یاد شهدای سبز گرامی و راهشان پر رهرو باد

 


بریم تو فاز ماچ‌وموچ
 


 
 

Description
30n.ir
Home index
About us
daily[at]30n[dot]ir

Subscribe to this blog's feed


ZigZag Discussion with VOA
1- (Download: 3.38 Megabyte)
2- (Download: 4.32 Megabyte)

Photoblog
Photoblog[dot]30n[dot]Ir


Recent Posts
Page 604.
Page 582.
Page 578.
Page 570.
Page 565.
Page 558.
Page 529.
Page 509.
Page 504.
Page 461.

Archive
August 2010 (8)
July 2010 (11)
June 2010 (13)
May 2010 (19)
April 2010 (19)
March 2010 (24)
February 2010 (18)
January 2010 (24)
December 2009 (19)
November 2009 (24)
October 2009 (23)
September 2009 (24)
August 2009 (24)
July 2009 (21)
June 2009 (11)
May 2009 (26)
April 2009 (30)
March 2009 (22)
February 2009 (23)
January 2009 (12)
December 2008 (10)
November 2008 (14)
October 2008 (18)
September 2008 (20)
August 2008 (22)
July 2008 (9)
June 2008 (6)
May 2008 (12)
April 2008 (8)
March 2008 (14)
February 2008 (14)
January 2008 (2)

Topical Archive
مؤسسه توریستی-تفریحی زیپ‌زاگ (1)
لنگ‌درهوا (23)
مموریالز (66)
من و آق‌سی‌سی (10)
مدرسه‌ی فمینیستی (12)
کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب (13)
پرسش و پاسخ (13)
بریم تو فاز ماچ‌وموچ (13)
جمعه‌ها با آقای زیپ (9)
حوصله‌دونی (56)
دایرة‌المعارف دخترونه/ پسرونه (5)
روزی از روزها (228)
زیگزاگولوژی (26)
غیر جمعه‌ها با آقای زیپ (17)
غرغریسم (76)


Links



Counter

 
 

Page 604.

June 9, 2010
 

CIMG0172.jpg

× شاید خیلی کوته‌فکرانه به نظر برسه که یکی از دلایل من برای دوستی با آقای زیپ در نود و بوقی پیش، یه عکس بود. البته خود عکس که نه. ژستی بود که در اون عکس از آقای زیپ به چشم می‌خورد. حالا خیال نکنید چه ژست و فیگوره هنری و دخترکشی بوده، نه. اتفاقن ژست خیلی ساده‌یی بود. اما طرز نگاهش من رو نشئه‌وار به سمت و سوی خودش سوق می‌داد. البته که بعدها متوجه شدم آقای زیپ رسمن تو اون عکس مست ‌و ‌پاتیل بوده، اما با این وجود هنوزه که هنوزه این عکس یکی از فیوریت‌های من محسوب می‌شه.
چند وقت پیش که آقای زیپ با دوستاش رفته بود تور، باز چند تا عکس برام فرستاد که یکی-دو تا ازین عکسا دوباره رفت جزء اقلام محبوبم... توی جفت عکسا -خصوصن یکی‌ش- یه فرد خشن ایستاده که بک‌گراندش طبیعته سبزه. بعد این فرد با اخم به دوربین زل زده. البته که این فقط ظاهر قضیه‌س و نگاه فراتر از اینا رفته. یعنی طرز نگاه جوریه که انگار دغدغه‌های بزرگی داره. یه‌چیزی مثل جلوگیری از آب شدن یخ‌های قطبی یا پیدا کردن راه‌حلی برای نجات بچه‌های آفریقای سیاه از گرسنگی. مدل نگاه جوریه که آدم شرمش می‌گیره از داشتن دغدغه‌های کوچیکی مثه کم شدن نمره‌ش تو بیصار امتحان.  یعنی مدل شخصیت جوریه که می‌دونی اگه چنین دغدغه‌های نخودی‌یی رو مطرح کنی، طرف برمی‌گرده با یه حالت روحانی و پدرانه نیگات می‌کنه و می‌گه "به فکر خوشبختی مردم دنیا باش، نمره کیلو چنده؟". نه اینکه بخواد خفیفت کنه‌ها، نه. صرفن اینجور شخصیتا اینجور عکس‌العمل‌ها رو هم برمی‌تابه.
توی این عکس آقای زیپ خیره شده به دوردستا. یه جایی مثل افق یا اونجایی که زمین و آسمون با یه خط از هم متمایز می‌شن. یه جور جدی نگات می‌کنه که حس می‌کنی هیچی توی دنیا وجود نداره که این آدمیزاد توی عکس رو خوشحال کنه و انگار نه انگار که این همون مردیه که با شنیدن اسم "زیگزاگ" وا می‌ده و یهو به پهنای صورتش لبخند می‌زنه.
این وجه از شخصیت آقای زیپ یکی از دوست‌داشتنی‌ترین وجوهشه. وجهی که وقتی داره در مورد جنبش سبز بحث می‌کنه و یا پشت فرمونه، بیشتر به چشم می‌یاد. وجهی که در عین خشونت، خشن نیس و آدم رو به فکر و تحیر فرو می‌بره. گونه‌یی از مردیت که درش حلول کرده برای ثانیه‌یی و عجیب اینکه دوربین لامصب همون لحظه رو ثبت کرده. حالتی مثل سیر و سلوک و درویش مسلکی...
خلاصه که اینجوریاس که شاعر می‌گه: "وختی ای دل، به چشمون غزل‌خون می‌رسی خودتو نیگه دار" و ما نتونستیم و ترمز دل از دست‌و‌بالمون خارج شده، اونم با یه عکس.

پاورقی:
عکس بالا یکی از همین مدل عکساس، اما عکس مذکور نیس.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:40 PM

لینک مطلب | بریم تو فاز ماچ‌وموچ | نظرات (47)

 

 
 
 

Page 582.

May 4, 2010
 

× اینکه من سکوت کردم دلیل سرحالی و گل و بلبل بودن وضع و حالم نبود. اگه سکوت کردم فقط محض خاطر تو بود که خواسته بودی... دستت رو بده به من رفیق، بلند شو! قرار نیس تو این راهه به این پر پیچ و خمی، کسی خسته بشه...

بی‌ربط کاملن:
وبلاگ یادداشت‌های دختر حاجی و آیدی دختر حاجی و فیس‌بوک دختر حاجی و در کل زندگی دختر حاجی هک شده و به لعنتی رفته به قول خودش (-: خواستم در جریان بذارمتون اگه کسی چیزی گفت نیاید یقه‌ی من و آقای زیپ رو بگیرید!!


 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:25 AM

لینک مطلب | بریم تو فاز ماچ‌وموچ | نظرات (27)

 

 
 
 

Page 578.

April 27, 2010
 

× از دیشب که عکسای چند سال پیشت رو دیدم دارم به این فکر می‌کنم که تو این مدت چقد بزرگ شدی. چقد پخته‌تر شدی و دوست‌داشتنی‌تر. دارم به این فکر می‌کنم که چند سال دیگه باز عکسای الان‌مون رو نیگا می‌کنم و حس می‌کنم چقد بچه بودیم و چقد پخته‌تر شدیم و مثلن 20-30 سال دیگه باز این عکسا رو نیگا می‌کنم و می‌گم هی روزگار!! چقد پیر شدیم، زیپ!! و اونوقت دلم هوای این روزای جوونی‌مون رو می‌کنه...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:40 PM

لینک مطلب | بریم تو فاز ماچ‌وموچ | نظرات (24)

 

 
 
 

Page 570.

April 11, 2010
 

× خسته می‌رسم خونه. کلیدم رو پرت می‌کنم رو میز و یهو چشمم می‌خوره به جا کلیدیم. یه پسره‌س که از کمر خم شده و لباش حالت بوس داره. نصفه دیگه‌ش کلیدای تو رو نگه داشته...
می‌رم حموم. شیر آب رو باز می‌کنم و صابون رو برمی‌دارم که بکشم به تنم. چشمم می‌افته به گردنبندم. که حالا یه پلاک با آرمه فروردین روشه و تو بهم دادیش و شرط کردی از گردنم درش نیارم هیچ‌وقت...
پای کامپیوتر مشغول ترجمه کردن تکالیف کلاسمم. چشمام خسته می‌شه. سرم رو می‌گیرم بالا و تنم رو می‌کشم به سمت عقب. یهو چشمم می‌خوره بالای میز کامپوترم. ساعتی که اوایل دوستی‌مون بهم کادو دادی، اون بالا جا خوش کرده...
می‌خوام تحقیقم رو بریزم رو فلش که بدم کپل برام پرینت بگیره، فلش ماله توئه...
کتابام رو می‌ریزم پائین و روشون رو دستمال می‌کشم و دوباره می‌ذارم سر جاشون که یهو خندم می‌گیره با دیدن کتابایی که بهم دادی
[Click]. اون رویی که مخصوص بچه‌مون خریدیش!!!! و زیریه که از نمایشگاه دانشگاتون خریدیش واسه تقویت زبانم...
دارم دنبال یه سی‌دی آهنگ می‌گردم، یکی در میون سی‌دی‌هام هدیه‌های توئه. تمام سی‌دی‌ها روشون تاریخ دارن و یه جمله...
می‌خوام کمدم رو تمیز کنم، چشمم می‌افته به بلوزا و تاپایی که کادو خریدی... می‌خوام لوازم آرایشام رو تمیز کنم نگاهم خیره می‌شه روی رژ لب‌ها و لاک اهدایی تو...

یاد چند شب پیش می‌افتم که با جدیت تمام تصمیم به جدایی گرفتیم. به اینکه با بغض اما مصمم برات مسیج زدم: "من خودم از زندگیت می‌رم که تو هم عذاب وجدان نداشته باشی، همیشه دوستت دارم، خدافظ." و بعد سعی کردم دیگه نه جواب مسیج‌هات رو بدم و نه زنگ‌هات رو. و با دومین مسیجت وا دادم و رفتم تو حموم که اشک بریزم و یهو هق‌هقم به قدری شدت گرفت که نفسم بالا نمی‌یومد...
زیپ! چقد احمقیم که گاهی اوقات خیال می‌کنیم اینقد قدرت داریم که می‌تونیم رو این همه خاطره خط بکشیم...

پی‌نوشت:
چند روزیه حس نوشتنم نمی‌یاد اصلن.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:32 PM

لینک مطلب | بریم تو فاز ماچ‌وموچ | نظرات (55)

 

 
 
 

Page 565.

April 4, 2010
 

× می‌گم گوشیت رو بده. گوشیه خودم رو از تو کیفم یواشکی می‌یارم بیرون و زیر میز رستوران شروع می‌کنم به عملیاتی که تو ذهنمه پیاده کردن. آهنگ Happy BirthDay رو از تو گوشیم بلوتوث می‌کنم واسش و به عنوان رینگ‌تون مخصوص خودم تو گوشیش انتخابش می‌کنم و خیلی عادی گوشیش رو می‌ذارم رو میز.
داره غذاش رو با ولع می‌خوره و محل من نمی‌ذاره که چیکار کردم!! سرگرم خوردنه که یواشکی از زیر میز بهش زنگ می‌زنم. و یهو فضای رستوران پر می‌شه از موزیک
Happy BirthDay. قیافه‌ش دیدنیه. تو دلم کلی ذوق می‌کنم و به خودم آفرین می‌گم...

پاورقی:
مررررسی از همه‌ی تبریکات تولدتون، بچه‌ها. خوبیه اینجور مناسبت‌ها اینه که کلی خواننده‌ی خاموش روشن می‌شن و دل ما هم شاد می‌شه
*-:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:42 PM

لینک مطلب | بریم تو فاز ماچ‌وموچ | نظرات (44)

 

 
 
 

Page 558.

March 25, 2010
 

× این چند روزه، یعنی دقیقن از 29 اسفند بعد از سال تحویل تا همین دیشب، من و آقای زیپ درگیر و دار کشف بزرگی دست و پا می‌زنیم. چیزی به اسم وب‌کم!!! البته خیلی قبل‌تر آقای زیپ این پدیده رو کشف کرده بود اما من تن به تکنولوژی جدید نمی‌دادم و به قولی با این ماس‌ماسک قرن بیست و یکمی ارتباط برقرار نمی‌کردم. دلم نمی‌خواس دلخوش کنم به یه تصویر سه در چاری که هی فیریز می‌شه و حس و حال آدم رو می‌گیره. که هی خندیدن‌هاش رو با تاخیر به خوردم می‌ده. که وقتی می‌خواد نگاه کنه به جایی، تصویر هی گیر می‌کنه و گردش نگاهش رو حس نمی‌کنی و نمی‌فهمی کی مثلن نگاهش رو از رو صفحه برداشته و زوم کرده رو در اتاق!!! که همه‌ی حرکات انگار خشکن و نیاز به روغن‌کاری دارن...
خلاصه طی یه اقدام ضربتی، شب 29 اسفند، بعد از سال تحویل، پس از گذشت 4 سال از دوستی‌مون، من دعوت آقای زیپ رو مبنی بر اکسپت کردن وب‌کم قبول کردم و تازه دارم از این پدیده‌ی نو ظهور تو رابطه‌مون، قدرتی خدا گویان لذت می‌برم...
دروغ چرا؟ حالا کار به جایی رسیده که تا می‌ریم تو فضای سایبر و بهم پی‌ام می‌دیم زارپی قبل از جواب سلام بهش می‌گم وب‌کمش رو روشن کنه. لذتبخشه برام وقتی می‌بینم حرفام، چهره‌ش رو تغئیر می‌ده. با یه جمله، خطوط چهره‌ش از هم باز می‌شه و می‌خنده و با جمله‌ی دیگه‌یی یهو می‌ره تو هم و اخم می‌کنه. البته از اونجایی که آقای زیپ عزیزم، اعتقاد داره وقتی می‌خنده زشت می‌شه، بیش‌تر حالت دوم ملاحظه می‌شه!!!! بعد جالبی قضیه اینجاس که به راحتی می‌تونم تشخیص بدم کی داره کاری بجز چت کردن با من انجام می‌ده. تلفن حرف می‌زنه یا مثلن پای شخص سومی رو به رابطه‌مون باز می‌کنه به اسم "تراوین"!!!!!!! یا یکی می‌یاد تو اتاقش و باهاش حرف می‌زنه... کار به جایی رسیده که یه بازی جدیدی با خودم راه انداختم که حدس بزنم مثلن پای تلفن چی داره می‌گه و البته تا حدی هم موفق شدم!!!
خلاصه که اگه مثل من اینچنین اخلاقی دارید که قهرید با تکنولوژی، سعی کنید تو سال جدید این کدورت‌ها رو بریزید دور و از این ماس‌ماسکای جدید لذت ببرید. البته من هنوزم بر همون عقیده‌ی قبلی استوارم اما خب هر چیزی جای خودش رو داره و بجای خودش لذت‌بخشه و البته مرهمی‌ست بر خون‌ دل خورده‌ها از دوری و قلب‌های دلتنگ...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:20 PM

لینک مطلب | بریم تو فاز ماچ‌وموچ | نظرات (25)

 

 
 
 

Page 529.

February 17, 2010
 

× یه چیزی تو گلوم سنگینی می‌کنه... یه بغضی که بر خلاف همیشه، شیرینه... داریم با مامان می‌ریم دکتر چشم‌پزشکی واسه معاینه‌ی چشمم. تو ماشین خیره می‌شم به روبرو و سعی می‌کنم این چار سال رو مرور کنم. از اولین دیدارمون تا همین آخر... روزی که واسه اولین‌بار با هم تنها بودیم... روزی که واسه اولین‌بار با هم غذا درست کردیم... روزی که با هم رفتیم شهربازی... روزی که قهر بودیم و تو بی‌خبر اومدی و وقتی در رو باز کردم تو رو جلوم دیدم... روزی که یه برگه، آرامش شب و روزمون رو گرفت... روزی که تو میدون ونک سرم داد کشیدی و از هم جدا شدیم و تو اومدی دنبالم... همون روز که زیر پل روی یه صندلی نشستیم و من زار زار زدم زیر گریه... روزی که با نازنین سه تایی خیابون ولیعصر رو قدم زدیم تا ساعت 3 بشه... روزایی که ثابت کردی پشتمی و من دلگرم بودم به بودنت... شبایی که تا صبح بیدار می‌شستی و قالب طراحی می‌کردی تا من صبح که می‌شینم پای کامپیوتر، غافلگیر بشم... روزی که یه آدم حسود دیگه اومد به بابا گفت که تو رو با من دیده و تو زنگ زدی و با بابا صحبت کردی و عدو شد سبب خیر!! روز تولدم و کافی‌شاپ ونک... روز تولدت و پاساژ علاءالدین... همون روزی که قرار بود با پولی که جمع کرده بودی واسه خودت گوشی بخری و واسه خوشحال کردن من، تمام پولت رو دادی و واسه من گوشی خریدی و دوباره برگشتیم و گوشی من رو فروختیم و با پولش واسه تو گوشی خریدیم... شبی که گوشیت رو زدن و زخمی اومدی خونه‌مون... پاساژ تندیس و اون کیف کولی‌یی که تا خوشم اومد واسم خریدیش... روزی که با هم رفتیم کلاس زبانم و تو از لیست نمره‌ها بخاطر اسم من، عکس گرفتی... گوشه گوشه‌ی اطاقم که پر از وسایل و یادگاری‌های ریز و درشته توئه...
 رسیدیم به مطب. دکتر بعد از معاینه‌ی چشمم گفت که دیگه احتیاجی به قطره ندارم. گفت که همه چیز خوبه و دیگه تا سال دیگه احتیاجی نیست برم دکتر. وقتی از مطب می‌یام بیرون، مامان پیشنهاد می‌ده بریم یه جا بشینیم و قهوه بخوریم.
 بعد از خوردن قهوه، فنجونم رو برمی‌گردونه رو نعلبکی و چند دقیقه بعد توش رو نگاه می‌کنه... اولین چیزی که می‌گه اینه: "عکسه یه سگ افتاده".
 من: یعنی چی؟
 مامان: سگ یه آدمه وفاداره
 من: خب؟
 مامان: عکسه یه موش هم افتاده
 من: موش یعنی چی؟
 مامان: موش دزده!!
 یاد اتفاقات اخیر می‌افتم. می‌گم: موشه داره سگه رو می‌دزده؟
 مامان: نه، اتفاقن سگه وایساده رو موشه... یعنی هیچ کاری نمی‌تونه بکنه موشه!!
 لبخند می‌زنم... یاد وفادارترین آدمی که تو زندگیمه می‌افتم... یاد لحظه‌هایی که با هم بودیم... یاد نگاه‌های خیره‌ش که هنوزه که هنوزه بعد از 4 سال، وقتی نگام می‌کنه از عشقه تو نگاهش می‌خوام ذوب بشم... یاد روزی می‌افتم که تو بغلش هق‌هق می‌کردم و اون فقط آرومم می‌کرد و اونقد خوب این کار رو کرد که چند ساعت بعدش جفتمون داشتیم به اتفاقی که افتاده بود، می‌خندیدیم!
 ما بهم نزدیک‌تر از قبل شدیم عشق من و این یعنی این یکی عدو هم سبب خیر شد... حق با توئه زیپ، هیچ‌کس قدرته اینو نداره که بین ما رو بهم بزنه و ما رو از هم جدا کنه، هیچ‌کس!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:09 AM

لینک مطلب | بریم تو فاز ماچ‌وموچ | نظرات (52)

 

 
 
 

Page 509.

January 19, 2010
 

× چند روزی بود که به روش‌های نوین و کهنه رو اعصاب آقای زیپ بودم و البته طی یه روند متقابل اونم رو اعصابم بود. دعوایی در کار نبود. فقط الکی هی حرص می‌خوردم از دستش و اونم حرص می‌دادم. حس می‌کردم رابطه‌مون رنگ و بوی سابق رو نداره، خسته شده. شاید یکی از مهم‌ترین دلایلم هم این بود که آقای زیپ پیش دوستاش بود و وقتی هم پیش دوستاشه، سراغه موبایلش نمی‌ره اصلن...
امروز ساعت 1:30 با وجود تمام دلخوری‌ها و اعصاب خردی‌ها یه لحظه حس کردم چقد دوستش دارم. بهش اس‌ام‌اس دادم: "دوستت دارم زیپ، خیلی دوستت دارم" و به علت اتمام اون یه لحظه، اون حسم هم فروکش کرد. جواب نداد. منتظر جوابش هم نبودم و برای اینکه به خودمم ثابت کنم که منتظرش نیستم گوشیم رو گذاشتم رو سایلنت و پاشدم رفتم ناهار خوردم و بعدشم رفتم دستشویی. وقتی اومدم دیدم میسدکال دارم. ماله نیم ساعت پیشش بود!!
گرفتم خوابیدم. یه ساعت بعدش موبایلم زنگ خورد:
من: الو؟
زیپ: به من نگاه کن، واسه‌ی یه لحظه/ نگات به صد تا، آسمون می‌ارزه/ من از خدامه، بکشم نازتو/ تا بشنوم یک، لحظه آوازتو/ من از خدامه پیش تو بمونم/ تمامه حرفاتو خودم بخونم/ من از خدامه بمونم دیوونه‌ت/ سر بذارم رو شهر امن شونه‌ت...
من
[در حال مزه‌مزه کردن تی‌تاپ!!!]: قربونت برم من!!
بعد از یه‌کم حرف زدن قطع کردیم. اما من که تازه سر ذوق اومده بودم بهش اس‌ام‌اس دادم: می‌تونی بیای نت، آیا؟ و رفتیم نت.
طی یه عملیات غافلگیرانه شروع کرد فرت و فرت برام از خودش عکس فرستادن. تو یکی از عکسا دوربین رو نگاه کرده بود و داشت بوسم می‌کرد...
تا اومدم ذوق کنم دوباره یه عکس برام فرستاد تحت این مضمون
[Click] و فقط مهلت داد قهقه بخندم و بگم دیووووونه و یه عکس دیگه برام فرستاد تحت این مضمون [Click].

پاورقی:
گاهی چند تا سورپرایز کوچیک، اونقد خوشحالت می‌کنه که می‌خوای عرش رو سیر کنی... حالا دیگه حس یه لحظه‌م نیست، احساس یه عمرمه، اینکه بهت بگم: دوستت دارم زیپ، خیلی دوستت دارم...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:16 PM

لینک مطلب | بریم تو فاز ماچ‌وموچ | نظرات (35)

 

 
 
 

Page 504.

January 13, 2010
 

× چند وقت بعد از اینکه آقای زیپ، ADSL گرفت بساط فیس‌بوکش به راه شد. منم از قبل فیس‌بوک داشتم اما فعال نبودم. یعنی به خاطر ف/ی/ل/ت/ر بودنش و نداشتن برنامه‌ یا سایتی که بتونه بازش کنه، ترجیح می‌دادم سمتش نرم و کلن چون فعالیت خاصی هم نداشتم جذابیت خاصی هم نداشت برام.
 یکی دو هفته پیش برای انجام تحقیقم به ف/ی/ل/ت/ر شکن احتیاج پیدا کردم و آقای زیپ برام یو 98 رو فرستاد و منم تونستم دلی از عزای فیس‌بوکی در بیارم!!!! وقتی یارت تو فیس‌بوک باشه، انگیزه هم می‌یاد خود به خود. خصوصن که تو فیس‌بوک جم بخوره من مطلع می‌شم ((((:
 وقتی بعد از مدت‌ها وارد پیجم شدم، فهمیدم تو این مدت نامزد کردم و خلاصه چند وقت دیگه بساط عروسی‌مون به راهه!!! آقای زیپ برداشته قسمت وضعیت تاهل من و خودش رو زده نامزد!!!!
 حالا چند روزه که دوستای دوران راهنمایی و دبیرستانم دارن تو فیس‌بوک پیدام می‌کنن و هی تبریک می‌گن و گله می‌کنن از اینکه چرا دعوتشون نکردم (((((: خلاصه که دستی دستی ما رو فرستادن خونه‌ی شوهر اصلنم توجهی نمی‌کنن تحصیلم داره من رو ادامه می‌ده.

پاورقی:
برای دوستانی که خواسته بودند. این لینک برای دانلود یه سری فیل/تر شکنه: [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:23 PM

لینک مطلب | بریم تو فاز ماچ‌وموچ | نظرات (37)

 

 
 
 

Page 461.

November 15, 2009
 

× تو تاکسی با مامان نشستم که یهو مامان می‌گه: "یه چیزی داره می‌خنده!!!". تو کیفم رو نگاه می‌کنم می‌بینم موبایلم داره زنگ می‌خوره و بچه‌هه دیگه داره غش و ضعف می‌ره!! [زنگ موبالم صدای خنده‌ی یه بچه‌س]. آقای زیپه. بالای صفحه‌ی موبالم رو که نگاه می‌کنم می‌بینم اس‌ام‌اس هم دارم. با خیال راحت ریجکتش می‌کنم چون می‌دونم داره زنگ می‌زنه تا متوجه اس‌ام‌اسش بشم.
 سه تا اس‌ام‌اس دارم. اولیش از طرف ایرانسله که تبلیغ
E-Charge و نحوه‌ی اینکه چطور می‌شه از ایرانسل خودت به یه ایرانسل دیگه شارژ بفرستی رو توضیح داده. اس‌ام‌اس دوم هم از طرف همون ایرانسله که بهم خبر داده یکی برام شارژ فرستاده و اس‌ام‌اس سوم از طرف آقای زیپه که نوشته: "هزار تومن شارژ به سیم کارتت انتقال دادم!! این یعنی عشق :*".
قلبم می‌لرزه. لبخند می‌زنم به این عشقی که مثل پازل 1500 تایی می‌مونه و پر شده از صدها تیکه‌ی کوچیک کوچیک...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:28 PM

لینک مطلب | بریم تو فاز ماچ‌وموچ | نظرات (36)

 

 
 
 

Page 439.

October 24, 2009
 

bueno02.jpg من بلد نیستم مثل خیلی‌های دیگه تندتند و بااحساس بگم "دوستت دارم". سعی کن فرهنگ عشقولیسم من رو یاد بگیری. باید بفهمی وقتی من از یه رول شکلات کیندر بوینوم که حکم ناموسم رو داره، بخاطرت می‌گذرم و با تردید می‌دمش بهت که بخوریش، یعنی من تو رو... آره!! D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:00 AM

لینک مطلب | بریم تو فاز ماچ‌وموچ | نظرات (29)

 

 
 
 

Page 328.

July 6, 2009
 

mr.Love.jpg

 × وقتی ازم دوری، وقتی بی‌حوصله و خسته‌م، وقتی حس می‌کنم دنیا برام کسل‌کننده‌ست، فقط اتفاق افتادن این تصویره که می‌تونه لبخند رو برگردونه رو لبام... روزت مبارک پُرکاربردترین زیپ ِ دنیا!!!! *:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:34 PM

لینک مطلب | بریم تو فاز ماچ‌وموچ | نظرات (30)

 

 
 
 

Page 260.

May 10, 2009
 

× از وقتی سوار اون پراید سفید دیدمت که اونجوری جذاب نشسته بودی پشت فرمون و وقتی من رو دیدی یه لبخند قشنگ نشست رو لبات و باعث شد بری تو فضا و زارپی ماشین بدبخت رو بندازی تو چاله و اونجوری من قهقه زدم کنارت، هر پراید سفیدی که می‌بینم ناخودآگاه یاد تو می‌یفتم و ضربان قلبم می‌ره بالا!! خواستم بهت تذکر بدم تا من به مرض تپش قلب دچار نشدم برو ماشینتون رو عوض کن!!! چون نه که پراید سفید یکی از نادرترین ماشینا تو کشور محسوب می‌شه؟! واسه همین قلب من دائم در حال بندری زدنه!!!!! پیلیــــــــز D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:54 PM

لینک مطلب | بریم تو فاز ماچ‌وموچ | نظرات (29)

 

 

Copyright © All right reserved Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir