یاد شهدای سبز گرامی و راهشان پر رهرو باد

 


October 2009
 


 
 

Description
30n.ir
Home index
About us
daily[at]30n[dot]ir

Subscribe to this blog's feed


ZigZag Discussion with VOA
1- (Download: 3.38 Megabyte)
2- (Download: 4.32 Megabyte)

Photoblog
Photoblog[dot]30n[dot]Ir


Recent Posts
Page 445.
Page 444.
Page 442.
Page 440.
Page 439.
Page 438.
Page 437.
Page 434.
Page 432.
Page 430.

Archive
July 2010 (8)
June 2010 (13)
May 2010 (19)
April 2010 (19)
March 2010 (24)
February 2010 (18)
January 2010 (24)
December 2009 (19)
November 2009 (24)
October 2009 (23)
September 2009 (24)
August 2009 (24)
July 2009 (21)
June 2009 (11)
May 2009 (26)
April 2009 (30)
March 2009 (22)
February 2009 (23)
January 2009 (12)
December 2008 (10)
November 2008 (14)
October 2008 (18)
September 2008 (20)
August 2008 (22)
July 2008 (9)
June 2008 (6)
May 2008 (12)
April 2008 (8)
March 2008 (14)
February 2008 (14)
January 2008 (2)

Topical Archive
مؤسسه توریستی-تفریحی زیپ‌زاگ (1)
لنگ‌درهوا (23)
مموریالز (65)
من و آق‌سی‌سی (9)
مدرسه‌ی فمینیستی (12)
کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب (12)
پرسش و پاسخ (13)
بریم تو فاز ماچ‌وموچ (13)
جمعه‌ها با آقای زیپ (9)
حوصله‌دونی (55)
دایرة‌المعارف دخترونه/ پسرونه (4)
روزی از روزها (223)
زیگزاگولوژی (26)
غیر جمعه‌ها با آقای زیپ (17)
غرغریسم (75)


Links



Counter

 
 

Page 445.

October 31, 2009
 

× تصمیم گرفتم نقاشی قالب اینجا رو عوض کنم. خیلی‌ها گفتن نقاشی‌هامون شبیه خودمون نیست. این اواخر دو تا پیشنهاد هم گرفتم در خصوص آرشیو و یکی هم در مورد کامنت خصوصی و شکلک. خواستم بگم هر چی غرغر دارید الان بگید تا تنور داغه و آقای زیپ می‌تونه وقت بذاره واسه قالب عوض کردن و رسیدگی به شکایات!!! از انتقادات سازنده و پیشنهادهای مفید به شدت استقبال می‌شود.

× دوستانی که لینک مصاحبه‌های من با VOA رو می‌خواستید، تو همین ستون بغلی سمت راست، اونجا که نوشته ZigZag Discussion می‌تونید دو تا لینک مصاحبه‌های من رو دانلود کنید و بشنوید. اولیش کوتاه‌تر از دومیه و در مورد دوستی بین دخترا و پسراس، متنها در خصوص روابطی که دختر شروع کننده‌ی اونه و دومیش هم در مورد دلایل بالا رفتن سن ازدواج توی ایرانه.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:27 AM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا | نظرات (46)

 

 
 
 

Page 444.

October 30, 2009
 

× یک روز قبل از رفتن به جشن، آقای زیپ کاشف به عمل اورد که برای ما دعوت‌نامه رو به صورت ایمیل فرستادن و گفتن که جز طرح برنزی شدیم. نه که من هر روز و هر دقیقه دارم ایمیلم رو چک می‌کنم، واسه همین متوجه نشده بودم.
  ساعت 3:30 رسیدیم به پارک ورشو. ظاهرن خیلی‌ها زودتر رسیده بودند. همزمان با ورود ما، ویولت هم اومد. اول وایسادیم مثل بز نیگاش کردیم و بعد یادمون افتاد اینجور موقع‌ها یه کار دیگه باید بکنن! رفتیم جلو و سلام کردیم که ویولت تو گوشم گفت: "بالاخره کار خودت رو کردی؟" [اشاره به پست حذف شده] گفتم: "تو هم که سرتا پا بنفشی، دستبندت [سبز] رو انداختی‌ها. خندید گفت: "من نذر دارم!!"
بلافاصله بعد از ویولت، پریناز رو دیدم و آشنا شدیم با هم و مثل دختران محجوب رفتیم یه گوشه وایسادیم. مشغول صحبت با پریناز بودم که یهو یه خانوم یلی در برابر جثه‌ی نحیف من، اومد و گیر داد که حدس بزنم کیه!!! منم خیلی هیجان‌انگیز و با کلی سرخ و سفید شدن و اینا، گفتم: "نمی‌دونم". حدسم درست از آب در اومد و گفت که نسرینه از وبلاگ سیاه، سفید، خاکستری!!
رفتم پیش ویولت وایسادم که بفهمم اطرافیانش کیا هستند. خصوصن دلم می‌خواست یکی از خانوم‌هایی که به نظرم خیلی آشنا می‌یومد رو بفهمم کیه. بعدن فهمیدم که من هم برای ایشون آشنا بودم و چهره‌های آشنای ما هیچ ربطی به عرصه‌ی هنر نداره بلکه ربط داره به عرصه‌ی علم‌اندزوی و آخر دنیا یعنی دهکده‌ی المپیک و دانشگاه علامه طباطبایی!!!!!
از دور و بری‌های ویولت، با دخترحاجی [که بعدن فهمیدم از نظر مقام به شدت با هم در رقابت بودیم] و خارپشت و نیلوفر که من به آقای زیپ "نیلوفر با طعم باران" معرفیش کردم، آشنا شدم. بعد از اون چشمم افتاد به اون‌طرف (!) و آنی‌دالتون رو دیدم که البته جا داره بگم اونم من رو دید! راستش هیجان‌انگیزترین قسمت ماجرا برام همین بود. اینکه برم جلو و با تردید بگم من زیگزاگم و آنی من رو بهتر از خودم بشناسه و مثل فیلم هندی‌ها هم‌دیگه رو بغل کنیم و ماچ و بوسه!!!!! راستش اصلن توقع نداشتم من رو بشناسه حتی، دیگه قسمت فیلم هندیش بماند!!
D
 مراسم شروع شد و بعد از شیطنت‌های بهاره رهنما، نوبت رسید به قسمت معرفی وبلاگ‌های برتر و گفتند که چون توی نظرسنجی دقیقن لیست سال‌های گذشته تکرار شده بود، وبلاگ‌های تکرار شده‌ی سال پیش رو حذف کردند تا با وبلاگ‌های جدید بیشتر آشنا بشیم. نیست وبلاگ مام قبل از بوجود اومدنش تو لیست وبلاگ‌های برتر دو سال پیش بود واسه همین حذف شدیم
:D   البته از حق نگذریم که تقریبن همشون برای من یکی جدید بودند. چون من جز وبلاگ لنگ‌دراز، یادداشت‌های یک تارای بی‌پروا و سیاه، سفید، خاکستری شاید فقط یکی دو تا وبلاگ دیگه رو می‌شناختم. خلاصه کلن از من و آقای زیپ استفاده‌ی کاربردی شد و در نقش تشویق‌کننده اونجا ظاهر شدیم. اما هنوز کورسویی از امید داشتیم که البته این کورسو با حرف پریناز زده شده که گفت: "به من گفته بودن لوح تقدیرهامون رو از دبیرخونه بگیریم". بعد از اتمام برنامه رفتیم سمت دبیرخونه که 4 تا میز به هم چسبیده بود که بیشتر به غرفه‌های این بازار خیریه‌ها شباهت داشت البته D: به یه آقایی اسمم رو گفتم که گفت باید توی لیست‌ها رو بگردی ببینی اسمت هست یا نه. وقت گشتن تو لیست همزمان با اینکه هی با دیدن اسم وبلاگ‌هایی که می‌شناختم ذوق مرگ می‌شدم کاشف به عمل اوردم که دختر حاجی (همون که رقابت تنگاتنگ داشتیم با هم) شده مقام بیلم و من هم دسته‌بیلم شدم چون لوح هم نداشتیم و بهمون لوح اشانتیون دادن!! [Click]. 
البته عوضش دو تا کاتالوگ لوازم آرایش اوریف‌لیم گرفتیم که من مدت‌ها بود دنبالش بودم
D:
و در آخر هم با  سمیه توحیدلو و خانوم پولادزاده آشنا شدم که با وجود تمام کم و کاستی‌های جشن واقعن ازمحبت‌شون ممنونم و از همین تریبون بهشون خسته نباشید می‌گم
X:

با خیلی‌ها آشنا شدم. خیلی‌ها وقتی به همون آقا لوحیه (!) اسمم رو گفتم از اون‌طرف میز گفتن: "زیگزاگ توئی؟" و بعد گفتند که خواننده‌ی خاموشند. خیلی‌ها هم خواننده‌ی روشن بودن ولی خودشون رو معرفی نکردند. دوستانی که ما رو دیدند و خودشون رو معرفی نکردند، کیا بودند؟ من و آقای زیپ چطور بودیم؟

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:38 AM

لینک مطلب | مموریالز | نظرات (47)

 

 
 
 

Page 442.

October 27, 2009
 

× هفته‌ی پیش دوشنبه بود که کامپیوتر اینجانب یهو ترکید و دیگه ویندوزم بالا نیومد. حال می‌کرد فقط صفحه‌ی سیاه نشون بده و فلش موس رو!! کلی دست به شلوار آقای زیپ شدم که برام ویندوز عوض کنه و کلی واسه خودم خانومی کردم که این رو می‌خوام و اون رو می‌خوام و آقای زیپم هر برنامه‌یی که دوست داشتم رو برام ریخت.
هنوز یه روز از ویندوز عوض کردنم نگذشته بود که باز کامپیوترم حال کرد صفحه‌ی سیاه رو با فلش موس نشونم بده [همون بیلاخ خودمون]. اینجوری شد که منم لج کردم و کامپیوتر رو فرستادم خونه باباش و سفارش یه کارت گرافیکی یک گیگ هم دادم که دیگه وقتی خواستم سیمز 3 بازی کنم واسه من ادا و اطوار در نیاره! البته هیچ تضمینی نیست که فردا دوباره همون علامت حاکم بزرگ [بیلاخ معروف] رو نشونم بده و من بمونم و حوضم که نداریم و مجبورم من بمونم و کاسه توالت‌ خونه‌مون!

× ظاهرن از کیف بنده خیلی خیلی استقبال شده. محض اطلاع‌رسانی عرض کنم که من کیفم رو از میلاد نور، 50 تومن خریدم. نه که زور داشت شصت تومن بدیم پای کیف پومای یوزپلنگ‌دار، واسه همون!!!

× من و آقای زیپ به احتمال خیلی قوی می‌یایم جشن پرشین‌بلاگ. هر چند که ظاهرن مقام دسته‌بیلُم هم نشدیم و من دعوت‌نامه‌یی دریافت نکردم کلن whistling

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:08 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (45)

 

 
 
 

Page 440.

October 24, 2009
 

× چارشنبه از شرق کوبیدم رفتیم غرب برای دیدن هایپراستار. و دیدیم و محض اینکه کاری هم کرده باشیم جز دیدن، من یه چیزکیک با چای هم خوردم!!
بعد چون من تو رودبایستی با مامان و این‌همه پول آژانس دادن گیر کره بودم، خیلی زورکی از یه کاپشن آدیداس ۹۰ تومنی و یه کیف پومای ۶۰ تومنی خوشم اومد که مامان هم طی یک عملیات غافلگیرانه‌ی رودربایستی کیلو چند (!) کاشف به عمل اورد که من کاپشن احتیاجی ندارم و تنها تفاوت این کیف پومای ۶۰ تومنی با بقیه‌ی کیف‌ها همون عکس یوز‌پلنگ چاپ شده‌س که دو بار هم بشوریش می‌ره و تازه دقیقن هم نمی‌شه چهره‌ش رو تشخیص داد و آخر سر هم پیشنهاد داد "حالا اگه خیلی چشمت رو گرفته می‌ریم ماژیک می‌خریم خودتم که هنــــــــرمند، یه یوزپلنگ شکل همین رو یکی از کیف‌هات بکش!!!!"
خلاصه چون تمام اقلام نوشته شده روی لیستم یکی‌یکی داشتن خط می‌خوردن، تصمیم گرفتیم هر چه زودتر هایپراستار رو به مقصد شهرک غرب و پاساژ مهستان و گلستان و ایران زمین و میلاد نور، ترک کنیم که در همین راستا موفقیت‌هایی هم کسب کردیم. یکی‌ش این
[Click] و یکی‌ش هم [Click]. البته یه سری اقلام لیست نشده هم بود که زیرسیبیلی رد شدند مثل [Click] و [Click] و دو دست هم لباس "زیر‌ناموسی" که اگه خودت خواهر مادرم نداشته باشی دیگه برادر و پدر که داری، پس از گذاشتن عکس معذوریم.

× واسه آخر هفته‌مون برنامه ریخته بودم که بریم فیلم بی‌پولی و بعدشم بریم چیتگر دوچرخه‌سواری و چون توی دوستی من و آقای زیپ، حرف اول و آخر رو همیشه من می‌زنم نه سینما رفتیم و نه چیتگر
جمعه در آخرین لحظات، آقای زیپ یهو خیلی جنتلمنانه گفت که پول اورده و منم خیلی مدبرانه تصمیم گرفتم بریم خرید.
رفتیم تجریش و آقای زیپ یه کاپشن خرید و این‌گونه بود که تمام سرمایه‌مون در کمتر از چسونیوم ثانیه به
... اهم، تموم شد [Click]. اون مانکن سیبیل قشنگی که خیلی اتفاقی توی عکس افتاده، همون آقای زیپه که شیکمش رو داده تو!!!
بعد از اتمام خرید مفصل‌مون، رفتیم دو تا دلمه‌ی کلم یه کاسه آش و یه ظرف کشک‌بادمجون همراه با ترشی و دوغ و نون فراوون سفارش دادیم که جان زیپ‌زاگ دست‌مون بند بود نتونستیم عکس بگیریم!!!!
پس از پایان تشریفات ناهار خورون، من پیشنهاد دادم بریم پارک جمشیدیه که با استقبال شدید آقای زیپ روبرو شد و رفتیم پارک اندیشه با تکیه بر این اصل که "پارک، پارکه دیگه. حالا چه فرقی می‌کنه" و این چنین بود که آخر هفته‌ی بیــــــسیار از پیش برنامه‌ریزی شده‌ی ما به پایان رسید.
پیشنهاد می‌کنم شما هم خیلی اوصولی بشینید برنامه‌ریزی کنید برای آخر هفته‌های دوتایی‌تون. البته اگه اینقد مثل من و آقای زیپ، رابطه‌تون بر پایه‌ی از خود گذشتگی و احترام به نظر هم‌دیگه، بنا شده و گرنه که بی‌خود حرص نزنید چون نمی‌تونید برنامه‌تون رو به کرسی بشونید!!
 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:10 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (45)

 

 
 
 

Page 439.

October 24, 2009
 

bueno02.jpg من بلد نیستم مثل خیلی‌های دیگه تندتند و بااحساس بگم "دوستت دارم". سعی کن فرهنگ عشقولیسم من رو یاد بگیری. باید بفهمی وقتی من از یه رول شکلات کیندر بوینوم که حکم ناموسم رو داره، بخاطرت می‌گذرم و با تردید می‌دمش بهت که بخوریش، یعنی من تو رو... آره!! D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:00 AM

لینک مطلب | بریم تو فاز ماچ‌وموچ | نظرات (29)

 

 
 
 

Page 438.

October 23, 2009
 

 × چند روزه دائمن ذهنم مشغول این پست وبلاگ پیاده‌روست [Click]. راستش خوشم اومد از طرز فکر جدیدش. اما من برخلاف ایشون فکر می‌کنم که نباید این نظرسنجی رو تحریم کرد و کنارش گذاشت. بلکه باید ازش انتقاد بشه برای بهتر شدن.
 من با برگزاری یک نظرسنجی مختلط مخالفم. چون از نظر من وبلاگ‌نویسی، برمی‌گرده به طرز فکر و دیدگاهه نویسنده. همونطور که همه می‌دونیم زن و مرد هم از نظر جسمانی و هم از نظر روحی با هم قابل مقایسه نیستند. ما نمی‌تونیم یک زن و یک مرد رو از نظر جسمی با هم مقایسه کنیم و بگیم قدرت بدنی مرد بیشتره!! این مقایسه از پایه اشتباهه. از نظر من مقایسه‌ی طرز فکر و سبک نگاه کردن به موضوعات مختلف هم بین زن و مرد اشتباهه. ما نمی‌تونیم بگیم یک زن قشنگ‌تر از یک مرد به مسائل نگاه می‌کنه یا برعکس و بهشون رای بدیم.
 وبلاگ‌نویسی نوعی توانایی ذهنیه. ما می‌تونیم وبلاگ‌نویس برتر زن داشته باشیم و وبلاگ‌نویس برتر مرد. نمی‌شه وبلاگ پدر یا مردی که از کودکش یا دغدغه‌هاش می‌نویسه رو با وبلاگ مادر یا زنی که از کودک یا دغدغه‌هاش می‌نویسه مقایسه کرد و به یکی رتبه‌ی یک و به دیگری رتبه‌ی دو داد. احساسات پدرانه با حس‌های مادرانه قابل مقایسه نیست. همونطور که دیدگاه‌های زن و مرد به یک مسئله با هم قابل مقایسه نیستند. مثل ستاره‌ی نقش اول زن یک فیلم و ستاره‌ی نقش اول مرد همون فیلم. هیچ‌وقت توی هیچ‌کجای دنیا نمی‌یان ستاره‌ی نقش اول مرد رو با ستاره‌ی نقش اول زن مقایسه کنند و بگن مرده از زنه بهتره یا بالعکس!!
 تفکیک جنسیت بین وبلاگ‌نویسان و ورزشکارا و هنرمندا، با تبعیض جنسیت مسئله‌ش فرق داره. انتخاب برترین بانوی وبلاگ‌نویس قضیه‌ش با ساختن پارک برای بانوان و یا کشیدن میله توی اتوبوس برای جدایی زن و مرد فرق داره. چون پارک جدا ساختن بی‌معناست. چرا که پارک نه به توانایی ذهنی ربطی داره و نه به توانایی جسمی.
 من نمی‌تونم بگم من یک وبلاگ‌نویس یا نویسنده هستم و این‌ها ربطی به جنسیت من ندارند. چرا؟ چون من قبل از اینکه یک نویسنده یا یک وبلاگ‌نویس باشم، یک زن هستم. این قضیه‌ش با اینکه می‌گیم من قبل از اینکه یک وبلاگ‌نویس باشم یک ایرانی‌ام فرق داره. جمله‌ی دوم درسته اما جمله‌ی اول نه!! چون من از شیکم مادرم وبلاگ‌نویس یا نویسنده به دنیا نیومدم، بلکه اول زن بودم و بعد وبلاگ‌نویس شدم.
 اما این نظرسنجی برترین وبلاگ‌نویس بانوان از نظر من هم عاری از اشکال نیست و دو تا مشکل اساسی داره:
 اولین مشکلش اینه که چرا باید ما این نظرسنجی رو برای زنان داشته باشیم فقط؟ چرا اینجا مردها نادیده گرفته شدند؟ این نادیده گرفته شدن باعث می‌شه به بعضی افراد این حس القا بشه که زن‌ها بخاطر "زن بودن" دارن جایزه می‌گیرن و چون مثلن شما مردی نمی‌تونی جایزه بگیری. در صورتی‌که اینطور نیست. همونطور که یک زن قهرمان شناگر به خاطر زن بودنش مدال طلا نمی‌گیره!!! به نظر من اگه همزمان نظرسنجی برترین وبلاگ‌نویس مرد هم برگزار می‌شد این احساس اشتباه به آدم دست نمی‌داد.
 و اما دومین مشکل این نظرسنجی نامگذاری اونه. منظور از وبلاگ "کودکان" چیه؟ آیا منظور وبلاگ‌هایی که مادران در وصف بچه‌هاشون می‌نویسند نیست؟ پس چرا "کودکان"؟ بهتر نبود اینجوری نامگذاری می‌شد مثلن که "وبلاگ‌های برتر بانوان و مادران"؟ وقتی اسم کودکان رو توی نامگذاری همراه با بانوان می‌بینیم این حس به آدم القا می‌شه که توی این دسته‌بندی اقشار ضعیف رو دسته‌بندی کردند. در صورتی‌که اگر عنوان کودکان به مادران تغئیر پیدا کنه این حس هم خواه‌ناخواه از بین می‌ره.
 این‌ها نظر من بودند بعد از کلی فکر کردن در مورد انتقادی که پیاده‌رو عزیز مطرحش کرد. جا داره از همین‌جا از پیاده‌رو بخاطر این مطلب خوب و اینکه من رو به فکر انداخت هم تشکر کنم.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:26 PM

لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (12)

 

 
 
 

Page 437.

October 22, 2009
 

× از کلاس فرانسه اومدم زنگ زدم به زیپ:
من:
Salut عزیزم
زیپ: سلام، چطوری؟
من: من گفتم
Salut
زیپ: فرانسوی بود این الان؟
من: اوهوم، یعنی سلام خودمونی!!
زیپ: تو مایه‌های همون سلامه خودمونه‌ها... نکنه سلام ما هم ریشه‌ش از اینه؟
من: خنگه سلام ما که عربیه!! ((: بگو احمقم!
زیپ: نمی‌گم!
من: پس بگو
J'adore toi [ژَ دُقْ توآ] یعنی چی؟
زیپ: چدق توآ؟ نیشخند

من: یعنی عاشقتــــــم :*
زیپ: منم عاشقتم عشقم!!
من:
J'aime toi هم یعنی دوستت دارم
زیپ: می‌ری کلاس این چیزا رو یاد می‌گیری دیگه؟!! ابرو 

من: اوهوم. پس فکر کردی رفتم کلاس مختلط که چی‌کار کنم؟
زیپ: بیخود، پس دیگه حق نداری بری
من: اتفاقن باید برم چون جمله‌های هیجان‌انگیزترش مونده
D:
زیپ: خنثی

× کی به شما اینقد اطمینان داده که من دخترم حالا، که هی راه به راه روز دختر رو به من تبریک گفتید؟ D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:53 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (29)

 

 
 
 

Page 434.

October 19, 2009
 

× چند سال پیش وقتی تنها شده بودم و کپل خونه‌ی بخت بود و آقای زیپی هم وجود نداشت تو زندگیم، رفتم دو تا مرغ عشق گرفتم. بعد چون این دو تا تخم نمی‌کردن و ماده‌هه بیماری صرع داشت (!)، رفتم 4 تا دیگه -دوتا نر و دو تا ماده- خریدم. بعد از چندی (!) دو تا نرها یهو با هم شروع کردند به دل دادن و قلوه گرفتن و جفت‌گیری!! چون احتمال گی بودن‌شون ضعیف بود، حدس زدم اینا سه تا ماده بودن و یه‌دونه نر -چه حق انتخابی گذاشته بودم واسه نره، بیشور!!- واسه همین رفتم دو تا نر دیگه هم گرفتم. خلاصه این با اون جفت شد و اون با این و یکی پس از دیگری هی تخم گذاشتن و بچه‌دار شدن و بچه‌ها رفتن تو قفس بزرگ‌تر که حکم خونه‌ی بخت رو براشون داشت و باز جفت خوردن و سواشون کردیم و انداختیم‌شون تو یه قفس دو تایی و الی آخر!!! یعنی رسمن کارم این شده بود که شیش‌ماه به شیش‌ماه برم مرغ عشق‌های جفت نخورده‌م رو بفروشم که اگه اینکار رو نمیکردم خودم رسمن باید اتاق رو ترک می‌کردم چون دیگه جا برا خودم نبود. کلی برام منبع درآمد شده بود. مغازه‌داره کلی باهام حال می‌کرد -می‌گم منحرفی، هی انکار کن!!- می‌گفت دختر پرنده‌باز ندیده بود تا حالا. می‌گفت مرغ عشق خیلی سخت تخم می‌ذاره و سخت‌تر از اون بچه‌دار می‌شه می‌گفت دستم سبکه و خوب بهشون می‌رسم و از اینجور صبتا. 
دو روز پیش که زلزله اومد و من از توی تختم مثل بز از جام پریدم رفتم تو هال پیش مامان اینا، به این فکر می‌کردم که چه خوب که الان دیگه هیچ مرغ عشقی ندارم و همشون رو رد کردم رفتند. طفلی‌ها اگه بودن کلی می‌ترسیدن. می‌دونید که حیوونا زلزله‌ رو زودتر حس می‌کنن. فکر کن زودتر زلزله رو حس کنی و بخوای فرار کنی و بال بزنی اما تو قفس باشی. رسمن یعنی زنده به گور شدن... منم که نمی‌تونستم تو اوج زلزله این‌همه قفس رو بزنم زیر بغلم و بدو بدو سه طبقه رو برم پائین!! خیلی شاهکار می‌کردم فقط خودم رو می‌تونستم نجات بدم.
خلاصه که اگه حیوون خونگی دارید، خیلی حواستون بهش باشه که در قبالش مسئولید. حتی در قبال مریض شدنش هم مسئولید. نگید اگه تو خیابون بود یا آزاد بود هم بازم ممکن بود مریض بشه. به این فکر کنید شاید اگه تو قفس یا تو خونه نبود اصلن مریض نمی‌شد!! مثل بچه‌‌هایی که نازنازی بزرگ می‌شن و همیشه مریضن و بچه‌هایی که همش تو کوچه خیابونن و چارستون بدنشونم سالمه.

چند وقته صبح به صبح پا می‌شم رو پشت‌بوم‌مون ارزن و گندم می‌ریزم واسه کبوترها و اون یاکریم خنگولا که تا نری و رسمن نخوای با دست لمسشون کنی پرواز نمی‌کنن، اینقد تنبلن. اینجوری خیلی بهتره. اونا هم آزادن و هم من بهشون حس تعلق خاطر دارم. بدون داشتن مسئولیت در قبال جونشون.
حیوون خونگی یعنی تو مسئولیت داری در قبال موجودی که برای لذت بردن خودت، اهلی‌ش کردی، آزادی‌ش رو ازش گرفتی و در ازاش غذا و آب بهش می‌دی...

پاورقی:
 این پست من اصلن به این معنی نیست که من مخالف داشتن حیوون خونگی هستم. اصلن و ابدن. چه بسا معتقدم هستم که حیوون خونگی به درمان افسردگی هم خیلی کمک می‌کنه. فقط دارم می‌گم زمانی باید حیوونی رو اورد و ازش نگهداری کرد که ارزش جونش رو فهمیده باشیم. زمانی که داریم می‌یاریمش خونه بدونیم که می‌خوایم از یه "جان"‌دار نگه‌داری کنیم نه مثلن از یه گربه‌ی نازنازی یا یه سگ پشمالو. اعتقاد داشته باشیم اون هم "جون" داره و با باتری کار نمی‌کنه که بشه از کنار ترس و مرضش خیلی راحت گذشت. گاهی وقت‌ها گرفتن آزادی بد نیست. به شرطی که آدم مسئولیت‌پذیری باشیم.
 مامان‌ها گاهی استقلال بچه‌هاشون رو می‌گیرن اما کی می‌تونه بیاد و بگه که این نداشتن و عدم استقلال بده؟ شاید تنها جنبه‌ی منفی‌ش زمانی مشخص بشه که بچه می‌ره تو اجتماع که خب حیوون خونگی قرار نیست روزی قاطی اجتماع بشه. وقتی حیوون خونگی می‌شه دیگه نمی‌شه رهاش کرد به امون خدا چون زنده نمی‌مونه. پس گرفتن آزادی از برخی حیوونای به اصطلاح خونگی، اگه آدم مسئولیت‌پذیری باشیم جنبه‌ی منفی‌یی نداره زیاد. 
 حرف من پذیرش مسئولیته نه محکوم کردن داشتن حیوون خونگی.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:40 AM

لینک مطلب | مموریالز | نظرات (30)

 

 
 
 

Page 432.

October 17, 2009
 

 × کتابی که کلی دلبری کرده بود تو پست قبلی من، استخوان‌های دوست‌داشتنی اثر آلیس سبالد بود. راستش سوژه‌ی کتاب خیلی جدید بود. این کتاب دید تازه‌یی به ما می‌ده در مورد عزیزانی که از دست دادیم. یه حس آرامشی خاصه اینکه حس کنی کسی که برات عزیز بوده و فوت شده، هر لحظه پیشته، باهات حرف می‌زنه، مواظبته و دلش می‌خواد تو رو از خطرات احتمالی توی راهت آگاه کنه اما نمی‌تونه. چون تو نمی‌بینیش. چون صداش رو نمی‌شنوی... طرز فکر نویسنده برام خیلی جالب بود. اینکه از نظر اون افراد از دست رفته، دائمن دارن ما رو از بهشت‌شون نگاه می‌کنن.
 البته کتاب نقاط ضعفم داشت. خصوصن آخرای کتاب. اوایل کتاب یه روند منطقی و دوست‌داشتنی رو طی می‌کرد ولی آخراش دیگه یه کم تخیلی و غیرمنطقی بود به نظر من و البته اینکه حس کردم دیگه اواخر کتاب اون روند آروم کتاب جاش رو به یه روند سنبلاسیون داده!!! اینکه نویسنده داره سعی می‌کنه شرایط رو یه جوری هم بیاره و کتاب رو تموم کنه. آدم بده به سزای عملش -از نظر نویسنده و نه از نظر من- رسید و دیگه زندگی گل و بلبل شد حتی بدون وجود کسی که دوستش داریم. البته گل و بلبل شدن زندگی، تا حدی طبیعیه و توی همه‌ی زندگی‌ها با گذشت زمان اتفاق می‌یفته اما خب...
 کلن پیشنهادم اینه که اگه خودتون رو در زمره‌ی (!) کتابخون‌ها می‌دونید، این کتاب رو با این سوژه‌ی جدید بذارید تو لیست کتاب‌هاتون. اگر هم موضوعش براتون جذابیت نداره، سمتش نرید چون آخرش چندان قوی و تاثیرگذار تموم نمی‌شه.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:03 PM

لینک مطلب | کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب | نظرات (36)

 

 
 
 

Page 430.

October 15, 2009
 

× بعد از یه هفته کشمکش، وقتی می‌یای تو فضای آزاد و برای فرار از سرما خودت رو می‌سپری به گرمای لذت‌بخش آفتابی که کم‌کم سرما رو از بدنت دور می‌کنه و یه رخوت خاصی به تنت می‌ده؛ لذت‌بخشه... چشمات رو می‌بندی و آرزوی یه لیوان چای می‌کنی. یهو مامان رو می‌بینی که با یه لیوان چای و شکلاتی که فقط مخصوص شخص تو خریده، می‌یاد سمتت. یه لبخند می‌زنی و لیوان رو ازش می‌گیری. جعبه‌ی شکلاتت رو آروم و با دقت باز می‌کنی و یه تیکه‌ش رو می‌ذاری تو دهنت و بلافاصله یه قلپ از چای رو سر می‌کشی. طعم شیرین شکلات رو با یادآوری این خاطره که همیشه اینکه نمی‌تونی چیز شیرینی رو توی دهنت، بدون کمک چای نگه داری، باعث خنده‌ش میشه؛ خوشمزه‌تر حس می‌کنی. یاد عکس دو نفره‌تون می‌افتی که داره با خنده یه تیکه کیک می‌ذاره تو دهنت و تو در حالیکه دهنت رو برای خوردن کیک باز کردی، همزمان استکان چای هم تو دستته که بلافاصله بعد از خوردن کیک یه قلپ از چای بخوری برای کم کردن شیرینی... یادت می‌افته چقد با این عکس خندیدید دو تایی. چای که تموم می‌شه یه نفس عمیق می‌کشی و روی تختت تو فضای آزاد، زیر نور آفتاب پائیزی دراز می‌کشی و مشغول خوندن کتابی می‌شی که همه نوع حسی رو توش تجربه کردی... غم، شادی، ترس، عشق. انگشتت رو می‌ذاری روی خطوط و با دقت هر چه تمام‌تر، کلمات رو دنبال می‌کنی. گاهی دلت می‌سوزه و دوست داری برای پایان دادن به حست، تند تند خطوط رو بخونی و گاهی با خوندن یه پاراگراف، یه حس ناب بهت دست می‌ده. جوری که بعد از تمام شدن پاراگراف چشمات رو می‌بندی و می‌ری تو خیال دلت می‌خواد اون پاراگراف رو دوباره و چندباره بخونی...

لحظات دوست‌داشتنی و خوبی هستند. حس می‌کنی چقد به این آرامش احتیاج داشتی و از اینکه طبق برنامه‌ و تصمیم قبلی‌ت یه آخر هفته‌ی نسبتن آروم برای خودت فراهم کردی، از خودت راضی‌یی.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:57 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (30)

 

 
 
 

Page 429.

October 14, 2009
 

× من و آقای زیپ پای تلفن:
 من: یه چیزی بگم؟
 زیپ: بگو
 من: دلم می‌خواد از هم دور باشیم زیپ. لاقل واسه یه مدت
 زیپ: یه چیزی بگم؟
 من: بگو!
 زیپ: خیلی گاوی
 من: دلیل؟
 زیپ: مگه تو دلیل آوردی واسه حرفت؟
 من: یه لحظه صبر کن ببینم کیه این اس‌ام‌اسه
 زیپ: کی بود؟
 من: یکی از دوستام!
 زیپ: اسمش؟
 من: تو نمی‌شناسیش، هم‌کلاسی زبانم
 زیپ: همون پسره؟
 من: نه! سارا
 زیپ: دوستت که سمانه بود
 من: خب با اینم دوست شدم!!
 زیپ: چی نوشته حالا؟
 من: یه شعر
 زیپ: بخونش
 من: ولم کن بابا
 زیپ: از اول بگو با یکی جدید دوست شدی می‌خوای بهونه بیاری بذاری بری!! راحت باش. این واسه من قابل هضم‌تره تا این حرفت که دور باشیم از هم
 من: چرت نگو زیپ. پسورد سایت رو بده!
 زیپ: نمی‌دم
 من: بده لوس نشو.
 زیپ:
Daily مال منم هست
 من: حذفش نمی‌کنم
 زیپ: نمی‌دم
 من: منم حق دارم داشته باشم پسورد رو
 زیپ: آدم چاقو رو دست یه آدم روانی نمی‌ده!!
 من: می‌دونی کی باید شوخی کنی، کی باید جدی باشی؟
 زیپ: عاشقتم!!
 من: حس می‌کنم مثل پشه بهت آویزون شدم
 زیپ: مگه پشه به آدم آویزون می‌شه؟
 من: الان گیر دادی به جزئیات کلام؟
 زیپ: قربونت برم که مثل پشه موذی هستی
 من: اون مگسه که موذیه، نه پشه!!
 زیپ: گیر دادی الان به جزئیات کلام؟
 من: ...
 زیپ: داری می‌خندی؟
 من: دارم گریه می‌کنم به حال خودم. تو اصلن نمی‌فهمی من رو
 زیپ: ببینم زیگزاگ، تو اصلن به چیزایی که تو وبلاگ می‌نویسی و همه هم می‌یان تائید می‌کنن، اعتقاد داری؟
 من: منظورت غار تنهاییه؟
 زیپ: خودم باید بگم؟ خودت نمی‌فهمی؟
 من:  نه، من که مرد نیستم
 زیپ: آره
 من: قربونت برم من، دوباره رفتی تو غار؟
 زیپ: هی من می‌خوام بیام بیرون از غار، بعد تا می‌یام بیرون تو یهو یقه‌م رو می‌گیری گیر می‌دی بهم، دوباره مجبور می‌شم بدو بدو برم تو غار!!
 من: همونه سرما خوردی دیگه
 زیپ: آره هوای غار سرده واقعن!!
 من: اگه بیای بیرون هوا بخوری اینجوری نمی‌شی. تو غار موندنت چقد قراره طول بکشه؟
 زیپ: آدم احتیاج داره گاهی اوقات. نمی‌دونم. همه چیز رو که من نباید بگم
 من: چرا باید بگی. چون من نمی‌فهمم تو کی رفتی تو غار. مثل من که هر دفعه به روزهای قرمزم نزدیک می‌شم بهت می‌گم. تو که نمی‌فهمی
 زیپ: قربونت برم من. الان این غرغر کردنا واسه همونه نه؟
 من: اوهوم
 زیپ: چقد من خنگم واقعن که نفهمیدم
 من: آره، خیلی خنگی!! نزدیک روزای قرمز من بدو بدو رفتی تو غار؟
 زیپ: پس من فقط به خاطر تو یه هفته مرخصی می‌گیرم می‌یام بیرون ولی بعدش دوباره برمی‌گردم تو غار. خب؟
 من: دوستت دارم!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:45 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (37)

 

 
 
 

Page 428.

October 13, 2009
 

× سر فرصت در مورد تک‌تک فرهنگ‌های گل و بلبل‌مون بحث می‌کنیم. ولی چقد باعث شرمندگیه که حتی خودمون هم با یادآوری اسم فرهنگ فقط چیزای منفی می‌یاد تو ذهن‌مون. نه؟ واقعن وجوه مثبت فرهنگ ما کجا رفته؟!! چه فرهنگ خوبی داریم که با سربلندی بهش بنازیم؟ جز اینکه وجه مثبت سنت و فرهنگ‌مون رو داریم نابود می‌کنیم و روز به روز داریم بیشتر دچار فقر فرهنگی می‌شیم!! [عجب پاراگرافی شد. خودم کف کردم!!!]

× هی می‌گن آمار طلاق و جدایی بالاست. تا حالا به دلیلش فکر کردید؟ تا حالا شده فکر کنید که چرا مامان‌بزرگ، بابابزرگامون زندگیاشون پایدارتر از جووناست؟ یکی از دلایلش به نظر من دور بودن از عصر تکنولوژی و این جفنگیاته. آخه این چه سایت خانمان براندازیه که درست کردن این غربی‌های از خدا بی‌خبر؟ [Click].
نمی‌گن آدم از رو کنجکاوی و صد البته علاقه‌ی مفرط می‌ره اینجا اسم عشقش رو وارد می‌کنه، به این امید که عکسی که قراره ظاهر بشه شبیه خودش بشه، بعد یه غریبه‌ی لـ.خت و عور با یه ژست غیراسلامی خودش رو می‌ندازه وسط و اساس و پایه‌ی رابطه رو متزلزل می‌کنه؟
یکی الان بیاد به من توضیح بده این کیه که شبیه به "تنها عشق واقعی تو زندگی" آقای زیپه؟ مردم توقع دارن آدم بعد از دیدن این عکس چه عکس‌العملی نشون بده؟ جنبه‌ش رو ببره بالا؟ مایندش رو اپن‌تر کنه؟ [Click].

حالا همه‌ی اینا به کنار. این مرتیکه‌ی مو بور کیه که "تنها عشق واقعی زندگی من" شبیه اینه؟ [Click]. من کی از مرد مو بور اجنبی خوشم می‌یومد آخه؟ به چیه این دلم رو خوش کنم من؟ البته خب اگه راضی بشه موهاش رو رنگ کنه، می‌شه از بور بودنش چشم‌پوشی کرد. مهم اخلاق و البته قد و هیکله که خب ظاهرن این برادر از نظر قدرت بدنی و قد بلندی و اینا کم نداره!!! خلاصه‌ی کلام اینه که کسی این برادر رو می‌شناسه احیانن، یه امر خیری انجام بده ما رو آشنا کنه با هم؟ شاید سر بوری و مشکی بودن خیلی راحت به تفاهم رسیدیم حالا، البته همین‌جا باید قول بده که بعد از آشنایی دیگه اینقدم رکیک نخنده!! چه معنی داره مرد اینقد خوش خنده باشه؟ من جدی و عنق و اخمو رو ترجیح می‌دم |:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:42 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی | نظرات (39)

 

 
 
 

Page 427.

October 12, 2009
 

× یه کامنت پر و پیمون تو کامنتینگ پست قبل نوشتم. دلم نخواست تبدیل به پستش کنم چون فضا خیلی غمگین و ناراحت‌کننده می‌شد و منم قصد کش دادن و بحث کردن زیاد رو نداشتم. فقط گفتم که اگه خواستید بخونیدش و البته در موردش فکر کنید.

× یکی از استادای چند تا از دروس تخصصی‌مون می‌گه:
ما ایرانی‌ها دو تا فرهنگ غالب داریم:
1- هممون از شیکم مادرمون دانشمند به دنیا می‌یایم و توی هر زمینه‌یی فوق تخصص داریم.
2- که البته در ادامه‌ی همون اولی می‌یاد اینه که هر برنامه‌ی نوپایی که برای اجرا می‌ذاریم -مثلن سیستم اینترنتی شدن انتخاب واحد تو دانشگاه ما- وحی منزله و نباید تغئیر یا ارتقاش داد. واسه همینه که بعد از پنجاه سال هم که بری توی سایت دانشگاه ما، دقیقن با همون مشکلاتی که روز اول برات بوجود اومده، مواجه می‌شی!!!
خیلی دلم می‌خواست بگم فرهنگ‌های خیلی غالب دیگه‌یی هم داریم، اما خب جاش نبود. اینجا که می‌شه گفت، نه؟ شما فکر می‌کنید فرهنگ غالب ما ایرانی‌ها چیه؟

× پرشین‌بلاگ مراسم انتخاب بهترین وبلاگ‌نویس زن و کودک رو مطرح کرده. می‌تونید پنج‌تا از وبلاگ‌هایی رو که نویسنده‌شون خانومه و البته مورد علاقه‌ی شما هم هست، انتخاب کنید و بهشون رای بدید [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:03 PM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا | نظرات (18)

 

 
 
 

Page 426.

October 11, 2009
 

× دیشب وقتی وکیل بهنود 18 ساله تو بی‌بی‌سی گفت که علی‌رغم تلاش‌هاش، موکلش تا چند ساعت دیگه قراره اعدام بشه، تنم لرزید. با خودم فکر کردم که بهنود الان چه حالی داره؟ آیا این چند ساعت باقی مونده رو می‌خوابه؟ دعا می‌کنه؟ گریه می‌کنه؟ امیدواره؟
من اما امیدوار بودم به بخشش. به مهر مادری که قلبش داغداره و شاید نخواد قلب دیگه‌یی رو مثل خودش داغدار کنه. اما بهنود صبح اعدام شد. ولی دم، نبخشید و خواست با مرگ کس دیگه‌یی قلب خودش رو آروم کنه... خسته شدم از این کلاه‌هایی که سر خودمون می‌ذاریم!! خسته شدم از این‌همه تناقض... از اینکه می‌گیم لذتی که تو بخشش هست توی انتقام نیست و بعد جای دیگه‌یی که به نفعمون نیست اسم انتقام رو می‌ذاریم قصاص و لذتمون می‌شه اجرای قانون!!! قاتل باید کشته بشه، اما من حق ندارم بکشمش!! وقتی جون یه آدم به رضایت من بستگی داره و من رضایت نمی‌دم، چه فرقی با آدم‌کشی داره جز اینکه اون اسمش می‌شه قتل و این یکی اسمش می‌شه قانون؟ تا کی باید شاهد این کلاه‌های گنده‌یی باشیم که سر خودمون می‌ذاریم و خودمون رو گول می‌زنیم باهاش؟
اولیای مقتول رضایت ندادند. بهنود اعدام شد. امیدوارم لاقل با داغدار کردن قلب پدر [ظاهرن بهنود مادرش رو قبلن از دست داده] بهنود و مردنش، تا حدی قلب اولیای مقتول آروم گرفته باشه و وای اگر نه تنها دلشون آروم نشده باشه که عذاب وجدان هم بهش اضافه شده باشه...

پاورقی:
این پست صرفن جنبه‌ی درد و دل داشت. قصد بحث با کسی ندارم.

× یک پست از آورای عزیز، در همین رابطه [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:23 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (26)

 

 
 
 

Page 425.

October 10, 2009
 

× امروز با مامان رفتیم انقلاب که کتاب‌های درسیم رو بخریم و چون نداشتن و منم دلم نیومد پول رو خشک و خالی برگردونم به بابا و بزنم تخت سینه‌ش و غصه‌دارش کنم و با بغض بگم هیچ‌کدوم از کتابام رو نداشت، رفتم کتاب داستان خریدم واسه خودم!! مهم نفس کاره دیگه D: [سال بلوا، من گنجشک نیستم، احتمالا گم شده‌ام و رویای تبت لیست کتب درسی‌م بود!!].

× دیشب بعد از سه ساعت تنها گذاشتن آقای زیپ، سر و کله‌ش پیدا شد. از غارش چنان اومد بیرون که احتمال داره آخر هفته با دوستاش بره شمال |: یعنی نهایت استفاده از درک و شعور بالای من!!!! اونوقت هی بیاید بگید این آقایون جنبه‌شون بالاس... نیست دیگه داداچم. قبول کن!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:51 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (31)

 

 
 
 

Page 424.

October 9, 2009
 

× یک‌هفته‌ست که بی‌حوصله‌ست. هیچ دلیلی هم نداره واسه این بی‌حوصلگیش. یه هفته‌ست که وقتی شبا براش اس‌ام‌اس می‌زنم "شب بخیر" و می‌دونه اینجور شب بخیر گفتنم یعنی دلخورم، برام می‌نویسه "شب بخیر عزیزم!" و هیچ دلیلی ازم نمی‌پرسه. یه هفته‌ست تو طول روز هیچ خبری ازش نیست و اگه ازش خبری نگیرم شبا چند دقیقه‌یی بهم زنگ می‌زنه و یا با هم چت می‌کنیم. امروز دیگه صبرم تموم شد. بهش گفتم که بی‌توجه شده بهم. گفت حوصله‌ی بحث نداره و خواست بعدن در موردش حرف بزنیم. وقتی پرسیدم مثلن کی؟ گفت هیچ‌وقت در این مورد دلش نمی‌خواد بحث کنیم کلن و در ادامه با عصبانیت گفت اصلن درکش نمی‌کنم و هیچ‌وقت اینطور موقع‌ها نتونستم عکس‌العمل خوبی نشون بدم که آرومش کنه. فقط گیر می‌دم و بیشتر اعصابش رو بهم می‌ریزم. سریع گفتم خدافظ و قطع کردم گوشی رو. حس می‌کردم توی الویت‌بندیش رتبه‌م عوض شده. ناراحت بودم از دستش اما توی اوج ناراحتی هم نمی‌تونستم انکار کنم چقد این موجوده (!) رو دوستش دارم.
یادم افتاد خیلی وقت پیش یه سری فایل رو ذخیره کرده بودم که در مورد مردها نوشته بود. مطلبی در مورد اینکه مرد گاهی نیاز داره به غار تنهایی‌ش بره و اینجور موقع‌ها زن نباید ازش سؤال کنه، پاپیچش بشه، بهش راه‌حل ارائه بده و بیرون غار منتظرش بشینه که بیاد بیرون!! [چقد با دقت خونده بودم مقاله رو. مو به مو همون کارایی رو که گفته بود نباید انجام بدید، انجام داده بودم |:].
از تصور اینکه آقای زیپ الان رفته توی غار تنهایی‌ش خنده‌م گرفت. با یه برگ انجیر و ریش و سیبیل و موهای بلند، شکل انسان‌های اولیه تصورش کردم و هرهر زدم زیر خنده. مقاله‌ی دوم رو باز کردم که در مورد راه‌های خوشحال کردن زن‌ها و مردها بود. نوشته بود:
برای خوشحال کردن يک زن، يک مرد فقط نياز دارد که: «يک دوست»، «يک همدم»، «يک عاشق»، «يک پدر»، «يک سرآشپز»، «يک الکتريسين»، «يک نجار»، «يک لوله‌کش»، «يک مکانيک»، «يک شنونده‌ی خوب»، «يک سازمان‌دهنده»، «خيلی تميز»، «دلسوز»، «ورزشکار»، «شجاع»، «باهوش»، «جدی»، «خلاق»، «مهربان»، «قوی»، «فهميده»، «بردبار»، «محتاط»، «بلندهمت»، «بااستعداد»، «پرجرات»، «مصمم»، «صادق»، «قابل اعتماد» و «پر حرارت» باشد.
همچنين يک مرد هرگز نبايد «تعريف کردن مرتب از همسر»، «عشق ورزيدن به خريد»، «درستکار بودن»، «بسيار پولدار بودن» و «تنش ايجاد نکردن برای او» را فراموش کند.
برای خوشحال کردن يک مرد، فقط لازم است «گاهی تنهايش بگذاريد!»

این مقاله جدای از یخ بودن (!) و داشتن این حسن که تلویحن اعلام کنه هیچ مردی توانایی خوشحال کردن زن‌ها رو نداره، این حسن رو هم داشت که راه‌حل مفیدی جلوی پای من بذاره. وقتی راه‌حلم رو پیدا کردم خیلی ذوقمرگانه تلفن رو برداشتم و تمام جریانات ظهر رو فراموش کردم:
زیپ: جونم؟
من: سلام D: الان یه مقاله‌ی روانشناسی خوندم در مورد مردا. نوشته بود مردا گاهی می‌رن تو غار تنهایی‌شون!!
زیپ: تو برو مقاله در مورد خودت بخون!!
من: خودت گفتی من طرز بخورد با تو رو وقتی حوصله نداری، بلد نیستم. حالا که رفتم مقاله خوندم اینجوری می‌گی؟
زیپ: حالا چی نوشته؟
من: نوشته باید گاهی تنهاشون بذارید!! درسته؟
زیپ: آره
من: باشه، پس من دارم می‌رم تنهات بذارم. کاری نداری؟
زیپ: حالا الان که نه، اون موقع باید تنهام بذاری
من: الانم ادامه‌ی همون موقع‌س دیگه. خدافظ

و الان دارم دوران تنها گذاشتن آقای زیپ رو سپری می‌کنم. حالا جدا از شوخی، واقعن پناه بردن به غار تنهایی برای گزیر از بحث و مشاجره و اینکه اغلب آقایون موقع ناراحتی برعکس خانوما، سکوت و تنهایی رو ترجیح می‌دن، درسته. فکر می‌کنم اگر چه به زبون طنز، اما این مقاله‌ی نام برده در مورد راه حلش هم درست گفته باشه... نظر شما چیه؟ عکس‌العمل شما وقتی آقای رابطه‌تون به قعر غار تنهایی‌ش پناه می‌بره چیه؟ واقعن اینجور موقع‌ها چیکار باید کرد؟ زمانی که خودتون احتیاج به صحبت و بحث دارید و اون از زیر بار بحث کردن می‌خواد شونه خالی کنه و حوصله‌ی بحث نداره؟

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:40 PM

لینک مطلب | دایرة‌المعارف دخترونه/ پسرونه | نظرات (57)

 

 
 
 

Page 423.

October 7, 2009
 

× خواب بودم که با یه صدای بع‌بع مانند بیدار شدم. دقت که کردم دیدم بعله، خودشه. توی کوچه‌مون یکی از همسایه‌ها گوسفند اورده واسه قربونی کردن. اعصابم از همون لحظه بهم ریخته. همش دارم از خودم می‌پرسم فلسفه‌ی قربونی کردن و خون ریختن چیه؟ بعله. می‌دونم خدا توی امتحان حضرت ابراهیم گوسفندی رو نازل کرده که به جای فرزندش قربونی کنه. اما آیا کسانی که طبق این فلسفه گوسفندی قربونی می‌کنند، اصول این فلسفه رو هم می‌دونند؟ می‌دونند ذبح یعنی چی و چطور باید باشه؟ می‌دونن که باید وقتی گوسفندی رو می‌گیرن باید تا آخرین لحظه باهاش با محبت و عطوفت برخورد کنند و چیزی براش کم نذارن؟ می‌دونن که حتی موقع ذبح، حیوون نباید متوجه بشه که قراره بمیره؟ می‌دونن نباید چاقو رو ببینه؟ می‌دونن که ترس از مردن توی خون گوسفند ماده‌ی سمی تولید می‌کنه که برای سلامتی انسان خطرناکه و فلسفه‌ی ذبح هم همینه که باید طوری ذبح انجام بشه که اون سم توی گوشت و خون گوسفند تولید نشه؟!!
حالا با همه‌ی اینا، چرا ما اصرار داریم خون حیوون رو ببینیم تا خیالمون راحت بشه صدقه دادیم؟ آیا نمی‌شه گوشت رو از جایی مطمئن خرید و صدقه داد؟ حتمن باید خون و خونریزی دم خونه و توی کوچه راه بیفته؟
من معتقدم هر موجود جانداری آه داره. مثل انسان که وقتی دلش می‌شکنه یا اتفاقی براش می‌یفته آه می‌کشه... شاید مسخره به نظر برسه، اما من این فرایند رو برای حیوونا هم در نظر می‌گیرم. حتی برای گوسفندا. چرا ما می‌خوایم آه اون حیوون رو برای خودمون بخریم؟ واقعن چه فرقی بین این هست که ما گوشت رو از بیرون و از جایی مطمئن نمی‌خریم؟ جایی که قبلن گوسفند ذبح شده باشه. چطور دلمون می‌یاد نگاه‌های حیوون زبون بسته‌یی که داره باهامون حرف می‌زنه رو ببینیم و التماس رو توی نگاهش حس نکنیم؟
حاجی و عروس و دوماد و کسی که تازه از بیمارستان مرخص شده و کسی که خونه‌ش رو می‌خواد بکوبه و کسی که ماشین نو خریده و و و حتمن باید پاشون رو بذارن تو خون تا صدقه داده باشن؟ اگه اینطوره که باید تمام غیرشیعه‌ها تا الان مرده باشن که!!! فقط ما باید زنده می‌موندیم تا الان. واقعن از اشرف مخلوقات بودن چی یاد گرفتیم جز آزار و اذیت و کشتار حیوونا؟ برای ما همین که گوسفندا گوشت قرمز زندگی ما رو تامین می‌کنند کافی نیست که خومون هم دست به کشتارشون می‌زنیم؟ هزارها راسی که توی کشتارگاه‌ها هر روز کشته می‌شن بس نیست برامون؟ واقعن این اشرف بودن ما چه سودی به نفع مخلوقات دیگه داره جز آزار و اذیت؟ چیکار می‌کنیم براشون؟ آیا این رابطه فقط باید یک طرفه باشه؟ اگه اینطوره چرا از خدای خودمون توقع داریم برای ما کم نذاره؟
شمایی که اعتقاد به قربونی کردن گوسفند یا خروس دارید، تا حالا شده قبل از ذبح دستی از سر محبت به سر حیوون بکشید؟ تا حالا شده فکر کنید دارید "جونی" رو می‌گیرید و براش مسئولید؟ تا حالا شده در قبال این مسئولیت لاقل از جایی که گوسفند رو می‌خرید تا دم خونه‌تون، راحتی حیوون رو هم در نظر بگیرید و فقط به فکر یه قرون دو زار و ضرر مالی خودتون نباشید و اون رو پشت موتورتون نبندید یا نندازیدش پشت صندوق عقب ماشین به صرف اینکه "بالاخره قراره بمیره"؟ تا حالا شده لحظه‌یی توی چشمای حیوون نگاه کنید و سعی کنید التماسش رو بفهمید؟ اصلن تا حالا شده فقط یه لحظه، به اون حیوون فکر کنید؟

پاورقی:
 لطفن نیاید بگید هزارها نفر دارن می‌میرن اونوقت من دارم واسه یه گوسفند غصه می‌خورم. اول اینکه اون آدما رو که ما نمی‌کشیم، کسانی هم که می‌کشن جوابش رو می‌بینند. دوم هم اینکه گناه‌های بزرگ به عقیده‌ی من یک‌باره بوجود نمی‌یاد بلکه از گناه‌های کوچک‌تر شروع می‌شه. شاید این نوشته مسخره باشه اما اینا عقاید منه. یکی از چیزهایی که اذیتم می‌کنه. باور کنید قصد توهین به هیچ‌کس رو ندارم، فقط دلم می‌خواد به این قضیه‌ی شاید مسخره هم کمی فکر کنید.
اگه رد شدن از توی خون سنته [که از نظر من بیشتر خرافاته تا سنت]، سفره‌ی هفت‌سین و دید و بازدید عید نوروز هم سنته. آیا هر سال این سنت رو اجرا می‌کنید؟ یا به بهانه‌ی اختلاف‌های خانوادگی و نداشتن حوصله واسه پذیرایی و مسائل دیگه، می‌ذارید و هر سال می‌رید سفر؟!!!

بعدن نوشت:
وقتی پستم تموم شد، صدای بع‌بع هم قطع شد...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:50 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (47)

 

 
 
 

Page 422.

October 6, 2009
 

torshi.jpg

 × چقد بده آدم بخواد به شیوه‌ی با فرهنگ‌مابانه، ترشی درست کنه!! اما بدتر از اون اینه که نخوای اینطور باشی ولی به علت فقدان سوژه‌ی مناسب مجبور بشی مثل آدمای با فرهنگ ترشی درست کنی!!!
 امروز مامان کلی لوازم ترشی گرفته بود و از وجد من در راستای دیدن این‌همه خرت و پرت نهایت استفاده رو کرد و اینجانب رسمن تا همین الان مشغول پوست کندن و خرد کردن بادمجون و کرفس و هویج و سیر و فلفل بودم!!! مورد بحث‌ترین سوژه‌مون هم شد اخبار ماهواره در رابطه با نظرسنجی توی پنجاه کشور دنیا، در مورد میزان محبوبیت کشورها. اینکه آمریکا در زمان دولت بوش رتبه‌ی هفتم توی دنیا رو از نظر محبوبت داشته که حالا توی دولت اوباما تونسته رتبه‌ی اول رو کسب کنه. آلمان قبلن رتبه‌ی اول رو داشته و حالا شده سوم و رتبه‌ی دوم هم فرانسه‌ شده. آنگولا شده یکی مونده به آخر و ایران هم آخرین کشور از نظر میزان محبوبیت شناخته شده!! اول از آخر بودن هم عالمیه که فقط ما تونستیم به درکش نائل شیم!!!
 وقتی چس مثقال فامیل داشته باشی و توی همین مقدار قلیل هم میزان ازدواج و اخبار حاشیه‌دار، صفر باشه، ناچار می‌شی تبدیل بشی به یه آدم با فرهنگی که سوژه‌ی ترشی درست کردنش میزان محبوبیت کشورهاست!!!!!! پدر این سیاست بسوزه که به ترشی انداختن آدمم کار داره.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:39 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (29)

 

 
 
 

Page 421.

October 5, 2009
 

LA.jpg

× امروز ساعت 6:30 صبح رهسپار دیار علم‌اندوزی شدیم و رسمن رفتیم که داشته باشیم نوستالوژی 13 مهر رو!!! D: داشتم به این فکر می‌کردم که برخلاف دوران مدرسه، هیچ شوق و ذوقی برای رفتن به دانشگاه ندارم. اون موقع‌ها اواخر شهریور که می‌شد و تا کتاب‌فروشی‌ها رو درب‌هاشون این نوشته رو نصب می‌کردن که "آغاز ثبت نام برای کتب درسی" من و مامان فی‌الفور توی یکی از کتاب‌فروشی‌ها بودیم از ترس اینکه یه وقت کتاب بهم نرسه و از روز بعدش برای من شمارش معکوس برای گرفتن کتاب‌های نوم شروع می‌شد. روزی که روز موعد گرفتن کتاب‌هام بود، نهایت شادی رو می‌شد توی وجود من حس کرد. با ذوق و شوقی منحصر بفرد می‌رفتم کتابام رو می‌گرفتم و می‌اوردم خونه و با وسواس و دقت جلدشون می‌کردم. تو چند سال اول دبستان، نایلون می‌گرفتیم و چسب و بعد طوری که حس بزرگونه و کاربلدی بهم دست می‌داد می‌شستم سر جلد کردن کتابام. کتاب رو با دقت می‌ذاشتم رو نایلون و دور تا دور نایلون رو می‌بردیم و وسط کتاب رو [عطف‌ش رو |:] یه مربع یا مستطیل قیچی می‌کردم و شروع می‌کردم به عملیات چسب چسبوندن. آخر کار هم خیلی وقت‌ها به نتایج ضایعی می‌رسیدم و اونم این بود که نایلون برای کتاب کوچیک می‌شد و جلد کتاب بسته نمی‌شد بطور کامل!!! و اینجوری بود که با کلی هدر دادن نایلون و چسب می‌رفتم و دست به دامن مامان می‌شدم. جلدهایی که بعد از گذشت یه مدت از سال تحصیلی اغلب با ناخن‌هامون به جونش می‌افتادیم و از همون بالا قـــــرژ می‌کشیدیم روش و وقتی جای ناخن‌مون روی جلد کتاب یا دفترمون می‌افتاد یعنی دیگه اون کتاب یا دفتر از نو بودن افتاده و کمتر دوستش داریم!! فکر می‌کنم یکی از افرادی که از اختراع جلد‌های آماده که اغلب هم برای کتاب بزرگ‌ بودن و دفترچه‌های فانتزی، بی‌نهایت خوشحال شد همین مامان بود.
 یادمه اون اوایل که دفترچه‌های زرد و آبی و صورتی تعلیم و تعلم عبادت است، بود طفلی مامان رو مجبور می‌کردم هم صفحه‌هاش رو برام با خودکار قرمز خط‌کشی کنه هم جلدش رو با کاغذ کادو جلد کنه!!!
 قسمت لوازم‌التحریر خریدن هم که همیشه برام لذت‌بخش بوده و البته هست. طوری‌که من مهر و شروع سال تحصیلی رو با خریدن لوازم‌التحریر جدید می‌شناسم و اگه چیزی نخرم اون سال برام رنگ و بوی مهر رو نداره. نوستالوژی‌ترین قسمت خرید برای من خریدن مداد قرمزه که البته باید بگم بود. اون مداد قرمزهایی که الان فکر نمی‌کنم توی بازار هنوزم باشه. اونایی که وقتی توی دستت می‌گرفتیش و دستت عرق می‌کرد، نوک مداد روی دستت یه رنگی پس می‌داد که قرمز متمایل به صورتی بود. آخ من چقد دوست داشتم اون رنگ رو. شمام داشتید از این مداد قرمزها؟
 چند وقت پیش برای کلاس فرانسه و دانشگام رفتم شهرکتاب و یه سری چیزمیز خریدم. فکر می‌کردم شاید با خرید چند تا تیکه جنس بچه محصلی (!)، اون ذوق و شوقه دوباره توم جوونه بزنه اما نزد. اینطور که معلومه مشکل از جای دیگه‌یی آب می‌خوره...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:44 PM

لینک مطلب | مموریالز | نظرات (49)

 

 
 
 

Page 420.

October 4, 2009
 

× ازدواج برای من مشکلاتی داره از قبیل سخت‌گیری خانواده و یکی نبودن معیارهای مامان و بابا، عدم برگزاری مهمونی عروسی [به دلیل اختلافات خانوادگی و عقیده‌ی بابا به انجام یک عقد رسمی ساده توی محضرخونه]، توقع داشتن مهریه‌ی بالا برای من [به دلیل مهریه‌ی بالای خواهرم و عقیده‌ی بابا مبنی بر اینکه مهریه‌ی بالا نوعی تضمین برای حق طلاقه دختره و همیشه برای این عقیده‌ش کپل رو مثال می‌زنه که چطور مهریه‌ی بالاش براش به عنوان حق طلاق عمل کرد -به غلط یا درستش کاری ندارم. مهم عقیده‌ی باباست که نمی‌شه تغئیرش داد]، عدم اعتقاد بابا و مامان به دادن جهیزه [اشاره به این مسئله که خوشگلی دختر، جهازشه و ماشالا منم که خوشگــــــل!! D:] و خیلی مسائل ریز و درشت دیگه. البته به همین منوال برای هم‌خونگی هم همین مشکلات هم هست و شاید بیشتر. اما دلیل اینکه من هم‌خونگی رو لاقل به عنوان مرحله‌یی لازم برای قبل از ازدواج ترجیح می‌دم موارد زیره:
1- از نظر من ازدواج نوعی شراکت محسوب می‌شه. شراکت مالی، شراکت زمانی، عاطفی و حتی شراکت از نظر موقعیت اجتماعی. این نوع شراکت از دید من، هیچ سودی رو متوجه زن نمی‌کنه. خصوصن اگه زن از نظر مالی مستقل باشه. خیلی‌ از خانوما هنوز بر این باورند که ازدواج می‌کنند و شوهرشون ملزمه که خرج اونا رو هم بده. بله، این عرف جامعه‌ست و شاید یه نوع مزیت برای خانومایی که از نظر مالی استقلال ندارن به حساب بیاد. اما برای خانوم‌هایی که شغلی دارند و درامدی و از پس اداره‌ی زندگی‌شون برمی‌یان ازدواج منفعت مالی نداره. [بحث مهریه و این چیزا رو پیش نکشید. چون تا زمانی که طرفین دارن با هم زندگی می‌کنند که خانوما اکثرن جنبه‌ی عندالمطالبه بودن مهریه رو در نظر نمی‌گیرن و به دلایل عاطفی ازش محروم می‌شن و بعد از ازدواج هم با صرف هزینه برای وکیل و صرف کلی هزینه‌های روحی روانی دیگه ممکنه بتونن مهریه‌شون رو بگیرن که البته با صرف این‌همه هزینه اصلن نمی‌ارزه. بگذریم که در اغلب موارد، اینقد اوضاع ناجوره که خانوم ترجیح می‌ده مهرش حلال بشه و جونش آزاد].  در مورد قوانین مردسالار جامعه هم که همه در جریانند و فکر نمی‌کنم احتیاجی به تکرار داشته باشه. البته به مورادی توی کامنتینگ 418 اشاره کردم.
2- مسئله‌ی دوم در مورد تعهده. از نظر من، ازدواج و چند تا امضا که سهله، حتی چوب و چماق و زندان هم نمی‌تونه برای طرفین ایجاد تعهد کنه. همونطور که توی کامنت‌ها هم گفتم، تعهد یه خصوصیت ذاتیه. کسی که به طور ذاتی آدم متعهدی باشه، چه در دوران دوستی، چه در دوران هم‌خونگی و چه در ازدواج همچنان متعهد باقی می‌مونه و بالعکس. چه بسا کم نیستند آدم‌های متاهلی که با وجود داشتن چندین بچه و حتی نوه، هنوز به خانواده و همسرشون متعهد نشدند. خیلی‌ها این برداشت اشتباه رو از ازدواج دارند که فکر می‌کنند ازدواج تعهده. نه! ازدواج تعهد نیست. بلکه فقط راهی برای علنی کردن این تعهده از پیش بوجود اومده‌ست. ازدواج همونطور که خیلی از شماها هم گفتید فقط نوعی رسمیت بخشیدن به رابطه‌ست. که البته در بعضی موارد هم این جنبه‌ی رسمی بودن و قول دادن طرفین جلوی هزاران نفر دوست و آشنا، یه جنبه‌ی منفی هم داره و اون هم اینه که بعد از مدتی ممکنه حس اجبار به رعایت تعهد بهت دست بده و خواه‌ناخواه به سمت افراد دیگه‌یی به غیر از همسرت جذب بشی. [اشاره به این مسئله که هر چقدر تو هر چیزی محدودتر بشی حریص‌تر هم می‌شی]. البته این حریص شدن فقط و فقط معنیش همون حریص شدنه و منظورم خیانت نیست.
3- خیلی‌هاتون به این اشاره کردید که ازدواج بالاخره نوعی آرامش توی قلب طرفین بوجود می‌یاره. که البته چند نفری هم اشاره کرده بودند این آرامش، کاذبه با اشاره به اینکه ازدواج تعهدی نمی‌یاره. من وجود این آرامش رو چه کاذب و چه واقعی بعد از ازدواج قبول دارم. اینکه فرد حس می‌کنه طرف مقابلش مال اون شده و خودش هم به شخصی تعلق داره و این مسئله باعث می‌شه توی حل مشکلات جدی‌تر عمل کنه و در مقابل مشکلات اولین و راحت‌ترین راه، که همون جداییه به ذهنش نرسه. اما از نظر من این جنبه‌ی مثبت قضیه‌ست. این مورد جنبه‌ی منفی هم داره که از همون آرامشه ناشی می‌شه. اینکه طرفین از بودن و موندن هم‌دیگه تا حدی مطمئن می‌شن و گاهی این اطمینان کار دستشون می‌ده. این اطمینان به بودن با هم، همیشه هم باعث نمی‌شه برای حل مشکلات جدی‌تر عمل کنیم. گاهی حتی مانع از این می‌شه که بخوایم اصولی مشکلات رو حل کنیم. چرا؟ چون از بودن و موندن طرف مقابل‌مون اطمینان داریم. توی هم‌خونگی ممکنه به بودن طرفمون هم اطمینان داشته باشیم اما یه ترسی هر چقدرم کم، تو قلبمون هست. همون ترسی که تو دوران دوستی هم هست و باعث می‌شه طرفین برای اینکه هم‌دیگه رو از دست ندن و رابطه‌شون از بین نره، برای بهتر شدن تلاش کنن یا به نفع هم‌دیگه کوتاه بیان. چون همیشه ترس از دست دادن هم‌دیگه رو دارن. ترسی که انگار با امضای چند تا برگه، از بین می‌ره و گاهی چنان اطمینانی به آدم می‌ده که همه چیز رو خراب می‌کنه و از اونور بوم آدم رو می‌ندازه پائین.
4- مسئله‌ی بعدی تغئیر اخلاق طرفینه و البته قابل تعمیم به همه نیست. انیشتین در این مورد می‌گه: "مردها با زنان ازدواج می‌کنند با این امید که آنان تغئیر نخواهند کرد، زنان با مردها ازدواج می‌کنند با این امید که آنان تغئیر خواهند کرد و معمولا هر دو گروه ناامید می‌شوند". واقعن توی این مورد نمی‌دونم مشکل از کجا آب می‌خوره، اما از نظر من این تغئیرات حتی اگه به محض امضا کردن چند تا برگه صورت نگیره، چند ماه بعد و یا چند سال بعد به مرور اتفاق می‌افته. اینکه مردی که تا قبل از ازدواج به عقاید همسرش احترام می‌ذاشته، یهو وقتی اسم شوهر می‌یاد روش به هر دلیلی که یکی‌ش می‌تونه فرار از انگ بی‌غیرتی خوردن باشه، به خودش اجازه می‌ده بدونه کی به همسرش اس‌ام‌اس می‌ده، کی بهش زنگ می‌زنه، دوستانش کی هستند، کجا می‌ره، کی می‌یاد، چه لباسی باید بپوشه، چرا دیر اومده خونه، چرا جلوی فلان همکار مردش خندیده و مثال‌هایی که متاسفانه گاهی باعث خوشایند خانوماست و اسمش رو می‌ذارن غیرت و یا حتی خانوما که البته برای خانوما اسمش می‌شه حسادت. گاهی اوقات خانوما که قربونشون برم دیگه واقعن خرشون از پل گذشته و فراموش می‌کنن حتی به خودشون برسن. آرایش کنن، عطر بزنن و خیلی چیزای جزئی دیگه. اینقد سرگرم آشپزی و بچه‌داری می‌شن که فراموش می‌کنند همسرشون، قبل از ازدواج برای آشپزیه خوب و یا بیبی‌سیتر بودنشون بهشون پیشنهاد ازدواج نداده. البته منکر این قضیه نمی‌شم که این موضوع ممکنه توی هم‌خونه بودن هم بوجود بیاد اما توی هم‌خونگی به علت وجود همون ترس از دست دادن طرف، احتمالش کمتره.
5- مهم‌ترین معیار برای من در انتخاب هم‌خونگی عدم وجود اجباره. اینکه می‌تونی از صمیم قلب حس کنی طرف تو رو می‌خواد و این عشق و علاقه‌ی قلبی‌شه که اون رو در کنارت نگه داشته. اگر آدم‌های متعهدی باشید، آزادی و اعتماد هم‌دیگه رو دارید بدون اینکه از اون سواستفاده کنید. یعنی "می‌تونی اما نمی‌کنی" و این به نظر من ارزشش خیلی بیش از زمانیه که "نتونی و نکنی" به هر دلیلی [ترس از فهمیدن طرف، فهمیدن خانواده، ترس از طلاق و آبرو و یا حتی بچه‌ها] و یا بدتر از اون "نتونی اما بکنی". توی هم‌خونگی تو می‌تونی صد در صد اطمینان داشته باشی که طرف به زور مهریه و یا ترس از خانواده‌ش و یا بخاطر بچه‌ها، باهات نمونده و چیزی که اون رو کنار تو نگه داشته، نه یک تعهد کاغذی، که یک تعهد قلبیه.
6- شاید مهم‌ترین و تنها مزیت ازدواج بر هم‌خونگی، تنها زمانی خودش رو نشون می‌ده که طرفین تصمیم به بچه‌دار شدن می‌گیرن و یا ناخواسته بچه‌دار می‌شن. این مورد اونقدر توی ایران مهمه که یا باید تنها به همین خاطر روی مزیت‌های دیگه‌ی هم‌خونگی خط کشید و ازدواج رو انتخاب کرد و یا قید بچه‌دار شدن رو زد!! البته مطمئنن اگه فرهنگ هم‌خونگی به درستی جا بیفته و فرهنگ فضولی از بین بره، این مشکل هم از بین خواهد رفت. چون برای اثبات پدر و مادر بودن بچه، توی مدرسه یا جاهای دیگه تنها شناسنامه‌ی بچه لازمه و نه شناسنامه‌ی پدر و مادر و عقدنامه‌ی اونا. اما خب، تا وقتی این فرهنگ جا نیفتاده، اول از همه خانوم رابطه ضربه می‌خوره و دوم بچه‌ی رابطه.
7- فکر می‌کنم خیلی‌ها به پشتوانه‌ی اطرافیان، ازدواج رو انتخاب می‌کنن. به پشتوانه‌ی حرف و حدیث دیگران. یعنی وقتی مشکلی بوجود می‌یاد و یکی از طرفین به جدایی فکر می‌کنه، آخرین پشتوانه‌ی طرف مقابلش، خانواده‌ی همسرشه. به این امید که اون‌ها پا در میونی کنن و رابطه رو نجات بدن و به دلیل رسمی بودن رابطه مورد حمایت اطرافیان قرار بگیره!! و یا از ترس حرف و حدیث افرادی که جلوی اونا به هم قول با هم بودن دادن. ‌
اینکه ازدواج در ایران به خانواده‌ها هم کشیده می‌شه برای بعضی‌ها جز پوئن‌های مثبته و برای بعضی‌ها منفی. مثلن برای خانواده‌هایی که توی رابطه دخالتی ندارند و البته هم‌دیگه رو هم قبول دارند می‌تونه یکی از جنبه‌های مثبت ازدواج تلقی بشه. اما برای خیلی از خانواده‌ها از جمله خانواده‌ی من این هم یکی از جنبه‌های منفی ازدواجه و برام هم‌خونگی این پوئن رو داره که اگه خواستم جدا بشم دیگه پای خانواده‌م وسط کشیده نمی‌شه و مجبور نیستم بابا و مامانم رو به دادگاه ببرم با خودم. اگر چه توی هر دو رابطه، بعد از جدایی، اونا هم ضربه می‌خورن.
8- بعضی‌ها معتقدند ازدواج امری مقدسه. به این دلیل که طرفین به هم قول می‌دن توی شرایط سخت کنار هم‌دیگه باشن. یار و یاور هم باشن و هیچ‌وقت هم‌دیگه رو تنها نذارن و بعد برگه‌یی رو برای ثبت، امضا می‌کنن. حالا سؤال من اینه: اگه دو نفر بدون امضا کردن جایی، از صمیم قلب بهم همین قول‌ها رو بدن، چی؟ مشکلش کجاست؟ آیا مشکل این نیست که ما به امضای طرف بیشتر از قول قلبیش اطمینان داریم؟
من به هم‌خونگی به عنوان رابطه‌ی بدون آینده و معلق و ارتباطی که صرفن قراره با یه قهر و ناز و بهونه‌های الکی بهم بخوره، نگاه نمی‌کنم. این رابطه برای من درست مثل ازدواجه بدون امضاست. امضاهایی که از نظر من مشکل‌سازند. نه بخاطر اینکه از تعهد می‌ترسم و یا می‌خوام از زیر بار مسئولیت فرار کنم، نه. که هم‌خونه شدن هم مسئولیت‌های خاص خودش رو داره و تو رو برای مبارزه با فرهنگ جامعه‌ت هم بیشتر تحت فشار می‌ذاره. فقط صرفن به دلیل اینکه آرامشی که از بودن در کنار هم‌خونه‌م بدون امضا و همراه با آزادی دارم لذت می‌برم و مطمئنم هیچ‌وقت از این آزادی به دلیل اعتقادات شخصی، سواستفاده نمی‌کنم. اما به محض امضا کردن برگه‌ها، مطمئنم تغئیر خواهم کرد از نوع بند شماره 4، چون دیگه ترسی از رفتن و از دست دادن طرف مقابلم ندارم هر چند این اطمینان کاذب باشه.
9- برای من، این حرف که خوندن خطبه‌ی عقد، مهر طرفین رو توی دل هم می‌ندازه بی‌معناست. این جمله قشنگه، اما از نظر من کاربردی نداره و کلیشه‌ییه. وقتی با کسی پای سفره‌ی عقد می‌شینی، دو حالت بیشتر نداره. یا طرفت رو دوست داری که خب از قبل مهرش به دلت افتاده و یا حسی بهش نداری که اونم با خوندن خطبه‌ی عقد یهو به علاقه تبدیل نمی‌شه. ممکنه بعد از مدتی زندگی مشترک، حست عوض بشه و به طرف علاقه‌مند بشی اما این به زمان مربوط می‌شه و نه به خطبه‌ی عقد!! و خب جا داره اینجا یه مزیت دیگه‌ی هم‌خونگی رو هم بگم که شما مطمئنن قبل از هم‌خونه شدن با کسی، بهش علاقه‌مندید و صرفن به خاطر دکتر بودن، پولدار بودن، تحصیلات داشتن و چیزهایی از این قبیل که جنبه‌ی بردن سود بیشتر رو داره بدون داشتن حس علاقه، با کسی زیر یک سقف نمی‌رید.
10- خیلی‌ها براشون این مشکل پیش اومده که هم‌خونگی رو با چند نفر می‌شه تجربه کرد؟ و اینکه گفته بودند اگه با یکی به مشکل برخوردی و شد نفر دوم و بعد نفر سوم اصلن خوب نیست. در جواب این عده باید بگم که هستند کسانی که حتی دو یا سه بار طلاق گرفتند و دوباره ازدواج کردند. اون مشکلی نداره؟ از نظر من این تعدد در هم‌خونگی با تعدد در طلاق چندان فرقی نداره. هر چند که حتی تعدد در طلاق رو من شخصن به یک‌بار ازدواج اما یه عمر سوختن و ساختن ترجیح می‌دم [توجه کنید گفتم سوختن و ساختن، نه اینکه تا تقی به توقی خورد جدا بشم یا طلاق بگیرم].

در آخر اینکه هم‌خونه شدن توی ایران، خصوصن برای یک زن به علت عرف و فرهنگ غلط جامعه، نوعی جرم محسوب می‌شه که انجامش اراده و عزمی راسخ می‌خواد. شاید یکی از دلایل ترجیح ازدواج بر هم‌خونگی نداشتن همین عزم و اراده باشه. برام جالبه با وجود قوانین مردسالار برای ازدواج باز هم خانوما اصرار بیشتری برای ازدواج نسبت به مردها دارند. از نظر من دلیل این مسئله بدست اوردن حقوق اولیه برای خانوما به شکلی مشروعه. حقوقی که مردها قبل از ازدواج می‌تونن ازش بهره‌مند بشن اما خانوما باید برای بدست آوردن این حقوق [عاطفی و جنسی] طوری که انگی بهشون زده نشه، به ازدواجی که در ظاهر شاید نه، ولی در عمل منافع مردها رو در نظر می‌گیره تن ‌بدن و وقتی از خیلی‌هاشون بعد از ازدواج می‌پرسید اگه می‌تونستند ازدواج رو انتخاب می‌کردند یا هم‌خونگی رو، درصد بالایی‌شون گزینه‌ی دوم رو انتخاب می‌کنند.
جالبه بدونید که خیلی از خانومای مطلقه و یا کلن کسانی که تجربه‌ی زندگی مشترک رو داشتن، هم‌خونگی رو به راحتی برای ادامه‌ی زندگی‌شون انتخاب می‌کنند. می‌دونید چرا؟ چون جامعه‌ی مردسالار و بدتر از اون زن‌های طرفدار مردسالاری [چه خودآگاه و چه ناخودآگاه] که از نظر من خطرناک‌تر از مردهای مردسالار هستند، هنوز به زن به عنوان کالایی نگاه می‌کنند که در صورت داشتن هر رابطه‌یی پیش از ازدواج، به کالایی مخدوش و یا دست دوم تبدیل می‌شه که یا غیرقابل استفاده هستند و یا با قیمت و ارزش کم‌تری باید ازشون استفاده کرد.
لازمه این توضیح رو هم بدم که اگر چه تعداد ازدواج‌های موفقی که طرفین بعد از بیست سال [نه بعد از یکی دو سال اول که از نظر روانشناسی ثابت شده اختلاف‌ها بعد از سال چهارم خودنمایی می‌کنند] هنوز عاشقانه هم‌دیگه رو دوست دارند و نه بخاطر بچه و نه بخاطر آبرو و نه هیچ‌چیز دیگه در کنار هم زندگی می‌کنند روز به روز کمتر می‌شه و بعضی‌ها حتی تعدادش رو انگشت‌شمار می‌دونن و جز استثناها محسوب می‌شن، اما منکرشون نیستم. بحث من یک بحث کلی درباره‌ی چیزی بود که عمومیت داره و به نوعی همه‌مون شاهدش هستیم و مطمئنن شامل همه نمی‌شه اما طیف وسیعی رو شامل می‌شه. البته آمار و ارقامی هم هست که توی وزارت‌های مختلف جامعه و بالاخص بانک مرکزی موجوده D:
من مخالف ازدواج نیستم. اما دلم می‌خواست برای مشروعیت بخشیدن و مقبول بودن رابطه از نظر عرفی راه‌های دیگه‌یی هم وجود داشت و اینطور نبود که اولین و آخرین راه مشروع بودن یک رابطه به ازدواج ختم بشه. اگه راه‌های دیگه هم باشه، ما به انتخاب خودمون ازدواج رو ترجیح می‌دیم اما حالا مجبوریم ترجیح بدیم چون راه دیگه‌یی نیست و این چندان جالب نیست.
لازم به ذکره که این‌ها تمامن نظر شخصی منه، چون من نسبت به خودم و اعتقاداتم شناخت نسبی دارم. پس این نظریه قابل تعمیم به همه نیست. چه بسا افرادی هستند که با ازدواج به موفقیت‌های زیادی می‌رسند و اصلن هم‌خونگی رو هم تجربه نکردند. پس افراد مختلف باید با توجه به شناختی که از جنبه‌های مختلف خودشون دارند، راه بهتر رو انتخاب کنند.

پاورقی:
اگه هنوز مزیتی از ازدواج به ذهنتون می‌رسه که توی هم‌خونگی نمی‌شه بهش رسید و من به ذهنم نرسیده، لطفن بگید.

بعدن‌ نوشت:
 صیغه، همون هم‌خونگی مشروع و تا حدی قابل قبول عرف جامعه نیست. چون توی صیغه هم حقوق طرفین برابر نیست. من با صیغه مخالفم. چون توی صیغه هم مثل ازدواج، به مرد اجازه‌ی صیغه‌های بعدی و یا ازدواج دائم رو هم‌زمان می‌ده. من نمی‌گم که این حق باید به زنم داده بشه، نه. فقط می‌گم این حق باید از مرد هم گرفته بشه. وقتی گرفته شد اونوقت می‌شه صیغه رو نوعی هم‌خونگی دونست که شرعیه. توی هم‌خونگی مرد آزاده برای ازدواج، زن هم همین‌طور. اما توی صیغه اینطور نیست.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:07 PM

لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (53)

 

 
 
 

Page 419.

October 3, 2009
 

× قبل از هر چیزی، واقعن مرسی از اینکه توی بحث پست قبل شرکت کردید. نظرات اکثرتون برام مفید بود. من هم حین جواب دادن به کامنتا، تلویحن نظرم رو گفتم. به نظر من ازدواج فقط در مورد مسئله‌ی بچه‌دار شدن به هم‌خونگی ارجحیت داره و می‌شه بقیه‌ی مزایاش رو توی هم‌خونگی هم پیدا کرد. به زودی پستی می‌نویسم و مزایا و معایب ازدواج و هم‌خونگی رو با کمک کامنت‌های این پست دسته بندی می‌کنم و نظرم رو هم خواه‌ناخواه می‌گم. نظرات پست قبلی همچنان بازه و آماده‌ی شنیدن نظرات شما. این پست صرفن به منزله‌ی یه زنگ تفریح کوچولو به حساب می‌یاد.

× کل دارایی من و آقای زیپ روز جمعه مورخ دهم مهر، بیست هزار تومن بود که البته تصمیم گرفته بودیم جمعه‌ی مفرحی رو برای خودمون برنامه‌ریزی کنیم. برای ناهار، من فلافل رو پیشنهاد دادم که آقای زیپ اگرچه از نظر مالی شعف رو می‌شد توی چشماش دید اما به نمایندگی از شکمش مخالفت کرد. پیشنهاد دوم من رفتن به کبابخونه‌ی ونک بود که از جانب وی به شدت مورد استقبال قرار گرفت. خوشبختانه کبابخونه خلوت بود. سریع نشستیم و مثل همیشه اسم مغازه رو به ناکجاآبادمون حواله دادیم و دو پرس قرمه‌سبزی خواستیم. بعد از اتمام غذا، آقای زیپ طبق اکثر موارد، پیشنهاد من رو مبنی بر رفتن به سینما و دیدن فیلم بی‌پولی نادیده گرفت و گفت بریم پارک طالقانی قدم بزنیم!!! البته حقم داشت. حالا از اون دارایی، فقط 11 تومن مونده بود. وقتی بلند شدیم کپل زنگ زد و گفت که آقای لپ‌گنده پیشنهاد داده که بعد از فوتبال، بیاد دنبالمون و 4تایی بریم سرزمین عجایب!! سریع پرسیدم ورودیش و بیلیط بازی‌هاش در چه حدیه؟ گفت که دقیق نمی‌دونه. ساعت 5 آریاشهر قرار گذاشتیم. وقتی رسیدیم محل قرار، ساعت 3:30 بود و البته آقای زیپ بیسیار بیسیار بی‌قرار. دلش پیش فوتبال بود. واسه همین رفتیم روبروی یه مغازه‌یی که تلویزیون داشت و به صورت کاملن خز وارانه، وایسادیم به فوتبال تماشا کردن. از قضا (!) اون مغازه‌هه آب‌میوه فروشی از کار درومد و یهو منم حوصله‌م سر رفت و آقای زیپم که تازه به خواسته‌ی دلش رسیده بود مجبور شد من رو بشونه روی صندلی و یه لیوان آب زرشک هم بده دستم تا صدام در نیاد و غرغرم آریاشهر رو متزلزل کنه!!! D: البته خودشم که جلوی مغازه وایساده بود زیاد بی‌نصیب نموند و به بهانه‌ی تعریف صحنه‌های حساس بازی می‌یومد سمت من و تا شروع می‌کرد، لیوان آب زرشک منم می‌گرفت و چند قلپی ازش می‌خورد. اون لحظه یکی نبود بهش بگه آقا جان ما اصلن دلمون نمی‌خواد از صحنه‌های حساس بازی با خبر بشیم، باید کی رو ببینیم؟ D:
ساعت 5 شد و با آقای زیپه لب و لوچه‌ آویزون، منتظر کپل و آقای لپ‌گنده شدیم. حین انتظار، من همش تاکید می‌کردم که رقابت این دو تیم هیچ ربطی به ورزش نداره و کاملن جنبه‌ی سیاسی پیدا کرده و خودم از اظهار نظر بیسیار کارشناسانه‌‌م کلی فیض می‌بردم. البته آقای زیپم کلی مشعوف شد و هرهر خندید بهم!!! کلی هم در حین انجام عملیات سخته کشیدن انتظار، مورد لطف دوستان از ورزشگاه اومده و متلک‌گو و همچنین نگاه‌های چپ‌چپ ماموران حاضر به یراق انتظامی قرار گرفتیم چون بلوز آقای زیپ سبزی بود در نوع خودش میرحسینی!!!!
پنج و سی‌دقیقه سرزمین عجایب بودیم و کاشف به عمل اومد که باید زوجی 2500 بدیم و کارتی بگیریم و بعد مبلغی هم به عنوان شارژ بریزیم توی اون کارت و البته قیمت هر بازی‌ هم بالای 2000 بود. ما هم که کلن ازواجی بودیم یکی از یکی پولدارتر، تصمیم گرفتیم طی یک عملیات دهن‌کجی کردنانه (!) به مسئولین سرزمین عجایب، راهی پارک ارم شیم.
آقای لپ‌گنده علاوه بر لپ، به دل‌گنده بودن هم شهرت داره توی جمع ما!!! کلن اینقد هیجان دوست و نترسه که بازی‌های پیشنهادیش فقط حول ماشین‌سواری، بازی‌های کامپیوتری، سینما سه‌بعدی و نهایتن تونل وحشت می‌گرده و همین مسئله باعث کرکر خنده‌ی شدید ما شده بود. خلاصه با کلی ترفند مجبورش کردیم که بین رنجر و ترن‌هوایی یکی رو انتخاب کنه و اونم چون به شدت از ترن‌هوایی وحشت داشت، رنجر رو انتخاب کرد!!!! فقط می‌تونم از حس و حال اون لحظه‌م این رو بگم که به معنای واقعی کلمه وقتی اون بالا بودیم به گـ.ه خوردن افتادیم هر چار تامون. من که از شدت وحشت زیاد، فقط می‌خندیدم. البته مدل خندیدنم اینطوری بود که دهنم باز بود و اشک از چشمام سرازیر، بدون هیچ صدایی. یعنی هر کس می‌تونست برداشت خودش رو از دیدن من داشته باشه. مثلن آقای زیپ با مشاهده‌ی من، یهو توی اون هیری‌ویری با وحشت داد کشید "زیگزاگ جیغ بکش"، نمی‌دونم حالا چه گیری داده بود به من اون وسط. به هر حال مهم این بود که خودم می‌دونستم دارم می‌خندم!!!
بعد از انجام این بازی و اتمام عملیات "ترسش بریزه" روی آقای لپ‌گنده، سوار ترن‌هوایی شدیم. البته اینقد خودمون و آقای لپ‌گنده، ترسمون ریخته بود که ترن‌هوایی فقط جنبه‌ی تفریح داشت برامون. شده بودیم نسخه‌ی دوم مستربین، وقتی سوار ترن هوایی شده بود و خوابش گرفته بود و در جواب جیغ‌ کشیدن بقیه، مدام می‌گفت "هیــــــــس"!!!!
خلاصه که پیشنهاد اکید می‌کنم اگه کسی از ترن‌هوایی می‌ترسه، هرطور شده سوار رنجرش کنید تا مرگ رو جلوی چشماش ببینه. بعد به بقیه‌ی بازی‌ها رضایت می‌ده زود. بی‌خود نیست می‌گن به مرگ بگیر که یارو به تب راضی شه!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:17 PM

لینک مطلب | مموریالز | نظرات (36)

 

 
 
 

Page 418.

October 1, 2009
 

× چند وقتیه ذهنم شدیدن درگیره. در گیر پاسخ دادن به این سوال‌ها:
چرا ازدواج آره، هم‌خونه شدن نه؟ یا چرا هم‌خونه شدن آره، ازدواج نه؟ اصلن فرق این دو تا چیه؟ جز خوندن و شنیدن چند تا جمله‌ی عربی که خیلی‌هامون قبولش نداریم و فقط طبق رسم و رسومات و فرهنگ جامعه اجراش می‌کنیم؟ چرا توی جامعه نمی‌تونیم بپذیریم دختر و پسری با هم زیر یک سقف زندگی می‌کنن اما زن و شوهر نیستند؟ مشکل کجاست؟ شرع یا فرهنگ؟ آیا شرع توی خیلی مسائل دلیلی برای ماست‌مالی کردن فرهنگ اشتباه نیست؟ شما اگه توی شرایطی قرار می‌گرفتید که برای هم‌خونه شدن و ازدواج هیچ‌ مانعی بر سر راهتون نبود [نه شرع و نه فرهنگ]، کدوم یکی از این دو تا ترجیح می‌دادید؟ ازدواج یا هم‌خونگی و چرا؟ دلایل‌تون رو برای ترجیح دادن هر کدوم از این دو تا به دیگری رو بهم بگید. هم‌خونگی چه اشکالی داره که ازدواج رو انتخاب می‌کنید و یا برعکس. ازدواج چه مشکلاتی داره که هم‌خونگی رو انتخاب می‌کنید؟ محاسن ازدواج یا محاسن هم‌خونگی چیه؟

پاورقی:
دلم می‌خواد بحث کنیم. تمام کامنت‌های بدون توهین رو تائید می‌کنم و اگه پاسخی بخواد، جواب می‌دم. اما خیلی نظری ندارم. همون‌طور که گفتم ذهنم درگیر پیدا کردن پاسخی برای این سوالاته و هنوز جواب قطعی‌یی برای تقریبن هیچ کدوم پیدا نکردم. اگه بخوام هم‌خونگی رو انتخاب کنم مشکلاتی سر راه دارم و اگه ازدواج رو انتخاب کنم باز هم مشکلاتی سر راه هست. به هر حال و با انتخاب هر کدوم از این دو راه، باید با مشکلات جنگید. اما می‌خوام برای پیدا کردن جواب و انگیزه‌ی لازم برای مبارزه، بحث کنیم.

بعدن نوشت:
چرا آقایون تو بحث شرکت نمی‌کنند؟ خیلی از ماها دوست داریم نظر آقایون رو هم بدونیم و بفهمیم چرا ازدواج یا هم‌خونگی رو ترجیح می‌دن.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:19 PM

لینک مطلب | پرسش و پاسخ | نظرات (101)

 

 
 
 

Page 417.

October 1, 2009
 

یکی از دردسر های وبلاگ های پربازدید اینه که باعث بلعیده شدن پهنای باند میشه و اگر از قبل فکر اینجاش رو نکرده باشی کلاً سایت رو از کار میندازنه!
اینجانب آقای زیپ مدیریت سایت 30n.ir از این خانوم زیگزاگ، نویسنده ی اینجا، به خاطر ترکوندن پهنای باند سایت محبوب 30n.ir و از دسترس خارج کردن باقی وبلاگ های بیچاره و مظلوم این مجموعه شکایت دارم و آن را تنها نزد خدا خواهم برد تا بلکه حق این مظلومان را از این ظالم بستاند.
و خانوم زیگزاگ! شما را ارجاع میدهم به این حدیث پیامبر که این روزها بازارش حسابی داغ است: الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم!
لازم به ذکر است که تمام وقت امروز اینجانب صرف چانه زنی با مدیریت هاست و دامین برای بازگرداندن سایت به حالت اولیه بود و چانه ام خیلی سرویس شد.
و در آخر با متحمل شدن هزینه های مادی و معنوی بسیار گران همینک موفق شدم سایت و این وبلاگ و کلاً دیگر وبلاگ های این مجموعه را به حالت عادی بازگردانم.
باشد که مورد لطف همه ی خوانندگان باحال این وبلاگ درپیتِ ظالم قرار گیرم.
امضا - زیپ

 

× نوشته شده توسط آقای زیپ در ساعت 2:48 AM

لینک مطلب | غیر جمعه‌ها با آقای زیپ | نظرات (18)

 

 

Copyright © All right reserved Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir