یاد شهدای سبز گرامی و راهشان پر رهرو باد

 

 

 

Page 473.

November 30, 2009
 

× حوصله‌ی هیچ‌ کاری رو ندارم. بعد از این جریانات اخیر، دائمن بغض گلوم رو می‌گیره. فکر می‌کردم با دیدنش همه چیز درست می‌شه، اما نشد. دلم می‌خواد یه موضوع پیدا کنم بشینم زار زار گریه کنم اما خب اون موضوعه هم تخـ.مش رو ملخ خورده!!!
حوصله‌ی درس و دانشگاه رو ندارم و تنها دلیلی که من رو می‌کشونه به "ته دنیا"، اینه که غیبتام پر شده. سی‌سی هم شده بازیچه‌ی اعصاب من. طفلی یه مادر خوش‌اخلاق گیرش اومده که هیچ کجای دنیا نمی‌تونه لنگه‌ش رو پیدا کنه. اصلن حالا می‌فهمم فلسفه‌ی وجودی آهنگ "عمرن اگه لنگه‌مو پیدا کنی" شادمهر چی بوده.
رفتم یک میلیون و هفت‌هزار میلیارد تومن دادم لوازم آرایش گرفتم، بعد حوصله‌ی استفاده ازشون رو ندارم. حس می‌کنم این جریان یه شوک عظیم بود. چیزی که پیامدش یه بغض بزرگ بود که گیر کرد تو گلوی نحیفم همون یه ذره میل به تغئیر رو هم تو من کشته.
کسی سوژه‌یی چیزی نداره، من گریه کنم واسش؟

پاورقی:
این پست پر از حس‌های خوب و مثبت بود، می‌دونم می‌دونم. نه بابا، این حرفا چیه
D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:42 PM

لینک مطلب | روزمرگی | نظرات (59)

 


نظرات شما پس از بررسي و تائید نویسنده منتشر می شود:

ذخیره اطلاعات؟
  
نظر:

نظرات شما [59 نظر]

1
دختر نارنج و ترنج:

چی بگم زیگزاگ عزیز؟.....
امیدوارم به زودی بهتر بشی...

November 30, 2009 | 6:56 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

2
دخترحاجی:

گریه چرا آخه؟؟؟

دو زار آرایش کن ژیگول کن.موهاتو منگول منگول کن زیپ هم تیپ بزنه برید بیرون خوش بگذرونید.
خل شدی دختر؟؟؟؟
این همه چیز تو دنیا واسه خندیدن(البته این همه اش یه کم اغراق بود خدایی!) ولی خوب جفنگ بازیهای امثال من و تو که میتونه سوژه خنده باشه که.
نمونید تو خونه !

November 30, 2009 | 7:00 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

3
الیاس:

سلام
من خیلی وقته وبلاگتونو می خونم.
در مورد حوادث اخیر هم خیلی متاسف شدم.
از طرف من سی سی رو هم نازش کن هر چند از گربه خوشم نمی یاد :دی

November 30, 2009 | 7:05 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

4
verrona:

:-( mifahmam chi migi.vali moghavem bash azizam,donya ke be akhar nareside.inam ye ghesmati az zendegit bode

November 30, 2009 | 7:08 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

5
نگار(خانه ی ژله ای):

این بغض توی گلوت ، ترسه!! ترس از آینده ی نا معلوم!...دیدی بچه ها وقتی پدر و مادرشون تنهاشون میذارن و توی نبودن پدر و مادرشون کلی گریه میکنن و وقتی میان انگار شوک زده میشن و ممکنه تا چند روز توی خوشون باشن؟؟...حس میکنن هر لحظه مادر و پدرشون ممکنه دوباره تنها بذارنشون!
الان تو هم یه همچین حسی داری!! تمام فکرهایی که این 2 روز در نبود زیپ کردی حسش برات باقی مونده و ذهنت رو درگیر کرده! فکر میکنی اگر مثلا برای یه مدت طولانی ببرنش چی میشه...یا اگه کلا نباشه...یا خیلی چیزای دیگه!....فقط زیپ میتونه آرومت کنه! از طرف من بهش بگو یه مدت بیشتر بهت توجه کنه و بیشتر به فکرت باشه تا کم کم اثرات این شوک از بین بره!
اگر هم زیپ کمک نکرد بیا خودم میشینم پا به پات گریه میکنم جفتمون خوب میشیم! ...آدم وقتی از خودش مایه میذاره و یه جایی صبر میکنه یا نگرانی تحمل میکنه، باید یه جایی قوای از دست رفته بدنش جبران بشه وگرنه کم میاره!

******

زیگزاگ: نگار اینقد دوست داشتم حرفات رو. مرسی.

November 30, 2009 | 7:09 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

6
نگاه:

گاهی اوقات یه اتفاقی می افته اون وقت چند وقت بعد تو دردشو حس میکنی......به نظرم اوق بزن یعنی همون بالا بیار .
شاید جواب بده .اما زمان...............

November 30, 2009 | 7:14 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

7
تُــ ـپُـــ ـق:

همدردیم !!
اما من هر چی هم زور بزنم اشکی نمیاد در این مواقع !! حتی با وجود سوژه ....:D

November 30, 2009 | 7:22 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

8
دردووونه :

بهت حق می دم چه حالی داری و واقعا درکت میکنم اما عزیزم زمان میخواد تا این شک برطرف شه یا این بغضه شکسته میشه و تو راحت میشی یا میخوریش و بازم از دستش راحت میشی که به نظر من راه کار اول بهتره اونطوری سبک میشی و دیگه سنگینیه اون بغضه رو هیچ وقت توی گلوت حس نمی کنی

November 30, 2009 | 7:36 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

9
نگار(خانه ی ژله ای):

زیگزاگ بیا از لوازم آرایش هایی که خریدی بگو روحیه ات عوض میشه :دی
البته خیلی عجول هستیا!! از اولش هم قرار نبود تو الان تغییر کنی! اهدافت برای تغییر مربوط میشد به بعد از لیزیک!! زیاد از خودت توقع نداشته باش !! اون موقع به ذوق میای یهو تغییر میکنی :دی
زیگزاگ... خیلی ناز و دوست داشتنی هستی!! بدون اغراق میگم! قشنگی صورتت بدون آرایش خیلی بیشتر به چشم میاد!

November 30, 2009 | 7:40 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

10
Marjan:

به خدا من هى ميخواستم بگم اين گربه بازى چرا مد شده تو وبلاگستان باز هيچى نگفتم، گربه به اندازه يك بچه رسيدگى ميخواد. حالا بماند

مى تونى براى اين كه دلت خالى بشهه منو به ياد بيارى كه الان خونه ام ريخت و پاشه در حد مرگ، اينقدرررررررررررر كار دارم سر كارم كه نگوووووو، خسته ام شديدا، فكر كنم اينها كافى باشه كه بغضت رو خالى كنى بعد هم برى سر درس و مشقت :))

November 30, 2009 | 7:48 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

11
بانو مریم:

چی بگم
آدم بعضی وقتا کلی کار و دلخوشی و ... داره که هرکی ببینه میگه جای غصه خوردن و ... نیس
ولی انگار هیچی
بی هدف ...
فکر کنم فقط خودم متوجه شدم چی گفتم
نه؟

November 30, 2009 | 7:50 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

12
بهار:

گریه کن .یه دل سیر گریه کن تا سبک بشی عزیزم .روزگار همینه ..
خوشحال شدم از این که آقای زیپ برگشت و آزاد شد ..
مواظب خودتون باشین ...

November 30, 2009 | 8:23 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

13
کرانچی:

سلام خیلی وقته خاطراتتون رو می خونم به قول شما روشن نبودمD:
امیدوارم زودتر بهتر شی زیگزاگ جان
به چیزهای خوب فکر کن اون 2-3 روز تموم شد*:

November 30, 2009 | 8:29 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

14
×پسرک×:

حس ناشی از قرار گرفتن تو یه شک اینجوری رو درک میکنم...ایشالا با گذر زمان همه چیز بهتر میشه...قسمت سختشو که پشت سر گذاشتید
----
من mail رو دادم ولی پاسخی از شما دریافت نکردم :(

November 30, 2009 | 8:30 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

15
سوگل:

به نظرم این کاملا طبیعیه که بعد از دیدن زیپ بغض کنی میدونی دقیقا مثل وقتی میمونه که خوردی زمین لحظه اول ادم دردی حس نمیکنه حتی ممکنه خیلی زود از جا بلند بشه و بگه چیزیم نشد اما چند ساعتی که گذشت تازه بدن ادم درد میاد اینم دقیقا همینطوره وقتی توی شوک نبودنش بودی انقدر فکر داشتی که وقت نمیمونده به چیزهای بد فکر کنی اما الان خیالت راحت شده که زیپ هست پس وقت داری تا دائم نگران بشی فکرای بد بکنی استرس داشته باشی و دلهوره و بغض
به نظر من بهترین راه حل صحبت کردن راجع به همه ی حس های منفی هست که داری سعی کن خودت را خالی کنی اگر میتونی با زیپ برو بیرون و فقط و فقط راجع به ترس هات و نگرانی که داشتی و داری براش حرف بزن احتمالا اگه براش تعریف کنی خیلی زود حتی گریت میگیره و شدیدا سبک میشی
یه راه دیگه هم نوشتن راجع به همه ی حس های منفی اته.حتی خیلی به نبودن زیپ فکر کن خودت را توی شرایط بدتر از این تصور کن اینطوری خیلی راحت استرسی که داری کم میشه به این فکر کن که اگه هنوز خبری ازش نبود چی میشد اگه دربند مونده بود و ... این چیزها خیلی میتونه بهت کمک کنه حداقل ته همه ی این فکرها به این میرسی که چقدر خوبه که الان زیپ بیرونه
من اگه جات باشم حتما حتما همه ی کلاس هام را میرم نه بخاطر حاضری داشتن سر کلاسها بلکه واسه اینکه فکرت مشغول میشه ادم وقتی با مردمه کمتر نگرانی را حس میکنه
به یک چیز هم خیلی فکر کن فکر کن اگه زیپ مثل خیلی های دیگه ازش خبری نبود تو چه حالی داشتی حتی تجسم کن این را و بعد با همین فکر کلی گریه کن مطمئنا بعدش نفسی به راحتی میکشی و میگی چقدر خوبه که فقط 2-3 روز بوده
روزهای خوبی نیست زیگزاگ جون این حس تو حس بیشتر مردمه اما ما همه با هم هستیم و این باهم بودن خیلی کمک میکنه بهمون
ببخشید کامنت من خیلی طولانی شد اما باور کن مثل صمیمی ترین دوستام نگرانتم اگه بدونم حرف زدن با من میتونه کمکمت کنه بهتر بشی باور کن دریغ نمیکنم
ببخشید که خیلی طولانی شد

November 30, 2009 | 8:56 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

16
زهرا:

به این فکر کن که عزیزت فقط چند روز ازت دور بوده. پس اونایی که چند ماه این وضعو تحمل کردن چی؟ همین که هست و سالمه یه دنیا می ارزه. گیرم که یذره طول بکشه تا همه چی عادی بشه. اون تغییری هم که میگی غیر ممکن نشده فقط باید از یه راه دیگه بری دنبالش....

November 30, 2009 | 9:03 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

17
آوا:

زیگزاگ جون به نظر من دو تا چیز می تونن خوبت کنن: زمان و آقای زیپ...

November 30, 2009 | 9:11 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

18
دخترحاجی:

قربونت برم جیگر.دوستت دارم یه دنیا.
جفتتونو دوست دارم.

من از روزی که دیدمتون یه حس خوب به هردوتون دارم.خیلی دوست دارم دوباره ببینمتون.خیلی زیاد.ایشالا یه روزی جور میکنیم همو ببینیم.

November 30, 2009 | 9:27 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

19
گلنوش:

این همه موضوع خوب برای گریه کردن!
از شهدای سبز بگیر برو تا گرم شدن کره ی زمین !
من خودم چند روز پیش یه سک خیلی لاغر دیدم که دوروبر سطل زباله میپلکید و اوضاعش خیلی خیط بود که باعث شد اشکم دراد!
گریه کن دیگه!

November 30, 2009 | 9:57 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

20
پرهام:

یه پسری که داره از گشنگی میمیره خوبه؟

November 30, 2009 | 10:10 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

21
غرغرو(كاكتوس):

اين جور شوك ها تاثيرش مدت زيادي با آدم چه بخواي چه نخواي.ولي شايديك مدت جفتتون تو آرامش باشين و دست از هياهوي اين جريانات بردارين اين ترسو دلهره يكم آروم بگيره.يك مدت به خودت و ذهنت اجازه آرامش داشتن رو بده .فقط خودت ميدوني چي چه حرفي چه جايي ميتونه يك دنيا بهت ارامش بده شايد الان يكم استرسي كه داري نزاره اون طور كه بايد به يادت بياد.كارايي كه ميدوني بهت ارامش ميده رو حتي شده به زور انجام بده .شايد ايكار يك دقيقه نوازش دست زيپ باشه يا هر چي كه خودت ميدوني.
راستي براي گريه ميخواي سريال مدار صفر درجه م رو بهت قرض بدم؟
واسه گريه ام

November 30, 2009 | 10:34 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

22
تارا ميرکا:

وای زیگزاگ نکنه تله پاتی داریم ما؟!
یا کلا هوا اینجوریه؟!!
دقیقا انگار حس منو بیان کرده باشی...
البته من بیشتر از بعد از ظهر به اون ور اینجوری میشم...

ولی تو قسمت طنز بدنت خوب کار نمی کنه عزیزم!!!
من کلا قسمت اکتیو بودن و انرژی مثبت و به ظاهر خوب بودنم خوب کار نمی کنه...
وقتی من حالم خوب نیست عمــــــرا کسی متوجه بشه!!!

November 30, 2009 | 10:36 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

23
آّبی:

یه تک پا می یای بلاگ من دوست دارم طرحم رو ببینی ممنون
در ضمن خوشحال شدم از نگرانی در اومدی بابت آقای زیپ

November 30, 2009 | 10:51 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

24
ناهید:

سلام زیگزاگ جون عزیزم شما نیاز داری گلم به یه مدت تا روحیت ریکاوری بشه ضمنی که گلم الان وقتشه که با آقای زیپ حرف بزنی نگرانی هاتو ترس از آیندت رو باید بهش یاد آوری کنی
الان این نیاز شماست گلم همون طور که موقع نیاز ایشون به غار , شما باید درکشون میکردی
عزیزم شاید کاری از دستم بر نیاد ولی ما همه در کنارتیم

November 30, 2009 | 11:07 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

25
نقش ونگار:

سلام زیگزاگ خوب می شی. ردش می کنی. بهای تغییر را هم به اندازه خودت پرداختی بگذار بقیه اش را بعدا.

November 30, 2009 | 11:52 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

26
مريم:

میدونی زیگزاگ، یه وقتایی بهانه لازم نیست. هر چند که الآن بهانه از زمین و آسمون میباره. هر روز خبر بازداشت، زندان و چوب و چماق! ماها نسلمون خیلی بدبخته نه میتونه ساده از ایران دل بکنه نه میتونه ویران شدنش رو ببینه.
زیگزاگ سعی کن روحیه ات رو حفظ کنی. اصلا شاید یه مدت دور شدن از جو سیاسی بهت کمک کنه آرامشت بیشتر بشه. میدونم سخته چون منم هر چقدر سعی کردم نتونستم اما تو سعی کن شاید بتونی آروم بشی :*
در مورد سوالت هم چون عروسی خواهرم بود اومدیم ینگه ی دنیا فقط یک کم این سفرمون طولانی شد لامصب!

November 30, 2009 | 11:55 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

27
zahra:

wow!چقد لوازم آرایش گرونه ها!!!من که نمی دونستم.
بزن بغضت رو بترکون. بعد بشین و قهقه! بخند به کاری که کردی تا بغضت بترکه.
it helps!
ضمنا جون از وبتون خوشم اومده لینکش رو با اجازه گذاشتم گوشه ی وب خودم که راحت تر بیام اینجا سر بزنم.
شاد باشی...

December 1, 2009 | 12:05 AM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

28
مژده:

خوب اشکالت اینه که منتظر سوژه ای واسه گریه کردن. برو تو اتاقت درو ببند یه آهنگ "نیایش" داریوش رو بذار گوش بده. حل میشه! D:

December 1, 2009 | 12:28 AM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

29
khanume ranginkaman:

گریه کن گریه قشنگه ...گریه سهم دل تنگه...
گاهی اوقات اون بغضی که نشسته ته گلوت اونقدر آزارت می ده که فقط منتظر یه تلنگری تا بغضت بترکه و با گریه کردن آروم شی...درکت میکنم چون این احساس رو من چند ساله که دارم چند ساله که عزیزترین دوستم رو می خوام ببینم اما بهش اجازه ندادن..می فهمی خیلی درده ها خیلی تلاش کردیم که بشه...اما ظاهرن اینجا تو بعضی چیزا خیلی به قانون پایبندن باید یه جوری اذیت بشی که یا دیگه هوس اونور آب رفتن به کلت نزنه یا اگه بری دیگه برنگردی...

December 1, 2009 | 12:31 AM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

30
لاغر:

خيالي نيست.
نميشه اين چيزا رو ببيني، بغضم نداشته باشي.
خاصيت اين روزا همينه.
ولي
اين نيز بگذرد . . .

December 1, 2009 | 12:38 AM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

31
آوامین:

خوب میشی عزیز نازم...مطمئن باش...خوشحال باش که زیپ اومده...خوشحال باش که سالمه...خوشحال باش که با همین...یه مدت بکذره خوب میشی کم کم !آقای زیپ هوای این خانومتو داشت هباش دیگه !

December 1, 2009 | 12:38 AM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

32
چُـــــلـمَـن خــــان :

بی زحمت یه‌نموره هم به حال نزار من گریه کن من دیگه اشکام نمیاد خشک شده .:(((((((((

December 1, 2009 | 12:58 AM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

33
خودمم:

سلام
فقط امید داشته باش و مطمئن
همه چیز درست میشه .

بهم سر بزن

December 1, 2009 | 1:16 AM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

34
دختر طلاق:

باید یه بار درست و حسابی گریه کنی که تا یه مدت شارژ شی (:
بشین کازابلانکا ببین ... یا برباد رفته :دی

December 1, 2009 | 7:35 AM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

35
افسون :

پول موبایلم شده 200.000تومن بیا باهم بشیینیم گریه کنیم

December 1, 2009 | 8:13 AM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

36
هانیه!!:

سلام گلم.
الان كه زيپ برگشته... غصه ي چيو ميخوري ؟؟
ميدوونم اتفاقاي اين جووري هميشه ذهن آدمو درگير ميكنن... اما غمگين بودن و حسرت خورنم چيزي رو درست نميكنه.....
نميخوام بي خودي دلداريت بدم !!!!!!
چون حق داري !!!!
اما يه جوري تخليه شو تا اين بغض هميشگي نشه توو گلوت.....

مواظب خودت باش عزيزم .

December 1, 2009 | 8:49 AM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

37
.:HoDa:.:

واي زيگزاگ!
با اين اعصاب نري آرايش کني ها!
مياي خط چشم بکشي هي کج و کوله مي شه، هي به خودت و زمين و زمان فحش مي دي، هي پاکش ميکني، هي چش و چالت سياه مي شه، هي داد و بيداد مي کني... خلاصه خيلي خوش ميگذره!
مي خواي اصلاً برو همه اين کارايي که گفتم رو بکن، بعن همينو بکن سوژه بشين گريه کن

بي شوخي.... اون بغضه تا نترکه، حالت خوب نمي شه گلم!

December 1, 2009 | 9:37 AM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

38
نگين:

سوژه براي گريه كه زياده براي خنده ست كه واقعا تخمشو ملخ خورده
كلا يه جوي تو وبلاگستان حاكمه كه همه حاشون در حدود خودته!
فقط ميتونم دعا كنم

December 1, 2009 | 9:52 AM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

39
لیلا:

جدیدا برای گریه کردن نیازی به علت نیست. همچین یه نگاه که به اطرافت بندازی یک عالمه آدم بدبخت میبینی که دیدنشون دل سنگ رو آب میکنه. زنی که برای غذا شب بچه هاش بدنش رو می فروشه، پدری که شرمنده خوانواده اش شده، جوونی که به جای جوونی و خوشی زیر بار قرض و وام کمر خم کرده و هزاران مورد دیگه واسه گریه!

December 1, 2009 | 9:54 AM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

40
سما:

گریه کن!
من با گریه خیلی آروم میشم!
یکبار که بغضت اشک بشه و بریزه روی گونه هات این غم و نگرانی میره گم میشه!
آهنگ گریه کن! گریه قشنگه!سیاوش قمیشی خیلی وقتا به داد من رسیده تو هم امتحان کن!
به شرطی که بعدش دوتایی برین بیرون و حسابی خوش بگذرونین.

December 1, 2009 | 10:01 AM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

41
فرناز:

زيگزاگ بيا پيش من با هم گريه كنيم اتفاق غمگين براي من افتاده خوب تو بلاگم نوشتم ولي جلو بغضت رو نگير!

December 1, 2009 | 10:09 AM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

42
مالزی نشین (مانیا):

عامو ول کن ها... بیکاری! پاشو بیا اصلا اینجا پیش من با هم بریم استخر! :D

December 1, 2009 | 10:31 AM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

43
Mahda:

اگه پیشنهاد منو بخوای، بشین "سه شنبه‌ها با موری" رو ببین یا کتابش رو بخون.

December 1, 2009 | 10:48 AM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

44
MicroBoy:

سلام!!!
چرا گریه میتونی کلی بخندی!!؟؟
یکی از این راها اینه زنگ بزنی اقای زیپ بگی ناجور حالت خرابه!!خودشو سریع برسونه!!!وقتی اومد میتونی کلی براش بخندی :دی
یا وقتی سی سی خوابده یواشکی یه لیوان اب یخ بریز روش!!!بعد اینقدر شاد میشی!!در حدی که ممکنه روحت به پرواز دربیاد!!!
یا میتونی تو دانشگاه یه جوری تو اب میوه یا چایی دوستات مسهل بریزی!!!بعد بشینی بخندی!!؟؟
بازم اگر ایده جدید برای خندیدن خواستی بگو !!!:دی
پیروز و سربلند باشید

December 1, 2009 | 11:37 AM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

45
اليس در برره:

سلام متاسفم كه اينجوري هستي . اميدوارم زود تموم شه اين حالتت . خانومي اون سايتي كه گفتي هم فيلتر بود باز نميكرد .

December 1, 2009 | 1:04 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

46
No One :

بيا به هم بخنديم عزيزم ! *: D:

مي دونم خانومي ! يه كم صبر داشته باش درست مي شي به خدا ! درسته يه شوك بود برات ! پس بايد صبر كني تا يه كم از دردش كم بشــه !
زيــپ بايد بيشتر پيشت باشه ! يعني وقتي خودمو ميذارم جات دوس دارم عشقم بعد از اين جريانا بياد پيشم تند تند ! تنهـــام نذاره با فكر و خيالاي زجـــر دهنده ! حالا خوبه بزنه زيپ بره توو غــار تنهاايش فك كن ((: گريه نكن خو شوخي كردم !! [ســــوت]

پ.ن : ما آدما به همه چي عادت مي كنيم ... .

December 1, 2009 | 1:09 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

47
alieh:

حتما همه رو از کاتالوگ اوریفلیم خریدی!! بابا این کاتالوگ ها بابای جیب آدمو در میارن! از من به تو نصیحت!! یکی هم به من نصیحت!:دی
تازه دوستم که مشاور زیبایی اوریفلیم هی اصرار می کنه من هم مشاور شم و حتی تهدید هم می کنه!!! از اون اصرار و از من انکار! ولی اگه مشاور شیم خودمون با قیمت مشاور که کمتر از قیمت کاتالوگه خرید می کنیم و حالی به حولی!:دی و بعد تازه اگه سفارش از دیگران داشته باشیم کلی سود می بریم و این دیگه حالی به حوولی اساسی!! :دی حالا کی گفته که تو اوریفلیم خریدی من این همه دارم پرچونگی می کنم؟! ای بابا! چرا فکم ثابت نمی مونه! کلی کار دارم مثلا اما دارم واست چرت و پرت می نویسم!! یکی منو بگیییییررررررررر ه ه ه ه ه!!!!
فکر کنم واسه اون همه پولی که واسه لوزام آرایش بی مصرفت (:دی) حروم کردی غصه دار شدی اما خودت نمی دونی واسه ایناست! :-":D

December 1, 2009 | 2:25 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

48
سارا:

زیگی منم بعد از اون اتفاق وقتی نارنج برگشت تا مدت ها نمی تونستم بغض اون روز ها و لحظه های انتظار رو از گلوم بیرون کنم. همش می خواستم یکی بیاد و قول بده که دیگه این اتفاق نمی افته و نارنجم نمی ره . همش با هر تلفن تنم می لرزید که رفت...

December 1, 2009 | 4:49 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

49
هاD:

از آقای زیپ چه خبر؟ ایشون هم مثل شماس ؟

December 1, 2009 | 5:05 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

50
آرزو:

من به جای تو هم این روزا گریه می کنم... شاید اصلا به جای همه دنیا.

December 1, 2009 | 5:43 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

51
آقای رگبار:

یادمه اندر مضرات گریه ما که بچه بودیم بهمان م یگفتند گریه نکگن زارزار م یبرمت لاله زار م یفروشمت دوزار.
خب ما هم از ترس دیگه گریه نم یکردیم .
تاو هم همین شعر را بخوان

December 1, 2009 | 7:11 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

52
رامونا:

می فهممت زیگزاگ ...
...

خوب بشین به پوچی همه چی فکر کن ! آدم گریه ش می گیره راحت

December 1, 2009 | 8:14 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

53
P.M:

برو اینو ببین! :دی
http://formikazs.persiangig.com/picture210979.jpg
این جور حس ها مقطعیه... خوف میشی ایشالا!:) زودِ زود :)

******

زیگزاگ: ای واااای. حیوووونی ))))):

December 1, 2009 | 9:03 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

54
مهر:

زگزاگ خانومی کجایی پس؟

December 1, 2009 | 9:47 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

55
هانا:

گفتنيارو بقيه گفتن! دور از جونه هركي اينجارو ميخونه ديدي وقتي يه عزيزي از دست ميره نزديكاش ممكنه شوكه بشن و گريه نكنن و هيچي نگن؟ بعد اين گريه نكردنه اثراتش بعدن مشخص ميشه. الانم يه جورايي تو شوكه شدي ديگه. اگه اولش زار زار گريه ميكردي بغضه تو گلوت نمي موند! الانم اينهمه دليل واسه گريه! يكيش حال و روز من...

December 1, 2009 | 10:30 PM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

56
قلی:

بیست و دو سال پس از آن که خون سه آذر اهورایی بر سرسرای دانشکده فنی ریخت، کسی مثل علی شریعتی می‌نوشت که اگر اجبارش به زنده ماندن نبود، خود را در اعتراض به این ددمنشی استعمار و عمال داخلی اش مقابل دانشگاه آتش می‌زد. اگر او آن روز چنین کرد، ما امروز چه باید بکنیم، با خون بر زمین ریخته سه که نه، صدها هم‌وطنی که دانشجویانی همچون اعرابی‌ها، روح الامینی‌ها، آساها، بروایه‌ها، غنیان‌ها، آقاسلطان‌ها و بسیاری دیگر تنها بخشی از آن‌ها بوده‌اند. اگر آن روز خون دانشجویان را سربازان آمریکایی بر زمین می‌ریختند، و دست کم می‌توانستیم از این که دانشگاه را "خارجی"ها به خاک و خون کشیده‌اند کمی آسوده باشیم، امروز دانشجویان را کسانی به گلوله می‌بندند، کسانی تا مرگ شکنجه می‌کنند، و کسانی در کمال شگفتی مورد تجاوز قرار می‌دهند، که علی القاعده باید هم‌وطن و هم‌خاک و برادر ما باشند؛ گر چه به جای این که در اخوت ما شریک باشند، در سبعیت با همان خارجی‌ها در پیوند اند، و به جای آن که رحماء بینهم و اشداء علی الکفار باشند، با بیگانگان مهربان شده اند و در عوض، اهل خانه را به شدت می‌گیرند.

December 3, 2009 | 8:16 AM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

57
قلی:

۱۶ آذر امسال، مثل ۱۳ آبان و مثل سایر مناسبت‌ها، دیگر روزی خاک گرفته در تقویم تاریخ پس از پنجاه و شش سال نیست. در این جنبش، هر مناسبت و نمادی که فرا می‌رسد مطابق با تجارب و وقایع اخیر بازتاویل و بازتفسیر می‌شود: ۱۶ آذر امسال به طور خاص نماد تمام رنج‌هایی است که بر دانشجویان و مردم در این مدت رفته است. ۱۶ آذر روز فریاد بغض و خشم فروخورده دانشجویان و مردمی است که مشت و لگد و باتوم و شوکر و اشک آور و فحش و تحقیر خوردند و مظلوم و مضروب، نتوانستند دم بر آوردند. روز فریادِ دانشجویانی که سهم شان از مشارکت در انتخابات و پرسیدن از سرنوشت آرای شان، حکم انضباطی و توبیخ و تعلیق و بازداشت و بازجویی و کتک بود.
روز فریاد دانشجویانی که دوستان شان را به فجیع‌ترین شکل زیر شکنجه‌ها کشته اند، و آن‌ها حتی حق برگزاری مراسم برای آن‌ها ندارند. روز فریاد دانشجویانی که دوستان شان را با هر دلیل و گمانی به سلول‌ها می‌برند، بی آن که حق داشته باشند از جرم خویش بپرسند، و بی آن که کسی پاسخگوی این بازداشت‌ها و سرکوب‌های گسترده باشد. ۱۶ آذر امسال روز فریاد تمام دانشجویانی است که از فردای خود مطمئن نیستند، بر سر کسانی که آن‌ها را تحقیر شده و مطیع، و ترسان و لرزان می‌خواهند

December 3, 2009 | 8:17 AM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

58
قلی:

اما این روز تنها از آنِ دانشجویان نیست. این مناسبت نیز، همچون باقی مناسبت‌ها، روزی سبز از آن کل جنبش سبز برای تجدید حیات است. هم‌چون خود جنبش که دیگر از سطح معدود گروه یا قشری خاص فراتر رفته است و در عمق جامعه جوانه زده و فراگیر شده است. از این رو، این روز نیز مانند روزهای پیش، روز همراهی تمامی اقشار جامعه با هم علیه ظلم و ستم و دروغ و دیکتاتوری است. روز ۱۶ آذر روز همراهی مردم با دانشچویان است. این همراهی از این جهت مهمتر می‌شود که اگر همراهی و پیوند مردم با دانشجویان نباشد حاکمیت دستان خود را در سرکوب دانشجویان بازتر خواهد دید. دانشجویان وجدان بیدار و صدای منتقد جامعه، و در زمانه ای که دیکتاتورها می‌کوشند خفقان و اختناق را بر جامعه حاکم کنند، فریاد زنده ماندن و مقاومت و پایداری جامعه اند. اما مردم نیز نباید این صدای اعتراض را تنها بگذارند. آن‌ها نیازمند همراهی و حمایت مردم اند، به خصوص در روزگاری که روز به روز فشارها و تضییقات بر آن‌ها افزایش می‌یابد، و کودتاگران می‌کوشند به هر وسیله ای دانشگاه‌ها را (مثل باقی بخش‌ها) خاموش و رام و مطیع کنند.
۱۶ آذر امسال از این جهت روزی ویژه است، که اگر در سیزده آبان (که آن هم نشان دانشجو و دانش آموز داشت) مردم به مناسبتی در خیابان بودند، در ۱۶ آذر امکان حضور و همراهی مردم در خیابان‌ها برای حمایت از دانشجویان کمتر است. در واقع، از جهت امکان حضور اعتراضی و افزایش برخورد و سرکوب اول روز قدس، بعد روز ۱۳ آبان و بعد از آن روز ۱۶ آذر قرار می‌گیرد. هر چند، بعد از این روز، مناسبت‌هایی دیگر فرا خواهند رسید که امکان حضور مردم باز در آن‌ها افزایش خواهد یافت: روزهای ماه محرم، روزهای ظلم ستیزی و فریاد ندای شجاعت و مظلومیت، و سرانجام، میقات ۲۲ بهمن. اما تا آن روزهای سبز پیروزی و آزادی، باید روزهایی مثل ۱۶ آذر را نیز هر چه بهتر و باشکوه‌تر برگزار کرد، تا زنده بودن جنبش و فراگیری و پایداری آن را به کسانی که متوهمانه می‌پندارند جنبش سبز دچار ریزش شده است و معترضان دست بالا چند هزار نفر اند، نشان داد

December 3, 2009 | 8:17 AM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

59
gholi:

حالا فکر کنم به اندازه کافی سوژه واسه گریه داری . نه ؟!

December 3, 2009 | 8:18 AM
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

Recent Posts
Page 502.
Page 501.
Page 500.
Page 499.
Page 498.
Page 497.
Page 496.
Page 495.
Page 494.
Page 493.

Archive
January 2010 (9)
December 2009 (20)
November 2009 (20)
October 2009 (23)
September 2009 (26)
August 2009 (21)
July 2009 (17)
June 2009 (6)
May 2009 (23)
April 2009 (27)
March 2009 (21)
February 2009 (22)
January 2009 (14)
December 2008 (11)
November 2008 (15)
October 2008 (18)
September 2008 (20)
August 2008 (24)
July 2008 (12)
June 2008 (7)
May 2008 (13)
April 2008 (8)
March 2008 (14)
February 2008 (13)
January 2008 (2)

Topical Archive
مؤسسه توریستی-تفریحی زیپ‌زاگ (1)
ماجراهای من و آق سی‌سی (6)
مدرسه‌ی فمینیستی (10)
یادها و خاطره‌ها (42)
کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب (9)
پرسش و پاسخ (13)
آن‌کته‌گورایز (31)
بریم تو فاز ماچ و موچ (2)
توافق‌نامه‌های زیپ‌زاگی (1)
حوصله‌دونی (48)
دایرة‌المعارف دخترونه/ پسرونه (4)
روزمرگی (181)
زیگزاگولوژی (20)
غیر جمعه‌ها با آقای زیپ (1)
غرغراسیون (59)


Links



Counter

Copyright © All right reserved Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir