یاد شهدای سبز گرامی و راهشان پر رهرو باد

 


کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب
 


 
 

Description
30n.ir
Home index
About us
daily[at]30n[dot]ir

Subscribe to this blog's feed


ZigZag Discussion with VOA
1- (Download: 3.38 Megabyte)
2- (Download: 4.32 Megabyte)

Photoblog
Photoblog[dot]30n[dot]Ir


Recent Posts
Page 629.
Page 586.
Page 580.
Page 531.
Page 462.
Page 432.
Page 410.
Page 401.
Page 392.
Page 317.

Archive
August 2010 (8)
July 2010 (11)
June 2010 (13)
May 2010 (19)
April 2010 (19)
March 2010 (24)
February 2010 (18)
January 2010 (24)
December 2009 (19)
November 2009 (24)
October 2009 (23)
September 2009 (24)
August 2009 (24)
July 2009 (21)
June 2009 (11)
May 2009 (26)
April 2009 (30)
March 2009 (22)
February 2009 (23)
January 2009 (12)
December 2008 (10)
November 2008 (14)
October 2008 (18)
September 2008 (20)
August 2008 (22)
July 2008 (9)
June 2008 (6)
May 2008 (12)
April 2008 (8)
March 2008 (14)
February 2008 (14)
January 2008 (2)

Topical Archive
مؤسسه توریستی-تفریحی زیپ‌زاگ (1)
لنگ‌درهوا (23)
مموریالز (66)
من و آق‌سی‌سی (10)
مدرسه‌ی فمینیستی (12)
کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب (13)
پرسش و پاسخ (13)
بریم تو فاز ماچ‌وموچ (13)
جمعه‌ها با آقای زیپ (9)
حوصله‌دونی (56)
دایرة‌المعارف دخترونه/ پسرونه (5)
روزی از روزها (228)
زیگزاگولوژی (26)
غیر جمعه‌ها با آقای زیپ (17)
غرغریسم (76)


Links



Counter

 
 

Page 629.

August 16, 2010
 

× مامان اهل کتاب هست اما اهل کلسیون‌کتاب نیست. بابا هم همینطور. می‌شه گفت کروموزوم کتابخانه‌ی شخصی رو از مادربزرگم به ارث بردم. برای همین موقعی که کتاب نایابی می‌خوام، مثل روز برام روشنه که مامان کمکی از دستش ساخته نیست، اما در عوض دوستانی داره که می‌تونن توی این راه کمکم کنند.
داستان از جایی شروع شد که کتاب «خانوم» مسعود بهنود نایاب شد. اینه که من به هر ریسمونی چنگ می‌انداختم برای یافتنش و خب سرانجام یکی از دوستان مامان این کتاب رو در اختیارم گذاشت.
کتاب در حین داستان‌گونه بودنش، جنبه‌ی تاریخی هم داره. چرا که شخصیت اصلی داستان یعنی «خانوم» از نوادگان مظفرالدین‌شاهه.
من تا بحال رمان تاریخی نخونده بودم و البته الانم علاقه‌یی به خوندن اینگونه رمان‌ها ندارم اما این یکی فرق داره. راستش من کتاب «امینه» رو هم از همین نویسنده دارم اما فقط تونستم 10 صفحه‌ش بخونم تا حالا. اما این یکی به راحتی جذبم کرد و با علاقه پیگیرش بودم. چيزي بود شبيه «دزيره» از آن‌ماری سلینکو که پیشنهادش می‌کنم.
کتاب دومی که یکی دیگه از دوستان مامان با اصرار همراهم کرد کتابی بود به اسم «پـَــر». راستش اسمشو تابحال نشنیده بودم. یه عیب دیگه هم که داشت این بود که بحداعلا کهنه بود و تقربین با هر ورق زدنی کاغذا از شیرازه جدا می‌شدن. اینه که تمایلی به خوندنش نداشتم اما...
کتاب در مورد زندگی زن و مردیه که بر حسب تصادف به‌شدت عاشق هم‌دیگه می‌شند. این کتاب از زبون مرد ماجراست. داستان در مورد رفتاریه که همه با نام فداکاری و گذشت ازش یاد می‌کنن اما برای من نماد خودخواهی و یک‌رای بودن مرد قصه‌ست و متشابهاتش. این کتاب به‌شدت قشنگه و پیشنهاد می‌کنم اگه بهش دسترسی دارید، از دستش ندید. کتاب «پر» اثر ماتیسن، ترجمه‌ی میمنت دانا.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:04 AM

لینک مطلب | کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب | نظرات (54)

 

 
 
 

Page 586.

May 10, 2010
 

× این روزا بازار نمایشگا رفتن و کتاب گرفتن خیلی داغ شده. خود من شبی که فرداش می‌خواستم برم نمایشگا کلی کند و کو کردم و آخرش چند تا کتاب تونستم پیدا کنم. واسه همین این پست رو می‌نویسم که هم حق "کتابدار" بودنه (!) خودم رو ادا کنم به شماها و هم شاید حتی یه نفر از سردرگمی در بیاد. کتابایی که من از نمایشگا گرفتم اینا بودن:

ناطور دشت/ جی.‌دی سلینجر. انتشارات ققنوس.
نگران نباش/ مهسا محب‌علی. نشر چشمه
:|
دلتنگی/ آلبرتو موراویا. نشر افراز.
روی ماه خداوند را ببوس/ مصطفی مستور. نشر مرکز.
قمارباز/ داستایوسکی. نشر خرم
چشم‌هایش/ بزرگ علوی. انتشارات نگاه.

اگه کسی کتاب خوبی سراغ داره که فکر می‌کنه ارزش داره تو کتابخونه‌ی آدم باشه، لطفن معرفی کنه و بگه مال کدوم انتشاراته که کار دوستانی که اطلاعات می‌خوان راحت‌تر بشه. برای دونستن انتشارات کتاب هم می‌تونید برید به سایت کتابخونه‌ی ملی [Click] و تو قسمت مورد جستجوش عنوان کتابتون رو وارد کنید و در زیرش، یعنی قسمت نوع ماده گزینه‌ی کتاب رو انتخاب کنید و جستجو رو بزنید. توی صفحه‌یی که براتون باز می‌شه لیست نتایج رو نشونتون می‌ده که ممکنه چند تا مورد با تاریخ انتشار و یا نویسنده و حتی عنوانه متفاوت باشه. روی گزینه‌یی که عنوان دقیقن عنوانه کتاب مورد نظرتونه کلیک کنید. صفحه‌یی که باز می‌شه شامل اطلاعات کتابشناختی کتابه که می‌تونید تو قسمت مشخصات انتشار، ناشر کتاب رو از توش پیدا کنید. ببینم چیکار می‌کنیدآ!!

پاورقی:
دوستانی که از من می‌خوان کتاب‌های خوبی رو که خوندم معرفی کنم لطف کنن یه نگاهی به آرشیو موضوعی "کتابخونه‌ی زیگی بی‌اعصاب" بندازن.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:47 PM

لینک مطلب | کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب | نظرات (32)

 

 
 
 

Page 580.

April 30, 2010
 

× تقریبن یه هفته‌س که فیلم سنگسار ثریا.م رو دیدم. تو وبلاگستان این فیلم خیلی سر و صدا راه انداخته بود. عده‌یی گفتند این فیلم ضد اسلامیه و خیلی چیزای دیگه.
به نظر من این فیلم نقاط ضعف زیادی داشت. مثلن یکی از اونا این بود که تو اوایل فیلم چندان نتونست بین شخصیت ثریا و مخاطب رابطه‌ی عاطفی برقرار کنه. عکس‌العمل بازیگرا خیلی ضعیف بود. اما نقاط قوت هم داشت. از نظر من این فیلم قصد کوبیدن اسلام رو نداشت. فقط داشت از وضع موجود و نحوه‌ی اجرای احکام اسلامی مردسالارانه تو ایران انتقاد می‌کرد. من به صرف اینکه این فیلم رو هالیوود ساخته جلوش جبهه نگرفتم. این فیلم ماله اوایل انقلاب بود و داستان فیلم از روی زندگی واقعی ثریا منوچهری ساخته شده بود پس اصل موضوع دروغ نمی‌تونه باشه. می‌گم قصد این فیلم کوبیدن اسلام نبود، همونطور که قصد کتاب و فیلم بادبادک‌باز هم کوبیدن اسلام نبود و فقط از وضع موجود و رژیم حاکم انتقاد کرده بود. تازه از نظر من انتقاد هم نبود و به نوعی واقعیت جامعه رو نشون می‌داد و بازگوش می‌کرد. من کاری به اسلام ندارم. اما لاقل این فیلم کمک کرد من با این عقاید بفهمم حکم سنگسار تحت چه شرایطی به زن اطلاق می‌شه و متاسفانه باز فهمیدم چیزی که تو جامعه اجرا می‌شه انگار یه حکمی جدای اسلامه. اگر چه من کلن با "سنگسار" مشکل دارم نه شرایط اطلاق حکمش!!!
ولی اگه واقع‌بینانه به این فیلم نگاه کنیم می‌فهمیم که قصد این فیلم نه تخریب که بیان واقعیات یک جامعه بود. این فیلم قبل از اینکه رنگ و بوی مذهبی داشته باشه، جنبه‌ی اجتماعی رو هدف گرفته بود. کسی نمی‌تونه منکر مردسالارانه بودن قوانین و اجرای غلط احکام اسلامی تو ایران بشه. شاید اگه این فیلم رو یه کارگردان تو ایران مجوز داشت و می‌ساخت دیگه توهم کوبیدن اسلام رو هم نداشتیم. اسلام هر چقدم خوب و بی‌نقص و عالی باشه، باز هم نحوه‌ی اجرای اونه که مهمه. من اگه یه برنامه‌ی ایده‌ال برای زندگیم داشته باشم و اونو به غلط اجرا کنم چه فایده‌یی داره؟!

و حالا نظر شخصی من در مورد سنگسار:
خیانت تو هر دین و مذهبی مذمومه. کسی نیس که بیاد و بگه خیانت کار خیلی خوبیه، حتی شخص خیانت‌کار!!! اصلن به فرض که شخص خیانت‌کار رو باید کشت -البته به شرطی که فقط زن باشه‌ها چون جامعه‌ی مردسالار ظرفیت پذیرش اشتباه برای مرد رو نداره و خیانت رو مختص زن می‌دونه فقط- اما واقعن هیچ راه بهتری بجز سنگسار برای از بین بردن یه انسان وجود نداره؟ اسلام همون دینیه که گفته برای ذبح حیوونا باید خیلی سریع عمل کرد طوری که حیوون متوجه نشه و زجر نکشه؟! حالا چرا نوبت به اشرف مخلوقات که رسید اینجوری تغئیر چهره داده؟ تا جایی که من اطلاع دارم سنگسار کردن متعلق به یهودیت بوده که خب اونا هم باز تا جایی که من اطلاع دارم این حکم رو ندارن دیگه!!! چه اصراری داریم برای اجرای اسلام خودمون 1400 سال بریم عقب و مثل اعراب دوران جاهلیت با مشکلاتمون برخورد و حلشون کنیم؟ یعنی واقعن این اسلامی که آخرین و کامل‌ترین دینه و برای تمام دوران‌ها قابل استفاده‌س نمی‌تونه خودش رو با 1400 سال بعدش تطبیق بده؟ چرا اسلام رو 1400 سال جلو نکشیم و به روزش نکنیم؟!! می‌دونی، هیچ خوب نیس که ادعای عصر تمدن و گفتگو رو داشته باشیم و موقع عمل که می‌رسه با پاره سنگ و آجر بزنیم تو سر و کله‌ی هم. حتی اگه به اسم اسلام باشه و حین اینکار الله‌اکبر هم بگی!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:52 PM

لینک مطلب | کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب | نظرات (75)

 

 
 
 

Page 531.

February 19, 2010
 

× خیلی وقت بود که می‌خواستم پستی بنویسم در مورد معرفی کتاب اما وقت نمی‌شد. حالا می‌خوام خیلی خلاصه بهتون توصیه کنم اگر کتاب پدر آن دیگری/ پری‌نوش صنیعی رو تا حالا نخوندید از دستش ندید. قبل از این کتاب سهم من رو از این نویسنده خونده بودم و از اونم خیلی خوشم اومده بود. اما این یکی رو به همه توصیه می‌کنم...
 بیشتر فصول کتاب از زبون بچه‌یی نوشته شده که به خاطر ترس، قادر به صحبت نیست اما فوق‌العاده باهوشه بر خلاف تصور اطرافیانش و تمام تبعیض‌یی که خانواده - خصوصن پدر - بین اون و خواهر و برادرش می‌ذارن توی ذهنش ضبط می‌شه... پدر بی‌توجه به فهم و شعور بچه، ناخواسته رفتارهایی از خودش نشون می‌ده که روی بچه آن چنان تاثیری می‌ذاره که بچه پدرش رو بابای خودش نمی‌دونه و بابای برادرش می‌دونه... فقط به خاطر یه سهل‌انگاری و بی‌توجهیه به ظاهر ساده از جانب پدر خیلی چیزها تحت تاثیر قرار می‌گیره... من بچه‌یی ندارم اما این کتاب به من یاد داد، بچه‌ها حتی به کلماتی که ما توی جملاتمون انتخاب می‌کنیم توجه دارند و نباید شعورشون رو به خاطر سن کم و یا مشکلی که دارن، نادیده بگیریم...

2mzz6fk.jpg

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:41 PM

لینک مطلب | کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب | نظرات (61)

 

 
 
 

Page 462.

November 16, 2009
 

× امروز که رفتم دانشگاه فهمیدم هفته‌ی کتابه. یکی از امکاناتی که به مناسبت این هفته برای عموم قائل شدن، اینه که فقط توی این هفته، عضویت توی تمام کتابخونه‌های عمومی، رایگانه.
 خواستم اینجا یه اطلاع‌رسانی‌یی بکنم. چون رودربایستی که نداریم با هم. خیلی از کتاب‌هایی که تعریف‌شون رو شنیدیم و دوست داریم بخونیم‌شون قیمتاشون بالاست و مبلغی هم که کتابخونه‌هایی که اکثر کتاب‌ها رو دارن هم برای عضویت می‌گیرن، کم نیست. مثلن حسینیه‌ارشاد برای عضویت اون موقع که من کارورز بودم 8000 تومن می‌گرفت. درسته وقتی دیگه خیلی نیازمند یه سری کتاب‌های قطور خدا تومنی هستی می‌ری و با دل خوش این پول رو می‌دی و عضو می‌شی. ولی وقتی سالی ماهی یه بار اونم واسه یه رمان، زور داره دو برابر یا کمه کم همون قیمت رمان رو بدی و عضو شی و تازه کتاب هم مال خودت نباشه!!
D: اما توی این هفته می‌شه به طور رایگان رفت توی یه کتابخونه عضو شد و بعد از صدور کارت عضویت بازم به طور رایگان از کتاب‌های مورد نظر استفاده کرد.
 حالا که امتحانش مجانیه و ضرری هم نداره، امتحانش کنیم. هوم؟

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:40 PM

لینک مطلب | کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب | نظرات (36)

 

 
 
 

Page 432.

October 17, 2009
 

 × کتابی که کلی دلبری کرده بود تو پست قبلی من، استخوان‌های دوست‌داشتنی اثر آلیس سبالد بود. راستش سوژه‌ی کتاب خیلی جدید بود. این کتاب دید تازه‌یی به ما می‌ده در مورد عزیزانی که از دست دادیم. یه حس آرامشی خاصه اینکه حس کنی کسی که برات عزیز بوده و فوت شده، هر لحظه پیشته، باهات حرف می‌زنه، مواظبته و دلش می‌خواد تو رو از خطرات احتمالی توی راهت آگاه کنه اما نمی‌تونه. چون تو نمی‌بینیش. چون صداش رو نمی‌شنوی... طرز فکر نویسنده برام خیلی جالب بود. اینکه از نظر اون افراد از دست رفته، دائمن دارن ما رو از بهشت‌شون نگاه می‌کنن.
 البته کتاب نقاط ضعفم داشت. خصوصن آخرای کتاب. اوایل کتاب یه روند منطقی و دوست‌داشتنی رو طی می‌کرد ولی آخراش دیگه یه کم تخیلی و غیرمنطقی بود به نظر من و البته اینکه حس کردم دیگه اواخر کتاب اون روند آروم کتاب جاش رو به یه روند سنبلاسیون داده!!! اینکه نویسنده داره سعی می‌کنه شرایط رو یه جوری هم بیاره و کتاب رو تموم کنه. آدم بده به سزای عملش -از نظر نویسنده و نه از نظر من- رسید و دیگه زندگی گل و بلبل شد حتی بدون وجود کسی که دوستش داریم. البته گل و بلبل شدن زندگی، تا حدی طبیعیه و توی همه‌ی زندگی‌ها با گذشت زمان اتفاق می‌یفته اما خب...
 کلن پیشنهادم اینه که اگه خودتون رو در زمره‌ی (!) کتابخون‌ها می‌دونید، این کتاب رو با این سوژه‌ی جدید بذارید تو لیست کتاب‌هاتون. اگر هم موضوعش براتون جذابیت نداره، سمتش نرید چون آخرش چندان قوی و تاثیرگذار تموم نمی‌شه.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:03 PM

لینک مطلب | کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب | نظرات (36)

 

 
 
 

Page 410.

September 26, 2009
 

Madame Boovari.jpg

مادام بوواری/ گوستاو فلوبر. دروغ چرا؟ مادام بوواری تا نصف بیشتر اواسط کتاب نتونست جذبم کنه. راستش توقعم از کتاب خیلی بیشتر از این‌ها بود. درست مثل آناکارنینا. حدسم این بود که کتاب خیلی جذاب‌تر از این‌ها باشه که خب، نبود. اما این به معنای این نیست که کتاب خوبی نبود، نه. اتفاقن نثر کتاب زیبا بود. جملات خوبی توی کتاب به چشم می‌خورد. جملاتی که در عین سادگی، دنیایی حرف توش بود. مثلن یک جا قهرمان اصلی داستان، یعنی مادام بوواری، داشت با یکی از معشوقه‌هاش صحبت می‌کرد و در جواب سر تکون دادن و تائید کردن الکی و "بله، می‌فهمم" گفتن طرف مقابلش، می‌گه: "نه نمی‌فهمید، چون زن نیستید". فکر کنم بتونید تصور کنید من با این جمله چه حالی داشتم دیگه D:

Animal Farm.jpg

قلعه (مزرعه) حیوانات/ جورج اورول. این کتاب برداشتی داستان‌گونه از سیاست کشور ماست. حیواناتی که تصمیم می‌گیرند خودشون مزرعه‌شون رو اداره کنند. هر حیوونی، یک مسئولیت رو به عهده می‌گیره و البته که علی‌رغم شعار عدالت، هیچ‌وقت این مسئله رعایت نمی‌شه. دقیقن مثل انقلاب ما، و ایران کنونی ما. این کتاب 127 صفحه داره و جز کتاب‌هایی هستش که از نظر من باید حتمن حداقل یک‌بار خونده بشه.

Atr-Sonbol-Kaj.jpg

عطر سنبل، عطر کاج/ فیروزه جزایری دوما. در یک عبارت، این کتاب فوق‌العاده‌ست. کتابی که قهرمان اصلی داستانش، دختریه که در بچگی به آمریکا می‌ره و به تعریف خاطرات و جزئیات اتفاقاتی می‌پردازه که علاوه بر داشتن بیان طنز، واقعیت رو به تصویر می‌کشه. مشکلات و برخوردهایی که برای هر کدوم از ماها هم به هنگام مهاجرت اتفاق می‌یفته و البته طرز برخورد ما با این مسائل و اتفاقات که ریشه در فرهنگ ما داره. دوستانه پیشنهاد می‌کنم این کتاب رو از دست ندید. من که خودم برنامه گذاشتم دوباره و چندباره این کتاب رو بخونم.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:19 PM

لینک مطلب | کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب | نظرات (34)

 

 
 
 

Page 401.

September 20, 2009
 

× چند وقت پیش از طرف محیا و زهرای عزیز، به بازی‌یی دعوت شدم که باید پاراگراف یا جمله‌ی قشنگی از یه کتاب بنویسم و بعد کتاب رو معرفی کنم. بازی رو دوست داشتم. اما با اجازه می‌خوام یه کم متفاوت این بازی رو ادامه بدم و به جای نوشتن پاراگراف و معرفی کتاب رمان، شعری رو از کتابی بنویسم که هم علت نامگذاری اینجا رو بفهمید و هم یه کم دور هم باشیم:

خانم زیگزاگ فروشنده‌ی بیمه است
و آنقدر چرب‌زبان که می‌تواند
به کاکتوس‌های آریزونا
بیمه‌ی خشکسالی بفروشد
و به خرس سپید قطبی
شال گردن کشمیر،
در دیدارهای هفتگی اما
به آقای زیپ
چیزی جز ناز و عشوه نفروخته است.

آقای زیپ کارمندی ماخوذ به حیا
و تا مرز بی‌عرضگی
بی‌دست و پاست،
همین‌قدر بگویم که هر نرمه‌بادی می‌تواند
کلاه از سرش بردارد.

یکی از کله‌ی صبح
به هر دری می‌زند
تا به دروازه‌ای برسد
و دیگری سر براه
همان مسیر صبح پیموده را
هر غروب باز می‌گردد.

آقای زیپ مست که می‌کند
در برابر یک صندلی ِ خالی
زانو می‌زند
جای خالی دستی بی‌حلقه را
در هوا می‌بوسد
و با صدایی غریبه و لرزان می‌گوید:
Will you marry me
و خانم زیگزاگ قبل از خواب
مسواکش را از دهان در می‌آورد
تُفِ کف‌آلودی در دستشویی می‌اندازد
و چشم در چشم آیینه می‌گوید:
I will I will I will

از مجموعه شعر کبریت خیس/ عباس صفاری.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:05 AM

لینک مطلب | حوصله‌دونی, کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب | نظرات (40)

 

 
 
 

Page 392.

September 11, 2009
 

× دیشب بعد از گشت و گذار توی اینترنت کلی سرحال اومدم. اولین دلیلش این بود که خبر قبولی دلا رو خوندم و دومیش...
مدت‌ها بود دنبال سایتی بودم که بتونم از توش کتاب‌هایی که دوست دارم رو دانلود کنم. بالاخره دیشب خیلی اتفاقی سایتی پیدا کردم که کتاب‌های نهایت 250 صفحه‌یی رو به صورت PDF و پسوندهای دیگه گذاشته بود و دسته‌بندی‌شون کرده بود. مثلن زندگی‌نامه، رمان و و و حدود سیصد و خرده‌یی رمان داشت. فقط از معایبش این بود که بعضی از رمان‌های خارجی رو به زبون اصلی گذاشته بود که البته برای کسانی که در صدد ارتقای زبانشون هستند فکر نمی‌کنم خیلی هم بد باشه. یه عیب دیگه هم که داشت این بود که بعضی از کتاب‌ها با پسوندهای دیگه گذاشته شده بود که البته تمام برنامه‌های مورد نیاز خوندن کتب با پسوندهای مختلف رو هم گذاشته بودند توی سایت برای دانلود. من عضو این سایت شدم. اما دیشب دیر وقت بود و نتونستم زیاد سوراخ سنبه‌های سایت رو زیر و رو کنم، اما حدس می‌زنم اگه عضو بشید می‌تونید کتاب‌هایی رو که به صورت پی‌دی‌اف دارید رو هم توی سایت بذارید که دیگران هم ازشون استفاده کنن و این خیلی خوبه. [نمی‌دونم حدسم درسته یا نه].
البته من خودم به شخصه از اون دسته آدم‌هایی هستم که معتقدم باید پول پای کتاب داد!!! یعنی حتی اگه کتابی گرون باشه اما مطمئن باشم ارزش داره، ممکنه همون موقع نخرمش اما توی لیستم قرارش می‌دم و یه روزی می‌خرمش. یعنی کلن با کتاب‌های اینترنتی مشکل دارم یه کم. اما خب مثلن من کتاب قلعه‌ی حیوانات رو چند وقت پیش خریدم اما هر کی بهم رسید گفت مطمئن باش سانسورش کردند و کامل نیست. اما توی این سایت من قلعه‌ی حیوانات رو دیدم برای دانلود که توی قسمت توضیحاتش نوشته بود: نسخه‌ی اصلی کتاب توی ایران نیست اما آخر این فایل پی‌دی‌اف ضمیمه شده. راست یا دروغش پای خودشون ولی خب اگه واقعن اینجوری باشه چیز بدی نیست. هست؟ کلن پیشنهاد می‌کنم اگه اهل کتاب هستید و تا حالا این سایت رو ندیدید، از دستش ندید   [Click]. ارزش یه‌بار دیدن رو داره دیگه winking

× دوستانه و صمیمانه به کسانی که این روزا مثل من حال و روز چندان مناسبی ندارند، پیشنهاد می‌کنم فیلم Beyond Borders رو ببینید. فیلم تلفیقی از داستان عشقی و یک معضل بین‌المللی بود. دیشب بعد از مدت‌ها حس کردم یه فیلم خوب دیدم. این فیلم به قدری بدبختی‌ها رو خوب به تصویر کشیده بود که شرمنده‌ی خودم شدم که چرا دارم روزهام رو الکی سپری می‌کنم و غر هم می‌زنم. کلن با وجود صحنه‌های اشک در بیار، آخر فیلم حس فوق‌العاده خوبی داشتم که چقد خوشبختم.
همین دیگه. پیشنهاد خاصی ندارم big grin 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:28 PM

لینک مطلب | کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب | نظرات (40)

 

 
 
 

Page 317.

June 27, 2009
 

× قبل از امتحانا و وقوع این جریانات اخیر، تصمیم گرفته بودم هر چند وقت یه‌بار اینجا کتابی معرفی کنم که از نظر خودم ارزش خوندن داره. منتها اینقد اتفاقات عجیب غریب افتاد که کلن شور و شوق رو واسه زندگی کردنم از آدم می‌گرفت چه برسه به تحلیل کتاب!!!!! اما خب، از اونجایی که اصلن و ابدن حرفم نمی‌یاد، می‌رم سر اصل مطلب:

badbaadak.jpg

بادبادک‌باز/ خالد حسینی. این کتاب آخرین کتابیه که خوندم. و نویسنده با مهارت کامل، مسائل و مشکلات افغانستان رو طوری بیان کرده که تمامن برات قابل لمس می‌شه. خصوصن اینکه من عادت دارم کلن شرایط اجتماعی هر رمانی رو که می‌خونم با ایران مقایسه کنم و این در مورد بادبادک‌باز هم صدق می‌کرد. اوج فاجعه و شاید جذابیت کتاب زمانی بود که شباهت‌های خیلی زیادی بین جامعه‌ی طالبانی با جامعه‌ی خودمون حس کردم. کودک آزاری، سنگسار، اعدام در ملا عام و مشکلاتی که اگه دقیق بهش نگاه کنید عینن توی کشور ما هم دیده می‌شه و شاید یکی از علل جذابیت این کتاب برای ایرانی‌ها، دقیقن همین مورد باشه... حالا، با این اوضاع و شرایط و ممنوعیت رنگ‌ها، مدام دارم به بادبادک‌باز و افغانستان فکر می‌کنم!!

از طرف او/ آلبا دسس‌په‌دس. فکر می‌کنم از بس اسم این نویسنده توی این وبلاگ به چشم‌تون خورده، متوجه علاقه‌ی وافر من به این نویسنده‌ی ایتالیایی شده باشید. یک زن به تمام معنا که تمام تمرکز نوشته‌هاش رو روی خواسته‌ها و نیازها و ظرافت‌های زنونه می‌ذاره. شاید از نظر خیلی‌ها کتاب‌هاش خسته‌کننده بیاد اما من واقعن خط به خط رمان‌هاش رو دوست دارم و می‌فهممش. بیشتر داستان‌هاش حول عشق، هیجانات عاشقانه و ازدواج و در نهایت کمرنگی عشق می‌چرخه. عشقی که بعد از ازدواج، بیشتر جنبه‌ی عادت پیدا می‌کنه و اینجاست که خیانت توی زندگی قدم می‌ذاره. شاید په‌دس سعی داره که به ما بفهمونه که توی هر خیانتی، دو طرف مقصرن نه صرفن کسی که خیانت‌کاره و حتی شاید طرف مقابل، درصد قصورش بیشتر از فرد خیانت‌کار باشه. البته منظورم از این خیانت، خیانتیه که افراد "عادی" ممکنه مرتکبش بشن نه آدمای مریض!!!!

al_St_Exupery07_Le_Petit_Prince_1_.jpg

شازده کوچولو/ آنتوان دوسنت‌اگزوپری ترجمه‌ی احمد شاملو. در یک جمله "ترسیم لطافت دنیای کودکی". این کتاب 100 صفحه‌‌یی اونقد قشنگ و واقعی دنیای بچه‌ها رو از دنیای آدم بزرگ‌ها تفکیک کرده که از بزرگ بودنمون شرمنده می‌شیم!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:41 PM

لینک مطلب | کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب | نظرات (34)

 

 
 
 

Page 242.

April 20, 2009
 

× طبق نظرسنجی‌یی که از خواننده‌های این وبلاگ در مورد معرفی کتاب شد، یه‌سری از شماها کتابایی معرفی کردید که چندبار تکرار شده بود و از من خواسته بودید عنوان‌هایی که چندین‌بار نام برده شدند رو براتون بنویسم:
1- بادبادک باز/ خالد حسینی
2- خانوم/ مسعود بهنود
3- خداحافظ گاری کوپر/ رومن گاری
4- سه‌شنبه‌ها با موری/ میچ آلبوم
5- ناتور دشت/ جی.دی سالینجر
6- میرا/ کریستوفر فرانک
7- از طرف او/ آلبا‌ دسس‌په‌دس
و کتاب‌های زیاد دیگه‌یی که اسم‌شون فقط یه‌بار اومده بود و من دیگه اینجا ازشون حرفی نمی‌زنم...

× چند نفر هم ازم خواسته بودن که کتاب‌هایی که خودم خوندم و فکر می‌کنم خوبن رو معرفی کنم. اول اینکه باید بگم من از اون دسته آدما هستم که معتقدم هر کتابی ارزش یه‌بار خوندن رو داره!! حتی اگه مزخرف‌ترین کتاب باشه و اصلن بعد از خوندن یه کتاب بد این حس بهم دست نمی‌ده که "اه!! وقتم رو هدر دادم" چون بالاخره کمه کم این بوده که با طرز فکر یه نفر آشنا شدم... واسه همین خیلی نمی‌تونم بگم کتابی خوبه یا بد... [بر همگان واضح و مبرهن است که کتب درسی و دانشگاهی مشمول این تعریف نمی‌شوند!!!! D:] اما حالا چون خیلی اصرار دارید می‌گم:
کلیدر/ محمود دولت‌آبادی
یکی از بهترین و برجسته‌ترین رمان‌های ادبی فارسیه. 10 جلد و 5 مجلده [حالا فهمیدید وقتی می‌گم کتابداری یه رشته‌ی کاربردیه ینی چی؟!!]. البته قبول دارم که پرداختن به جزئیات و تعداد زیاد جلدها خیلی خسته‌کننده‌ست ولی نثر کتاب اینقد گیرا و بیان نویسنده اینقد قشنگه که حداقل نصفی از اون خستگی از تن آدم در میاد!! محور داستان حول چند خانوار بادیه‌نشین می‌گرده و از نظر من آقای دولت‌آبادی سعی داشته توی این کتاب واقعه‌ی عاشورا رو به دور از هر تعصب و جبهه‌گیری‌یی بازنویسی کنه و الحق که موفق هم بوده!!! به کسانی که طرفدار داستان کوتاه هستن، این کتاب اصلن و اکیدن توصیه نمی‌شه!!!!
کوری/ ژوزه ساراماگو
یه رمان کاملن اجتماعی در مورد معضلی که امروزه همه‌ی ماها به نوعی گرفتارشیم!! این کتاب در مورد بیماری کوری نیست... واژه‌ی کوری در این کتاب به معنای "ندیدن و نفهمیدن در حین چشم داشتنه"... مشکلی که الان گریبان خیلی از ماها رو گرفته... رمان آموزنده‌ییه کلن... و پیشنهاد می‌کنم اگه از رمان‌های آبکی و عاشقانه خسته شدید حتمن به سراغش برید!!
عقاید یک دلقک/ هاینریش بل
قبل از خوندن این کتاب فکر می‌کردم که خیلی از مشکلات زندگیم ناشی از مسلمون بودنمه... اما با خوندن این کتاب متوجه شدم که این مشکلات گریبان‌ تمام مذاهب و ادیان رو گرفته و کلن خیلی از خوندن کتاب لذت بردم... وقتی می‌تونستم تک‌تک مشکلاتی که نویسنده ازشون حرف می‌زد رو با تمام وجودم حس کنم برام خیلی جالب بود!! البته خب این رمان در مورد مشکلات مذهب مسیحیت و اون هم در قرن 19 و 20 هستش که خیلی شبیه به الان ماست!!!!! و این ینی اینکه این مشکلات الان برای مسیحیان تا حد زیادی حل شده اما هنوز گریبان اسلام و مسلمونا رو گرفته...
مرگ در می‌زند/ وودی آلن
وودی آلن نویسنده، فیلم‌نامه‌ نویس و کارگردانه. یکی از فیلم‌های معروف اون "مچ‌ پوینت" بود. این کتاب از 15 داستان کوتاه به زبون طنز تشکیل شده... نویسنده در نهایت تبحر لحنی رو برای تعریف داستان انتخاب کرده که از نظر من خیلی جذابه... انگار نشستید پای حرفای یه دیوونه. ینی در عین سادگی‌ش، شما رو بارها و بارها وادار به خنده می‌کنه. ضمن اینکه طرز فکر نویسنده رو هم در مورد "مرگ" می‌تونید بخونید!!
خرده جنایت‌های زَناشوهری/ اریک امانوئل شمیت
این کتاب فقط 87 صفحه‌ست که نزدیک به دو-سه‌بار از شبکه‌ی چهار پخش شده. جالبه بدونید که من یه شبه این نمایشنامه رو که فقط دیالوگ‌های رد و بدل شده بین یه زن و شوهره رو خوندم و شبش هم از تلویزیون دوباره نمایشنامه رو نگاه کردم و اینجا فهمیدم که چیزی که تلویزیون نشون داد در مقابل کتاب واقعن چیز حال بهم زن و افتضاحی بود!!! و این یعنی اینکه دلخوش نکنید به چیزی که شبکه چهار نشون داده و این کتاب رو از دست ندید!! ضمن اینکه مسائل مطرح شده بین صحبتای این دو نفر مشکلیه که خیلی از زوج‌های جوان (!!) از جمله من و آقای زیپ درگیرش هستیم.
کافه پیانو/ فرهاد جعفری
این رمان 264 صفحه‌یی بیان ساده و روونی داره و شما مجبور نیستید برای فهمیدنش حتمن تمرکز داشته باشید. اما من وقتی این کتاب رو تموم کردم حس خیلی خیلی بدی بهم دست داد. اول بخاطر اینکه توی این کتاب من اصلن اثری از ادبیات و جملات ادبی ندیدم و دوم اینکه به محض تموم شدن کتاب این سؤال به ذهنم رسید که "این کتاب چطوری مجوز چاپ گرفته؟" و چون حس کردم نویسنده با کمک پارتی و این برنامه‌ها این کتاب رو به چاپ رسونده خیلی حس بدی نسبت بهش پیدا کردم!!!! اما خوندنش ضرر نداره!!! (:
راستش کتابای خیلی زیادی برای معرفی دارم اما اگه بخوام در مورد هر کدوم یه پاراگراف توضیح بدم از حوصله‌ی همه و از توانایی انگشتان نازنین من (!!!) خارجه... اما تیتر وار چندتا از عنوان‌ها رو نام می‌برم:
- بامداد خمار/ فتانه حاج‌سید‌جوادی
- صبح ستاره‌سوز/ شهره وکیلی
- دفترچه‌ی ممنوع/ آلبا دسس‌په‌دس
- چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم/ زویا پیرزاد
- بر باد رفته/ مارگارت میچل [این کتاب دو جلدیه... کتاب "اسکارلت" هم دو جلدیه و ادامه‌ی بر باد رفته‌ست اما نویسنده‌ش متفاوته و از نظر من حتی به گرد پای برباد رفته هم نمی‌رسه!!! اگه این کتاب رو هنوز نخوندید باید بگم که بشتابید و از دستش ندید و سعی کنید کتابی رو پیدا کنید با ترجمه‌ی حسن شهباز]
این هم لیست کتاب شعر نو برای کسانی که حس‌های پروانه‌یی و شاعرانه دارند و به شعر نو علاقه‌مندند:
- کبریت خیس/ عباس صفاری
- زیبایی‌ام را پشت در می‌گذارم/ آیدا عمیدی
- زنبورهای عسل دیابت گرفته‌اند/ [مجموعه شعر طنز] اکبر اکسیر
- بوی خوش تو/ [عاشقانه‌های شعر معاصر آذربایجان] ترجمه رسول یونان
- من یک پسر بد بودم/ رسول یونان
- روباه سفیدی که عاشق موسیقی بود/ سارا محمدی‌اردهالی
- هی... تو که رفته‌ای/ آسیه امینی
- من و ماه/ مهناز اسداله‌زاده‌فرد

× کامنتر شماره‌ی 53 پست طلاق و طلاق‌کشی [Page 240] ظاهرن بعد از خوندن حرفای آقای زیپ شدیدن تحت تاثیر قرار گرفته و از اینکه آقای زیپ اینقد در حق من جفا (!!) کرده دلش آتیش گرفته و کامنتی گذاشته با این مضمون: "هم پررویی هم بی‌شعور هم خائن هم دروغگو و امیدوارم بمیری بی‌لیاقت"!!!! خواستم بگم که یه‌وقتی خدایی نکرده بعد از خوندن این کامنت فکر نکنید که این کامنتر عزیز منم یا ربطی به من داره یا توی باند منه!!!! البته در اینکه حرف دل اون‌موقه‌ی من هم این بوده که شکی نیست D: اما خواهشن اگه خواستید اون کامنت رو به من ربط بدید من رو با یه دماغ قرمز و چشمای پف‌آلود و صدای نازک و پر عشوه در حالی‌که دست راستم رو مشت کردم و می‌کوبم به سینه‌م در نظر بگیرید!!!! ((:
عزیز جان!!! چرا فقط دیالوگ رو می‌نویسی؟ خب فضا و حالات من رو هم بنویس که دیگه لازم نشه من بیام توضیح بدم!!!!!

× در ضمن به گفته‌ی یکی از دوستان تاریخ برگزاری نمایشگاه کتاب 16ام تا 26ام اردیبهشته... نظرتون در مورد قرار وبلاگی در نمایشگاه کتاب چیه؟!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:28 PM

لینک مطلب | کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب | نظرات (39)

 

 
 
 

Page 236.

April 15, 2009
 

× شدیدن الان چن‌وخته تحت تاثیر آمار پائین زمان مطالعه توی ایران قرار گرفتم و در صدد تشویق هم‌وطنا به پرداختن به این مهم (!!!) بر اومدم!! [خدایی فقط برو تو کفه جمله!!!!!]
دارم واسه نمایشگا کتاب یه لیست می‌نویسم که البته کتب درسی این ترم هم در صدر این لیست قرار دارن و این ینی که آره داداچ جلوی ضرر رو هر کجا بگیری منفعته!!! ((:
خلاصه اینو گفتم که بدونید الان بنده به شدت از پیشناهادات و انتقاداتون استقبال می‌کنم برای خرید کتاب و البته اگه سلیقه‌ی خاصی توی خوندن کتاب دارید بیاید بگید تا شاید من و دیگر دوستان بتونیم پیشناهادی بدیم و آمار مطالعه رو بردیم بالا به حول و قوه‌ی الهی!!!!!
من قربون این‌همه مشغله و کمبود وقت برم!!!! بمیرم که هشت ساعت به طور مدام داریم کار می‌کنیم و اصلن تفریح نداریم و آخ نمی‌گیم!!!! فکر نمی‌کنید سه دیقه هم زمان زیادیه برای مطالعه و بهتر نیست کمترش کنیم؟!!! D:

× لازم به ذکره که من تا حالا رمان تاریخی نخوندم!! اما اگه رمان قشنگی باشه که خیلی علمی نباشه استقبال می‌کنم! و در مورد رمان عاشقانه باید بگم که رمان‌های آبکی زیاد دوست ندارم... اگه سؤال دیگه‌یی داشتید توی کامنتینگ جواب می‌دم!! (:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:55 PM

لینک مطلب | کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب | نظرات (50)

 

 
 
 

Page 150.

December 5, 2008
 

× خب به ميمونی و مباركی مفتخر به رسوندنه اين مطلبم كه "كليدر" بلخره تموم شد!!! ما از اواسط بهمن‌ماه پارسال شورو كرديم اين كتاب رو بخونيم و يه‌سال نشد كه تمومش كرديم! جالبش اينجاس كه من اين كتاب رو انتخاب كرده بودم برای دو‌هفته تعطيلیه بين دو ترم!!!
موضوعه كتاب يه چيزی تو مايه‌های قيام امام حسين بود و عاشورا. منتها اسمه شخصيت‌آ، محل وقوعه واقعه و يه‌سری جزئيات تغيير كرده بود اما قلم نويسنده فوقُ‌لاده بود و نمی‌شه در موردش سكوت كرد! با خوندن اولين جملات از جلد اول كتاب خواننده به مشكل بر‌می‌خوره و مشكل هم ارتباط برقرار كردن با قهرمان كتاب يا همون "گل‌محمد"ه!!! اما جمله به جمله‌ی اين رمان طوری نوشته شده كه با هر كلمش تو می‌تونی بين خودت و قهرمان ارتباط برقرار كنی، و يه مرد بلوچ - كُرد رو دوس داشته باشی. عشقی كه بين مارال [شخصيت اصلی زن داستان] و گل‌محمد موج می‌زنه نماد يك عشقه كامله. كلن اين دونفر هركودوم نماد و سمبل چيزی هستند اما زيبايی داستان به اينه كه گل‌محمد و مارال در عينه سمبل بودن، مثله آدمای ديگه رفتار می‌كنن. مثلن رو ميل جنسـ.يشون كنترلی ندارن!!
در كل اگر از جمله‌های بی‌نظير محمود دولت‌آبادی بگذريم، داستان در عينه اينكه با مرگه قهرمان تموم می‌شه اما گريه‌دار نيس!! من خودم به شخصه با اين جمبه‌ی پائينم فقط جائيش گريَم گرف كه گل‌محمد و مارال داشتن از هم خدافظی می‌كردن... جايی كه مارال، لحظه‌ی آخر مثه خيلی از ماها كه كسی رو دوس داريم و می‌خايم از رفتن منصرفش كنيم، اول با گلايه و گريه شورو به بازداشتنه گل‌محمد از رفتن به ميدونه جنگ كرد و وختی ديد گل‌محمد همچنان پافشاری می‌كنه برای رفتن و كشته شدن، باهاش قهر كرد!!! اين از صحنه‌آيی بود كه من واقعن باهاش ارتباط برقرار كردم و لمسش كردم و برای همين بود كه گريَم گرف...
خلاصه اينكه پيشناهاد می‌كنم اگه به ادبيات علاقه داريد و البته وقته كافی هم در اختيار داريد اين كتاب رو كه جزء 10 كتابه برتر دنيا و صد البته به زبونه فارسيه رو از دست نديد!!!

× چن‌نفر در مورده بازیه اولين‌آ تو پسته پائين ازم سؤال كرده بودن كه چطوريه؟ اين بازی جريانش اينه‌كه اولين‌آيی كه تو زندگی يادتونه رو بنويسيد. مثلن اولين دوست‌پسر يا دوست‌دختر، اولين باری كه با كسی قرار گذاشتيد چه حسی داشتيد، اولين فحشی كه داديد يا خورديد! اولين بوسه، خلاصه هرچی از اولين‌آ كه يادتون بود و فكر می‌كنيد جالبه واسه نوشتن. اين شامله همه‌چيز می‌شه و محدود به آدم نمی‌شه صرفن! ما كه بازی نكرديم، اما هركی دوست داره بازی كنه از طرفه من دعوته *:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:02 PM

لینک مطلب | حوصله‌دونی, کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب | نظرات (0)

 

 

Copyright © All right reserved Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir