یاد شهدای سبز گرامی و راهشان پر رهرو باد

 


November 2009
 


 
 

Description
30n.ir
Home index
About us
daily[at]30n[dot]ir

Subscribe to this blog's feed


ZigZag Discussion with VOA
1- (Download: 3.38 Megabyte)
2- (Download: 4.32 Megabyte)

Photoblog
Photoblog[dot]30n[dot]Ir


Recent Posts
Page 473.
Page 472.
Page 471.
Page 470.
Page 469.
Page 468.
Page 467.
Page 466.
Page 465.
Page 464.

Archive
July 2010 (8)
June 2010 (13)
May 2010 (19)
April 2010 (19)
March 2010 (24)
February 2010 (18)
January 2010 (24)
December 2009 (19)
November 2009 (24)
October 2009 (23)
September 2009 (24)
August 2009 (24)
July 2009 (21)
June 2009 (11)
May 2009 (26)
April 2009 (30)
March 2009 (22)
February 2009 (23)
January 2009 (12)
December 2008 (10)
November 2008 (14)
October 2008 (18)
September 2008 (20)
August 2008 (22)
July 2008 (9)
June 2008 (6)
May 2008 (12)
April 2008 (8)
March 2008 (14)
February 2008 (14)
January 2008 (2)

Topical Archive
مؤسسه توریستی-تفریحی زیپ‌زاگ (1)
لنگ‌درهوا (23)
مموریالز (65)
من و آق‌سی‌سی (9)
مدرسه‌ی فمینیستی (12)
کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب (12)
پرسش و پاسخ (13)
بریم تو فاز ماچ‌وموچ (13)
جمعه‌ها با آقای زیپ (9)
حوصله‌دونی (55)
دایرة‌المعارف دخترونه/ پسرونه (4)
روزی از روزها (223)
زیگزاگولوژی (26)
غیر جمعه‌ها با آقای زیپ (17)
غرغریسم (75)


Links



Counter

 
 

Page 473.

November 30, 2009
 

× حوصله‌ی هیچ‌ کاری رو ندارم. بعد از این جریانات اخیر، دائمن بغض گلوم رو می‌گیره. فکر می‌کردم با دیدنش همه چیز درست می‌شه، اما نشد. دلم می‌خواد یه موضوع پیدا کنم بشینم زار زار گریه کنم اما خب اون موضوعه هم تخـ.مش رو ملخ خورده!!!
حوصله‌ی درس و دانشگاه رو ندارم و تنها دلیلی که من رو می‌کشونه به "ته دنیا"، اینه که غیبتام پر شده. سی‌سی هم شده بازیچه‌ی اعصاب من. طفلی یه مادر خوش‌اخلاق گیرش اومده که هیچ کجای دنیا نمی‌تونه لنگه‌ش رو پیدا کنه. اصلن حالا می‌فهمم فلسفه‌ی وجودی آهنگ "عمرن اگه لنگه‌مو پیدا کنی" شادمهر چی بوده.
رفتم یک میلیون و هفت‌هزار میلیارد تومن دادم لوازم آرایش گرفتم، بعد حوصله‌ی استفاده ازشون رو ندارم. حس می‌کنم این جریان یه شوک عظیم بود. چیزی که پیامدش یه بغض بزرگ بود که گیر کرد تو گلوی نحیفم همون یه ذره میل به تغئیر رو هم تو من کشته.
کسی سوژه‌یی چیزی نداره، من گریه کنم واسش؟

پاورقی:
این پست پر از حس‌های خوب و مثبت بود، می‌دونم می‌دونم. نه بابا، این حرفا چیه
D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:42 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (59)

 

 
 
 

Page 472.

November 29, 2009
 

× دارن رو در و دیوار تبلیغ می‌کنن "تذکر لسانی، وظیفه‌ی همگانی". کاری به محتوای جمله ندارم. مشکل من اینه که همین آقایونی که پارچه چاپ می‌کنن و رو بیلبوردای خیابون یه همچین جمله‌یی رو می‌نویسن می‌یان به من نوعی گیر می‌دن به کامپیوتر بگم رایانه و به اس‌ام‌اس بگم پیام کوتاه!!!!
خیلی دلم می‌خواد بهشون بگم یکی از دوستای ارامنه‌ی من اسمش شوغر بود. شوغر به معنای خورشیده. اما من هیچ‌وقت نمی‌تونستم برای اینکه فارسی رو پاس بدارم اون رو "خورشید" صداش کنم و یه انگلیسی اون رو "
Sun" صداش نمی‌زنه!!!
وقتی یکی یه چیزی رو اختراع می‌کنه، درست مثل کسیه که یه بچه به دنیا می‌یاره و روش اسم می‌ذاره!! شوغر تو تمام کشورها باید "شوغر" صدا زده بشه. مثل کامپیوتر. مثل تلفن. مثل تلویزیون!!! کسی که کامپیوتر رو اختراع کرده، دلش خواسته اسم دستگاهش رو بذاره کامپیوتر. ما حق نداریم "رایانه" صداش کنیم...
اگه می‌خوای فارسی رو پاس بداری جای "سلام" بگو "درود". اسم بچه‌ت رو فارسی اصیل انتخاب کن. این همه کلمات فرانسوی و انگلیسی و عربی رو حذف کن و کلمات فارسی رو جاش بذار. نه اینکه به اس‌ام‌اس بگی "پیامک".
من ادعای پاس داشتن زبان فارسی رو ندارم و هیچ‌وقتم نداشتم. حرف من اینه که توئی که ادعای پاسداری از زبان فارسی رو داری، لاقل درست پاس بدار. کاری ندارم به کلماتی که عربی و انگلیسی و فرانسوی هستن ولی مثل فارسی جا افتادن واسه ما. دیگه هر آدم عاقلی می‌دونه که "لسان" برای ما جا نیفتاده. لاقل می‌گفتی "تذکر زبانی، وظیفه‌ی همگانی". قافیه‌ش هم بهم نمی‌ریخت جان شما.

× آویشن عزیزم، نمی‌دونم اینجا رو می‌خونی یا نه. همین الان خبر فوت پدرت رو توی وبلاگ ویولت خوندم و به شدت بهم ریختم. من و آقای زیپ از صمیم قلب بهت تسلیت می‌گیم و همین‌جا اعلام می‌کنیم که هر کمکی از دست ما ساخته بود، در خدمتیم.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:13 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (39)

 

 
 
 

Page 471.

November 27, 2009
 

CIMG0116.jpg × چند وقت پیش بود که بابا طی تحقیقات عدیده‌یی که روی بچه‌م انجام داد، فهمید بچه‌مون تغئیر جنسیت داده و پسره!!! اولین چیزی که با شنیدن این خبر به ذهنم رسید این بود که حالا می‌تونم نصف‌شبا که نمی‌خوابه راحت بهش فحش‌های خوارمادر بدم البته با فاکتور گرفتن از قسمت "مادر" ماجرا!!!
 و دومین مطلب مخطوره به ذهنم این بود که جسیکا اسم دختره و چون قضیه خیلی حیثیتیه جان شما، باید اسمش رو عوض کنم. از اونجایی که دوست داشتم همیشه اسم بچه‌م تک و البته پر مغز و معنی باشه، تو نت چندین و چند جا رو گشتم تا اسم مورد پسندم رو انتخاب کردم و آقای زیپ هم مجبورن قبولش کرد چون در حین ماجرای نامگذاری و تغئیر جنسیت، ایشون لحظات ملکوتی و عرفانی رو داشتن تو انفرادی می‌گذروندن!!!
 اسم پسرم شد "سی‌سی". مهم‌ترین دلیل انتخابم این بود که دلم می‌خواست اول اسم بچه‌مونم مثل اسم‌های خودمون با "سین" شروع بشه و دومین دلیلشم پر محتوا بودن این اسم بود ((:
 سی‌سی به آفریقایی یعنی کسی که روز یکشنبه به دنیا اومده که با تخمین ما، پسرم روز شنبه متولد شده و از اونجایی که شنبه و یکشنبه نداره و کلن روزای هفته با هم خواهر و برادرن، چندان اهمیت نداره حالا یه روز اینور یا اونور!!! معنی سی‌سی به انگلیسی هم می‌شه سوسول!!!!
 البته بابا فارغ از تمام این رسم و رسومات "شیکم‌علی" صداش می‌زنه. چون پسرم تنها چیزی که از پدرش به ارث برده همون شیکم‌شه. (((:

IMG_0833.jpg

× آقای زیپ و پشت‌بندش من، به شدت زیر ذره‌بینیم. واسه همین ترجیح دادم فعلن بزنم یه کانال دیگه.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:41 AM

لینک مطلب | من و آق‌سی‌سی | نظرات (68)

 

 
 
 

Page 470.

November 26, 2009
 

× صبح زود بیدار بودم. کلن از دیشب نتونسته بودم خوب بخوابم اما تصمیم داشتم تا ظهر توی تخت‌خواب بمونم و سعی کنم بخوابم. طبق آخرین خبری که از آقای زیپ داشتم امروز ظهر باید آزاد می‌شد و تازه ساعت نه بود. بخاطر بدخوابی‌های این چند روز اخیر واسه بچه‌م (!)، تونستم تا ساعت یازده و نیم بخوابم.
بیدار که شدم تصمیم گرفتم هر طور شده سر خودم رو گرم کنم تا گذر زمان کم‌تر بشه برام. تنها راه‌حلی که به ذهنم رسید کتاب خوندن بود. چون همیشه خوندن رمان می‌تونه افکارم رو منحرف کنه و گذر زمان رو نفهمم. هر چقد ساعت به 12 نزدیک‌تر می‌شد، عکس‌العمل بدن منم بیش‌تر می‌شد. دستام یخ می‌کرد، بغض بدی داشتم. بغضی که دقیقن از همون روزی که برای اولین‌بار شماره‌ش رو دیدم اما صدای خودش رو نشنیدم تو گلوم مونده بود و نمی‌تونستم گریه کنم. همش به خودم می‌گفتم "همش دو روز بوده و این دلتنگی نهایت بچگی و حماقته" اما دست خودم نبود. هر ثانیه‌ی این دو روزی که حالا داشت 3 روز می‌شد رو حس کرده بودم...
ساعت 1 بود که دوستش زنگ زد و ازم خبر گرفت و من هیچ خبری نداشتم. دلم نمی‌خواست ازش خبر بگیرم چون همین آرامش و تمرکز کمی هم که داشتم از بین می‌رفت اما ناخودآگاه زنگ زدم به دوستش و خبر گرفتم. گفت که برگه‌ی آزادی‌ش رو گرفتن و همگی منتظر آزادی‌ش هستند اما هنوز بیرون نیومده...
حالا دیگه سخت می‌تونستم کتاب بخونم و اعصاب خردی این مدت رو سر بچه‌م (!) خالی کردم. اون یه خرده آرامشم تبدیل شد به انتظار... از یه طرف دلتنگش بودم و از یه طرف دیگه از دستش به شدت عصبانی بودم.
تا ساعت 2:30 همین وضعیت ادامه داشت. دیگه صبرم تموم شد. قرار بود به محض آزادی‌ش دوستاش بهم خبر بدن. دوباره زنگ زدم و جواب گرفتم که همچنان آزاد نشده و باز این جمله رو شنیدم که به محض آزادی‌ش در جریانم قرار می‌دن و نگران نباشم!!!!
تمام مدت به خودم روحیه می‌دادم که "فقط دو روز بوده" و این جمله رو اینقد تکرار کرده بودم که ناخودآگاه با گفتن‌ش بغضم شدیدتر می‌شد.
بالاخره ساعت 3:30 بود که گوشی‌م زنگ خورد. همون دوستش بود که قرار بود به محض دریافت خبر، بهم اطلاع بده. با اولین زنگ گوشی رو برداشتم:
من: سلام
ملیکا: سلام، خوبی؟
من: مرسی، خبری نشد؟
ملیکا: ببین الان به ما گفتن که ظاهرن براش یه ماه بریدن...
من
[در حالی‌که منتظر تلنگر برای ترکیدن بغضمم]: آهان!!
ملیکا: حالا یکی از بچه‌ها اینجا هست، برات توضیح می‌ده، گوشی

خیلی دلم می‌خواست بهش بگم دیگه احتیاجی به شنیدن توضیح ندارم اما نه روی گفتنش رو داشتم و نه زمانش رو. چون گوشی رو داده بود به دوستش.

...: سلااااااام
من
[در حالی‌که شدیدن دارم سعی می‌کنم بغضم رو نگه دارم]: سلام، حال شما خوبه؟
...: چطوری عشقم؟ من اومدم بیرون!!!
من
[در حالی‌که کم‌کم دوزاری‌م داره می‌افته]: زهرمار و اومدم بیرون!!
زیپ: قربونت برم، حالا برم خونه بهت زنگ می‌زنم
من: گمشو!!
زیپ: چه خبر؟ چطوری؟ دخترم چطوره؟
من: می‌گی بهت از خونه زنگ می‌زنم بعد باز می‌گی چه خبر، چطوری؟
زیپ: آخه دلم نمی‌یاد قطع کنم گوشی رو
من: برو از خونه زنگ بزن، حرف می‌زنیم حالا...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:51 PM

لینک مطلب | مموریالز | نظرات (155)

 

 
 
 

Page 469.

November 25, 2009
 

× حواسم پرت شده. دیروز که از کلاس با آژانس برمی‌گشتم از راننده پرسیدم چقد می‌شه؟ گفت 4 تومن. منم خیلی اوورت 6 تومن دادم بهش و در رو بستم. البته حس کردم یارو یه کم یه جوری داره نیگا می‌کنه، اما گذاشتم پای خوشگلی‌م (!) و گفتم خوشگل ندیده لابد تو عمرش!!!!
تو حرفام کلی غلط‌غلوط پیدا می‌شه. تو نوشته‌هام. قرصام رو یادم می‌ره بخورم و بدتر از همه اینکه مثلن یه اس‌ام‌اس رو می‌خونم و همون آن یادم می‌ره که باید جواب بدم!!!
این توضیح رو دادم که اون دوستانی که لطف کردند و با اس‌ام‌اس پیگیر شدن و هیچ جوابی دریافت نکردن دلخور نشن و بدونن که توقع‌شون از کسی که حواسش رو بازداشت کردن، بالاس
D:

بالاخره تونستم شماره‌ی یکی از هم‌دانشگاهی‌های آقای زیپ رو که مطمئن بودم ازش خبر داره، پیدا کنم. صبح باهاش تماس گرفتم و کاشف به عمل اوردم که آقامون دیروز با خونه‌شون تماس گرفته و گفته که سالمه و مشکلی نیست و خوش می‌گذره کلن!!! بچه رو کرده وبال گردن من خودش رفته زندون‌گردی و الواتی!!! باز حالا بیاید نگرانش بشید!!! D:
به احتمال قوی، فردا آزاد می‌شه و ظاهرن جای نگرانی نیست.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:44 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (133)

 

 
 
 

Page 468.

November 24, 2009
 

× راستش هنوز خبر خاصی از آقای زیپ ندارم. امروز خواستم از خانواده‌ش خبر بگیرم اما ترسیدم اونا در کم و کاست جریان نباشن و بدتر نگران بشن و البته حدسم درست بود. چون بجز برادر آقای زیپ هنوز ظاهرن کسی از جریان به طور جدی خبر نداره.
 این آپدیت فقط و فقط محض تشکر از همه‌ی دوستانی بود که با پست‌ها و کامنت و تلفن و اس‌ام‌اس، پیگیر جریان بودند و بهم دلگرمی دادن. اینکه بیای و ببینی خیلی‌ از خواننده‌های خاموشت و حتی آدمایی که نمی‌شناسنت، توی این شرایط برای دلگرمی به تو کامنت گذاشتن، حس خیلی خیلی خوب و قشنگیه...
 بچه‌ها مرسی از بودن‌تون و دعاها و انرژی‌هاتون و متاسفم از اینکه نگران‌تون کردم.
 به محض دریافت کوچک‌ترین خبر، می‌یام و می‌نویسم.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:29 PM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا

 

 
 
 

Page 467.

November 23, 2009
 

× اولین لقمه‌ی ناهار رو که خوردم موبایلم زنگ خورد. شماره‌ی تو بود. با اولین زنگ گوشیم رو برداشتم و با دهن پر گفتم "الو". حتی به اینم داشتم فکر می‌کردم که  بعد از اینکه برام جریان رو تعریف کردی، هرهر بخندم و بگم که اصلن نگرانت نبودم!! اما کسی که باهام حرف زد، تو نبودی... خنده‌م تو دهنم ماسید، لقمه‌هه سنگ شد تو گلوم. دوستت بود. گفت که احتمالن تا دو روز نگه‌ت دارن و شایدم بیشتر. گفت دانشگاه واسه تو و دو تا دوست دیگه‌ت تحصن کرده. گفت هر وقت خبری خواستم بهش زنگ بزنم. گفت نگران نباشم. مثل خودت که با خنده گفتی نگرانت نباشم. ولی من نگرانتم زیپ...
 اینکه شماره‌ی تو بیفته رو گوشیم اما صدای تو نپیچه تو گوشم اصلن چیز خوبی نیست. بیا زیپ... زود بیا.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:18 PM

لینک مطلب | مموریالز | نظرات (278)

 

 
 
 

Page 466.

November 23, 2009
 

× امروز صبح ساعت 9 و خرده‌یی بود که آقای زیپ بهم زنگ زد و خیلی مفید و مختصر گفت که برای ساعت 10 احضار شده به وزارت اطلاعات و اگه یه مدت ازش خبری نشد نگرانش نباشم!!!!
 توضیح زیادی نداد. فقط گفت دیشب یاشار آزاد شده و امروز باید همراه با چند تا از دوستاش بره برای سوال و جواب. قرار شده تا بعدازظهر بهم از خودش خبر بده و اگه خبری نشد یعنی نگه‌ش داشتن.
 از اولشم می‌دونستم باید زیپ‌زاگ رو تنهایی بزرگ کنم و آخر هفته‌ها بزنمش زیر بغلم و هی از این سلول برم اون سلول و سیگار و کمپوت ببرم!! حالا زیپ‌زاگ نشد، جسیکا!! مهم نیته که خب من حدسم درست از آب درومد.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:49 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (36)

 

 
 
 

Page 465.

November 21, 2009
 

Je30(01).jpg

Je30(02).jpg

× دیروز من و آقای زیپ در پارک اندیشه مشغول چای نوشیدن بودیم که خدا زارپ همون وسط بهمون یه دختر داد.
 این دختر کوچولوی به طور تقریبی سه هفته‌یی خیلی کولی‌بازیانه اومد از جلو ما رد شد و رفت تو یه باغچه و شروع کرد به داد و هوار و از شدت سرما لرزیدن. ما هم طی یک اقدام کاملن تقلیدوار و اغفال‌گرایانه توسط گیلاسی، این دختر کوچولو رو زدیم زیر بغلمون و اوردیمش خونه.
 اولش بابا و مامان یه کم برنامه‌ی اه‌اه این چیه و از کجا اومده و ببر بندازش تو کوچه رو به صورت مستند برگزار کردند اما بعد از گذشت یکی دو ساعت، یهو ورق برگشت و بساط حموم و شیرعسل و تخت و آی باید یه تنه درخت کوچولو هم برای ناخن‌هاش پیدا کنیم و آی خاک نرم رو بریز رو روزنامه و بذار تو ظرف که اذیت نشه، اجرا شد. یعنی می‌خوام بگم دخترم با یه نگاه همچین دلبری کرد که جا پای یه عمرش رو محکم کرد. حالا یه عمرم نشد لاقل نصف عمر!!!
 ببین چه دلبری‌یی کرده که من، من رو نیگا، من (!) دیشب هر دو ساعت یه‌بار بلند می‌شدم و از خوابم می‌زدم می‌رفتم به این دختره شیر می‌دادم!!! آقای زیپم که کلن بچه رو انداخت تو دامن من و عفت من رو لکه‌دار کرد و رفت!! می‌بینی ذات مردا رو؟ D:
 خلاصه که اسم این دختره رو گذاشتیم جسیکا، اما شما راحت باش همون جسی صداش کن.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:16 PM

لینک مطلب | من و آق‌سی‌سی | نظرات (61)

 

 
 
 

Page 464.

November 18, 2009
 

× اصلن از اولش هم برنامه همین بود. که من برم اپی‌لیدی بخرم و ژل بعد از مو زدایی سینره و بعدش با ذوق و شوق بشینم با دقت هر چه تمام‌تر عملیات ملکوتی مو زدایی رو انجام بدم و ژل بزنم و دست و پا بلوری بشم و ذوق کنم، بعد صبح که بلند بشم ببینم به فاصله‌ی اپسیلون به اپسیلون پشه خورده دست و پام رو!!!! کلن دست و پام رو بلوری و بدون لک اپی‌لیدی کرده بودم واسه همین اتفاق!!
 خیلی دلم می‌خواد الان فلسفه‌ی وجودی پشه و ایضن فلسفه‌ی این پشم و پیلی پشت لب خانوما رو بفمم...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:30 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (48)

 

 
 
 

Page 463.

November 17, 2009
 

Sims 3.jpg

× از همون اوان کودکی که بازی‌های کامپیوتری اومد، من تو رویاهام همیشه دنبال یه بازی آروم و بی‌هیجان بودم که توش زندگی روزمره باشه... اولش فقط دنبال بازی‌های کم هیجان بودم. مثلن یادمه یه بازی بود که یه راکت مانند اون پائین بود که یه توپ می‌افتاد روش و تو هی باید چپ می‌بردیش و راست که اون توپه بیفته رو راکت دقیقن و بعد که می‌رفت بالا مثلن چند تا مکعب رو می‌ترکوند و کلی مرحله داشت. اما این بازی هم گیم‌اور داشت. بازی‌های گیم‌اوری هم مورد پسند من نبود خیلی. واسه همین کلن بعد از چند وقت قید بازی‌های کامپیوتری رو زدم و رفتم سراغ باربی بازی!!!
 وقتی چند سال پیش از طراحی بازی‌یی به اسم سیمز مطلع شدم به آرزوم رسیدم و حالا برای من سیمز 3 یعنی کلی عشق و حال. البته یه سری تفاوت‌هایی هنوز با اون بازی ایده‌آلم داره اما خیلی چیزاش شبیه و از خیلی جهات راضیم می‌کنه و البته راهکار خیلی مفیدی برای بهتر شدن رابطه‌م با آقای زیپه!!!
D:
 همون روزی که بازی رو نصب کردم رفتیم دو تایی شخصیت‌هامون رو ساختیم که به مدد تکنولوژی خیلی شبیه خودمون در اومد. البته من بیشتر از آقای زیپ شبیه شدم و از همون اولم واسه اینکه زیاد سخت گرفته نشه بهمون مزدوج ساختیم خودمون رو.
 حالا هر وقت غر دارم یا از دست آقای زیپ عصبانیم، برای جلوگیری از اینکه دعوامون نشه واقعن می‌رم سراغ بازی و به زیپ سیمزی (!) کم محلی می‌کنم!! سرش داد می‌زنم و کلن کاری می‌کنم که دعوامون شه، بعدشم زیپ سیمزی رو می‌فرستم منت‌کشی!!!
D: بعد خودم کلی تحت تاثیر قرار می‌گیرم و اینجوری می‌شه که عصبانیت واقعی‌م فروکش می‌کنه ((: [نه بابا، خواهش می‌کنم]
 مواقعی هم که دلم براش تنگ می‌شه باز می‌رم سراغ این بازی و عملیات بی‌ناموسی و با ناموسی رو روی زیپ سیمزی در دسترس عجالتن انجام می‌دم و دلتنگی‌م رو بر طرف می‌کنم. تا جایی که وقتی آقای زیپ یهو وسط بازیم زنگ می‌زنه اینقد دیگه دلتنگیم برطرف شده، دوست دارم زودتر، صحبتامون رو سر هم بیارم و خدافظی کنم باهاش!!!!!!
 الانم حاصل این بازی یه زیپ‌زاگه صورتیه که به زندگی سیمزی‌مون حرارت بخشیده!!! خلاصه که این بازی رو شدیدن به زوج‌ها و غیر زوج‌ها پیشنهاد می‌کنم. چون هم مشکلاتتون کمتر می‌شه و هم اینکه اگه زوجی ندارید و پیداش نمی‌کنید، می‌تونید خودتون طراحی‌ش کنید و مجبورش کنید بیاد دنبال‌تون و باب مراوده رو باز کنه باهاتون!!
D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:24 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی | نظرات (54)

 

 
 
 

Page 462.

November 16, 2009
 

× امروز که رفتم دانشگاه فهمیدم هفته‌ی کتابه. یکی از امکاناتی که به مناسبت این هفته برای عموم قائل شدن، اینه که فقط توی این هفته، عضویت توی تمام کتابخونه‌های عمومی، رایگانه.
 خواستم اینجا یه اطلاع‌رسانی‌یی بکنم. چون رودربایستی که نداریم با هم. خیلی از کتاب‌هایی که تعریف‌شون رو شنیدیم و دوست داریم بخونیم‌شون قیمتاشون بالاست و مبلغی هم که کتابخونه‌هایی که اکثر کتاب‌ها رو دارن هم برای عضویت می‌گیرن، کم نیست. مثلن حسینیه‌ارشاد برای عضویت اون موقع که من کارورز بودم 8000 تومن می‌گرفت. درسته وقتی دیگه خیلی نیازمند یه سری کتاب‌های قطور خدا تومنی هستی می‌ری و با دل خوش این پول رو می‌دی و عضو می‌شی. ولی وقتی سالی ماهی یه بار اونم واسه یه رمان، زور داره دو برابر یا کمه کم همون قیمت رمان رو بدی و عضو شی و تازه کتاب هم مال خودت نباشه!!
D: اما توی این هفته می‌شه به طور رایگان رفت توی یه کتابخونه عضو شد و بعد از صدور کارت عضویت بازم به طور رایگان از کتاب‌های مورد نظر استفاده کرد.
 حالا که امتحانش مجانیه و ضرری هم نداره، امتحانش کنیم. هوم؟

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:40 PM

لینک مطلب | کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب | نظرات (36)

 

 
 
 

Page 461.

November 15, 2009
 

× تو تاکسی با مامان نشستم که یهو مامان می‌گه: "یه چیزی داره می‌خنده!!!". تو کیفم رو نگاه می‌کنم می‌بینم موبایلم داره زنگ می‌خوره و بچه‌هه دیگه داره غش و ضعف می‌ره!! [زنگ موبالم صدای خنده‌ی یه بچه‌س]. آقای زیپه. بالای صفحه‌ی موبالم رو که نگاه می‌کنم می‌بینم اس‌ام‌اس هم دارم. با خیال راحت ریجکتش می‌کنم چون می‌دونم داره زنگ می‌زنه تا متوجه اس‌ام‌اسش بشم.
 سه تا اس‌ام‌اس دارم. اولیش از طرف ایرانسله که تبلیغ
E-Charge و نحوه‌ی اینکه چطور می‌شه از ایرانسل خودت به یه ایرانسل دیگه شارژ بفرستی رو توضیح داده. اس‌ام‌اس دوم هم از طرف همون ایرانسله که بهم خبر داده یکی برام شارژ فرستاده و اس‌ام‌اس سوم از طرف آقای زیپه که نوشته: "هزار تومن شارژ به سیم کارتت انتقال دادم!! این یعنی عشق :*".
قلبم می‌لرزه. لبخند می‌زنم به این عشقی که مثل پازل 1500 تایی می‌مونه و پر شده از صدها تیکه‌ی کوچیک کوچیک...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:28 PM

لینک مطلب | بریم تو فاز ماچ‌وموچ | نظرات (36)

 

 
 
 

Page 459.

November 13, 2009
 

× همیشه بعد از پست‌های جنجالی، انرژی خیلی زیادی ازم گرفته می‌شه. خصوصن اینکه خیلی از دوستان حرفاشون مشابه‌هه و به خودشون زحمت خوندن جواب‌های من به نظر مشابه‌شون رو نمی‌دن و مجبور می‌شم برای هر کدوم تک‌تک توضیح بدم یه چیز رو بارها.
اما پست‌های جنجالی رو دوست دارم. چون بهم ثابت می‌کنه دنیای مجازی، ماکتی از دنیای واقعیه که توش دموکراسی رو تمرین می‌کنیم. اینکه بدون توهین عقایدمون رو مطرح کنیم. اینکه باعث می‌شه عقاید مخالف‌مون رو بخونیم و با طرز فکر مخالف‌مون حتی دوست بشیم. بگیم بخندیم اما عقایدمون فرق داشته باشه.
اینکه یاد بگیریم نظرات‌مون رو بدون ترس بگیم بهم. گوش بدیم و قبول نکنیم اما به عنوان یه انسان هم رو قبول داشته باشیم. یاد می‌گیریم وقتی کسی بهمون توهین کرد، می‌تونیم حرفش رو دیلیت کنیم و به روی خودمون نیاریم.
اینجا یاد می‌گیریم فارغ از دین و مذهب افراد، اونا رو دوست داشته باشیم. اینکه معیارمون برای دوست داشتن فقط "خوب" بودنه، نه مذهب افراد. می‌فهمیم هستند افرادی که با وجود یکی نبودن عقیده‌شون با ما، انسان‌های خوبی هستند...

× این پست رو بذارید به حساب همون خستگی و انرژی نداشتن. اما دلیل اصلیش خوشحالیمه. اینکه توی یه پست نیمه جنجالی حدود 80 تا کامنت دریافت کنی با عقاید مختلف اما توی هیچ‌کدوم‌شون بهت توهین نشده باشه، گام خیلی بزرگیه...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:03 PM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا | نظرات (27)

 

 
 
 

Page 458.

November 12, 2009
 

× به جز چيزی که تو شناسنامه‌م نوشته شده، بايد بگم من مسلمون نيستم. دين من اسلام نيست چون حجاب رو قبول ندارم. چون بين "امر به معروف و نهی از منکر" و "فضولی" تمايزی قائل نيستم. چون نماز برای من خوندن حمد و سوره و قل‌هو‌الله نيست. چون روزه برای من معنايی نداره [لاقل به اين شکلی که شاهدشم]. چون ائمه رو به عنوان "واسطه و بت" قبول ندارم.
 دين من فقط تو خدا خلاصه می‌شه و وجدانم. جهنم برای من عذاب وجدانه، نه آتيش سه کيلومتری. بهشت برای من آرامش درونمه، نه رودخونه‌يی که بستری برای شير و عسل باشه...
 دين من يعنی کسی رو با زبونت، با نگاهت، با کارت اذيت نکن.
 دين من می‌گه قبل از اينکه از طرفت بخوای خودش رو بپوشونه تا تو به گناه نيفتی، خودت دست به کار شو و نگاهت رو "محرم" کن!! دين من می‌گه نگاه وقتی کثيف و نامحرم باشه با وجود هزارها لايه لباس و روسری باز هم تو رو عريان می‌بينه و اين اشکاله اون نگاهه‌س نه اشکال حجاب نداشتن تو!!
 دين من يعنی تا وقتی نظرت رو نپرسيدن نظر نده. دين من می‌گه "من" عددی نيستم برای اينکه بگم کدوم راه درسته و کدوم راه غلط.
 دين من می‌گه تو بجای اينکه 5 بار در روز خدا رو ياد کنی، بايد هميشه به يادش باشی.
 دين من می‌گه نه فقط تو خوشحالی‌هات که حتی اگه سرت محکم خورد به ديوار، لبخند بزن و خدا رو شکر کن چون حتمن بعد از ديوار چاهی بوده که تو اگه سرت به ديوار نمی‌خورد می‌افتادی توش...
 دين من می‌گه اشرف مخلوقات بودنت بايد به يه دردی برای مخلوقات پائين‌تر بخوره، هيچ‌ کدوم از آفريده‌های خدا نجس نيستند، پس به زنده موندن‌شون کمک کن.
 دين من می‌گه "حق" يعنی خدا، پس خدای هيچ‌کس رو ضايع نکن فراموش نکن که اين خدا فقط توی مال و اموال و کلاه‌برداری خلاصه نمی‌شه. می‌گه مراقب کارها و حرفا و رفتارت باش، چون حتی اگه بنده ببخشه [اونم به ظاهر] خدای بنده نمی‌بخشه. پس اگه کار ناراحت‌کننده‌يی انجام دادی منتظر جوابش باش.
 دين من می‌گه قبل از اينکه از خدا بترسی، دوستش داشته باش چون اونم قبل از اينکه بخواد مجازاتت کنه، دوستت داره.
 هيچ‌جای دين من نمی‌گه که "از همه‌ی اديان ديگه کامل‌تره". دين من می‌گه به اعتقادات افراد با اديان مختلف احترام بذار و هيچ‌وقت مسخره و محکوم‌شون نکن و خودت رو برتر ندون...
 من مسلمون نیستم و بلدم نیستم مسلمون باشم. هيچ دين ديگه‌يی هم ندارم. من فقط خدا رو دارم و همون روح خدا که قسمتيش رو در من دميده، يعنی وجدانم رو. 

پاورقی:
 اسلام مثل يه پکيج کامل می‌مونه. اگه حتی يکی از احکام و توصيه‌هاش رو قبول نداشته باشی يا بهش عمل نکنی مسلمون نيستی. تنها در صورت قبول تمام و کمال پکيج می‌تونی مسلمون باشی. پس من با وجود داشتن شرايط پاراگراف اول، مسلمون که نيستم هيچ، شايد از ديد خيلی‌های متعصب، حتی کافر هم باشم.
 پس من با اون دسته از آدمایی که با تعصب با من صحبت می‌کنن، حرفی ندارم و ترجیح می‌دم بپذیرم که یه کافرم.

 توضیح نوشت:
 فکر می‌کنم تقریبن همه توافق داشته باشیم که کلیات توی تمام ادیان تقریبن یکی هست. اما مشکل اینجاست که ما کلیات رو همیشه ول می‌کنیم و گیر می‌دیم به جزئیات. حجاب داریم، اما اعتقادمون به خدا سسته!!!
 این تو تمام کارهامونم مشهوده. همین کامنتینگ این پست. چند نفری کلیت نوشته و حرف من رو رها کردند و چسبیدن به اینکه تو شناسنامه نمی‌نویسن مسلمونی یا نه. مرسی از تذکرتون اما منظور من از جمله‌ی اول "مسلمون شناسنامه‌یی" بودنه. مسلمونی که از تو شیکم مامانش مجبوره مسلمون به دنیا بیاد بدون هیچ اختیاری!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 4:25 PM

لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (115)

 

 
 
 

Page 457.

November 11, 2009
 

45.JPG

× امروز شد سه سالش. موجودی که علی‌رغم ظاهر ترسناکش، بی‌آزاره. حیوونی که بر خلاف انسان، اگه فقط یه تیکه‌ی کوچیک بهش غذا بدی یا دستی از محبت سرش بکشی تا آخر عمرش خودش رو موظف می‌دونه مواظبت باشه و محاله دیگه گازت بگیره... موجودی که وقتی باهات دوست می‌شه اینقد راحت بهت اعتماد می‌کنه که حاضر نمی‌شی از اعتمادش سواستفاده کنی.
 موجودی که هر چند ساعت یه‌بار می‌یاد سراغت تا ببینه در چه حالی. اگه حالت خوب نباشه یا قسمتی از بدنت درد داشته باشه، کنارت می‌شینه و لیست می‌زنه تا احساس تنهایی نکنی...
 انصافن قضاوت کنید. اینجور حیوونا نجس هستند یا بعضی از ما آدم‌ها؟

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:33 PM

لینک مطلب | مموریالز | نظرات (58)

 

 
 
 

Page 456.

November 10, 2009
 

Sur-Gift.jpg

× آدمی هستم که واقعن دوست دارم کادویی دریافت کنم یا برای کسی بگیرم که خوشحالش کنه. چون خودم به صرف اینکه تاریخ تولدم یاد عزیزانم بوده خوشحال نمی‌شم!! البته این در مورد دوستای اطرافم فرق داره. منظورم عزیزان نزدیکه. مثلن اگه آقای زیپ روز تولدم فقط یه اس‌ام‌اس "تولدت مبارک" برام بزنه نه تنها خوشحالم نمی‌کنه، که تا مرز جدایی هم مطمئنن پیش خواهیم رفت. عقیده دارم در روابط نزدیک مثل خواهر/برادر، مادر/پدر، دوست‌پسر/دوست‌دختر، زن/شوهر و گاهی دوست فوق‌العاده صمیمیت، کادویی که می‌دی نشون‌دهنده‌ی ارزشیه که برای طرف قائلی و کادویی هم که می‌گیری نشون‌دهنده‌ی ارزشت پیش عزیزاته. منظورم اصلن به قیمت کادو نیست. به نظر من بهترین کادو برای این افراد، چیزیه که طرف زورش می‌یاد پاش پول بده یا کاری که طرف زورش می‌یاد براش وقت بذاره‌ست. واسه همینه که می‌گن ارزش کادو به قیمتش نیست.
مثلن من خودم اغلب زورم می‌یاد برای خنزر پنزر جات پول بدم. واسه همین وقتی یکی یه همچین کادویی بهم می‌ده خوشحال می‌شم. یا مثلن یه کتابی هست که تعریفش رو خیلی شنیدم اما زورم می‌یاد 16 تومن بدم پاش... گاهی اوقات یه چیزایی هست که دلت رو می‌بره اما هر کاری می‌کنی دستت نمی‌ره سمت جیبت تا بخریش واسه خودت!! حتمن هم نباید اون چیز خیلی گرون قیمت یا خارق‌العاده باشه‌ها، حتی گاهی قیمتش با قیمت یه دسته گل برابری می‌کنه اما آدمی دیگه، حیفت می‌یاد...
چند وقت پیش که تولد شادونه بود با هم رفتیم پاساژ تندیس. راستش چون هنوز اونقد صمیمی نیستیم که از چیک و پوک هم سر در بیاریم و بدونیم که هر کدوممون سر چه چیزایی معمولن زورمون می‌یاد بابت پول، باهاش رفتم تا اگه قراره چیزی براش بخرم با احتساب 2-3 هزار تومن کم یا زیاد لاقل چیزی رو بخرم که خوشحالش کنه.
یه کفش دید که خوشش اومده بود ازش اما پولش کم می‌یومد و بعدم به گفته‌ی خودش کفش داشت. اما معلوم بود دلش رو برده و همچین نگاه می‌کرد به کفشه که دل آدم کباب می‌شد. از تصمیم منم خبری نداشت. وقتی یهو گفتم برش دار پولش رو من حساب می‌کنم بابت کادوی تولدت، اینقد خوشحال شد که کلی خودم حال کردم با این عمل جنتل‌ومنانه‌م!!!!
حالا شادونه که دوست دانشگاهیمه. اما کلن اگه واقعن قصد دارید کسی رو با کادوتون خوشحال کنید مثلن یکی دو هفته قبل از موعد مقرر برید تو نخ طرف ببینید از چی خوشش می‌یاد که با وجود داشتن پولش اما دو دله و با وجودی که دلش رفته اما زورش می‌یاد اون چیز رو بخره و بابتش پول بده!!!
من برای تولد بابا دقیقن همین کار رو کردم. بابا به گفته‌ی خودش به جز من و کپل، دو تا دختر دیگه هم داره تو چالوس به اسم عسلی و طلایی که اولی شین‌لوئه و دومی شکاری. [مادر و دخترن]. بعد همیشه دلش می‌خواست یه آلبوم عکس داشته باشه از کوچیکی تا الان‌شون. عکسا همیشه توی کامپیوترن و یا روی سی‌دی. بابا اصلن اهل کامپیوتر و این برنامه‌ها نیست. واسه همین امسال برداشتم کل سری عکسای خواهر و خواهر زاده‌م رو (!) زیر رو کردم و یه سری عکسا رو دادم چاپ کنن که البته هنوز حاضر نشده اما مطمئنم چیزیه که بابا رو خوشحال می‌کنه. چون عمرن خودش وقت بذاره و بیاد سی‌دی‌های عکسای اینا رو ببره بده عکاسی و تازه بابت چاپ عکسا پولم بده!!!!

از نظر من این دقت و نکته‌سنجیه که ارزش داره و آدما رو خوشحال می‌کنه. از اونجایی که این نکته‌سنجی‌ها معمولن مختص خانوماست و آقایون معمولن همون روز تولد خیلی شاهکار کنن و یادشون باشه می‌رن و چیزی می‌خرن که اصلن کاربردی نداره و بعد از ازدواج هم که دیگه کلن این سوسول‌بازی‌ها چیه (!)، من معتقدم که خود خانوما باید بگن به چی احتیاج دارن. اینجوری هم آقای بنده خدا گیج نمی‌شه و هم پولش رو الکی هدر نمی‌ده. همون هزینه رو می‌کنه اما این‌بار می‌ره چیزی رو می‌خره که بهش نیاز دارید یا دلتون رو برده و زورتون می‌یاد پول پاش بدید!!! D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:07 PM

لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (41)

 

 
 
 

Page 455.

November 9, 2009
 

× راستش اصلن دلم نمی‌خواست دیگه در مورد وبلاگ‌های برتر و جشن صحبتی کنم. اما سؤال‌های بعضی از دوستان وادارم کرد بیام و یه توضیح چند خطی بدم.
راستش همون روزی که رفتم جشن و فهمیدم پشم گوسفند ارزشش بیشتر از ما بوده، با خانوم پولادزاده صحبت کردم و علتش رو پرسیدم و کاشف به عمل اوردم که وبلاگ من فقط بخاطر جهت‌گیری خاصی که داشته، حذف شده.
فراموش کرده بودم که انتخابات و رای گیری توی ایران چه جوریه و توقعم از این نظرسنجی بیشتر از اینا بود. یادم رفته بود که خیلی چیزا به جز رای مخاطب می‌تونه توی رتبه‌ی نویسنده تاثیر داشته باشه...
راستش به غیر از همون شب اول که واقعن عصبانی بودم از این موضوع، بعدش بیخیال شدم. آقای زیپ همون شب باهام خیلی صحبت کرد. بعد از حرفای زیپ فهمیدم واقعن گرفتن یه لوح ارزش این رو نداره که من بخاطرش خودم و عقایدم رو سانسور کنم. من بخاطر عقایدم حذف شدم. اونم توی نظرسنجی‌یی که حتی براش اونقد وقت نذاشته بودن که تشخیص بدن یکی دو تا از نویسنده‌ها مرد بودن!!!
من اینجا فکرم رو می‌نویسم. هر چیزی که به ذهنم بیاد بدون مصلحت‌اندیشی و سانسور می‌یارم رو کیبورد و حاضر نیستم بخاطر لوحی که می‌گیرم مدام ایمیل دریافت کنم که "فلان پستت رو حذف کن چون به مذاق من یا بعضی‌ها خوش نیومده".
همون بهتر که حذف شدم. راستش به مقام بیست و سوم هم احتیاجی نداشتم. حذف شدن خیلی بهتر از اینه که برای وبلاگم حد و مرز تعئین بشه و برم زیر ذره‌بین.
شاید تنها دلیلی که مجبورم کرد با وجودی که ازم خواسته شده بود این موضوع مطرح نشه، بیام و توضیح بدم این بود که دوستانی که لطف کردن و به من رای دادن مستحق شنیدن علتی برای نادیده گرفته شدن رای‌شون هستند از نظر من. و گرنه این قضیه برای من تموم شده‌س. به هر حال این پست باعث شد فرصتی داشته باشم تا از همه‌ی اونایی که به من لطف دارن تشکر کنم و اظهار شرمندگی کنم از اینکه افکارم باعث شد رای اونا ندید گرفته بشه
(; و الا برای من و بقیه‌ی اجحافی‌ها همین که می‌بینیم قبل از خودمون صدای خیلی از دوستان‌مون در می‌یاد کافیه. همین که تا در مورد لوازم آرایش ازتون سؤال می‌کنم و جوری راهنمایی می‌شم که سال دیگه می‌تونم تو مسابقه‌ی دختر شایسته شرکت کنم، کافیه!!! :*

پاورقی:
من قصدم اصلن توهین به نفرات برتر این نظرسنجی نیست. اونا طبق روش خودشون نوشتن و برتر شناخته شدن و هیچ‌کس هم برای رتبه‌شون شرط و شروط نذاشت و طبق آرایی که داشتن مقام اوردن. من رتبه‌ی برتر رو دوست دارم، به شرطی که واقعن "خودم و افکارم" برتر شناخته بشه، نه اینکه مجبور بشم خودم رو سانسور کنم و بخاطر قالب وبلاگ و فونت نوشته‌م لوح بگیرم!!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:14 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (37)

 

 
 
 

Page 454.

November 8, 2009
 

2855363.jpg

× یه اخلاق فوق‌العاده بدی که من دارم اینه که خیلی زیاد تحت تاثیر تبلیغات قرار می‌گیرم. کاتالوگ لوازم آرایش یا مثلن محصولات مختلف دیگه، خیلی زود من رو وادار می‌کنه دستم بره تو جیب والدین یا آقای زیپ!!! D:
 امروز با مامان رفته بودم شهروند که یه لاک بنفش بگیرم. چون چند وقت پیش یه مانتو پائیزه‌ی بنفش خریدم و حالا دارم لوازم جانبی‌ش رو تدارک می‌بینم ((: بعد توی این کیسه‌ی لاکه ما یهو خانومه برداشت یه بروشور اپی‌لیدی براون رو گذاشت!!! منم از همون دم فروشگاه این بروشور رو خوندم تا رسیدیم خونه و دوباره برگشتیم فروشگاه!!!!!! اینجوری شد که مامان با شرط اینکه دیگه اینجانب نرم آرایشگاه برای اپیلاسیون، 120 تومن داد تا برم اپی‌لیدی اکپرس بخرم. البته قصد خودم این بود که فقط برای موی پشت لب و موهای زائد مگه خودت خوار و مادر نداری ازش استفاده کنم و همچنان برای دست و پا برم اپیلاسیون اما خب مجبور بودم شرط رو قبول کنم، می‌فهمی؟!!
 خودم قبلن از اپی‌لیدی استفاده کردم و موهای زیر پوستی، پوست پام رو لک کرد واسه همین رفتم اپیلاسیون. اما خب مامان امروز می‌گفت اینا توهمه و برای از بین بردن توهم هم برام یه کرم ضد لک خرید!!!
 خلاصه که الان من موندم و یه اپی‌لیدی 120 تومنی... حالا کسانی که هم اپی‌لیدی رو استفاده کردن و هم مومک رو بیان و از تجربیات‌شون بگن!!!
 ضمنن این تحت تاثیر بودن تبلیغات الان در مورد کاتالوگ محصولات اوریف‌لیم هم صدق می‌کنه. کسی از این محصول استفاده کرده؟ من قصد دارم کرم دست، کرم بدن، رژ لب، رژ گونه و ریمل معمولی بگیرم که البته برای چشم‌های حساسه. من هیچ تعصبی روی این مارک ندارم و فقط چون بروشورش رو دیدم و ذوق کردم که تمام لوازمم، هم مارک باشن گیر دادم به اوریف‌لیم. اگه از این محصولات نام برده مارک به خصوص دیگه‌یی رو استفاده کردید که بهتر بوده حتمن خبرم کنید تا پول دستم نیومده
D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:16 PM

لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (71)

 

 
 
 

Page 453.

November 7, 2009
 

× بالاخره بعد از عمری طلسم عینک شکست. البته پیشنهاد از طرف بابا بود که ازم پرسید می‌خوام چشمام رو عمل کنم یا نه و منم با کمی من بمیرم تو بمیری حالا چندان هم اهمیت نداره و شیش سال عینک زدیم، یه عمرم روش (!) گفتم چرا که نه؟ و اینچنین بود که امروز دست جمعی رفتیم دکتر چشم‌پزشکی تا بتونم مابین تعطیلات ترمم چشمم رو عمل کنم و مشکلی پیش نیاد به حمدالله!!

× راستش در مورد نقاشی قالب باید بگم که صورتامون خیلی بیشتر از الان شبیه به خودمون بود. یعنی شبیه که چه عرض کنم، خودمون بودیم کلن!! بعد طی یه تصمیم مردسالارانه، آقای زیپ به این نتیجه رسید که یه کم، کم‌تر خودمون باشیم بی‌خطرتره برامون. در مورد کله‌ی آقای زیپ هم که بعضی‌ها زیر اون ربانه می‌بینن باید بگم که مشکل از رزولیشن‌شونه اما من طی اقدامی زن‌سالارانه از آقای زیپ خواستم هدر رو کوچیک‌تر کنه که کله‌ش از زیر ربان بیاد بیرون!!

× بچه‌ها لطفن بعد از اینکه کامنت گذاشتید حتمن دقت کنید که توی صفحه‌ی آخر براتون پیغام بیاد "نظر شما با موفقیت ارسال شد و پس از تأیید نویسنده در وبلاگ منتشر خواهد شد". فقط در این‌صورته که من کامنت شما رو دریافت می‌کنم. ممکنه پیغام دیگه‌یی بیاد براتون به جز این. حتمن بخونیدش!! همین‌جوری صفحه رو نبندید و نیاید بگید پس کامنت من کو؟ و سریع قضاوت نکنید که من یا آقای زیپ تائید نکردیم کامنت‌تون رو.

× خلاصه که کلن فقط خواستم یادآوری کنم 16 آذر یادتون نره!!!! ((((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:24 PM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا | نظرات (80)

 

 
 
 

Page 452.

November 6, 2009
 

زیپ: ببین هر کاری هم کنی‌ها، از تو خانوما راننده بیرون نمی‌یاد
من: می‌دونی چرا؟
چند تا نکته هست الان:
1- یه مثال کسی که پولدار باشه، انگیزه‌ش رو برای کار کردن از دست می‌ده. خانوما از اولش راننده داشتن، طبیعیه که انگیزه‌شون برای یادگیری رانندگی کم شه!!! همیشه یه راننده بوده حالا به اسامی مختلف. پدر، برادر، دوست‌پسر، شوهر!!! D:
2- اینکه معیار شماها از راننده‌ی خوب بودن غلطه!!! روبروی کلاس زبان من یه تابلوئه دور زدن ممنوع هست من اون دفه ده دیقه جلو کلاسم منتظر بودم، توی این ده دیقه نزدیک 10 تا ماشین دور زدن همون‌جا!! جوری که به مامانم گفتم احتمالن این تابلو رو برای عابر پیاده‌ها نصب کردند!!!! بعد از بین این ده نفر، عین 10 تاشون مرد بودن!! شماها راننده‌ی خوب رو راننده‌ی خلافکار می‌دونید. اینکه بتونه لایی بکشه، سبقت بگیره، زیر تابلوئه پارک کردن ممنوع، پارک کنه، سرعت غیر مجاز بره... ولی بیشتر خانوما رعایت می‌کنن قوانین رو!!
3- اصلی‌ترین دلیلشم اینه که اگه بین 1000 تا راننده، 800 تاشون خانوم بودن، اونوقت از تو مردا راننده بیرون نمی‌یومد!!! D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:32 PM

لینک مطلب | مدرسه‌ی فمینیستی | نظرات (47)

 

 
 
 

Page 451.

November 6, 2009
 

یاشار دارالشفا فعال دانشجویی و دانشجوی دانشگاه تهران دیشب ساعت 10 با منزل خود تماس گرفته است. 
یاشار گفته که بازداشت شده و در اوین است. اوهمچنین گفته که خانواده اش برای آزادی وی باید شنبه با همراه داشتن قرار کفالت به دادسرای عمومی تهران مراجعه کنند.
لازم به ذکر است که او صبح روز 13 آبان در حوالی میدان 7 تیر ناپدید شده بود و تا دیشب هیچ خبری از وی نبود.

 

× نوشته شده توسط آقای زیپ در ساعت 10:23 AM

لینک مطلب | جمعه‌ها با آقای زیپ | نظرات (23)

 

 
 
 

Page 447.

November 2, 2009
 

× آدم سخت‌گیری هستم و بیشتر از اون ایرادگیر. سخت خنده‌م می‌گیره، سخت عاشق می‌شم، سخت چیزی رو می‌پسندم، سخت چیزی خوشحالم می‌کنه، سخت روحیه‌م عوض می‌شه، سخت حرفم رو می‌زنم، سخت احساس صمیمت می‌کنم و سخت می‌تونم لبخند بزنم.
گاهی اینقد همه‌چیز رو سخت می‌گیرم که به پوچی می‌رسم. مثلن می‌گم حالا برم فلان کاپشن و فلان کیف رو بخرم، که چی؟ مثلن درسم تموم شه و پس‌اندازم بکنم، که چی؟ مثلن حالا تمام راه‌ها هم باز شد و به خیر و خوشی من و آقای زیپم بهم رسیدیم، که چی؟
البته بعضی اوقاتم هست که با سعی و تلاش خودم تونستم به زورم شده به ترک دیوار بخندم، با یه جمله‌ی آقای زیپ احساس کنم خوشبخت‌ترین آدم روی زمینم یا دیگه ته‌تهش تا دو روز بابت خرید یه کفش یا کیف ذوق‌زده بشم. اما این روی شخصیتم خیلی دووم نمی‌یاره.
گاهی اوقات دلم می‌خواست سخت‌گیریم لاقل توی موارد دیگه هم بود. مثلن سخت عصبانی می‌شدم، سخت اخم می‌کردم، سخت گریه‌م می‌گرفت، سخت غرغر می‌کردم...
کپل دیروز که این حرفام رو شنید می‌گفت افسردگی خفیف گرفتم، خودم فکر می‌کردم اینا از نشونه‌های خردادی بودنه!!

× بچه‌ها اگه سؤالی توی کامنتینگ از من پرسیدید، من همون‌جا جوابش رو دادم. در ضمن توی پست‌های مربوط به آقای زیپ از من سؤال نکنید چون من جواب کامنتای آقای زیپ رو نمی‌دم.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:14 PM

لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (43)

 

 
 
 

Page 446.

November 1, 2009
 

این هم تنها عکسی که هنرمند توانمند میلاد بهشتی توانسته از من و خانوم زیگزاگ در جشن پرشین بلاگ شکار کنه:

زوج سبز

دقت کردید که تمام فوکوس دوربین رو ما دوتاست!
بقیه عکس ها اینجا: کلیک

 

× نوشته شده توسط آقای زیپ در ساعت 6:51 PM

لینک مطلب | غیر جمعه‌ها با آقای زیپ | نظرات (47)

 

 

Copyright © All right reserved Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir