| |
| |
Page 622. |
July 29, 2010 |
|
| |
× حس میکنم دلضعفه دارم و بســــــــــــيار زياد گشنمه. چندیقه طول میکشه تا غذا حاضر شه. بزاق مترشحه رو پاک میکنم و سینی حاوی محتویات خوراکیم رو دست میگیرم، میرم جلوی تلویزیون. از وقتی فارسیوان قطعه، یا رو بیبیزیه یا ویاوای. اینبار قرعه بهنام بیبیزی بود. میشینم رو مبل و سینی رو میذارم رو پام. یه برنامه داره پخش میشه در مورد ترور جان.اف.کندی. به محض اینکه میخوام اولین قاشق رو بذارم دهنم، گوینده میگه: "تیکههایی از جمجمه و مغزش رو کنار خیابون پیدا کردند و این نشون میده..." چشمام رو میبندم و یه نفس عمیق میکشم. سعی میکنم متمرکز شم رو چیزای خوب. به پیتزای سالسا فکر میکنم. به پاستای راز. به فلافلهای پیچشمرون. به ساندویچهای زاپاتا. سه-چار تا قاشق رو با این افکار میدم پائین. اما یهو میبُرم ديگه. بخش چیزایخوباندیشیم ارور میده و تیکههای متلاشی شدهی مغز و جمجمهی ج.اف.کندی جلوی چشمم رژه میرن و نمیذارن ادامه بدم. به این فکر میکنم که واقعن چرااا؟ 
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:13 AM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (19)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 618. |
July 20, 2010 |
|
| |
× ترم پیش کلاس فرانسهم رو مرخصی گرفتم. چون به طرز شگفتآوری با روزای امتحانات دانشگام تداخل داشت و منم که پتانسیل غیبت درم به وفوور هست و نزده میرقصم. اینجوری شد که مرخصی رد کردم. بهم گفته بودن بیست روز مونده به شوروع ترم جدید، زنگ بزنم تا ساعت کلاسم رو بهم بگن. اون روز مصادف شد با روزی که من و آقای زیپ رفتیم تنگهواشی. اینه که تو همون شولوغی که همه قرهای خشکیدهی کمر و گردنشون رو خالی کرده و همزمان در مورد آلمان و اسپانیا و برزیل کارشناسانه اظهار نظر میکردن، زنگ زدم به مؤسسه و فهمیدم ساعت کلاسم افتاده 8:30 صبح. اونموقع تو یه فاز دیگه بودم. فازه «در جوار یار و سر بر کوپال دلبر». اینجوری بود که دقیقن نفهمیدم چه اتفاقی افتاده و خواستهشون تا چه حد خارج از قوه و توانمه. یکشنبه اولین روز زبانآموزی بود و من تو حالوهوای اشتیاق کیفوکفش نو و دفتر جلد شده، ساعت 7، بهصورت اتوماتیک بیدار شدم. کم چیزی نیست کلاس مختلط، دوستان. بههرحال هر چقدم ذهنوفکر و انگشتحلقهی دست چپتون پر باشه، بازم نمیشه قدرت و هیجان حاکم بر اینجور کلاسا رو ندید گرفت. جون آبجی نه بهخاطر خودم، که بهخاطر تلاشوتقلای جوونا واسه تیکزدن با همدیگه میگم. ظرفیت کلاس 12 نفر بود و دهنفرمون دختر بودیم. تایم کلاس کشدار و کشنده گذشت. نه بهخاطر تقسیم ناعادلانهی جنسیت، بلکم بهخاطر جو مزخرفی که حاکم بود. اینجوری که فلانی از دو ماهی که پاریس بوده صحبت میکرد و اونیکی با یادآوری اینکه کنار بندر مارسی خرچنگوحلزون تناول کرده، حرف قبلی رو قطع میکرد و بعدی دستور آشپزی میداد که صدف با لیمو و کره فوقالعاده میشه و من از سحرخیزی صبحم، چرت میزدم. ساعت 11، مثه کسی که کوه بزرگی رو کنده، خونه بودم و بدینسان تا ساعت 2 خوابیدم. بعد بلند شدم ناهاری به بدن تزریق کردم و دوباره حس رخوت برم غلبه کرد و خوابیدم تا 7 و تا خود شب مستوملنگ جفتک مینداختم و حوصلهی هیچ کاری رو نداشتم. بعله. و اینجوری بود که صبح زود بیدار شدنم مسبب به لعنتی رفتنه تمام روزم شد و من به صورت موجود بیمصرفی فقط جای خسبیدنم رو عوض میکردم. حالا من قوین اعتقاد پیدا کردم که آدم «سحرخیز باش تا کامروا باشی»یی نیستم و این مسئله در زندگی من کافشری بیش نیست. بهخصوص که دیگه انگیزهی مستدلی هم برای این سحرخیزی ندارم.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:11 AM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (27)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 617. |
July 17, 2010 |
|
| |
× خاطرمه چنسال پیش که تازه اینترنت و دنیای مجازی باب شده بود، ما برای دستیابی به این مهم هم، خون دل خوردیم. نمره تلیفون ما، شیش رقمی بود اونموقع و اینترنت روش سوار نمیشد و فقط محض تماس برقرار کردن و مخابره کردن کلمات ضروری بود. چنسال بعدترش، هفترقمی شدیم. اما کماکان مشکل سوار نشدن اینترنت، پابرجا بود. جوری بود که هر وقت آقای پلنگصورتی -مسئول رتقوفتق کردن اومور مربوط به رایانهمون- مییومد واسخاطر اینترنت، من تبدیل به موجود پرهیزگاری میشدم که نذر و نذوراتی میداد که اینترنتدار بشه و دستآخرم جواب گرفت. آخرش فهمیدیم مشکل از مچ نبودن مودم و ویندوز بوده نه خط تلیفون. مدتی هم با مشکل پالس بودن خطمون سر و کله زدیم. اینطوری که نصفهشبی اگه میزد به سرمون و میخواستیم کانکت شیم، تیریکتیریک تلیفون توی هالوپذیرایی صدا میداد و شماره میگرفت و اهل منزل بیدار میشدن. این بود که سر زدن به سایت روزیداتکام و گاهی هم سایتهای داستانهای صکزی من و بابام (!) منحصر میشد به تایم بعد از تعطیلی مدرسهمون که همون 3 بعدازظهر بود که همه خوابن. راستیاتش بابا، ایدئولوژیه خاص خودش رو نسبت به اینترنت داشت/داره که مبنی بر اینهکه «اینترنت میخواد که با جنسمخالف رابطه برقرار کنه» و من نمیخواستم با اعمالم، به این ذهنیت بیشتر دامن بزنم. اینه که مخفیانه و کاملن سری به این قبیل سایتا، آمدوشد میکردم و جلو چشم دیگرون فقط به انجام تحقیقوپروژههام بسنده میکردم و دیگه خیلی فیسوچسانه، اندکی چت با اناث. وقتی خطمون قابلیت تون شدن پیدا کرد، شب و نصفهشب کافچرخ میزدم در این مجازستان. البته که سنی ازم گذشته بود و تحقیقاتم هم سنگینتر شده بود به مراتب. حالا مشکل جدیدی برام شاخ شده بود و اونم چیزی بود به اسم قیلطر و سرعت لاجونی که داشتم. پارسال همینموقعا بود که مامان اعلام کرد میخواد یاد بگیره با خواهرش تو ینگهی دنیا از طریق چت و گفتگوی زنده ارتباط برقرار کنه و این شد که به محض نالیدنش از سرعت، با شاتل قرارداد بستم. البته که در اندکزمانی فسخ شد همهچیز. چرا که گفتن ما در منطقهی تکنولوژیگریزی بیتوته کردیم و زمان لازمه که تکنولوژی به آبادی ما برسه و بشه ایدیاسال رو سوار کرد رو خط تلیفون. امسال اما مامان اعلام کرد میخواد یاد بگیره از طریق ایمیل برای خواهرش عکس بفرسته. نتیجهی این یادگیری این بود که امروز با عزمی جزم راهی مخابرات منطقه شدیم. همون اولش خانومه میخواست سنگ بندازه جلو پامون شیطون. گفت که باس آخرین قبض پرداخت شدهی تلیفون و کارت شناسایی بدیم و ما در اندکزمونی همین کار رو کردیم که باز سنگ انداخت که باس مالک تلیفون خودش درخواست بده. اینه که رفتیم از تو ماشین بابا رو کشوندیم بالا و جاش درخواست دادیم و اون امضا کرد -دلش زیاد رضا نبود با دست خودش کاری کنه که نوامیسش بتونن با سرعت 128 با جنس مخالف ارتباط برقرار کنن- درخواست رو بردیم پیش رئیس و ایشونم دستورش رو اعمال فرمودن و ما دوباره حواله شدیم سمت خانومه سنگانداز و ایشونم گفتن تا 48 ساعت دیگه ایدیاسالمون وصله و هر چه سریعتر مودم تهیه کنیم. خوشحال شدید، نه؟ منم حالا نه به اندازهی شما، ولی لبخندی زدم و اومدیم خونه. ساعت 3 بعدازظهر بود که تلیفون اتاق زنگ خورد و من بالذاته پاشدم و دستگاه رو از پیزیر کشیدم و دوباره رفتم بخوابم که دیدم اونیکی خط زنگ میخوره. بابا گوشی رو برداشت و با تشکر فراوون گوشی رو گذاشت و اومد تو اتاق و بیتوجه به خواب ناز من گفت «از مخابرات بود. گفت اونموقع سرشون شولوغ بوده چک نکردن. منطقهی ما هنوز ایدیاسالش راه اندازی نشده و میذارنمون تو نوبت». آره خلاصه. چه خبر دیگه؟ 
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:40 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (56)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 616. |
July 13, 2010 |
|
| |
× حس میکنم دچار کهولت نوشتاری شدم دوستان. بدینصورت که دیگه نه تمایلی به شرکت در بحث دارم و نه اشتیاقی برای راهاندازی بحث. انگاری که به یکباره تبدیل به آدم صلحجو و دیسکاشنگریزی شدم. شاید یکی از دلایلش این باشه که اخیرن دری از حقیقت به روم گشوده شده که بهم نشون داده به تنهایی نمیشه چیزی رو عوض کرد و این بحثا در حقیقت نوعی اتلافوقت و بازگو کردن مسائلیه که ما روزانه میبینیمش و کاری براشون نمیکنیم. شاید برای همین حس بیمصرفیه که نمیتونم مثه قبل بتازونم و غرغر کنم و به باد انتقاد بگیرم. ترجیح میدم کنج عزلتم بنشینم و چای بنوشم و چشمونم رو به روی چیزایی که رو نرومه ببندم و سراغشون نرم و صد البته که این مسئله باعث شده دچار سندروم اینترنتزدگی هم بشم. خواستم فقط یه توضیحی بدم واسه این پستای چند روز در میون و غیبتای صغرام. که بدونین دلیلش چیزی شبیه پیر و پاتال شدن بعد نوشتاریمه.
راستی گفته بودم من طرفدار اسپانیام؟ 
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:07 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (39)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 614. |
July 3, 2010 |
|
| |
× موقعیت تو اتاق پای کامپیوتر: بابا: از اینترنت چه خبر؟ من: خب... کوچکزاده تو مجلس برگشته به مطهری فاچساین نشون داده. مطهری هم برگشته بهش گفته "خفهشو، بتمرگ، چفیوس". خبر بعدی هم اینه که نمایندهی رهبری تو دانشگاه یزد گفته "پوست آرنج شبیه پوست بیضی است" و بعد... بابا: من رفتم. سریالای فارسیوان داره شورو میشه تو نمییای؟
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:47 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (52)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 613. |
July 2, 2010 |
|
| |
× رفته بودم هفحوض. نمیدونم این محله چی در خودش داره که مجبورت میکنه هربار سرمایهت رو به باد بدی. اینه که اینبار هم دستای من پر بودند از کیسههای مختلف. مانتو، البسهی خونگی، لباسزیر، شلوار، شال، جوراب و کلیپس سر. هر کودومم تو یه کیسه. نیمههای راه که بودیم، جرقه زدم که تعداد کیسهها رو کم کنم و اقلام خریدم رو بچپونم تو هم. اینه که لحظهیی ایستادم همون وسط پیادهرو و سر فرصتی کارم رو به انجام رسوندم. دوباره راه افتادم. دو-سه قدم بیشتر نرفته بودم که یه خانومی صدام کرد و گفت: "ازتون یه چیزی افتاد". مثل برق برگشتم و آه از نهادم بلند شد. دستم رو روی قلبم گذاشتم و به سمت اونچیزه که ازم افتاده بود حرکت کردم و دائم توی اون مسیری که هر قدمم به مثابهی یکعمر برم گذشت، میپرسیدم: "واقعن اونچیزی که ازم افتاده بود نمیتونست چیزی بجز یه چورتتوری باشه؟" اینه که عرقریزان دولا شدم و چیز مذکور رو برداشتم و در یک حرکت چپوندمش توی کیسه و سعی کردم نفس عمیق بکشم و به مسیرم ادامه بدم. البته که ملت هم کمک شایان توجهی در این زمینه بهم کرد. کلن یهدونه باشیم تو این قضایا. نمیدونم چرا نگاها و لبخندا جوری بود که یعنی دیدی مچت رو گرفتیم چورت خریدی؟ و کلن انگاری فقط من تو این مملکت از اون یهتیکه پارچه استفاده میکنم و کارم حسابی قبیحه.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:53 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (38)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 609. |
June 23, 2010 |
|
| |
× هر کسی برای به دست آوردن آمال و آرزوهاش، مسیری رو انتخاب میکنه. یکی میگه راضیم به رضای خدا و میسوزه و میسازه. یکی کلن بعد یه مدت تلاش، قید همهچی رو میزنه و بیخیال میشه. یکی اونقدی جنم داره که در مقابل طوفان حوادث قد علم کنه و تا به آمالش نرسیده سر تعظیم فورود نیاره و یکی هم هس که تو ظاهر امر بیخیال قضیهس اما منتظر فرصتای طلایی نشسته تا خرطوم رقیب رو خاکمال کنه...
چنوخ پیش بود که آقای زیپ بهم گفت میخواد سیبیل بذاره و داد و قالی شد. اونم قبول امر کرد و گفت که بیخیال. البته که این شوروع ماجرا بود و داد و بیداد بعدی زمونی اتفاق افتاد که اومد تهرون و با سیبیل دیدمش. یعنی در اصل اون جملهی "میخوام سیبیل بذارم" چیزی بود در حد آماده کردن من. خب تو نگاه اول مشکل خاصی نداشت و چه بسا تو همون یه نظر از دید منه متنفر از سیبیل چیزی بود در حد مقبول و شکیل و دلبر سیبیلدار. البته که یه ده پونزده سالی رفته بود رو سنش و در کنار منه بیبیفیس شدیدن تو ذوق میزد. اما قسمت مشکلاتدار ماجرا این چیزا نبود. شما که غربیه نیستید، خوش نداشتم وقتی در حال ماچوبوسه بودم، چیزی مثه موی زخیم سیبیل منو از خلسه درم بیاره. این شد که تاکید مؤکد کردم که دفهی دیگهیی با سیبیل در کار نباشه و آقای زیپم نه نگفت. بعد از این جریان دچار عذاب وجدان شدم. با خودم میگفتم من حق ندارم نظرم رو بهش تحمیل کنم، چرا که متقابلن این حق رو هم به آقای زیپ نمیدادم که بگه چون از مانتوی من خوشش نیومده، من نباس بپوشمش دیگه. البته که مسئلهی خلسه هم کم لطمهیی به رابطه نمیزد... این شد که تصمیم گرفتم مدتی دندون سر جیگر بذارم و اجازه بدم مردونگیش رو با سیبیل به رخم بکشه. به خيالم که این رفتار بزرگوارانهی من از دیدش پنهون نمیمونه و متعاقبن درصدد جبران برمییاد که محض خاطر گل روم بعد از یه مدت این جلافتا از سرش میافته و دوباره همهچی مثه قبل میشه. که خب این ذهنیتا چیزی بود در حد همون زهی خیال باطل و شتر در خواب بیند و این صوبتا. اینجوری شد که دوباره خشانتعمل در پیش گرفتم و به زبون اومدم که بزن اون لامصبا رو! و اونم زد. مدتا گذشت. دیگه جریان حل شده بود رسمن. حالا دیگه من عذاب وجدانی حس نمیکردم و آقای زیپم چیزی بروز نمیداد. و شاعر بیکار ننشست و شعر "همهچی آرومه" رو سرود. تا اینکه چنروز پیش رفتم تو فیسبوک و دیدم یه گروپساجستشن دارم. حدسم بر این بود که کسی دعوتم کرده به عضو شدن تو صفحهی آشپزییی، کتاب سالی و یا دیگه نهایت پیجهای صیاصی-اعتراضییی اما خب همیشه هم حدس آدم درست از آب در نمییاد. بعله دوستان. من دعوت شده بودم به عضویت در انجمن حمایت از سیبیلیسم!! و این یعنی زیپ ممکنه ظاهرن به باد نسیان بسپره همهچی رو اما باطنن از پا نمینشینه و آدمه تا خون در رگه ماست، سیبیل از آماله ماستایه کلن.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:51 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (38)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 608. |
June 21, 2010 |
|
| |
× یه زمونی بود که واسه خودمون تو عرصهی حساب و کتاب، برو و بیایی داشتیم. به عبارتی میشه گفت یلی بودیم تو حوزهی حد و مشتق و انتگرال و تابع و مباحث کوفتوزهرمار دیگه. این آخریا که دیگه طوری شده بود که رومون حساب رتبهی زیر 800 باز کرده بودن. البته که حسابشونم درست از آب درومد منتها از یه زاویهی دیگه. این شد که ما شدیم 11 هزار و رفتیم زیر هزار و قسمتمون شد کتابداری علامه. البته که مشکلاتی سد راهم شد که بازگو کردنش در این مقال نمیگنجه، فقط به همین بسنده میکنم که حکمتی درش بود، منتهای قضیه این رشتههه جوری شد که تنها واحدی که توش عدد و رقم به چشم میخورد، آمار مقدماتی بود. رو حساب همون غرور دوران بلاغت بود که وقتی کپل گفت این ترم میخواد ریاضیپایه برداره به امید من، قبول کردم که تایمی رو صرف رفع اشکالاتش کنم و دیروز وقتی نمونه سؤالاتش رو گذاشت جلومو شروع کرد به سؤال پرسیدن، بعض شما نباشه مثه خر تو گل وا دادم. یعنی تو بگو از پس یه حد فکسنی برومدم، نیومدم. تموم مباحث به وادی نسیان و فراموشی سپرده شده بود و من انگار تو خلسهی بیاطلاعی زندگی میکردم. بعله دوستان. دیروز یه حقیقت تلخی رو درک کردم. اینکه این رشته باعث شده که به کلی دست از حساب بکشم و بچسبم به قسمت کتاب ماجرا فقط. اینه که فهمیدم دیگه یل که سهله، موری هم در این زمینه نیستم و کرک و پرم ریخت... شاعر در این باب چه خوش گفته که: به خوشگلیت نناز که به تبی بنده به پولت نناز که به شبی بنده و من همینجا میباس اضافه کنم: به معلوماتتم نناز که به رشتهای بنده و خلاصه که بشر انگاری کلن هیچ گهی تو هیچ زمینهیی نیس، دوستان.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:04 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (34)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 606. |
June 14, 2010 |
|
| |
× چنروزیه به طور خودجوش، طعام به دست راه افتادم تو کوچهپسکوچههای تهرون دنبال چار پاهای نحیف و لاغر مردنییی که شمایل گربه رو دارن. اینجوریم نیس که به طور صلواتی کار کنم و هر موجودی بیاد جلو مستفیض بشه. بلکه فقط موجودای ریقوونهشکل قرین رحمتم قرار میگیرن. راستیاتش چنهفته پیش، به طور اتفاقی دیدم دم درب منزل مادر والده، چنتا بچهگربهی ریقوونه، لمیده بودن زیر ماشین و تو جوب. معلومم بود یه نسبت خویشاوندی دارن با هم که اینطور در صلحوصفا کنار هم آسوده بودن. همین که ما اومدیم بریم به کارمون برسیم همچین معومعویی راه انداختن که گوشت به تنم آب شد. کلن در مقابل این صدا موجود ضعیفالنفس و وادادهیی هستم. اینه که تصمیم گرفتم از هفتهی بعدش با چپپر برم سراغشون که از قضا هفتهی بعدی در کار نبود و مجبور شدیم واسه خاطر دیدن مامانبزرگه بریم بیمارستان. اما خب این کرمی بود که افتاده بود تو جونم و تصمیم داشتم عملیش کنم هرطور شده. واسخاطر همین وقتی مامانبزرگه گوشت و مرغ وعدههای غذاییش رو نمیخورد، نمیتونستم نقش یه نوهی دلنگرون رو بازی کنم و غصه بخورم. اینا رو برمیداشتم و قدمزنون راه میافتادم تو کوچههای اطراف. این هفته که مادر والده اومد خونه و ما باز رفتیم اونجا، رفتم و برای ریقوونهها یه کیلو گردنمرغ خریدم و پختم و بردم پائین. اولش کسی نبود، واسه همین مجبور شدم آواز "پیش،پیش،پیش" سر بگیرم که خب احتمالن بساط خندهی ملت رهگذر هم فراهم شد. نوشجونشون، بذار دلشون شاد شه، ما که بخیل نیستیم. خلاصه که یکییکی سر و کلهی نحیفان کوچهی مامانبزرگهاینا پیدا شد. به هر کودومشون یه گردن دادم و هر کی رف سی خودش. اما یکیشون بود که ظاهرن تهتغاری بود و اتفاقن ریوونهتر و ایکبیریتر از همشونم بود. اینه که آستینامو زدم بالا و دستمو تا مچ بردم تو ظرف چربوچیلی و شروع کردم به کندن گوشتمرغ و انداختن جلوش. بعد از خوردن هر تیکه، سرش رو بلند میکرد و خیره میشد به دستم که یعنی "یکیدیگه قربونت". خلاصه که نبودید ببینید این "تن" چطوری قابلیتهای مادرانهش رو تو روز روشن وسط کوچه به معرض دید عموم گذاشته بود. البته که مرغا زیاد اومد و همشون با یه نصفتیکه گردن سیر شدن و ولو شدن رو زمین و خیره شدن بهم که "خب دیگه، پاشو برو". کلن تبدیل به موجودات دیگهیی شده بودن هر کودوم. یعنی دیگه تا صبحم براشون "پیشپیش" میکردم محل سگ بهم نمیدادن و این قضیه روح مازوخیسم منو ارذا میکرد. لامصب این مسئله یکی از لذایذ اصیل بشره که انگاری تازه دارم کشفش میکنم.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:46 AM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (46)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 603. |
June 6, 2010 |
|
| |
× اگه از خوانندههای همیشگی باشید، میدونین که مسئلهی خواب و خسب برای زیگزاگ، از مسئلهی ناموس واجبتره. یعنی یک خواب راحته بدون سر و صدای اضافی و مخلفات نهایت ارغاسم روحی رو برام به ارمغان میاره. اینه که این چندوقت و اندی که خور و خسبم بهم خورده، منو تبدیل به موجودی کرده که قابلیت هر نوع پرخاشگری و پی اون اشکافشوندن رو داشته باشم. دیگه دیروز این معضلات به حد اعلای خودش رسیده بود و تبعاتش رو میشد توی فکوفیسم هم دید. اینجوری که پای چشام گود افتاده و سیاه شده بود. موضوع از این قراره که آبجیتون خیلی وقته به این نتیجه رسیده که افسرده شده. و خب میدونین که یکی از نشونههای اولیهی افسردگی بهمریختگی پروگرام خوابیدنه. یعنی فرایند خوابیدن من دیگه روز و شب نمیشناسه و تبدیل شدم به نوعی کش تنبونی که هر لحظه فرصتی دست بده به سمت رختخواب کشیده میشم. البته که اگه فکر میکنین نصف زندگیم رو به خواب میگذرونم اینجوری، سخت در اشتباهین. چرا که دریغ از یه خواب عمیق و علارغم اینکه پیشامد ناراحتکنندهی بد و خریه، باید بگم که در تمام مدت خواب هشیارم. به عبارتی، اینکه خوابم و چشمونم بستهس و حرف نمیزنم فقط ظاهر قضیهس و باطن قضیه اینه که حتی اگه توی کوچه دو نفر با هم پچپچ صحبت کنن من میشنوم و خوابم رو بهم میریزه!!! چه برسه به صداهای عادی. جوری شده که در فواصل خسبیدن من، اعضای خانواده هیچ اتفاق هیجانانگیزی رو نمیتونن با شور و شوق برام تعریف کنن چون حتمن اگه جنبهی شنیداری داشته باشه اون اتفاق، من تو خواب شنیدمش و ازش اطلاع دارم. اینه که بالجبار دیشب تونستم بدون اینکه غرور مادرانهی مامان رو جریحهدار کنم، ازش قرص آرامبخش بگیرم و ساعت 3 صبح سر راحت به بالین بذارم. البته که باز صدای آماده شدن کپل رو که داش میرف سرکار، شنیدم اما اینقدی گیج بودم که محلش ندم و خوابم برد باز و ساعت 11 نه با صدای تلفن و عربدههای کارگرای ساختمون روبرویی، بلکه خودم (!) بیدار شدم. انگار که ظرفیت خوابم تکمیل و سرریز شده باشه و چشمونم با فراغبال باز بشند. چنوقت پیشم که واسه لاغری و چوبخشکی و این صبتا، دکتر رفتیم و آزمایش دادم و مامان و کپل، برای جواب رفتن پیش دکتر، بهشون گفته بوده که لاغری من از بابت خور و خوراک نیس که از بابت بهمریختگی برنامهی خوابمه. از خودم هم قبلن پرسیده بود که راحت میخوابم؟ که گفته بودم نع و وقتی دلیلش رو پرسید چیزی نداشتم بگم. چون واقعن هیچ دلیلی وجود نداره که من یهو ساعت 4 صبح بلند میشم بدون اینکه سر و صدایی بیدارم کرده باشه و باز میخوابم و باز 6 صبح بیدارم و کلن روند خوابیدنم به صورت منقطع انجام میشه. اینه که دکتره گفته بوده من نیمچه افسردهم و مامان همونجا به کپل گفته که این مسئله از در مطب بیرون نمیره و ظاهرن خودشم فرامووش کردتش!! چرا که نمیتونه قبول کنه نازدونهش به افسردگی مبتلاس اونم تو عنفوان جووونی! اینه که دیشب کلی سعهصدر از خودش نشون داده بود و محض گودی زیر چشمونم یه نیمچه قرص داد بهم که بخوابم. و گرنه که در مواقع مشابه معمولن قضیه رو با همون دوغ و ماست و این صبتا، فیصله میده. نمیدونم چرا پذیرش افسردگی، اینقدی که برای اطرافیان پیشامد خوفبرانگیزیه، برای خود بیمار نیس.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 4:39 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (50)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 599. |
May 31, 2010 |
|
| |
× زیاد اهل جینگیل و پینگیل آلات نیستم. البته که اکسسوریزجات رو دوس دارم و از کادو گرفتن و نگاه کردن و بعضن خریدنشون مشعوف میشم اما پای عمل که به میون مییاد وا میدم و "حال داری بابا"یی نثار خودم میکنم به وقت استفاده. چند روز پیش، در یک گشتوگذار مادر-دختری تو تجریش، مغازهیی تحت همین مضمون با مامان پیدا کردیم که از ظواهر امر پیدا بود طرف دکونش رو تازه باز کرده. چون قبلن در پیادهروی تجریش گز کردنامون به همچین مغازهیی با این ابهت بر نخورده بودیم. یکی از علایق من توی این مغازهها، دستبندهای مدل بافتنیه قاطی با یه بند نازک چرمماننده. محض همین مسئله، بعد از ورود سریع به سمت همین دستبندها رفتم و با زیرکی تمام یکیشون که ترکیبرنگ سبز-کرم-قهوهای-مشکی داشت رو انتخاب کردم. البته که ترکیبرنگ جالبی از کار در نیومده بود و دوستش نداشتم، اما یگانه حسنش توی سبز و سیاه داشتنش خلاصه میشد که رنگ غالب این دستبند بود و میشد به نیات دیگهیی ازش استفاده کرد بدون اینکه شک و شبههیی ایجاد کنه. و من از دیروز بدون هیچگونه وا دادنی این دستبند رو دستم کردم. دستبندی که بازتابیس از اعتراض نرمی تلفیق شده با هنر، روی مچ دستم.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:33 AM
+ لینک مطلب | روزی از روزها, زیگزاگولوژی | نظرات (31)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 598. |
May 29, 2010 |
|
| |
× مثل دو تا آدم بافرهنگ و متمدن نشستیم سر میز، روبروی هم. هر کدوم درگیر رشتهی ماکارونی خودشه که به نحوی تمام درازای رشته رو با هورت بکشه داخل!! همزمان داریم در مورد دنیای مجازی و وبلاگنویسی هم اظهار فضل میکنیم که میگه: زیپ: من در ارتباط دنیای واقعی و دنیای مجازی به یک اصل خیلی معتقد و پایبندم! من: چه اصلی؟ زیپ: اینکه دخترا کلن به دو دسته تقسیم میشند... من -عرقریزون از غلبه بر رشتهی ماکارونی-: خب؟ زیپ: یا خوشگلن یا وبلاگنویس!! من: 
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:32 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (43)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 592. |
May 18, 2010 |
|
| |
× دیر وقته، داریم چت میکنیم: زیپ: اگه تو نبودی، الان من زنده نبودم زیگزاگ... من: مرد که اینقد ضعیف نمیشه!! زیپ: حالا که شده من: اگه تو نباشی من چیکار کنم؟ بچههامون؟ جواب اونا رو چی بدم که قرار بوده یه روزی دنیاشون بیارم و نشده؟! زیپ: چند تا بودن مگه؟! من: مگه دو تا نمیخوای؟ زیپ: یهدونه میخوام، دختر من: حالا اگه پسر شد چی؟ زیپ: میریم واسه گل دوم!! من: ولیعهد نمیخوای مگه تو؟!! زیپ: آره، چه تاج و تختی هم به ارث میخوام بذارم آخه!! من: پس این روند ادامه داره تا دختر شه، ها؟ زیپ: آره من: بیخود کردی، همون خودکشی کن پس!! زیپ: باید دختر بیاریها، گفته باشم من: مثلن اگه نیارم چه اتفاقی میافته؟ زیپ: خودم دختر مییارم!! من: از کجا؟ از کی؟ زیپ: از کجا و کی چیه؟! از تو کوچه، خیابون!!!! البته شایدم زن اوردم، معلوم نی هنو!! من: بریم بخوابیم دیگه 
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:56 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (44)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 590. |
May 16, 2010 |
|
| |
HTML clipboard
× دارم به این نتیجه میرسم كه يه بيماری مهلك و رو
اعصابی جديدن اومده به اسم "توهم ویبره" که بیمار بعد از مبتلا شدن،
دائمن صدای ویبره میشنوه. حتی اگه گوشیش رو ویبره نباشه!!!! بعد یه
علامت دیگهشم اینه که بیمار دائمن دستش میره سمت کیف و یا جیبش و یا
هر جا که موبایلش اونجاس بعد دستش رو هی ثابت نگه میداره رو محل که
ببینه واقعن داره میلرزه یا باز بیماریش عود کرده!!!!!! متاسفانه این
بیماری به شدت مصریه. ما که مبتلا شدیم رف فقط خواستم سفارش کنم
"بچهها مرقب باشید"
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:16 AM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (30)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 587. |
May 11, 2010 |
|
| |
× حوصلهم سر رفته. زنگ میزنم به آقای زیپ: من: سلام. حال شما؟ زیپ: مچکر. شما خوبید؟ خانواده خوبن؟ من: همه دستبوسند. سلام میرسونن!! زیپ: سلامت باشند. شمام سلام برسونید من: قربان شما. بزرگیتون رو میرسونم. خانواده خوبن؟ مامان؟ زیپ: همگی سلام دارند خدمتتون. یه لحظه جفتمون به احترام میزان اسگل بودن و پایه بودنه همدیگه، سکوت میکنیم. دوباره شروع میکنه: زیپ: امری نیست؟ من: عرضی نیست [بعد در حالی که صدام رو مثل بچهها نازک کردم و لوووس، میگم]: خداااااانظییییی!!!! زیپ هم متانت خودش رو از دست میده و صدای منو تقلید میکنه و میگه: خدااااانظیییی!!! جفتمون قهقه میزنیم زیر خنده بخاطر شدت مَفــِدَت [مفید بودن (!)] و پربار بودن مکالمهمون و قطع میکنیم.
پاورقی: حالا که نوشتمش حس میکنم ایــــــــــــــش، يخ نكنيم واقعن
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:58 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (28)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 583. |
May 8, 2010 |
|
| |
× امروز آقای زیپ با محمد -دوستش- و عیالشون قرار گذاشته بودن تو نمایشگاه. ساعت 12 قرار داشتیم و من ساعت 12:30 در کمال خونسردی داشتم رژ لب فوردیمکس بورژوامو رو لبم امتحان میکردم!!! حرکاتم ورزشی بود. البته برای اعصاب آقای زیپ و فکر میکنم به آب شدن شیکمش هم کمی کمک کرد البته!! هر جوری بود واسه ساعت 1 خودمون رو رسوندیم!! خوشبختانه من فسفر سوزونده بودم و کتابا و انتشاراتی که باید سر میزدیم رو لیست کرده بودم و فقط رفتیم غرفه و سالن رو پرسیدیم. یعنی عاشق این حفظ اصالت بعضیام که هر جا میرن یه حصیر زیر بغلشونه و بساط گاز پیکنیکی و قابلمه همراهشون، حتی تو نمایشگاه!!! و صد البته عاشق بساط عینکآفتابی فروشی و خرت و پرتای دیگهم. که دست آدم رو تو انتخاب باز میذاره. یعنی با اینکه پا میشی میری نمایشگا "کتاب" بازم حق انتخاب داری و میتونی جاش عینکآفتابی بخری و لذت ببری!!!! از چیدمان نمایشگا بگم که واقعن حرف نداشت. همچین منظم و مرتب چیده بودن غرفهها رو که از هر مسیری میرفتی باز میدیدی غرفهها مذهبیه!!! جوری بود که من از میون خیل عظیم کتب مفاتیحالجنانهای 50 درصد تخفیف خورده رفتم به مثابهی یک شعبدهباز کتاب "قمار باز" داستایوسکی رو کشیدم بیرون و خریدمش. خلاصه اینو گفتم که اگه پس فردا تصویر من و آقای زیپ رو تو رسانهی میلی دیدین اونم تو غرفههای مذهبی و مفاتیحالجنان باز (!) تعجب نکنید که همهی غرفهها همینجوری بودن و فضای بین کتابها کلن دموکراسیه محض بود!!! یعنی میتونستی دایرةالمعارف جنسی زنان رو درست بغل دست وصیتنامهی فلان شهید پیدا کنی!!! یکی از کتابهای مورد نظرم مربوط میشد به نشر چشمه. با خودم حساب کرده بودم که نشر چشمه معمولن کتابهای خوبی داره، پس میرم اونجا و کتابا رو نگاه میکنم و میخرم. بعد از رسیدن به نشر ذکر شده، به طرز فجیعانه فرهنگییی، خودم رو چپوندم میون جمعیت و رفتم جلو. پشت سرم هم یه آقایی اومد چسبید بهم از پشت که یه لحظه فکر کردم آقای زیپه، از حس صمیمتی که کرد باهام!!!! یه ذره خودم رو فشار دادم به میز جلوم تا بتونم فاصلهی شرعیم رو حفظ کنم با برادر پشتی و کتاب درخواستیم رو گفتم که یارو گفت تموم کرده، برگشتم سمت آقای زیپ که دیدم یه دست همچنان داره دنبالم مییاد و انگار بسان آهنگربا دارم میکشمش!!! از اینکه مورد سواستفادهی ژنسی ملت قرار گرفته بودم بدنم میلرزید. با عصبانیت به آقای زیپ میگم "یه چیزی به این مرده بگو!!". برگشته با خونسردی تموم نگام کرده میپرسه "چیکار کرده مگه؟!". توقع داش مو به مو عملیات تجاوز طرف رو براش شرح بدم. منم با قهر کتاب رو دادم بهش و اومدم اینطرف. البته قبلش با آرنج محکم کوبیدم به اون مرتیکه اما دلم خنک نشد. وقتی کتاب رو حساب کرد و اومد سمتم فهمید قهرم باهاش. سعی کرد از در آشتی وارد بشه. دستم رو گرفت و بعد از بررسی و موشکافی جریان اتفاق افتاده، کارشناسانه گفت: "تقصیر خودته دیگه!!!!" آره خب. تقصیر خودم بود که دست یارو رو گرفته بودم هی میمالیدم به خودم، میدونی. از اون لحظه بود که فهمیدم آقای زیپ استعداد زیادی تو ایفای نقش مهم و حیاتی "قاقه دیبدمینی" داره و باید حتمن استعدادش رو شکوفا کنم!!!! بساط تفریح و هیجان حسابی هر جا میرفتیم به پا بود خلاصه. حتی یه غرفه هم پیدا کردیم که بزرگ نوشته بود "تفال به وصیتنامهی شهدا" و اونجا بود که به معلوماتمون اضافه شد که اگه یه وقت دیوان حافظ در دسترس نبود، با وصیتنامهی شهدا هم میتونیم فال بگیریم!!!!!! بعد از اینکه ملت رو ارذا کردیم [آخه یه دختره هم آقای زیپ رو در ملا عام مورد سواستفادهی ژنسی قرار داد]، آقای زیپ کاشف به عمل اورد که "محمد جان تولدت مبارک" و اینجوری بود که ناهار خودمون رو دعوت کردیم نایب. طی انجام عملیات بلع و هضم غذا، محمد گفت که نامردیه ما براش کادو نگرفتیم و اون ما رو مهمون کرده نایب و منم خب دیدم راس میگه. آقای زیپ گفت "کادو نخریدیم چون نمیدونستیم چی لازم داری و ممکن بود یه چیز بدرد نخور بگیریم" و من در تکمیل سخنان گهربار قاااقه عزیزم گفتم "حالا فکر کن ببین چی لازم داری و بگو". همون موقع محمد گفت "لبتاپ". یه نیگا به آقای زیپ کردم و محتویات جیبامون رو مرور کردیم و ساکت شدیم. قرار شد توی مسیر برگشت مغازهها رو نیگا کنیم و کادوی مورد نظرمون رو بگیریم. از قضا ساعت 3 بعدازظهر روز جمعه تمام مغازهها بسته بود اما از اونجایی که خدا همیشه درای رحمتش رو باز میذاره، یهو یه پیرمرد دستفروش پیدا کردیم که از تو بساطش آقای زیپ یه کادوی خیلی شیک، نوستالوژیک و سرگرمکننده پیدا کرد با قیمت مناسب [Click]. ((((-: البته بعد از اتمام مراسم اهدای کادوی مشترکمون، قرار شد این حرکتمون تو مراسم تولد بعدی، تلافی بشه!!! که بر حسب اتفاق تولد بعدی، تولده منه. اینقد بدم مییاد دعواهای شخصیشون رو وارد مسائل مهمه اینچنینی میکنن
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:30 AM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (43)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 577. |
April 25, 2010 |
|
| |
× محض تغئیر مسیر روتین هر روزه، یهو به خودم اومدم دیدم در طول یه هفته سه جفت کفش خریدم!! بعد باز هر روز همون کفش قدیمیه خودم رو میپوشم و اونا رو گذاشتم گوشهی اتاق. بعد تازه محض بیشتر تغئیر دادن مسیر روتین هر روزه یهو بیاختیار رفتم یه کیف هم خریدم که با یکی از کفشای گوشه اتاقی ست شه. دیدی آدمایی رو که اعصابشون خرابه بعد هی میخورن و چاق میشن؟ منم وقتی روانم خرابه و میرم بیرون یهو با یه مشت آت و آشغالی که هیچ احتیاجی به خریدشون نبود برمیگردم خونه... فقط بدیش اینه که محض تغئیر مسیر روتین هر روزه سر رات فقط مغازههای میساسپرت و آدیداس و تیتی و مغازهی لوازم آرایشی که مثلن پشت ویترینش هارمونی رنگ رو با لاک ایجاد کردهس!! یا مثلن یه مغازهیی که زده آلاستار 10 تومن که باعث میشه جنون آلاستار بگیردت!!! البته باز جای شکرش باقیه که تو این مسیر مغازهی بنتون و موبایل فروشی و نمایشگاه ماشینی وجود نداره
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:24 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (32)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 566. |
April 5, 2010 |
|
| |
× این چند روز تعطیلی همچین روتین و طبق برنامه پیش رفت که آدم میمونه تو هیبتش. هر روز دمدمای صبح - ساعت 12 - بیدار میشدم و سیسی با دیدنم ذوق میکرد و با هم میرفتیم تو مستراح گردش علمی. بچهم چنان با پشتکار جریانات مزاجی من رو دنبال میکرد که همین روزاس که فوق دکترای فضولاتشکافی بگیره. بعد تا ساعت 2 پای نت و کامپیوتر میبودم و بعدش ناهار میخوردم و واسه بعدازظهر برنامه میریختم که فرانسه بخونم و کمد تمیز کنم و نقاشی بکشم و باز میگرفتم میخوابیدم و بیدار که میشدم، میدیدم سیسی دم در مستراح منتظرمه (((((-: بعدازظهرم یا میرفتیم بیرون و یا بالاخره هر کاری بجز اون موارد برنامهریزی انجام میدادم!!!! خلاصه که شانس اوردم این تعطیلات پا نشدیم یهو بریم شیراز!!! والا، جنبه که نداریم، یهو میرفتیم اونجا حال مستراح رفتنم نداشتیم، میافتادیم میمردیم از این همه فعالیت و تحرک شدید!!!!! اینم خلاصهیی از تعطیلات خود را چگونه گذرانید ما!! فقط کاش وقتشو بیشتر میکردن!!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:28 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها, من و آقسیسی | نظرات (24)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 560. |
March 28, 2010 |
|
| |
× فکر کن تو یه خانواده، سه چارم اعضاش گوشیشون سامسونگ باشه!! بعد طراح سامسونگ هم حال کنه گوشی رو یه جوری طراحی کنه که نشه زنگ اساماسش رو تغئیر داد، مگه اینکه بخوای یه فرد رو اسپشیال کنی! هیچی دیگه... خواستم این مسئله رو مطرح کنم که یه کم فکرت باز شه، بتونی تصور کنی وقتی یه اساماس واسه یکی از این سه چارمه مییاد، چه تشنجی خونه رو فرا میگیره!!!!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:55 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (19)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 555. |
March 21, 2010 |
|
| |
× موقع سال تحويل با خانواده مشغول دیدن برنامهی پارازیت، محسن نامجو داره میخونه: روزی شدم به نوره، نوره پخش و هوا رفت / روزی شدم به سوله، سوله ریخت و به گـــ.ا رفت بابا: چی گف!!؟ من: نشنيدم 
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:14 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (18)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 552. |
March 18, 2010 |
|
| |
× داریم با مامان سوار تاکسی میشیم که یهو میبینم یه فروند گوشی افتاده رو صندلی عقب. برش میدارم که بدمش به راننده که مامان میگه "نگهش دار به کسی که زنگ میزنه بگو بیاد بگیره". نگهش میدارم. تو جلده. یه نوکیای 8600 تو یه جلد مشکیه محکم. معلومه صاحابش دوستش داره. زنگ میخوره. گوشی رو با بدبختی در مییارم و صفحهش رو نیگا میکنم. نوشته: "خونه". حس بدی دارم. انگار یه چیزی رو دوشم سنگینی میکنه. برمیدارم. طرف یه زن مسنه. طفلی کپ میکنه صدای من رو میشنوه. بهش توضیح میدم که این گوشی رو تو تاکسی پیدا کردم. فقط میگه باشه و میذاره گوشی رو. همش به اون شبی فکر میکنم که گوشی آقای زیپ رو با چاقو گرفتن ازش. که چقد ناراحت شده بودیم جفتمون... حدودن یه ربع بعد دوباره گوشی زنگ میخوره. باز افتاده "خونه". حدس میزنم طرف رسیده خونه و حالا خودش زنگ زده. برمیدارم. یه پسره 27-8 ساله اونور خطه. میگه: الان رسیدم خونه گفتن شما لطف کردید گوشی رو پیدا کردید و زنگ زدید خونه، واقعن ممنون. معلومه چقد ذوق زدهس و هول شده. واسه همین تذکر نمیدم که پیدا کردن چیزی، لطف نیست و من زنگ نزدم خونه و خونه زنگ زد به من!!! میپرسه کی میتونه بیاد بگیره گوشیش رو؟ میگم که الان بیرونم. میگه مسیرتون کجاس؟ دوباره میگم بیرونم. به محض اینکه برسم خونه باهاتون تماس میگیرم و میگم که طرفای سیدخندانه خونمون. میپرسه چه ساعتی حدودن میرسم خونه؟ خندهم میگیره. ظاهرن طرف از ایناس که گوشیشه و زندگیش!! میگم 5-5:30. یه آخآخ میگه و تشکر میکنه. حدس میزنم آخآخش واسه ساعتیه که اوج ترافیکه. یا شایدم جایی کار داره و یا اصلن به من چه!!! ساعت 5 میرسم خونه و سریع بهش زنگ میزنم. با اولین زنگ برمیداره خودش. انگار پای تلفن نشسته بوده و منتظر من بوده. بهش آدرس میدم و فامیلیش رو میپرسم. میشینم بست منتظرش تا بیاد. انگار دست و پام سنگین شده و نمیتونم کاری انجام بدم تا این یارو نیاد و نگیره امانتیش رو... همش به این فکر میکنم که با ذوق و شوق دست کرده تو جیبش و یهو شوکه شده که گوشیش کجاس؟ بعدشم با لکو لوچ آویزون رفته خونه و یهو مامانش بهش گفته گوشیت گم شده؟ طرف زنگ زده که بیا بگیر گوشیت رو. چه خوشحال شدهها. بعد هی ذوق میکنم از این رفتار جنتلومنانهی خودم D-: خوشبختانه زود خودش رو رسوند. به چشم خواهری بانمک بود، خدا حفظش کنه ((-: گوشیش رو میدم و در جواب تشکرهای بیوقفهش که حدودن 20-30 ثانیه یه بند طول کشید، بدون تنوع فقط میگم خواهش میکنم و مییام بالا...
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:21 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (41)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 551. |
March 17, 2010 |
|
| |
× داریم سر یه جریانی بحث میکنیم پای تلفن: من: حرفاش رو باور کردی؟ زیپ: نه، اما باید برام توضیح بدی من: اعتماد نداری بهم؟ زیپ: داشتم بهت من: الان چی؟ زیپ: نه من: میخوای همه چی رو تموم کنیم، جفتمون راحت شیم؟ زیپ: ... من: یادته میگفتی خیلی از این اتفاقا ممکنه پیش بیاد؟ زیپ: پیش پیش پیش... من: چی؟ زیپ: یه گربههه رد شد، داشتم صداش میکردم!!! من:
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:17 AM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (36)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 549. |
March 15, 2010 |
|
| |
× رفتم واسه خرید عید یه کیف پول خریدم [Click]. آخه تمام سرمایهم از تراولچکها بگیر تا سکههام لخـ.ت مونده بودن، میدونی (((-: بعد رفتم دو تا کتاب هم خریدم واسه تعطیلات عید -یکیش ترلان و اونیکیشم رازی در کوچهها- جفتشم از فریبا وفی. البته حتم دارم که نمیرسم بخونمشون ولی خب مجبور بودم؛ یکی اومده بود کلاشینکف گذاشته بود پشت سرم که بخرم این دو تا رو، میفهمی؟!! خرید بعدیم اینا بودن که حکم نون سر سفره هفسین رو داش واسم. اینقد واجب بودن [Click]. اینجوری آشغالوار نگاشون نکنها، بیس تومن پول رفته بالاشون!!! آخرین خرید عیدم هم دو تا دیویدی بود. خیلی دلم میخواس فیلم استخوانهای دوستداشتنی رو بگیرم. واسه همین آمریکنپای 7 رو گرفتم با یه فیلم به اسم کتاب الی که یارو خیلی اصرار داش قشنگه!!! اینم از استخوانهای دوستداشتنی D-: کلن کشته مردهی این خریدامم. آقای زیپ هم خیلی کشته مردهی این مدل خریدامه، میدونی D-: چیه آدم همش روتین و با یه لیسته از قبل تعئین شده بره خرید؟ گاهی اوقات لازمه خودتم خودت رو سورپرایز کنی. گاهی این آت و آشغالا واسه روحیهی آدم ضرورتش بیشتر از بلوز و کیف و کفشیه که تا مییای بخری، یه مامان نامی از پشت سرت داد میزنه: ایــــــــن همه داری!!!! و تشنج اعصاب ایجاد بشه. بعله جانم!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:09 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (39)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 546. |
March 12, 2010 |
|
| |
× تو تختم دارم تو شیش و بشه بین پا شدن از خواب و یه پنج دیقه دیگه خوابیدن دست و پا میزنم که میبینم دزدگیره مرسدس جیپه (!) بابا صدا میکنه. از سکوت خونه معلومه کسی نیس. اولش با خودم میگم کی حال داره بلند شه عینک بزنه و بره دم پنجره ببینه خدایی نکرده کی به مرسدس جیپ توهین کرده که جیغش رفته هوا؟! که یهو یادم میافته دو ماه پیش چشمم رو عمل کردم و میتونم بدون عینک از طبقهی سوم خیابون رو تماشا کنم!!!! یا دارم با مامان حرف میزنم، چشمم خسته شده و به خاطر رنگرزی خونه، میسوزه. یهو بیاختیار دستم رو میبرم بالا تا جای عینکمو رو چشمم تنظیم کنم (((((-: صحنهی خندهداریه اگه کسی توجهش به تو باشه!!! یا صبح از خواب بلند میشم و طبق رواق قبلها، بعد از صورت شستن و بستن موهام، ناخودآگاه میرم سمت میز تا عینکم رو بردارم و میبینم نیس!!!! همهی اینا یعنی اینکه من هنوز عادت نکردم به بیعینک بودن. گاهی دلم واقعن واسه عینکم تنگ میشه اگرچه ظاهرم 180 درجه فرق کرده و بدون عینک خیلی خوب همهچیز رو میبینم... اما حق دارم، یازده سال کم نیس، سنگم بود عادت میکرد!!!!!
پاورقی: خیلی از دوستان در مورد عمل چشم بارها سؤال کردن ازم. خیلیها هم شاید روشون نشده. واسه همین اینجا مینویسم که دیگه مجبور نباشم تکتک جواب بدم به همه (-: من کلینیک نور عمل کردم تو ونک. عملم لازک بود. قیمت خود عملم شد 900 تومن. اما با آزمایشات و پول کلینیک و داروها شد 1.250 تومن. شمارهی چشمم یکیش سه و خردهیی و یکیش چار و خردهیی نزدیکبین بود [یعنی دور رو نمیدیدم] و 75 صدم هم آستیکمات داشتم. یعنی آستیکماتم زیاد نبود. یعد از عمل تا یکی-دو روز زیر چشمم ورم داشت. چون اشک مییومد از چشمم و مثل آدمی که دو روز نشسته بست گریه کرده فقط، ورم کرده بود چشمام. اما بعد از روز دوم کمکم پف چشمم خوابید و زیر چشمم یهکم کبود شد و گود افتاد که اونم بعد از دو هفته کامل از بین رفت و الان عادی شده. از عمل راضیام و دیدم در حد همون دیدم با عینک شده و فعلن مشکلی پیش نیومده خدا رو شکر.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:33 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (27)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 545. |
March 10, 2010 |
|
| |
× چنروز پیش به شادونه -رفیق گرمابه و گلستونم از نوع دانشگاهی- میگفتم: دلم میخواد ازدواج کنم!! اولش یهکم نیگام کرد ببینه جدیام یا نه، بعد برگش گفت: خاک تو سرت!! به جائیم نبود حرفش. ادامه دادم: حس میکنم الان یه دورانی رو دارم میگذرونم که دوس دارم تو خونهی خودم باشم. نه اینکه حالا تو خونهی بابام دارن مثل کوزت ازم کار میکشن یا تحت فشارهای شدید روانی و اجتماعی و اینا باشمها. فقط دلم میخواد مثلن الان پاشم برم واسه خونهی خودم فنجون-نعلبکی بخرم. پرده و روتختی بخرم و از این صبتا!!!! حالا اگه خونهی شوهرم نبود و خونه مجردی بودم مشکلی ندارم باهاش D-: چیزی نگفت. کلن بحثای ما هیچکدوم سر و ته نداره با شادونه!! اومدم خونه، بعد فیالفور زنگ زدم به آقای زیپ و بهش گفتم پاشه بیاد نت چون حس کردم 6 جفت گوش تو خونه موجوده که اگه بر حسب اتفاق حتی یکی از این یه جین گوش حرفام رو بشنوه، کل اعتقادات و شخصیتم میره زیر سؤال!!!!!! |-: شروع کردم با کلی ذوق و شوق به زیپ میگم دلم میخواد خونهم فلان باشه، آشپزخونهش بیصار باشه و مبلام اینجوری باشه و پنجرههام اونجوری باشه... بعد بیصبرانه منتظر اظهار نظر و عکسالعمل اون بودم که یهو یه همچین کلهی کریهی تو صفحهی چتمون ظاهر شد:
همینه دیگه!!! بعد از آدم مییان میپرسن "تو چرا مخالف ازدواجی؟"!!! بیا... یهبارم تو عمرمون خواستیم خوب و مثبت برخورد کنیم با قضیه اینجوری جوابمون رو میدن!!! با یه همچین برخورداییه که تحصیل مییاد ادامهت بده و تو هم مقاومت نمیکنی!!!!!!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:39 AM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (37)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 540. |
March 3, 2010 |
|
| |
× یه استاد داریم که از بس خوبه و هوای دانشجو جماعت رو داره، تو سره سگ بزنی باهاش کلاس برنمیداره. بعد من این ترم رفتم باهاش کارورزی3 رو برداشتم چون واقعن چارهیی نبود. خیلی دلم رو صابون زدم درسم رو ترم دیگه تموم کنم و ز لیسانس تا گور بتمرگم تو خونه!!!! آخه خیلی دارم درس میخونم و بهم فشار مییاد، میدونی ((((: جالبیه قضیه اینجاس که به زیر محوطه جریمهشم نیس که مثلن همین ترم پیش پایینترین نمرهی ممکنه رو داده بهت!!! بعد طرف یه مشکل دیگهیی هم که داره اینه که وقتی میخواد حرف بزنه باید بری گوشتو بکنی تو حلقش تا بشنوی چی میگه. خاکبرسر همهی دروسشم ساعت 7:30 صبح ارائه میده و با اون صدای رسا و طنیناندازش رسمن همه خوابن سر کلاس!!! حالا امروز رفتم پیشش. کارورزی3 رو جایی آشنا داشتم و قصد ندارم برم. بعد برداشته یه ساعت واسه من موعظه کرده که جایی که میخوای بری خیلی خوبه و حتمن ازش نهایت استفاده رو بکن!!! میگم چشم. بعد برگشته یه کاغذ داده دستم میگه اینو مطالعه کن و آخر ترمم یه گزارش کار بردار بیار که شامل اینا باشه [Click]. اون خط آخرش خیلی مهمه (((: خلاصه امیدوارم این کارورزی3 هم به خیر بگذره و این استاده دستش بچرخه واسه پاس کردنه ما. هر چند توقعی هم ندارم زیاد. طفلی دست خودش نیس انگار، استیل منو که میبینه، ناخودآگاه جلوی اسمم تو لیست نمرههاش مینویسه: 12.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:52 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (27)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 539. |
March 2, 2010 |
|
| |
× میگه: "باور کن همهی آدما، حتی اونا که ته خوشبختی هستن تو خوشبینانهترین حالت یه روز یا یه دورهیی میشینن به همهی چیزایی که تو فکر کردی، فکر میکنن و همهچیز به نظرشون خیلی الکی مییاد. حس میکنن نتونستن چیزی رو که از دنیا میخوان بدست بیارن. حس میکنن همهی رابطههاشون پوچه، زندگیشون پوچه و اصلن خوشبخت و خوشحال نیستن. داشتههاشون براشون بیارزش میشه، نداشتههاشون یه غوله بیشاخ و دم". میگم "دلم یه اتفاق بزرگ میخواد، یه تحول تو زندگیم". میگه: "اتفاقای بزرگم بعد از یه مدت عادی میشن، کوچیک میشن. مثل اولین روز رفتنت به دانشگاه. یه روزی واسه خودش یه اتفاق بزرگ بود اما حالا واست عادیه..." با حرفاش یهکم آروم میشم. اینکه حس کنی اوضاعت طبیعیه و این روزا برای همه پیش مییاد خیالت رو راحت میکنه... حال و روز آقای زیپ بدتر از منه. میرم سراغش تا بهش دلداری بدم. طبق روال معموله اینجور وقتها، اولش اون میشه مسبب بدبختیهای من و من میشم فاکتور پر و پا قرصه بدبخت بودن اون و واسه فرار از بدبختی، از زندگی هم میریم بیرون و بعدش کمکم سعی میکنیم شرایط هم رو درک کنیم و قربون هم میریم و برمیگردیم تو زندگی همدیگه!!!!! از پای کامپیوتر بلند میشم و میرم سراغ لاکام. یه لاک سرخابی مایل به گلبهی (!!) برمیدارم و شروع میکنم به لاک زدن. بعدش یه کاغذ برمیدارم و یه لیست بلند بالا از اهداف دراز مدتم رو مییارم رو کاغذ... وقتی لیستم تموم میشه دوباره یه لیست دیگه مینویسم از کارایی که باید تا آخر اسفند انجام بدم و برنامهریزی واسه تعطیلات. حالم بهتر میشه وقتی میبینم این همه کار دارم واسه انجام دادن و دیگه زیاد فرصتی ندارم واسه غصه خوردن و زانوی غم بغل گرفتن!!
از بچگی مدلم اینجوری بوده که روز قبل از تعطیلی رو بیشتر از خود تعطیلی دوست داشتم. مثلن پنجشنبهها رو بیشتر از جمعهها و گاهی حتی چارشنبهها رو بیشتر از پنجشنبهها دوس دارم. چون روزای قبل از تعطیلی میتونی واسه خودت کلی برنامهریزی کنی که روز تعطیلت رو چهجوری بگذرونی حتی اگه به هزار و یک دلیل روز تعطیلت اونجوری که میخوای نشه و کلن خودت حال انجام دادن برنامهت رو نداشته باشی و حالتم گرفته شه، اما لذت اون برنامهریزیه سر جاشه همیشه... اسفند برای من حکم روز قبل از تعطیلی رو داره، ماهی که توش کلی برنامه میریزم واسه یه تعطیلی، یه شروع... واسه همین کلن اسفند رو بیشتر از عید و تعطیلیاش دوس داشتم همیشه و حالا همین برنامهریزیه دوباره سرحالم اورد و حالیم کرد هنوز خیلی چیزا میخوام که بدستشون بیارم...
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:21 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (26)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 538. |
March 1, 2010 |
|
| |
× گاهی اوقات با وجود داشتن یه عالمه شماره تو فونبوکت، یه عالمه آیدی تو لیست یاهوت، یه عالمه بازدیدکننده از وبلاگت، یه عالمه دوست دور و برت، هیچکس نیس که بفهمتت. سکوتت رو، بغضت رو، نگاهت رو، خستگیت رو و حرفایی که میخوای بزنی و نمیتونی. نمیتونی. نمیتونی... گاهی اوقات لازمه که تو هیچی نگی و تا ته دلت خونده بشه... از همین گاهی اوقاتاس الان.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:18 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (34)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 535. |
February 26, 2010 |
|
| |
× از اونجایی که کلن غرغر من به جای کسی نبود و مختص صاف کردن دهن آقای زیپ بود، بلند شد اومد و دیروز رفتیم ولیعصر و به هر ضرب و زوری بود گوشیم رو با یه کوربی سفید تعویض کردم. هر جا میرفتیم وقتی میدیدن گوشی اینقد تمیزه و دارم اینقد زود میفروشمش علتش رو میپرسیدن و آقای زیپ با یه دل پری جواب میداد که "آقا خود منم اعصابم از دست این [بعد با دست من رو نشون میداد!!!! انگار من مسواکشم] خورده، گوشیش واقعن حیفه ولی دیگه از کوربی خوشش اومده و ول کن نیس" و تا جملهش تموم میشد منم مثل آدمای شرطی در دفاع از خودم سریع میگفتم "کار با اچتیسی خیلی سخته و در ضمن گوشیه مردونهییه!!!!" بالاخره بعد از کلی گشتن یه مغازهی نسبتن خوش انصاف پیدا کردیم و مراحل تعویض انجام شد. میگم خوش انصاف چون واقعن بعضی از این آقایون موبایلفروش دیگه تهشن!!! که البته دیروز هم ما در بدو ورود به پاساژ، گیر یکی از این تهها (!)افتادیم. اولن که فروشندههه حاضر نبود گوشی آکبند باز کنه [میدونم هیچکدوم از گوشیها آکبند واقعی نیس اما همون چسبه رو جعبه به آدم قوت قلب میده ((:] و گیــــــر که بیا همین کوربی خودم رو بردار. دو ماه بیشتر نیس کار کرده و کلن در حد آکبنده و همین رو من تمیزش کنم و جای آکبند به شما بدم متوجه نمیشی!!!! کلن دلم راضی نبود واسه همین دنبال بهونه میگشتم هی که از شرش خلاص شیم!! گفتم شارژرش کو؟ گفت شارژر خودش خونهس بعد یه شارژر نو آورد که اصلن مدلش با شارژر کوربی فرق داش. گفتم صورتی کوربی رو دارید؟؟ گفت اصلن تو بازار صورتیش نیومده هنوز!!!!!!!! این در صورتی بود که خودم دو شب قبلش صورتی کوربی رو پشت ویترین میرداماد دیده بودم. گفتم نمیشه نوش رو باز کنید؟ گفت نوش 168 تومنه و باید یه چیزی سر بدی!!! گفتم کیف چی؟ یه کیفه قهوهایه کهنهی آسانسوری داده بهم میگه کیفش اینه!!! دیگه کفرم در اومد. گفتم: "آقا من خواهرم همین دو روز پیش کوربی گرفته، کیفش هم سر خود گوشیه، رنگ خودش" وقتی دید اینجوریه فرستاد از مغازههای دیگه براش کیف بیارن. گفت کیف رو بهت اشانتیون میدم!!!!!! چار رنگ کیف اورد: نارنجی، سفید، زرد و صورتی!! گفتم: "چهجوریاس که کیفه صورتی موجوده اما هنوز خود گوشی تو بازار موجود نیس؟" گفت: "کیفش سواس!!!!" بدم اومد ازش. از فروشندهی دروغگو خیلی بدم مییاد... اگه میگفت خانوم ما صورتیش رو نداریم من مشکلی نداشتم چون از اولشم سفید میخواستم نه صورتی. برگشتم و آقای زیپ رو نگاه کردم. ازم پرسید: "چیکار میکنی؟ میخوای؟" تا دهن باز کردم که غر بزنم گفت: "زیگزاگ اگه به دلت نچسبیده بریم، نگیری هی به جون من غر بزنیها!!!" منم تا تنور داغ بود چسبیدم و گفتم "اتفاقن پامونو بذاریم بیرون با این گوشی کلی غر میزنم!!!" آقای زیپم سریع اعلام کرد که "آقا نمیخوایم". فروشندههه سریع گفت: "اگه بخواین 140 نقد برمیدارم" [خودش 150 برای معاوضه قیمت داده بود و بعدش کرد 148]. گفتیم نمیخوایم و به معنای واقعی کلمه در رفتیـــــــم!!!!! خلاصه اومدیم بیرون و رفتیم مغازههای بعدی که دیدیم بلااستثنا مغازههای دیگه بر حسب اتفاق (!) همشون کوربی صورتی دارن و تو بازار اومده بود خلاصه!!!!
اکثرن اچتیسی برنمیداشتن. با کلی گشت و گذار یه مغازه پیدا کردیم که با کوربی معاوضه کرد گوشیم رو و هم اکنون من زیگزاگ کوربی داری هستم که عینک هم نداره تازه!!! D
اضافه شد: عکس از پشت [Click]، عکس از بغل [Click]. هر رنگی از گوشی رو که بگیرید از همون رنگ دو تا قاب داره. یکی ساده و یکی طرحدار و البته یه قاب مشکی هم تمام رنگها دارن...
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:18 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (65)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 533. |
February 22, 2010 |
|
| |
× امروز از همون زمان غلت زدن تو تختخواب قبل از بیداری حس میکردم خستهم!!!!!! یعنی کلن صبح رو خیلی پرانرژی و بانشاط شروع کردم. کلاس اولم که تموم شد، داشتم با خودم فکر میکردم که مگه در روز کلن من چقد کالری مصرف میکنم که مجبورم اینقد کالری بسوزونم و از دانشگا به سمت تنها پیتزا فروشی نزدیک دهکده در حرکت بودم که یهو یه خانومه جلوم رو گرفت و گفت که میخواد چند لحظه وقتم رو بگیره و قبل از اینکه من بگم قصد ازدواج ندارم و کلن تحصیل هنوز داره من رو ادامه میده، یه کاغذ گرفت جلوم و شروع کرد سؤال پرسیدن: به نظر شما محبوبیت آقای مموتی/نژاد چقده؟ تو پرسشنامه سرک کشیدم و گفتم: اصلن!!!!! گفت: گزینهی اصلن نداریم خانوم، کم، زیاد، خیلیزیاد. تو دلم گفتم خوبه گزینهی کم رو گذاشتن باز!! مثلن نذاشتن: زیاد، خیلیزیاد، بینهایت!!!! گفتم: کم. گفت: چهجوری از اخبار اطلاع پیدا میکنی؟ گفتم: با فیلـ...ترشکن!!!! دوباره نیگام کرد گفت: صدا و سیما، رادیو، روزنامهها، اینترنت؟ گفتم: اینترنت. پرسید: دولت با مردم در قبال حوادث پس از انتخابات چقد همدلی کرده؟ خندیدم. رفت سؤال بعدی ((: گفت: صدا و سیما چقد تو اطلاع مردم از اخبار مؤثر بوده؟ گفتم: اونقد زیاد که وقتی صدای تیر از تو کوچه مییومد، شبکه 3 داشت تصاویر طبیعت رو با موسیقی پخش میکرد!!!!! پرسید: فکر میکنی چقد از ابهامات مردم در مورد مسئلهی تقلب در انتخابات برطرف شده؟ گفتم: خیلیزیاد. دیگه الان کسی ابهام نداره در این مورد، همه مطمئنن!!!! گفت: فکر میکنی علت بوجود اومدن جریانات بعد از انتخابات چی بود؟ گفتم: عملکرد بسیار خوب دولت قبلی!!! پرسید: راه حلش چیه؟ گفتم: ببینن مطالبات مردم چیه و بهش عمل کنن. گفت: ممنون از پاسخهاتون. زیرشم نوشت یکی از دانشجویان علامهطباطبایی و من رو با این سؤال که واقعن مگه در روز من چقد کالری دریافت میکنم که باید اینقد کالری بسوزونم، تنها گذاشت...
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:46 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (37)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 532. |
February 21, 2010 |
|
| |
× از شنبه رضایت دادم برم دانشگا. از دهم بهمن کلاسا رو شروع کرده بودن و منم حواله داده بودمشون به... گیر نده حالا!! همش هم به خودم میگفتم فلان استاد اگه چیزی گفت میرم حذف میکنم و ال میکنم و کلن یه فصل واسه همهی استادا تو خونه شاخ و شونه کشیدم و زدمشون و شستم و گذاشتمشون کنار و واسه محکم کاری یه گواهی پزشکی عمل چشم هم گرفتم دستم که اگه کسی چیزی گفت بکوبم رو میزش و بگم تو این هوای آلوده واقعن توقع داشتید هنهن باشم بیام دانشگا؟ که البته به حول و قوهی الهی کسی هنوز چیزی نگفته بهم و خدا بهشون رحم کرده!!! امروزم عینک به چشم وارد دانشگا شدم که یهو دیدم خانوم تذکره داره چپچپ نیگا میکنه، داشتم جملههام رو آماده میکردم که چیه؟ نکنه عینک آفتابی هم دست و پای مردان اسلام رو به لرزه در مییاره؟! که دیدم سمتم نیومد و چیزی نگفت...
چند روزه خیلی بیحوصلهم و صد البته در حد فتوحات ناپلئون خوشاخلاقم!!! هیچ مناسبت تقویمی هم نداریم. حس میکنم به یه مسافرتی، خریدی، یا یه چیزی تو همین مایهها شدیدن احتیاج دارم.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:25 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (29)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 525. |
February 10, 2010 |
|
| |
× مامان و بابا امروز رفتن مسافرت، نخجوان. تا آخر تعطیلات نیستن. برنامه ریخته بودیم که این چند روز رو با هم باشیم که امروز گفتی مامانت واسه 22 بهمن نمیذاره بیای تهران. اولینبار بود که از نیومدنت ناراحت نشدم. حق با مامانت بود. مطمئنن کنترلی و بهتره امروز و فردا تهران نباشی... بعدازظهر تو اینترنت بهم گفتی چند تا از دوستات رو بیمقدمه ریختن خونههاشون و گرفتنشون!! فقط همین یه جمله رو گفتی و رفتی. گفتی باید بری و بعدن بهم زنگ میزنی، حتی صبر نکردی جواب خداحافظیت رو بدم. نذاشتی بگم "مواظب خودت باش"... از تو کوچه صدای اللهاکبر مییاد. تو کوچه غوغاس. یه عده دارن میگن "مرگ بر دیکتاتور" و دو سه نفرم در جواب میگن "مرگ بر منافق". یه آقایی هم هست که تند تند داره با صدای بلند میگه "اللهاکبر" که این دو تا گروه دست از کلکل بردارن... بهت اساماس میدم اما دلیور نمیشه. زنگ میزنم بهت، یه صدای ضبط شده، بیخبر از آشوب دله من میگه "مشترک مورد نظر در دسترس نمیباشد". چرا زنگ نمیزنی؟ چرا آنتن نداری؟ کاش در دسترس بودی لامصب!! دلم میخواد بهت بگم "مواظب خودت باش"، شاید یهکم آروم شدم...
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:46 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (35)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 505. |
January 14, 2010 |
|
| |
× من: زیپ، یکی از بچهها منو به یه بازی دعوت کرده که توش باید پنج نفر از آدمای مشهوری که دوس دارم یه شب باهاشون بخوابم رو نام ببرم!!! زیپ: خب؟! تو کیو گفتی؟ من: هنوز که بازی نکردم!! خواستم اول اجازهی آقامون رو بگیرم زیپ: باشه عشقم، بازی کن من: اتفاقن تو رو هم دعوت کرده. اگه میخوای تو هم بازی کن!! زیپ: باشه، حتمن. تو بنویس. منم مییام تو همون پست تو پائینش مینویسم من: اووووه!! همینجور سریع که نمیشه. زمان محدوده و تعداد انتخابم محدود!! باید فکر کنم، الکی که نیس، مسئلهی مهمیه  زیپ:  من: میخوای تا شب جفتمون فکر کنیم، بعد مشترکن مینویسیم. هوم؟ زیپ: من وقت نمیخوام. پنج نفر که چیزی نیس، آماده دارم تو ذهنم. میخوای همین الان کاغذ و مداد بیار بگم اسماشونو!!!! من:
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:37 AM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (34)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 502. |
January 10, 2010 |
|
| |
× یعنی عاشق خودمم وقتی برنامه میریزم یه ساعت فلان درس رو بخونم، بعد نیم ساعتش به تورق میگذره!!! دو خط میخونم بعد هی ورق میزنم ببینم چقد دیگه مونده!!! و این روند پس از خوندن دو خطهای بعدی به صورت ادواری ادامه پیدا میکنه... بعد یه ساعت تموم میشه و میرم واسه استراحت (((:
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:44 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (32)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 501. |
January 9, 2010 |
|
| |
× کلن یکی از دلایل دو بالشه بودنه (!) من اینه که وقتی صبح میشه و با شروع سر و صدا، اون یکی بالش رو بذارم رو گوشم!!! چون عادت دارم به پهلو بخوابم، یکی از گوشام از حملهی سر و صدا مصون نمیمونه، بدون اینکار!! چند روز پیش میزان سر و صدا به حدی بود که عوامل نفوذی دشمن خودشون رو از روی بالش به ضخامت این هوا، رسونده بودن به گوشای من. دلیلشم بازی خرکی، سیسی با بابا بود. سیسی هی دست و پای بابا رو گاز میگرفت و بابا هم بلند بلند قربون صدقهش میرفت و ادا و اصول در میاورد و با عطوفت میگفت "پدر سگ گاز نگیر!!". بلند شدم و با عصبانیت رفتم تو آشپزخونه و به مامان گفتم: این بابا اصلن مراعات نمیکنه ساعت 9ئه و ما خوابیمها... همینطور هی میگه: "ای، آی، آخ، پدر سگ، واای، وای!!!" و ادای بابا رو در آوردم. مامان یهو بلند زد زیر خنده. من: مامان نخندآ، من الان عصبانیم مامان [همچنان با خنده]: قربونت برم که اینقد بامزه ادای باباتو در مییاری!! من: مامان اصلن گوش دادی من چی گفتم؟ مامان [همچنان در حال خنده]: برو واسه خودشم در بیار ببینه!!!! ((: من: |: با حالت "ما رو نیگا رو دیوار کی داریم یادگاری مینویسیم" (!) اومدم تو اتاق که به ادامهی خوابم برسم که با این صحنه مواجه شدم [Click]. یکی به من بگه تضییع حق تا کی؟ تا کجا؟!!!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:18 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (41)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 500. |
January 8, 2010 |
|
| |
× پریروز رفتم چشمپزشکی برای انجام آزمایشات نهایی. دکتر گفته بود چارشنبه برم که باز چشمم رو معاینه کنه و برام آزمایش قرنیه بنویسه که بفهمیم اصلن قرنیهم اومقد ضخامت داره که بشه چشمم رو عمل کنم یا نه. خلاصه بعد از یه سری قطره چکوندن و هی یه چیز کاغذ ماننده نازک رو کردن تو چشممون و نشستن پشت یه دستگاهی که یه چیزی رو میچسبونه به قرنیهی چشم و هی میگه چشمت رو تکون نده، رضایت داد و آزمایش رو نوشت. دیروز رفتم تو کلینیک و نشستم تا صدام کنن. بعد حالا فکر کن صبح اول صبح پاشدی رفتی، هنوز نه چشمات خوب باز شدن نه گوشات!!! یه خانومه صدام زد از این خانوم یواشا!!! اینا که هر جملهیی رو که میگن بدون استثنا نمیشنوی و باید هی بگی: "بله؟" کلن اعصابم نداشت بنده خدا. نشستم رو صندلی برای معاینهی شاوزوزکی. همونا که یه تابلوئه پر از E به سموت (!) مختلفه [محض تنوع هم نمیکنن Eها رو بکنن F]. یه سری ازم سؤال پرسید که این کدوم وریه، اون یکی کدوم وریه بعد شروع کرد به لنز عوض کردن. برام یه ردیف E روشن کرد و گفت از سمت راست بگو. منم شروع کردم سرخوشانه گفتم چپ، بالا، پائین، راست و ... یهو خیلی عاقل اندر سفیهوار نگام کرد، گفت: نمیخواد جهت بگی، با دست نشونم بده!!! وقتی به آدم استرس وارد میکنن همین میشه دیگه. تمام تمرکزم رو گذاشته بودم پای شنیدن حرفاش، سمت راست و چپم رو اشتباه گرفته بودم!!! [راس راس تو چشای من نیگا میکنی، هرهر میخندی؟]
پاورقی: ظاهرن آزمایشا خوب بوده. احتمال خیلی زیاد دکتر برای اول بهمن بهم وقت میده.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:41 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (46)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 495. |
January 3, 2010 |
|
| |
× چارشنبه کلن روز من بود. صبح که بیدار شدم دیدم برام اساماس اومده "وبلاگت باز نمیشه". وقتی اومدم نت، دیدم سایت کلن پکیده و کاریشم نمیتونم بکنم. زنگ زدم به آقای زیپ که بیاد نت و طی یه روند کاملن منطقی گودرز-شقایقی دعوامون شد و من به طور کاملن یهوییانه تصمیم گرفتم از زندگی آقای زیپ برم بیرون و اونم خیلی تهدید من رو جدی گرفت و جوابم رو نداد و رفت!!! بعد از این جریان رومانس، واسه تلطیف فضا و کلن عوض شدن روحیه، با مامان رفتیم تجریش که مانتو بخرم. کل پاساژ قائم و کلن تجریش رو زیر پا گذاشتیم. 4 تا مغازه مانتو داشتن که من از دو تا مانتو خوشم اومد و خیلی اتفاقی همون دو تا مانتو سایز من نداشت. تو راه برگشت با لک و لوچ آویزون یه برس رژ گونه دیدم که خوشم اومد ازش و قیمتش 5 تومن بود. با ذوق و شوق خواستم برم تو مغازه که یهو مامان گفت: "اینـــــــــهمه برس رژ گونه داری تو!!!" منظورش از اینهمه دقیقن همون برسی بود که چند وقت پیش خریده بودم. بعد که دید ناراحت شدم هی اصرار کرد که برم و بخرم و برای اینکه راضی بشم هم از یه ترفند استفاده کرد که: "برو بخرش بعم بپرس ریمل بورژوای هزار و یک مژهش رو چند میده". که البته افاقه نکرد چون شدیدن افتاده بودم رو دور لجبازی!! وقتی اومدم خونه، داشت نوریزاده رو میداد. نشستم پای تلویزیون و با ذوق یه تیکه قرهقوروت گذاشتم تو دهنم که یهو بابا گفت: "زیاد نخوریها، خوب نیس برات". اگه تو مود نرمال بودم حق رو میدادم به بابا ولی چون کلن مودم رو آنرمال بود، حس کردم بابا الان شعور من رو نادیده گرفته و نمیفهمه که من خودم میدونم چقد از هر چیزی باید بخورم!! با عصبانیت رفتم حمام که دوش بگیرم، میبینم آب سرده. اومدم تو اتاقم که سیسی به شدت ازم استقبال کرد و پرید بهم و دستم رو چنان گاز گرفت که آه از نهادم بلند شد. دیگه با تمام قدرتی که در بدن داشتم شروع کردم به زار زدن و احساس بدبختی کردن!!! وقتی بعد از همهی این اعصاب خوردیها با آقای زیپ حرف زدم و صدای گرفته از گریهم رو شنید، ذوق رو تو صداش حس میکردم!!! طفلی فکر کرده بود از درد فراق دارم زار زار میگریم!! D:
پاورقی: گاهی اوقات کلن آستانهی تحمل آدم مییاد پائین. بعد آی حرص میخورم که وقتی دیگه صبرت تموم میشه و میزنی زیر گریه، یکی مییاد میگه واسه سرد بودن آب حموم داری گریه میکنی؟ یاللعجب!!!!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:58 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (33)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 493. |
December 29, 2009 |
|
| |
آه ای صدای زندانی آیا شکوه یأس تو هرگز از هیچ سوی این شب منفور نقبی به سوی نور نخواهد زد؟ آه ای صدای زندانی ای آخرین صدای صداها...
پاورقی: دلم میخواس یه مشاعره راه بندازم که فهمیدم امروز تولد فروغ فرخزاده. دلم شعرهای سیاسی-انقلابی میخواد تا تجدید قوا کنم. که تجدید قوا کنیم همهمون. میاید مشاعره؟ تائیدی کامنتا رو موقتن برمیدارم تا بتونید از حرف آخر بیت کامنت قبلی باخبر بشید. کامنت خصوصی نمیگیرم (;
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:33 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (45)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 491. |
December 26, 2009 |
|
| |
× برای اینکه روزام از این یکنواختی در بیاد و صد البته سرم گرم بشه و به آقای زیپ گیر ندم، رفتم سه تا کلاف کاموای قرمز ماتیکی و یه میل شماره شیش گرفتم. بافتنی یکی از کارای مورد علاقهم بوده همیشه. وقتی در حال بافتن چیزی هستم تمام افکارم رو میریزم دور و فکرم فقط حول همون رجهای زیر و رو میگرده. توی دوران راهنمایی بخش کار عملی مربوط به حرفه و فنم رو خیلی دوست داشتم. بافتن کلاه، شال گردن، دستکش و جوراب!! متنها نه که هر روز در حال بافتنم، جز شال گردن که راست یه چیزی میبافی و میری بالا، بقیه چیزا رو یادم رفته. خلاصه پریشب شروع کردم با بافتن شال گردن، به این امید که به آقای زیپ زنگ نزنم و کلن ازش خبر نگیرم که خودش خبر بگیره ازم. کلن این مورد جنون، به طور ادواری سراغ من مییاد هر چند وقت یهبار. نشون به اون نشون که شال گردن رو دیشب تموم کردم و همزمان با آخرین دونهیی که کور شد، ساعت 12:30 شب آقای زیپ ازم خبر گرفت که: "عشق من در چه حاله؟! بیرون نرفتی؟". یعنی میخوام بگم خیلی موفقیتامیز بود کلن، این پروژه!!! حالا چون شال گردنم تموم شده و من هنوز دورهی اون جنونی که گفتم رو رد نکردم، امروز شروع کردم به بافتن کلاه!!! البته فعلن قسمتهای اولشم و نرسیدم به قسمتهای بالا و دونه گرفتن و کلن بلدم نیستم D: حالا کسی از شماها کتاب یا سایتی برای طرز بافتن کلاه سراغ داره؟ کلاهی که میخوام، ابتداییترین نوع کلاهه. سادهی ساده. یه کتاب یا سایت خوب میخوام برای آموزش بافتن کلاه و دستکش و جوراب. خدا رو چه دیدی؟ شاید کلاه رو هم بافتم و جنون یاد شده هنوز تو دوران عود کردن به سر میبرد و مجبور شدم جوراب و دستکشم ببافم!!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:35 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (49)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 487. |
December 21, 2009 |
|
| |
× مشغول درس خوندن بودم که یهو چشمم افتاد به گوشیم. وسوسه شدم اساماس بدم به آقای زیپ: من: میمیرم برات عنتر! زیپ: منم میمیرم برات شامپانزه!!! من: اورانگوتان منی؟ زیپ: گوریل منی؟ من: دلم برات یه ذره شده، واسه بغلت، که محکم فشارم بدی، گرمم کنی!! زیپ: منم دلم برات تنگ شده عسلم. کم اوردی زدی تو خط عشقولانه؟ من: ما همیشه پیش شما کم مییاریم و لنگ میندازیم حاج آقامون اینا!!!! D:
× آیتالله منتظری همیشه یکی از شخصیتهای دوستداشتنی من بود. وقتی خبر فوتش رو شنیدم واقعن دلم گرفت. آروم بخواب پیرمرد دوستداشتی...
× شب آجیلخورون و هندونهخورونتون مبارک باشه. اجماعن صلوات (((:
پاورقی: خب به من چه هی الان همه چیزامون چیز تو چیز شده؟ لابد سر اینکه باید سال نو قمری رو تبریک گفت یا تسلیتم من باید جواب پس بدم!!! آره؟ D:
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:05 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (37)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 482. |
December 12, 2009 |
|
| |
× امروز تو مسیر دانشگاه سوار اتوبوس که بودم، دیدم بعضی جاها رو در و دیوار شعار تبلیغاتی از جانب جناح قهوهای نوشته شده. تبلیغاتی که قبلن نبود و معلوم بود جدیدن این کار رو کردن. با رنگ سبز و با شابلون، رو دیوار بزرگراه نوشته بودن "رای ما فقط احمدینژاد". جالب بود. اینکه برخلاف گذشته که این جناح از رنگ قرمز برای تبلیغ استفاده میکرد، حالا رنگ سبز رو انتخاب کرده بودن و سعی داشتن بقبولونن [به کی؟ خدا عالمه] که رنگ سبز مختص اوناس!!! خندهم گرفت... بخاطر اینکه این جناح اندک، حتی خودشونم هنوز باور ندارن که ا.ن رئیسجمهور شده و هنوز دارن براش تبلیغ میکنن (((((:
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 4:56 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (31)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 481. |
December 11, 2009 |
|
| |
× دیشب بعد از یه ساعت حرف زدن، درست جایی که جفتمون داشتیم قانع میشدیم، دو مرتبه دعوامون شد. نمیدونم تا حالا براتون پیش اومده که بخواید سؤتفاهم پیش اومده رو برطرف کنید اما هر چقد تلاش میکنید نتیجهیی نمیگیرید و هی پشت سر هم سؤتفاهم بوجود مییاد؟ دیشب ما یه همچین موقعیتی داشتم... بعد از اینکه گوشی رو گذاشتم، نشستم و یه فصل واسه خودم، زار زار گریه کردم. سیسی هم از صدای هقهقم کلی به وجد اومده بود و هی مییومد دست و پام رو گاز میگرفت و فرار میکرد!!! ساعت دو با سر درد و گریه رفتم تو تختخواب. دلم آروم نمیگرفت. گوشی رو برداشتم و زنگ زدم بهش اما خاموش بود. صبح دوباره سعی کردم و بازم خاموش بود. زنگ زدم به مامانش که بهم گفت خونه نیست و اونم خبری ازش نداشت. فهمیدم شب رفته پیش دوستاش و هنوز برنگشته خونه... یه کم نگرانش بودم اما بیشتر از اون دلم میخواست باهاش حرف بزنم و یه باره دیگه سعیم رو بکنم. یه کم اتاقم رو مرتب کردم و رفتم حموم و گرفتم خوابیدم. ساعت یه ربع به 5 بود که دیدم برام اساماس اومد: چه خبر؟ حوصله نداشتم گیر بدم که بعد از یه روز بیخبری، این چه اساماسیه داده. احتمال دادم شاید هنوز دلخوره. واسه همین، برام همین که اساماس داده بود، کافی بود... من: دلم برات تنگ شده! زیپ، ببخشید ): زیپ: قربونت برم الهی، منم ببخشید! بیا تو بغلم :*
همین دیگه!! نکنه توقع دارید تا تو بغل ناموسمم بیام توضیح بدم؟ D:
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:08 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (48)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 478. |
December 7, 2009 |
|
| |
× به فرض که اینقد نیروی بیسیم و با سیم بچپونید تو دانشگاه که تو محوطه هیچ خبری نباشه. نه تجمعی، نه شعاری. به فرض که صبح دم در وایسید مثل برج زهرمار از تکتک بچهها کارت بخواید تا مبادا یه وقتی یکی از عناصر نفوذی دشمن بیاد تو و دست به اغتشاش بزنه. به فرض که سر تا پامون رو چک کنید مبادا مچبند سبز داشته باشیم. میتونید عقایدمون رو هم بدزدید؟ میتونید جلوی چشمکها و لبخندهای گاه و بیگاهمون رو بگیرید؟ میتونید افکارمون رو هم چک کنید که سبز نباشه؟ میتونید جلوی این نفرت بیحدی که با شنیدن اراجیف داره روز به روز زیادتر میشه رو هم بگیرید؟ میتونید جلوی V نوشتنهای یواشکیمون، رو در و دیوار رو بگیرید؟ نچـــز
پس روزت حسابی مبارک، دانشجو
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:18 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (59)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 475. |
December 2, 2009 |
|
| |
× عادت دارم کارهای روزانهیی رو که باید انجام بدم رو مینویسم رو کاغذ. لیست امروزم این بود: اصلاح ابرو اصلاح پشت لب رنگ کردن مو ماسک صورت حمام اصلاح بدن اپیلیدی دست و پا کرم زدن مانیکور لاک زدن بعد از نوشتن لیست بلند بالام، به این نتیجه رسیدم که اونقد هم شیپیش نشدم هنوز و اگه امروز یه روز معمولی بود، مطمئنن خیلی از این کارها رو فاکتور میگرفتم ازشون. فردا قراره "آقامون" بیاد. دارم به این فکر میکنم اگه من بجای اون سه روز رفته بودم زندان، اینقد عزیز میشدم که زیپ قبل از دیدن من یه همچین لیستی تدارک ببینه؟!!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:37 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (57)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 474. |
December 1, 2009 |
|
| |
× یعنی صحنه از این گریهدارتر؟ که 250 هزار تومن پول بیزبون تو جیبت باشه و وقتی برمیگردی خونه دریغ از یه یک قرونی که تو جیبت باشه و جاش یه کیسه دستت باشه که نهایت محتویات داخلش این باشه؟ [Click]. آدم دردش رو به کی بگه آخه...
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:32 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (84)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 473. |
November 30, 2009 |
|
| |
× حوصلهی هیچ کاری رو ندارم. بعد از این جریانات اخیر، دائمن بغض گلوم رو میگیره. فکر میکردم با دیدنش همه چیز درست میشه، اما نشد. دلم میخواد یه موضوع پیدا کنم بشینم زار زار گریه کنم اما خب اون موضوعه هم تخـ.مش رو ملخ خورده!!! حوصلهی درس و دانشگاه رو ندارم و تنها دلیلی که من رو میکشونه به "ته دنیا"، اینه که غیبتام پر شده. سیسی هم شده بازیچهی اعصاب من. طفلی یه مادر خوشاخلاق گیرش اومده که هیچ کجای دنیا نمیتونه لنگهش رو پیدا کنه. اصلن حالا میفهمم فلسفهی وجودی آهنگ "عمرن اگه لنگهمو پیدا کنی" شادمهر چی بوده. رفتم یک میلیون و هفتهزار میلیارد تومن دادم لوازم آرایش گرفتم، بعد حوصلهی استفاده ازشون رو ندارم. حس میکنم این جریان یه شوک عظیم بود. چیزی که پیامدش یه بغض بزرگ بود که گیر کرد تو گلوی نحیفم همون یه ذره میل به تغئیر رو هم تو من کشته. کسی سوژهیی چیزی نداره، من گریه کنم واسش؟
پاورقی: این پست پر از حسهای خوب و مثبت بود، میدونم میدونم. نه بابا، این حرفا چیه D:
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:42 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (59)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 469. |
November 25, 2009 |
|
| |
× حواسم پرت شده. دیروز که از کلاس با آژانس برمیگشتم از راننده پرسیدم چقد میشه؟ گفت 4 تومن. منم خیلی اوورت 6 تومن دادم بهش و در رو بستم. البته حس کردم یارو یه کم یه جوری داره نیگا میکنه، اما گذاشتم پای خوشگلیم (!) و گفتم خوشگل ندیده لابد تو عمرش!!!! تو حرفام کلی غلطغلوط پیدا میشه. تو نوشتههام. قرصام رو یادم میره بخورم و بدتر از همه اینکه مثلن یه اساماس رو میخونم و همون آن یادم میره که باید جواب بدم!!! این توضیح رو دادم که اون دوستانی که لطف کردند و با اساماس پیگیر شدن و هیچ جوابی دریافت نکردن دلخور نشن و بدونن که توقعشون از کسی که حواسش رو بازداشت کردن، بالاس D:
بالاخره تونستم شمارهی یکی از همدانشگاهیهای آقای زیپ رو که مطمئن بودم ازش خبر داره، پیدا کنم. صبح باهاش تماس گرفتم و کاشف به عمل اوردم که آقامون دیروز با خونهشون تماس گرفته و گفته که سالمه و مشکلی نیست و خوش میگذره کلن!!! بچه رو کرده وبال گردن من خودش رفته زندونگردی و الواتی!!! باز حالا بیاید نگرانش بشید!!! D: به احتمال قوی، فردا آزاد میشه و ظاهرن جای نگرانی نیست.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:44 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (133)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 466. |
November 23, 2009 |
|
| |
× امروز صبح ساعت 9 و خردهیی بود که آقای زیپ بهم زنگ زد و خیلی مفید و مختصر گفت که برای ساعت 10 احضار شده به وزارت اطلاعات و اگه یه مدت ازش خبری نشد نگرانش نباشم!!!! توضیح زیادی نداد. فقط گفت دیشب یاشار آزاد شده و امروز باید همراه با چند تا از دوستاش بره برای سوال و جواب. قرار شده تا بعدازظهر بهم از خودش خبر بده و اگه خبری نشد یعنی نگهش داشتن. از اولشم میدونستم باید زیپزاگ رو تنهایی بزرگ کنم و آخر هفتهها بزنمش زیر بغلم و هی از این سلول برم اون سلول و سیگار و کمپوت ببرم!! حالا زیپزاگ نشد، جسیکا!! مهم نیته که خب من حدسم درست از آب درومد.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:49 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (36)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 464. |
November 18, 2009 |
|
| |
× اصلن از اولش هم برنامه همین بود. که من برم اپیلیدی بخرم و ژل بعد از مو زدایی سینره و بعدش با ذوق و شوق بشینم با دقت هر چه تمامتر عملیات ملکوتی مو زدایی رو انجام بدم و ژل بزنم و دست و پا بلوری بشم و ذوق کنم، بعد صبح که بلند بشم ببینم به فاصلهی اپسیلون به اپسیلون پشه خورده دست و پام رو!!!! کلن دست و پام رو بلوری و بدون لک اپیلیدی کرده بودم واسه همین اتفاق!! خیلی دلم میخواد الان فلسفهی وجودی پشه و ایضن فلسفهی این پشم و پیلی پشت لب خانوما رو بفمم...
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:30 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (48)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 442. |
October 27, 2009 |
|
| |
× هفتهی پیش دوشنبه بود که کامپیوتر اینجانب یهو ترکید و دیگه ویندوزم بالا نیومد. حال میکرد فقط صفحهی سیاه نشون بده و فلش موس رو!! کلی دست به شلوار آقای زیپ شدم که برام ویندوز عوض کنه و کلی واسه خودم خانومی کردم که این رو میخوام و اون رو میخوام و آقای زیپم هر برنامهیی که دوست داشتم رو برام ریخت. هنوز یه روز از ویندوز عوض کردنم نگذشته بود که باز کامپیوترم حال کرد صفحهی سیاه رو با فلش موس نشونم بده [همون بیلاخ خودمون]. اینجوری شد که منم لج کردم و کامپیوتر رو فرستادم خونه باباش و سفارش یه کارت گرافیکی یک گیگ هم دادم که دیگه وقتی خواستم سیمز 3 بازی کنم واسه من ادا و اطوار در نیاره! البته هیچ تضمینی نیست که فردا دوباره همون علامت حاکم بزرگ [بیلاخ معروف] رو نشونم بده و من بمونم و حوضم که نداریم و مجبورم من بمونم و کاسه توالت خونهمون!
× ظاهرن از کیف بنده خیلی خیلی استقبال شده. محض اطلاعرسانی عرض کنم که من کیفم رو از میلاد نور، 50 تومن خریدم. نه که زور داشت شصت تومن بدیم پای کیف پومای یوزپلنگدار، واسه همون!!!
× من و آقای زیپ به احتمال خیلی قوی مییایم جشن پرشینبلاگ. هر چند که ظاهرن مقام دستهبیلُم هم نشدیم و من دعوتنامهیی دریافت نکردم کلن 
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:08 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (45)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 440. |
October 24, 2009 |
|
| |
× چارشنبه از شرق کوبیدم رفتیم غرب برای دیدن هایپراستار. و دیدیم و محض اینکه کاری هم کرده باشیم جز دیدن، من یه چیزکیک با چای هم خوردم!! بعد چون من تو رودبایستی با مامان و اینهمه پول آژانس دادن گیر کره بودم، خیلی زورکی از یه کاپشن آدیداس ۹۰ تومنی و یه کیف پومای ۶۰ تومنی خوشم اومد که مامان هم طی یک عملیات غافلگیرانهی رودربایستی کیلو چند (!) کاشف به عمل اورد که من کاپشن احتیاجی ندارم و تنها تفاوت این کیف پومای ۶۰ تومنی با بقیهی کیفها همون عکس یوزپلنگ چاپ شدهس که دو بار هم بشوریش میره و تازه دقیقن هم نمیشه چهرهش رو تشخیص داد و آخر سر هم پیشنهاد داد "حالا اگه خیلی چشمت رو گرفته میریم ماژیک میخریم خودتم که هنــــــــرمند، یه یوزپلنگ شکل همین رو یکی از کیفهات بکش!!!!" خلاصه چون تمام اقلام نوشته شده روی لیستم یکییکی داشتن خط میخوردن، تصمیم گرفتیم هر چه زودتر هایپراستار رو به مقصد شهرک غرب و پاساژ مهستان و گلستان و ایران زمین و میلاد نور، ترک کنیم که در همین راستا موفقیتهایی هم کسب کردیم. یکیش این [Click] و یکیش هم [Click]. البته یه سری اقلام لیست نشده هم بود که زیرسیبیلی رد شدند مثل [Click] و [Click] و دو دست هم لباس "زیرناموسی" که اگه خودت خواهر مادرم نداشته باشی دیگه برادر و پدر که داری، پس از گذاشتن عکس معذوریم.
× واسه آخر هفتهمون برنامه ریخته بودم که بریم فیلم بیپولی و بعدشم بریم چیتگر دوچرخهسواری و چون توی دوستی من و آقای زیپ، حرف اول و آخر رو همیشه من میزنم نه سینما رفتیم و نه چیتگر  جمعه در آخرین لحظات، آقای زیپ یهو خیلی جنتلمنانه گفت که پول اورده و منم خیلی مدبرانه تصمیم گرفتم بریم خرید. رفتیم تجریش و آقای زیپ یه کاپشن خرید و اینگونه بود که تمام سرمایهمون در کمتر از چسونیوم ثانیه به... اهم، تموم شد [Click]. اون مانکن سیبیل قشنگی که خیلی اتفاقی توی عکس افتاده، همون آقای زیپه که شیکمش رو داده تو!!! بعد از اتمام خرید مفصلمون، رفتیم دو تا دلمهی کلم یه کاسه آش و یه ظرف کشکبادمجون همراه با ترشی و دوغ و نون فراوون سفارش دادیم که جان زیپزاگ دستمون بند بود نتونستیم عکس بگیریم!!!! پس از پایان تشریفات ناهار خورون، من پیشنهاد دادم بریم پارک جمشیدیه که با استقبال شدید آقای زیپ روبرو شد و رفتیم پارک اندیشه با تکیه بر این اصل که "پارک، پارکه دیگه. حالا چه فرقی میکنه" و این چنین بود که آخر هفتهی بیــــــسیار از پیش برنامهریزی شدهی ما به پایان رسید. پیشنهاد میکنم شما هم خیلی اوصولی بشینید برنامهریزی کنید برای آخر هفتههای دوتاییتون. البته اگه اینقد مثل من و آقای زیپ، رابطهتون بر پایهی از خود گذشتگی و احترام به نظر همدیگه، بنا شده و گرنه که بیخود حرص نزنید چون نمیتونید برنامهتون رو به کرسی بشونید!!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:10 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (45)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 437. |
October 22, 2009 |
|
| |
× از کلاس فرانسه اومدم زنگ زدم به زیپ: من: Salut عزیزم زیپ: سلام، چطوری؟ من: من گفتم Salut زیپ: فرانسوی بود این الان؟ من: اوهوم، یعنی سلام خودمونی!! زیپ: تو مایههای همون سلامه خودمونهها... نکنه سلام ما هم ریشهش از اینه؟ من: خنگه سلام ما که عربیه!! ((: بگو احمقم! زیپ: نمیگم! من: پس بگو J'adore toi [ژَ دُقْ توآ] یعنی چی؟ زیپ: چدق توآ؟  من: یعنی عاشقتــــــم :* زیپ: منم عاشقتم عشقم!! من: J'aime toi هم یعنی دوستت دارم زیپ: میری کلاس این چیزا رو یاد میگیری دیگه؟!! من: اوهوم. پس فکر کردی رفتم کلاس مختلط که چیکار کنم؟ زیپ: بیخود، پس دیگه حق نداری بری من: اتفاقن باید برم چون جملههای هیجانانگیزترش مونده D: زیپ: 
× کی به شما اینقد اطمینان داده که من دخترم حالا، که هی راه به راه روز دختر رو به من تبریک گفتید؟ D:
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:53 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (29)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 430. |
October 15, 2009 |
|
| |
× بعد از یه هفته کشمکش، وقتی مییای تو فضای آزاد و برای فرار از سرما خودت رو میسپری به گرمای لذتبخش آفتابی که کمکم سرما رو از بدنت دور میکنه و یه رخوت خاصی به تنت میده؛ لذتبخشه... چشمات رو میبندی و آرزوی یه لیوان چای میکنی. یهو مامان رو میبینی که با یه لیوان چای و شکلاتی که فقط مخصوص شخص تو خریده، مییاد سمتت. یه لبخند میزنی و لیوان رو ازش میگیری. جعبهی شکلاتت رو آروم و با دقت باز میکنی و یه تیکهش رو میذاری تو دهنت و بلافاصله یه قلپ از چای رو سر میکشی. طعم شیرین شکلات رو با یادآوری این خاطره که همیشه اینکه نمیتونی چیز شیرینی رو توی دهنت، بدون کمک چای نگه داری، باعث خندهش میشه؛ خوشمزهتر حس میکنی. یاد عکس دو نفرهتون میافتی که داره با خنده یه تیکه کیک میذاره تو دهنت و تو در حالیکه دهنت رو برای خوردن کیک باز کردی، همزمان استکان چای هم تو دستته که بلافاصله بعد از خوردن کیک یه قلپ از چای بخوری برای کم کردن شیرینی... یادت میافته چقد با این عکس خندیدید دو تایی. چای که تموم میشه یه نفس عمیق میکشی و روی تختت تو فضای آزاد، زیر نور آفتاب پائیزی دراز میکشی و مشغول خوندن کتابی میشی که همه نوع حسی رو توش تجربه کردی... غم، شادی، ترس، عشق. انگشتت رو میذاری روی خطوط و با دقت هر چه تمامتر، کلمات رو دنبال میکنی. گاهی دلت میسوزه و دوست داری برای پایان دادن به حست، تند تند خطوط رو بخونی و گاهی با خوندن یه پاراگراف، یه حس ناب بهت دست میده. جوری که بعد از تمام شدن پاراگراف چشمات رو میبندی و میری تو خیال دلت میخواد اون پاراگراف رو دوباره و چندباره بخونی...
لحظات دوستداشتنی و خوبی هستند. حس میکنی چقد به این آرامش احتیاج داشتی و از اینکه طبق برنامه و تصمیم قبلیت یه آخر هفتهی نسبتن آروم برای خودت فراهم کردی، از خودت راضییی.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:57 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (30)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 429. |
October 14, 2009 |
|
| |
× من و آقای زیپ پای تلفن: من: یه چیزی بگم؟ زیپ: بگو من: دلم میخواد از هم دور باشیم زیپ. لاقل واسه یه مدت زیپ: یه چیزی بگم؟ من: بگو! زیپ: خیلی گاوی من: دلیل؟ زیپ: مگه تو دلیل آوردی واسه حرفت؟ من: یه لحظه صبر کن ببینم کیه این اساماسه زیپ: کی بود؟ من: یکی از دوستام! زیپ: اسمش؟ من: تو نمیشناسیش، همکلاسی زبانم زیپ: همون پسره؟ من: نه! سارا زیپ: دوستت که سمانه بود من: خب با اینم دوست شدم!! زیپ: چی نوشته حالا؟ من: یه شعر زیپ: بخونش من: ولم کن بابا زیپ: از اول بگو با یکی جدید دوست شدی میخوای بهونه بیاری بذاری بری!! راحت باش. این واسه من قابل هضمتره تا این حرفت که دور باشیم از هم من: چرت نگو زیپ. پسورد سایت رو بده! زیپ: نمیدم من: بده لوس نشو. زیپ: Daily مال منم هست من: حذفش نمیکنم زیپ: نمیدم من: منم حق دارم داشته باشم پسورد رو زیپ: آدم چاقو رو دست یه آدم روانی نمیده!! من: میدونی کی باید شوخی کنی، کی باید جدی باشی؟ زیپ: عاشقتم!! من: حس میکنم مثل پشه بهت آویزون شدم زیپ: مگه پشه به آدم آویزون میشه؟ من: الان گیر دادی به جزئیات کلام؟ زیپ: قربونت برم که مثل پشه موذی هستی من: اون مگسه که موذیه، نه پشه!! زیپ: گیر دادی الان به جزئیات کلام؟ من: ... زیپ: داری میخندی؟ من: دارم گریه میکنم به حال خودم. تو اصلن نمیفهمی من رو زیپ: ببینم زیگزاگ، تو اصلن به چیزایی که تو وبلاگ مینویسی و همه هم مییان تائید میکنن، اعتقاد داری؟ من: منظورت غار تنهاییه؟ زیپ: خودم باید بگم؟ خودت نمیفهمی؟ من: نه، من که مرد نیستم زیپ: آره من: قربونت برم من، دوباره رفتی تو غار؟ زیپ: هی من میخوام بیام بیرون از غار، بعد تا مییام بیرون تو یهو یقهم رو میگیری گیر میدی بهم، دوباره مجبور میشم بدو بدو برم تو غار!! من: همونه سرما خوردی دیگه زیپ: آره هوای غار سرده واقعن!! من: اگه بیای بیرون هوا بخوری اینجوری نمیشی. تو غار موندنت چقد قراره طول بکشه؟ زیپ: آدم احتیاج داره گاهی اوقات. نمیدونم. همه چیز رو که من نباید بگم من: چرا باید بگی. چون من نمیفهمم تو کی رفتی تو غار. مثل من که هر دفعه به روزهای قرمزم نزدیک میشم بهت میگم. تو که نمیفهمی زیپ: قربونت برم من. الان این غرغر کردنا واسه همونه نه؟ من: اوهوم زیپ: چقد من خنگم واقعن که نفهمیدم من: آره، خیلی خنگی!! نزدیک روزای قرمز من بدو بدو رفتی تو غار؟ زیپ: پس من فقط به خاطر تو یه هفته مرخصی میگیرم مییام بیرون ولی بعدش دوباره برمیگردم تو غار. خب؟ من: دوستت دارم!!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:45 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (37)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 425. |
October 10, 2009 |
|
| |
× امروز با مامان رفتیم انقلاب که کتابهای درسیم رو بخریم و چون نداشتن و منم دلم نیومد پول رو خشک و خالی برگردونم به بابا و بزنم تخت سینهش و غصهدارش کنم و با بغض بگم هیچکدوم از کتابام رو نداشت، رفتم کتاب داستان خریدم واسه خودم!! مهم نفس کاره دیگه D: [سال بلوا، من گنجشک نیستم، احتمالا گم شدهام و رویای تبت لیست کتب درسیم بود!!].
× دیشب بعد از سه ساعت تنها گذاشتن آقای زیپ، سر و کلهش پیدا شد. از غارش چنان اومد بیرون که احتمال داره آخر هفته با دوستاش بره شمال |: یعنی نهایت استفاده از درک و شعور بالای من!!!! اونوقت هی بیاید بگید این آقایون جنبهشون بالاس... نیست دیگه داداچم. قبول کن!!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:51 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (31)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 422. |
October 6, 2009 |
|
| |

× چقد بده آدم بخواد به شیوهی با فرهنگمابانه، ترشی درست کنه!! اما بدتر از اون اینه که نخوای اینطور باشی ولی به علت فقدان سوژهی مناسب مجبور بشی مثل آدمای با فرهنگ ترشی درست کنی!!! امروز مامان کلی لوازم ترشی گرفته بود و از وجد من در راستای دیدن اینهمه خرت و پرت نهایت استفاده رو کرد و اینجانب رسمن تا همین الان مشغول پوست کندن و خرد کردن بادمجون و کرفس و هویج و سیر و فلفل بودم!!! مورد بحثترین سوژهمون هم شد اخبار ماهواره در رابطه با نظرسنجی توی پنجاه کشور دنیا، در مورد میزان محبوبیت کشورها. اینکه آمریکا در زمان دولت بوش رتبهی هفتم توی دنیا رو از نظر محبوبت داشته که حالا توی دولت اوباما تونسته رتبهی اول رو کسب کنه. آلمان قبلن رتبهی اول رو داشته و حالا شده سوم و رتبهی دوم هم فرانسه شده. آنگولا شده یکی مونده به آخر و ایران هم آخرین کشور از نظر میزان محبوبیت شناخته شده!! اول از آخر بودن هم عالمیه که فقط ما تونستیم به درکش نائل شیم!!! وقتی چس مثقال فامیل داشته باشی و توی همین مقدار قلیل هم میزان ازدواج و اخبار حاشیهدار، صفر باشه، ناچار میشی تبدیل بشی به یه آدم با فرهنگی که سوژهی ترشی درست کردنش میزان محبوبیت کشورهاست!!!!!! پدر این سیاست بسوزه که به ترشی انداختن آدمم کار داره.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:39 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (29)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 416. |
September 30, 2009 |
|
| |
× کلن باباهه یه اخلاقی که داره اینه که دوماد جماعت رو از خودش نمیدونه. با همه هم مخالفه. فرقی نداره شرایط داماد چی باشه، چیکاره باشه، چه شکلی باشه. سختپسنده. اینقد سخت که کلن کسی توی دایرهی پسندش قرار نمیگیره. یعنی یکی از مشکلات عدیدهی من برای ازدواج، باباههست. چون میدونم کسی رو قبول نداره و از کسی خوشش نمییاد. البته باباهه هم جز همون دسته از آدماییه که آینده و کلن نهایت زندگی رو توی ازدواج میبینن و این که تو بهش بگی من هیچوقت قصد ازدواج ندارم، براش قابل هضم نیست و همیشه ازت میپرسه: "پس بالاخره آخرش چی؟". اما خب کسی رو هم نمیپسنده و حتی اگه با کلی اخم و تخم و دعوا و مرافه آخرش بگه: "من میگم نه، حالا باز خودت میدونی" و ازدواجی صورت بگیره، اون دوماد رو از خودش نمیدونه. یعنی کلن اون دوماد باید دور این مسئله رو که بشه پسر بابای من رو خط بکشه و تو خواب ببینه کلن!!!! البته خب برای پسندیدن دوماد معیارهای خاص خودش رو داره که مهمترینش اصالته طرفه. اینکه طرف اصیل تهران باشه. که خب کو؟!! کی رو میشه الان پیدا کرد که هفت جد و نسل قبلش توی تهران یا همین حوالی تهران به دنیا اومده باشن؟ البته گاهی یه کم تخفیف میده و میگه اگه از شهرستانم بود مشکلی نیست اما باید اصیل اون شهرستان باشه!!!!! یعنی اگه تار و ترکهی یارو به ناصرالدینشاه نرسه لاقل به فتحعلیشاه برسه دیگه!!!!!! حالا همهی اینا رو گفتم که خوابم رو تعریف کنم. خواب دیدم من و مامانه و آقای زیپ و کپل توی خونه نشستیم که یهو باباهه مییاد خونه. اولینبار بود که آقای زیپ رو میدید. خلاصه نشستن به حرف زدن و باباهه شروع کرد به سؤال پرسیدن از من و آقای زیپ. ازش پرسید کجا کار میکنه؟ و چون خیلی ضایع بود که بگیم هیچجا و بیکاره و اینا گفتیم "تو یه رستوران آشپزی میکنه!!!". کلن الان خیلی فرق داشتن اینا با هم. باباهه چیزی نگفت. سرش رو تکون داد و من همش داشتم به این فکر میکردم که باید هر چه سریعتر برای آقای زیپ یه کار خوب دست و پا کنیم که لو نریم. بعد پرسید ماشین داره یا نه؟ که باز گفتیم یه فولکس قورباغهییه قرمز (!) داره. و باز من رفتم تو فکر که باید زودتر پول جور کنیم و یه ماشین هر چند لکنتی بخریم. سؤالات ادامه داشت و من رو یکی پشت دیگری به فکر فرو میبرد. اما آخرش باباهه در کمال تعجب یه لبخند ملیح به آقای زیپ تحویل داد و وقتی آقای زیپ رفت به اهالی منزل گفت که به نظر پسر بدی نمییاد... از ذوق و خوشحالی مفرط از خواب پریدم. اومدم کامنتا رو چک کنم که دیدم "من" نوشته خواب کارت عروسیمون رو دیده. کلن الان خواستم بگم که اصلن رو من حساب نکنید چون ادامه تحصیلم قصد داره من رو ادامه بده و یکییکی پلههای ترقی و اینا D:
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:44 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (21)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 415. |
September 29, 2009 |
|
| |
× دیروز مراسم حذف و اضافه بود. صبح ساعت 8 کلاس داشتم که طبق یک برنامهی از پیش تعئین شده در پیچوندنش همت گماشتم و ساعت 9 مامان و باباهه رو راضی کردم که من رو سر راه ببرن دانشگاه و اونجا منتظرم بمونن تا منم باهاشون برم چالوس. باباهه اوصولن یه اخلاقی که داره خیلی مقید به زمان و ساعته. مثلن اصرار داره دوشنبهها راس ساعت 10 چالوس باشه. انگار اونجا باید کارت بزنه یا واسش تاخیر مینویسن!! خلاصه مراسم غرغر کنون رو به جون خریدیم و وارد دانشگاه شدیم. جلوی در به علت یه سری مسائل امنیتی که ما که بیخبریم ازش، شما چطور؟ کارت میدیدن و دیگه کار به جایی رسیده بود که به دختری که مانتوی سبز زیر چادرش پوشیده بود، اجازهی ورود ندادن و گفتن الا و بلا باید مانتوت رو عوض کنی. خلاصه اومدم بدو از خیل عظیم جمعیت جمع شده جلوی در دانشگاه عبور کنم که یهو خانوم تذکر اومد جلو و گفت "ببخشید خانومی" و با همین کلمه اخمای من رفت تو هم. نگاش کردم که چیزی نگفت و فقط اشاره کرد به مقنعهم و منم براش مثل بز اخوش سر تکون دادم و به مسیرم ادامه دادم که دیدم بهبه... عجب صف منظم قشنگی!!! کمی جلوتر رفتم و فهمیدم که این صف منظم قشنگ واسه حذف و اضافهست. بعد از 20 دیقه دوزاریم افتاد که باید برم از مسئول آموزش، شماره بگیرم و برم توی صف وایسم، کلن تو صف وایسادن خیلی مراسم اصولییی داره. شمارهم 60 بود و تازه نفر 29ام توی اتاق رفته بود. اون لحظه فقط این به ذهنم رسید که نباید توی کارت باباهه تاخیری بخوره چون اصلن حوصلهی غرغر شنیدن نداشتم. زنگ زدم به لیلی. توی دانشگاه بود، بعد از کلی بجا اوردن مراسم ماچ و بوسه و اینا ازش پرسیدم باید چیکار کنم که خیلی شیک گفت حذف و اضافه اینترنتیه!!! رفتم طبقهی سوم و بعد از سه ساعت توی صف وایسادن، رفتم تو سایت و 3 واحد اضافه کردم. میخواستم یه درسم رو هم حذف کنم که گفت بخاطر اینکه تعداد دانشجوها حداقله و اگه من حذف کنم کلاس به طور کل منحل میشه و دانشگاه میپوکه و زمین میره آسمون و کلن حال میکنیم بریم رو اعصابت؛ مجگلی داری؟ این اجازه رو ندارم!!!!! دو ساعت معطل شدیم واسه اینکه من برم تو سایت دانشگاه. نه که تو خونه دسترسی نداشتم به اینترنت و سایت دانشگاه، واسه همون
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:51 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (28)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 414. |
September 28, 2009 |
|
| |
× دیروز اولین روز کلاس فرانسهم بود. توی کلاس هفت نفریم. معلممون هم زنه!! [واقعن فکر کردی واسه چی اسمم شمسی نشد؟ |:] وقتی وارد کلاس شد سلام کرد و شروع کرد مثل بلبل تازه از قفس آزاد شده، فرانسوی صحبت کردن. مام چون کلن یکی از یکی متخصصتر بودیم تو فهم زبان فرانسه عکسالعملهامون خیلی متنوع بود. یکی چشماش گشاد شده بود، یکی دهنش باز مونده بود ، یکی خمیازه میکشید و یکی هم به نشونهی اینکه مثلن خیلی متوجه میشه معلم چی میگه لبخند ژکوند میزد و سر تکون میداد. بقیه هم غایب بودند. البته یکی از عکسالعملهامون ظاهرن همگانی بود و اون موقعی بود که خانم معلم یکی از ما رو مخاطب قرار میداد و ازمون سؤال میپرسید. اونوقت بود که ما بازتابی کاملن متفاوت با بقیهی اوقات و البته شبیه به هم نشون میدادیم و اون عبارت بود از یک لبخند کشداری که دندونامون رو به نمایش میذاشت و صد البته نگاه کردن به همدیگه!!!!! کلن روز مفیدی بود واسه تمرین پانتومیم. البته خب من یه کم روحیهم هم عوض شد، میدونید که خنده بر هر درد بیدرمان دواست، حتی اگه از سر استیصال و نفهمی باشه!!!!
× اگه با این پست خندیدید یا حتی لبخندی زدید فراموش نکنید که هستند کسانی که چشمهاشون توی همین لحظه، اشکبار به خدا و دعاهای ما دوخته شده [Click].
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:18 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (25)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 406. |
September 24, 2009 |
|
| |
× از اونجایی که کتاب گینس به شخصی هم احتیاج داره تا رکورد نوک زدن به انواع اقسام کارها و نصفه نیمه ول کردنشون، ثبت کنه؛ من این وظیفهی خطیر اجتماعی رو گردن گرفتم. بعد از کنتاکتی که با مؤسسهی سفیر مبنی بر ثبتنام ترم جدید پیدا کردم و اونا میگفتن باید تعئین سطح دوباره بدم و من زیر بار نمیرفتم و البته زورم هم بهشون نرسید، تصمیم گرفتم با انگلیسی قهر کنم و آغوش بگشایم برای فراگیری زبان فرانسه. البته این به معنای رهایی تمام و کمال انگلیسی نیست. تصمیم دارم بعد از فرانسه، توی دورههای تافل یا آلتس شرکت کنم و مدرکم رو بگیرم. واسه فرانسه، تصمیم داشتم سفارتش رو انتخاب کنم. اما بعد از تماسی که با سفارت حاصل شد و یه آقایی با کلی به رخ کشیدن استعدادش در بلغور کردن یه سری کلمات و جملات فرانسوی که من فقط "مقسی" آخرش رو فهمیدم، ساکت شد و در کمال خونسردی به فارسی گفتم: "سلام، خسته نباشید" و آقاهه فهمید تقریبن پنج دقیقه الکی داشته واسه خودش صحبت میکرده، متوجه شدم سفارت کلاسهای مبتدی برای یادگیری فرانسه نداره و وقتی از آقاهه پرسیدم چه مؤسسهیی رو پیشنهاد میکنه، با خوشرویی مخصوص مسئولان پاسخگویی به تلفن، گفت که سفارت مؤسسهیی رو پیشنهاد نمیکنه و بعد بوقبوق تلفن، ملودیوار گوشم رو نوازش کرد، فهمیدم "بیان سلیس" گزینهی بهتری میتونه باشه برای یادگیری زبان فرانسه. چارشنبه اول وقت با مامانه رفتیم بیانسلیس: من: سلام. برای ثبتنام اومدم خانم منشی: چه زبانی؟ من: فرانسه خانم منشی [جوری که آب پاکی رو بریزه رو دستم - با لبخند موذیانه]: عزیزم برای فرانسه باید حداقل دیپلم داشته باشی!!! من [در حالی که به شدت به شخص شخیصم بر خورده]: خب؟! خانم منشی: دیپلم داری؟ من [در حالی که برای رو کم کنی کارت دانشجوییم رو نشونش میدم]: بعــــله!! خانم منشی: ببخشید پرسیدم. آخه... من: متوجهم 
نمیدونم واقعن بیبیفیس بودن، جز مزایا محسوب میشه یا معایب؟ اینکه همه با دیدنت فکر کنن دیگه خیلی بزرگ باشی و جهشی خونده باشی اول دبیرستانی. و این موضوع باعث بشه وقتی مثلن بری داروخونه که قرص تنظیمکنندهی اهم بگیری، همه به دید یه دختر فرارییی بهت نگاه کنن که گول خورده و میخواد از طریق یکی از راههای پیشگیری، از تکثر نسل جلوگیری کنه!!!! واقعن دردناکه، یه کم دیدتون رو وسعت بدید خب D: پس فردا اومدیم و یهو زد من حامله شدم، حتمن باید حلقه دستم باشه؟!!! خب شاید بچهم دختر بود، انگشتام ورم کرد!!!!!! ((((:
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:35 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (28)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 400. |
September 19, 2009 |
|
| |
× پریشبها خواب میدیدم، طرفدارای ا.ن و طرفدارای موسوی دو تا تیم فوتبال شدن و دارن با هم مسابقه میدن. دروازهبان تیم ما سبز پوشا هم باراک اوباما بود!!!! بعد هی گل میخورد. اینقد گل خوردیم که آخرش به شک افتادیم که این اوباما با اون قدش چطور عرضه نداره حتی یه دونه توپ رو هم بگیره. وی در ادامه تو دادگاه اعتراف کرد که دستش با تیم ا.ن تو یه کاسه بوده و خریده بودنش!!!!  حالا هی بیا بوگو این دادگاهها نمایشیه و هیچ تاثیری روی کسی نداره. دیگه تاثیر از این ملموستر؟
× چه خوبه آدم پست هم که نمینویسه بیان براش کامنت بذارن که زندهباد زیگزاگ!!! پست قبل مال آقای زیپ طفلکی بود!! چرا اون پائین پستها رو نگاه نمیکنید که مینویسه "نوشته شده توسط آقای زیپ"؟
× بچهها، این وبلاگ واسه کسی احیانن فـ/یـ/لـ/تـ/ر نیست؟! من دو تا کامنت داشتم تا حالا که انگاری فیلها به اینجا هم حملهور شدند. شما مشکلی ندارید؟ اگه مشکلی هست بگید که یه فکری بکنیم.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:02 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (33)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 393. |
September 12, 2009 |
|
| |
× من و آقای زیپ از پشت تیلیفون: من: دیشب خوب خوابیدی؟ زیپ: آره پنج صبح که اومدم خونه، خوب خوابیدم تا نیم ساعت پیش  من: پنج صبح ساعت خونه اومدنه؟ زیپ:  من: البته بدم نیستا... مرد باید همیشه بیرون از خونه باشه. باید شیش صبح بری بیرون، دوازده شب بیای خونه، چون من حوصلهت رو ندارم. زیپ: چه خوب من: واسه کار و نون در اوردنها. نه واسه اراذل و اوباش شدن!! زیپ: آدم به تفریح هم احتیاج داره خب من: واسه تفریح کردن منم باهات مییام زیپ: ممم... حالا بذار ببینم چی میشه، اگه وقت کردم، میام دنبالت!!!!!!! من: گمشو، کاری نداری؟ زیپ: خب ناراحت نشو حالا. اگه مسیرم خورد، قول میدم سر راه بیام تو رو هم بردارم! من: خدافظ
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:06 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (47)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 391. |
September 10, 2009 |
|
| |
× یعنی یه پشه توی هر جایی وجود داشته باشه، شک نکنید که روش نمیشه بدون سلام و احوالپرسی با من، اون محل رو ترک کنه. یعنی رسمن من نقش پشهیاب رو ایفا میکنم. ساعت 4 صبح بود که از صدای ویز ویز همین جناب پشه بیدار شدم و کمین کردم تا روی بدنم بشینه، اونوقت یه حرکت جینگوانگیو (!) روش انجام بدم و دوباره بگیرم بخوابم. یاد سؤال دکترم افتادم که پرسیده بود: شبها خوب میخوابی؟ و من گفته بودم: نه!! و در جواب چراش، هیچ پاسخی نداشتم. داشتم با خودم میگفتم "بیا این الان یه پاسخ به این قانعکنندهیی!!!" همهی بیخوابیها که نباید به اضطراب ختم بشه دلیلش... تو همین افکار غوطهور بودم که برام مسیج اومد. آقای زیپ برام نوشته بود: "زیگزاگ خوابم نمیبره، دارم دیوونه میشم..." من: منم بیدارم، یه پشههه رفته رو اعصابم! زیپ: قربونت برم که پشههه رفته رو اعصابت. چیکار کنیم به نظرت؟ جواب خاصی به نظرم نرسید. اما یه حس خوبی بهم دست داد. از اینکه آقای زیپ رو دارم و همیشه پیشمه. از اینکه دو تا گوش دارم که اگه حرفی برای گفتن داشته باشم بهم گوش بده، دوستم داشته باشه و تحملم کنه... همینطور که احساسات مثبت داشت بهم تزریق میشد، پشهی مذکور هم روی گوشم نشست و اون حرکت ژانگولر رو روش انجام دادم و چند دیقه بعدش، خوابم برد...
پاورقی: این پست هیچ ربطی به پشه و بدخوابی و بیاعصابی نداشت. فقط زمینهیی برای این بود که من از آقامون برای این همیشه در صحنه بودنش و بیشتر از اون، تحمل غرغرهای اخیرم، تشکر کنم و بگم "فکر نکن نمیفهمم چقد خوبی"!!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:50 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (40)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 384. |
September 4, 2009 |
|
| |
× یعنی از دیشب بعد از دیدن فیلم Revolutionary Road، دارم به این فکر میکنم من چقد اعتماد به نفسم پائینه که بعد از سفید کردن موهام در راه زبان و زبانخوانی، هنوز دستی به ترجمه نبردم و قصد اینکار رو هم ندارم!!! یادمه از همون اوان کودکی وقتی میرفتم مهدکودک، زبان میخوندم!! هی میخوندم و هی خسته میشدم و ول میکردم همه چیز رو و دوباره رو از نو و روزی از نو!!!! یعنی واقعن الان برای خودم احساس تاسف میکنم با این ترجمهی مزخرف فیلم. اونم چه جملههای سادهیی رو... باز اگه مثلن اصطلاحات خیابونی انگلیسی بود، میگفتیم خب طرف وارد نبوده اما دیگه واقعن کیه که نفهمه ترجمهی Did you miss the Train، قطار رو "گم" کردی، نمیشه؟ یا وقتی طرف برات یه چیزی رو تعریف میکنه و تو میگی Oh, I see، منظورت اوه من "میبینم"، نیست؟ یا دیگه این یکی که قلبن من رو متاثر کرد: Be quiet for a moment که ترجمه شده بود فقط یه دقیقه "صبر کن"!! پیشنهاد من واقعن به این دوستان اینه که خب برادر من، خواهر من!! وقتی شما بویی از ترجمه نبردی، نکن!! نکن عزیز من!!! چه کاریه خب؟ آدم به زبون اصلی گوش بده، یا اصلن فقط فیلم رو نگاه کنه که بیشتر از ماجرای فیلم سر در میاره!!!! چه کمکی داری میکنی به خلقالله آخه اینجوری؟
دیشب، از اونجایی که به شدت رمانس بودم، گفتم یه فیلم عاشقونه بذارم ببینم و چون خیلیها گفته بودن این فیلم عاشقانهست، حدس زدم که آخرش خوبه و گذاشتم ببینم. کاری به ماجرای فیلم ندارم، اما طرز رفتارها و خواستههای اپریل و فرانک، من رو هی یاد خودمون مینداخت!! اینکه موقع عصبانیت، جفتشون در حال داد زدنن، اینکه مثل سگ و گربه به هم میپرن و یه ساعت بعد همه چیز خیلی عادیه و انگار نه انگار که چیزی اتفاق افتاده [بدون اینکه مشکلشون رو حل کنن]. اینکه فرانک موقع دعوا با عصبانیت به اپریل میگفت: "تو مریضی، تو مریضی اعصاب داری!!". اینکه اپریل عشق پاریس داشت. اینکه تقریبن 80 درصد تصمیماتشون با وجود عشقی که بهم داشتن از روی غرور و لجبازی بود. اینکه هی بیـــب بیب و بیـــب. خلاصه که خیلی نقاط مشترک داشتیم ما با این زوج جوان!!! بعد من وقتی یه فیلم میبینم که باهاش کلی نقاط مشترک داریم، همش به چیزایی که برامون اتفاق نیفتاده گیر میدم که نکنه چون ما شبیه اینائیم، این اتفاق برای ما هم بیفته؟ مثلن زیپ با من دعواش بشه، بعد بره شب تولدش بهم خیانت کنه، بعدشم بیاد بهم بگه!!!! یا مثلن دست آخر که قراره بریم از اینجا بزنه من رو بیــب کنه و بگه همینجا بمونیم!!! و اینچنین شد که در انتهای فیلم، با خودکشی اپریل نه تنها دلم نسوخت، که حرصم رو هم خالی کرد و دلم خنک شد!!!! و تمام رمانس قبل از فیلم تبدیل به حس کلکل گروید (!!). [همه که نمیشه ایدز و آنفولانزای خوکی داشته باشن که، یکی هم اینجوریه مثل من!!! |:].
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:03 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها, غرغریسم | نظرات (37)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 383. |
September 3, 2009 |
|
| |
× دیشب ساعت 2 بود که گوشیم زنگ خورد. خطی بود که فقط آقای زیپ شمارهش ررو داره و صد البته که اگه شخص دیگهیی هم میداشت شمارهش رو، ساعت 2 بعد از نصفه شب زنگ نمیزد!!! کلن در راستای متفاوت بودن و این صحبتا، برای انجام عملیات آشتیجویانه، انگار روز رو از من و زیپ گرفتن!!!!! کل روز قهریم بعد یهو دو نصفه شب که رفتیم تو تختخواب، یاد هم میافتیم و کمبود هم رو حس میکنیم [نچنچنچنچ، من چی بگم به این ذهن منحرف آخه؟ |:]. تمام طول روز رو منتظر هم دیگه میشیم و وقتی تا آخرین لحظه صبر میکنیم و میبینیم اون یکی اقدامی نکرد خودمون دست به کار میشیم!! [هر کی یه مدل مرض داره دیگه حاجی]. گوشی رو برداشتم: من: الو؟ یه خانومه: من با تو فهمیدم زیباییام خوبه/ یک مرد مغرور رویایی هم خوبه/ من با تو فهمیدم دلبستگی بد نیست/ گاهی به یک آغوش، وابستگی بد نیست... [کلی تو این هاگیر واگیر آنتنش هم میرفت و خیلی جاهاش قطع و وصل میشد] ساکت بودم. داشتم فکر میکردم زیپ هر چقدم در فراق من اشک ریخته باشه دیگه صداش زنونه که نمیشه!!!!! شاید میشد صداش رو به داریوش تشبیه کرد اما هلن نه به جان زیپزاگ!!! همون خانومه: وقتی تو اینجایی، دنیا همین خونهست/ حالا تو بگو بازم، این زن یه دیوونهست/ وقتی تو اینجایی، حواترین میشم/ عاشقترین، آدم روی زمین میشم... این زندگی با تو زیباترم میشه/ تو عاشقم بودی من باورم میشه/ با تو دلم غرق یک بچگی میشه/ من آخر رویام، این زندگی میشه... درست آخر آهنگ قطع کرد. فقط میخواست نصفه شبی یه قری بندازه تو کمر ما و قطع کنه!!!! اما کلی ذوقمرگ شدم که برام آهنگ عاشقونه گذاشت. خصوصن اینکه اون قسمتهای بولد شده رو هم خیلی نشنیدم چون قطع و وصل میشد!! کلی داشتم حال میکردم که "آخی... طفلی بچهم خواننده هم شد و برام آهنگ خوند... لابد حرف دلش بوده، دیگه خودش رو خسته نکرده، زنگ زده آهنگ گذاشته برام"!!! زودی دست به کار شدم و تا این حس ذوقمرگیه نپریده براش اساماس زدم: ولی همین آغوشی رو که بهش وابستهیی، دو شبه بغل نکردی! حواست هست؟ [هر کی فکر کرد که من جمله رو سؤالی کردم که زیپ رو مجبور به جواب دادن کنم، خره!!] جواب نداد. منم زیاد پیگیر نشدم. همینی که از سکوت مطلق به مراسم "با پا پس زدن با دست پیش کشیدنون" (!) رضایت دادیم خودش جای امیدواری بود. گوشی رو گذاشتم سر جاش و بالشم رو بغل کردم که روی گوشیم میسد انداخت و چون من نفهمیدم منظورش چیه، منم رو گوشیش میسد انداختم. اساماس داد: شارژم تموم شد، این آخرین اساماسه! آهنگه قشنگه! تو باید بخونیش واسم!!!! [ ] الانم میخوام فقط گوش بدم! تو باهام حرف بزن، اساماس بده، خب؟ 
الان فکر نکنید که آقای زیپ چقد اهل گوش و گوش سپردن به حرفای منهها!!! اگه گفته فقط میخواد گوش بده، منظورش این بوده که حرفای عاشقونه بزن بهم!!! عشقولانهی خونش اومده پائین. خصوصن که دیده مردم واسه عشقشون چهها که نمیخونن، دلش خواسته!!!
بالا رفتیم دوغ بود، پائین اومدیم ماست بود، قصهی ما راست بود D:
توقع ندارید که مو به مو اساماسهای عاشقونه و بیــبوار و بعدشم مراسم ماچ و بغل رو هم تعریف کنم، احیانن؟! [مگه خودت داداش و بابا نداری؟]
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:04 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (43)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 382. |
September 2, 2009 |
|
| |
× دوشنبه طی دست و پنجه نرم کردن با پروژهی بسیار سنگین و پیچیدهی "زود بلند شدن از خواب"، تمام روز رو به صورت مفیدی خواب بودم. شب ساعت 11 بود که پای کامپیوتر به حالت پژمردهواری داشتم وبلاگهای آپدیت شده رو میخوندم که زیپ زنگ زد. بهش گفتم که حوصله ندارم و اونم سریع قطع کرد. چند لحظه بعد اساماس داد: "خونهتون کجاست؟ من کجام؟". حالم بد بود، اما نه اونقدر بد که برام سؤال ایجاد نشه که این شنبول ترانه چیه واسه من فرستاده!!! فهمیدم اشتباهی مسیج رو برای من سند کرده. زنگ زدم بهش: من: چی؟ زیپ:  من:  زیپ: از قصد فرستادم!! من: آره، کاری نداری؟ زیپ: چرا اینطوری میکنی؟ خب میخواستم بهم توجه کنی!! من: توجه کردم دیگه! زنگ زدم بهت. کاری نداری دیگه؟ زیپ: بابا یکی از دوستای احمقم گفت این رو بفرستم برات. ناراحت نباش دیگه... من: دقیقن این کارات رو باید بذاری موقعی که من حوصله ندارم. آره؟ زیپ: خواستم حال و هوات عوض بشه!!! من: شد. مرسی از لطفت گوشی رو قطع کردم و دوباره مشغول خوندن وبلاگها شدم. خبری ازش نبود. ساعت 12 براش اساماس زدم: "شب بخیر". این مدل شب بخیر گفتن خشک و خالی فقط مختص مواقعیه که من یه چیزیم هست و صد البته دلم نمیخواد قهروارانه بخوابم. زنگ زد. زیپ: تو چته؟ من: اعصابم خرده زیپ: بخاطر اون اساماس؟ من: هم واسه اون، هم اینکه کلن اعصابم خرده!!! واقعن به کی میخواستی بفرستی اون اساماس رو؟ زیپ: به یه دختره!!! من: آهان  زیپ: چند شبه هی اساماس میده... من: الان داری به من میگی؟ اونم حالا که گندش در اومده؟ زیپ: بخدا قبلش میخواستم بگم بهت. اصلن اولش زنگ زدم که بهت بگم، منتها اینقد اخلاقت سگ بود که ترسیدم اینم بگم دعوامون بشه!! حالا دارم میگم... خب؟ من: بگو!! زیپ: بذار اولش یه چیزی بگم. اگه میخوای ناراحت بشی نگمها. دارم مشکلم رو بهت میگم. تو زنمی (!) منم شوهرتم (!)، یه مشکل برامون پیش اومده میخوایم حلش کنیم... من: خیله خب!! زیپ: چند شبه یکی من رو گذاشته سر کار. نمیدونم کیه. اولش فکر کردم توئی، اما بعد فهمیدم تو نیستی. گفتم شاید دوستامن. ازشون پرسیدم، اونام گفتن که نیستن. میخواد باهام دوست بشه. میگه اهل حال هستم یا نه. بهش گفتم من متاهلم، خانومم رو هم دوست دارم. گفت منم دوست پسر دارم. دوستشم دارم. من: آره معلومه، معنی دوست داشتنم فهمیدیم... زیپ از اول تعریف کن!! شروع کرد به تعریف کردن. که به زیپ پیشنهاد بیـــب داده. که قرار گذاشتن هم رو ببینن. که زیپ با دوستش هماهنگ کرده که اون جاش بره سر قرار. که ایمیل زیپ رو گرفته که عکسش رو بفرسته!!!!! که گفته ماتیز سفید داره. که دوست زیپ، با شمارهی خودش به این خانوم محترم (!!) اساماس داده که اینم شمارهی منه و اون یکی خطم [خط زیپ] شارژ نداره و و و ... و خلاصه همه چی!! دیگه آخر سر اینقد خوب برخورد کرده بودم با قضیه که یهو به شدت باهام احساس صمیمیت کرد و گفت: "فکر کن حالا فرزام [دوستش] بره سر قرار و ببینه طرف یه داف باحال بوده. چه حسرتی بخورم من " من:  زیپ:  اولش خوب بودم. خوشحال بودم که برام جریان رو تعریف کرده. با شناختی که ازش داشتم، میدونستم خیلی از جاها رو هم سانسور کرده و سلکشن حرفاشون رو برام گفته اما بازم گفته بود. فقط مشکلی که کمکم با فکر کردن به موضوع برام پیش اومده بود این بود که چرا ایمیلش رو داده؟ و اینکه از اول اصلن چرا جواب اساماسهاش رو داده بود. اگه سکوت میکرد و اصلن محل نمیذاشت، دیگه کار به اینجا هم نمیکشید. همهی اینا رو بهش گفتم و اونم با منطق خودش جواب داد. اینکه موقعی که طرف ازش ایمیل خواسته پیش فرزام نبوده و ایمیل فرزام رو هم حفظ نبوده. با اینکه قبول داشت که اگه یه همچین جریانی عینن برای من پیش میومد بیشتر خوشحال میشد که من محل ندم و سکوت کنم اما گفت که در مورد جواب دادن کارش اشتباه نبوده. چون داشته از قول دوستش با طرف حرف میزده و دست آخر هم فرزام قرار بوده بره سر قرار. خب در مواقع عادی هم انتظار خیلی اپنماینددانه رفتار کردن از من، انتظار بیهودهییه چه برسه به حالا که دارم لحظات ملکوتی نزدیک شدن به روزهای لالهگون رو میگذرونم و اخلاقم بسیـــــــــار بسیـــــــار دوستداشتنی شده. واسه همین دیشب کلن هی با آقای زیپ سر این جریان، قربون صدقهی هم میرفتیم، که یهو بحث بالا گرفت و گوشی رو روی هم قطع کردیم!!!! بعد از این کار محترمانهیی که انجام دادیم، زیپ اساماس داد که: زیپ: پـ... [بیب] میشی دیگه شعور و فهمت که از بین نمیره!! این رفتار کثیف تو با بهونهی بیـــب توجیهپذیر نیست خانوم زیگزاگ! هیچی نگفتم. راستش هم ناراحت بودم و هم اینکه داشتم یه مطلب در مورد مهاجرت به کانادا میخوندم!!! دلم نمیخواست تمرکزم رو از دست بدم. دوباره نوشت: زیپ: زیگزاگ؟ عشقم؟ قبول کن مقصری! قبول کن با حرفات هزار بار دلم رو خرد میکنی... حالا بیا تو بغلم که زودتر بخوابم! دارم دیوونه میشم!! من: تو هم جای من بودی همینا رو میگفتی شایدم بدتر! ایمیلت رو دادی به اون گـ... [بیــب] که معلوم نیست کیه، شمارهت رو از کجا اورده. تا بهت هم حرف میزنم اینجوری میکنی! میگی وقتی حالم بده، تا یه هفته بهت زنگ نزنم!! تو بودی چیکار میکردی؟ زیپ: زیگزاگ واقعن حالم از این کارات بهم میخوره! اصلن برام قابل هضم نیست این تهمتها! خاک بر سر من که بعد سه سال کسی که جونت رو براش میدی اینطوری بهت بیاعتماده و بهت تهمت میزنه! من: تهمت نزدم! دارم دعوات میکنم که اینقد سریع به هر کسی اعتماد میکنی! اصلن بیخیال، دیگه حرفش رو نمیزنیم! جواب نداد. روی گوشیش میسد انداختم که یعنی جوابم رو بده. نوشت: زیپ: تو رو خدا به هر چی که اعتقاد داری بذار بخوابم!
و در انتها خیلی شیک، نوشت: قهریم!!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:17 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (72)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 377. |
August 29, 2009 |
|
| |
× از دیروز صبح که از خواب بلند شدم، استخون چونهم درد میکنه!!! وقتی دست میزنم به چونهم انگار دارم جایی رو دست میزنم که کبود شده. فکرم الان کلی مشغول شده که یعنی چه اتفاقی میتونه حین خواب برام رخ داده باشه که چونهم حس کبودی داره؟ احتمال اول اینه که تو خواب با کسی درگیر شده باشم و با فک رفته باشم تو صورتش [جاهای دیگهشم میشد رفت البته اما چون خانواده اینجا تردد داره، از گفتنش معذورم] و طرف هم خواسته رو سفیدم کنه زده فکم رو اورده پائین!!! احتمال دوم اینه که بین من و دیوار یا تخت، درگیری فیزیکی پیش اومده و وقتی خواستم غلت بزنم، با چونه (!) رفتم تو دیوار یا لبهی تخت!! و احتمال سوم هم اینه که واسه اعصابمه!!!!! میدونید که این اعصاب امالامراضه. همین چند وقت پیش بود که با همین اعصابم شده بودم ناقل ویروس اچآیوی. دیگه حس کبودی اعضا و جوارح مختلف بدن که جای خودشون رو دارن |:
× مرسی از راهنمایی تکتکتون. فکر میکنم با توجه به حرفهای شما و شرایط خودمون، باید در مورد آلمان و کانادا جدیتر فکر کنم. فکر میکنم تو یه پست باید شرایط نسبیمون رو توضیح بدم تا بهتر بتونید راهنماییم کنید. [چقد فکر کردم تو همین سه جمله].
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:59 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (43)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 375. |
August 27, 2009 |
|
| |

× نقاشی بالا همون نقاشیییه که قرار بود برای رسیدن به آرامش بیارمش روی بوم [Click]. بعد از تموم شدن کار، هیچ حسی نداشتم، دیگه نه ناراحت بودم و نه خوشحال. فقط خنثی بودم انگار. دروغ چرا؟ نقاشیم رو دوست ندارم. چون علاوه بر اینکه، اولین کارم بوده و اونطور که باید و شاید راضیم نکرده، با هر بار دیدنش منقلب میشم. پرواز آروم اون دو تا کبوتر که مطمئنم، حالا حالاها به پرواز فکر نمیکردن و پرندههایی که سیاهپوش روی سیم برق چشم به راه نشستن!! و از همه غمانگیزناکتر اون پرندهههست که روی سیم سوم تنهای تنهاست و داره من رو به تصویر میکشه... فردا چهلم دوستانمه. اما تو مراسم شرکت نمیکنم. یه جورایی دارم فرار میکنم از نگاههای خیره و لبخندهای پر حسرت پدر و مادرشون. من خودم میدونم که قلبن عزادارم، پس لزومی نداره این عزادار بودن رو اثبات کنم. دلم نمیخواد با به رخ کشیدن خودم، داغ دل مادر و پدرشون رو تازه کنم... دلم نمیخواد با دیدن زجهها و نگاههای پر از حرفشون دوباره تنم بلرزه. تازه به تعادل رسیدم، دلم نمیخواد این خنثی بودن رو دوباره از دست بدم... کار بدی میکنم؟
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:18 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (39)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 374. |
August 26, 2009 |
|
| |
*[The Picture is Deleted]*
× واسه سالگرد دوستیمون تصمیم گرفته بودم یه سری از عکسامون رو از اول دوستی، سلکت کنم و بدم آقای لپگنده واسمون چاپ کنه... امروز کپل اومد خونه و یه پاکت داد دستم که یعنی ماموریت رو به خوبی و خوشی به اتمام رسونده. وقتی مامان اینا رفتن بیرون و کپل هم اتاق رو به مقصد حموم ترک کرد، عکسا رو یکی یکی اوردم بیرون و بعد از کلی حال و احوال و زنده کردن خاطرات، دونه دونه گذشتمشون تو آلبوم... با هر کدوم از عکسا، یه دنیا خاطره برام زنده میشد. از اولین عکسایی که اینترنتی بینمون رد و بدل شد تا این آخریها که واسه تولدت بود. داشتم به این فکر میکردم که چقد قیافههامون عوض شده تو این سه سال... چقد بزرگ شدیم. کلی غصه خوردم از اینکه از خیلی جاهایی که با هم رفتیم، عکس نداریم!! میدونی، شاید مسخره باشه با وجود اینکه یه عالمه فایل و فولدر عکس از هم دیگه توی کامپیوترهامون داریم اما باز من رفتم یه سریهاشون رو دادم چاپ کنه، اما از نظر من هیچی جای عکسای چاپی رو نمیگیره... عکسایی که باهات حرف میزنن... میتونی لمسشون کنی... میتونی تو تختخواب، موقع خواب یواشکی باهاشون حرف بزنی... میتونی بذاری زیر بالشت... میتونی روشون دست بکشی بدون اینکه دلهرهی کثیف شدن صفحهی مانیتورت رو داشته باشی!! تازه از نظر من خیلی لذتبخشتره که برای دیدن عکسا، یه عالمه آلبوم رو بذاری جلوت و دونه دونه عکسات رو ببینی... دوست ندارم تو سیدیها و فولدرهای مختلف، دنبالت بگردم!! دوست ندارم برای دیدن عکسی که دوست دارم، تمام هارد کامپیوتر و سیدیها رو زیر و رو کنم!!! نمیدونم چرا حس میکنم دیدن عکس تو کامپیوتر، مثل بقیهی چیزای کامپیوتری خالی از احساسه... مثل فرق نامه و ایمیل، چت و صحبت، دیدن و وبکم. این آلبوم رو دوست دارم، زیپ. چون پر از من و توئه. توش فقط خودمم و خودت... بدون هیچ عکس و برنامهی پارازیتی!!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:41 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (54)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 367. |
August 13, 2009 |
|
| |
× امیدوارم هتلی که قراره توش مستقر شیم کافینت داشته باشه تا بتونم بیام و اینجا بنویسم. از آقای زیپ قول گرفتم که در نبودم وبلاگ رو آپدیت کنه و بگه که چقـــــــــدر دلش برام تنگ شده!!!! D: اینجور که بوش مییاد، کامران و هومن هم قراره کنسرت داشته باشن اونجا. خدا بخیر بگذرونه دیگه، چون رسمن ما هم میشیم مفسد فیالارض و قتلمون واجبه!!! اگه اونجا دسترسی به نت نداشتم، تا هفتهی دیگه نیستم. التماس دعا!!!! D:
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:14 AM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (40)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 365. |
August 11, 2009 |
|
| |
× برای منی که یه عمره با سونیاریکسون بزرگ شدم (!)، کار کردن با این گوشی جدیده سخته. خیلی سخت!! از یکشنبه باهاش ور رفتم و اشکالاتم رو روی کاغذ نوشتم و امروز رفتم خدمات پس از فروشش و اشکالاتم رو بر طرف کردم. تقریبن. گوشیم ویندوز داره، تقریبن میشه گفت یه کامپیوتر دستیه. خیلی کاربردها داره، خیلیها یعنی، ولی خب من کاربردی ندارم براش |: مهمترین ایرادش بعد از سخت بودنه دسترسی به منوهاش، این بود که اساماس فارسی نمیگرفت. یعنی کلن منوهاش فارسی نمیشه. اما امروز یارو برام یه برنامهیی ریخت رو گوشی که اساماس فارسی رو میتونم بخونم. نصب تمام برنامههاش هم رایگانه. سومین ایرادش اینه که سر گوشی مموری نداره و مموری داخلیش یه چیزی حدود 60 تاست و چون ویندوز روش نصبه باید براش مموری هم گرفت. تا 8 گیگ مموری رو ساپورت میکنه. والا من تو این دو سه روزه خلافی ازش ندیدم و نمیتونم بگم ازش راضی هستم یا نه... محض خاطر کنجکاوان گرامی هم باید عرض کنم که قیمت گوشی 265 تومن بود!!
× غصهم گرفته که من این یه هفته رو چه جوری بدون آقای زیپ بگذرونم؟ خودش پیشنهاد داده برم ترکسل بگیرم، اما من نه شرایطش رو میدونم و نه قیمتش رو. [یه زیگزاگ خیلی ناراحت، خیلیها]
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:17 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (37)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 364. |
August 10, 2009 |
|
| |
× مامانه خیلی خرسندوار اومده میگه بلیط گرفته واسه همین پنجشنبه که برای یه هفته بریم ترکیه... هیچکس هم به هیچجاش نیست که من از بس که خوش سفرم (!!) با اتوبوس هم زیادی به خودم خیلی خوش میگذره و هم اجازه میدم دیگران از این نعمت بهرهمند بشن!!!! فکر کن من (!) باید سی و شش ساعت بست بشینم رو صندلی و امپیتیری گوش بدم و موبایلم هم راه به راه بره رو اعصاب و آنتنش قطع و وصل بشه!! تازه اگه میزان نظافت دست به آبهای توی راه رو ندید بگیریم!! خلاصه که فکر میکنم اگه زنده برسیم به مقصد، واقعن به این سفر و این همه تمدد اعصاب احتیاج دارم |:
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:21 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (53)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 356. |
August 2, 2009 |
|
| |

× عکس بالا رو نشون مامانه دادم: من: نیگا کن مامان. همهی مدلا دستبند سبز بستن... نیگا، آخی رو بلوزش نوشته ندا Alive!! مامان: مگه آقا سلطان نبود فامیلیش؟ من: |:
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:06 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (32)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 351. |
July 29, 2009 |
|
| |
× فکر کنم همینجوری پیش بره تا آخرش، همهی مسئولان و رؤسای ممکلت کسی نباشه جز رئیس جمهور منتخب و مردمینژاد!!!!! |: البته با حفظ سمت ((: یه بنده خدایی میگفت این موضوع دو تا نکته میتونه داشته باشه. یکی اینکه کلن رؤسا و وزرای ممکلت اینقد همه فن حریف و لایق و متخصصن که تو هر زمینهیی میتونن فعالیت کنن!!! مثلن طرف رئیس سازمان تربیت بدنی بوده، چون تواناییهاش بالاس، امروز میشه وزیر نفت یا وزیر فرهنگ و ارشاد!!!! دومی هم اینه که دولت دهم اینقد طرفدار و واله و شیدا داره که کسی جز همین تعداد معدود نمیره کاندید بشه!!!!!
× از طرف شاتل زنگ زدن که خط شما کلن از همون اوان تاسیس مخابرات، مشکل داشته (!) و شما سه تا راه داری: اول اینکه یه خط دیگه به ما معرفی کنی. دوم اینکه بری خودت از طریق مخابرات پیگیری کنی و سوم هم اینکه قرارداد رو فسخ کنی!!!! منم سر مست از اینکه از خواب پریدم و یه سه راهیه حق انتخاب برام جلوم گذاشته شده، فقط گفتم: فسخ کنید قرار داد رو!!! خلاصه که هستیم در خدمت دایالآپ نازنین، همچنان!!
× بچههای کوچی (!!) حواستون باشه که قرار کوچ دقیقن نهم مرداده. خیلیهاتون زودتر کوچ کردید [بجز اونایی که خود به خود وبلاگاشون حذف شد]. داریم میگیم حرکت جمعی کوچ نهم مرداد!!! |: شده جریان اونی که کچله بعد اسمش رو گذاشتن زلفعلی!!! D:
× خبر فوری: هواپیمای ایرباس تهران-شیراز حامل 270 مسافر در ساعت 12.20 به سلامت به زمین نشست. کارشناسان در حال بررسی علت و چگونگی رخداد این حادثه میباشند. (((((:
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:29 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (50)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 350. |
July 28, 2009 |
|
| |
× دارم از کلاس برمیگردم که چشمم میخوره به یه دختر کوچولو که با یه دستش محکم یه جعبه رو گرفته و با دست دیگهش دست مامانش رو. به جعبهیی که دستشه نگاه میکنم. یه عروسکه کوچیکه. از اینا که عینه بچهست و شیشه شیر داره و پوشک!! تو دلم فکر میکنم [کلن من تواناییهام بالاست، تو دلم که سهله، تو معده و اثنیعشر هم میتونم فکر کنم |:] الان چه ذوقی داره که زودتر برسن خونه و در جعبه رو باز کنه و شروع کنه با عروسکش بازی کردن!!! تازه مامانش هم مطمئنن کلی شرط و شروط میذاره که لابد اول دستات رو میشوری، بعد ناهار میخوری و بعد بازی... چقد حسش برام آشنا بود. فکر میکنم به زمانی که عروسک باربی میخریدم و مییومدم خونه. باربیباز بودم من کلن. نمیدونم چه ویری هم بود که افتاده بود به جونم و هی میرفتم باربی حامله میخریدم!!!!! نود درصد باربیهام حامله بودن اونم به شیوهی حضرت مریم!!! چون مرد باربی نداشتم D: تو همین عوالم هپروتم که میرسم خونه. فکر میکنم حالا چی میتونه اونجوری من رو سرحال بیاره؟! تا پلهها رو بیام بالا و کلید بندازم و در رو باز کنم فکر میکنم و یادم مییاد. میرم سمت کمدم و آخرین هدیهیی که همین چند روز پیش از آقای زیپ گرفتم رو بغل میکنم... چیزی که وقتی دیدمش، من رو پرت کرد به 5-6 سالگیم. عروسکی که سوغات ماسوله بود و من رو برد به زمانی که برای اولین بار ماسوله رو دیدم. و حالا این شما و این هم چشم بلبلی [Click]. چقد فسفر سوزوندم تو این پست، برم یه چیزی بخورم D:
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:18 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (61)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 349. |
July 27, 2009 |
|
| |
× ترانه [معلم کلاس نقاشیم] برای بهبود وضع بهم ریختهی روحیم تجویز کرد یه طرحی که باهاش آروم میشم رو بیارم رو بوم. گفت بزرگ کار کنم تا روحم تخلیه بشه. واسه همین رفتم یه بوم 60×60 گرفتم با اکرولیک مشکی و سفید!!! اونایی که من رو میشناسن میدونن من کلن با رنگ مشکل دارم و تمام کارهام سیاه و سفیده. اما اینبار ترانه تجویز کرد یه تک رنگ هم بیارم وسط کار و خودش با توجه به سوژهی انتخابیم، آبی رو بهم پیشنهاد داد... امروز واسه اولینبار و یحتمل آخرینبار رفتم رو بوم و فقط سوژهم رو طرح زدم. این کار رو فقط و فقط واسه مرتب شدن وضعیتم دارم رو بوم میکشم و هدفم هم اینه که در نهایت نقاشی رو تقدیم کنم به پدر و مادر دوستانم... نمیدونم چرا بر خلاف اکثر آدما، نقاشی رو تو رنگ نمیبینم!! بهتر بگم... طراحی و سیاهقلم بیشتر از رنگ روغن و بومهای هفت قلم رنگ شده (!) بهم آرامش میده... اگه رنگی هم بخوام بکار ببرم نهایت یه رنگ فقط... اونم فقط مختص نقاشیهایی هستند که بخوام رو سوژهی خاصی تاکید کنم و گرنه اصلن و ابدن با رنگ ارتباط بر قرار نمیکنم!!! رنگها رو دوست دارم... هارمونی رنگ رو توی جعبهی مداد رنگیها رو دوست دارم... اما حس میکنم هر کدوم از رنگها به تنهایی زیبایی خاص خودشون رو بیشتر نشون میدن... خودمم همینطورمها... ترجیح میدم یه کار رو به تنهایی انجام بدم تا همراه با دیگران. حس میکنم اگه یه کاری رو خودم به تنهایی انجام بدم دست آخر نتیجهی بهتری میگیرم!! انگار واقعن ترانه حق داشت... وقتی کبوتری که نماد خودم بود رو کشیدم، طوری که پشتش به صفحهست، پرسید "مگه مردمگریزی دختر؟"
ابی انگار از زبون من خونده که: برای گم کردن خویش/ رها شدن از کم و بیش/ برای در خود گم شدن/ جدا از این مردم شدن/ بهانهی گریه میخوام/ بهانهی فریاد زدن/ بیا تو باش ای مهربان/ بهانهی گریهی من...
× بعدن نوشت: بعضی از دوستان ازم سؤال پرسیدن که من کدوم سرویسدهنده رو انتخاب میکنم واسه کوچ؟! خواستم بگم که خوشبختانه وبلاگ من یه دامین شخصیه که پشتیبانش هم یه شرکت آلمانیه. پس من از همون اولش غربزده بودم و نیازی به کوچ ندارم. میمونم همینجا و منطقن آدرسم هم تغئیر نمیکنه!!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:13 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (37)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 346. |
July 24, 2009 |
|
| |
× وضعیت روحی-روانیم اصلن خوب نیست!! یعنی انگار سیم اعصابم رو دارن از دو طرف میکشن. با کوچکترین صدا و حرکت نابخردانهیی (!!) 286 سانت و 45 میلیسانت جابجا میشم. اون میلیسانتش بسته به فرکانس صدا متغیره 
سهشنبهی هفتهی پیش خودم رو وزن کردم دیدم شدم 34 کیلو و 98 گرم!!!!! هنوز به مامانه جریان رو نگفته بودم که دیدم مامان جان یه شیشه شربت اشتهاآور به تشخیص خودشون برام خریدن. یه هفته به زور شربت و اینا گذشت و دوباره خودم رو وزن کردم که دیدم شدم 35 کیلو و 64 گرم!! خلاصه که الان دارم تشویق همهجانبه میشم برای چاق شدن!!! مژدهگونی هم از الان نرخش مشخص شده. آقای زیپ هم قول شفاهی داده که در صورت یه پرده گوشت آوردن من، شیکم مبارک رو منهدم کنن!!!! برای تغئیر روحیه و در راستای روند چاقی، رفتم پنجاه میلیون و 700 میلیارد تا کتاب خریدم، چیدم کنار تختم که همزمان با تقویت جسم، روحم رو هم تغذیه کنم اما روند کتاب خوندنم هم مثل چاق شدنم خیلی کند شده. اصلن تمرکز ندارم. مثلن یه جا میخونم "شارل" بعد شصتاد ساعت باید فکر کنم که این "شارل" کی بود، آخرشم که میفهمم اینقد فسفر سوزوندم که دیگه مغزم برای باقی ماجرا کشش نداره قربونش برم حافظهم مثل اینکه ما رو تحریم کرده کلن!!!! مییام تو نت برای انجام کاری، میرم بیرون از نت برای انجام کاری، میرم تو آشپزخونه برای انجام کاری، مییام تو اتاق برای انجام کاری، اما اگه شما فهمیدین این کار چیه، منم یادم مییاد اینم بگم که چند شبه دارم هی خوابای بد میبینم!! کی بود هرهر خندید؟ منظورم از بد کابوس بود نه از اون فیلمهای پر نور!!! پریشبا خواب دیدم یه مار بهم حمله کرده. میگن مار دشمنه. خواستم بگم شناسایی شدید، پیش از اینکه دست به کار شم خودتون بیاید با زبون خوش، خودتون رو معرفی کنید!!!
× من برای بعضی از دوستان بلاگاسپاتی نمیتونم کامنت بذارم. چرا؟
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:13 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (59)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 344. |
July 22, 2009 |
|
| |
× دوستان من از اقلیت مذهبی ارامنه بودن. پدرشون چند روز پیش به پزشک قانونی رفته بود و میگفت اونجا یه ظرف سینی مانند بوده که تیکههای اجساد رو روی اون گذاشته بودن و به خانوادهها میگفتن هر کس میتونه به عنوان یادگاری 4-5 تیکه رو برداره!!! [مثل گوشت نذری]. این آقا هم چند تیکه برمیداره تا روز خاکسپاری تابوتها خالی نباشن و گرنه اصلن تیکهها شناسایی نشده بودن. یکشنبه، مراسم به صورت دسته جمعی توی کلیسا برگزار شد که بعدن از دوستان شنیدم مهدی کروبی و آقای محتشمیپور هم برای عرض تسلیت به کلیسا اومدن و با خانوادهها همدردی کردن. دوشنبه روز خاکسپاری بود. برای تمام 45 نفر مراسم رو به صورت جمعی برگزار کردن. تابوتها همه کنار هم بود و خالی از جسد... فقط جنبهی نمادین داشت برای آرامش خانوادهها. بعد از مراسم تدفین، همگی رفتیم باشگاه آرارات. اونجا هم مراسمی برای خانوادههای داغدار ارامنه تدارک دیده شده بود. وزیر راه هم اومده بود برای اینکه فقط تبلیغی بشه که "منم اومدم". هیچ حرفی مبنی بر همدردی یا تسلیت نزد و با این حرفش که در تدارک خرید هواپیماهای توپولوف بیشتری هستند، آتیش خانوادهها رو بیشتر کرد. واقعن متاسفم برای آدمایی که اگر نمیتونن مرهم باشن لاقل توانایی سکوت هم ندارن و نمکی هستند روی زخم. یکی از خلبانهای آشنا میگه که هواپیما حتی اگه سه تا موتورش هم با هم خراب بشن، حداقل بیست دیقه زمان داره و میتونه روی زمین بشینه. تنها اتفاقی که میتونه تمام دستگاههای هواپیما رو یک دفعه قطع کنه، طوری که حتی خلبان نتونه به برج مراقبت بگه که داره سقوط میکنه و در عرض 17 ثانیه، با سر سقوط کنه، بمب گزاری در دم هواپیماست [قسمت انتهای هواپیما]. عکسی که در پست قبل دیدید عکس دوست و همبازی منه. یه دختر 22 ساله که داشت برای دانشگاه فوقش تحقیق میکرد.
× روز پنجشنبه، 25ام بابا موقع رفتن به چالوس دیده که یه اتوبوسی که داشته بچههای 7-8 ساله رو میبرده اردو، توی جاده چپ کرده و اجساد رو با پارچههای سفید کنار جاده چیدن. جالبه که صدا و سیما کوچکترین اشارهیی به کشته شدن این بچهها نکرد!! ظاهرن اینقد مرگ و میر براشون عادی شده که دیگه توی اخبار هم ازش خبری نیست. حالا کافیه یه مرد/ زن مسلمون تو هر کجای جهان [ترجیحن آمریکا، انگلیس، آلمان و فرانسه] به صورت طبیعی بمیره...
× این چند روز اخیر فقط در حد آپدیت وبلاگ و تائید کردن کامنتا اومدم اینترنت. خیلی از پستهاتون رو از دست دادم و نرسیدم بخونم، خواستم بگم کوتاهی منو ببخشید. در اولین فرصت نوشتههاتون رو خواهم خوند.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:35 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (51)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 343. |
July 22, 2009 |
|
| |

امشب، در اتاقت نیمه بسته بود. روی راه پلهها، یه گلدون پر از کندور بود که میسوخت. همون راه پلههایی که ما روش مینشستیم و عروسکامون رو حموم میکردیم. یادته؟ از بچهها شنیدم که هر شب میرفتی رو پشت بوم و اللهاکبر میگفتی. خواستم بگم خیالت راحت! امشب، من به جای تو روی پشت بوم خونهتون، اللهاکبر گفتم...
× ظاهرن بلاگفا پیش دستی کرده و خودش سر خود، خیلی از وبلاگایی که قصد کوچ کردن داشتن رو حذف کرده!! انگار نه که آزادی بیان غوغا میکنه، نباید از کوچ از بلاگفا تا زمانی که آرشیوتون رو به طور کامل منتقل نکردید، حرفی بزنید، چون خود بخود وبلاگتون حذف میشه. من هنوز گیجم به خدا، همه چیز قاطی شده. لطف کنید کامنتهای پست قبل رو بخونید. تا جایی که تونستم به کامنتهای پست قبل جواب دادم. مراسم خاکسپاری و نحوهی برگزاری مراسم رو هم در اولین فرصت مینویسم.
× وبلاگ جدید ناخنک با عنوان "ایران من" [Click]. آدرس وبلاگهای جدیدتون رو برام کامنت بذارید.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:26 AM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (28)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 337. |
July 14, 2009 |
|
| |
× با مامان رفتیم تجریش واسه خرید مانتو و کفش. مانتوی سفید میخواستم واسه تابستون. بعد از کلی گشتن یه مانتوی سفید نظرم رو جلب کرد. رفتم تو و با ناامیدی پرسیدم سایز من داره یا نه. نه که مانکنم، از اون لحاظ. یارو رفت یه مانتو از همون مدل برام اورد و من رفتم پرو کردم. همچین فیکس تنم نبود اما خوب وایساده بود، خوشم اومد ازش. خصوصن از جنس پارچهش که مثه روبدوشامبر بود!!!! اومدم بیرون و با لبخند مامان رو نگاه کردم که پرسید پسندیدی؟ گفتم آره. گفت بهت خیلی مییاد. خلاصه مانتو رو دادم دست مامان. فروشندههه "مبارک باشه" گفت و مانتو رو گذاشت تو کیسه که یهو مامانه پرسید: چقد میشه؟ فروشندههه گفت: 49 تومن!!! قابل نداره. [آخ حرص میخورم از این تعارفای هرتی!!]. یه نیگا به مامانه کردم و قیافهم رفت تو هم!! یهو مامانه برگشته بلند میگه: جنسش خوب نیستا زیگزاگ. زود چروک میشه!! زیادم نمییاد بهت. خندم گرفت. میگم: حالا همهی اینا یه طرف، خیــــــــلی هم گرونه!!! خلاصه یه مرسی گفتیم و عین خانوادهی ضایع پور نژادیان، از مغازه اومدیم بیرون!!!!! خلاصه از خیر مانتو گذشتیم و رفتیم سراغ کفش که یهو نمیدونم مامان از کجا یادش افتاد که روژینا [دختر خالهم] کفش تقتقی میخواد!!!! رفتیم تو مغازهی کفشفروشی. مامان: آقا یه صندل میخوایم واسه یه دختر 2-3 ساله!! آقاهه: بفرمائید مامان کفش رو داده دست من. آقاهه خیره شد به من که چه خانوم دو-سه سالهی باحالی. ابرو برداشته، مو رنگ کرده!!!! خم شدم کفش رو گذاشتم رو زمین و محکم کوبوندمش کف زمین که ببینم تقتق میکنه یا نه!!!!! بعد از انجام انواع و اقسام آزمایشات هم خیلی شیک کفش رو دادم به آقاهه میگم: مرسی، نمیخوایم اینو!!!!!!!!
گفته بودم کفش سانتالمانتال میخوام و از اسپرت پوشیدن خسته شدم؟ این همون کفش سانتالمانتالیه که خریدم: [Click]. چیه آدم هی کتونی پاش کنه!!!!! دو تا مانتو هم خریدم که قیمتاش در حد هلو انجیری بود!!! یکی هم از یکی سفیدتر: [Click] و [Click]. این دومی رو هر کاری کردم چروکهاشو با فتوشاپ بردارم نشد، شما فکر کن مُده!!! اینم یه کفش دیگه، که جون میده واسه تظاهرات [Click].
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:33 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (59)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 336. |
July 13, 2009 |
|
| |
× دیروز ساعت 2 بعدازظهر، یه پیک اومد و قرارداد و مودم رو برام اورد و گفت تا هفتهی آینده باهاتون هماهنگ میکنن [اهم اهم] و کارشناس میفرستن برای نصب و این برنامهها. ایناش مهم نیست، دلم برای خودم سوخت که با بدبختی از خواب پاشدم و به خواب بعدازظهر هم نرسیدم!!!!
× دانشجویان مثلن فرهیختهیی که روبروی سفارت آلمان تجمع میکنید، لطفی کنید و سری هم به سفارتهای ایران و چین هم بزنید. خون مصریها از خون ایرانیها و چینیها رنگینتر نیست [Click].
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:07 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (36)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 335. |
July 12, 2009 |
|
| |
× چارشنبه طی یه عملیات خودجوش رفتم و به صورت آنلاین فرم درخواست ADSL شاتل رو پر کردم. با خودم فکر میکردم من که قراره کمهکم دو-سه ماهی توی نوبت باشم، لاقل از الان پر کنم محض دلخوشی. اما در کمال تعجب پنجشنبه ساعت 9صبح موبایلم زنگ خورد. واقعن جای "چی بگم به شما" داره اگه فکر کردید اون ساعت من از خواب نازم میگذرم و جواب شمارهیی رو میدم که ناشناسه. شناساش هم باید برن بوق بزنن اون موقع صبح وای به شمارهی ناشناس!!!! چند دیقه بعد شمارهی خونه رو گرفت!! هه، زهی خیال باطل!!! فکر کردن منی که گوشیم رو که بغل گوشم بود جواب ندادم، بلند میشم هلکهلک میرم تلفن رو جواب بدم!!!!!! خلاصه این چنین بود که وقتی ساعت 12 به نت وصل شدم یه ایمیل گرفتم که "متاسفانه با وجود تلاش مکرر همکاران، موفق به برقراری تماس با شما نشدیم." چیزای دیگه هم نوشته بود البته، که در این مقال نمیگنجه!!! زنگ زدم به شرکتشون ببینم تکلیفم چیه؟ که یارو بهم گفت یکشنبه (یعنی امروز) بین ساعت 9 تا 12 قرارداد رو برام میفرسته. منم امروز طی یک روند بیسابقهیی در زندگی، ساعت 9:30 بیدار شدم و منتظر نشستم ببینم کی مییاد این یارو که قراره فرستاده بشه!!! بعد الان ساعت چنده؟ 11:30... بعد هی من میگم همیشهی خدا یه چیزی هست که بره رو اعصاب، حالا آقای زیپ نشد این یارو که میشه، شما هی بیاین به من بگید Honey, Always think positive.
× با اینکه فکر میکنم اگه کسی بخواد پیدامون کنه خیلی راحتتر از اینا میتونه این کار رو بکنه اما این رو بد نیست بخونید [Click].
× طرح جمعآوری امضا برای عدم به رسمیت شناختن ا.ن [Click].
× آخرین اخبار موثق رو از وبلاگ ناخنک پیگیری کنید [Click].
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:34 AM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (41)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 331. |
July 8, 2009 |
|
| |
× اولش این وبلاگ رو ساخت برام (!!) که روزانههامون رو توش بنویسم. بعد کمکم حس کردم روزمرگیها، فقط برای خود آدم و شاید برای اون دسته از آدمایی جالب باشه که میشناسنت. واسه همین علاوه بر روزمرگی شروع کردم به نوشتن عقاید و دغدغههای فکریم... حالا که به آرشیوم نگاه میکنم میبینم خیلی از هدفه اول وبلاگم دور شدم. اینکه روزانههام رو بنویسم. عکس بذارم و کلی چیز دیگه... در همین راستا، امروز تصمیم گرفتم یه مقداری [یه مقدار ینی خیلی!!] این پست رو زنونه کنم و با خانومای وبلاگخوان (!) خوش و بش کنیم!!! البته نظرات آقایون هم بسیار بسیار قابل احترام خواهد بود!!
سهشنبه صبح، مدل به دست رفتم آرایشگاه. یه مدل ابرو واسه خودم نقاشی کشیده بودم که دلم میخواست ابروهام رو همونجوری بردارم!!! آخه ماشالا هربار که میرم آرایشگاه و مدل رو زبونی واسه کسی که میخواد ابروم رو برداره توضیح میدم نمیدونم دسشویی کمه یا هر چی، عملیات بیتربیتانه رو برمیداره رو ابروهای من پیاده میکنه بعدم خیلی جتنلومنانه (!!) میگه که ایراد از ابروهای منه... ابروهای اینجانب هم نمیدونم چه مرگشه که وقتی میذارم پر بشه، تا نزدیک خط ریشم پر میشه اما دریغ از یه دونه که توی خود ابروهام در بیاد!!!!!! واسه همین این دفعه رو کاغذ مدلی که میخواستم رو کشیدم و بدون کوچکترین حرفی گفتم من این مدلی میخوام!!! [Click]. خانومه هم اینقد دقیق کارش رو انجام داد که آخرش واقعن به این نتیجه رسیدم که هربار که میرم آرایشگاه واسه ابرو مدلم رو هم همراهم ببرم چون نتیجه میده در حد دروغای ا.ن!!!! [زیگزاگ هستم مبتکر انواع و اقسام شیوههای نوین]. نه که همهی کارای من از پیش برنامهریزی شدهس، واسه همین خیلی اصولی و برنامهریزی شده یهو تصمیم گرفتم برم رنگ مو بخرم و موهام رو هم همون موقع رنگ کنم!!! چون بار اولم بود به یارو گفتم کاتالوگ رنگ موش رو بیاره تا از روی کاتالوگ انتخاب کنم. رنگ زیتونی با زمینهی دودی رو انتخاب کردم و خوشحال و خندون رفتم آرایشگاه. اول موهام رو کوتاه کردم و بعدشم خانومه موهام رو رنگ کرد. توی چهل و پنج دیقهیی که باید موهام رنگ بگیره، اینقد کله ملق زدم که کلن تمام بدنم رنگ گرفت!!!! D: خانومه موهام رو شست و سشوار کشید که یهو دیدم موهام قشنــــــــگ شده همون رنگی که خریدم، منتها نمیدونم چرا من یه چیزی تو مایههای آنشرلی میدیدم تو آینه. مامان و کپل سریع اومدن دورم و اینقد گفتن چقد بهت مییاد و الان مده این رنگ، که از شوک خارج شدم و نمنم با آنشرلی همدردی کردم که شاید اون طفلی هم میخواسته موهاش زیتونی با زمینهی دودی بشه و یهو اینجوری از آب درومده!! چون پوستم سفیده بد نشدم اما خب اون رنگی که تو کاتالوگ به خوردم دادن و میخواستم نشد!!!! ولی در کل قیافهم یه تغئیر اساسی کرد. اوج تغئیر رو زمانی میتونید حس کنید که وقتی اومدم بخوابم و روی بالشم یه تار موی قهوهیی تیره دیدم، کپل رو صدا کردم و با ذوقمرگی گفتم: "مو قبلیم!!! مو قبلیم!!!"
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:38 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (60)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 321. |
June 30, 2009 |
|
| |
× امروز تو رادیو میگفت توی یکی از کشورهای سوراخه جوراب مورچهیی، مردم معترض اومدن توی خیابون و تظاهرات کردن!! رئیسجمهور اون کشور هم برای کنترل وضعیت موجود 48 ساعت حکومت نظامی اعلام کرده!!! بعد یه کار خیلی خطرناکی که اتفاق افتاده اینه که از چند جا هم صدای تیراندازی شنیده شده!!! نچنچنچ... میبینی تو رو خدا با ملتشون چیکار میکنن؟! یاللعجب!!!!!!!
× خب میبینم که هیچ تقلبی توی انتخابات صورت نگرفته و اینا... از شورای نگهبان، عادلتر مرجعی نیست ینی اینجا واقعن؟
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:29 AM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (30)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 319. |
June 28, 2009 |
|
| |
× خوب که فکر میکنم میبینم نصفه فشار عصبی این روزا درسته که در مورد فضای حاکم بر اتمسفره ولی مثلن 25 درصد بقیهش هم ماله امتحانا و درسا بود!!! حالا که امتحانا تموم شد دغدغهم کمتر شده... و البته 25 درصد باقی مونده هم ماله عقدههاییه که آدم توی دوران امتحانات دچارش میشه... مثلن قهر با موچین و آئینه، قهر با اپیلاسیون همهی اینا خب افسردگیه مییاره دیگه... همش هم که دیگه ماله این نیست که اوباما ازمون معذرت نمیخواد به خاطر حمایت از اغتشاشگرا!!!! ((: حرفشه که این هفته با کپل بریم آرایشگاه. میخوام هم موهام رو کوتاه کنم و هم رنگ کنم!!! دلم قیافهی جدید میخواد... میخوام مدل ابروهام رو تغئیر بدم. برم خرید و مانتو و کفشه سانتالمانتال بخرم!! اسپرت بودن، خستهم کرده. باید با اپیلاسیون آشتی کنم!! ولی خب از خدا که پنهون نیست دیگه چه لزومی داره از شما نیم وجبیها پنهون بشه، شیپیشام دارن جیب میدوزن واسه خودشون!!!! تازه اینجانب الان دارم روزهای رنگینکمونیه تقویم رو پشت سر میذارم و از اون لحاظ (!!) آستانهی تحملم اومده پائین... بعد فک کن میخوام پاشم خوشخوشک برم اپیلاسیون!!!! اللهاکبــــــــر D:
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:16 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (41)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 318. |
June 28, 2009 |
|
| |
× زنگ میزنم بهش: من: به من توجه کن!! زیپ: باشه من: |: زیپ: باشه دیگه!! خدافظ
زنگ میزنه بهم: من: الو؟ زیپ: توجه، توجه، توجه، توجه!!! X:
× کامنتی چند از پست قبل رو جواب دادم!! (:
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:35 AM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (32)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 309. |
June 21, 2009 |
|
| |
× از دیشب تا الان یه ریز دارم اشک میریزیم!!! بغضی که راه گلوم رو بسته بود دیروز با دیدن فیلم جون دادن یه دختر جلوی چشم پدرش و فریادهای پدرش شکسته و حالا دیگه معلوم نیست کی بند مییاد... صبح امتحانم رو دادم و اومدم خونه. رئیس دانشکدهمون پاشو کرده تو یه کفش که باید امتحانا برگزار بشه!!! تمام دانشکدههای علامه تعطیل شدن الا روانشناسی!! ظاهرن جو دیکتاتوری، بد جور سرایت کرده!!!!! استادمون سؤالا رو آسون داده بود، ولی واسه منی که دیشب با اون وضعیت بعد از دیدن اون فیلم رفتم تو تخت و ذهنم از هر چیزی جز صورت اون دختر خالی بود، آسونی و سختی امتحان فرقی نداشت. ساعت 11 با گریه اومدم خونه و یه قرص اعصاب خوردم و تا 4 خوابیدم... حالا که بیدار شدم هنوز لرز دارم و دست و پام یخه... هنوز دارم گریه میکنم زار زار. خدا، نکنه راه ارتباطی با توام مسدود کردن اینا، آره؟!!!
× خبرهای موثق رو بذارید. تائیدی کامنتینگ رو برمیدارم. کسانی که کار خصوصی دارن به این آدرس ایمیل بزنن: Daily@30n.ir
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:32 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (19)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 307. |
June 19, 2009 |
|
| |
× "بچهها این نقشهی جغرافیاست/ بچهها این قسمت اسمش آسیاست/ شکل یک گربه در اینجا آشناست/ چشم این گربه به دنبال شماست/ بچهها این گربههه، ایران ماست..." سیدی داریوش داره میخونه و من بغض گلوم رو گرفته... زهرخندهای عصبی میزنم تا اشکم سرازیر نشه!! که فراموشم بشه چند تا از هم سن و سالهام پرپر شدن و صدا و سیما به تخـ.مشم نبود. که یادم بره دیروز، رنگ سبزمون؛ به عزا نشسته بود و تمام شبکههای صدا و سیما برخلاف همیشه، طنز پخش میکرد... زهرخند میزنم تا شاید بتونم به خودم بقبولونم که شاید واقعن زایمان یه پاندا توی استرالیا، خیلی خیلی مهمتر از کشته شدن یه بچه توی ایران و توی شیکم مادرشه بر اثر خوردن گلوله... دلم میخواد واقعن و از ته دل به حرفای رئیس دانشگاه تهران اعتماد کنم و فکر کنم هیچ دانشجویی کشته نشده... دلم میخواد فکر کنم این عکسا فقط و فقط فتوشاپه و واقعن به خاطر اغتشاش، گرفته شده [Click]. دلم میخواد جای کبودی بدن دوستام رو فراموش کنم و قاهقاه به فیلم سینمایی "مادر زن! سلام" بخندم... دلم میخواد به کمکمون بیای خدا... داریوش داره میخونه: "نجات من به دست توست/ از این مخمص نجاتم ده...". کاش این بغض لعنتی بشکنه... کاش.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:09 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (46)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 304. |
June 18, 2009 |
|
| |
× دیشب با بابا، مشغول تفسیر اخبار اخیر بودیم. از این کشت و کشتارا خیلی ناراحت بودم. خصوصن که وقتی داشتم از کلاس برمیگشتم خونه، یکی از مسافرا تو تاکسی شاهد عینی حمله به کوی دانشگاه تهران درومد و شروع کرد به تعریف کردن مسائل اونشب. یهو بابا گفت بذار فال حافظ بگیریم ببینیم حافظ چی میگه... بلند شد و رفت کتاب حافظش رو اورد. به تفاسیر فال حافظ اعتقاد زیادی ندارم، چون احساس میکنم هر کسی برای خودش تفسیری داره و تفاسیر کاملن شخصی هستن. احساس میکنم هر غزل حافظ یه شاه بیتی داره که روی فرد تاثیر میذاره!! فقط یه بیت، که ممکنه شخص رو ناراحت و یا خوشحالش کنه و اون شاه بیت حافظه... بابا آروم کتاب رو باز کرد:
گــــرچه مــا بنــــدگان پادشهیــــم پادشاهان ملک صبــح گهــــیم ... دشمنان را ز خون کفن سازیم دوستان را قبای فتح دهیم رنگ تزویـــــــــــــر پیش مـــا نبـــود شیر سرخیـم و افعی سیههیم وام، حـــافظ بگــــــو که باز دهنــــد کردهای اعتــراف و ما کوهیـــــم
برام عجیب بود که چطور حافظی که اکثر غزلهاش عاشقانهس، اینبار یهو غزلی برامون اومد که اینقد با حال و هوامون سازگار بود؟ شاه بیت غزل رو پر رنگ کردم. دیشب این شاه بیت کلی خوشحالم کرد و بهم انرژی داد!!
× بعدن نوشت: گوگل کار قشنگی کرده و میخواد به احترام آرای گمشده و روزهای خونین ما، لوگوی خودش رو تغئیر بده. کسانی که موافق تغئیر لوگوی گوگل هستند به اینجا برن و توی رای گیری شرکت کنن و دکمهی Yes رو انتخاب کنن [Click].
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:02 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (24)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 279. |
June 1, 2009 |
|
| |
× به دلیل درخواستهای وافر زیگزاگیونها (!!)، منجمله آقای زیپ؛ منبی بر بازگشت اینجانب، بنده بازگشت غرور آمیزم رو به شما و خودم تبریکات فراوان و اینا!!!! ((: و آقای زیپ ادامهی اون پست ادامهدارش رو ایشالا جمعه ادامه میده... D:
× اولین روز بیست و دو سالگی خیلی خوب بود. اگرچه صبحش با گریه شروع شد و هنوز از دیشبش و بگومگوهایی که با آقای زیپ داشتیم، دلخور بودم... صبح با نازنین صحبت کردم و تا حد زیادی آروم شدم. همیشه حرفاش آرومم میکنه و اینبار هم مستثنی نبود. وقتی حرفام و غرغرام (!) تموم شد زنگ زدم به آقای زیپ و برای بعدازظهر قرار گذاشتیم. حموم رفتم و یه کم جینگیل مستون کردم و منتظر شدم تا زنگ بزنه و بگه رسیده... تصمیم گرفته بودم دیروز رو فراموش کنم و اولین روز بیست و دو سالگیم رو با خوبی شروع کنم. یه شاخه گل رز صورتی ماتیکی دستش بود [Click] و یه جعبهی شیرینی بزرگ!! یهو طی یک عملیات ذوقمرگانه پریدم و بغلش کردم و گل رو ازش قاپیدم!! D: کادوهای امسال عبارتند از: آقای سرور جان: یه تراول پنجاه تومنی و همون گل خوشگله که هربار میبینمش یه لبخند پهن میشینه رو لبام و شیرینی و کلی کارهای ریز و درشتی که خیلی دلم میخواست انجام بده و با مهربونی برام انجامشون داد!! *: پدر جان: پنجاه تومن پول!! [خدا این تراول پنجاه تومنی رو از آقایون نگیره!!!] مادر جان: ایدیاسدل!!! [البته فعلن در مرحلهی حرف پیش میرود و به مرحلهی عمل نرسیده] کپل جان: یه سیم کارت ایرانسل و یه شارژ دو تومنی!! [اینجوری نیگا نکنا، اگه کپل رو خوب بشناسید درک میکنید این کادو الان دیگه آخره کادو و مرام و ایناست!!! D:] خاله جان: پول داده و گفته باهاش مانتو بخرم!! مامانبزرگ و بابابزرگ جان: پول دادن اما تعئین نکردن چی بخرم باهاش خوشبختانه!!! ((:
× از تمام دوستانی که اساماسی، آفلاینی، تلفنی و کامنتی تبریک گفتن مرسی!! دوستانه اساماسی واقعن شرمنده که تبریکاتتون بی جواب موند... یه کم مقتصدانه اگه به مسئله نگاه کنید میفهمید دلیلش چی بوده!!!! D: از دنیا و پانیذ عزیزم [و بالعکس] که وبلاگی و دوستانی که لینکی و خیلی خاص (!!) بهم تبریک گفتن هم خیلی خاص (!!) تشکر میکنم *:
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 4:38 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها | نظرات (40)
|
|
| |
 |
|
|