<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>Daily of Mr.Zip &amp; Mrs.ZigZag</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://daily.30n.ir/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://daily.30n.ir/atom.xml" />
    <id>tag:daily.30n.ir,2008-01-24://3</id>
    <updated>2010-03-21T16:53:09Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type Pro 4.32-en</generator>

<entry>
    <title>Page 555.</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://daily.30n.ir/2010/03/page-555.html" />
    <id>tag:daily.30n.ir,2010://3.1993</id>

    <published>2010-03-21T16:44:48Z</published>
    <updated>2010-03-21T16:53:09Z</updated>

    <summary><![CDATA[× موقع سال تحويل با خانواده مشغول دیدن برنامه‌ی پارازیت، محسن نامجو داره می‌خونه: روزی شدم به نوره، نوره پخش و هوا رفت / روزی شدم به سوله، سوله ریخت و به گـــ.ا رفتبابا: چی گف!!؟من: نشنيدم&nbsp;...]]></summary>
    <author>
        <name>خانوم زیگزاگ</name>
        
    </author>
    
        <category term="روزمرگی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://daily.30n.ir/">
        <![CDATA[<p align="justify">× موقع سال تحويل با خانواده مشغول دیدن برنامه‌ی پارازیت، محسن نامجو داره می‌خونه: <br />روزی شدم به نوره، نوره پخش و هوا رفت / روزی شدم به سوله، سوله ریخت و به گـــ.ا رفت<br />بابا: چی گف!!؟<br />من: نشنيدم&nbsp;<a onclick="insertSmiley('S037')" href="javascript:void(0);"><img alt="" src="http://www.blogsky.com/images/smileys/037.gif" /></a></p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>Page 554.</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://daily.30n.ir/2010/03/page-554.html" />
    <id>tag:daily.30n.ir,2010://3.1992</id>

    <published>2010-03-20T14:43:23Z</published>
    <updated>2010-03-20T14:53:52Z</updated>

    <summary><![CDATA[ای که خانه‌ی دل‌ها و نگاه چشم‌ها راتغئیر می‌دهیای که شب‌ها و روزها راتغئیر می‌دهیای که احوال همه راتغئیر می‌دهیما را همیشه سلامت،&nbsp;سرحال و امیدوار بگردان......]]></summary>
    <author>
        <name>خانوم زیگزاگ</name>
        
    </author>
    
        <category term="یادها و خاطره‌ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://daily.30n.ir/">
        <![CDATA[<p align="center">ای که خانه‌ی دل‌ها و نگاه چشم‌ها را<br />تغئیر می‌دهی<br />ای که شب‌ها و روزها را<br />تغئیر می‌دهی<br />ای که احوال همه را<br />تغئیر می‌دهی<br />ما را همیشه سلامت،&nbsp;سرحال و امیدوار بگردان...</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>Page 553.</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://daily.30n.ir/2010/03/page-553.html" />
    <id>tag:daily.30n.ir,2010://3.1991</id>

    <published>2010-03-19T09:19:40Z</published>
    <updated>2010-03-19T09:22:32Z</updated>

    <summary>× نقش و نگار عزیز یه بازی اختراع کرده که واسه حسن ختام سال 88 چیز جالبیه. اینکه بیای آرزوهات رو واسه سال 89 بنویسی دو تا حسن داره. یکی اینکه می‌دونی از سال جدید چی می‌خوای و کلن برنامه‌ت...</summary>
    <author>
        <name>خانوم زیگزاگ</name>
        
    </author>
    
        <category term="حوصله‌دونی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://daily.30n.ir/">
        <![CDATA[<p align="justify">× نقش و نگار عزیز یه بازی اختراع کرده که واسه حسن ختام سال 88 چیز جالبیه. اینکه بیای آرزوهات رو واسه سال 89 بنویسی دو تا حسن داره. یکی اینکه می‌دونی از سال جدید چی می‌خوای و کلن برنامه‌ت چیه و اون یکی‌شم اینه که پس فردا آخر سال که می‌شه می‌یای نیگا می‌کنی و می‌بینی به چند تا از آرزوهات رسیدی و حالیت نبوده!!! البته این بازی محدودیتم داره. اینکه فقط می‌تونی واسه هر ماه، یه آرزو کنی و کلن 12 تا از آرزوهات رو باید بنویسی ولی کی به کیه؟ (-; <br />اولين آرزوم واسه سال 89، پيدا شدن يه كار خوب واسه آقای زیپه. اتفاقی که واقعن رابطه‌مون بهش احتیاج داره.<br />آرزو می‌کنم ترم جدید، نوزده واحد باقی مونده از درسم رو طوری ارائه کنن که بتونم بردارمشون و تا بهمن دیگه خلاص شم.<br />آرزو می‌کنم بتونم کلاس نقاشی و فرانسه رو تا آخرش ادامه بدم و هی شل کن سفت کن در نیارم.<br />آرزو می‌کنم بتونم با کفش پاشنه 7 سانتی راه برم و مشکلی برام پیش نیاد.<br />آرزو می‌کنم بتونم بدون احساس عذاب وجدان بگم "نه" و حرفم رو راحت بزنم و خودم رو اذیت نکنم.<br />آرزو می‌کنم بتونم گواهی رانندگیم رو اخذ کنم!! همونی که از 18 سالگی هی دارم اخذش می‌کنم D-:<br />آرزو می‌کنم بتونم از پس مسئولیت سی‌سی بربیام و خوشبخت باشه.<br />آرزو می‌کنم بتونم بشم 50 کیلو!!<br />آرزو می‌کنم خونه‌مون رو عوض کنیم و من صاحب یک عدد اتاق شخصی شم.<br />آرزو می‌کنم طرز بافتن دستکش و جوراب رو یاد بگیرم.<br />آرزو می‌کنم با رشد شعور سیاسی مردم کشورم، فرهنگ‌مون هم یه‌کم رشد پیدا کنه.<br />و در آخر آرزو می‌کنم هیچ‌کدوم از نزدیکانم رو از دست ندم...<br />از طرف من، هر کس تمایل به بازی کردن داش؛ دعوته (-:  </p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>Page 552.</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://daily.30n.ir/2010/03/page-552.html" />
    <id>tag:daily.30n.ir,2010://3.1990</id>

    <published>2010-03-18T10:51:33Z</published>
    <updated>2010-03-18T10:56:53Z</updated>

    <summary>× داریم با مامان سوار تاکسی می‌شیم که یهو می‌بینم یه فروند گوشی افتاده رو صندلی عقب. برش می‌دارم که بدمش به راننده که مامان می‌گه &quot;نگهش دار به کسی که زنگ می‌زنه بگو بیاد بگیره&quot;. نگهش می‌دارم. تو جلده....</summary>
    <author>
        <name>خانوم زیگزاگ</name>
        
    </author>
    
        <category term="روزمرگی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://daily.30n.ir/">
        <![CDATA[<p align="justify">× داریم با مامان سوار تاکسی می‌شیم که یهو می‌بینم یه فروند گوشی افتاده رو صندلی عقب. برش می‌دارم که بدمش به راننده که مامان می‌گه "نگهش دار به کسی که زنگ می‌زنه بگو بیاد بگیره". نگهش می‌دارم. تو جلده. یه نوکیای 8600 تو یه جلد مشکیه محکم. معلومه صاحابش دوستش داره. زنگ می‌خوره. گوشی رو با بدبختی در می‌یارم و صفحه‌ش رو نیگا می‌کنم. نوشته: "خونه". حس بدی دارم. انگار یه چیزی رو دوشم سنگینی می‌کنه. برمی‌دارم. طرف یه زن مسنه. طفلی کپ می‌کنه صدای من رو می‌شنوه. بهش توضیح می‌دم که این گوشی رو تو تاکسی پیدا کردم. فقط می‌گه باشه و می‌ذاره گوشی رو. همش به اون شبی فکر می‌کنم که گوشی آقای زیپ رو با چاقو گرفتن ازش. که چقد ناراحت شده بودیم جفت‌مون... حدودن یه ربع بعد دوباره گوشی زنگ می‌خوره. باز افتاده "خونه". حدس می‌زنم طرف رسیده خونه و حالا خودش زنگ زده. برمی‌دارم. یه پسره 27-8 ساله اونور خطه. می‌گه: الان رسیدم خونه گفتن شما لطف کردید گوشی رو پیدا کردید و زنگ زدید خونه، واقعن ممنون. معلومه چقد ذوق زده‌س و هول شده. واسه همین تذکر نمی‌دم که پیدا کردن چیزی، لطف نیست و من زنگ نزدم خونه و خونه زنگ زد به من!!! می‌پرسه کی می‌تونه بیاد بگیره گوشیش رو؟ می‌گم که الان بیرونم. می‌گه مسیرتون کجاس؟ دوباره می‌گم بیرونم. به محض اینکه برسم خونه باهاتون تماس می‌گیرم و می‌گم که طرفای سیدخندانه خونمون. می‌پرسه چه ساعتی حدودن می‌رسم خونه؟ خنده‌م می‌گیره. ظاهرن طرف از ایناس که گوشیشه و زندگیش!! می‌گم 5-5:30. یه آخ‌آخ می‌گه و تشکر می‌کنه. حدس می‌زنم آخ‌آخش واسه ساعتیه که اوج ترافیکه. یا شایدم جایی کار داره و یا اصلن به من چه!!! ساعت 5 می‌رسم خونه و سریع بهش زنگ می‌زنم. با اولین زنگ برمی‌داره خودش. انگار پای تلفن نشسته بوده و منتظر من بوده. بهش آدرس می‌دم و فامیلیش رو می‌پرسم. می‌شینم بست منتظرش تا بیاد. انگار دست و پام سنگین شده و نمی‌تونم کاری انجام بدم تا این یارو نیاد و نگیره امانتی‌ش رو...<br />همش به این فکر می‌کنم که با ذوق و شوق دست کرده تو جیبش و یهو شوکه شده که گوشیش کجاس؟ بعدشم با لک‌و لوچ آویزون رفته خونه و یهو مامانش بهش گفته گوشیت گم شده؟ طرف زنگ زده که بیا بگیر گوشیت رو. چه خوشحال شده‌ها. بعد هی ذوق می‌کنم از این رفتار جنتل‌ومنانه‌ی خودم D-:<br />خوشبختانه زود خودش رو رسوند. به چشم خواهری بانمک بود، خدا حفظش کنه ((-: گوشیش رو می‌دم و در جواب تشکرهای بی‌وقفه‌ش که حدودن 20-30 ثانیه یه بند طول کشید، بدون تنوع فقط می‌گم خواهش می‌کنم و می‌یام بالا...<br /></p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>Page 551.</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://daily.30n.ir/2010/03/page-551.html" />
    <id>tag:daily.30n.ir,2010://3.1989</id>

    <published>2010-03-16T20:47:05Z</published>
    <updated>2010-03-16T20:49:25Z</updated>

    <summary>× داریم سر یه جریانی بحث می‌کنیم پای تلفن:من: حرفاش رو باور کردی؟زیپ: نه، اما باید برام توضیح بدی من: اعتماد نداری بهم؟زیپ: داشتم بهتمن: الان چی؟زیپ: نهمن: می‌خوای همه چی رو تموم کنیم، جفتمون راحت شیم؟زیپ: ...من: یادته می‌گفتی...</summary>
    <author>
        <name>خانوم زیگزاگ</name>
        
    </author>
    
        <category term="روزمرگی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://daily.30n.ir/">
        <![CDATA[× داریم سر یه جریانی بحث می‌کنیم پای تلفن:<br />من: حرفاش رو باور کردی؟<br />زیپ: نه، اما باید برام توضیح بدی <br />من: اعتماد نداری بهم؟<br />زیپ: داشتم بهت<br />من: الان چی؟<br />زیپ: نه<br />من: می‌خوای همه چی رو تموم کنیم، جفتمون راحت شیم؟<br />زیپ: ...<br />من: یادته می‌گفتی خیلی از این اتفاقا ممکنه پیش بیاد؟<br />زیپ: پیش پیش پیش...<br />من: چی؟<br />زیپ: یه گربه‌هه رد شد، داشتم صداش می‌کردم!!!<br />من: <font color="#990000" size="1"><img alt="straight face" src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/22.gif" border="0" height="18" width="18" /></font> ]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>Page 550.</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://daily.30n.ir/2010/03/page-550.html" />
    <id>tag:daily.30n.ir,2010://3.1986</id>

    <published>2010-03-16T10:46:12Z</published>
    <updated>2010-03-16T12:03:40Z</updated>

    <summary>× آویشن عزیزمداره برای بچه‌های پرورشگاهی، لباس تهیه می‌کنه. کسانی که تمایل دارن بهش کمک کنن می‌تونن لباس‌های خریداری شده خودشون رو بهش برسونن و یا اینکه به شماره حساب 102055025008، سیبا بانک ملی به نام نیوشا دوستدار صنایع و...</summary>
    <author>
        <name>خانوم زیگزاگ</name>
        
    </author>
    
        <category term="آن‌کته‌گورایز" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://daily.30n.ir/">
        <![CDATA[<p align="justify">× <a href="http://aniusha.persianblog.ir/" target="_blank">آویشن</a> عزیزم<br />داره برای بچه‌های پرورشگاهی، لباس تهیه می‌کنه. کسانی که تمایل دارن بهش کمک کنن می‌تونن لباس‌های خریداری شده خودشون رو بهش برسونن و یا اینکه به شماره حساب 102055025008، سیبا بانک ملی به نام نیوشا دوستدار صنایع و شماره کارت 6037991128459561 مبلغ دلخواهشون رو واریز کنن. برای اطمینان شما، نیوشا زحمت می‌کشه و برای هر خریدی که انجام می‌شه فاکتور می‌گیره و به ایمیل شما می‌فرسته. </p>
<p align="justify">توصیه‌ی چارشنبه‌سوریانه:<br />بچه‌ها، مواظب باشید!<br />و البته&nbsp;این پست سهیل در رابطه با چارشنبه‌سوری رو از دست ندید [<a href="http://soheil1351.blogfa.com/post-345.aspx" target="_blank">Click</a>].</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>Page 549.</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://daily.30n.ir/2010/03/page-549.html" />
    <id>tag:daily.30n.ir,2010://3.1985</id>

    <published>2010-03-15T11:39:44Z</published>
    <updated>2010-03-15T11:52:22Z</updated>

    <summary>× رفتم واسه خرید عید یه کیف پول خریدم [Click]. آخه تمام سرمایه‌‌م از تراول‌چک‌ها بگیر تا سکه‌هام لخـ.ت مونده بودن، می‌دونی (((-: بعد رفتم دو تا کتاب هم خریدم واسه تعطیلات عید -یکی‌ش ترلان و اون‌یکی‌شم رازی در کوچه‌ها-...</summary>
    <author>
        <name>خانوم زیگزاگ</name>
        
    </author>
    
        <category term="روزمرگی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://daily.30n.ir/">
        <![CDATA[<p align="justify">× رفتم واسه خرید عید یه کیف پول خریدم [<a href="http://daily.30n.ir/photo/Kife-Pool.jpg" target="_blank">Click</a>]. آخه تمام سرمایه‌‌م از تراول‌چک‌ها بگیر تا سکه‌هام لخـ.ت مونده بودن، می‌دونی (((-: بعد رفتم دو تا کتاب هم خریدم واسه تعطیلات عید -یکی‌ش ترلان و اون‌یکی‌شم رازی در کوچه‌ها- جفتشم از فریبا وفی. البته حتم دارم که نمی‌رسم بخونمشون ولی خب مجبور بودم؛ یکی اومده بود کلاشینکف گذاشته بود پشت سرم که بخرم این دو تا رو، می‌فهمی؟!! خرید بعدیم اینا بودن که حکم نون سر سفره هف‌سین رو داش واسم. اینقد واجب بودن [<a href="http://daily.30n.ir/photo/CIMG0185.jpg" target="_blank">Click</a>]. اینجوری آشغال‌وار نگاشون نکن‌ها، بیس تومن پول رفته بالاشون!!! آخرین خرید عیدم هم دو تا دی‌وی‌دی بود. خیلی دلم می‌خواس فیلم استخوان‌های دوست‌داشتنی رو بگیرم. واسه همین آمریکن‌پای 7 رو گرفتم با یه فیلم به اسم کتاب الی که یارو خیلی اصرار داش قشنگه!!! اینم از استخوان‌های دوست‌داشتنی D-:<br />کلن کشته مرده‌ی این خریدامم. آقای زیپ هم خیلی کشته‌ مرده‌ی این مدل خریدامه، می‌دونی D-: چیه آدم همش روتین و با یه لیسته از قبل تعئین شده بره خرید؟ گاهی اوقات لازمه خودتم خودت رو سورپرایز کنی. گاهی این آت و آشغالا واسه روحیه‌ی آدم ضرورتش بیشتر از بلوز و کیف و کفشیه که تا می‌یای بخری، یه مامان نامی از پشت سرت داد می‌زنه: ایــــــــن همه داری!!!! و تشنج اعصاب ایجاد بشه. بعله‌ جانم!</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>Page 548.</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://daily.30n.ir/2010/03/page-548.html" />
    <id>tag:daily.30n.ir,2010://3.1983</id>

    <published>2010-03-14T18:35:30Z</published>
    <updated>2010-03-14T18:40:58Z</updated>

    <summary>× مشغول انجام عمیات اتاق‌تکونی بودم که به طرز شگفت‌آوری چیزایی پیدا کردم که روحم رو شاد کرد. این خرت و پرتای کوچیک، هر چقدم از نظر مامان و بابا تو دار و دسته‌ی آت و آشغال‌ها دسته‌بندی بشه، بازم...</summary>
    <author>
        <name>خانوم زیگزاگ</name>
        
    </author>
    
        <category term="یادها و خاطره‌ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://daily.30n.ir/">
        <![CDATA[<p align="justify">× مشغول انجام عمیات اتاق‌تکونی بودم که به طرز شگفت‌آوری چیزایی پیدا کردم که روحم رو شاد کرد. این خرت و پرتای کوچیک، هر چقدم از نظر مامان و بابا تو دار و دسته‌ی آت و آشغال‌ها دسته‌بندی بشه، بازم واسه آدم یه دنیا خاطره‌س. مگه می‌شه بیلیط عوارضی‌یی که شب تولد خانوم شین، که موقع اومدنت به تهران پرت کردی جلو داشبورد و من برش داشتم، رو انداخت دور؟ مگه می‌شه اشانتیونه نمایش کرگدن رو که پنجم دی 87 -که البته زیادم اشانتون نبود و 200 تومن بود- رو انداخت دور؟ مگه می‌شه بازوبند سفیدی رو که با رنگ قرمز روش نوشته "تغیـــیر" و یه روزی با افتخار بستمش به بازوم و به هم‌وطنام از میدون تجریش تا میدون هفت‌تیر با پای پیاده "وی" نشون دادم و لبخند زدم رو&nbsp; انداخت دور؟ هر چقدم ریش‌ریش و کثیف شده باشه پارچه‌ش... مگه می‌شه دو تا بیلیط سینمای مچاله شده‌مون رو اندخت دور؟ پای هر کدوم اینا بشینی چونصدها ساعت حرف دارن واست... <br />مامان و بابا بی‌خبر از این‌همه خاطره یه خبطی می‌کنن و به این خرت و پرتا می‌گن آت و آشغال!! من رو که نباس جو بگیره و بندازمشون دورکه.</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>Page 547.</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://daily.30n.ir/2010/03/page-547.html" />
    <id>tag:daily.30n.ir,2010://3.1980</id>

    <published>2010-03-13T12:12:53Z</published>
    <updated>2010-03-14T19:17:28Z</updated>

    <summary>× از اینکه تا آخرین لحظه برنامه‌مون معلوم نباشه کفری می‌شم شدید. این‌بار هم یکی از همین دفعات بود. ازش پرسیدم: فردا می‌یای؟ گفت: معلوم نیس هنوز!! سعی کردم خودم رو کنترل کنم. خیلی وقته دارم رو خودم کار می‌کنم...</summary>
    <author>
        <name>خانوم زیگزاگ</name>
        
    </author>
    
        <category term="یادها و خاطره‌ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://daily.30n.ir/">
        <![CDATA[<p align="justify">× از اینکه تا آخرین لحظه برنامه‌مون معلوم نباشه کفری می‌شم شدید. این‌بار هم یکی از همین دفعات بود. ازش پرسیدم: فردا می‌یای؟ گفت: معلوم نیس هنوز!! سعی کردم خودم رو کنترل کنم. خیلی وقته دارم رو خودم کار می‌کنم وقتی این جواب رو شنیدم؛ از کوره در نرم. گفتم: باشه، پس بهم خبر بده که می‌یای یا نه. گفت: چشم. <br />فردا صبحش ازش خبری نبود. اولش وقتی بیدار شدم خواستم بهش اس‌ام‌اس بدم ببینم چیکار می‌کنه بالاخره، اما سریع پشیمون شدم. چون می‌دونستم اگه مسیج بدم و مثلن خواب باشه یا هنوز برنامه‌ش مشخص نباشه، دعوامون می‌شه... کلی کار داشتم واسه بعدازظهر. تولد دعوت داشتیم با کپل. بلند شدم و خودم رو به شدت زدم به بی‌خیالی. دست و پاهام رو اپیلیدی کردم و رفتم حموم. فرض رو بر این گذاشته بودم که نمی‌یاد و خیلی ریلکس داشتم کارامو می‌کردم و تا می‌یومد تو ذهنم، سریع حواله‌ش می‌دادم به در و دیوار&nbsp;تا اعصابم خرد نشه...<br />از حموم اومدم و گوشیم رو نگاه کردم و دیدم نخیر!!! هنوز هیچ خبری نیس. ساعت 1 ظهر بود. لجم گرفته بود ازش که هیچ خبری نمی‌داد که مثلن زیگزاگ جان من نمی‌یام، منتظرم نباش!!!! [اون جانش خیلی مهم بود الان] حالا نه اینکه من دس زیر چونه همین‌جور بست نشسته بودم منتظرش، ولی همیشه آدم دوس داره بدونه برنامه‌ش چیه... غذا خوردم و شروع کردم به لاک زدن. ساعت 2 تو بحبوحه‌ی انجام فریضه‌ی لاک زدن بودم که گوشیم زنگ خورد. تا بیام لاک رو بکشم رو ناخن و بذارمش سر جاش یه‌کم طول کشید و البته همین باعث شد حرصم یه کم خالی شه و دیر بردارم!! <br />من: الو؟<br />زیپ: سلام عشقم، کجایی؟<br />من: خونه<br />زیپ: قهری؟<br />من: نه!!<br />زیپ: من خواب موندم )-:<br />من: یعنی نمییای!؟<br />زیپ: چیکار داری می‌کنی؟<br />من: دارم لاک می‌زنم<br />زیپ: پس دیگه لاک نزن پاشو بیا دم در!!! من دم خونه‌تونم!!!<br />منم با موهای افشون و ناخن‌های لاک زده‌ی نصفه-نیمه و لباس تو خونه، رفتم به استقبالش!!!!! کلن بچه‌م خیلی ترجیح می‌ده مثلن بگه نمی‌یام و من نه حموم برم و نه نظافتی کنم و نه قر و فری بیام، بعد یهو زنگ خونه رو بزنه بگه من اومدم و بخنده. سادیسم که دیگه شاخ و دم نداره، اینم یه مدلش D-:<br />پاورقی:<br />واسه مهمونی موهام رو رفتم بیگودی پیچیدم، شدم عین این زن‌های عهد نوه خاله‌ی ملکه وزوزك، که وقتی می‌خواستن برن مهمونی، فرفری می‌کردن موهاشون رو!!! [<a href="http://daily.30n.ir/Photo/MyHair.jpg" target="_blank">Click</a>].</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>Page 546.</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://daily.30n.ir/2010/03/page-546.html" />
    <id>tag:daily.30n.ir,2010://3.1978</id>

    <published>2010-03-12T10:03:44Z</published>
    <updated>2010-03-12T10:05:40Z</updated>

    <summary>× تو تختم دارم تو شیش و بشه بین پا شدن از خواب و یه پنج دیقه دیگه خوابیدن دست و پا می‌زنم که می‌بینم دزدگیره مرسدس جیپه (!) بابا صدا می‌کنه. از سکوت خونه معلومه کسی نیس. اولش با...</summary>
    <author>
        <name>خانوم زیگزاگ</name>
        
    </author>
    
        <category term="روزمرگی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://daily.30n.ir/">
        <![CDATA[<p align="justify">× تو تختم دارم تو شیش و بشه بین پا شدن از خواب و یه پنج دیقه دیگه خوابیدن دست و پا می‌زنم که می‌بینم دزدگیره مرسدس جیپه (!) بابا صدا می‌کنه. از سکوت خونه معلومه کسی نیس. اولش با خودم می‌گم کی حال داره بلند شه عینک بزنه و بره دم پنجره ببینه خدایی نکرده کی به مرسدس جیپ توهین کرده که جیغش رفته هوا؟! که یهو یادم می‌افته دو ماه پیش چشمم رو عمل کردم و می‌تونم بدون عینک از طبقه‌ی سوم خیابون رو تماشا کنم!!!!<br />یا<br />دارم با مامان حرف می‌زنم، چشمم خسته شده و به خاطر رنگرزی خونه، می‌سوزه. یهو بی‌اختیار دستم رو می‌برم بالا تا جای عینکمو رو چشمم تنظیم کنم (((((-: صحنه‌ی خنده‌داریه اگه کسی توجهش به تو باشه!!!<br />یا<br />صبح از خواب بلند می‌شم و طبق رواق قبل‌ها، بعد از صورت شستن و بستن موهام، ناخودآگاه می‌رم سمت میز تا عینکم رو بردارم و می‌بینم نیس!!!! <br />همه‌ی اینا یعنی اینکه من هنوز عادت نکردم به بی‌عینک بودن. گاهی دلم واقعن واسه عینکم تنگ می‌شه اگرچه ظاهرم 180 درجه فرق کرده و بدون عینک خیلی خوب همه‌چیز رو می‌بینم... اما حق دارم، یازده سال کم نیس، سنگم بود عادت می‌کرد!!!!! 
<p align="justify">پاورقی:<br />خیلی از دوستان در مورد عمل چشم بارها سؤال کردن ازم. خیلی‌ها هم شاید روشون نشده. واسه همین اینجا می‌نویسم که دیگه مجبور نباشم تک‌تک جواب بدم به همه (-:<br />من کلینیک نور عمل کردم تو ونک. عملم لازک بود. قیمت خود عملم شد 900 تومن. اما با آزمایشات و پول کلینیک و داروها شد 1.250 تومن. شماره‌ی چشمم یکی‌ش سه و خرده‌یی و یکی‌ش چار و خرده‌یی نزدیک‌بین بود <span lang="en-us">[</span>یعنی دور رو نمی‌دیدم<span lang="en-us">] </span>و 75 صدم هم آستیکمات داشتم. یعنی آستیکماتم زیاد نبود. <br />یعد از عمل تا یکی-دو روز زیر چشمم ورم داشت. چون اشک می‌یومد از چشمم و مثل آدمی که دو روز نشسته بست گریه کرده فقط، ورم کرده بود چشمام. اما بعد از روز دوم کم‌کم پف چشمم خوابید و زیر چشمم یه‌کم کبود شد و گود افتاد که اونم بعد از دو هفته کامل از بین رفت و الان عادی شده.<br />از عمل راضی‌ام و دیدم در حد همون دیدم با عینک شده و فعلن مشکلی پیش نیومده خدا رو شکر. </p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>Page 545.</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://daily.30n.ir/2010/03/page-545.html" />
    <id>tag:daily.30n.ir,2010://3.1976</id>

    <published>2010-03-10T08:09:54Z</published>
    <updated>2010-03-10T08:14:25Z</updated>

    <summary>× چن‌روز پیش به شادونه -رفیق گرمابه و گلستونم از نوع دانشگاهی- می‌گفتم: دلم می‌خواد ازدواج کنم!! اولش یه‌کم نیگام کرد ببینه جدی‌ام یا نه، بعد برگش گفت: خاک تو سرت!! به جائیم نبود حرفش. ادامه دادم: حس می‌کنم الان...</summary>
    <author>
        <name>خانوم زیگزاگ</name>
        
    </author>
    
        <category term="روزمرگی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://daily.30n.ir/">
        <![CDATA[<p align="justify">× چن‌روز پیش به شادونه -رفیق گرمابه و گلستونم از نوع دانشگاهی- می‌گفتم: دلم می‌خواد ازدواج کنم!! اولش یه‌کم نیگام کرد ببینه جدی‌ام یا نه، بعد برگش گفت: خاک تو سرت!! به جائیم نبود حرفش. ادامه دادم: حس می‌کنم الان یه دورانی رو دارم می‌گذرونم که دوس دارم تو خونه‌ی خودم باشم. نه اینکه حالا تو خونه‌ی بابام دارن مثل کوزت ازم کار می‌کشن یا تحت فشارهای شدید روانی و اجتماعی و اینا باشم‌ها. فقط دلم می‌خواد مثلن الان پاشم برم واسه خونه‌ی خودم فنجون-نعلبکی بخرم. پرده و روتختی بخرم و از این صبتا!!!! حالا اگه خونه‌ی شوهرم نبود و خونه مجردی بودم مشکلی ندارم باهاش <span lang="en-us">D-: </span>چیزی نگفت. کلن بحثای ما هیچ‌کدوم سر و ته نداره با شادونه!!<br />اومدم خونه، بعد فی‌الفور زنگ زدم به آقای زیپ و بهش گفتم پاشه بیاد نت چون حس کردم 6 جفت گوش تو خونه موجوده که اگه بر حسب اتفاق حتی یکی از این یه جین گوش حرفام رو بشنوه، کل اعتقادات و شخصیتم می‌ره زیر سؤال!!!!!! <span lang="en-us">|-:</span><br />شروع کردم با کلی ذوق و شوق به زیپ می‌گم دلم می‌خواد خونه‌م فلان باشه، آشپزخونه‌ش بیصار باشه و مبلام اینجوری باشه و پنجره‌هام اونجوری باشه... بعد بی‌صبرانه منتظر اظهار نظر و عکس‌العمل اون بودم که یهو یه همچین کله‌ی کریهی تو صفحه‌ی چت‌مون ظاهر شد: <img height="18" alt="hee hee" src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/71.gif" width="18" border="0" /> 
<p align="justify">همینه دیگه!!! بعد از آدم می‌یان می‌پرسن "تو چرا مخالف ازدواجی؟"!!! بیا... یه‌بارم تو عمرمون خواستیم خوب و مثبت برخورد کنیم با قضیه اینجوری جوابمون رو می‌دن!!! با یه همچین برخورداییه که تحصیل می‌یاد ادامه‌ت بده و تو هم مقاومت نمی‌کنی!!!!!!</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>Page 544.</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://daily.30n.ir/2010/03/page-544.html" />
    <id>tag:daily.30n.ir,2010://3.1973</id>

    <published>2010-03-09T08:27:50Z</published>
    <updated>2010-03-09T08:29:57Z</updated>

    <summary>× عادت ندارم آخر سال بشینم کفه ترازو بگیرم دستم و خوب یا بد بودن سالی رو اندازه بگیرم. آخر سال که می‌شه دلم واسه اون سالی که گذش می‌سوزه و نمی‌خوام با بد و بیراه بدرقه‌ش کنم!!!! اما هر...</summary>
    <author>
        <name>خانوم زیگزاگ</name>
        
    </author>
    
        <category term="یادها و خاطره‌ها" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://daily.30n.ir/">
        <![CDATA[<p align="justify">× عادت ندارم آخر سال بشینم کفه ترازو بگیرم دستم و خوب یا بد بودن سالی رو اندازه بگیرم. آخر سال که می‌شه دلم واسه اون سالی که گذش می‌سوزه و نمی‌خوام با بد و بیراه بدرقه‌ش کنم!!!! اما هر کاری کردم نتونستم از 88 بگذرم و چیزی نگم. 88 یکی از تاریخی‌ترین سال‌های عمر من بود که همیشه به عنوان یه سال بد ازش یاد خواهم کرد. نه اینکه خوبی‌یی نداشته باشه، نه! اما بدی‌هاش اینقد پررنگ بود و اینقد محکم منو کوبوند زمین و اشکم رو در آورد که محاله از یادم بره. <br />&nbsp;از 23 خرداد و اونوجوری مبهوت شدنمون بگیر تا 25 خرداد و اون برخورد وحشیانه با دانشجوهایی از جنس من و تو. از 30 خرداد و آخرین نگاه ندا بگیر تا 24 تیر و سقوط هواپیما و اونجوری کشته شدن هم‌بازی‌های دوران بچگیم. از جریانات 13 آبان بگیر تا بازداشت شدن آقای زیپ و لرزیدن تنم و سه روز بی‌خبری محض. اووووف!! اینقد این 88 اتفاقای ریز و درشت داره که بخوام روز به روزش رو بنویسم دارازاش به اندازه‌ی اون پستای آرشیوی می‌شه که برداشتم...<br />&nbsp;88 بد بود. واقعن بد بود!! پر از تجربه‌های جدید و تلخ... پر از ثانیه‌های کش‌داری که باید نفست رو حبس می‌کردی و پر از دلزدگی از جایی که توش زاده شدی...<br />&nbsp;خوشحالم که 88 داره تموم می‌شه. داره خاطره می‌شه، هر چند از نوعه تلخ و بدمزه‌ش... خاطراتی که هر وقت یادت بیاد باید بغض کنی، حسرت بخوری و دور از چشم بقیه اشکات رو پاک کنی. اما بالاخره داره تموم می‌شه...<br />&nbsp;88 سر ناسازگاری داشت اما داره می‌ره و ما می‌مونیم، هر چند خسته و بی‌جون. اما می‌مونیم و من می‌خوام به 89 گوشزد کنم که شمشیرش رو بذاره زمین چون من دارم آغوش باز می‌کنم براش و بگم که با اینکه هنوز چند روز به اومدنش مونده اما حس خیلی خوبی بهش دارم، پس کاری نکنه که این احساسات مثبت من، خراب بشه!!<br />&nbsp;89، خواهشن با روی خوش بیا که بدجور منتظر اومدنتم...</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>Page 543.</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://daily.30n.ir/2010/03/page-543.html" />
    <id>tag:daily.30n.ir,2010://3.1972</id>

    <published>2010-03-08T13:35:53Z</published>
    <updated>2010-03-08T18:39:26Z</updated>

    <summary>هرگز فراموش نکنید که، خانه روی دوش زن قرار دارد، نه روی زمین. آره داداچ، اینجوریاس!!!هشتم مارس، روز جهانی زن رو به همه‌ی خانه‌ به دوشان جهان تبریک می‌گم D-: می‌خواستم به همین مناسبت آهنگ Women&apos;s Heart از جناب Chris...</summary>
    <author>
        <name>خانوم زیگزاگ</name>
        
    </author>
    
        <category term="مدرسه‌ی فمینیستی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://daily.30n.ir/">
        <![CDATA[<p align="center">هرگز فراموش نکنید که، خانه روی دوش زن قرار دارد، نه روی زمین.</p>
<p align="justify">آره داداچ، اینجوریاس!!!<br />هشتم مارس، <b>روز جهانی زن</b> رو به همه‌ی خانه‌ به دوشان جهان تبریک می‌گم <span lang="en-us">D-: </span>می‌خواستم به همین مناسبت آهنگ <span lang="en-us">Women's Heart </span>از جناب <span lang="en-us">Chris de Burg </span>رو به همه‌ی آقایون تقدیم کنم اما تنبلی کرد (!)، آهنگ رو با حجم کم آپلود نکرد. خلاصه که اگه این آهنگ رو دارید که هیچ، اگه ندارید و تنبلم نیستید برید بگردید تو گوگل و دانلودش کنید و از طرف من تقدیمش کنید به خودتون؛&nbsp;که بسیار مؤثره&nbsp;در رابطه با&nbsp;شناخت خانوما (<span lang="en-us">-;</span></p>
<p align="justify"><span lang="en-us">اضافه شد:<br />آقامون اینا بهشون بر خورد گفتم تنبله!!! (((-: لینک دانلود <span lang="en-us">[<a href="http://daily.30n.ir/Music/A%20Woman%27s%20Heart-Chris%20e%20burgh.wma" target="_blank">Click</a>]. </span>اینم شعر و ترجمه‌ی شعر <span lang="en-us">[<a href="http://daily.30n.ir/text/A%20Woman%27s%20heart.doc" target="_blank">Click</a>]. </span>ولی من هنوز سر حرفم هستم <span lang="en-us">D-:</span></span></p>
<p align="justify"><span lang="en-us"><span lang="en-us">پاورقی:<br />الان فهمیدم که&nbsp;یه بنده خدایی&nbsp;دو تا پست آخر و یه سری پست‌های دیگه‌ی&nbsp;من رو کپی-پیست کرده تو وبلاگش [<a href="http://surati-abi.blogsky.com/" target="_blank">Click</a>]. خواستم بگم هیچ صنمی نداریم با هم و&nbsp;نه اون منه و نه من اونم و کلن&nbsp;خسته نباشید بگم به این زوج خلاق&nbsp;(-:</span></span></p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>Page 542.</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://daily.30n.ir/2010/03/page-542.html" />
    <id>tag:daily.30n.ir,2010://3.1969</id>

    <published>2010-03-06T17:31:50Z</published>
    <updated>2010-03-06T17:45:18Z</updated>

    <summary><![CDATA[× یه جمله‌ی خارجکی هس که می‌گه: "مردایی که تو طول زندگی، هرگز به خانوما دروغ نمی‌گن، به احساسات اونا احترام نمی‌ذارن!!!" [نخواستم تحت‌الفظی معنی کنم که جو رسمی نشه و گرنه عینن جمله‌هه یادمه (((:] &nbsp;خواستم از همین تریبون...]]></summary>
    <author>
        <name>خانوم زیگزاگ</name>
        
    </author>
    
        <category term="مدرسه‌ی فمینیستی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://daily.30n.ir/">
        <![CDATA[<p align="justify">× یه جمله‌ی خارجکی هس که می‌گه: "مردایی که تو طول زندگی، هرگز به خانوما دروغ نمی‌گن، به احساسات اونا احترام نمی‌ذارن!!!" <span lang="en-us">[</span>نخواستم تحت‌الفظی معنی کنم که جو رسمی نشه<span lang="en-us"> </span>و گرنه عینن جمله‌هه یادمه (((:<span lang="en-us">] <br />&nbsp;</span>خواستم از همین تریبون یه تشکری بکنم از آقایون ایرانی که در طول روز دقه به ثانیه دارن احساسات و عواطف ما خانوما رو محترم می‌شمرن و خسته نباشید بگم بهشون بابت این‌همه زحمتی که می‌کشن!!!!!!</p>
<p align="justify">پاورقی:<br />بیخود جو ندین به قضیه، دلم از کسی پر نیس D:</p>]]>
        
    </content>
</entry>

<entry>
    <title>Page 541.</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://daily.30n.ir/2010/03/page-541.html" />
    <id>tag:daily.30n.ir,2010://3.1966</id>

    <published>2010-03-05T09:40:33Z</published>
    <updated>2010-03-05T09:49:25Z</updated>

    <summary>× یکی از بدترین خصوصیات اخلاقی من ناتوانیم توی &quot;نه&quot; گفتن و برخورد محکم با بقیه‌س. نمی‌دونم چرا همش خودم رو موظف می‌دونم کسی رو نرنجونم. همش نگرانم کسی از حرفم بد برداشت نکنه، کسی از اینکه دعوتش رو یا...</summary>
    <author>
        <name>خانوم زیگزاگ</name>
        
    </author>
    
        <category term="زیگزاگولوژی" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
    
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://daily.30n.ir/">
        <![CDATA[<p align="justify">× یکی از بدترین خصوصیات اخلاقی من ناتوانیم توی "نه" گفتن و برخورد محکم با بقیه‌س. نمی‌دونم چرا همش خودم رو موظف می‌دونم کسی رو نرنجونم. همش نگرانم کسی از حرفم بد برداشت نکنه، کسی از اینکه دعوتش رو یا خواسته‌ش رو رد کردم دلخور نشه... حتی به قیمت عذاب و ناراحت شدن خودم.<br />&nbsp;وقتی به دور و اطرافم نگاه می‌کنم، می‌بینم تعداد افرادی رو که می‌شناسم و می‌تونن قاطع و بدون نگرانی از عکس‌العمل دیگران حرفشون رو بزنن واقعن شاید از تعداد انگشتام تجاوز نکنن... خیلی از هم‌سن و سالای من ناراحتن از اینکه نمی‌تونن "نه" بگن و خواسته‌شون رو به زبون بیارن.<br />&nbsp;واقعن بعضی اوقات به حال کسانی که می‌یان تو یه وبلاگ و فحش رو می‌کشن به نویسنده‌ی وبلاگ، یا بعضی آدما که با بی‌رحمی تمام یه شخصی رو نقد می‌کنن غبطه می‌خورم. نه اینکه حالا لزومی داشته باشه که اونجوری باشم و دلم اونقد از کسی پر باشه که بخوام طرف رو له کنم، اما واقعن دوس دارم حرفی رو که تو دلمه بدون ترس بزنم. بدون نگرانی از اینکه نکنه طرف بد برداشت کنه؟ نکنه دلخور بشه؟ و یا اینکه نکنه به خودش بگیره؟!<br />&nbsp;یعنی خیلی راحت ناراحتی و دلخوری دیگران می‌تونه باعث بشه سکوت کنم و ادامه ندم. یه مثال ساده‌ش اینه که با وجود هزاران کار و صد البته بی‌حوصلگی، نمی‌تونم تموم‌کننده‌ی یه ارتباط تلفنی باشم چون احساس می‌کنم طرفم ممکنه با این حرکتم دلخور بشه!!!<br />&nbsp;این اخلاقم تو نزدیکانم و دوستای صمیمیم شدتش کمتره. یعنی راحت‌تر می‌تونم با اونا "خودم" باشم. شاید چون این اطمینان رو دارم که اونا من و شخصیت و خصوصیات اخلاقیم رو می‌شناسن... <br />&nbsp;فکر می‌کردم توی دنیای مجازی این اخلاقم دیگه مثل واقعیت اذیتم نکنه اما اشتباه کردم. و صد البته این قضیه داره به شدت&nbsp;دلزده‌م می‌کنه.</p>]]>
        
    </content>
</entry>

</feed>

