیشتر سرچ‌هایی که از طریق گوگل رسیدن به وبلاگ [اگه جملات گوهربار بی‌ناموسی رو حساب نکنیم]، اسم آقای زیپه. یعنی رسمن من این همه خودم رو می‌کشم، آقای زیپ داره روز به روز معروف‌تر می‌شه. بیخود نیست می‌گن پشت هر مرد موفقی یه زن موفق ایستاده big grin

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:44 PM

لینک مطلب | مدرسه‌ی فمینیستی | نظرات (52)

 

 
 
 

Page 388.

September 7, 2009
 

× امروز از صبح حس می‌کردم بدنم هیچ انرژ‌ی‌یی نداره!! کلن دیدی بعضی روزا همه چیز رو اعصابته؟ امروز واسه من از همون روزا بود و هست کماکان. با مامانه و باباهه رفتیم چالوس. از همون لحظه‌یی که راه افتادیم هی چیزمیزای مختلف فکرم رو مشغول می‌کرد و حرصم می‌داد. مثلن تابلوی "گوسفند زنده". اینقد این تابلو رو راه به راه دیدیم و حرصم داد که تصمیم گرفتم یه پست در مدح گوسفند بنویسم!!! یا مثلن توی جاده، ماشین جلویی ما سه تا جوون بودن که مشغول تخمه خوردن بودن. بعد هر کدومشون پوست تخمه‌ها رو دونه به دونه از پنجره‌ی طرف خودشون پرت می‌کردن بیرون!!! یعنی حاضر نبودن یه مشت بشه پوست تخمه‌ها، لاقل همش رو با هم بریزن بیرون!!!!! بعد شدیدن رفته بودن رو اعصاب. تا اونجایی که داشتم تصمیم می‌گرفتم که برم باهاشون یه صحبتی داشته باشم در این مورد. تازه هی رو خودم داشتم کار می‌کردم که لحنم هم زیاد تند نباشه که جلوم جبهه بگیرن |: توهمین فکرا و تصمیم‌گیری‌ها بودم که یهو باباهه پاکت سیگارش رو خیلی شیک از پنجره‌ی طرف مامانه پرت کرد بیرون!!! straight face

رسیدیم ویلا، زنگ زدم به آقای زیپ تا یه کم از دغدغه‌های اجتماعی‌م براش درد دل کنم، می‌بینم صداش گرفته. می‌گم: چی شده؟ با یه صدای ناله‌وار کشداری می‌گه: فکرکنم سرما خوردم!!!
 خلاصه که تا من می‌یومدم سر صحبت رو باز کنم، می‌گفت: من مریضم! من سرما خوردم. آخرشم اینقد آخ و آه و آی و پوف کرد که ترسیدم کار به جاهای باریک بکشه و بهش تجاوز کنم، واسه همین گوشی رو گذاشتم!!

 اینقد خسته‌م، اینقد خسته‌م که اینقد خسته‌م |: حالا هی بیاید بگید زیگزاگ خوب نیست. بده دارم انرژی‌هاتون رو تخلیه می‌کنم معتاد نشید؟

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:39 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (31)

 

 
 
 

Page 384.

September 4, 2009
 

× یعنی از دیشب بعد از دیدن فیلم Revolutionary Road، دارم به این فکر می‌کنم من چقد اعتماد به نفسم پائینه که بعد از سفید کردن موهام در راه زبان و زبانخوانی، هنوز دستی به ترجمه نبردم و قصد اینکار رو هم ندارم!!! یادمه از همون اوان کودکی وقتی می‌رفتم مهدکودک، زبان می‌خوندم!! هی می‌خوندم و هی خسته می‌شدم و ول می‌کردم همه چیز رو و دوباره رو از نو و روزی از نو!!!! یعنی واقعن الان برای خودم احساس تاسف می‌کنم با این ترجمه‌ی مزخرف فیلم. اونم چه جمله‌های ساده‌یی رو... باز اگه مثلن اصطلاحات خیابونی انگلیسی بود، می‌گفتیم خب طرف وارد نبوده اما دیگه واقعن کیه که نفهمه ترجمه‌ی Did you miss the Train، قطار رو "گم" کردی، نمی‌شه؟ یا وقتی طرف برات یه چیزی رو تعریف می‌کنه و تو می‌گی Oh, I see، منظورت اوه من "می‌بینم"، نیست؟ یا دیگه این یکی که قلبن من رو متاثر کرد: Be quiet for a moment که ترجمه شده بود فقط یه دقیقه "صبر کن"!!
پیشنهاد من واقعن به این دوستان اینه که خب برادر من، خواهر من!! وقتی شما بویی از ترجمه نبردی، نکن!! نکن عزیز من!!! چه کاریه خب؟ آدم به زبون اصلی گوش بده، یا اصلن فقط فیلم رو نگاه کنه که بیشتر از ماجرای فیلم سر در میاره!!!! چه کمکی داری می‌کنی به خلق‌الله آخه اینجوری؟

دیشب، از اونجایی که به شدت رمانس بودم، گفتم یه فیلم عاشقونه بذارم ببینم و چون خیلی‌ها گفته بودن این فیلم عاشقانه‌ست، حدس زدم که آخرش خوبه و گذاشتم ببینم. کاری به ماجرای فیلم ندارم، اما طرز رفتارها و خواسته‌های اپریل و فرانک، من رو هی یاد خودمون مینداخت!! اینکه موقع عصبانیت، جفتشون در حال داد زدنن، اینکه مثل سگ و گربه به هم می‌پرن و یه ساعت بعد همه چیز خیلی عادیه و انگار نه انگار که چیزی اتفاق افتاده [بدون اینکه مشکلشون رو حل کنن]. اینکه فرانک موقع دعوا با عصبانیت به اپریل می‌گفت: "تو مریضی، تو مریضی اعصاب داری!!". اینکه اپریل عشق پاریس داشت. اینکه تقریبن 80 درصد تصمیماتشون با وجود عشقی که بهم داشتن از روی غرور و لجبازی بود. اینکه هی بیـــب بیب و بیـــب. خلاصه که خیلی نقاط مشترک داشتیم ما با این زوج جوان!!! بعد من وقتی یه فیلم می‌بینم که باهاش کلی نقاط مشترک داریم، همش به چیزایی که برامون اتفاق نیفتاده گیر می‌دم که نکنه چون ما شبیه اینائیم، این اتفاق برای ما هم بیفته؟ مثلن زیپ با من دعواش بشه، بعد بره شب تولدش بهم خیانت کنه، بعدشم بیاد بهم بگه!!!! یا مثلن دست آخر که قراره بریم از اینجا بزنه من رو بیــب کنه و بگه همین‌جا بمونیم!!! و اینچنین شد که در انتهای فیلم، با خودکشی اپریل نه تنها دلم نسوخت، که حرصم رو هم خالی کرد و دلم خنک شد!!!! و تمام رمانس قبل از فیلم تبدیل به حس کل‌کل گروید (!!). [همه که نمی‌شه ایدز و آنفولانزای خوکی داشته باشن که، یکی هم اینجوریه مثل من!!! |:].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:03 PM

لینک مطلب | روزی از روزها, غرغریسم | نظرات (37)

 

 
 
 

Page 383.

September 3, 2009
 

× دیشب ساعت 2 بود که گوشیم زنگ خورد. خطی بود که فقط آقای زیپ شماره‌ش ررو داره و صد البته که اگه شخص دیگه‌یی هم می‌داشت شماره‌ش رو، ساعت 2 بعد از نصفه شب زنگ نمی‌زد!!! کلن در راستای متفاوت بودن و این صحبتا، برای انجام عملیات آشتی‌جویانه، انگار روز رو از من و زیپ گرفتن!!!!! کل روز قهریم بعد یهو دو نصفه شب که رفتیم تو تخت‌خواب، یاد هم می‌افتیم و کمبود هم رو حس می‌کنیم [نچ‌نچ‌نچ‌نچ، من چی بگم به این ذهن منحرف آخه؟ |:]. تمام طول روز رو منتظر هم دیگه می‌شیم و وقتی تا آخرین لحظه صبر می‌کنیم و می‌بینیم اون یکی اقدامی نکرد خودمون دست به کار می‌شیم!! [هر کی یه مدل مرض داره دیگه حاجی]. گوشی رو برداشتم:
من: الو؟
یه خانومه: من با تو فهمیدم زیبایی‌ام خوبه/ یک مرد مغرور رویایی هم خوبه/ من با تو فهمیدم دلبستگی بد نیست/ گاهی به یک آغوش، وابستگی بد نیست... [کلی تو این هاگیر واگیر آنتنش هم می‌رفت و خیلی جاهاش قطع و وصل می‌شد]
ساکت بودم. داشتم فکر می‌کردم زیپ هر چقدم در فراق من اشک ریخته باشه دیگه صداش زنونه که نمی‌شه!!!!! شاید می‌شد صداش رو به داریوش تشبیه کرد اما هلن نه به جان زیپ‌زاگ!!!
همون خانومه: وقتی تو اینجایی، دنیا همین خونه‌ست/ حالا تو بگو بازم، این زن یه دیوونه‌ست/ وقتی تو اینجایی، حواترین می‌شم/ عاشق‌ترین، آدم روی زمین می‌شم...
این زندگی با تو زیباترم می‌شه/ تو عاشقم بودی من باورم می‌شه/ با تو دلم غرق یک بچگی می‌شه/ من آخر رویام، این زندگی می‌شه...
درست آخر آهنگ قطع کرد. فقط می‌خواست نصفه شبی یه قری بندازه تو کمر ما و قطع کنه!!!! اما کلی ذوقمرگ شدم که برام آهنگ عاشقونه گذاشت. خصوصن اینکه اون قسمت‌های بولد شده رو هم خیلی نشنیدم چون قطع و وصل می‌شد!! کلی داشتم حال می‌کردم که "آخی... طفلی بچه‌م خواننده هم شد و برام آهنگ خوند... لابد حرف دلش بوده، دیگه خودش رو خسته نکرده، زنگ زده آهنگ گذاشته برام"!!! زودی دست به کار شدم و تا این حس ذوقمرگیه نپریده براش اس‌ام‌اس زدم: ولی همین آغوشی رو که بهش وابسته‌یی، دو شبه بغل نکردی! حواست هست؟ [هر کی فکر کرد که من جمله‌ رو سؤالی کردم که زیپ رو مجبور به جواب دادن کنم، خره!!]
جواب نداد. منم زیاد پی‌گیر نشدم. همینی که از سکوت مطلق به مراسم "با پا پس زدن با دست پیش کشیدنون" (!) رضایت دادیم خودش جای امیدواری بود. گوشی رو گذاشتم سر جاش و بالشم رو بغل کردم که روی گوشیم میسد انداخت و چون من نفهمیدم منظورش چیه، منم رو گوشیش میسد انداختم. اس‌ام‌اس داد: شارژم تموم شد، این آخرین اس‌ام‌اسه! آهنگه قشنگه! تو باید بخونیش واسم!!!! straight face ] الانم می‌خوام فقط گوش بدم! تو باهام حرف بزن، اس‌ام‌اس بده، خب؟ sad

الان فکر نکنید که آقای زیپ چقد اهل گوش و گوش سپردن به حرفای منه‌ها!!! اگه گفته فقط می‌خواد گوش بده، منظورش این بوده که حرفای عاشقونه بزن بهم!!! عشقولانه‌ی خونش اومده پائین. خصوصن که دیده مردم واسه عشق‌شون چه‌ها که نمی‌خونن، دلش خواسته!!!

بالا رفتیم دوغ بود، پائین اومدیم ماست بود، قصه‌ی ما راست بود D:

توقع ندارید که مو به مو اس‌ام‌اس‌های عاشقونه و بیــب‌وار و بعدشم مراسم ماچ و بغل رو هم تعریف کنم، احیانن؟! [مگه خودت داداش و بابا نداری؟]

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:04 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (43)

 

 
 
 

Page 382.

September 2, 2009
 

× دوشنبه طی دست و پنجه نرم کردن با پروژه‌ی بسیار سنگین و پیچیده‌ی "زود بلند شدن از خواب"، تمام روز رو به صورت مفیدی خواب بودم. شب ساعت 11 بود که پای کامپیوتر به حالت پژمرده‌واری داشتم وبلاگ‌های آپدیت شده رو می‌خوندم که زیپ زنگ زد. بهش گفتم که حوصله ندارم و اونم سریع قطع کرد. چند لحظه بعد اس‌ام‌اس داد: "خونه‌تون کجاست؟ من کجام؟". حالم بد بود، اما نه اونقدر بد که برام سؤال ایجاد نشه که این شنبول ترانه چیه واسه من فرستاده!!! فهمیدم اشتباهی مسیج رو برای من سند کرده. زنگ زدم بهش:
من: چی؟
زیپ: laughing
من: straight face

زیپ: از قصد فرستادم!!
من: آره، کاری نداری؟
زیپ: چرا اینطوری می‌کنی؟ خب می‌خواستم بهم توجه کنی!!
من: توجه کردم دیگه! زنگ زدم بهت. کاری نداری دیگه؟
زیپ: بابا یکی از دوستای احمقم گفت این رو بفرستم برات. ناراحت نباش دیگه...
من: دقیقن این کارات رو باید بذاری موقعی که من حوصله ندارم. آره؟
زیپ: خواستم حال و هوات عوض بشه!!!
من: شد. مرسی از لطفت
گوشی رو قطع کردم و دوباره مشغول خوندن وبلاگ‌ها شدم. خبری ازش نبود. ساعت 12 براش اس‌ام‌اس زدم: "شب بخیر". این مدل شب‌ بخیر گفتن خشک و خالی فقط مختص مواقعیه که من یه چیزیم هست و صد البته دلم نمی‌خواد قهروارانه بخوابم. زنگ زد.
زیپ: تو چته؟
من: اعصابم خرده
زیپ: بخاطر اون اس‌ام‌اس؟
من: هم واسه اون، هم اینکه کلن اعصابم خرده!!! واقعن به کی می‌خواستی بفرستی اون اس‌ام‌اس رو؟
زیپ: به یه دختره!!!
من: آهان straight face

زیپ: چند شبه هی اس‌ام‌اس می‌ده...
من: الان داری به من می‌گی؟ اونم حالا که گندش در اومده؟
زیپ: بخدا قبلش می‌خواستم بگم بهت. اصلن اولش زنگ زدم که بهت بگم، منتها اینقد اخلاقت سگ بود که ترسیدم اینم بگم دعوامون بشه!! حالا دارم می‌گم... خب؟
من: بگو!!
زیپ: بذار اولش یه چیزی بگم. اگه می‌خوای ناراحت بشی نگم‌ها. دارم مشکلم رو بهت می‌گم. تو زنمی (!) منم شوهرتم (!)، یه مشکل برامون پیش اومده می‌خوایم حلش کنیم...
من: خیله خب!!
زیپ: چند شبه یکی من رو گذاشته سر کار. نمی‌دونم کیه. اولش فکر کردم توئی، اما بعد فهمیدم تو نیستی. گفتم شاید دوستامن. ازشون پرسیدم، اونام گفتن که نیستن. می‌خواد باهام دوست بشه. می‌گه اهل حال هستم یا نه. بهش گفتم من متاهلم، خانومم رو هم دوست دارم. گفت منم دوست پسر دارم. دوستشم دارم.
من: آره معلومه، معنی دوست داشتنم فهمیدیم... زیپ از اول تعریف کن!!
شروع کرد به تعریف کردن. که به زیپ پیشنهاد بیـــب داده. که قرار گذاشتن هم رو ببینن. که زیپ با دوستش هماهنگ کرده که اون جاش بره سر قرار. که ایمیل‌ زیپ رو گرفته که عکسش رو بفرسته!!!!! که گفته ماتیز سفید داره. که دوست زیپ، با شماره‌ی خودش به این خانوم محترم (!!) اس‌ام‌اس داده که اینم شماره‌ی منه و اون یکی خطم
[خط زیپ] شارژ نداره و و و ... و خلاصه همه چی!! دیگه آخر سر اینقد خوب برخورد کرده بودم با قضیه که یهو به شدت باهام احساس صمیمیت کرد و گفت: "فکر کن حالا فرزام [دوستش] بره سر قرار و ببینه طرف یه داف باحال بوده. چه حسرتی بخورم من big grin"
من: straight face

زیپ: laughing
اولش خوب بودم. خوشحال بودم که برام جریان رو تعریف کرده. با شناختی که ازش داشتم، می‌دونستم خیلی از جاها رو هم سانسور کرده و سلکشن حرفاشون رو برام گفته اما بازم گفته بود. فقط مشکلی که کم‌کم با فکر کردن به موضوع برام پیش اومده بود این بود که چرا ایمیل‌ش رو داده؟ و اینکه از اول اصلن چرا جواب اس‌ام‌اس‌هاش رو داده بود. اگه سکوت می‌کرد و اصلن محل نمی‌ذاشت، دیگه کار به اینجا هم نمی‌کشید. همه‌ی اینا رو بهش گفتم و اونم با منطق خودش جواب داد. اینکه موقعی که طرف ازش ایمیل خواسته پیش فرزام نبوده و ایمیل فرزام رو هم حفظ نبوده. با اینکه قبول داشت که اگه یه همچین جریانی عینن برای من پیش میومد بیشتر خوشحال می‌شد که من محل ندم و سکوت کنم اما گفت که در مورد جواب دادن کارش اشتباه نبوده. چون داشته از قول دوستش با طرف حرف می‌زده و دست آخر هم فرزام قرار بوده بره سر قرار.
خب در مواقع عادی هم انتظار خیلی اپن‌ماینددانه رفتار کردن از من، انتظار بیهوده‌ییه چه برسه به حالا که دارم لحظات ملکوتی نزدیک شدن به روزهای لاله‌گون رو می‌گذرونم و اخلاقم بسیـــــــــار بسیـــــــار دوست‌داشتنی شده. واسه همین دیشب کلن هی با آقای زیپ سر این جریان، قربون صدقه‌ی هم می‌رفتیم، که یهو بحث بالا گرفت و گوشی رو روی هم قطع کردیم!!!! بعد از این کار محترمانه‌یی که انجام دادیم، زیپ اس‌ام‌اس داد که:
زیپ: پـ...
[بیب] می‌شی دیگه شعور و فهمت که از بین نمی‌ره!! این رفتار کثیف تو با بهونه‌ی بیـــب توجیه‌پذیر نیست خانوم زیگزاگ!
هیچی نگفتم. راستش هم ناراحت بودم و هم اینکه داشتم یه مطلب در مورد مهاجرت به کانادا می‌خوندم!!! دلم نمی‌خواست تمرکزم رو از دست بدم. دوباره نوشت:
زیپ: زیگزاگ؟ عشقم؟ قبول کن مقصری! قبول کن با حرفات هزار بار دلم رو خرد می‌کنی... حالا بیا تو بغلم که زودتر بخوابم! دارم دیوونه می‌شم!!
من: تو هم جای من بودی همینا رو می‌گفتی شایدم بدتر! ایمیل‌ت رو دادی به اون گـ...
[بیــب] که معلوم نیست کیه، شماره‌ت رو از کجا اورده. تا بهت هم حرف می‌زنم اینجوری می‌کنی! می‌گی وقتی حالم بده، تا یه هفته بهت زنگ نزنم!! تو بودی چیکار می‌کردی؟
زیپ: زیگزاگ واقعن حالم از این کارات بهم می‌خوره! اصلن برام قابل  هضم نیست این تهمت‌ها! خاک بر سر من که بعد سه سال کسی که جونت رو براش می‌دی اینطوری بهت بی‌اعتماده و بهت تهمت می‌زنه!
من: تهمت نزدم! دارم دعوات می‌کنم که اینقد سریع به هر کسی اعتماد می‌کنی! اصلن بیخیال، دیگه حرفش رو نمی‌زنیم!
جواب نداد. روی گوشی‌ش میسد انداختم که یعنی جوابم رو بده. نوشت:
زیپ: تو رو خدا به هر چی که اعتقاد داری بذار بخوابم!

و در انتها خیلی شیک، نوشت:
قهریم
!! straight face 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:17 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (72)

 

 
 
 

Page 381.

September 1, 2009
 

× از همون روزی که اون برگه‌ی کذایی رو دیدم که روش اسم واقعیت رو نوشته بود و اینکه چند سالته و مامانت تو رو توی یکی از کوچه پس کوچه‌های ولنجک با یه کارت گذاشته بود سر راه که فقط اسم خودش رو روش نوشته بوده و اسم تو رو و اینکه هشت ماهته، کلی سؤال تو سرم نقش بسته و نمی‌تونم فکر کنم تو هم مثل خیلی از بچه‌های دیگه فقط یه بچه‌ی نخواستنی بودی...
 نمی‌دونم چرا حس می‌کنم این کار مامانت از روی علاقه‌ش بوده؟ نمی‌دونم چرا ناخودآگاه تا کسی از بچه‌های سر راهی حرف می‌زنه و پدر و مادرشون رو متهم می‌کنه تو میای تو نظرم و احساس می‌کنم همیشه هم پدر و مادرا به راحتی آب خوردن بچه‌هاشون رو نمی‌ذارن گوشه‌ی خیابون. گاهی حس می‌کنم تو بابایی داشتی که به هزار و یک دلیل، مامانت ازش فراری بوده... یا مثلن اصلن بابایی نداشتی و مامانت هم بیماری خاصی داشته که دکترا ازش قطع امید کرده بودن و فامیلی هم نداشته. می‌مونه فامیل بابات که خب مامانت به هزار و یک دلیل راضی نبوده تو زیر دست اونا بزرگ بشی... به هر حال هیچ‌وقت نمی‌تونم باور کنم که مامانت بدون هیچ دغدغه‌یی تو رو گذاشته سر راه و رفته. می‌دونی چرا؟ چون اگه اینطور بود تو رو همون روز اول می‌ذاشت سر راه!! نه اینکه بعد از هشت ماه تازه یادش بیفته این کار رو بکنه... زمانی که تو از سینه‌ش شیر خوردی و کلی بهت وابسته شده، چرا باید این کار رو بکنه؟ اصلن چرا باید فقط اسم خودش رو توی اون کارت همراهت بنویسه بدون هیچ اسمی از بابات؟ چرا تو رو نزدیک پرورشگاه ول نکرده و برداشته تو رو برده توی یکی از خیابونای بالا شهر؟ جز اینکه دلش می‌خواسته یکی از خانواده‌های پولدار تو رو پیدات کنن و شانست رو یه بار دیگه امتحان کنی؟! نه، نه... من اصلن نمی‌تونم خودم رو قانع کنم که مادرت تو رو از روی سنگدلی ول کرده!! تو سالم بودی... نه مریضی‌یی، نه مشکلی... سالم سالم!! نمی‌تونم فکر کنم که هیچ دعایی از طرف مادرت پشت سرت نبوده اما خدا برای روز تولدت بهت یه خانواده کادو داد و شانس امتحان کردن زندگی توی دورترین قاره‌ از اینجا. اینا همش هم شانس نبوده، مطمئنم دعاهای مامانت هم کار خودش رو کرده...
 چقد خوبه که تو خوندن و نوشتن بلد نیستی!! چقد خوبه که حتی در آینده احتمال خوندن اینجا، توسط تو تقریبن صفره. چقد خوبه که اینجا راحت می‌تونم باهات حرف بزنم بدون اینکه نگران این باشم که تو چیزی از حرفام دستگیرت بشه... امروز دو ساله شدی، اما بدون به اندازه‌ی تمام روزهای نبودنت هم، عزیزی.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:03 PM

لینک مطلب | مموریالز | نظرات (45)

 

 

Copyright © All right reserved Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir