یاد شهدای سبز گرامی و راهشان پر رهرو باد

 


December 2009
 


 
 

Description
30n.ir
Home index
About us
daily[at]30n[dot]ir

Subscribe to this blog's feed


ZigZag Discussion with VOA
1- (Download: 3.38 Megabyte)
2- (Download: 4.32 Megabyte)

Photoblog
Photoblog[dot]30n[dot]Ir


Recent Posts
Page 493.
Page 492.
Page 491.
Page 490.
Page 488.
Page 487.
Page 486.
Page 485.
Page 484.
Page 483.

Archive
July 2010 (8)
June 2010 (13)
May 2010 (19)
April 2010 (19)
March 2010 (24)
February 2010 (18)
January 2010 (24)
December 2009 (19)
November 2009 (24)
October 2009 (23)
September 2009 (24)
August 2009 (24)
July 2009 (21)
June 2009 (11)
May 2009 (26)
April 2009 (30)
March 2009 (22)
February 2009 (23)
January 2009 (12)
December 2008 (10)
November 2008 (14)
October 2008 (18)
September 2008 (20)
August 2008 (22)
July 2008 (9)
June 2008 (6)
May 2008 (12)
April 2008 (8)
March 2008 (14)
February 2008 (14)
January 2008 (2)

Topical Archive
مؤسسه توریستی-تفریحی زیپ‌زاگ (1)
لنگ‌درهوا (23)
مموریالز (65)
من و آق‌سی‌سی (9)
مدرسه‌ی فمینیستی (12)
کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب (12)
پرسش و پاسخ (13)
بریم تو فاز ماچ‌وموچ (13)
جمعه‌ها با آقای زیپ (9)
حوصله‌دونی (55)
دایرة‌المعارف دخترونه/ پسرونه (4)
روزی از روزها (223)
زیگزاگولوژی (26)
غیر جمعه‌ها با آقای زیپ (17)
غرغریسم (75)


Links



Counter

 
 

Page 493.

December 29, 2009
 

war_in_tehran_streets_26.jpgآه ای صدای زندانی
 آیا شکوه یأس تو هرگز
 از هیچ سوی این شب منفور
 نقبی به سوی نور نخواهد زد؟
 آه ای صدای زندانی
 ای آخرین صدای صداها...

پاورقی:
دلم می‌خواس یه مشاعره راه بندازم که فهمیدم امروز تولد فروغ فرخزاده. دلم شعرهای سیاسی-انقلابی می‌خواد تا تجدید قوا کنم. که تجدید قوا کنیم همه‌مون. میاید مشاعره؟ تائیدی کامنتا رو موقتن برمی‌دارم تا بتونید از حرف آخر بیت کامنت قبلی باخبر بشید. کامنت خصوصی نمی‌گیرم (;

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:33 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (45)

 

 
 
 

Page 492.

December 28, 2009
 

× خب همین چند ساعت پیشم که سردار جان اعلام کرد که سیاست نیروی انتظامی مدارا بوده و برادران نیروی انتظامی با سعه‌ی صدر با فتنه‌گران برخورد کردند و نهایتش یه تذکر!!! این 10-15 نفری هم که کشته شدن یکی دو تاشون که تو تصادف مردند، نه که خیابونا خلوت بوده، بعضی‌ها یهو جوگیر شدن با سرعت تو خیابون حرکت می‌کردند زدند به این بنده خداها، چیکار داری کی بوده حالا شما؟ یکی دو تا هم از خوشی زیاد خودشون از رو پل پریدن پائین. یکی دو تا دیگه هم از ناراحتی زیاد افتادن به جون هم دیگه و به قصد کشت هم دیگه رو با باتوم زدن و بقیه رو هم سارکوزی و مرکل و سر دسته‌شون اوباما اومده تیر زده!!!! جسد برادرزاده‌ی موسوی رو هم انگلیسا اومدن دزدیدن!!!! قطع شدن اس‌ام‌اسا و منفی شدن سرعت اینترنتم زیر سر آلماناس!!! آمریکام فکر می‌کنه ما خریم نمی‌فهمیم که می‌ره در خونه مردم، هی فرت و فرت دستگیرشون می‌کنه!!!!
می‌گم با این حساب، عناصر نفوذی انگلیس و آمریکا و آلمان تو ایران، تعدادشون بیشتر از خود ایرانیا می‌شه‌ها ((((((: 

× تارا، دو تا فیله خیس معرفی کرده که فکر می‌کنم بتونه شما رو به مقصد برسونه [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:12 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (34)

 

 
 
 

Page 491.

December 26, 2009
 

× برای اینکه روزام از این یکنواختی در بیاد و صد البته سرم گرم بشه و به آقای زیپ گیر ندم، رفتم سه تا کلاف کاموای قرمز ماتیکی و یه میل شماره شیش گرفتم. بافتنی یکی از کارای مورد علاقه‌م بوده همیشه. وقتی در حال بافتن چیزی هستم تمام افکارم رو می‌ریزم دور و فکرم فقط حول همون رج‌های زیر و رو می‌گرده. توی دوران راهنمایی بخش کار عملی مربوط به حرفه و فنم رو خیلی دوست داشتم. بافتن کلاه، شال گردن، دستکش و جوراب!! متنها نه که هر روز در حال بافتنم، جز شال گردن که راست یه چیزی می‌بافی و می‌ری بالا، بقیه چیزا رو یادم رفته.
 خلاصه پریشب شروع کردم با بافتن شال گردن، به این امید که به آقای زیپ زنگ نزنم و کلن ازش خبر نگیرم که خودش خبر بگیره ازم. کلن این مورد جنون، به طور ادواری سراغ من می‌یاد هر چند وقت یه‌بار. نشون به اون نشون که شال گردن رو دیشب تموم کردم و هم‌زمان با آخرین دونه‌یی که کور شد، ساعت 12:30 شب آقای زیپ ازم خبر گرفت که: "عشق من در چه حاله؟! بیرون نرفتی؟". یعنی می‌خوام بگم خیلی موفقیت‌امیز بود کلن، این پروژه!!!
 حالا چون شال گردنم تموم شده و من هنوز دوره‌ی اون جنونی که گفتم رو رد نکردم، امروز شروع کردم به بافتن کلاه!!! البته فعلن قسمت‌های اولشم و نرسیدم به قسمت‌های بالا و دونه گرفتن و کلن بلدم نیستم
D:
 حالا کسی از شماها کتاب یا سایتی برای طرز بافتن کلاه سراغ داره؟ کلاهی که می‌خوام، ابتدایی‌ترین نوع کلاهه. ساده‌ی ساده. یه کتاب یا سایت خوب می‌خوام برای آموزش بافتن کلاه و دستکش و جوراب. خدا رو چه دیدی؟ شاید کلاه رو هم بافتم و جنون یاد شده هنوز تو دوران عود کردن به سر می‌برد و مجبور شدم جوراب و دستکشم ببافم!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:35 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (49)

 

 
 
 

Page 490.

December 25, 2009
 

× از طرف دلا و هدی عزیز، به یه بازی دعوت شدم که باید 5 تا نکته از خصوصیات اخلاقیم که شماها ازش بی‌خبرید رو بگم:
1- از تنهایی توام با تاریکی به شدت می‌ترسم. همش احساس می‌کنم تو قسمت تاریک خونه، یه چیزی هست که قراره بهم حمله کنه!!!!!
[کی بود هرهر خندید؟ هیچ خوشم نیومد‌ها]
2- به شدت به محیط خونه، خانواده و خصوصن مامانم وابسته‌م. جوری که زیادی بیرون بودن به شدت کلافه‌م می‌کنه. توی دوران مدرسه بخاطر همین وابستگی اردو رو دوست نداشتم و البته خیلی از کارهای بیرون از خونه رو هم همراه با مامان انجام می‌دم. [تازه خارجم می‌خوام برم D:]
3- وقتی بحثی پیش می‌یاد، تو بیشتر مواقع حرف طرف مقابلم رو قطع می‌کنم و به قول آقای زیپ علی‌رغم قشنگ حرف زدن، اما گوشی برای شنیدن حرف‌های دیگران ندارم!!
4- اطرافیان و دوستان صمیمی‌م با انجام کاری که ناراحتم کنه، زود از چشمم می‌افتن و دیگه نمی‌تونم رابطه‌ی قبل رو باهاشون داشته باشم. ممکنه در ظاهر به روی خودم نیارم اما همیشه ته دلم اون دلخوری باقی می‌مونه و نمی‌ذاره صمیمیت قبل دوباره بوجود بیاد و سعی می‌کنم از طرف فاصله ‌بگیرم.
5- از قید و بند و شرط و شروط به شدت متنفرم و احساس اجبار می‌کنم. یکی از مهم‌ترین دلایلی هم که دلم نمی‌خواد کار کنم همینه. اگه یه روز به انتخاب خودم بخوام برم سر کار، کاری رو انتخاب می‌کنم که آزاد باشم توش. کلن هر چیزی که بهم حس اجبار رو القا کنه، افسرده‌م می‌کنه و یهو برای اینکه خودم رو سورپرایز کنم کلن می‌ذارمش کنار. از نقاشی کردن بگیر تا کلاس‌های دانشگاه!!!

پاورقی:
من هم نازنین، تارا، عالیه، هانا، کاکتوس و تویی که داری می‌خونی رو به این بازی دعوت می‌کنم. ضمن اینکه دوست دارم شما هم اگه خصوصیت منفی‌یی از من می‌دونید، بهم بگید.

merry_christmas_card-11422.jpg

کریسمس مبارک

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:52 AM

لینک مطلب | حوصله‌دونی | نظرات (32)

 

 
 
 

Page 488.

December 23, 2009
 

CIMG0153.jpg

× امروز سی‌سی رو بردم دامپزشکی برای واکسنش. تا گذاشتمش رو میز دکتره گفت ماشالا چه قبراق و شیطونه. بهش گفتم ناخن‌هاشم بگیره. وقتی داشت می‌گرفت سی‌سی کلینیک رو گذاشته بود رو سرش!!! اینقد جیغ زد و سلیطه‌بازی در اورد که یه سگه هم که اونجا تو نوبت بود شروع کرد به واق‌واق کردن!!!
 جلوتر از ما یه خانومه بود که داشتن گربه‌ی همراه‌ش رو بخیه می‌زدن. ازش پرسیدم مشکلش چی بوده که گفت از تو خیابون پیداش کرده همین الان. به پهلوش لگد زده بودن و خونریزی کرده بود. این خانومه هم گربه‌هه رو زده بود زیر بغلش و اورده بودش کیلینیک. مامان از این حرکت حیوون دوستانه‌ی خانومه کلی تحت تاثیر قرار گرفته بود. واسه همین بهش گفت: واقعن ممنون. خدا عمرتون بده. که یهو خانومه خیلی جدی برگشت گفت: خانوم واسه چی تشکر؟ وظیفه‌م بود!!!!
 از طرز رفتار خانومه خیلی خوشم اومد. واقعن چقد دو تا اشرف مخلوقات می‌تونن فرق داشته باشن با هم... یکی‌شون با لگد آنچنان می‌زنه که حیوون زبون بسته رو داغون می‌کنه، یکی از کار و زندگی‌ش می‌زنه و وقت می‌ذاره برای نگهداری و تیمار کردن حیوون و عقیده داره وظیفه‌شه و توقع هیچی هم نداره، حتی یه تشکر...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:58 PM

لینک مطلب | من و آق‌سی‌سی | نظرات (30)

 

 
 
 

Page 487.

December 21, 2009
 

× مشغول درس خوندن بودم که یهو چشمم افتاد به گوشیم. وسوسه شدم اس‌ام‌اس بدم به آقای زیپ:
من: می‌میرم برات عنتر!
زیپ: منم می‌میرم برات شامپانزه!!!
من: اورانگوتان منی؟
زیپ: گوریل منی؟
من: دلم برات یه ذره شده، واسه بغلت، که محکم فشارم بدی، گرمم کنی!!
زیپ: منم دلم برات تنگ شده عسلم. کم اوردی زدی تو خط عشقولانه؟
من: ما همیشه پیش شما کم می‌یاریم و لنگ می‌ندازیم حاج آقامون اینا!!!!
D:

× آیت‌الله منتظری همیشه یکی از شخصیت‌های دوست‌داشتنی من بود. وقتی خبر فوتش رو شنیدم واقعن دلم گرفت. آروم بخواب پیرمرد دوست‌داشتی...

× شب آجیل‌خورون و هندونه‌خورون‌تون مبارک باشه. اجماعن صلوات (((:

پاورقی:
خب به من چه هی الان همه چیزامون چیز تو چیز شده؟ لابد سر اینکه باید سال نو قمری رو تبریک گفت یا تسلیتم من باید جواب پس بدم!!! آره؟ D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:05 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (37)

 

 
 
 

Page 486.

December 18, 2009
 

CIMG0147.jpg× موقعی که اپیلیدی و ژل بعد از موزدایی سینره می‌خریدم، نمی‌دونستم خدا یه جوونور سی‌سی‌ نامی می‌ذاره تو دامنم که پوستم هر روز صاف‌تر از دیروز، دینگ‌دینگ. کلن خر زخمی رو می‌شناسی؟ من زیگزاگ‌شونم [Click] و [Click].

× این وبلاگ به دلیل نزدیک شدن به زمان انجام پروژه‌های تحمیلاتی و تحویلاتی ممکنه تا چند روز آپدیت نشه!! (:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:35 PM

لینک مطلب | من و آق‌سی‌سی | نظرات (52)

 

 
 
 

Page 485.

December 16, 2009
 

× امروز همچین شال و کلاه کردم مثل اسکیموها. نمی‌دونم مشکلم چیه که با اولین نسیم ملایم پائیزی که می‌خوره به پیشونیم، سردرد می‌گیرم. در همین راستا امروز شال گردن و کلاه انداختم.
 کاری به کسایی که کلن آدم ندیده بودن و کلی هرکول بازی در می‌اوردن و می‌گفتن "ووووش سرما نخوری" ندارم. معضل الان اینجاس که نسیم پائیزی امروز دید راهی برای رسیدن به پیشونیم نداره، خورد به دماغم و باز من سرم درد گرفت!!!
 خیلی سعی کردم مشکلم رو با گرفتن شال گردن جلو دماغم حل کنم اما از اونجایی که کلن مشکل یکی دو تا نیس، شیشه عینکم بر اثر گرفتن هر چیزی جلو دماغم، بخار می‌کنه اونوقت نمی‌تونم جلو پام رو ببینم!! 
 می‌خوایم ابرو رو درست کنیم یهو می‌زنیم چشم رو کور می‌کنیم. اینجوریه که من شیش ماهه سال رو سردرد دارم!!!! اه اه، مملکته داریم؟ (((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:41 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (59)

 

 
 
 

Page 484.

December 15, 2009
 

× حوصله‌م سر رفته. دلم می‌خواد یه پست بنویسم در مورد همون پست جنجالی چند وقت پیش اما حوصله ندارم. تو گوگل سرچ‌های مختلف می‌کنم تا ببینم چیز جالبی پیدا می‌کنم یا نه. بعد از یه کم سر و کله زدن با گوگل می‌رسم به جایی که نوشته شخصیت کارتونی شما چیست [Click]. روش کلیک می‌کنم و اسم و فامیلم رو می‌نویسم. بعد از چند لحظه بهم می‌گه، اینم:

SpongeBob-SquarePants-p35.jpgخنده‌م می‌گیره. کلن شخصیت کارتونیم هم شنبول‌مغز و خوشحاله!! زودی اسم و فامیل تو رو می‌نویسم و دوباره صبر می‌کنم. یهو این عکس رو نشونم می‌ده:

superman-alex%20ross.jpgدلم ضعف می‌ره. همین یه دونه عکس می‌تونه جایگزین جواب به اون پست جنجالی باشه، سوپرمن زندگیم...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:39 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی | نظرات (42)

 

 

 
 

Page 483.

December 14, 2009
 

× چقد خوبه که تو اروپا و کلن تو سایر کشورها بجز ما -که جزء استثاها هستیم همیشه، مگه نمی‌دونی؟- نزدیک مناسبت‌هایی که براشون یه جورایی عید به حساب می‌یاد، قیمت‌های کالاهای مختلف رو می‌شکنن و همه‌چیز رو تقریبن حراج می‌کنن... اونم حراج درست و حسابی. اینجوری اون عید و شادی واقعن برای همه با هر وسع مالی تبدیل به عید می‌شه. می‌تونی چیزی که مدت‌ها آرزوش رو داشتی اما پول خریدش رو نه بالاخره بدست بیاری...
نمی‌دونم تو ایران چرا اینطوری نیست. چرا هر عید و مناسبی که می‌شه فقط قشر مرفه و قشر متوسط رو به بالا می‌تونه شاد بشه و از عیدش لذت ببره و اقشار ضعیف همیشه حسرتی به دل دارند که اصلن طعم عید رو از یاد می‌برن؟
عید نوروز که می‌شه از یه ماه قبل قیمتا کمرشکن می‌شه... ماه رمضون که برای کشورهای مسلمون دیگه
نوعی عیده و واقعن اینطوره نه اینکه فقط بگیم ماه مهمونی خدا و د قیمتا رو ببر بالا که حتی نتونی برای افطار گوشت بخوری!! و یا اعیاد دیگه...
الانم که قربونش برم کریسمسه و باز دوباره قیمتا با هم کورس گذاشتن!! خیلی از مغازه‌ها رو شیشه‌هاشون زدن حراج. اما چه حراجی؟ اینجور وقتا همیشه می‌گم مثلن اگه بیست درصد آف باشه معنیش اینه که بیست درصد کشیدن رو قیمت اصلی و بعد قیمت باضافه‌ی بیست درصد رو روش خط زدن و به قیمن اصلی می‌فروشن!!!!!!
دلم برای مسیحی‌هایی که نزدیک سال نوشونه و باید از ایران بدون هیچ حراجی خرید کنن و بعضن نمی‌تونن و حسرت خیلی چیزا به دلشونه، می‌سوزه...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:45 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (42)

 

 
 
 

Page 482.

December 12, 2009
 

× امروز تو مسیر دانشگاه سوار اتوبوس که بودم، دیدم بعضی جاها رو در و دیوار شعار تبلیغاتی از جانب جناح قهوه‌ای نوشته شده. تبلیغاتی که قبلن نبود و معلوم بود جدیدن این کار رو کردن. با رنگ سبز و با شابلون، رو دیوار بزرگراه نوشته بودن "رای ما فقط احمدی‌نژاد". جالب بود. اینکه برخلاف گذشته که این جناح از رنگ قرمز برای تبلیغ استفاده می‌کرد، حالا رنگ سبز رو انتخاب کرده بودن و سعی داشتن بقبولونن [به کی؟ خدا عالمه] که رنگ سبز مختص اوناس!!! خنده‌م گرفت... بخاطر اینکه این جناح اندک، حتی خودشونم هنوز باور ندارن که ا.ن رئیس‌جمهور شده و هنوز دارن براش تبلیغ می‌کنن (((((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 4:56 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (31)

 

 
 
 

Page 481.

December 11, 2009
 

× دیشب بعد از یه ساعت حرف زدن، درست جایی که جفت‌مون داشتیم قانع می‌شدیم، دو مرتبه دعوامون شد. نمی‌دونم تا حالا براتون پیش اومده که بخواید سؤتفاهم پیش اومده رو برطرف کنید اما هر چقد تلاش می‌کنید نتیجه‌یی نمی‌گیرید و هی پشت سر هم سؤتفاهم بوجود می‌یاد؟ دیشب ما یه همچین موقعیتی داشتم...
بعد از اینکه گوشی رو گذاشتم، نشستم و یه فصل واسه خودم، زار زار گریه کردم. سی‌سی هم از صدای هق‌هقم کلی به وجد اومده بود و هی می‌یومد دست و پام رو گاز می‌گرفت و فرار می‌کرد!!!
ساعت دو با سر درد و گریه رفتم تو تخت‌خواب. دلم آروم نمی‌گرفت. گوشی رو برداشتم و زنگ زدم بهش اما خاموش بود.
صبح دوباره سعی کردم و بازم خاموش بود. زنگ زدم به مامانش که بهم گفت خونه نیست و اونم خبری ازش نداشت. فهمیدم شب رفته پیش دوستاش و هنوز برنگشته خونه...
یه کم نگرانش بودم اما بیش‌تر از اون دلم می‌خواست باهاش حرف بزنم و یه باره دیگه سعی‌م رو بکنم. یه کم اتاقم رو مرتب کردم و رفتم حموم و گرفتم خوابیدم. ساعت یه ربع به 5 بود که دیدم برام اس‌ام‌اس اومد: چه خبر؟
حوصله نداشتم گیر بدم که بعد از یه روز بی‌خبری، این چه اس‌ام‌اسیه داده. احتمال دادم شاید هنوز دلخوره. واسه همین، برام همین که اس‌ام‌اس داده بود، کافی بود...
من: دلم برات تنگ شده! زیپ، ببخشید ):
زیپ: قربونت برم الهی، منم ببخشید! بیا تو بغلم :*

همین دیگه!! نکنه توقع دارید تا تو بغل ناموسمم بیام توضیح بدم؟ D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:08 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (48)

 

 
 
 

Page 480.

December 9, 2009
 

× از وقتی پست قبل پابلیش شده، سگرمه‌هات رفته تو هم و استدلالت هم اینه که فکر می‌کنی شرایط پست قبل برای من پیش اومده و روی رابطه‌مون تاثیر گذاشته.
 اولش احساست رو درک کردم و سعی کردم برات توضیح بدم که این‌طور نیست. دلیل اوردم. با احساسم، با منطقم. اما همچنان دلخوری... جوری که کلافه شدم از سگرمه‌های درهم‌ت.
 راستش سر این جریان حالم گرفته شد خیلی. اینکه حس کنم برای بیان احساس و افکارم علاوه بر سانسور کلمات و خیلی از حرفام به دلیل عبور از فیلـ.ترینگ جامعه، باید از الک نگاه تو هم عبور کنم. باید مراقب باشم که حرفام به مذاقت خوش بیاد و برای مطرح کردن چیزی که ذهنم رو مشغول کرده ازت اجازه بگیرم.
 نمی‌خوام اینجوری بنویسم. نمی‌خوام قدم به قدم رد بشم از مراحل مختلف خودسانسوری.
 فکر می‌کردم اینقد با هم راحتیم که حتی اگه چنین مشکلی برامون پیش بیاد بتونیم منطقی با هم صحبت کنیم. فکر می‌کردم قبل از اینکه حس مالکیت‌مون بخواد درگیرمون کنه، برای هم دوستیم. فکر می‌کردم تا قبل از انجام عمل اشتباهی، نباید شخص رو توبیخ کرد. فکر نمی‌کردم فقط برای اینکه این موضوع "فکر"م رو مشغول کرده باید با اخم و تخم تو مواجه بشم. اشتباه می‌کردم، نه؟
 گذشتن از سانسور اولی برام سخت نبود. اما گذشتن از سانسور نگاه تو برام سخته، زیپ. اونقد سخت که ترجیح می‌دم قید نوشتن رو بزنم و دیگه هیچ‌وقت ننویسم. اینجوری لاقل متوجه فکرام نمی‌شی که بخوای بخاطرشون توبیخم کنی!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:51 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (77)

 

 
 
 

Page 479.

December 8, 2009
 

× این موقعیت رو در نظر بگیرید:
کسی رو دوست دارید* و مدت زمان زیادیه که با هم هستید. مشکل حادی هم ندارید و می‌شه گفت علی‌رغم اینکه شاید طرف اونطور که باید ایده‌آل‌تون نیست اما تو خیلی از موارد با هم به تفاهم رسیدید.
خیلی اتفاقی کسی که ایده‌آل‌تونه (از نظر ظاهری، مالی، تحصیلی و یا هر ایده‌آل دیگه‌یی که توی ذهن دارید) جلوی پاتون سبز می‌شه و بعد از چند جلسه، بهتون پیشنهاد دوستی می‌ده.
شما تو نگاه اول از طرف خوشتون اومده. خیلی از ایده‌آل‌هایی که شخص اول نداره، این شخص داره اما هیچ تضمینی وجود نداره که مثل شخص اول با هم توی خیلی از موارد به تفاهم برسید. (البته احتمالش هم هست که بیشتر از شخص اول باهاش تفاهم داشته باشید اما احتمالش 50-50 ست).
چیکار می‌کنید؟
می‌چسبید به شخص اول با چندین و چند هزار تا خاطره و پیشنهاد دوستی رو رد می‌کنید یا روی رابطه‌ی چندین ساله‌تون خط می‌کشید و شانس‌تون رو دوباره امتحان می‌کنید؟ یا راه سومی رو انتخاب می‌کنید؟

پاورقی:
* مطمئنن منظورم از این دوست داشتن، عشق بدون منطق نیست.
1- دوست دارم اگه راه‌حل سومی به ذهنتون رسید (چه آقا و چه خانوم)، بهم بگید. تا حالا شرایطش رو داشتید؟ برای خودم سؤال پیش اومده اما اصلن نمی‌تونم جوابش رو پیدا کنم.
2- هیچ مشکلی پیش نیومده و هیچ ایده‌آلی هم به من پیشنهاد دوستی نداده. کلن
بی‌شانس اوغلی رو می‌شناسی؟ من زیگزاگ‌شونم!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:30 PM

لینک مطلب | پرسش و پاسخ | نظرات (99)

 

 
 
 

Page 478.

December 7, 2009
 

× به فرض که اینقد نیروی بی‌سیم و با سیم بچپونید تو دانشگاه که تو محوطه هیچ خبری نباشه. نه تجمعی، نه شعاری. به فرض که صبح دم در وایسید مثل برج زهرمار از تک‌تک بچه‌ها کارت بخواید تا مبادا یه وقتی یکی از عناصر نفوذی دشمن بیاد تو و دست به اغتشاش بزنه. به فرض که سر تا پامون رو چک کنید مبادا مچ‌بند سبز داشته باشیم. می‌تونید عقایدمون رو هم بدزدید؟ می‌تونید جلوی چشمک‌ها و لبخندهای گاه و بی‌گاه‌مون رو بگیرید؟ می‌تونید افکارمون رو هم چک کنید که سبز نباشه؟ می‌تونید جلوی این نفرت بی‌حدی که با شنیدن اراجیف‌ داره روز به روز زیادتر می‌شه رو هم بگیرید؟ می‌تونید جلوی V نوشتن‌های یواشکی‌مون، رو در و دیوار رو بگیرید؟ نچـــز نیشخند

پس روزت حسابی مبارک، دانشجو


 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:18 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (59)

 

 
 
 

Page 477.

December 5, 2009
 

× نشستم و دارم سی‌سی رو ناز می‌کنم. آهنگ "فقط صدام کن" امید داره پخش می‌شه که یهو بغضم می‌ترکه و بی‌دلیل اشکام سرازیر می‌شن. بعد از چند لحظه نگام می‌کنه و متوجه اشکام می‌شه. سرش رو می‌ذاره تو بغلم و با تعجب نگام می‌کنه، می‌گه: وااا خل شدی؟ می‌گم: نمی‌دونی اون چند روز که نبودی بهم چی گذشت. محکم فشارم می‌ده. دوباره اشک می‌ریزم و با چشمای اشک‌آلود می‌گم منو ببر سینما فیلم آقای هفت ‌رنگ!!!

قبل از سینما ازم می‌پرسه ناهار چی بخوریم و من می‌گم هوس دل و جیگر کردم. می‌ریم دل و جیگری و 3 سیخ جیگر و دو سیخ دل و یه سیخم چربی سفارش می‌دیم و سعی می‌کنیم با تلقین به خودمون بقبولونیم که سیر می‌شیم. سیخی 1000 تومن بود، زور داره دیگه خدایی!!! تازه زورم نداشته باشه، ما پول نداشتیم D:
بعد از ناهار می‌ریم سینما و بلیط "آقای هفت رنگ" رو می‌گیریم و من عین بچه‌ها می‌دوم سمت خوراکی‌ها و یه پفک برمی‌دارم و اونم یه تخمه برمی‌داره و می‌ریم تو سینما و قبل از شروع فیلم ته همش رو در می‌یاریم... تو فیلم اینقد میوه نشون می‌ده، هوس پرتقال می‌کنم واسه همین وقتی فیلم تموم می‌شه می‌ریم دو تا آب پرتقال طبیعی سفارش می‌دیم. غرغراش شروع می‌شه که کلی خرج رو دستش می‌ذارم و بیچاره می‌شه در آینده اگه بخواد خرجم رو بده و چطوری از پس خرج من بر بیاد و اینا... می‌خوام بهش بگم که خب اگه می‌خواد مقتصدانه برخورد کنه، خودش آب پرتقال نخوره که می‌بینم لیوانش خالیه و داره شیکمش رو می‌ماله و می‌گه: "آخیش، چسبید D:".
موبایلم رو در می‌یارم و خودم رو سرگرم نشون می‌دم. لجش می‌گیره و شروع می‌کنه با موبایلش بازی کردن. بهش اس‌ام‌اس می‌دم: "بعد فیلم آقای هفت رنگ، ساعت 16، جمعه، 13 آذر. الان بغلم نشستی، یه لیوان آب پرتقال خالی جلوته. یکی هم بغلت نشسته که می‌خواد بگه عاشقته ولی روش نمی‌شه!!"
موبایلش دینگ‌دینگ می‌کنه، نگام می‌کنه و وقتی می‌بینه می‌خندم می‌گه: "مرض داری؟" و بعد از خوندن اس‌ام‌اسش یه لبخند پررنگ می‌شینه رو لباش و سیوش می‌کنه!! می‌ره پنج تومن می‌ده بابت دو تا لیوان آب پرتقال و می‌ریم سمت پارک اندیشه که طبق معمول یه نخ سیگار بکشه و چای بخوریم که البته این‌دفه کلی تنوع دادیم به برنامه و نسکافه خوردیم...
دل و جیگر و پفک و تخمه و آب پرتقال و بعدشم نسکافه. می‌گم: "حالم داره بهم می‌خوره!!". می‌گه: "منم همینطور، ولی به رو خودت نیار!!!" می‌گم: "بیا تا مقصد شعر بخونیم حواسمون پرت شه".
دستم رو می‌کنم تو جیبم و می‌بینم یه کم از تخمه‌مون مونده، می‌دم بهش که یهو می‌گه: "مال تو/ ارزونیه تو/ خورجین قلب این عاشق". می‌گم: "الان ابتکار دادی بیرون از خودت؟"
 شروع می‌کنه به شعر خوندن و منم باهاش هم‌خونی می‌کنم و با جواد بودنمون کیف می‌کنیم:
یادته اولین لحظه‌ی دیدار
قسم خوردیم برای هم بشیم یار
وقتی چند تا شدن دانه، تو رفتی
گذاشتی منو با دلم گرفتار

و بعد تن صداهامون رو می‌بریم بالا و شنبول‌مغزانه می‌خونیم:
منو تنها نذااااار، رو قلبم پا نذار
به دیدن دلم فقط بیا یه‌بار
خودم قربونیتم، یار جون جونیتم
میون عاشقات منو نذار کنار...
 
و باز رسیدن به مقصد و لحظه‌ی خداحافظی.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:44 PM

لینک مطلب | مموریالز | نظرات (68)

 

 
 
 

Page 476.

December 4, 2009
 

CIMG0137.jpg

× سی‌سی رو دیروز می‌خواستم ببرم دکتر که فقط مطمئن شم سالمه. بابا هی تاکید فراوون داشت که بخدا به پیر به پیغمبر سالمه. اما از اونجایی که به نام خدا، مرغی هستم یک‌پا، مجبورش کردم که بریم دکتر.
 دکتر با همون نگاه اول و یه سری معاینات سرپایی و یه سری سؤال و جواب به این نتیجه رسید که سی‌سی از خود دکتره هم سالم‌تره و برای اولین واکسنش هم باید یه ماه دیگه اقدام کنم. همین که خیالم راحت شد، رفتم سمت لوازم و وسایل گربه.
 اینجوری شد که وقتی می‌خواستیم بیایم خونه دست‌مون یه پاکت بزرگ خاک مخصوص گربه بود و ظرف توالت و غذای خشک و یه اسباب‌بازی. وقتی داشتیم برمی‌گشتیم خونه فهمیدم چرا بابا قبل از اومدن قسم آیه می‌خورد که حاج سی‌سی سالمه!

× چند وقته حس بحث و نوشتنم اصلن نمی‌یاد. این چند پست کوتاه اخیر هم از همین مسئله نشٲت می‌گیره. به بزرگی خودتون ببخشید و غرغر نکنید D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:18 AM

لینک مطلب | من و آق‌سی‌سی | نظرات (34)

 

 
 
 

Page 475.

December 2, 2009
 

× عادت دارم کارهای روزانه‌یی رو که باید انجام بدم رو می‌نویسم رو کاغذ. لیست امروزم این بود:
 اصلاح ابرو
 اصلاح پشت لب
 رنگ کردن مو
 ماسک صورت
 حمام
 اصلاح بدن
 اپیلیدی دست و پا
 کرم زدن
 مانیکور
 لاک زدن
 بعد از نوشتن لیست بلند بالام، به این نتیجه رسیدم که اونقد هم شیپیش نشدم هنوز و اگه امروز یه روز معمولی بود، مطمئنن خیلی از این کارها رو فاکتور می‌گرفتم ازشون. فردا قراره "آقامون" بیاد. دارم به این فکر می‌کنم اگه من بجای اون سه روز رفته بودم زندان، اینقد عزیز می‌شدم که زیپ قبل از دیدن من یه همچین لیستی تدارک ببینه؟!! 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:37 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (57)

 

 
 
 

Page 474.

December 1, 2009
 

× یعنی صحنه از این گریه‌دارتر؟ که 250 هزار تومن پول بی‌زبون تو جیبت باشه و وقتی برمی‌گردی خونه دریغ از یه یک قرونی که تو جیبت باشه و جاش یه کیسه دستت باشه که نهایت محتویات داخلش این باشه؟ [Click]. آدم دردش رو به کی بگه آخه...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:32 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (84)

 

 

Copyright © All right reserved Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir