یاد شهدای سبز گرامی و راهشان پر رهرو باد

 


January 2010
 


 
 

Description
30n.ir
Home index
About us
daily[at]30n[dot]ir

Subscribe to this blog's feed


ZigZag Discussion with VOA
1- (Download: 3.38 Megabyte)
2- (Download: 4.32 Megabyte)

Photoblog
Photoblog[dot]30n[dot]Ir


Recent Posts
Page 519.
Page 518.
Page 516.
Page 515.
Page 514.
Page 513.
Page 511.
Page 510.
Page 509.
Page 508.

Archive
July 2010 (8)
June 2010 (13)
May 2010 (19)
April 2010 (19)
March 2010 (24)
February 2010 (18)
January 2010 (24)
December 2009 (19)
November 2009 (24)
October 2009 (23)
September 2009 (24)
August 2009 (24)
July 2009 (21)
June 2009 (11)
May 2009 (26)
April 2009 (30)
March 2009 (22)
February 2009 (23)
January 2009 (12)
December 2008 (10)
November 2008 (14)
October 2008 (18)
September 2008 (20)
August 2008 (22)
July 2008 (9)
June 2008 (6)
May 2008 (12)
April 2008 (8)
March 2008 (14)
February 2008 (14)
January 2008 (2)

Topical Archive
مؤسسه توریستی-تفریحی زیپ‌زاگ (1)
لنگ‌درهوا (23)
مموریالز (65)
من و آق‌سی‌سی (9)
مدرسه‌ی فمینیستی (12)
کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب (12)
پرسش و پاسخ (13)
بریم تو فاز ماچ‌وموچ (13)
جمعه‌ها با آقای زیپ (9)
حوصله‌دونی (55)
دایرة‌المعارف دخترونه/ پسرونه (4)
روزی از روزها (223)
زیگزاگولوژی (26)
غیر جمعه‌ها با آقای زیپ (17)
غرغریسم (75)


Links



Counter

 
 

Page 519.

January 31, 2010
 

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد،
که مادران سیاهپوش
ــ داغ‌داران ِ زيباترين فرزندان ِ آفتاب و باد ــ
هنوز از سجاده ها 
سر بر نگرفته اند!

AshkanSohrabi.jpg

اشکهای مادر اشکان سهرابی در سالروز تولد فرزندش
امروز 10 بهمن 88 

 

× نوشته شده توسط آقای زیپ در ساعت 12:43 AM

لینک مطلب | غیر جمعه‌ها با آقای زیپ | نظرات (44)

 

 
 
 

Page 518.

January 29, 2010
 

 

Montazeri.jpg

40 روز گذشت...
ما او را یافته بودیم. چند ماهی بیش نبود که از آشنایی دوباره‌مان می‌گذشت...
اگر جنبش ایرانیان صدا بخشیدن به بی‌صدایان و به‌میان‌آوردن محذوفان است او از جایی می‌آمد که اسم خاص حذف‌شدگان و فراخوانِ عمومی آنان بود. بازخواست آنها بود از تاریخ...
منتظری در امتحان دشوار و خطیر تاریخ سربلند شد و تعلقات خویش را بهانه خاموشی و سکوت نکرد. باید منتظر بود تا تاریخ از پس تظلم‌خواهی منتظری سربلند بیرون آید.
شش‌ماه بیش‌تر از آشنایی مجدد ما نگذشته بود، اما منتظری رفت تا با تنها سلاح باقیمانده‌اش- مرگ- آخرین تقلاهای استمرار روند بی‌امان تاریخِ حذف را نقش بر آب کند.
جای‌اش خالی خواهد بود، در بهاران...

پ.ن:
خانوم زیگزاگ رو به بهبودی هستند و جدی جدی تصمیم دارند تا یک ماه پشت کامپیوتر نشینند.. البته به تجویز دکترشون! یکم زیادی بهونه گیر شدند و دائم غر دارند! منم چشمم کور دندم نرم باید بشینم و گوش بدم و تحمل کنم و در آخر هم نازشون رو بکشم.. 

 

× نوشته شده توسط آقای زیپ در ساعت 3:20 PM

لینک مطلب | جمعه‌ها با آقای زیپ | نظرات (17)

 

 
 
 

Page 516.

January 27, 2010
 

دیروز یه خبری شندیم و کلی بهم ریختم. یکی از دوستانم از کشور خارج شده و میگن که توی کمپ پناهندگان ترکیه است.
همش دارم با خودم تکرار میکنم که دروغه دروغه دروغه...
حس تلخیه! کسی رو که تا دیروز همیشه باهاش بودی و همفکر و درد مشترکت بود رو دیگه شاید هیچ وقت نبینی..
یادمه آخرین باری که دیدمش باهام روبوسی کرد.. تعجب کردم که آخه الان چه وقت روبوسی کردنه؟! ما که تازه همیدیگه رو دیده بودیم! حالا می فهمم دلیل اون روبوسی رو. اون میدونست دیگه منو نمیبینه!
دارم خودم رو میذارم جای اون.. اینکه شاید هیچ وقت این آدمهایی که یک عمر باهاشون زندگی کردی رو نبینی تلخه و تلخ تر اینکه نتونی بهشون بگی.. و اون ها مث همیشه باهات حرف بزنند و بگن و بخندند و آخرش هم مث همیشه ازت خدافظی کنند..
نمیدونم ما چه نسلی هستیم؟! چه گناهی مرتکب شدیم؟! گناهمون چیه خدا؟!
فردا هم لابد همه جا می پیچه که طرف فرار کرد! ظرفیت کار سیاسی نداشت! کم آورد! ترسید..!
خدایا تو بگو؟!  آیا سرنوشت کسی که عاشق ایرانه و برای سربلندی کشور و به خاطر عقایدش و حقوق اولیه انسانیش یک عمر مبارزه کرده، باید این باشه؟!
واقعاً چه چیزی یک انسان رو تا این حد تحت فشار قرار میده که حاضر بشه از همه چیش بگذره و خونه و زندگیش رو ترک کنه و خودش رو بسپره به دست سرنوشت و آینده ای که هیچ کورسویی ازش نمیبینه؟!
 

 

× نوشته شده توسط آقای زیپ در ساعت 4:47 PM

لینک مطلب | غیر جمعه‌ها با آقای زیپ | نظرات (18)

 

 
 
 

Page 515.

January 25, 2010
 

 

 

کارتون علی کوچولو رو یادتونه؟!
علی کوچولو، یه مرد کوچک ...

حالا یه نفری، اومده و ورژن 2010 این آهنگ رو خونده و تقدیمش کرده به جنبش سبز مردم ایران!
تو این آهنگ علی کوچولو دیگه کوچیک نیست و بزرگ شده و یکی شده مث همه ماها..
احتمالاً همتون تا الان این آهنگ رو شنیدین اما خب ما هم اینجا میذاریمش واسه دانلود برای اون هایی که هنوز این آهنگ رو نشنیدن... و پیشنهاد میکنم که همه دانلودش کنند.. به نظر من یکی از بهترین آهنگ هاییه که تا الان برای جنبش خونده شده! همراه با حس زیبای نوستالژیکی که به آدم میده شما رو پرت میکنه تو خیابونای این روزهای تهران..

حجم این آهنگ رو به شدت آوردم پایین که همه بتونین دانلودش کنین و فکر می کنم کیفیتش هنوز حفظ شده:

دانلود لینک مستقیم آهنگ علی کوچولوی جنبش سبز (حجم: 832 کیلوبایت | فرمت wma) : [کلیک]

پ.ن:
دوستانی که گفتند مشکل دارند برای دانلود آهنگ لطفاً روی لینک (یعنی همین کلیک بالا) راست کلیک کنید و گزینه Save Target As رو انتخاب کنید.. 

 

× نوشته شده توسط آقای زیپ در ساعت 3:41 PM

لینک مطلب | غیر جمعه‌ها با آقای زیپ | نظرات (49)

 

 
 
 

Page 514.

January 24, 2010
 

تولد 2 سالگی دیلیامروز تولد دیلیه!
2 سالگی رو فوت کردیم!
تولدمون مبارک! 

زیگزاگ گفت بعداً نوشت:
خانوم زیگزاگ گفت به اون هایی که اس ام اسی جویای حال حاج خانوم اند بگم ایشون بعلت اینکه قادر نیستند به جایی و چیزی خیره بشن نمیتونن اس ام اس هاتون رو جواب بدن! پس نگران نباشین، حالشون خوبه و فردا قراره که لنزهاشون رو در بیارند!

 

× نوشته شده توسط آقای زیپ در ساعت 3:04 PM

لینک مطلب | غیر جمعه‌ها با آقای زیپ | نظرات (32)

 

 
 
 

Page 513.

January 24, 2010
 

ندای مردم ایران ۲۷ ساله شد

مادر ندا با دیدن تک تک مردمی که می آمدند در حالیکه با صدای بلند گریه می کرد خطاب به دختر خود می گفت: بلند شو ببین چقدر مهمان داری، پارسال تنها بودی، بلند شو! کیک تولد ندا روی سنگ قبرش قرار گرفت با عدد ۲۷. مادر ندا می گریست و فریاد می زد که عزیز دلم ۲۷ ساله شد، ندای من ۲۷ ساله شد، ندای مردم ایران ۲۷ ساله شد!

 

× نوشته شده توسط آقای زیپ در ساعت 2:28 AM

لینک مطلب | غیر جمعه‌ها با آقای زیپ | نظرات (15)

 

 
 
 

Page 511.

January 22, 2010
 

 

سلام دوستان وبلاگستان؛

خانوم زیگزاگ حالشون خوبه. دیروز که چندین مرتبه باهاشون در تماس بودم، داشتند گریه می کردند! که البته این گریه ها بخاطر سوزش و التهاب اطراف چشمشون بود. حالشون توپه، یعنی خوبه! فعلاً حصر خونگی هستند و تا یه مدتی باید تو یه جای تاریک و غارگونه به حیاتشون ادامه بدند! میگن یک ماه، اما بعید می دونم ایشون طاقت بیارند و یحتمل سر هفته پا میشن و میشینن پشت پی سی و دوباره در این مکان مقدس شروع می کنند به درافشانی..

همینا دیگه! همگی مواظب خودتون باشین. من خیلی زود برخواهم گشت دوباره..

 

× نوشته شده توسط آقای زیپ در ساعت 2:02 PM

لینک مطلب | جمعه‌ها با آقای زیپ | نظرات (19)

 

 
 
 

Page 510.

January 20, 2010
 

× امتحانام تموم شد. فردام عمل چشم دارم و معلوم نیست کی بتونم دوباره بشینم پای کامپیوتر. یعنی رسمن و عرفن و شرعن این آخرین پست من با چشم مسلحه!!! اینجا رو سپردم به آقای زیپ و بسته به اینکه آقای زیپ این خواسته‌ی من دقیقن به کجاش باشه [اینور، اونور، یه‌ور، بالا، پائین] تعداد پست‌ها متغیره در نبود من!!! به هر حال اینجا دست آقای زیپ سپرده، تا هر چی کرمش باشه دیگه... D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:03 PM

لینک مطلب | مموریالز | نظرات (48)

 

 
 
 

Page 509.

January 19, 2010
 

× چند روزی بود که به روش‌های نوین و کهنه رو اعصاب آقای زیپ بودم و البته طی یه روند متقابل اونم رو اعصابم بود. دعوایی در کار نبود. فقط الکی هی حرص می‌خوردم از دستش و اونم حرص می‌دادم. حس می‌کردم رابطه‌مون رنگ و بوی سابق رو نداره، خسته شده. شاید یکی از مهم‌ترین دلایلم هم این بود که آقای زیپ پیش دوستاش بود و وقتی هم پیش دوستاشه، سراغه موبایلش نمی‌ره اصلن...
امروز ساعت 1:30 با وجود تمام دلخوری‌ها و اعصاب خردی‌ها یه لحظه حس کردم چقد دوستش دارم. بهش اس‌ام‌اس دادم: "دوستت دارم زیپ، خیلی دوستت دارم" و به علت اتمام اون یه لحظه، اون حسم هم فروکش کرد. جواب نداد. منتظر جوابش هم نبودم و برای اینکه به خودمم ثابت کنم که منتظرش نیستم گوشیم رو گذاشتم رو سایلنت و پاشدم رفتم ناهار خوردم و بعدشم رفتم دستشویی. وقتی اومدم دیدم میسدکال دارم. ماله نیم ساعت پیشش بود!!
گرفتم خوابیدم. یه ساعت بعدش موبایلم زنگ خورد:
من: الو؟
زیپ: به من نگاه کن، واسه‌ی یه لحظه/ نگات به صد تا، آسمون می‌ارزه/ من از خدامه، بکشم نازتو/ تا بشنوم یک، لحظه آوازتو/ من از خدامه پیش تو بمونم/ تمامه حرفاتو خودم بخونم/ من از خدامه بمونم دیوونه‌ت/ سر بذارم رو شهر امن شونه‌ت...
من
[در حال مزه‌مزه کردن تی‌تاپ!!!]: قربونت برم من!!
بعد از یه‌کم حرف زدن قطع کردیم. اما من که تازه سر ذوق اومده بودم بهش اس‌ام‌اس دادم: می‌تونی بیای نت، آیا؟ و رفتیم نت.
طی یه عملیات غافلگیرانه شروع کرد فرت و فرت برام از خودش عکس فرستادن. تو یکی از عکسا دوربین رو نگاه کرده بود و داشت بوسم می‌کرد...
تا اومدم ذوق کنم دوباره یه عکس برام فرستاد تحت این مضمون
[Click] و فقط مهلت داد قهقه بخندم و بگم دیووووونه و یه عکس دیگه برام فرستاد تحت این مضمون [Click].

پاورقی:
گاهی چند تا سورپرایز کوچیک، اونقد خوشحالت می‌کنه که می‌خوای عرش رو سیر کنی... حالا دیگه حس یه لحظه‌م نیست، احساس یه عمرمه، اینکه بهت بگم: دوستت دارم زیپ، خیلی دوستت دارم...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:16 PM

لینک مطلب | بریم تو فاز ماچ‌وموچ | نظرات (35)

 

 
 
 

Page 508.

January 18, 2010
 

× معلوم نیس این دوران امتحانات خاک بر سر چی درش نهفته‌س که آدم رو دچار هر نوع یأسی می‌کنه. یأس فلسفی، یأس به خودت نرس، یأس رابطه‌ای، یأس آینده‌ای و انگیزه‌ای، یأس حوصله‌ای، یأس نوشتاری، یأس گفتاری... اه، چیه این دوران امتحانات؟!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:47 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (27)

 

 
 
 

Page 507.

January 16, 2010
 

× چقد بده که بعضی از ماها خرافات رو با یه سری اعتقادات اشتباه گرفتیم. بدم می‌یاد از اون دسته از افراد که بر خلاف حرفی که می‌زنن، تو عمل می‌بینی به نحسی سیاه بودن گربه، بیشتر از قدرت خدا اعتقاد دارن!!! کسی هست بتونه کمکی کنه؟ [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:33 AM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا

 

 
 
 

Page 506.

January 15, 2010
 

× چند وقت پیش بحث سر این بود که چقد زمستون امسال زمستون نیست و هیچ برف و بارونی نداره. یهو مامان برگشت گفت: "یکی از شعارهای زمان انقلاب این بود: به کوری چشم شاه / زمستونم بهار شد. حالا دوباره همه چیز داره تکرار می‌شه..."
 توی دلم کلی خوشحال شدم. کاری به کسانی که انقلاب کردن و دلایل‌شون ندارم. فقط خواستم بگم خدا حتی از یه "شعار" خشک و خالی هم نگذشت و داره دوباره همه‌چیز رو تکرار می‌کنه، خدا به داد اون انسان‌نمایی برسه که با ماشین از روی مردم رد شد. خدا به داد کسی برسه که نداها رو با گلوله کشت. خدا به داد کسی برسه که روی مردم بی‌‌دفاع آتیش گشود...
 این شعار زمان انقلاب خیلی ساده بود و مردم از روی احساسات و هیجانشون و به اقتضای زمان اون موقع گفتن. اما خدا جای حق نشسته... اگه بزنی به بیراهه، همون رو دوباره واست تکرار می‌کنه. روی سخنم با مردمی که انقلاب کردن نیست که اونا مطالباتشون از انقلاب اینی که ما می‌بینیم نبود، هیچ‌وقت نبود. مخاطب من اون دسته از آدمایی هستن که برای به دست اوردن قدرت، هر کاری خواستن کردن و کماکان دارن می‌کنن!! اونایی که شعار دادن سپاه و ارتش باید بگن "جانم فدای ملت" و اگه بگن "جانم فدای رهبر" به بیراهه رفتن. اونایی که شعارهای دروغ دادن برای رسیدن به لجن و کثافت و حالا انقلاب و خواسته‌های مردمم دارن دنبال خودشون به لجن می‌برن. آقایون، مراقب رفتارتون باشید که خدا حتی از کلمه‌های شعارگونه‌ی ناحق‌تون نمی‌گذره و تاریخ رو براتون تکرار می‌کنه چه برسه به آدم‌کشی‌های این سه دهه و انکار کردن و انگشت اتهام به سمت کس دیگه گرفتن‌تون!!! مراقب شعارهاتون باشید. با هر چیزی نمی‌شه شوخی کرد. اعتقادات مردم رو نابود کردید، لاقل دیگه نیاید شعار بدید "اصل ولایت فقیه جز اصول دین است". خدا از این چیزا راحت نمی‌گذره...
 شاهه طاغوتی و بی‌دین و ایمونه شما، کسی بود که وقتی بهش گفتن "خمینی دشمنته، بکشش"، برگشت گفت: "مگه سید رو می‌شه کشت؟" بی‌دین و ایمون بود؟ هنوزه که هنوزه مردم بزرگ شده زیر دست شاهه از نظر شما طاغوتی و پدر دیکتاتورش، دارن وجود خدا رو برای بچه‌های انقلاب اسلامی بزرگ شده‌ی زیر دست شما با دین و ایمونا توجیه می‌کنن، اونان که دارن جوونایی که زیر دست شما بزرگ شدن و با دروس انتخابی شما درس خوندن رو توجیه می‌کنن که هنوزم خدا هست، که خدا می‌بینه، که خدا از حق بنده‌هاش نمی‌گذره، که خدا نمرده!! که اندکی صبر... اندکی صبر... اندکی صبر...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:21 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (49)

 

 
 
 

Page 505.

January 14, 2010
 

× من: زیپ، یکی از بچه‌ها منو به یه بازی دعوت کرده که توش باید پنج نفر از آدمای مشهوری که دوس دارم یه شب باهاشون بخوابم رو نام ببرم!!!
 زیپ: خب؟! تو کیو گفتی؟
 من: هنوز که بازی نکردم!! خواستم اول اجازه‌ی آقامون رو بگیرم

 زیپ: باشه عشقم، بازی کن
 من: اتفاقن تو رو هم دعوت کرده. اگه می‌خوای تو هم بازی کن!!
 زیپ: باشه، حتمن. تو بنویس. منم می‌یام تو همون پست تو پائینش می‌نویسم
 من: اووووه!! همین‌جور سریع که نمی‌شه. زمان محدوده و تعداد انتخابم محدود!! باید فکر کنم، الکی که نیس، مسئله‌ی مهمیه big grin

 زیپ: straight face

 من: می‌خوای تا شب جفتمون فکر کنیم، بعد مشترکن می‌نویسیم. هوم؟
 زیپ: من وقت نمی‌خوام. پنج نفر که چیزی نیس، آماده دارم تو ذهنم. می‌خوای همین الان کاغذ و مداد بیار بگم اسماشونو!!!! big grin
 
 من: straight face 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:37 AM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (34)

 

 
 
 

Page 504.

January 13, 2010
 

× چند وقت بعد از اینکه آقای زیپ، ADSL گرفت بساط فیس‌بوکش به راه شد. منم از قبل فیس‌بوک داشتم اما فعال نبودم. یعنی به خاطر ف/ی/ل/ت/ر بودنش و نداشتن برنامه‌ یا سایتی که بتونه بازش کنه، ترجیح می‌دادم سمتش نرم و کلن چون فعالیت خاصی هم نداشتم جذابیت خاصی هم نداشت برام.
 یکی دو هفته پیش برای انجام تحقیقم به ف/ی/ل/ت/ر شکن احتیاج پیدا کردم و آقای زیپ برام یو 98 رو فرستاد و منم تونستم دلی از عزای فیس‌بوکی در بیارم!!!! وقتی یارت تو فیس‌بوک باشه، انگیزه هم می‌یاد خود به خود. خصوصن که تو فیس‌بوک جم بخوره من مطلع می‌شم ((((:
 وقتی بعد از مدت‌ها وارد پیجم شدم، فهمیدم تو این مدت نامزد کردم و خلاصه چند وقت دیگه بساط عروسی‌مون به راهه!!! آقای زیپ برداشته قسمت وضعیت تاهل من و خودش رو زده نامزد!!!!
 حالا چند روزه که دوستای دوران راهنمایی و دبیرستانم دارن تو فیس‌بوک پیدام می‌کنن و هی تبریک می‌گن و گله می‌کنن از اینکه چرا دعوتشون نکردم (((((: خلاصه که دستی دستی ما رو فرستادن خونه‌ی شوهر اصلنم توجهی نمی‌کنن تحصیلم داره من رو ادامه می‌ده.

پاورقی:
برای دوستانی که خواسته بودند. این لینک برای دانلود یه سری فیل/تر شکنه: [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:23 PM

لینک مطلب | بریم تو فاز ماچ‌وموچ | نظرات (37)

 

 
 
 

Page 503.

January 11, 2010
 

× اکثر خانومایی که رگ فمینیستی دارند - از معتدل بگیر تا نامعتدل - یه جور خشونت پنهانی با آقایون دارن و این خشونت توی رابطه‌شون به شدن تاثیر می‌ذاره. خیلی از ما خانوما مخالف قوانینی هستیم که مسلط بر جامعه‌س و بلااستثنا آقایون رو مقصر می‌دونیم. حتی اگه اون آقای مظلوم [که البته مرد مظلوم وجود خارجی نداره D:] هم با ما همدردی کنه و مخالف قوانین مردسالاری باشه، بازم ما خانومای فمینیست باهاشون بد رفتاری می‌کنیم.
 یعنی می‌خوام بگم چون زورمون به جامعه نمی‌رسه، دق دلیمون رو سر آقایون رابطه خالی می‌کنیم. دلمون می‌خواد حرف حرف خودمون باشه و کمبودهای جامعه رو توی رابطه‌مون جبران کنیم که باعث می‌شه صدمات زیادی هم به خودمون و هم به رابطه‌مون بخوره...
 فمینیست بودن باعث می‌شه اکثر خانوما به طور ظاهری ادعا کنن نیازی به یک مرد ندارن. توی رابطه، زنیت خودشون رو فراموش می‌کنن و مرد می‌شن و رفتارهای مردونه بروز می‌دن!! اونم نه رفتارهای مردونه‌ی امروزی، که رفتارهای مردونه‌ی عهد شاوزوزک خدا بیامرز!!
 همه‌ی اینا رو گفتم تا یه تست بهتون معرفی کنم که از نظر خودم جالب بود. این تست بهتون نشون می‌ده که روحیه‌ی شما به عنوان یه زن یا مرد چطوریه؟ آیا روحیه‌تون با جنسیت شما هم‌خونی داره یا نه؟ این تست یه تست روانشناسیه که بهتون نشون می‌ده آیا به عنوان یه زن/مرد، به اندازه‌ی کافی زنانه/مردانه رفتار می‌کنید؟ و یا لازمه تغئیری توی رفتارتون ایجاد کنید.
 این شما و این هم تست
[Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:37 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی | نظرات (51)

 

 
 
 

Page 502.

January 10, 2010
 

× یعنی عاشق خودمم وقتی برنامه می‌ریزم یه ساعت فلان درس رو بخونم، بعد نیم ساعتش به تورق می‌گذره!!! دو خط می‌خونم بعد هی ورق می‌زنم ببینم چقد دیگه مونده!!! و این روند پس از خوندن دو خط‌های بعدی به صورت ادواری ادامه پیدا می‌کنه... بعد یه ساعت تموم می‌شه و می‌رم واسه استراحت (((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:44 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (32)

 

 
 
 

Page 501.

January 9, 2010
 

× کلن یکی از دلایل دو بالشه بودنه (!) من اینه که وقتی صبح می‌شه و با شروع سر و صدا، اون یکی بالش رو بذارم رو گوشم!!! چون عادت دارم به پهلو بخوابم، یکی از گوشام از حمله‌ی سر و صدا مصون نمی‌مونه، بدون اینکار!!
 چند روز پیش میزان سر و صدا به حدی بود که عوامل نفوذی دشمن خودشون رو از روی بالش به ضخامت این هوا، رسونده بودن به گوشای من. دلیلشم بازی خرکی، سی‌سی با بابا بود. سی‌سی هی دست و پای بابا رو گاز می‌گرفت و بابا هم بلند بلند قربون صدقه‌ش می‌رفت و ادا و اصول در می‌اورد و با عطوفت می‌گفت "پدر سگ گاز نگیر!!". بلند شدم و با عصبانیت رفتم تو آشپزخونه و به مامان گفتم: این بابا اصلن مراعات نمی‌کنه ساعت 9ئه و ما خوابیم‌ها... همین‌طور هی می‌گه: "ای، آی، آخ، پدر سگ، واای، وای!!!" و ادای بابا رو در آوردم. مامان یهو بلند زد زیر خنده.
 من: مامان نخندآ، من الان عصبانیم
 مامان
[همچنان با خنده]: قربونت برم که اینقد بامزه ادای باباتو در می‌یاری!!
 من: مامان اصلن گوش دادی من چی گفتم؟
 مامان
[همچنان در حال خنده]: برو واسه خودشم در بیار ببینه!!!! ((:
 من:
|:
 با حالت "ما رو نیگا رو دیوار کی داریم یادگاری می‌نویسیم" (!) اومدم تو اتاق که به ادامه‌ی خوابم برسم که با این صحنه مواجه شدم [Click].
 یکی به من بگه تضییع حق تا کی؟ تا کجا؟!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:18 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (41)

 

 
 
 

Page 500.

January 8, 2010
 

× پری‌روز رفتم چشم‌پزشکی برای انجام آزمایشات نهایی. دکتر گفته بود چارشنبه برم که باز چشمم رو معاینه کنه و برام آزمایش قرنیه بنویسه که بفهمیم اصلن قرنیه‌م اومقد ضخامت داره که بشه چشمم رو عمل کنم یا نه. خلاصه بعد از یه سری قطره چکوندن و هی یه چیز کاغذ ماننده نازک رو کردن تو چشممون و نشستن پشت یه دستگاهی که یه چیزی رو می‌چسبونه به قرنیه‌ی چشم و هی می‌گه چشمت رو تکون نده، رضایت داد و آزمایش رو نوشت.
دیروز رفتم تو کلینیک و نشستم تا صدام کنن. بعد حالا فکر کن صبح اول صبح پاشدی رفتی، هنوز نه چشمات خوب باز شدن نه گوشات!!! یه خانومه صدام زد از این خانوم یواشا!!! اینا که هر جمله‌یی رو که می‌گن بدون استثنا نمی‌شنوی و باید هی بگی: "بله؟" کلن اعصابم نداشت بنده خدا.
نشستم رو صندلی برای معاینه‌ی شاوزوزکی. همونا که یه تابلوئه پر از
E به سموت (!) مختلفه [محض تنوع هم نمی‌کنن Eها رو بکنن F]. یه سری ازم سؤال پرسید که این کدوم وریه، اون یکی کدوم وریه بعد شروع کرد به لنز عوض کردن. برام یه ردیف E روشن کرد و گفت از سمت راست بگو. منم شروع کردم سرخوشانه گفتم چپ، بالا، پائین، راست و ...
یهو خیلی عاقل اندر سفیه‌وار نگام کرد، گفت: نمی‌خواد جهت بگی، با دست نشونم بده!!!
وقتی به آدم استرس وارد می‌کنن همین می‌شه دیگه. تمام تمرکزم رو گذاشته بودم پای شنیدن حرفاش، سمت راست و چپم رو اشتباه گرفته بودم!!!
[راس راس تو چشای من نیگا می‌کنی، هرهر می‌خندی؟]

پاورقی:
ظاهرن آزمایشا خوب بوده. احتمال خیلی زیاد دکتر برای اول بهمن بهم وقت می‌ده.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:41 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (46)

 

 
 
 

Page 499.

January 7, 2010
 

× رضا شاه یه اشتباه خیلی بزرگ داشت. اونم این بود که گفت "کار درست اینه که زن‌ها حجاب نداشته باشن". می‌گفت با زور چماق هم شده می‌خواد ایران رو متمدن کنه اما همین کارش و اینکه "تشخیص درست بودن کاری رو داد"، باعث شد خیلی‌ها ازش دلزده بشن. حتی از تمدن بدشون بیاد.
این‌کار رضا شاه، هیچ‌وقت باعث نشد من بخاطر این اشتباهش، روی کارهای خوبش خط بکشم. رضا شاه در عرض یک روز جاده کشید. راه‌آهن رو اورد. مردم رو شناسنامه‌دار کرد و خیلی کارهای خوب دیگه انجام داد. اما در نهایت رفت چون اشتباه بزرگی انجام داد و اونم این بود که برای دیگران حجاب نداشتن رو تشخیص داد.
می‌خوام بگم رضا شاه بخاطر یه اشتباه درصد زیادی از محبوبیتش رو از دست داد، با وجودی‌که هیچ‌کس نتونست منکر کارهای خوبش بشه، حتی کتاب‌های تاریخ مدرسه با وجود کلی دست‌کاری سیاسی!!!
حالا شده جریان این‌ها. که تشخیص دادن حجاب برای من خوبه و باید حجاب داشته باشم و هیچم ازشون بدم نیاد، حتی با وجودی که کار مفید چشم‌گیری هم نکردن!!!
[وقتی این رو به بعضی از متعصب‌ها می‌گم، جواب می‌دن پس این موبایل و اینترنت زیر دستت رو از صدقه سر کی داری؟ ((:]

گاهی اوقات دلم می‌خواد برم به این خانوم تذکره تو دانشگا‌مون بگم، دلت می‌خواست زمان رضا شاه بود و به جای تو من دم در وایمیستادم با لاک‌های فسفری و موهای شینیون شده و بلوز و دامن کوتاه، اون وقت انگشت اتهامم رو می‌گرفتم سمتت و به تو که مقنعه‌ت رو تا روی دماغت کشیدی جلو می‌گفتم، مقعنه‌ت رو "درست" کن و بکش عقب؟ یا گیر می‌دادم چرا لاک نزدی؟ یا مثلن می‌گفتم چرا آستینات تا روی مچ‌ت پائینه؟
این انگشت اتهامی که می‌گیری سمت من و می‌گی آستینات رو "درست" کن، اسمش دین نیست. تو حقی نداری درست و غلط رو به من القا کنی همون‌جوری که رضا شاه این حق رو نداشت. همون‌جوری که اگه زمان رضا شاه بود منم حق نداشتم به تو بگم چی درسته چی غلط. رضا شاه می‌خواست "به زور" ایران رو متمدن کنه و کارش اشتباه بود. تو هم می‌خوای "به زور" من رو مسلمون کنی و کارت اشتباهه...
یادت نره من که حالا هیچ، اما تو و امثال تو دارید گناه بزرگی رو مرتکب می‌شید. دارید خیلی‌ها رو از خدا دور می‌کنید، دارید خیلی‌ها رو از دین دلزده می‌کنید و این کم گناهی نیست. خدا به خاطر این مسئله، موسی‌ رو عتاب کرد، شما که دیگه جای خودت رو داری!!!

پاورقی:
امروز، روز مبارزه با حجاب اجباری و سالروز کشف حجاب توسط رضا شاهه. من کلن "اجبار" رو محکوم می‌کنم. چه واسه داشتن حجاب و چه نداشتن‌ش!!!
به امید روزی که بتونیم با اختیار در مورد حق پوشش‌مون، خودمون تصمیم بگیریم...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:45 PM

لینک مطلب | مدرسه‌ی فمینیستی | نظرات (60)

 

 
 
 

Page 498.

January 6, 2010
 

× طرف ساعت 2 بعداز نصفه شب پا می‌شه از شب‌نشینی‌ داره می‌ره خونه‌ش، بعد واسه خدافظی نهایی با صاب خونه‌یی که اومده بدرقه‌ش، بوق می‌زنه!!
 داره رانندگی می‌کنه، برا یه عابر پیاده‌یی که داره از رو خط عابر (استثنانن) رد می‌شه، بوق می‌زنه که برو کنار. جلو بیمارستان، ترافیک می‌شه، انگار نه انگار، خیلی با فرهنگ (!!) دستش رو می‌ذاره رو بوق، تازه اگه با فرهنگ‌تر از اینم باشه، 4 تا فحش آبدارم می‌ده. پشت چار راه به محض اینکه چراغ سبز می‌شه، بوق می‌زنه!! راننده‌ی سرویس مدرسه شده، صبح کله سحر می‌یاد دنباله شاگردش، می‌بینه دم در نیست، جای اینکه بره زنگ بزنه، دستش رو می‌ذاره رو بوق، زرت و زورت بوق می‌زنه!! راننده تاکسی شده، می‌خواد مسافر سوار کنه، دو سانت به دو سانت بوق می‌زنه!!! می‌ره دنیال دوستش، بوق می‌زنه که طرف بیاد پائین!! بعدم میاد برات همچین از فرهنگ نداشتن مردم حرف می‌زنه که فکر می‌کنی طرف معلم کوروش بوده!!!!!
آدم رو به یه جایی می‌رسونن که ایمان بیاری به اینکه مخترح بوق ماشین، به روح اعتقاد داشته. اه!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:11 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (29)

 

 
 
 

Page 497.

January 5, 2010
 

× وقتی نسل خودم و نسل مامان اینا رو با نسل مامان‌بزرگم اینا مقایسه می‌کنم واقعن ناامید می‌شم. وقتی می‌بینم مامان‌بزرگ و بابابزرگم علی‌رغم گذشت 50 سال زندگی مشترک، هنوز با احترام هم رو صدا می‌زنن و تو جملاتشون علاقه موج می‌زنه، از خودم می‌پرسم ما بعد از گذشت 50 سال چطور با هم صحبت می‌کنیم؟ چطور هم رو صدا می‌زنیم؟ چطور از هم حرف می‌زنیم؟!
 نسل بعد از اونا که مامان و بابای خودمن، با وجودی‌که زیر دست اون پدر و مادر بزرگ شدن و تحصیل‌کرده‌تر از اونان، اما ابراز محبت و احترام بهم رو اون‌طور که باید یاد نگرفتن. ما هم زیر دست این پدر و مادر بزرگ شدیم و تحصیل‌کرده‌تریم اما همون یه ذره محبت و احترام رو هم یاد نگرفتیم...
 دلم عشق پیرمرد، پیرزنی می‌خواد. دلم می‌خواد اگه قراره ضعیفه باشم و افکار و صحبتام غیرقابل قبول باشه، لاقل مثل ضعیفه‌های قدیم باشم که مثل یه بچه تر و خشک می‌شدن و اسمشون "خانوم" بود و از گل نازک‌تر نمی‌شنیدن.
 حالا نه ضعیفه نبودن‌مون رو تونستیم ثابت کنیم و نه از اون احترام خبری هست.
 دلم می‌خواد وقتی شوهرم می‌خواد از خونه بره بیرون، یا بیاد خونه، با صدای بلند بهم بگه: "از بیرون چیزی نمی‌خوای، خانوم؟" و من تند و تند اقلامی رو که باید از بیرون تهیه کنه رو لیست کنم بدم دستش!!!
 مامان‌بزرگم هنوز بعد از گذشت این‌همه سال زندگی مشترک و بدون تحصیلات دانشگاهی، بابابزرگم رو امیر خان صدا می‌زنه و گاهی هم بهش می‌گه: "رضـــــایی؟".
 نسل ما چیش با نسل اونا فرق کرده؟ جز اینکه تحصیل‌کرده شدیم و دانشگاه رفتیم؟ یعنی درس و دانشگاه، محبت و احترام رو از بین می‌بره؟!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:40 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (60)

 

 
 
 

Page 496.

January 4, 2010
 

× از فضولی متنفرم. یعنی یه خصلت منفی تو دنیا وجود داشته باشه از نظر من فضولی و دخالت تو کار دیگرانه. اما فضولی‌های تو فرق داره آق سی‌سی... عاشق این لحظه‌هام که با اشتیاق سرک می‌کشی تو صفحه‌ی چت من و بابات!!! عاشق اون نگاه‌های کنجکاوتم، با وجودی که داری تو خصوصی‌ترین قسمت زندگیم دخالت می‌کنی... [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:09 PM

لینک مطلب | من و آق‌سی‌سی | نظرات (41)

 

 
 
 

Page 495.

January 3, 2010
 

× چارشنبه کلن روز من بود. صبح که بیدار شدم دیدم برام اس‌ام‌اس اومده "وبلاگت باز نمی‌شه". وقتی اومدم نت، دیدم سایت کلن پکیده و کاریشم نمی‌تونم بکنم. زنگ زدم به آقای زیپ که بیاد نت و طی یه روند کاملن منطقی گودرز-شقایقی دعوامون شد و من به طور کاملن یهوییانه تصمیم گرفتم از زندگی آقای زیپ برم بیرون و اونم خیلی تهدید من رو جدی گرفت و جوابم رو نداد و رفت!!!
بعد از این جریان رومانس، واسه تلطیف فضا و کلن عوض شدن روحیه، با مامان رفتیم تجریش که مانتو بخرم. کل پاساژ قائم و کلن تجریش رو زیر پا گذاشتیم. 4 تا مغازه مانتو داشتن که من از دو تا مانتو خوشم اومد و خیلی اتفاقی همون دو تا مانتو سایز من نداشت. تو راه برگشت با لک و لوچ آویزون یه برس رژ گونه دیدم که خوشم اومد ازش و قیمتش 5 تومن بود. با ذوق و شوق خواستم برم تو مغازه که یهو مامان گفت: "اینـــــــــهمه برس رژ گونه داری تو!!!" منظورش از این‌همه دقیقن همون برسی بود که چند وقت پیش خریده بودم. بعد که دید ناراحت شدم هی اصرار کرد که برم و بخرم و برای اینکه راضی بشم هم از یه ترفند استفاده کرد که: "برو بخرش بعم بپرس ریمل بورژوای هزار و یک مژه‌ش رو چند می‌ده". که البته افاقه نکرد چون شدیدن افتاده بودم رو دور لجبازی!!
وقتی اومدم خونه، داشت نوری‌زاده رو می‌داد. نشستم پای تلویزیون و با ذوق یه تیکه قره‌قوروت گذاشتم تو دهنم که یهو بابا گفت: "زیاد نخوری‌ها، خوب نیس برات". اگه تو مود نرمال بودم حق رو می‌دادم به بابا ولی چون کلن مودم رو آنرمال بود، حس کردم بابا الان شعور من رو نادیده گرفته و نمی‌فهمه که من خودم می‌دونم چقد از هر چیزی باید بخورم!!
با عصبانیت رفتم حمام که دوش بگیرم، می‌بینم آب سرده. اومدم تو اتاقم که سی‌سی به شدت ازم استقبال کرد و پرید بهم و دستم رو چنان گاز گرفت که آه از نهادم بلند شد.
دیگه با تمام قدرتی که در بدن داشتم شروع کردم به زار زدن و احساس بدبختی کردن!!! وقتی بعد از همه‌ی این اعصاب خوردی‌ها با آقای زیپ حرف زدم و صدای گرفته از گریه‌م رو شنید، ذوق رو تو صداش حس می‌کردم!!! طفلی فکر کرده بود از درد فراق دارم زار زار می‌گریم!! D:
 

پاورقی:
گاهی اوقات کلن آستانه‌ی تحمل آدم می‌یاد پائین. بعد آی حرص می‌خورم که وقتی دیگه صبرت تموم می‌شه و می‌زنی زیر گریه، یکی می‌یاد می‌گه واسه سرد بودن آب حموم داری گریه می‌کنی؟ یاللعجب!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:58 PM

لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (33)

 

 
 
 

Page 494.

January 3, 2010
 

این وبسایت ما یه 4-5 روزی بود که داون شده بود و بحمدالله الان مشکلش برطرف شده..
حالا جدای از شایعات بی اساسی که می خواست این ضایعه اسف بار را به گردن یک سری برادران معلوم الحال بندازه و بگه که «آره! ببینید قدرت برادران استکبار ستیز ما رو و اینا..» یه علامت سوال گنده درون ذهن ما ایجاد شده که؛ 
این 70-80 نفری که تو این مدت توانسته بودند موتور کانتر وبگذر را به حرکت در بیاورند و عددی به شمارش شمارنده ی وبلاگ بیافزایند، چگونه و از چه طریقی این وبلاگ را باز کرده بوند؟! مگه میشه خب؟! چه جوری آخه؟!

و اما تو ای برادر عرزشی که زرت و زورت میای اینجا و از خودت کامنت ول میدی و کیلو بایت کیلو بایت پهنای باند اشغال میکنی و ما رو تهدید! به هوش باش که:
یکصد گل سرخ، یک گلش نصرانی
ما را ز سر بریده می ترسانی؟
گر ما ز سر بریده می ترسیدیم،
در محفل عاشقان نمی رقصیدیم..

 

× نوشته شده توسط آقای زیپ در ساعت 1:41 AM

لینک مطلب | غیر جمعه‌ها با آقای زیپ | نظرات (42)

 

 

Copyright © All right reserved Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir