یاد شهدای سبز گرامی و راهشان پر رهرو باد

 


غرغریسم
 


 
 

Description
30n.ir
Home index
About us
daily[at]30n[dot]ir

Subscribe to this blog's feed


ZigZag Discussion with VOA
1- (Download: 3.38 Megabyte)
2- (Download: 4.32 Megabyte)

Photoblog
Photoblog[dot]30n[dot]Ir


Recent Posts
Page 621.
Page 619.
Page 612.
Page 610.
Page 600.
Page 593.
Page 585.
Page 584.
Page 581.
Page 574.

Archive
July 2010 (10)
June 2010 (13)
May 2010 (19)
April 2010 (19)
March 2010 (24)
February 2010 (18)
January 2010 (24)
December 2009 (19)
November 2009 (24)
October 2009 (23)
September 2009 (24)
August 2009 (24)
July 2009 (21)
June 2009 (11)
May 2009 (26)
April 2009 (30)
March 2009 (22)
February 2009 (23)
January 2009 (12)
December 2008 (10)
November 2008 (14)
October 2008 (18)
September 2008 (20)
August 2008 (22)
July 2008 (9)
June 2008 (6)
May 2008 (12)
April 2008 (8)
March 2008 (14)
February 2008 (14)
January 2008 (2)

Topical Archive
مؤسسه توریستی-تفریحی زیپ‌زاگ (1)
لنگ‌درهوا (23)
مموریالز (65)
من و آق‌سی‌سی (9)
مدرسه‌ی فمینیستی (12)
کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب (12)
پرسش و پاسخ (13)
بریم تو فاز ماچ‌وموچ (13)
جمعه‌ها با آقای زیپ (9)
حوصله‌دونی (55)
دایرة‌المعارف دخترونه/ پسرونه (4)
روزی از روزها (224)
زیگزاگولوژی (26)
غیر جمعه‌ها با آقای زیپ (17)
غرغریسم (76)


Links



Counter

 
 

Page 621.

July 26, 2010
 

× اوتوبان تهران-کرج امروز صحنه‌ی بی‌بدیلی رو تجربه کرد.
بابا با سرعت داشت می‌گازوند. کلافه از گرما در حال بال‌بال زدن بودیم -بابا اعتقاد داره کولر شتاب ماشین رو می‌گیره و دست‌وبالش رو می‌بنده- که پشت سیلی از چارچرخ‌ها گیر کردیم.
از همون صندلی پشت، زرافه شدم که علت این ترافیک غیرمنتظره رو پیدا کنم. موفق نشدم ولی. خودمون رو سپردیم دست تقدیر و مورچه‌وار حرکت کردیم. اتوموبیل‌های جلویی انگار هدف خاص و روحانی‌یی رو دنبال می‌کردن که ما ازشون بی‌خبر مونده بودیم. به طرز اعجاب‌آوری لاین عوض می‌کردن و یاللعجب که کسی به اعتراض نیمچه‌بوقی هم نمی‌زد. چند قدم جلوتر پرده از ابهامات برداشته شد.
کسی کنار اوتوبان با سینی شربت ایستاده بود که به‌سان آهن‌ربا ماشین‌ها رو به سمت‌و‌سوی خودش می‌کشید و موجود دیگه‌یی هم اون‌یکی سمت اوتوبان -بغل گاردریل‌ها- با جعبه‌ی شیرینی ایستاده بود. اینه که ماشین‌ها بین دو قطب شیرینی-شربت سردرگم شده بودن و تلوتلو می‌خوردن و با سرعت کم لاین عوض می‌کردن و از هم راه می‌گرفتن. اوتوبان به مسیری پهن بدل شده بود که فقط یه لاین افقی داره و کسی هم معترض نبود.
بابا حرص می‌خورد. مدام در پی در-رویی بود که گاز بده و بره. من اما بی‌خیال خیره شده بودم به چار-چرخا. که وقتی به سینی و جعبه می‌رسیدن، دو برابر سرنشینانش، دست از پک‌وپنجره‌شون می‌زد بیرون برای برداشتن لیوان شربت و شیرینی. و یا آدمایی که از شیشه تا کمر رو جعبه خم می‌شدن و دو-سه-چار عدد شیرینی -که بسته به سایز دستاشون، توانایی‌شون تفاوت می‌کرد- برمی‌داشتن.
عجیب بود که این صحنه رو اعصابم نبود و یه‌جور فرافرهنگی‌یی بی‌تعصب بودم بهش. شاید حتی لبخندی هم رو لبم اومده بود. به این فکر می‌کردم که اگه موجودی طناب مفت ببینه و خودش رو باهاش دار نزنه، اسمش ایرونی‌جماعت نیست. یعنی اگه این خصلت تو رگ‌وپی‌امون نباشه، یه‌چیزی کم داریم. مثه آبادانی‌یی که لاف نزنه برات، یا اصفهونی‌یی که مثه ریگ پول خرج کنه. متوجهید؟
اصن اینجوری نباشیم، یه‌جای کار می‌لنگه انگار. مثه وقتی که سیب‌زمینی و ساندیس مفت می‌دادن و ما قرص‌ومحکم با ذاتمون مقابله کردیم و بی‌تفاوت گذشتیم. چون جایی از کار می‌لنگید و شوخی بردار نبود.
خلاصه که فقط خواستم بگم یه همچین ملتی هستیم ما. که به موقعش بلدیم حوصله به خرج بدیم و دست‌مون رو رو بوق نذاریم. که به هم با لبخند راه بدیم و گپ‌وگفتی هم بکنیم حتی. بدون اینکه بشناسیم همو.
افسوس که این مواقع خیلی نادره.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:51 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (27)

 

 
 
 

Page 619.

July 21, 2010
 

× رفتم سراغ گوشیم. می‌بینم بالای صفحه یه پاکت‌نامه‌ی بسته چشمک‌ می‌زنه و رو صفحه نوشته No Space.
کسانی که گوشی نوکیا دارن با این ایماواشارات آشنان. ترجمه‌ش به زبون آدمیزاد می‌شه «باس اس‌ام‌اس‌هاتو پاک کنی تا جا واز شه».
این خط اختصاصی آقای زیپه. اینه که به سرعت وارد اینباکسم می‌شم و اس‌ام‌اسایی نظیر باشه، آره، بیرونم و از این قبیل رو  پاک می‌کنم و منتظر می‌شم ببینم چی برام مسیج زده. چیزی نمی‌یاد. دوباره می‌رم سراغ اینباکسم و این‌بار با خاطری مکدر یه‌سری دیگه از اس‌ام‌اس‌های حامل پیغامای اندکی عاشقونه رو پاک می‌کنم و باز منتظر می‌شم و چیزی نمی‌یاد. دوباره می‌رم تو اینباکس و با دل‌و‌عواطفم درگیر می‌شم و تموم پیغامای خاص‌ و آه چه دل‌انگیز رو پاک می‌کنم و منتظر می‌شینم ببینم چه چیز خاصی فرستاده.
چن‌دیقه بعد پیام می‌یاد. با ذوق بازش می‌کنم. توش نوشته «تنها با شارژ 80000 ریال دیگر، برنده‌ی 1026 ریال جایزه‌ی ایرانسل شوید».
می‌دونین، الان به‌شدت خلاء آیکنی که بتونه شکل‌و‌شمایل منو نشون‌تون بده و بیانگر عواطف ضربه‌خورده‌م باشه رو حس می‌کنم.

بعدن اضافه شد:
نه یعنی می‌خوام بدونم شما فکر می‌کنید من همچین آدمی‌ام که ندونم می‌شه با زیاد کردن مموری، حافظه رو برد بالا و تا 1000 تا مسیج رو نگه داشت؟ حتمی بایست بازگو بشه گوشیم یازده‌-دوصفرمسلکه و رم‌خور نیس؟ :| 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:12 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (29)

 

 
 
 

Page 612.

June 29, 2010
 

× حتمن شمام قبول دارین که تو یه برهه‌یی از زمان، آدم به‌خاطره حس زایمان‌طلبی و رگ تداوم نسلش به نام‌و‌نشون فرزندانش فکر می‌کنه.
 اولین‌بار این اتفاق تو طفولیت برام افتاد. و برای عروسک کور‌ و کچلم اسم برگزیدم. البته شاخ‌و‌برگشم زیاد کردم و پام رو فراتر گذاشتم و اسم هازبندم رو هم انتخاب کردم و راه‌به‌راهم آدم‌خیالیم رو صداش می‌زدم از قضا!
بزرگ‌تر که شدم، میزان فکت‌پذیریم بیشتر شد و دست از سر انتخاب اسم همسر برداشتم و فهمیدم که این مسئله چیزی تو مایه‌های آش کشکه‌خاله‌س و به همون انتخاب اسم فرزند بسنده کردم. و حالا که دارم دوران شباب رو می‌گذرونم، باز اون حس تداوم بقا افتاده تو جونم. البت که چون همیشه به عقل‌جمعی اعتقاد داشتم تو این راه پر پیچ‌و‌خم نظر آقای زیپم پرسیدم و نتیجه‌‌ی اتفاق نظرمون این بود که "سارینا". البته که من "سوفیا" رو هم پیشنهاد دادم و اوشون هم واسه اینکه اگه یه‌وخ خدا یه نرینه گذاش تو دامن‌مون، تو پوست گردو نریم، گفت "سورنا".
اون‌موقع گرم بودیم و حالی‌مون نبود. اما دغدغه‌ی این روزای من این شده که آقای زیپ سید تشریف داره و همزمان نقش پدر شناسنامه رو هم ایفا می‌کنه. و خب این یعنی به اقتضا بچه‌هام باید تا عمر دارن بین سنت و مدرنیته‌ی اسامی‌شون دست‌و‌پا بزنن و معلق بمونن. چیزی شبیه "سیده سارینا" و "سوفیا سادات" و "سید سورنا".
قبول کنین که تو ذوق می‌زنه اسامی فرزندانم. و حالا من بابت این مسئله قلبن ملول و محزونم. چون اسامی فرزندانم رو که نمی‌تونم تغئیر بدم، ناچارم فکری به حال تغئیر بابای فرزندانم کنم :|

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:35 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (82)

 

 
 
 

Page 610.

June 26, 2010
 

× طی یه ذهنیت آنی تصمیم گرفتم وظایف رو بین خودم و آقای زیپ تقسیم کنم. این شد که نقش ساندویچ گرفتنو رو گرده‌ی زیپ گذاشتم و خودم به کیوسک ذرت‌مکزیکی رفتم. البته که ذرت‌مکزیکی‌منی در کیوسک موجود نبود. برا همین همونجا وایسادم تا شاید کسی عرق مشتری‌خواهیش به جوش بیاد و سراغی ازم بگیره. تو همین اثنا بود که یهو یه موتورسوار از کنارم رد شد و خورد به کیفم. طبق قانون عکس‌العمل، سریع کیفم رو توی بغلم جمع کردم. جلوتر از من یه آقایی بود که داشت از روی تابلوی آب‌میوه‌فوروشی، لیست رو برای کسی اون‌طرف خط موبیلش می‌خوند که یهو این موتوریه نیشگون مبسوطی از گردنش گرفت. البته که من با ذهنیت مثبت‌اندیشم، حدس زدم که طرف رفیق یارو بوده و خواسته باهاش شوخی کنه اما صحنه‌ی بعدی باعث شد ذهنیتم به کل به غا بره. یارو برگشت سمت موتوریه و موتوریه یه گاز داشت، چن‌تا دیگه‌م قرض گرفت و در رفت و یاروهه یهو داد زد "بدبخت اون گردنبند نقره بود". البته که بدبخت مصداق بارز اون یارو موتور سواره بود و شاید اگه تونسته بود کیف منو از چنگم در بیاره دیگه سراغ گردن برادرمون نمی‌رف اما نکته‌ی تاثیرگذار ماجرا این بود که گردن برادر جلویی رسمن چنان به فنا رفته بود که زبونم از بیانش قاصره چه برسه به نوشتنش.
تو همین حین آقای زیپ بسیار موفقیت‌آمیز همراه با کیسه‌ی ساندویچ از دور دست به سمتم می‌یومد. برای اینکه فرصت از دست نره، از همون راه دور شوروع کردم با حرکات چشم‌وچار و ابرو بهش جریان رو فهموندن که خب انتظار بس ناجوانمردانه‌یی بود از آقای زیپ.
وقتی رسید کنارم با شدت و حدت شروع کردم به بازگو کردن ماجرا. آقای زیپم نامردی نکرد و وقتی هیجان منو دید، خیلی کارشناسانه پرسید: "این اتفاقات تو چن‌دیقه انجام گرفت؟" خب سؤال اونقد جای تامل داشت که پاسخش از عهده‌ی من خارج بود.
البته که نتیجه‌ی اخلاقی اول این شد که اگه کیف منو می‌زد طرف، تقصیر خودم می‌بود و نتیجه‌ی بعدی هم این شد که تا من باشم دیگه آقای زیپ رو به خاطر 4 تا دونه ذرت بخارپز ترک نگم. اما نتیجه‌ی مهم‌تر و اصیل‌تر ماجرا این بود که مملکت فلاور‌ اند نایت‌تینگلی که می‌گن دقیقن همین مملکت خودمونه دوستان. جایی که مابین فوج عظیم جمعیت پیاده، سوت‌بلبلی‌زنان می‌تونی چیزی رو که توجهت رو جلب کرده کش بری و تخت بگازونی. البت که کسی هم دستش بهت نمی‌رسه به هر منوال.
اینه که برخی ادعا دارن آزادی تو ایران نزدیک به مطلقه، اگه توجه کنین می‌بینید که اسنادشم به وفوور تو کوچه‌و‌برزن موجوده!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:36 AM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (23)

 

 
 
 

Page 600.

June 1, 2010
 

× خاطرمه تا همین چند ماه پیش، دانشگا علامه هنوز بویی از تکنولوژی و پیشرفت علم نبرده بود. یعنی روند گذران ترم، هنوز به مثابه‌ی سال‌های زمون هیتلر، دستی و هندلی صورت می‌گرفت و خب فرآیند انتخاب واحد هم به صورت دست‌خطی ارائه می‌شد.
تا اینکه همین یکی-دو ترم پیش یکی از مسئولین، جرقه‌یی در ذهنش زده شد که می‌شه از سایت دانشگا، علاوه بر چسبوندن عکس علامه طباطبایی، تو سر درش و اخبار به روز شده‌یی نظیر خرمشهر آزاد شد که تاریخ به روز رسانیش برمی‌گشت به همون زمون جنگ استفاده‌های ابزاری دیگه‌یی هم کرد. خلاصه که همین جرقه‌هه کورسویی شد برای اینکه دیگه از این سر شهر برای انتخاب 14-15 یا دیگه نهایت 16 واحد لازم نباشه بری اون سر شهر. البته که این اکتشاف بزرگ خالی از نقصان نبوده و هنوز خیلی از دانشجوآ گز کردن از این سر شهر به اون سر شهر رو به انتخاب اینترنتی و دنگ‌و‌فنگش ترجیح می‌دن.
حالا همه‌ی اینا رو گفتم که بگم امروز با این اینترنت پیزوری رفتم تو فیس‌بوک و در همون وحله‌ی اول کار با این خبر مواجه شدم: "تعلیق از تحصیل بدحجابان دانشگاه علامه" و بعد از کندوکوی نه خیلی طولانی فهمیدم که یه‌سری از بچه‌ها و آشناها، شامل این حکم شدن.
موندم این علامه‌یی که تا همین چند ماه پیش نمی‌دونس انتخاب واحد اینترنتی‌یی هم وجود داره و اگه ولش می‌کردیم به امون خدا، ممکن بود این اختراع بشر رو به اسم خودش ثبت کنه، چطور به این سرعت شده کاسه‌ی داغ‌تر از آش و شده جلودار همه‌ی دانشگاها برای اجرای طرح مبارزه با بدحجابان.
به هر حال، ما که خیلی وخته خیلی چیزا رو حواله دادیم به سمت چپ آقای زیپ و خیالی‌مون نی. فقط خواستم اینجا اینو گفته باشم که فردا روزی اگه مهر تعلیق از تحصیل بدحجاب خورد رو پیشونی آبجی‌تون، زیاد داد و قال راه نندازید که من دلم به غصه خوردنه شوماها رضا نیس.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:23 AM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (40)

 

 
 
 

Page 593.

May 20, 2010
 

× یه مسیر یه ربعه رو باس یه ساعته بری، دو کلوم می‌خوای با تلفن حرف بزنی، آنتن نداری. با هزار مشقت وصل می‌شی به نت و با سرعت 1 بیت در ساعت داری صفحه‌ی مورد نظرت رو باز می‌کنی، برق می‌ره!!! بعدم که کلافه می‌شی و می‌خوای غر بزنی همه با یه نگاه عاقل اندر کودن نگات می‌کنن و می‌گن: "طبیعیه خب، داره بارون می‌یاد!!!"
 بعد می‌یان آدم رو از زنا و زلزله می‌ترسونن!!! خدایی بارون ترسناک‌تر نیس تو تهران؟

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:40 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (52)

 

 
 
 

Page 585.

May 10, 2010
 

× هیچی ندارم که بگم. اینجور وقتا فقط باید امیدوار بود و گفت "آری، تاریخ به یاد خواهد داشت [Click]".

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:38 PM

لینک مطلب | غرغریسم

 

 
 
 

Page 584.

May 9, 2010
 

× یعنی خیلیه که نیروی دریایی‌ت مانور قدرت بذاره تو خلیج‌فارس که دبی دهنش رو ببنده سر جزایر ابوموسی و تنب‌کوچک و بزرگ، بعد تو این مانور در برابر دشمن فرضی 11 نفر کشته بشن و اسمشونم بذارن شهید!!! یعنی خیلیه، خیلییییی‌ها!!! تونستی تصور کنی چقد دقیقن الان؟!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:27 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (43)

 

 
 
 

Page 581.

May 1, 2010
 

× بچه‌ها از اسلام در مقابل من دفاع نکنید. که من قبل از نوشتن این پست، پستی از وبلاگ الی که توش کامل شرایط اطلاق حکم رو توضیح داده رو خوندم. بحث من سر اسلام و احکامش نیس. اگر چه فلسفه‌ی خیلی از احکامش برام قابل درک نیس اما اصلن قصدم از نوشتن این پست جبهه‌گیری در مقابل دین نبود که شما بیاید هی احکام رو برای من توجیه و تفسیر کنید. بحث من سر استفاده‌ی ابزاری و نادرست این احکامه. ناراحتم از اینکه خدا با ظرافت جوری حکم سنگسار رو داده که عملن قابل اجرا نیس. با ظرافت جوری گفته مردها در صورتی می‌تونن 4 تا زن بگیرن که بتونن بین تمامشون عدالت برقرار بکنن و چون نمی‌تونن پس هیچ مردی نمی‌تونه بیش از یک زن داشته باشه. درصد زیادی از احکام اینجوریه. غافل از اینکه خیلی‌ها بویی از ظرافت نبردن و دارن از این ظرافت استفاده‌ی ابزاری می‌کنن. آیا خدا پیش‌بینی اینجاش رو نکرده بوده که اینطور حکم داده؟ چرا صریح نگفته مردها بجز پیامبر حق اتخاذ بیش از یک زن رو ندارن؟ چرا صریح نگفته زن و مرد رو نمی‌شه سنگسار کرد؟ نیاید بگید حکمتی داره که ما بی‌خبریم. خسته‌م از شنیدن این حرف‌ها. از اینکه دائم خودمون رو گول بزنیم که "حکمت فلان چیز رو من نمی‌فهمم" یا با دیدن بدبختی‌های مملکتمون بگیم "اسلام این نیس".
نترسید از اینکه آدمای دنیا چی در موردمون فکر می‌کنن با این فیلم. اون‌ها چشم ندوختن به فیلم‌های هالیوود تا بخوان قضاوت کنن. این مائیم که به عینه خیلی چیزا رو بهشون ثابت می‌کنیم. وجهه‌ی بین‌المللی ایران رو فیلم سنگسار ثریا.م خراب نکرده!! وجهه‌مون از خیلی قبل‌تر خراب شده... چه اصراری داریم اینقد ظاهرمون رو خوب نشون بدیم در حالی که داخلمون رو بوی گند برداشته؟ وقتی حتی حق آزاد نفس کشیدنم نداریم چه اهمیتی داره دیگران در موردمون چی فکر می‌کنن آخه؟

این پست توضیحی رو مجبور شدم بنوسیم چون در غیر این صورت کامنتینگ پست قبل تبدیل به کتاب احکام و فقه می‌شد. بازم می‌گم شرایط درست احکام رو برای من شرح ندید که درد من ندونستن شرایط درست احکام نیس.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:38 AM

لینک مطلب | غرغریسم

 

 
 
 

Page 574.

April 20, 2010
 

× وقتی شنیدم ر.ج آقا، نطق کرده که به ازای هر بچه‌یی که به دنیا بیاد یه میلیون می‌ده -البته وقتی بچه‌ها 18 سالشون بشه!!! در اصل وقتی ارزش یه‌میلیون حالا شد هزار تومن!!!-، خون خونم رو می‌خورد. یاد باغبونمون افتادم که نه سقفی داش و نه حقوق ثابتی و هر چی که داش از صدقه سر و لطف اطرافیانش بود و انوقت 4 تا بچه داره قد و نیم قد!!! یعنی هر کدومشون به فاصله‌ی یکی دو سال از همن. و کلن هر وقت من این بشر و مشابهات این بشر رو می‌بینم کفری می‌شم. نمی‌دونم واقعن منطق هم دارن این افراد؟ برام قابل قبول نیس که به نون شبم محتاج باشم و محض دلخوشی 4 تا بچه ردیف کنم و 4 نفر دیگه رو تو بدبختی خودم سهیم کنم و ببینم جگرگوشه‌هام هر روز حسرت یه چیزی رو می‌کشن...
این بابا چون دختر می‌خواسته شروع کرده به تولید مثل و از قضا هر چار تا بچه‌ش پسر شدن!!! کوچیک‌ترین بچه‌ش یکی دو سالشه. بعید نیس این آخریشم از شیر بگیره باز بختش رو برای داشتن یه دختر امتحان کنه!! واقعن یکی نیس بهش بگه خب حالا به فرضم که دختر شد بچه‌ت. آخه تو داری خرجش رو بدی؟ داری جهازش رو تهیه کنی؟ داری خرج تحصیل 5 تا بچه‌ رو همزمان بدی؟ چرا آخه اینقد بی‌فکرن واقعن بعضی‌ها؟ بخدا بچه همیشه نوزاد نمی‌مونه. بچه بزرگ کردن این نیس که ولش کنی تو کوچه تا خودش بزرگ شه!!! این رسم بچه‌داری نیس که نداشته باشی و اون طفل معصوم مجبور باشه از 7 سالگی بره فال و چسب زخم و دستمال بفروشه تا خرج خودش رو در بیاره. دختر بچه‌یی که تو سن هفت‌سالگی بزرگ‌ترین آرزوش داشتن یه عروسکه قراره فردا تو دلش چقدر حسرت باشه؟ چقد باید رو خواسته‌هاش سرپوش بذاره و خودش رو گول بزنه؟ تا کی باید دست بچه‌های مردم موز و ساندویچ و پفک ببینه و آب دهنش رو قورت بده؟ این بچه قراره چی بشه با این‌همه عقده؟ چرا ما اینقد خودخواهیم که بخاطر لذت خودمون حاضر می‌شیم یکی دیگه رو بدبخت کنیم؟ که یکی دیگه مثل خودمون رو می‌یاریم تو این دنیا؟

این آقای فوق‌الذکر آدم زحمت‌کش و قابل احترامیه. از باغبونی تا کارگری رو انجام می‌ده واسه در آوردن خرج زندگیش. اطرافیان هم کمکش می‌کنن. یکی از همسایه‌ها یه اتاق کوچیک بهش داده برای زندگی بدون هیچ اجاره‌یی. بابا هر دفه دو برابر مزد کارش رو بهش می‌ده و مامان دائم به فکر لباس و کفش و اسباب‌بازی و خوراکیه واسشون. اما من هیچ‌وقت دلم برای این زن و مرد نسوخته... منی که لاجون شدن یه ياکریم اشکم رو در می‌یاره. چون خودشون کردن. خودشون اینجور خواستن. که جون بکنن تا بتونن یه لقمه نون بذارن دهن اون چار تا بچه. بچه‌هایی که شوخی‌هاشون فحش به هم‌دیگه‌س. کمک کردن دیگران از لطف‌شونه، اما اگه این لطفا نبود چی؟ همیشه باید به اتکای الطاف دیگران زرت و زورت بچه پس انداخت و گفت روزیشون دست خداس؟
من مخالف بچه نیستم. نمی‌گمم فقط اونایی باید بچه‌دار بشن که پولشون از پارو بالا بره، نه. من فقط می‌گم زمانی تصمیم به بچه‌دار شدن بگیرن که لاقل وضع زندگی‌شون "تا حدی" سر و سامون داشته باشه. یه ذره ثبات باشه تو زندگی‌شون. نه اینکه از فردای خودشونم خبر ندارن و بچه‌دارم می‌شن.
خیلی از ماها راه حل خیلی از مشکلات زندگی‌مون رو بچه‌دار شدن می‌دونیم. طرف شوهرش بیکاره، برمی‌داره بچه‌دار می‌شه به امید خدا!!! زنه دوس داره مستقل باشه و بره سر کار، به توصیه‌ی مادر شوهر بچه‌دار می‌شه که مطیع بشه!!! هنوز دو طرف با هم سر کوچیک‌ترین مسائل مشکل دارن، زارپی بچه‌دار می‌شن و پس‌فرداشم می‌رن طلاق می‌گیرن!!! چرا فکر می‌کنیم ونگ‌ونگ یه بچه به خونه‌مون روح می‌ده وقتی اینقد از هم‌دیگه دوریم و این‌همه مشکلات ریز و درشت داره از پا در می‌یارتمون؟ کی می‌خوایم بفهمیم برای هر ثانیه از زندگی طفل معصومی که به دنیا می‌یاریم مسئولیم؟ برای تربیتش، برای رفاهش؟!! مگه بچه امانت خدا نیس؟!!

تمام این فکرا تو سرم بود. رفتم تو هال به بابا می‌گم: "شنیدی ا.ن چی گفته؟" می‌گه: "نه". می‌گم: "گفته مخالف شعار دو فرزند کافیه" بابا با خونسردی کامل می‌گه: "گفته باشه، واسه کی مهمه بابا؟". خندم می‌گیره. راس می‌گه، شاید واسه خیلی‌ها این حرف مهم نباشه، اما در عمل زیاد داریم می‌بینیم که هنوز خیلی‌ها به امید خدا بچه‌دار می‌شن و هشت‌شون گرو نه‌شونه.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:56 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (54)

 

 
 
 

Page 573.

April 18, 2010
 

× سوژه‌ی مورد بحث برداشته دزدگیر ماشین گـ.وزوش رو گذاشته رو آخرین درجه‌ی حساسیت، طوری که مورچه‌ی تو لاین مخالف بارش رو می‌ذاره زمین، ونگ‌ونگ این می‌ره هوا بعد تمام ثانیه‌ها و روان ما رو موزیکال کرده این ماشین. بعد از چونصد ساعت سوژه می‌یاد، می‌فهمی رفته بوده سینمایی که شصتاد فرسنگ با این خیابونه فاصله داشته و بعدشم رفته پاساژ گردی!!!! 
 مملکت که نداریم، یعنی فرهنگ استفاده از دزدگیرم نباس داشته باشیم؟!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:22 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (29)

 

 
 
 

Page 569.

April 8, 2010
 

× بدبختی داریما. طرف برمی‌داره تو وبلاگش می‌نویسه "هیچ‌کس بابای آدم نمی‌شه" و هیچ اتفاقی هم نمی‌افته. بعد ما تو وبلاگ‌مون می‌نویسیم "هیچ‌کس مامان آدم نمی‌شه" از فرداش یهو می‌بینی ملت با یه سرچ رکیک‌مآبه اوا خاک بر سرم کننی رسیدن به وبلاگت که خودت کفت می‌بره!!!! آدم تو وبلاگ شخصی خودش هم از ترس اذهان منحرف نمی‌تونه در تجلیل و مدح مامانش دو کلوم حرف حساب بزنه. نوبریم بخدا.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:56 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (33)

 

 
 
 

Page 562.

April 1, 2010
 

× یعنی من موندم که ما جوونا دیگه چی می‌خوایم که نداریم و الکی هی جنبش‌های رنگی راه می‌ندازیم؟ جز اینه که مسئولین همین‌جور به فکره مان که یه وقت خدایی نکرده نلغزیم؟ چرا نمی‌فهمید که اسم "هایپر استار" برای جامعه و قشر جوون ما مضر و خطرناک بوده؟ چرا نمی‌فهمید که با این اسم کشور داشت به ورطه‌ی نابودی و فساد کشیده می‌شد؟ چرا اینقد ناشکرید و این کارهای بزرگی که در حق‌تون انجام داده می‌شه رو نمی‌بینید و یا می‌بینید و منکرش می‌شید؟ چیزه کمی نیس اینکه بردارن واژه‌ی نامانوس هایپر رو به سیتی تغئیر بدن، از پس هر کسی برنمی‌یاد این کار. مگه نمی‌بینی کشورهای غربی هنوز بعد از این همه سال نتونستن این کار رو بکنن و تو کفه کشوره مان؟ کار خیلی بزرگیه!! فکر می‌کنی آسونه واسه جلوگیری از به قهقرا رفتن ممکلت با هزار جور مشقت اسم تحریک‌برانگیز هایپر استار رو بکنی سیتی‌ استار؟ نه واقعن فکر می‌کنی الکیه؟! اگه هنوزم اینجوری فکر می‌کنی که واقعن دمت‌گرم. چون منم همینجوری فکر می‌کنم. مسخره‌ها.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:38 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (27)

 

 
 
 

Page 557.

March 23, 2010
 

× خیلی وقتا شده وقتی ماهواره داره آهنگی پخش می‌کنه، مامان یا بابا یهو می‌گن "باز یکی از خونه باباش قهر کرد، اومد خواننده شد، زمان ما اینجوری نبود که. ابی بود و داریوش. گوگوش بود و هایده". راستش بعضی اوقات بهم بر می‌خوره. اینکه مامان‌اینا فکر می‌کنن فن موسیقی‌شناسی من و هم‌نسلای من در حد مثلن ساسی‌مانکن و نی‌ناش‌ناش و جیگرتو خام‌خام بخورمه!! که وقتی جلو مامانت داری گوش می‌دی به این آهنگ یهو مامان چنان سرخ می‌شه و لباش رو گاز می‌گیره و ایـــش و اوووش می‌کنه انگار ساسی اومده شخصن واسه مامان خونده این آهنگ رو.
نمی‌گم حالا ساسی‌مانکن خوب نیستا، نه. اصلن بحثم این نیس. که چه بسا اگه امثال ساسی‌مانکن و گروه بروبکس و سوسن‌خانوم نامی نبود، تو مهمونیا می‌باس با "یه حلقه‌ی طلایی" معین می‌رقصیدیم هنوز، اونم به سبک خردادیان و هیچ پیشرفتی تو پروسه‌ی رقصیدن و انجام حرکات موزون اتفاق نمی‌افتاد. ولی خب گاهی اوقات دیگه آدم خودش هم واقعن صداش در می‌یاد. مثلن نمی‌دونم این آهنگ رو شنیدید که خوندن: می‌برمت اوشون‌فشم، کلید ویلا رو بهت می‌دم/ اگه با کس دیگه‌ برقصی جـ..ر..ت می‌دم!!! صد البته که اون کلمه رو جاش بوق می‌زنن ولی خب راحت با تقارن قافیه می‌شه پی برد که این واژه‌ی زیبا چیه و یا اگه کلیپ زیبای این آهنگ رو ببینید با پانتومیم‌بازی خواننده‌هاش، شک‌تون به یقین تبدیل می‌شه که کلمه‌هه خودشه. یا مثلن یه آهنگی هس که رضایا و دوستاش برداشتن یکی از آهنگای ماساری رو به فارسی خوندن، یه جاش مثلن باز با تکیه بر اصل تقارن قافیه و البته حرف اول واژه که تلفظ می‌شه می‌تونی بفهمی واژه‌ی مورد نظر چیزی نیس جز جـ..نـ..د..ه!!!
نمی‌دونم. شاید سلیقه‌ی من اینجوریه و خیلی‌ها این سبک رو بیشتر می‌پسندن و به نظرشون خیلی هم قشنگ می‌یاد و البته که منم گوش می‌دم به هر آهنگی و اصلن کاری به درست و غلط بودنش هم ندارم. فقط خواستم بگم خیلی‌ها مثل من هستن که اگر چه با سوسن‌خانوم قر می‌دن و می‌خندن و حال می‌کنن، اما آهنگ‌های ام‌پی‌تیری پلیرهاشون رو که گوش بدی حول محور معین و ابی و داریوش و سیاوش قمیشی و امید و هایده می‌چرخه هنوز.
پس ای‌کسانی که هم‌نسل من نیستید، نیاید بگید بروبکس ماله ماس و ابی مال شما. شاید فرق ما و شما اینه که، نسل ما همه‌چیز گوش می‌ده اما نسلای قبل از ما مانوس شدن با همون ابی و داریوش. و گرنه که فن موسیقی‌شناسی هر کس رو باس از ام‌پی‌تیری و صد البته آهنگایی که تو خلوتش گوش می‌ده شناخت.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:09 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (33)

 

 
 
 

Page 534.

February 24, 2010
 

× خیلی دلم می‌خواد بدونم هنوز کسی هست که بگه گوشی‌های HTC بهترین گوشی‌های فینگرتاچ هستن؟!!! روزی که می‌خواستم گوشی فینگرتاچ بخرم خیلی‌ها پیشنهادشون HTC بود.
 HTC یه کامپیوتر جیبیه و کارایی‌هاش اونقد زیاده که تقریبن من از هیچ‌کدومش استفاده نمی‌کنم. بعدشم به خاطر ویندوز داشتن و کلن دنگ‌و‌فنگ زیادش طوری شده که قبض موبایل این چند ماه اخیرم از  30 هزار تومن رسیده به 7 هزار تومن!!!! چون خیلی زورم می‌یاد باهاش کار کنم... [خیلی گوشیه خوبیه واسه کاهش قبض موبایل D:]
 حالا همه‌ی اینا رو گفتم که بگم جدیدن چشمم مدل کوربی سامسونگ رو گرفته. کپل چند روز پیش گوشی نوکیای فینگرتاچ سه بار زمین خورده‌‌ش رو با یه کوربی نارنجی تعویض کرد و 10 تومن هم فروشنده‌هه سر داد بهش!!! منم تصمیم داشتم همین کار رو کنم. اما یه جا که کلن گفت اچ‌تی‌سی برنمی‌داره و یه‌ جا هم گفت اگه خیلی نو باشه برمی‌داره 130 تومن. یعنی من باید 30 تومن هم بذارم رو گوشی تا یه کوربی بردارم. واقعن این شد زندگی؟
 اچ‌تی‌سی ویوای من حتی یک بار هم زمین نخورده و یه خط هم روش نداره. حتی گارانتی‌ش هم هنوز تموم نشده اما چون تو بورس نیس باید تا آخر عمرت نگه‌ش داری!!!!!
 به قول آقای زیپ گوشی هم عین ماشینه. بهترین ماشین رو هم داشته باشی، اگه تو بورس نباشه صاحب اول و آخرش خودتی...
 گوشیم خوبه و در حد یه کامپیوتر امکانات داره ولی من بلد نیستم هیچ‌کدومش رو چون برام کاربردی نداره. من از کوربی بیشتر خوشم می‌یاد. فانتزی‌تره. فکر می‌کنم کلن اچ‌تی‌سی ساختارش مردونه‌س و با روحیات حســـــــاسه من هماهنگی نداره. اما چون اونقد نو و کار نکرده و سالمه، خیلی زورم می‌یاد که با این قیمت ردش کنم یعنی درست نصف قیمتی که خودم خریدمش اونم به فاصله‌ی شیش ماه!! پول اضافی هم ندارم بدم کوربی بخرم و این رو بندازم گوشه‌ی اتاق خاک بخوره!!! آقای زیپم که از همون ثانیه‌یی که فهمید من دارم می‌رم بیرون از خونه، رسمن شرمندگی خودش رو اعلام کرد!!!!! اینم از عشق!!!! بعد می‌گن جوونا چرا اینقد افسرده‌ن!! این همه دغدغه واسه آدم تولید می‌کنن، انگ افسرده رو هم آخر سر می‌چسبونن بهت. می‌بینی؟ D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:25 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (45)

 

 
 
 

Page 526.

February 11, 2010
 

× فکر کن مغموم و دل‌آشوبه گوشیت رو گرفتی دستت و داری ناامید شماره می‌گیری که بشنوی "مشترک مورد نظر در دسترس نیست" بعد یهو یه خانومه جیغ‌جیغو از اونور داد می‌زنه "شماره‌ای که با آن تماس گرفته‌اید اشتباه است". یعنی واقعن دلم می‌خواد بدونم ایرانسل این جملات قصار و نغز رو از کجاش در می‌یاره؟ شماره تو گوشی سیو شده، یه عمره دارم شماره‌ی مورد نظر رو می‌گیرم بعد یه الف بچه می‌یاد تمام معادلات عشقی و حافظه‌یی ما رو می‌بره زیر سؤال. بعد تازه این خانوم جدیده چرا صداش اینقد رو مخه؟ نکردن صداش رو یه کم بم کنن گوش رو اینقد اذیت نکنه...
کلن این ایرانسل این روزا خیلی دو بهم‌زن شده‌ها. چه معنی می‌ده واسه جواب دادن به اس‌ام‌اس واسه طرف میسد می‌ندازی اونوقت طرف ریجکتت می‌کنه یهو یه جیغ‌جیغو می‌یاد اون وسط می‌گه "مشترک مورد نظر شما در حال مکالمه است"؟ واقعن دلم می‌خواد بدونم اسم اینکار رو چی می‌شه گذاشت جز دوبهم‌زنی؟؟!!
بالاخره با کلی حرص و جوش تونستم باهاش صحبت کنم. حال ما خوبه. شما هم از حال خودتون بگید لطفن... می‌ترسم اخبار رو پیگیری کنم!!

× بچه‌ها وبلاگ دلا و زندگی هک شده. با دلا تلفنی صحبت کردم و خبر رو تائید کرد. شدیدن ناراحت بود از این موضوع. کسی راهی سراغ داره برای پس گرفتن وبلاگ؟ اگه راه و روشی بلدید یا کسی رو می‌شناسید که بتونه کمکی بکنه لطفن راهنمایی کنید.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:52 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (38)

 

 
 
 

Page 524.

February 9, 2010
 

× ارتباط برقرار کردن با بچه‌ها یکی از بزرگ‌ترین معضلاته موجوده از نظره من. بعد فکر کن این بچه رو بسپرن به تو تا نگهش داری. اینجوری می‌شه که معضل بزرگ‌تری پاش رو می‌ذاره وسط. اینکه هی بخوای از بچه‌یی که شیطونی مهلت هیچ کاری رو بهش نمی‌ده، بپرسی دستشویی داره یا نه و چون دوست داری لحنت دوستانه به نظر برسه، مجبوری با لحن بچه‌گونه این سؤال رو بپرسی تا احساس غریبی نکنه طرف!!! حالا موندی بین انتخاب گسترده‌ی پیش روت که واسه مطرح کردن موضوع مهمی مثل داشتن یا نداشتن مدفوع (!!) یکی از واژه‌های زیر رو انتخاب کنی:
دستشویی دوم، دستشویی بزرگ، اه، پی‌پی، اخ، ایی یا جیش بزرگ!!! [می‌دونم، می‌دونم که واژگان دیگه‌یی هم اینجا کاربرد داره که اوصولن دو حرفی هم هستن، نخواستم دُر فشانی کنم که ریا نشه!!
بعد معضل سوم می‌دونی کی بوجود می‌یاد؟ موقعی که بچه‌هه هیچ‌کدومه این عبارات رو متوجه نشه. چرا؟ چون مامانش خلاقیت به خرج داده و به بچه‌هه یاد داده به دستشوییش بگه "فافا". خلاقیته دیگه. دسته خودش نیس، یهو تو یه موارد خیلی خاص و البته حیاتی (!) بروز می‌کنه!!!!!!! واقعن واژه‌یی تو فرهنگ لغات سراغ دارید که اینقد دایره‌ی کلمات هم‌معنیش گسترده باشه؟ نــــــــه، یعنی واقعن‌ها!!

× این رو داشته باشید محض تلطیف فضا [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:51 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (23)

 

 
 
 

Page 508.

January 18, 2010
 

× معلوم نیس این دوران امتحانات خاک بر سر چی درش نهفته‌س که آدم رو دچار هر نوع یأسی می‌کنه. یأس فلسفی، یأس به خودت نرس، یأس رابطه‌ای، یأس آینده‌ای و انگیزه‌ای، یأس حوصله‌ای، یأس نوشتاری، یأس گفتاری... اه، چیه این دوران امتحانات؟!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:47 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (27)

 

 
 
 

Page 506.

January 15, 2010
 

× چند وقت پیش بحث سر این بود که چقد زمستون امسال زمستون نیست و هیچ برف و بارونی نداره. یهو مامان برگشت گفت: "یکی از شعارهای زمان انقلاب این بود: به کوری چشم شاه / زمستونم بهار شد. حالا دوباره همه چیز داره تکرار می‌شه..."
 توی دلم کلی خوشحال شدم. کاری به کسانی که انقلاب کردن و دلایل‌شون ندارم. فقط خواستم بگم خدا حتی از یه "شعار" خشک و خالی هم نگذشت و داره دوباره همه‌چیز رو تکرار می‌کنه، خدا به داد اون انسان‌نمایی برسه که با ماشین از روی مردم رد شد. خدا به داد کسی برسه که نداها رو با گلوله کشت. خدا به داد کسی برسه که روی مردم بی‌‌دفاع آتیش گشود...
 این شعار زمان انقلاب خیلی ساده بود و مردم از روی احساسات و هیجانشون و به اقتضای زمان اون موقع گفتن. اما خدا جای حق نشسته... اگه بزنی به بیراهه، همون رو دوباره واست تکرار می‌کنه. روی سخنم با مردمی که انقلاب کردن نیست که اونا مطالباتشون از انقلاب اینی که ما می‌بینیم نبود، هیچ‌وقت نبود. مخاطب من اون دسته از آدمایی هستن که برای به دست اوردن قدرت، هر کاری خواستن کردن و کماکان دارن می‌کنن!! اونایی که شعار دادن سپاه و ارتش باید بگن "جانم فدای ملت" و اگه بگن "جانم فدای رهبر" به بیراهه رفتن. اونایی که شعارهای دروغ دادن برای رسیدن به لجن و کثافت و حالا انقلاب و خواسته‌های مردمم دارن دنبال خودشون به لجن می‌برن. آقایون، مراقب رفتارتون باشید که خدا حتی از کلمه‌های شعارگونه‌ی ناحق‌تون نمی‌گذره و تاریخ رو براتون تکرار می‌کنه چه برسه به آدم‌کشی‌های این سه دهه و انکار کردن و انگشت اتهام به سمت کس دیگه گرفتن‌تون!!! مراقب شعارهاتون باشید. با هر چیزی نمی‌شه شوخی کرد. اعتقادات مردم رو نابود کردید، لاقل دیگه نیاید شعار بدید "اصل ولایت فقیه جز اصول دین است". خدا از این چیزا راحت نمی‌گذره...
 شاهه طاغوتی و بی‌دین و ایمونه شما، کسی بود که وقتی بهش گفتن "خمینی دشمنته، بکشش"، برگشت گفت: "مگه سید رو می‌شه کشت؟" بی‌دین و ایمون بود؟ هنوزه که هنوزه مردم بزرگ شده زیر دست شاهه از نظر شما طاغوتی و پدر دیکتاتورش، دارن وجود خدا رو برای بچه‌های انقلاب اسلامی بزرگ شده‌ی زیر دست شما با دین و ایمونا توجیه می‌کنن، اونان که دارن جوونایی که زیر دست شما بزرگ شدن و با دروس انتخابی شما درس خوندن رو توجیه می‌کنن که هنوزم خدا هست، که خدا می‌بینه، که خدا از حق بنده‌هاش نمی‌گذره، که خدا نمرده!! که اندکی صبر... اندکی صبر... اندکی صبر...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:21 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (49)

 

 
 
 

Page 498.

January 6, 2010
 

× طرف ساعت 2 بعداز نصفه شب پا می‌شه از شب‌نشینی‌ داره می‌ره خونه‌ش، بعد واسه خدافظی نهایی با صاب خونه‌یی که اومده بدرقه‌ش، بوق می‌زنه!!
 داره رانندگی می‌کنه، برا یه عابر پیاده‌یی که داره از رو خط عابر (استثنانن) رد می‌شه، بوق می‌زنه که برو کنار. جلو بیمارستان، ترافیک می‌شه، انگار نه انگار، خیلی با فرهنگ (!!) دستش رو می‌ذاره رو بوق، تازه اگه با فرهنگ‌تر از اینم باشه، 4 تا فحش آبدارم می‌ده. پشت چار راه به محض اینکه چراغ سبز می‌شه، بوق می‌زنه!! راننده‌ی سرویس مدرسه شده، صبح کله سحر می‌یاد دنباله شاگردش، می‌بینه دم در نیست، جای اینکه بره زنگ بزنه، دستش رو می‌ذاره رو بوق، زرت و زورت بوق می‌زنه!! راننده تاکسی شده، می‌خواد مسافر سوار کنه، دو سانت به دو سانت بوق می‌زنه!!! می‌ره دنیال دوستش، بوق می‌زنه که طرف بیاد پائین!! بعدم میاد برات همچین از فرهنگ نداشتن مردم حرف می‌زنه که فکر می‌کنی طرف معلم کوروش بوده!!!!!
آدم رو به یه جایی می‌رسونن که ایمان بیاری به اینکه مخترح بوق ماشین، به روح اعتقاد داشته. اه!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:11 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (29)

 

 
 
 

Page 497.

January 5, 2010
 

× وقتی نسل خودم و نسل مامان اینا رو با نسل مامان‌بزرگم اینا مقایسه می‌کنم واقعن ناامید می‌شم. وقتی می‌بینم مامان‌بزرگ و بابابزرگم علی‌رغم گذشت 50 سال زندگی مشترک، هنوز با احترام هم رو صدا می‌زنن و تو جملاتشون علاقه موج می‌زنه، از خودم می‌پرسم ما بعد از گذشت 50 سال چطور با هم صحبت می‌کنیم؟ چطور هم رو صدا می‌زنیم؟ چطور از هم حرف می‌زنیم؟!
 نسل بعد از اونا که مامان و بابای خودمن، با وجودی‌که زیر دست اون پدر و مادر بزرگ شدن و تحصیل‌کرده‌تر از اونان، اما ابراز محبت و احترام بهم رو اون‌طور که باید یاد نگرفتن. ما هم زیر دست این پدر و مادر بزرگ شدیم و تحصیل‌کرده‌تریم اما همون یه ذره محبت و احترام رو هم یاد نگرفتیم...
 دلم عشق پیرمرد، پیرزنی می‌خواد. دلم می‌خواد اگه قراره ضعیفه باشم و افکار و صحبتام غیرقابل قبول باشه، لاقل مثل ضعیفه‌های قدیم باشم که مثل یه بچه تر و خشک می‌شدن و اسمشون "خانوم" بود و از گل نازک‌تر نمی‌شنیدن.
 حالا نه ضعیفه نبودن‌مون رو تونستیم ثابت کنیم و نه از اون احترام خبری هست.
 دلم می‌خواد وقتی شوهرم می‌خواد از خونه بره بیرون، یا بیاد خونه، با صدای بلند بهم بگه: "از بیرون چیزی نمی‌خوای، خانوم؟" و من تند و تند اقلامی رو که باید از بیرون تهیه کنه رو لیست کنم بدم دستش!!!
 مامان‌بزرگم هنوز بعد از گذشت این‌همه سال زندگی مشترک و بدون تحصیلات دانشگاهی، بابابزرگم رو امیر خان صدا می‌زنه و گاهی هم بهش می‌گه: "رضـــــایی؟".
 نسل ما چیش با نسل اونا فرق کرده؟ جز اینکه تحصیل‌کرده شدیم و دانشگاه رفتیم؟ یعنی درس و دانشگاه، محبت و احترام رو از بین می‌بره؟!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:40 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (60)

 

 
 
 

Page 492.

December 28, 2009
 

× خب همین چند ساعت پیشم که سردار جان اعلام کرد که سیاست نیروی انتظامی مدارا بوده و برادران نیروی انتظامی با سعه‌ی صدر با فتنه‌گران برخورد کردند و نهایتش یه تذکر!!! این 10-15 نفری هم که کشته شدن یکی دو تاشون که تو تصادف مردند، نه که خیابونا خلوت بوده، بعضی‌ها یهو جوگیر شدن با سرعت تو خیابون حرکت می‌کردند زدند به این بنده خداها، چیکار داری کی بوده حالا شما؟ یکی دو تا هم از خوشی زیاد خودشون از رو پل پریدن پائین. یکی دو تا دیگه هم از ناراحتی زیاد افتادن به جون هم دیگه و به قصد کشت هم دیگه رو با باتوم زدن و بقیه رو هم سارکوزی و مرکل و سر دسته‌شون اوباما اومده تیر زده!!!! جسد برادرزاده‌ی موسوی رو هم انگلیسا اومدن دزدیدن!!!! قطع شدن اس‌ام‌اسا و منفی شدن سرعت اینترنتم زیر سر آلماناس!!! آمریکام فکر می‌کنه ما خریم نمی‌فهمیم که می‌ره در خونه مردم، هی فرت و فرت دستگیرشون می‌کنه!!!!
می‌گم با این حساب، عناصر نفوذی انگلیس و آمریکا و آلمان تو ایران، تعدادشون بیشتر از خود ایرانیا می‌شه‌ها ((((((: 

× تارا، دو تا فیله خیس معرفی کرده که فکر می‌کنم بتونه شما رو به مقصد برسونه [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:12 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (34)

 

 
 
 

Page 485.

December 16, 2009
 

× امروز همچین شال و کلاه کردم مثل اسکیموها. نمی‌دونم مشکلم چیه که با اولین نسیم ملایم پائیزی که می‌خوره به پیشونیم، سردرد می‌گیرم. در همین راستا امروز شال گردن و کلاه انداختم.
 کاری به کسایی که کلن آدم ندیده بودن و کلی هرکول بازی در می‌اوردن و می‌گفتن "ووووش سرما نخوری" ندارم. معضل الان اینجاس که نسیم پائیزی امروز دید راهی برای رسیدن به پیشونیم نداره، خورد به دماغم و باز من سرم درد گرفت!!!
 خیلی سعی کردم مشکلم رو با گرفتن شال گردن جلو دماغم حل کنم اما از اونجایی که کلن مشکل یکی دو تا نیس، شیشه عینکم بر اثر گرفتن هر چیزی جلو دماغم، بخار می‌کنه اونوقت نمی‌تونم جلو پام رو ببینم!! 
 می‌خوایم ابرو رو درست کنیم یهو می‌زنیم چشم رو کور می‌کنیم. اینجوریه که من شیش ماهه سال رو سردرد دارم!!!! اه اه، مملکته داریم؟ (((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:41 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (59)

 

 

 
 

Page 483.

December 14, 2009
 

× چقد خوبه که تو اروپا و کلن تو سایر کشورها بجز ما -که جزء استثاها هستیم همیشه، مگه نمی‌دونی؟- نزدیک مناسبت‌هایی که براشون یه جورایی عید به حساب می‌یاد، قیمت‌های کالاهای مختلف رو می‌شکنن و همه‌چیز رو تقریبن حراج می‌کنن... اونم حراج درست و حسابی. اینجوری اون عید و شادی واقعن برای همه با هر وسع مالی تبدیل به عید می‌شه. می‌تونی چیزی که مدت‌ها آرزوش رو داشتی اما پول خریدش رو نه بالاخره بدست بیاری...
نمی‌دونم تو ایران چرا اینطوری نیست. چرا هر عید و مناسبی که می‌شه فقط قشر مرفه و قشر متوسط رو به بالا می‌تونه شاد بشه و از عیدش لذت ببره و اقشار ضعیف همیشه حسرتی به دل دارند که اصلن طعم عید رو از یاد می‌برن؟
عید نوروز که می‌شه از یه ماه قبل قیمتا کمرشکن می‌شه... ماه رمضون که برای کشورهای مسلمون دیگه
نوعی عیده و واقعن اینطوره نه اینکه فقط بگیم ماه مهمونی خدا و د قیمتا رو ببر بالا که حتی نتونی برای افطار گوشت بخوری!! و یا اعیاد دیگه...
الانم که قربونش برم کریسمسه و باز دوباره قیمتا با هم کورس گذاشتن!! خیلی از مغازه‌ها رو شیشه‌هاشون زدن حراج. اما چه حراجی؟ اینجور وقتا همیشه می‌گم مثلن اگه بیست درصد آف باشه معنیش اینه که بیست درصد کشیدن رو قیمت اصلی و بعد قیمت باضافه‌ی بیست درصد رو روش خط زدن و به قیمن اصلی می‌فروشن!!!!!!
دلم برای مسیحی‌هایی که نزدیک سال نوشونه و باید از ایران بدون هیچ حراجی خرید کنن و بعضن نمی‌تونن و حسرت خیلی چیزا به دلشونه، می‌سوزه...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:45 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (42)

 

 
 
 

Page 480.

December 9, 2009
 

× از وقتی پست قبل پابلیش شده، سگرمه‌هات رفته تو هم و استدلالت هم اینه که فکر می‌کنی شرایط پست قبل برای من پیش اومده و روی رابطه‌مون تاثیر گذاشته.
 اولش احساست رو درک کردم و سعی کردم برات توضیح بدم که این‌طور نیست. دلیل اوردم. با احساسم، با منطقم. اما همچنان دلخوری... جوری که کلافه شدم از سگرمه‌های درهم‌ت.
 راستش سر این جریان حالم گرفته شد خیلی. اینکه حس کنم برای بیان احساس و افکارم علاوه بر سانسور کلمات و خیلی از حرفام به دلیل عبور از فیلـ.ترینگ جامعه، باید از الک نگاه تو هم عبور کنم. باید مراقب باشم که حرفام به مذاقت خوش بیاد و برای مطرح کردن چیزی که ذهنم رو مشغول کرده ازت اجازه بگیرم.
 نمی‌خوام اینجوری بنویسم. نمی‌خوام قدم به قدم رد بشم از مراحل مختلف خودسانسوری.
 فکر می‌کردم اینقد با هم راحتیم که حتی اگه چنین مشکلی برامون پیش بیاد بتونیم منطقی با هم صحبت کنیم. فکر می‌کردم قبل از اینکه حس مالکیت‌مون بخواد درگیرمون کنه، برای هم دوستیم. فکر می‌کردم تا قبل از انجام عمل اشتباهی، نباید شخص رو توبیخ کرد. فکر نمی‌کردم فقط برای اینکه این موضوع "فکر"م رو مشغول کرده باید با اخم و تخم تو مواجه بشم. اشتباه می‌کردم، نه؟
 گذشتن از سانسور اولی برام سخت نبود. اما گذشتن از سانسور نگاه تو برام سخته، زیپ. اونقد سخت که ترجیح می‌دم قید نوشتن رو بزنم و دیگه هیچ‌وقت ننویسم. اینجوری لاقل متوجه فکرام نمی‌شی که بخوای بخاطرشون توبیخم کنی!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:51 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (77)

 

 
 
 

Page 472.

November 29, 2009
 

× دارن رو در و دیوار تبلیغ می‌کنن "تذکر لسانی، وظیفه‌ی همگانی". کاری به محتوای جمله ندارم. مشکل من اینه که همین آقایونی که پارچه چاپ می‌کنن و رو بیلبوردای خیابون یه همچین جمله‌یی رو می‌نویسن می‌یان به من نوعی گیر می‌دن به کامپیوتر بگم رایانه و به اس‌ام‌اس بگم پیام کوتاه!!!!
خیلی دلم می‌خواد بهشون بگم یکی از دوستای ارامنه‌ی من اسمش شوغر بود. شوغر به معنای خورشیده. اما من هیچ‌وقت نمی‌تونستم برای اینکه فارسی رو پاس بدارم اون رو "خورشید" صداش کنم و یه انگلیسی اون رو "
Sun" صداش نمی‌زنه!!!
وقتی یکی یه چیزی رو اختراع می‌کنه، درست مثل کسیه که یه بچه به دنیا می‌یاره و روش اسم می‌ذاره!! شوغر تو تمام کشورها باید "شوغر" صدا زده بشه. مثل کامپیوتر. مثل تلفن. مثل تلویزیون!!! کسی که کامپیوتر رو اختراع کرده، دلش خواسته اسم دستگاهش رو بذاره کامپیوتر. ما حق نداریم "رایانه" صداش کنیم...
اگه می‌خوای فارسی رو پاس بداری جای "سلام" بگو "درود". اسم بچه‌ت رو فارسی اصیل انتخاب کن. این همه کلمات فرانسوی و انگلیسی و عربی رو حذف کن و کلمات فارسی رو جاش بذار. نه اینکه به اس‌ام‌اس بگی "پیامک".
من ادعای پاس داشتن زبان فارسی رو ندارم و هیچ‌وقتم نداشتم. حرف من اینه که توئی که ادعای پاسداری از زبان فارسی رو داری، لاقل درست پاس بدار. کاری ندارم به کلماتی که عربی و انگلیسی و فرانسوی هستن ولی مثل فارسی جا افتادن واسه ما. دیگه هر آدم عاقلی می‌دونه که "لسان" برای ما جا نیفتاده. لاقل می‌گفتی "تذکر زبانی، وظیفه‌ی همگانی". قافیه‌ش هم بهم نمی‌ریخت جان شما.

× آویشن عزیزم، نمی‌دونم اینجا رو می‌خونی یا نه. همین الان خبر فوت پدرت رو توی وبلاگ ویولت خوندم و به شدت بهم ریختم. من و آقای زیپ از صمیم قلب بهت تسلیت می‌گیم و همین‌جا اعلام می‌کنیم که هر کمکی از دست ما ساخته بود، در خدمتیم.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:13 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (39)

 

 
 
 

Page 455.

November 9, 2009
 

× راستش اصلن دلم نمی‌خواست دیگه در مورد وبلاگ‌های برتر و جشن صحبتی کنم. اما سؤال‌های بعضی از دوستان وادارم کرد بیام و یه توضیح چند خطی بدم.
راستش همون روزی که رفتم جشن و فهمیدم پشم گوسفند ارزشش بیشتر از ما بوده، با خانوم پولادزاده صحبت کردم و علتش رو پرسیدم و کاشف به عمل اوردم که وبلاگ من فقط بخاطر جهت‌گیری خاصی که داشته، حذف شده.
فراموش کرده بودم که انتخابات و رای گیری توی ایران چه جوریه و توقعم از این نظرسنجی بیشتر از اینا بود. یادم رفته بود که خیلی چیزا به جز رای مخاطب می‌تونه توی رتبه‌ی نویسنده تاثیر داشته باشه...
راستش به غیر از همون شب اول که واقعن عصبانی بودم از این موضوع، بعدش بیخیال شدم. آقای زیپ همون شب باهام خیلی صحبت کرد. بعد از حرفای زیپ فهمیدم واقعن گرفتن یه لوح ارزش این رو نداره که من بخاطرش خودم و عقایدم رو سانسور کنم. من بخاطر عقایدم حذف شدم. اونم توی نظرسنجی‌یی که حتی براش اونقد وقت نذاشته بودن که تشخیص بدن یکی دو تا از نویسنده‌ها مرد بودن!!!
من اینجا فکرم رو می‌نویسم. هر چیزی که به ذهنم بیاد بدون مصلحت‌اندیشی و سانسور می‌یارم رو کیبورد و حاضر نیستم بخاطر لوحی که می‌گیرم مدام ایمیل دریافت کنم که "فلان پستت رو حذف کن چون به مذاق من یا بعضی‌ها خوش نیومده".
همون بهتر که حذف شدم. راستش به مقام بیست و سوم هم احتیاجی نداشتم. حذف شدن خیلی بهتر از اینه که برای وبلاگم حد و مرز تعئین بشه و برم زیر ذره‌بین.
شاید تنها دلیلی که مجبورم کرد با وجودی که ازم خواسته شده بود این موضوع مطرح نشه، بیام و توضیح بدم این بود که دوستانی که لطف کردن و به من رای دادن مستحق شنیدن علتی برای نادیده گرفته شدن رای‌شون هستند از نظر من. و گرنه این قضیه برای من تموم شده‌س. به هر حال این پست باعث شد فرصتی داشته باشم تا از همه‌ی اونایی که به من لطف دارن تشکر کنم و اظهار شرمندگی کنم از اینکه افکارم باعث شد رای اونا ندید گرفته بشه
(; و الا برای من و بقیه‌ی اجحافی‌ها همین که می‌بینیم قبل از خودمون صدای خیلی از دوستان‌مون در می‌یاد کافیه. همین که تا در مورد لوازم آرایش ازتون سؤال می‌کنم و جوری راهنمایی می‌شم که سال دیگه می‌تونم تو مسابقه‌ی دختر شایسته شرکت کنم، کافیه!!! :*

پاورقی:
من قصدم اصلن توهین به نفرات برتر این نظرسنجی نیست. اونا طبق روش خودشون نوشتن و برتر شناخته شدن و هیچ‌کس هم برای رتبه‌شون شرط و شروط نذاشت و طبق آرایی که داشتن مقام اوردن. من رتبه‌ی برتر رو دوست دارم، به شرطی که واقعن "خودم و افکارم" برتر شناخته بشه، نه اینکه مجبور بشم خودم رو سانسور کنم و بخاطر قالب وبلاگ و فونت نوشته‌م لوح بگیرم!!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:14 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (37)

 

 
 
 

Page 426.

October 11, 2009
 

× دیشب وقتی وکیل بهنود 18 ساله تو بی‌بی‌سی گفت که علی‌رغم تلاش‌هاش، موکلش تا چند ساعت دیگه قراره اعدام بشه، تنم لرزید. با خودم فکر کردم که بهنود الان چه حالی داره؟ آیا این چند ساعت باقی مونده رو می‌خوابه؟ دعا می‌کنه؟ گریه می‌کنه؟ امیدواره؟
من اما امیدوار بودم به بخشش. به مهر مادری که قلبش داغداره و شاید نخواد قلب دیگه‌یی رو مثل خودش داغدار کنه. اما بهنود صبح اعدام شد. ولی دم، نبخشید و خواست با مرگ کس دیگه‌یی قلب خودش رو آروم کنه... خسته شدم از این کلاه‌هایی که سر خودمون می‌ذاریم!! خسته شدم از این‌همه تناقض... از اینکه می‌گیم لذتی که تو بخشش هست توی انتقام نیست و بعد جای دیگه‌یی که به نفعمون نیست اسم انتقام رو می‌ذاریم قصاص و لذتمون می‌شه اجرای قانون!!! قاتل باید کشته بشه، اما من حق ندارم بکشمش!! وقتی جون یه آدم به رضایت من بستگی داره و من رضایت نمی‌دم، چه فرقی با آدم‌کشی داره جز اینکه اون اسمش می‌شه قتل و این یکی اسمش می‌شه قانون؟ تا کی باید شاهد این کلاه‌های گنده‌یی باشیم که سر خودمون می‌ذاریم و خودمون رو گول می‌زنیم باهاش؟
اولیای مقتول رضایت ندادند. بهنود اعدام شد. امیدوارم لاقل با داغدار کردن قلب پدر [ظاهرن بهنود مادرش رو قبلن از دست داده] بهنود و مردنش، تا حدی قلب اولیای مقتول آروم گرفته باشه و وای اگر نه تنها دلشون آروم نشده باشه که عذاب وجدان هم بهش اضافه شده باشه...

پاورقی:
این پست صرفن جنبه‌ی درد و دل داشت. قصد بحث با کسی ندارم.

× یک پست از آورای عزیز، در همین رابطه [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:23 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (26)

 

 
 
 

Page 423.

October 7, 2009
 

× خواب بودم که با یه صدای بع‌بع مانند بیدار شدم. دقت که کردم دیدم بعله، خودشه. توی کوچه‌مون یکی از همسایه‌ها گوسفند اورده واسه قربونی کردن. اعصابم از همون لحظه بهم ریخته. همش دارم از خودم می‌پرسم فلسفه‌ی قربونی کردن و خون ریختن چیه؟ بعله. می‌دونم خدا توی امتحان حضرت ابراهیم گوسفندی رو نازل کرده که به جای فرزندش قربونی کنه. اما آیا کسانی که طبق این فلسفه گوسفندی قربونی می‌کنند، اصول این فلسفه رو هم می‌دونند؟ می‌دونند ذبح یعنی چی و چطور باید باشه؟ می‌دونن که باید وقتی گوسفندی رو می‌گیرن باید تا آخرین لحظه باهاش با محبت و عطوفت برخورد کنند و چیزی براش کم نذارن؟ می‌دونن که حتی موقع ذبح، حیوون نباید متوجه بشه که قراره بمیره؟ می‌دونن نباید چاقو رو ببینه؟ می‌دونن که ترس از مردن توی خون گوسفند ماده‌ی سمی تولید می‌کنه که برای سلامتی انسان خطرناکه و فلسفه‌ی ذبح هم همینه که باید طوری ذبح انجام بشه که اون سم توی گوشت و خون گوسفند تولید نشه؟!!
حالا با همه‌ی اینا، چرا ما اصرار داریم خون حیوون رو ببینیم تا خیالمون راحت بشه صدقه دادیم؟ آیا نمی‌شه گوشت رو از جایی مطمئن خرید و صدقه داد؟ حتمن باید خون و خونریزی دم خونه و توی کوچه راه بیفته؟
من معتقدم هر موجود جانداری آه داره. مثل انسان که وقتی دلش می‌شکنه یا اتفاقی براش می‌یفته آه می‌کشه... شاید مسخره به نظر برسه، اما من این فرایند رو برای حیوونا هم در نظر می‌گیرم. حتی برای گوسفندا. چرا ما می‌خوایم آه اون حیوون رو برای خودمون بخریم؟ واقعن چه فرقی بین این هست که ما گوشت رو از بیرون و از جایی مطمئن نمی‌خریم؟ جایی که قبلن گوسفند ذبح شده باشه. چطور دلمون می‌یاد نگاه‌های حیوون زبون بسته‌یی که داره باهامون حرف می‌زنه رو ببینیم و التماس رو توی نگاهش حس نکنیم؟
حاجی و عروس و دوماد و کسی که تازه از بیمارستان مرخص شده و کسی که خونه‌ش رو می‌خواد بکوبه و کسی که ماشین نو خریده و و و حتمن باید پاشون رو بذارن تو خون تا صدقه داده باشن؟ اگه اینطوره که باید تمام غیرشیعه‌ها تا الان مرده باشن که!!! فقط ما باید زنده می‌موندیم تا الان. واقعن از اشرف مخلوقات بودن چی یاد گرفتیم جز آزار و اذیت و کشتار حیوونا؟ برای ما همین که گوسفندا گوشت قرمز زندگی ما رو تامین می‌کنند کافی نیست که خومون هم دست به کشتارشون می‌زنیم؟ هزارها راسی که توی کشتارگاه‌ها هر روز کشته می‌شن بس نیست برامون؟ واقعن این اشرف بودن ما چه سودی به نفع مخلوقات دیگه داره جز آزار و اذیت؟ چیکار می‌کنیم براشون؟ آیا این رابطه فقط باید یک طرفه باشه؟ اگه اینطوره چرا از خدای خودمون توقع داریم برای ما کم نذاره؟
شمایی که اعتقاد به قربونی کردن گوسفند یا خروس دارید، تا حالا شده قبل از ذبح دستی از سر محبت به سر حیوون بکشید؟ تا حالا شده فکر کنید دارید "جونی" رو می‌گیرید و براش مسئولید؟ تا حالا شده در قبال این مسئولیت لاقل از جایی که گوسفند رو می‌خرید تا دم خونه‌تون، راحتی حیوون رو هم در نظر بگیرید و فقط به فکر یه قرون دو زار و ضرر مالی خودتون نباشید و اون رو پشت موتورتون نبندید یا نندازیدش پشت صندوق عقب ماشین به صرف اینکه "بالاخره قراره بمیره"؟ تا حالا شده لحظه‌یی توی چشمای حیوون نگاه کنید و سعی کنید التماسش رو بفهمید؟ اصلن تا حالا شده فقط یه لحظه، به اون حیوون فکر کنید؟

پاورقی:
 لطفن نیاید بگید هزارها نفر دارن می‌میرن اونوقت من دارم واسه یه گوسفند غصه می‌خورم. اول اینکه اون آدما رو که ما نمی‌کشیم، کسانی هم که می‌کشن جوابش رو می‌بینند. دوم هم اینکه گناه‌های بزرگ به عقیده‌ی من یک‌باره بوجود نمی‌یاد بلکه از گناه‌های کوچک‌تر شروع می‌شه. شاید این نوشته مسخره باشه اما اینا عقاید منه. یکی از چیزهایی که اذیتم می‌کنه. باور کنید قصد توهین به هیچ‌کس رو ندارم، فقط دلم می‌خواد به این قضیه‌ی شاید مسخره هم کمی فکر کنید.
اگه رد شدن از توی خون سنته [که از نظر من بیشتر خرافاته تا سنت]، سفره‌ی هفت‌سین و دید و بازدید عید نوروز هم سنته. آیا هر سال این سنت رو اجرا می‌کنید؟ یا به بهانه‌ی اختلاف‌های خانوادگی و نداشتن حوصله واسه پذیرایی و مسائل دیگه، می‌ذارید و هر سال می‌رید سفر؟!!!

بعدن نوشت:
وقتی پستم تموم شد، صدای بع‌بع هم قطع شد...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:50 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (47)

 

 
 
 

Page 397.

September 16, 2009
 

× من واقعن نمی‌دونم الان بر چه معیارهای استانداردی کفش‌های پاشنه بلند رو می‌سازند؟ دو ساعت باهاشون راه می‌ری، تا دو روز از جات نمی‌تونی بلند بشی!!! کسی می‌دونه مخترع کفش پاشنه بلند، به روح اعتقاد داشته یا نه؟!!

× جواب آزمایشم رو گرفتم. همه چی‌م نرمال بود. نه خبری از کم‌خونی بود و نه تیروئید. بهتون که می‌گم مال اعصابمه، هی با من بحث می‌کنید. نگاه کن، این الان اعصابه منه

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:20 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (50)

 

 
 
 

Page 388.

September 7, 2009
 

× امروز از صبح حس می‌کردم بدنم هیچ انرژ‌ی‌یی نداره!! کلن دیدی بعضی روزا همه چیز رو اعصابته؟ امروز واسه من از همون روزا بود و هست کماکان. با مامانه و باباهه رفتیم چالوس. از همون لحظه‌یی که راه افتادیم هی چیزمیزای مختلف فکرم رو مشغول می‌کرد و حرصم می‌داد. مثلن تابلوی "گوسفند زنده". اینقد این تابلو رو راه به راه دیدیم و حرصم داد که تصمیم گرفتم یه پست در مدح گوسفند بنویسم!!! یا مثلن توی جاده، ماشین جلویی ما سه تا جوون بودن که مشغول تخمه خوردن بودن. بعد هر کدومشون پوست تخمه‌ها رو دونه به دونه از پنجره‌ی طرف خودشون پرت می‌کردن بیرون!!! یعنی حاضر نبودن یه مشت بشه پوست تخمه‌ها، لاقل همش رو با هم بریزن بیرون!!!!! بعد شدیدن رفته بودن رو اعصاب. تا اونجایی که داشتم تصمیم می‌گرفتم که برم باهاشون یه صحبتی داشته باشم در این مورد. تازه هی رو خودم داشتم کار می‌کردم که لحنم هم زیاد تند نباشه که جلوم جبهه بگیرن |: توهمین فکرا و تصمیم‌گیری‌ها بودم که یهو باباهه پاکت سیگارش رو خیلی شیک از پنجره‌ی طرف مامانه پرت کرد بیرون!!! straight face

رسیدیم ویلا، زنگ زدم به آقای زیپ تا یه کم از دغدغه‌های اجتماعی‌م براش درد دل کنم، می‌بینم صداش گرفته. می‌گم: چی شده؟ با یه صدای ناله‌وار کشداری می‌گه: فکرکنم سرما خوردم!!!
 خلاصه که تا من می‌یومدم سر صحبت رو باز کنم، می‌گفت: من مریضم! من سرما خوردم. آخرشم اینقد آخ و آه و آی و پوف کرد که ترسیدم کار به جاهای باریک بکشه و بهش تجاوز کنم، واسه همین گوشی رو گذاشتم!!

 اینقد خسته‌م، اینقد خسته‌م که اینقد خسته‌م |: حالا هی بیاید بگید زیگزاگ خوب نیست. بده دارم انرژی‌هاتون رو تخلیه می‌کنم معتاد نشید؟

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:39 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (31)

 

 
 
 

Page 384.

September 4, 2009
 

× یعنی از دیشب بعد از دیدن فیلم Revolutionary Road، دارم به این فکر می‌کنم من چقد اعتماد به نفسم پائینه که بعد از سفید کردن موهام در راه زبان و زبانخوانی، هنوز دستی به ترجمه نبردم و قصد اینکار رو هم ندارم!!! یادمه از همون اوان کودکی وقتی می‌رفتم مهدکودک، زبان می‌خوندم!! هی می‌خوندم و هی خسته می‌شدم و ول می‌کردم همه چیز رو و دوباره رو از نو و روزی از نو!!!! یعنی واقعن الان برای خودم احساس تاسف می‌کنم با این ترجمه‌ی مزخرف فیلم. اونم چه جمله‌های ساده‌یی رو... باز اگه مثلن اصطلاحات خیابونی انگلیسی بود، می‌گفتیم خب طرف وارد نبوده اما دیگه واقعن کیه که نفهمه ترجمه‌ی Did you miss the Train، قطار رو "گم" کردی، نمی‌شه؟ یا وقتی طرف برات یه چیزی رو تعریف می‌کنه و تو می‌گی Oh, I see، منظورت اوه من "می‌بینم"، نیست؟ یا دیگه این یکی که قلبن من رو متاثر کرد: Be quiet for a moment که ترجمه شده بود فقط یه دقیقه "صبر کن"!!
پیشنهاد من واقعن به این دوستان اینه که خب برادر من، خواهر من!! وقتی شما بویی از ترجمه نبردی، نکن!! نکن عزیز من!!! چه کاریه خب؟ آدم به زبون اصلی گوش بده، یا اصلن فقط فیلم رو نگاه کنه که بیشتر از ماجرای فیلم سر در میاره!!!! چه کمکی داری می‌کنی به خلق‌الله آخه اینجوری؟

دیشب، از اونجایی که به شدت رمانس بودم، گفتم یه فیلم عاشقونه بذارم ببینم و چون خیلی‌ها گفته بودن این فیلم عاشقانه‌ست، حدس زدم که آخرش خوبه و گذاشتم ببینم. کاری به ماجرای فیلم ندارم، اما طرز رفتارها و خواسته‌های اپریل و فرانک، من رو هی یاد خودمون مینداخت!! اینکه موقع عصبانیت، جفتشون در حال داد زدنن، اینکه مثل سگ و گربه به هم می‌پرن و یه ساعت بعد همه چیز خیلی عادیه و انگار نه انگار که چیزی اتفاق افتاده [بدون اینکه مشکلشون رو حل کنن]. اینکه فرانک موقع دعوا با عصبانیت به اپریل می‌گفت: "تو مریضی، تو مریضی اعصاب داری!!". اینکه اپریل عشق پاریس داشت. اینکه تقریبن 80 درصد تصمیماتشون با وجود عشقی که بهم داشتن از روی غرور و لجبازی بود. اینکه هی بیـــب بیب و بیـــب. خلاصه که خیلی نقاط مشترک داشتیم ما با این زوج جوان!!! بعد من وقتی یه فیلم می‌بینم که باهاش کلی نقاط مشترک داریم، همش به چیزایی که برامون اتفاق نیفتاده گیر می‌دم که نکنه چون ما شبیه اینائیم، این اتفاق برای ما هم بیفته؟ مثلن زیپ با من دعواش بشه، بعد بره شب تولدش بهم خیانت کنه، بعدشم بیاد بهم بگه!!!! یا مثلن دست آخر که قراره بریم از اینجا بزنه من رو بیــب کنه و بگه همین‌جا بمونیم!!! و اینچنین شد که در انتهای فیلم، با خودکشی اپریل نه تنها دلم نسوخت، که حرصم رو هم خالی کرد و دلم خنک شد!!!! و تمام رمانس قبل از فیلم تبدیل به حس کل‌کل گروید (!!). [همه که نمی‌شه ایدز و آنفولانزای خوکی داشته باشن که، یکی هم اینجوریه مثل من!!! |:].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:03 PM

لینک مطلب | روزی از روزها, غرغریسم | نظرات (37)

 

 
 
 

Page 372.

August 24, 2009
 

× دارم به این فکر می‌کنم که اگه کشورمون یه کشور آزاد بود و حجاب اجباری و یه سری محدودیت‌های دیگه هم وجود نداشت، باز هم از رفتن به آنتالیا اینقد لذت می‌بردم؟ و از اینکه جواب سؤالم مثبته، دلم گرفته. بارها به اطرافیانم گفتم که من توی ایران آینده‌یی ندارم. کشورم رو دوست دارم. خاکم رو، وطنم رو اما با وجود علاقه‌م باهاش مشکلات زیادی هم دارم که همش هم به سیاست و محدودیت‌های اجباری ربطی نداره. همه جا گفتم که مشکل اصلی من برای رفتن، جدا شدن از عادت‌های به ظاهر کوچیک اما فوق‌العاده ناپسندیه که متاسفانه تبدیل به فرهنگ شده و روحیه‌ی به شدت حساس من رو اذیت می‌کنه...
مثلن توی هتل داشتیم با مامانه از میزهای سلف سرویس غذا می‌کشیدیم که مامانه سالاد کشید و چون سس نبود بشقاب رو داد دست من، و من رفتم سمت شیشه‌هایی که آبلیمو بود و سرکه و روغن زیتون!! از مامانه پرسیدم چی براش بریزم که گفت: روغن زیتون فقط!! همون موقع یه خانومه اومد و خیلی نخود هر آش‌وارانه (!) گفت: اون روغن زیتون نیست!! مامانه بهش گفت که دیشب هم ازش خورده و روغن زیتونه!! یهو با یه حالت تهاجمی برگشت به مامانه گفت: ولی اصلن خوشمزه نیست!! و من رو به فکر انداخت که اگه این خانومه یه خانوم خارجی بود هم باز همین‌طور بی‌ادبانه به خودش اجازه‌ی دخالت توی کاری که بهش مربوط نیست رو می‌داد؟
یا مثلن سر مرز که بودیم پلیس‌های ترک، به محض مهر زدن به پاسپورت با لبخند بهمون خوش‌آمد می‌گفتند و فروشنده‌هاشون وقتی می‌رفتیم توی مغازه‌شون و می‌فهمیدن ما ایرانی هستیم برامون موزیک ایرانی می‌ذاشتن و توی پول گرفتن حتمن ذکر می‌کردن که شما برادرهای ایرانی ما هستید!! [البته به من می‌گفتن خواهر ایرانی |:] اما پلیس‌های مرزی ایرانی بعد از مهر زدن پاسپورت رو پرت می‌کردن سمتت و با اخم منتظر نفر بعدی می‌شدن... فروشنده‌هامونم که قربونشون برم همون اول ازت سؤال می‌کنن که اگه می‌خوای واقعن بخری برات یه جنسی رو بیارن و باز کنن و کافیه چیزی ازشون نخری و دست خالی از مغازه‌شون بیای بیرون!!!
البته سیاست هم بی‌تاثیر نیست. اونجا وقتی می‌فهمیدن ایرانی هستیم علاوه بر اینکه بهمون می‌گفتن برادرای ایرانی [به من می‌گفتن خواهر ایرانی، هی باید بگم؟] پشت‌بندش هم می‌گفتن احمدی‌نژاد و هرهر می‌خندیدن و نچ‌نج می‌کردن!!! همه فهمیدن که چقد ما داریم خوشبخت زندگی می‌کنیم. اونجا شده بودیم گاو پیشونی سفید!!! راه به راه برامون اظهار تاسف می‌کردن.
این همه غر زدم از خوبی‌های وطن‌مونم بگم یه وقت اجحاف نشه در حقش!! مرز ترکیه رو که رد کردیم و وارد ایران شدیم یکی از همسفرا داد زد: "بشتاب هم‌وطن!! پایان تمام بدبختی‌ها... دستشویی مجانی، آب معدنی 250 تومنی و از همه مهم‌تر... توالت با شیلنگ آب!!!"  
بیشتر از اینکه دلم یه ایران با آزادی و عاری از محدودیت‌ها بخواد، دلم یه ایران با فرهنگ و تمدن واقعن دو هزار و پونصد ساله می‌خواد. دلم ایرانی می‌خواد که نیازی نباشه واسه هر کاری که می‌کنی برای 7565094875 نفر توضیح بدی که واسه چی این کار رو کردی!! دلم می‌خواد هم‌وطنام بیشتر از اینکه بشینن ببینن من چیکار می‌کنم، سرشون به کار خودشون باشه... یعنی می‌بینم اون روز رو؟

پاورقی:
این پست بیشتر جنبه‌ی فرهنگی داره تا سیاسی.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:13 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (42)

 

 
 
 

Page 366.

August 12, 2009
 

× بعد از صد سال دانشگاه ما یادش افتاده که چه جالب!! اینترنتی هم می‌شه به دانشجو گفت انتخاب واحد کنه!! بعد برداشته 9 تا درس ارائه کرده که از این 9 تاش، دو تاش کارورزی (3) تو دو روزه متفاوته!!! بعد منی که هنوز کارورزی (2) رو پاس نکردم، نمی‌تونم این واحد رو بردارم!! می‌مونه 7 تا درس دیگه، که یکی از این هفت تا رو من قبلن پاس کردم!! می‌مونه 6 تا درس 2 واحدی. بعد تو این 6 تا، دو تا از درس‌ها روز و ساعت امتحانشون با هم تداخل داره!!! می‌مونه ده واحد که وقتی این ده تا رو هم می‌خوام ثبت کنم، ارور می‌ده که زیر 12 واحد ثبت نمی‌شه. یعنی الان خیلی این انتخاب واحد اینترنتی کمک کرد واسه نرفتن به دانشگاه. واقعن الان جا داره بگم دانشگاه علامه طباطبایی خر است |:  چیکار کنم دیگه. بخاطر شماها آدم دو کلوم نمی‌تونه با مادر و اقوام دانشگاهش چاق سلامتی کنه‌!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:36 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (26)

 

 
 
 

Page 320.

June 29, 2009
 

× یکی از اخلاقای ایرانی‌های عزیز اینه که تا یه چیزی می‌بینن یا می‌شنون سریع باید نتیجه‌گیری کنن!!! این باید توی جمله‌ی قبل به معنای واقعی کلمه بایده!!! ینی اگه یه حرفی از کسی بشنون، سریع پیش خودشون می‌گن "آهان! این اینجوری، پس اونم باید اونجوری و اون یکی هم حتمن اینجوری!!" و اصلن فکر نمی‌کنن که شاید این موضوعاتی که در عرض موریانه ثانیه (!!) بهم ربطش دادن، رابطه‌شون مثه رابطه‌ی شقایق و گودرز باشه!!!
 برای مثال هم راه دوری نمی‌رم!! همین پست پائین. من گفتم: "می‌خوام با آرایشگاه آشتی کنم و یه تنوعی ایجاد کنم" بعضی‌ها با خوندن همین جمله سریع نتیجه گرفتن که من اتفاقات اخیر به هیچ جام نیست و همه چیز رو فراموش کردم پس نتیجه اینه که خون نداها داره پایمال می‌شه!!!!!!!! خب این نتیجه‌گیری اینقد دقیقه که اصلن امکان نداره از راه قانونی هم بشه پی‌گیریش کرد!! چون دقیقن منطقش داره از این منطق پیروی می‌کنه که "چون در بازه، پس در پرنده‌س"!!!!!!
 با اینکه لزومی به توضیح نیس اما باید بگم اگه من می‌خوام روحیه‌م رو تغئیر بدم پیش خودم استدلالم اینه که یه زیگزاگ سر زنده و قبراق [قبراقی و سر زندگی معنیش با شاد بودن یکی نیست که اگه یکی بود همون لغت شاد بودن رو جاش به کار می‌بردن!!!] خیـــــــــلی بیشتر از یه زیگزاگ دلمرده و افسرده که جز زانو بغل گرفتن و اشک ریختن کاری بلد نیست، می‌تونه مؤثر باشه و به درد بخوره!!! ندا کشته شده، اما من می‌تونم بدون اینکه خودم رو از زندگی محروم کنم یا دنیا واسم تیره و تار بشه، راهش رو ادامه بدم، ساکت نشم، از حقمون دفاع کنم و نذارم خونش پایمال بشه!!
 خلاصه که در کل چیز خاصی نمی‌خواستم بگم. فقط خواستم به یه سری از دوستان متذکر شده باشم (:
 با تشکر از خانواده‌ی محترم رجبی!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:42 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (28)

 

 
 
 

Page 259.

May 9, 2009
 

× گفته بودن یه کتابدار نقش گوگل سیار رو اجرا می‌کنه اما گفتن کی بود مانند از تو آمار وبلاگ چک کردن؟!! هی هیچی نمی‌گم، هی هیچی نمی‌گم خب لابد حرفم نمی‌یاد!!! D: اما جدی چرا چند وقته بعضی‌ها گیر دادن به نوشته‌های من؟ چرا انگ سـ.کسی نوشتن رو می‌چسبونید به یه جوون مستعد مبتلا به یاس فلسفی؟! آخه چرا می‌یای سرچ می‌کنی "زنان چگونه بچه‌دار می‌شوند" بعد می‌رسی به وبلاگ من، آخه چرااا؟ آخه دیگه بچه‌دار شدن زنان، چرا داره پدرجان؟! خب خدا داده دیگه، هدیه‌ی خداس!!!! ((: آدم بدیهیات رو هم سرچ می‌کنه مگه؟!! چه توضیحی رو می‌خوای بشنوی که اینو سرچ کردی توی گوگل؟! اگه واقعن این سؤال برات معضل شده خب بیا عملی و تصویری برات توضیح می‌دم خودم!! فقط آبرو حیثیت این وبلاگ رو نبر زیر سؤال!!! مگه نمی‌دونی زیر سؤال، خیلی جای خوبی نیست؟! D:
 عزیزم! برادرم، خواهرم! به پیر به پیغمبر من تا حالا "با مامانم تو حموم" نرفتم!!!! با عمه‌م هم همین‌طور!!! با بابام چرا، اما با عناصر اناث نه!!! ((: ولی اگه رفتم قول می‌دم در اسرع وقت بیام شما رو در جریان بذارم که اون انگشتای مبارکتون یه وقت سائیده نشن اینقد این موضوع رو تایپ می‌کنی و می‌رسی به اینجا و دست از پا درازتر برمی‌گردی!!! آخه واقعن هدفت از سرچ "نوشیدنی نمی‌رفت تو" چی بوده؟!! دنبال چی بودی واقعن؟!! هااااان؟
 پسرم اینجا جایی نداریم برای اینکه تو "تست خانوم‌بازی" بزنی و ببینی جوابت چی در میاد!!! پیشنهاد می‌کنم واسه گرفتن نتیجه‌ی این سؤالت به کوچه خیابون بری و جای اینکه اینجا وقتت رو تلف کنی همینجور راه بیفتی دنبال دخترا توی خیابون!!!! اینجوری زودتر نتیجه می‌گیری به جان بچه‌م!!!!!
 سرچ کردی "رنگ شـ.ورت عمه"؟!!! من شرمنده، اما هنوز این افتخار نصیب من نشده که از این رنگ باخبر بشم... شما باخبر شدی من رو هم در جریان بذار!!!!! قول می‌دی؟!! مرده و قولش‌ها... [همون مرده منظورمه، نه مرد مؤنث شده!!! ((:]
 
شیطونه می‌گه یه چند تا پست سـ.کسی بنویسیم یه ذره حال بدیم به ملت!!!!! والا...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:57 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (40)

 

 
 
 

Page 252.

May 2, 2009
 

× امروز با کلی غرغر و بدبختی ساعت هفت پاشدم رفتم کلاس!!! اصن واحدام رو بوق صبح بر نداشتم که استاد دستش باز باشه واسه اینکه زرتی کلاس فوق‌العاده‌ش رو بذاره هفت صبح!! وقتی رفتم سر کلاس فقط من بودم و یه آقایی (!!). خود استاد هم بعد چن‌دیقه اومد اما هیچ‌ کدوم از بچه‌ها نیومده بودن!! همینجور استاد داشت با ما گل می‌گفت و مام حرفاش رو مثل دسته‌ی گل می‌شنیدیم که یهو یکی از پسرا سراسیمه وارد کلاس شد و به استاد گفت اگه اجازه می‌ده بعضی از بچه‌ها، کلاس نیان به دلایلی!!! و ما بعد از کلی تفحص به این نتیجه رسیدیم که اون دلایله (!) این بوده که دوتا از بچه‌های دانشگامون فوت شدن!!!!!! تا اینجا فکم نصفه باز شد ولی وقتی فهمیدم که یکی‌شون سکته‌ی قلبی و اون یکی‌شون هم تو خوابگاه خودکشی کرده، رسمن اومدم پائین با فکم.
 جالبیش اینجاس که پنج‌شنبه توی روزنامه‌یی که آقای زیپ داشت می‌خوند دیدم که جسد سوخته‌ی یه دختر رو هم توی دهکده المپیک پیدا کردن!!! کلن منم مستعد واسه گرفتن هر گونه یاس فلسفی و انواع و اقسام افسردگی و گـ.ه زیادی خوردگی (!!!!) اومدم ازتون عاجزانه درخواست کنم برای به اتمام رسیدن هر چه زودتر درس من و رهایی از این دیار دانشی که توش فوج فوج زندگی موج می‌زنه دعا کنید!!!!
 کلن قسمت بوده هفت صبح پاشیم که بریم به ختم این دو تا عزیز برسیم و هفته‌مون رو با انرژی هر چه تمام‌تر شروع کنیم!!! می‌بینی؟ یه بارم که خواستیم وصال مو بر تن سیخ کن و پر کله معلق، یوسف و باباش رو به فال نیک بگیریم و به رو خودمون نیاریم که بیست و اندی سال تو مخمون کردن که یوسف برمی‌گرده به کنعان پس چرا یهو اینجا یعقوب رفت مصر (!!!) نشد که بشه!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:56 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (31)

 

 
 
 

Page 244.

April 22, 2009
 

× چند وقت پیش سوار اتوبوس بودم و داشتم از دانشگاه بر می‌گشتم که توی یکی از ایستگاه‌ها یه‌ خانوم با یه بچه‌ی نوزاد اومد تو و چون جا برای نشستن نداشت ناچارن ایستاد... با تردید از جام بلند شدم و ازش خواستم جای من بشینه اما تمام طول راه رو داشتم به موضوعی فکر می‌کردم که متاسفانه مشکل خیلی از مردم جامعه‌س... به این فکر می‌کردم که این خانوم چرا سوار اتوبوس شده؟ و در پاسخ این سؤال دو تا جواب به ذهنم رسید!! یکی اینکه می‌تونسته تاکسی سوار بشه و نشده!! که خب توی این شرایط وقتی خودش برای راحتی خودش تلاشی نمی‌کنه پس چرا یه آدمی مثل من باید از جاش بلند بشه تا اون بشینه و به فکر راحتی اون باشه؟ و دومین جواب هم این بود که پول نداشته... که این جواب بیشتر من رو توی فکر برد!!! وقتی آدم حتی خودش از لحاظ مالی و خیلی چیزای دیگه توی شرایط مساعدی نیست چه اصراری برای بوجود آوردن بچه داره؟!!! آیا فردا همون بچه وقتی خیلی از خواسته‌هاش برآورده نشه و تمام عمرش حسرت چیزی توی دلش بمونه، از پدر و مادرش نمی‌پرسه که چرا اون رو بوجود آوردن؟!! اون پدر و مادر چه حرفی دارن جز شرمندگی و یا این جواب کلیشه‌یی که "خدا تو رو به ما داد" و یا ورژن باکلاس‌ترش "به هر حال وجود داشتن بهتر از عدم وجوده!!!!"
 واقعن چرا خیلی از خانواده‌های ایرانی با وجود داشتن هزار و یک مشکل، فکر می‌کنن که بدنیا اومدن بچه ممکنه از مشکلاتشون کم کنه؟! مثلن زن و شوهری که نسبت به هم سرد شدن، بچه‌دار می‌شن و فکر می‌کنن بچه گرمای زندگیه و اصلن به این فکر نمی‌کنن که همین "گرمای زندگی" چد سال بعد ممکنه تبدیل به "بچه‌ی طلاق" بشه... یا خیلی از خانواده‌هایی که با وجود داشتن مشکل بچه‌دار شدن و حالا خودشون اعتراف می‌کنن فقط و فقط به خاطر بچه‌هاشونه که دارن به زندگی با شریک‌شون ادامه می‌دن!!!! یا زن و شوهری که نون شب ندارن و توی قرض و قوله و اجاره خونه‌ی آخر ماه‌شون موندن، اون‌وقت یه بچه بغل آقا می‌بینی و یکی هم توی شیکم خانوم!!!!!! چرا نمی‌خوایم از خودخواهی‌آمون کم کنیم؟ چرا یه عده خوشبختی رو توی داشتن بچه می‌دونن بدون اینکه کوچکترین فکری نسبت به آینده‌ی اون بچه بکنن؟!! چرا حاضر نیستیم تا وقتی نمی‌تونیم بهترین امکانات رو در اختیار بچه‌مون بذاریم خودمون رو نگه داریم و از لذت‌های "آنی" خودمون بگذریم؟ چرا همیشه باید بازیچه‌ی خودخواهی‌هامون بشیم؟!! قبل از تجربه‌ی حس شیرین پدر/مادر بودن، بهتر نیست به توانایی‌های مالی، عاطفی، اخلاقی و درخواست‌های احتمالی بچه‌هامون در آینده هم کمی فکر کنیم؟!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:06 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (55)

 

 
 
 

Page 233.

April 12, 2009
 

× بعد از عمری زبان خوندن، فکر کردم بلخره من هم "انگیزه"‌ی کلاس زبان رفتن رو یافتم!!!! درسته آقای زیپ دست و پامون رو بسته، ولی خب "انگیزه" که موردی نداره، هووم؟ D: تازه اونم در راستای زبان خوندن و ادامه‌ی تحصیل!!!! ((: خدایی آخر بی‌انصافی بود که "انگیزه" جان تا از در وارد شد، یه لبخند ژکوند تحویل‌مون داد و زارپی نطق کرد که "من زن دارم!!!!!". لاقل نذاش جلسه‌ی آخر بگه که با این "انگیزه"‌ این ترم رو پاس شیم!!!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:48 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (28)

 

 
 
 

Page 230.

April 9, 2009
 

× هنوز نتونستم درک کنم ما ایرانی‌آ چه اجباری داریم توی واژگان خارجی هم، فارسی رو پاس بداریم؟ مثلن یارو اومده کامپیوتر رو اختراع کرده و با هزار ذوق و شوق و بنا به یه سری دلایل این اسم رو انتخاب کرده براش، بعد ما خیلی راحت میایم می‌گیم "کامپیوتر" فارسی نیس و باید بهش بگیم "رایانه"!!! یا اس‌ام‌اس و یا چیزایی از این قبیل!!!!! نه، خدایی دوست دارید مثلن اسم‌تون علی باشه بعد یکی که خیلی اینگیلیسی رو پاس می‌داره ایلیا صداتون کنه؟!! یا مثلن مریم باشید بهتون بگه ماری؟ جالبیه ماها اینجاس که این جبهه‌گیریامون فقط و فقط مختص واژگان غربیه و کلمه‌های عربی رو مثه زبون مادری، عین قناری تلفظ می‌کنیم و هیچ‌کسم به هیچ‌جاش نیست!!! مثلن شما تا حالا شنیدید یکی بیاد بگه زین پس به جای واژه‌ی غریب و بیگانه‌ی سلام، بگید درود؟!! D:
 
حالا اصلن اینا هیچی!!! اما واقعن اصرار برخی هم‌وطنا به اینکه یه چیزی رو حتمن و حتمن یا به فارسی اصیل بگن و یا اگه نشد اون کلمه رو همونجوری که توی زبون دیگه تلفظ می‌شه به فارسی بنویسن قابل تحسینه و الان جا داره بهشون خسته نباشید بگم!!!!!  اما تو رو خدا قبل از پاس داشتن زبون فارسی یه‌کم فکر هم بکنید!!!!!
 یه محصول خارجی اومده تو بازار به اسم Lady Care!!! اونوخ روشو که نیگا می‌کنی تمام زیر و رو و پائین و بالات سرخ می‌شه وختی می‌بینی به فارسی بغلش نوشته شده: لیدی کـــ.یر!!!!! بعله، بعله!! شماها سواد دارید و اصلنم منحرف نیستید و در همون نگاه اول می‌تونید تشخیص بدید که اون کاف مادر مرده رو با کسره باید خوند اما همه که مثه شما به زبون اینگیلیسی تسلط ندارن که!!! تازشم، اگه کسی اینگیلیسی بدونه که همون Lady Care رو می‌تونه بخونه و بفهمه چیه... اگرم اینگیلیسی بلد نباشه به خدا، به پیر به پیغمبر نه تنها با اون لیدی کـــ.یر فارسی هم نمی‌فهمه منظور چیه تازه ممکنه یهو بد هم منظور رو بفهمه!!!! اگه می‌خوای فارسی رو پاس بداری، بدار حرفی توش نیس!! اما لاقل بدون کاربردش فقط توی تبدیل کامپیوتر به رایانه نیس و توی تبدیل Lady Care هم به درد می‌خوره!!!!!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:59 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (36)

 

 
 
 

Page 218.

March 29, 2009
 

× " - داشتم می‌یومدم خونه، تو این کوچه پشتی یه دختر و پسره رو دیدم که...
: که چی؟! چی‌کار می‌کردن؟
- ماچ و بوسه!!!
: خاک بر سر دختره!!!!!!
- آره! اتفاقن چن‌نفری هم که داشتن رد می‌شدن خیلی بد نیگاش می‌کردن!! همه با یه حالته بدی... یه چیزی تو مایه‌آیه تاسف!!"

این نمونه‌یی از مکالمات دو عدد دختر (!!!) یا زن [حالا اینش الان خیلی مهمه؟!!] بعد از مشاهده‌ی یک فروند حرکات بی‌ناموسی بوده!!! به درست یا غلط بودنه کار اون دختر و پسر کاری ندارم!! بحث من در مورد دیدگاه خودمون و یا در مقیاس بزرگتر همون جامعه‌س...
تا وختی که صحبت از دختر و پسره عاشقی به میون می‌یاد همه گل از گلمون می‌شکفه و براشون آرزوی خوشبختی و نیک‌بختی و از اینجور بختی‌ها (!!!) می‌کنیم اما به محض اینکه با چنین صحنه‌ی فجیعی‌ (!!!!) روبرو بشیم که مثلن دارن هم‌دیگه رو می‌بوسن و یا متوجه بشیم که تویه خونه با هم تنها بودن سریع و بدون کوچکترین فکری می‌گیم پسره واسه سؤاستفاده با دختره دوس شده و دختره هم احمق...!!!! وختی با این صحنه که یکی از زیباترین صحنه‌ها‌ی عاشقانه می‌تونه باشه مواجه می‌شیم سریع حماقت و سادگیه دختر در برابر چشممون نقش می‌بنده و بعضن حرفا و لیبل‌هایی رو بهش می‌چسبونیم که لایق اون دختر نیس!! و یا اگه خیلی بتونیم خودمون رو کنترل کنیم سری براش تکون می‌دیم و براش تاسف می‌خوریم و پاک فراموش می‌کنیم که اینا همون دختر و پسر عاشقن!!! اینجور وختا معمولن تمام اتهامات و لیبل‌ها مختص دختره!!! و اگه حرفی از پسر به میون بیاد یا در مورد زرنگیه پسره و یا در مورد نامردیش!!! برای اینکه توی جامعه جا افتاده که ارزش یک دختر فقط مختص جنسیتشه و نجابتش فقط و فقط از روی همون جنسیتش تعئین می‌شه... اما پسر اینطور نیس و بنا به پاره‌یی از مسائل که شرحش در این مقال نمی‌گنجه (!!) همیشه و تحت هر شرایطی می‌تونه نجابتش رو حفظ کنه!!!!!
این بحث فقط مختص کوچه و خیابون نیس و بعضی‌آ فرهنگشون رو از کوچه و خیابون به دنیای مجازی هم کشیدن و دقیقن همونطوری عمل می‌کنن! اگه دختری بیاد و از عشق‌بازی و صحنه‌های رمانتیکش با کسی که دوستش داره بنویسه، انگار جرمی مرتکب شده و همه به خودشون اجازه می‌دن که به نوعی یا نصیحتش کنن و یا با لیبل چسبوندن به اون تحقیرش کنن و بدون کوچکترین فکر و آگاهی‌یی می‌شینن و اون دختر رو قضاوت می‌کنن!!! و البته جالبیه قضیه اینه که این لبیل‌ها اکثرن هم از سوی هم‌جنسای دختر به اون چسبونده می‌شه... نمی‌دونم باید اسم این کار رو چی گذاشت؟ نصیحت دوستانه؟! حسرت؟ دخالت؟ حسادت؟! و یا خالی کردن عقده‌هایی که توی دلمون مونده؟ الان اصلن دلم نمی‌خواد در مورد برابری زن و مرد صحبت کنم و یا اینکه چرا در اینجور مواقع کوچکترین اشاره‌ی منفی‌یی متوجه آقایون نیس!! ناراحتیه من از اینه که بیشتر این لیبل چسبوندن‌آ و قضاوت‌آی بی‌مورد، قبل از اینکه از تمام ماجرا آگاه باشیم از سوی خانوماس... یه جور خاله‌زنک بازی‌یی که دوس داریم با خراب کردن شخصیت کسی که از روی علاقه عشقش رو بوسیده و یا هر کاری که کرده اوقات فراغتمون رو پر کنیم و تفریح کنیم و به هیچ‌جامون هم نیس که با حرفای ما چه بلایی سر اون دختر مذکور می‌یاد!!!! و البته جالب‌ترین نکته هم اینجاس که اغلب کسانی این حرفا رو به اون دختر نسبت می‌دن که خودشون این کار رو به هر نحوی تجربه کردن و صد البته این کار رو اصلن برای خودشون بد نمی‌دونن و همیشه هم اگه پای صحبتشون بشینی می‌گن که فلانی
[دوس پسرشون و یا شوهرشون که زمانی باهاش دوس بودن!!!] با این پسره فـــــــــــرق داره!!!! و فراموش می‌کنن که همه‌ی آدما به نوعی با هم متفاوتن!!!!!!
من منکر این نیستم که عده‌یی از دخترا چشم بسته جلو می‌رن و عاشق بودنشون هم به افتضاح کشیده می‌شه، صحبت من اینه که چرا وختی با نصیحت، طرف حرفمون رو قبول نمی‌کنه و راهش رو خودش انتخاب کرده با حرفای رکیک شخصیتش رو خورد می‌کنیم؟ و صد البته چرا این حرفا 90 درصد از طرف خانوماس؟! چرا خانوما فقط حرف از برابری زن و مرد می‌زنن اما خودشون شخصیت خودشون رو تا حد جنسیتشون پائین می‌یارن؟!! چرا قبول نمی‌کنن لذت توی رابطه
[منظورم صرفن جنـ.سی نیس] فقط مختص آقایون نیس و چه بسا دختر خانوما بیشتر به مهر و محبت و بوسیده شدن احتیاج دارن؟!! چرا خودمون ناراضی هستیم از اینکه با مردها برابر نیستیم اما پای عملش که می‌رسه خودمون رو کمتر از آقایون می‌بینیم و اگرم دختری خودش رو برابر با مرد بدونه و بخواد از رابطه‌ش مثه طرف مقابلش لذت ببره شخصیتش رو با حرفای بی‌اساس خراب می‌کنیم و از لذت بردن اون رنج می‌بریم؟

× خواهشن برای جواب دادن به سوالام نیاید بگین که فرهنگ جامعه اینجوریه!!! فرهنگ جامعه رو ما مردم می‌سازیم و 50 درصد این جامعه در دسته ما خانوماس... و صد البته که نمی‌شه منکر این شد که درصد بالایی از افکار مرد سالاری در جامعه و خودبرتربینی‌ه آقایون ناشی از القای رفتار و طرز تفکر خود ما خانوماست!!!! 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:33 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (29)

 

 
 
 

Page 200.

March 10, 2009
 

× خدای عزیز! به‌جای آنکه بگذاری مردم بمیرند و مجبور باشی آدمای جدید بیافرینی، چرا کسانی را که هستند حفظ نمی‌کنی؟ [امی]

خدای عزیز! شاید هابیل و قابیل اگر هر کدام یک اتاق جداگانه‌ داشتند، همدیگر را نمی‌کشتند. این در مورد من و برادرم که مؤثر بوده. [لاری]

خدای عزيز! شرط می‌بندم خيلی برايت سخت است که همه آدم‌های روی زمين رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمی‌توانم همچين کاری کنم. [نان]

خدای عزيز! در مدرسه به ما گفته‌اند که تو چکار می‌کنی، اگر تو بری تعطيلات، چه کسی کارهايت را انجام می‌دهد؟ [جین]

خدای عزيز! آيا تو واقعاً نامرئی هستی يا اين فقط يک کلک است؟ [لوسی]

خدای عزيز! اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرف‌های زشتی را که توی بازی بولينگ می‌زند، تو خانه هم استفاده کند، به بهشت نمی‌رود؟ [آنیتا]

خدای عزيز! آيا تو واقعاً می‌خواستی زرافه اينطوری باشه يا اينکه اين يک اتفاق بود؟ [نورما]

خدای عزيز! اگر يکشنبه، مرا توی کليسا تماشا کنی، کفش‌های جديدم رو بهت نشون ميدم. [مگی]

خدای عزيز! لازم نيست نگران من باشی. من هميشه دو طرف خيابان را نگاه می‌کنم. [دین]

خدای عزيز! وقتی تمام تعطيلات باران باريد، پدرم خيلی عصبانی شد. او چيزهايی درباره‌ات گفت که از آدم‌ها انتظار نمی‌رود بگويند. به هر حال، اميدوارم به او صدمه‌ای نزنی. [دوست تو (نمی‌خواهم اسمم را بگم)]

خدای عزيز! لطفاً برام يه اسب کوچولو بفرست. من قبلاً هيچ چيز او تو نخواسته بودم. می‌توانی درباره‌اش پرس و جو کنی. [بروس]

نمی‌دونم شما کتاب "نامه‌های بچه‌ها به خدا" رو خوندید یا نه... این چن خط بالا رو از این کتاب نوشتم. اولین چیزی که بعد از خوندن این جمله‌ها به ذهن آدم می‌رسه اینه که "آخی... اینا چه گوگولی‌ن!!" اما یه کم که می‌گذره یاد دوران بچگی خودمون می‌افتیم! یادم می‌آد بچه که بودم هروخ توی مدرسه یا هرجایی می‌خواستم از خدا حرف بزنم یا بگم خدا توی ذهن من چه شکلیه می‌ترسیدم!!! از اینکه تنبیه بشم... هروخ از دهنم در می‌رف که مثلن خدا رو مثه یه لوله بخاریه گنده و دراز در نظر می‌گیرم توی آسمون، که همه جا رو می‌تونه ببینه سریع یا یکی دعوام می‌کرد یا می‌گفتن "استغفرالله!!!". همیشه اینقد من و امثال من رو درگیر الفاظ و کلمات می‌کردن، اینقد خودمون رو تو قید و بند این می‌دیدیم که یه وخ به خدا بی‌حرمتی نکنیم و و و که اصل موضوع فراموشمون می‌شد... اگه می‌گفتم "خدا گفته..." سریع یکی می‌پرید وسط حرفم که "خدا فرمودند!!!!" و پشت‌بندش مدام توضیح می‌داد که نباید به خدا بی‌احترامی کنم... اینقد من رو از خشم خدا و عذاب‌های مختلفش ترسوندن که فراموشم شد خدای من بیشتر از اینکه عصبانی باشه و خشمش دامنم رو بگیره، مهربون و بخشنده‌س!!! به قول گنجیشک، تقدس‌گرایی ماها همیشه مانع از این شده که در مورد اون موضوع فکر کنیم و بریم دنبالش... دور خدا یه شیشه کشیدیم و فقط می‌گیم خدا مهربونه، بخشندس... اما هیچ‌وخ به این فکر نکردیم که جلوی افکار یه بچه رو نمی‌شه گرف... یادمون می‌ره بچه‌ها مثه ماها درگیر "بازی با کلمات" نمی‌شن و دلشون می‌خواد با خداشون راحت صحبت کنن!! این بچه‌های مسیحی اینقد با خدا راحت صحبت کردن که آدم رو غرق لذت می‌کنن... حتی به خدا برای آفرینش بهتر پیشناهاد می‌دن یا ازش انتقاد می‌کنن... طوری با خدا صمیمی هستن که آدم حسرت می‌خوره! خدا براشون یه دوسته نه یه بزرگتری که صرفن باید بهش احترام بذارن و ازش بترسن... چرا؟ آیا خدای بچه‌های مسیحی با خدای بچه‌های مسلمون فرق داره؟!

× من منکر احترام به خدا نمی‌شم!! من فقط نسبت به قید و بندهایی معترضم که باعث شده خیلی از ماها از خدا دور بیفتیم و باهاش حرف نزنیم... من در مورد ترسی حرف می‌زنم که از بچگی به بچه‌هامون یاد می‌دیم، که ما رو فقط مقید کرده توی نماز و به زبون عربی با خدا صحبت کنیم و باعث شده فراموش کنیم که خدا، فارسی هم بلده!!! که جرئت حرف زدن با خدا به زبون عامیانه و راحت رو ازمون گرفته... یادمون باشه زبون عامیانه و راحت معنیش بی‌احترامی نیس!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:53 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (28)

 

 
 
 

Page 191.

February 24, 2009
 

نیک آهنگ کوثر

× از سیـ.اسی نوشتن بدم می‌یاد و هیچ‌وخ دلم نمی‌خواسته تو اینجور مسائل دخالت کنم اما از اینکه احمق فرض بشم متنفرم!!! راستش چن‌وختیه که دوباره بازار انتخابات داغ شده و همین باعث شده همه یاد احترام به حقوق شهروندی بیفتن!!!! گشـ.ت ارشـ.اد از شدت رفتارش کم کرده... لحن برخوردش عوض شده و درست همون مامورایی که دیروز تا یه چکمه پات بود بدون هیچ توضیحی فقط بهت می‌گفتن: "بشین تو ماشین!" امروز اگه با بدترین نحو هم بری جلوشون فقط می‌یان و مظلومانه ازت می‌خوان که مثلن روسریت رو یه‌کم بکشی جلو!!! اونم با لحنی خواهش‌گونه و فقط‌م در حد تذکر... این روزا دیگه کمتر ونی دیده می‌شه که پر باشه از دخترایی که با چشم گریون نشستن تو ماشین، اونم فقط به‌خاطر اینکه مانتوشون یه‌کم کوتاه بوده یا روسری‌شون کمی رفته بوده عقب... این روزا دیگه مهم نیست چکمه پات باشه!! مهم نیست پالتو بپوشی... دیگه ماموای گشـ.ت ارشـ.اد یادشون رفته که حافظ ناموس مردمن!! فراموش کردن که امنیت اخلاقی و اجتماعی جامعه فقط به زلف خانوما بسته‌س!!!!!!! یادشون رفته که اگه یه‌سانت مانتوی خانوما کوتاه بشه اسلام به خطر می‌افته!!!! و همه‌ی اینا فقط مختص همین دورانه... دوران انتخابات... دورانی که باعث می‌شه آقای احمدی‌نژادی که تا دیروز از حامیان پر و پا قرص گشـ.ت‌ارشـ.اد بود خیلی راحت بیاد و بگه که از همون اول مخالف این طرح بوده و باید به حقوق شهروندی احترام گذاشته بشه... فقط این دورانه که آقای احمدی‌نژاد یادش می‌افته که کارهای مهم‌تری از موی خانوم‌آ توی ممکلت وجود داره!!! "احترام به حقوق شهروندی" فقط توی همین دوران باب و مطرح می‌شه... و در یک کلام، توی این دوران همه‌ی ما به نوعی احمق فرض می‌شیم...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:22 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (26)

 

 
 
 

Page 184.

February 16, 2009
 

× دیگه داره بهم ثابت می‌شه که این ملت شهید پرور کلن انگار با هر چی ام‌پی‌تیری پلیر و کلن آهنگ و موزیک و اینا مشکل دارن و وختی می‌بینن یکی بهش سیم وصله (!!!) تو ذهنشون هی کنکاش می‌کنن تا یه سؤالی بپرسن... مثلن آدرسه فلان کوچه یا اینکه ساعت چنده!!!! و اگرم مثلن یه همچین سؤالایی نداشته باشن می‌رن سراغه سؤالای چرت و پرت!!!!
کلن عادت دارم وختی ام‌پی‌تیری تو گوشمه صداش رو اونقد زیاد می‌کنم که هیچ صدایی از محیطه بیرون رو نشنوم!!! ینی رسمن تو یه عالمه دیگه‌م و کلی هم با خودم حال می‌کنم و می‌رم تو حس!!!!! بعد فک کن ساعت هفت صبح هلک‌هلک پاشدم رفتم دانشگا، حالا اونجام پرنده پر نمی‌زنه در مواقع عادی چه برسه به هفت صبح!!! بعد آهنگ مورده علاقه‌م رو هم بلند کرده بودم واسه خودم... یهو دیدم یکی اومده داره هم‌پایه من را می‌ره، برگشتم نیگاش کردم که دیدم لباش داره می‌جنبه!!! آهنگم رو استاپ کردم می‌گم: بعله؟!!! می‌گه: خانوم می‌شه ببینی پشته مانتوی من چوروکه یا نه؟!!!! نیگا کردم و گفتم: نه!! گف مرسی و رف!!! با حرص دوباره آهنگم رو پلی کردم و فک کردم که حالا که چی مثلن این سؤالو پرسید؟!! حالا مثلن اگه چوروک بود مانتوش می‌خواس چیکار کنه؟! اوتو دراره وسطه خیابون بشینه مانتوش رو اوتو کنه؟
تو همین تفکرات بودم و داشتم در مورد سادیسم داشتنه مردم نسبت به سیمی که به آدم وصله به نتایج قابل توجهی می‌رسیدم که یهو دوباره یه دختره بدو‌بدو اومده کناره من می‌گه: ... [دقیقن همین رو فهمیدم!!چون آهنگ بلند بود تو گوشم!!!!] همزمان که آهنگ رو استاپ می‌کردم تو دلم هم داشتم می‌ریـ.دم به شانسم که خیر سرم اومدم یه آهنگی رو گوش کنم که دوس دارم و وختی ریـ.دنم تموم شد گفتم: بعله؟!! که گف: چشمای من قرمز شده؟!!!!! یه نفس عمیق کشیدم، یه الله‌اکبر گفتم و گفتم: نخیر خانوم!!!! و دیگه ترجیح دادم سیمای واصله به خودم رو بکشم و بذارم تو جیبم که اینقد ملت رو به سختی نندازم بابت پرسیدن سؤالات اینچنین موجه!!!!!! خدایی آخه این چه سؤالاییه؟ چشمم قرمزه؟! حالا مثلن من می‌گفتم واااای آره خیلی!!! چه فرقی می‌کرد؟ تو رو خدا اینقد این جوونایی که سیم بهشون وصله و تو عالمه خودشونن رو اذیت نکنید!! گناه دارن بخدا...

× من عصبانی نیستم!!!!!!!!

‍× این روزا فقط تو می‌تونی با سورپرایزای جورواجورت حاله منو جا بیاری. مرسی بابت طراحی بی‌نظیر فتوبلاگ عزیزدلم [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:26 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 178.

February 9, 2009
 

× از اولین روزی که اینجا شورو کردم به نوشتن واقعن برام مهم نبود چن‌نفر و به چه نحوی قراره وبلاگم رو بخونن!! حتی تعداد کامنتا هم برام مهم نبوده و نبود!!! [الان دقت کردید که اون "نبوده" ماضی استمراری بود دیگه؟!!]  اما چن‌وخ پیش آقای زیپ طیه یه عملیات کاملن مغلوب بر تنبلی (!!) نشست از روی نرم‌افزار سایتمون تعداد نفراتی که از اول تا الان این صفه رو باز کردن حساب و کتاب کرد و برام آمارگیر گذاش!!! [لازم به ذکره که اون فقط حساب کرد و مسئولیته کتاب کردنش به عهده‌ی خودم بود!!!! D:] راستش برای خودمم جالب بود که بدونم واقعن چن‌نفر در روز میان و اینجا رو می‌خونن و وختی دیدم نزدیکه 200 نفر بازدید کننده دارم باید اقرار کنم که کلی ذوقمرگ شدم یهو!! چون اصلن توقع نداشتم، به هیچ‌وجه!! یه حسه جالبی میاد سراغه آدم وختی می‌فهمی در روز 200 نفر میان اینجا و منتظر پست جدیدن...
 بعد فک کن دو نفر جوون با کلی امید و آرزو و پس‌انداز سهمیه‌ی بنزین‌شون (!) این آمارگیر رو گذاشتن رو سایتشون، بعد یهو یکی از را برسه بره تو گوگل سرچ کنه "زیپ شلوارم رو باز می‌کنم!!!" و بعدش برسه اینجا!!!!! آخه خداییش انصافه این الان؟ خب برادر جان!! می‌خوای زیپ شلوارت رو باز کنی برو باز کن!!! مکان نداری، برو تو حمومی، دسشویی‌یی، زیره پتویی، ماشینی!!!! [اصلن بعدن بیا شخصن خودم راهنمائیت می‌کنم دیگه کجا می‌تونی زیپ شلوارت رو باز کنی!!!!] دیگه واسه چی میای تو گوگل جار می‌زنی که می‌خوای... از سقف برو بالا!!!! ((:
 خیلی برام جالب بود بدونم اون لحظه اون موجود مُستَرچ (!!) در چه خیالی بوده که راس اومده کیلیک کرده رو وبلاگه من!!!! شاید با دیدن عنوان بیگانه و غربزده‌ی وبلاگ و اسم آقای زیپ، فک کرده من در مورد چگونه یک اسـ.تریپ‌تیز خوب شویم و یا مثلن نقش باز کردن زیپ شلوار در میزان موفقیت استـ.ریپ‌‌شو صحبت می‌کنم!!!! ((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:20 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (1)

 

 
 
 

Page 173.

February 3, 2009
 

× طرح امنیت اجتماعی در ایران: 

ساعت 6 عصر از سرکار برمی‌گردم. زمستان است و هوا زود تاریک می‌شود. همسرم نیز همزمان با من می‌رسد. من 4 صبح سرکار می‌روم و همسرم 7:30 صبح. طبیعی‌ست که هر دو خسته‌ایم و بی‌رمق... از نگاهش می‌فهمم می‌خواهد چیزی بگوید. صبر می‌کنم تا خودش سر صحبت را باز کند. بعد از نوشیدن چای بالاخره به حرف می‌آید:

- من باید برم بیرون... زود برمی‌گردم.
و من می‌فهمم اتفاق بدی رخ داده است. نیازی نیست عنوان کند، از فرکانس‌هایش می‌فهمم.
: چیزی شده؟
و نگاهش می‌کنم
- فرحناز رو چهارراه ولیعصر گرفتند
: کی؟ برای چی؟!
- گشـ.ت‌ارشـ.اد گرفتدش.

ادامه‌ی مطلب.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:59 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 170.

January 29, 2009
 

× هروخ مامانه و باباهه دعواشون می‌شه، باباهه با یه دله پر می‌یاد پیشه من می‌شینه و شورو می‌کنه به درد دل کردن!!! شاید ساعت‌ها و ساعت‌ها هم بشینه و صحبت کنه و من فقط گوش بدم!!! توجه کنید که من اینجا فقط باید "شنونده" باشم و اگه از اشتباهات خود باباهه حرفی به میون بیاد نتیجه‌ش چیزی نمی‌شه جز بحث و جدل الکی و البته محکوم شدنه من به نفهمی!!!! این مسئله کپل رو خیلی عصبانی می‌کنه و همیشه می‌گه که باباهه فقط زبونش برای ما درازه!! و هروخ که اینجور مسائل پیش می‌یاد بعد از چن ساعتی که به حرفای باباهه گوش دادم باید غرغرای کپل رو هم گوش بدم!! همیشه هم غرغراش اینجوری شورو می‌شه که "چرا باباهه حرفاشو می‌یاد برای ما می‌گه و به خوده مامانه نمی‌گه؟!!" و بعدش از کوتاهی‌آیه باباهه می‌گه و اعتراضایی که نسبت به اخلاقه باباهه داره... امروز داشتم فکر می‌کردم همین کپل جانی که می‌یاد و می‌گه چرا باباهه نمی‌ره حرفاشو مستقیم به مامانه بزنه، چرا خودش رو نمی‌بینه که حرفایی رو که شنونده‌ش باید باباهه باشه رو می‌یاد به من می‌زنه؟!! بهش گفتم... سریع جلوم جبهه گرفت و گفت "اینا درد دله" گفتم که وختی باباهه هم می‌یاد و با ما حرف می‌زنه اونم از نظره خودش داره درد دل می‌کنه... نمی‌دونم قبول کرد یا نه، اما چندانم برام مهم نیست... راستش خیلی وخته دارم به این موضو فکر می‌کنم که ما ایرانیا که از فرهنگه 2500 سالمون که هیچی هم ازش نمونده (!) هی همه‌جا داریم صحبت می‌کنیم و به نوعی غرغر می‌کنیم هیچ‌وخ به این فکر نمی‌کنیم که فرهنگ اصلن چیه و چطور ساخته می‌شه؟!!! آیا این ما نیستیم که با رفتارامون فرهنگ کشورمون رو می‌سازیم؟!!! این یه مورد کوچیک بود اما... خیلی از ماها مثلن خوده من همیشه از تلفن‌آیه بی‌وقت دلم پره! که چرا خیلی‌آمون وختی خودمون بیداریم فکر می‌کنیم که همه "باید" بیدار باشن و هیچ فکر نمی‌کنیم که طرف به هزار و یک دلیل که بی‌اهمیت‌ترینش اینه که دیشب خوابش نبرده، ممکنه ساعت 8 صبح بیدار نباشه و همینجور گوشیو برمی‌داریم و زنگ می‌زنیم بهش!!!!! یا مثلن کسی که ساعت 7 صبح می‌شینه پشته فرمون و چون دیرش شده تو کوچه‌آ یا اینقد ویراژ می‌ده که بقیه بیدار شن و یا بی‌توجه به حقوق افرادی که خوابن دستشو می‌ذاره رو بوق و به هیچ‌جاشم نیس که مثلن یکی خوابه الان!!!!!!! خیلی از موارد دیگه هم هس که اصلن به چشمه خودمون نمی‌یاد و حتی یه لحظه هم فکر نمی‌کنیم که شاید ما هم جز این افراد باشیم [گاهی هم که یادمون می‌یاد مثلن فلان روز ساعت 3 بدازظهر زنگ زدیم خونه‌ی طرف، اینقد برا خودمون دلیل می‌یاریم که کاره خودمون رو اشتباه جلوه ندیم مثلن!!!!] یا آشغال ریختن توی خیابون!!!! خیلی از ما دائم داریم از کثیفیه خیابونامون می‌نالیم اما واقعن چن درصد خوده ما به تمیزیه شهرمون اهمیت می‌دیم و آشغالمون رو توی دستمون نگه می‌داریم تا زمانی که یه سطل آشغال ببینیم؟ شاید الان فکر کنید که خب من همیشه آشغالمو می‌ندازم تو سطل، اما با خودمون روراست باشیم واقن، ینی تا حالا حتی یه‌بارم نشده که حتی یه پوسته پسته رو بندازیم توی جوب؟ یا از شیشه‌ی ماشین پرت کنیم وسط اتوبان؟ چن‌وخ پیش یه برنامه‌یی از تی‌وی پخش می‌شد اسمش رو دقیقن یادم نیس، شاید "شهروند سالم" یا "شهروند نمونه" بود... کلن من زیاد اهل تلویزیون نیستم اما این برنامه رو خیلی دوس داشتم و هروخ در حاله پخش بود می‌رفتم می‌دیدم! چون اونجا مشخص می‌شد که 95 درصد از ماها شاید در ظاهر از رعایت نکردن قوانین رانندگی، کثیفی خیابونا و خیلی چیزای دیگه بنالیم و افرادی که این کارارو انجام می‌دن بکوبیم اما واقن این به این معنیه که خودمونم اون کار رو انجام نمی‌دیم؟! تو این برنامه مشخص می‌شد که خیلی از ماها حتی با خودمون هم روراست نیستیم و تا زمانی کاره زشتی رو محکوم می‌کنیم که پای خودمون در انجام دادن اون کار وسط کشیده نشه... نمونه‌ش تو خونه‌آیه اکثرمون هس... مثلن مامان‌ها اکثرن به مانتوی کوتاه و یا آرایش دختراشون گیر می‌دن و هیچ‌وخ بروز نمی‌دن که تو جوونی خودشون با مینی‌ژوپ می‌رفتن دانشگا!!!! یا باباها دختراشون رو از داشتن دوس‌پسر منع می‌کنن و فراموش می‌کنن که خودشون با همین خانومی که الان نقش مامانه بچه‌هاشو داره دوس بوده!!!!!! کلن اگه این‌کارا بده چرا ما انجامش می‌دیم و اگه خوبه چرا دیگران رو منع و بعضن محکوم می‌کنیم؟

× کاش می‌شد جای درست کردنه دیگران خودمون رو درست کنیم و هی نگیم حالا این‌همه آدم دارن از وسطه خیابون رد می‌شن منم مثه اونا، حالا اگه من از رو پل هوایی رد بشم همه چیز درست می‌شه؟!!! اما وختی خودمون داریم رانندگی می‌کنیم فحش آبا اجدادی رو می‌کشیم به کسی که از زیره پل هوایی [از وسط خیابون] داره رد می‌شه!!!!!!

× من به هیچ‌وجه این موضو رو به همه تعمیم نمی‌دم و قبول دارم هستند کسایی که هنوزم خیلی بافرهنگن! یادتون باشه توی هر چیزی استثنا وجود داره و مخاطب نوشته‌ی من افراد مستثنی (!) نیستند. در ضمن روی سخنم با خودم هم بود!!!! راستش دلم می‌خواد با این پست بیاید و بگید چه‌کارایی از این قبیل کردید... از همین بی‌فرهنگ بازی‌آ D: دلم می‌خواد حداقل توی همین صفه‌ی مجازی‌یی که هیچ‌کسم نمی‌شناستمون با خودمون روراست باشیم... شاید این روراستی به نظر چیزه مهمی نیاد اما همین که جرئت کنیم به کار اشتباهمون اقرار کنیم یه قدم برداشتیم و "شاید" قدم بعدی این باشه که "دوباره" اون کار رو انجام ندیم!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:25 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 158.

January 1, 2009
 

× هیچ‌وخ فلسفه‌ی اینکه از اوله محرم تمومه مملکت رسمن تعطیل بشه و هئیتا را بیفتن تو خیابونا و سر و صدا را بندازن رو نفهمیدم!!! هیچ‌وخ نتونستم درک کنم که مگه محرم اولین ماهه قمری و شورو یه سال جدید نیس؟! پس چرا همه‌جا باید سیاه باشه و از اولین روزش ما همینجور غمزده و مغموم بشینیم تو خونه و هیچ غلطی نتونیم بکنیم؟! چرا باید همیشه همه‌چیز جوری باشه که آدم حالش از این‌همه تظاهر بهم بخوره؟! چرا باید به زور خودمون رو ناراحت و عزادار نشون بدیم در حالیکه مطمئنن هیچ‌کس نمی‌تونه واسه یه آدمی که هزار و چارصد ساله پیش مرده و ندیدتش اشک بریزه؟! چرا همه چیز رو با این بچه‌بازی‌آ باید به گـ.ه بکشیم؟! چرا باید یه‌ماهه تموم خودمون رو از هرنوع آهنگ گوش دادن و هزار کوفت و زهرماری محروم کنیم، در حالیکه اصلن نمی‌دونیم محرم ینی چی و صدای آهنگای نوحه‌مون ساختمونا رو می‌لرزونه که مثلن آره، ببین سیستمه ماشینم چه سابی داره!!!!!
هی را بریم و سی روزه تموم واسه امام حسین که نه، واسه مشکلاته خودمون [مثلن یکی دوس پسرش گذاشته رفته میاد اشک می‌ریزه اون وسط و همه هم می‌گن آخی نیگا چقد شیفته‌ی امام حسینه!!] اشک بریزیم و هیچی ازش نفهمیم!! هی همه جارو تعطیل کنیم و را بیفتیم بریم دسته تماشا کنیم!!! اونم چه دسته‌هایی... یا همشون دختر و پسر جوون که واسه رد و بدل کردنه شماره تلفن تو خیابونان یا بچه کوچولوآیی که اینکه دمباله دسته را بیفتن و یه زنجیر بگیرن دستشون و هی اینور اونورش کنن واسشون شده تفریح!!! واقعن ینی امام حسین رف کربلا و شهید شد که ما هر سال سی‌روز به طرق مختلف مسخرش کنیم اینجوری؟!!!! واقعن معنیه اینکه به اسمه اسلام دارن اسلام رو خراب می‌کنن همینه!!! این‌همه وخ می‌ذاریم و می‌ریم دسته تماشا می‌کنیم، این‌همه آلودگی صوتی رو تحمل می‌کنیم، این‌همه مى‌ریم به عشقه امامون (!!!) اشک می‌ریزیم، چی عایدمون می‌شه بجز چن پرس قیمه و عدس‌پلو؟!! چی می‌فهمیم از این کارای طوطی‌واری که هرسال تکرارش می‌کنیم؟! چه نتیجه‌یی می‌گیریم واقعن؟

× نظراتتون رو بگید، می‌خونم و آماده‌م واسه شنیدن حرفاتون! اما واقعن منطقی فک کنید قبل از اینکه جبهه بگیرید!!! از قبل بگم که من مشکلم با این عزاداریه تحمیلی و مسخره‌س و این تظاهری که آدم رو از هر چی دین و ایمونه دلزده می‌کنه!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:14 PM

لینک مطلب | زیگزاگولوژی, غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 140.

November 20, 2008
 

× چن‌روزه اصن افتادم رو دوره افسردگی مزمن و اين حرفا! عينه بز پاچه می‌گيرم و عينه بچه خرگوش به هركی می‌ياد سمتم واق‌واق می‌كنم [اسمايلی توهماته يك افسردگی مزمن‌دار] بعد تو اين بحبحه (!) پروپاچه‌ی آقای زيپم بی‌نصيب نمونده خب!!! خيلی سعی می‌كنم هی خوب باشم و ملايم برخورد كنم ولی... اصن يه‌جوره خاصی شدم، دورانه خون و خونريزیَ‌م در كار نيس كه بندازيم گردنه اون مثلن!! انگار دارم دورانه سير و سولوك رو طی می‌كنم!! هيچ‌كودوم از مسائله دنيوی برام مهم نی، از زياد شدنه تعداد غيبتام بگير تو دانشگا تا ريـ.دن به امتحان فاينال زبان! اين بی‌حوصلگی شامله نقاشی‌آم هم شده و ترانه ديروز خيلی خوب فهميد كه فقط از روی انجام تكليف، نقاشی‌آم رو كشيدم و بس! هيچ ذوق‌و‌شوقی تو كارام ديده نمی‌شه... البته با اين‌حال بازم راضی بود از نقاشیم و گف كه هفته‌ی ديگه از رو عكس بدن لـ.خت كار می‌كنيم!!!

× به محضه اينكه تو ماشين می‌شينم، فرقی نداره ماشينش چی باشه، ام‌پی‌تيری پليره موبايلم ناخودآگاه روشن می‌شه!! بعد برا اينكه اگه يكی يه‌وخ حرف زد باهام بفهمم و تو هپروت نباشم، هرچن‌وخ يه‌بار دهنه طرفه مقابلم تو ماشين رو نيگا می‌كنم كه اگه می‌جنبيد استاپه آهنگو بزنم ببينم چی می‌گه!! حالا فك كن تو آژانس نشستی بعد راننده‌هه از اوناس كه خود درگيری داره با خودش حرف می‌زنه اونم با حركاته سر و دس و كامل ينی ديگه... اونوخ چی می‌شه؟!!! رسمن ريـ.ده می‌شه تو آهنگ و اعصاب و هيكل و كلن هر چی در اون حوالیه!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:22 AM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 128.

October 24, 2008
 

× البته كه شكی نيست در اينكه انرژی هسته يی حق مسلم ماست!! شكی هم اگر باشد به جهنم اسولُ سافلين!!! اصلن شما بيخود ميكنی به جمله ی ناموسی يك ملت شك ميكنی پدرجان! و صد البته اينكه بدست آوردن يك چنين دستاوردی مشت محكمی ست بر دهان استكبار جهانی يعنی همان آمريكای جهان خوار از همه جا بی خبر بی ناموس و كل ايادی اطرافش، اما بهتر نيست قبل از يك چنين گنـده گـ.وزی هايی كمی به فكر برگزاری كلاسهای آموزشی و بعضن تقويت كنترل در نگه داشتن بند تنـ.بان باشيم؟ چندی پيش كه سر و صدای آن يارو مردك، مددی در دانشگاه زنجان غوغا كرد و كمی بعدترش هم انگار اين كار مد شده باشد خبر ميرسد كه سردار زارعی را با شش زن گرفته اند و چه بسا بيشتر بوده و صدايش در نيامده و بعدش هم كه آن يكی آقا در دانشگاه آزاد قزوين و حالا هم كه اين يكی آقا در تويسركان و چه بسا آقايان ديگری كه صدای خبرش به خواب ما هم نميرسد چه برسد به گوشمان!! جناب وزير هم كه ديگر گل كاشتند با اين مدرك جعليشان و به قول بچه ها گفتنی ديگر عندش بود!!! ولی در كل، واقعن مملكت با اين مفتضحات به انرژی هسته يی نيازی دارد؟! آقای رئيس جمهور!! اصلن اين بی ناموس بازی ها بخورد توی سرتان!! اقتصاد مملكت را به گند كشيده ايد و هر روز تبصره يی ميفرستيد كه يارانه و سوبسيت فلان و بهمان و چه و چه و چه!!!! همه چيز را ول كرده ايد به امان خدا و همينطور چسبيده ايد به انرژی هسته يی؟! مملكت گل و بلبل ما هيچ چيز ديگر به جز همين يك قلم جنس را احتياج ندارد يعنی؟!! واقعن خبر از زندگی مردم داريد آقای رئيس جمهور مردمی؟! ميدانيد چه داريد به سر يك ملتی كه روی نفت خوابيده می آوريد؟! واقعن اينهمه نفت و گاز و حالا هم كه آب و برق صادر ميكنيد پولش كجا ميرود؟! زوجهای جوان يك مملكت ِ سرشار از نفت بايد اينچنين از مردم كمك بخواهند كه مو به تن آدم راست شود؟ [Click]. و بعد از بس بين مردم بی اعتمادی رخنه كرده باشد، اين دو تا آدم با گارانتی بايد بيايند و وارد قسمت نگهبانی يك خراب شده يی شود؟!! اينها ساختگی و فتوشاپی نيست آقا جان! چه كسی بايد به صدای التماس اينچنين مردمی پاسخ دهد؟!! مردم؟!! مردمی كه خودشان هشتشان گرو نهشان است؟ اينهمه سفرهای استانی پی در پی برای چيست؟ برای طوطی وار تكرار كردن يك جمله ی مسخره كه حتی خيلی ها معنايش را هم نميدانند؟! يا برای رسيدن به داد و مشكلات مردم؟ آی آقايی كه جواب هر خبرنگار خارجی را با لبخند تمسخر آميز ميدهی، اينها را ميشنوی؟ درد و مشكلات مردمت را ميشناسی؟ آی آقايی كه خودت را دوست فلسطين و دشمن آمريكا و اسرائيل و هزار كوفت و زهرمار ميدانی طوريكه هر كه نداند فكر ميكند الان آن كشورها چقدر به دوست بودن يا دشمن بودن با ما احتياج دارند!!! ميدانی كه تنها چيزی كه در كشور تورم به آن تعلق نميگيرد و با اينهمه تزلزل اقتصادی كه داريم (كه قطعن مهم نيست و بست چسبيده ای به بازار رو به ورشكستی آمريكا) در تمام اقصی نقاط كشور نرخش يكسان است نرخ زنان خيابانی ست؟ باور كنيد ملت با نداشتن انرژی هسته يی هيچ بلايی از آسمان بر سرش نازل نخواهد شد!! مملكت دارد به گـ.ا ميرود!! فقط كافيست چشمهايتان را باز كنيد!! توهم انرژی هسته يی را بريزيد دور آقا! اين صدای يكی از جوانان دانشجوی اين مملكت است.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:48 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 123.

October 14, 2008
 

× نميدونم جديدن معتادا خيلی به شغل رانندگی علاقه پيدا كردن يا راننده های محترم رفتن معتاد شدن؟!! تو اين چن روزه با كلی راننده تاكسيه معتاد برخورد داشتم!!!
ديروز سره همت تاكسی گرفتم تا زيره پل، فقط من تو ماشين بودم و يارو هم معتاد بود! از اين فرمهای تابلو كه بسی خوفناكن!!! كلی هی تو ماشين به خودم دلداری ميدادم كه نترس، تو روز روشن كاری نميتونه بكنه كه!!!! يارو عينه اسب رانندگی ميكرد، فك كنم پرايده فكسَنیش رو با الگانس اشتبا گرفته بود! موقه يی كه پياده شدم 200 تومن دادم بهش! ينی نرخش همين بود و چون راننده های محترم جديدن وختی پول ميگيرن دستشون نميره بقيه پولو بهت برگردونن واسه همين من هميشه پول خورد تو كيفم هست!! بعد يارو پولو گرفته برگشته تو روزه روشن زل زده تو چشای من ميگه كرايش ميشه 250 تومن!! منو ميگی، كفرم در اومد، گفتم: آقا من هروز دارم اين مسير رو ميرم، كرايشم 200 تومنه!!  برگشته با يه حالته خمار ميگه: 50 تومن كه حالا چيزی نيست!! گفتم: نه چيزی نيست اما شما بايد نرخشو بدونی!! با يه حالته قهر مانند گف: 50 تومن واسه من چيزی نيس اصلن! منم برگشتم گفتم: اگه واست چيزی نبود سرش با من بحث نميكردی! خلاصه يه كم وايساد كه مثلن از رو برم كه ديد نه، انگار پررو تر از اين حرفام!!! مرتيكه الاغ!!!! ميدونيد واسه من اصلن مهم نيس كه مثلن حالا 50 تومن بيشتر يا كمتر بدم اما واقن بهم بر ميخوره وختی طرف منو خر فرض ميكنه و همينجوری يلخی نرخ رو ميبره بالا! اونم كی؟! يه آدمه معتاد كه مطمئنی اون يه ذره پوليو كه بيشتر داره ميگيره ازت واسه چه كاری ميخاد!! خب زور داره ديگه! يا مثلن راننده هايی كه اگه كرايه 400 تومنه و شما 500 بهش ميدی بقيه پولتو برنميگردونه، خلاصه كه الان من 50 تومن ذخيره كردم با اين كار، كسی وام نميخاد؟!!!

× واسه كلاس نقاشيه فردا، تمرينم كشيدنه قوری از 4 زاويه س!!! تمام رخ، نيم رخ، سه رخ و از پشت!!! قوری هم نشديم يكی بياد از 4 طرف ما رو بكشه!!!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:27 PM

لینک مطلب | روزی از روزها, غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 122.

October 13, 2008
 

× من جديدن يه چيزی از اين رئيسه دانشگامون فهميدم، اونم اينه كه اين آقا تمايله خيلي زيادی داره به متفاوت بودن!! اصلن نصفه موفقيته دانشگاهه علامه تو ايران و تو كل خاورميانه همين متفاوت بودنش با دانشگاهای ديگس!!! مثلن يكی از تفاوتای اساسی كه نقشه خيلی پررنگی تو آبادانیه كشور داره تفاوت در زمانبنديه كلاساس! مثلن همه جا عرفه كه كلاسا دو ساعته باشه مثلن 8 تا 10 صُب، يا 1 تا 3 ظُر!!! اما دانشگاهه ما برا اينكه تو هر زمينه يی بتونه تفاوته خودشو به نمايش بذاره اين ساعتارو برداشته عوض كرده!!! اونم چه جوری؟! مثلن تايمه كلاسه من 9:40 ديقه س تا 11:50 ديقه!!!! مثلن نكردن 9:30 بذارن تا 12!!! اينجوريه ديگه!!! به اين ميگن نوآوریه فرهنگی!
بعد يه برنامه ی جديدی كه در ساله شوكوفايی تو دانشگای ما اتفاق افتاده چيه؟!! ادغامه كلاسای روزانه و شبانه!! به طوری كه ما كلن يك يا دو تا كلاس صُب داريم (اونم چون دانشگامون خيلی نزديكه به خونمون، ساعتشو گذاشتن 7:30 صُب كه ديگه زحمت نكشيم ديروزش كه ساعت 8 شب كلاسمون تموم ميشه، اينهمه را ببكوبيم بيايم خونه، همونجا شب ميمونيم ديگه تو دانشگا! چه كاريه خب؟!!!) و كلن تمامه كلاسامون بدَظُره! نكردن واسه روزانه ها كه مسلمن تلاششون بيشتر بوده احترام قائل بشن و كلاسه شبانه هارو بزارن صب كه ما مجبور نشيم تا بوقه سگ اونجا باشيم!!!
سومين تفاوت و اساسی ترين اصله متفاوت بودن اينه كه ما كلن رفتيم تو يه منطقه يی دانشگامونو ساختيم به نامه "ته ِ دنيا" يا اصطلاحن "پرت آباد" كه خيلی جای آروميه و ما كلن هی به دليله آب و هوای سالم، فسفر ميسوزونيم اونجا!!! بعد چون خيلی آقای رئيس به ميزانه اطلاعات عموميه دانشجو آ اهميت ميده، يه جايی رو انتخاب كرده كه ما با انواع و اقسامه جانوران سر و كار داشته باشيم و شب كه ميخام برگرديم از دانشگا سره را مثلن سگ و شغال و روباه ببينيم و ترسمون بريزه از اينجور چيزا و بيشتر بتونيم با طبيعت ارتباط برقرار كنيم!!!!! شعاره دانشگامونم اينه: "بياييد با طبيعت آشتی كنيم!".

× با آرزوی موفقيته روزافزون برا گلشيفته ی عزيز، اگر چه خيلی دلمون برات تنگ ميشه! [Click]. اين عكس ماله افتتاحيه ی فيلمه The Body Of Lies ِ.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:03 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 117.

October 7, 2008
 

  × رفتم بدم كارنامه آمو مُهر و امضا كنه يارو مسئوله آموزشمون، ميگه نميكنم!! ميگم چرا؟ ميگه شما چون روزانه داری درس ميخونی واسه ما مسئوليت داره كارنامتو امضا كنيم، بايد خسارت بدی!!! بعدم ميگه فهميدی؟! ميگم نه! ميخنده ميره!!! شما فهميدين الان؟!!
رفتم دبيرخونه، ديدم كارنامه آمو كه امضا نميكنن گفتم برم لاقل گواهی اشتغال به تحصيل بگيرم! بعد يارو زنه خشن نيگام كرده ميگه: روزانه يی؟! ميگم بعله! بعد شماره كرده برگمو، از سه تا يكيشو داده به من!! همينجور مثه بز داشتم نيگاش ميكردم كه يهو سرشو بلند كرده ميگه "ميتونی بری!!!" اين ينی چی الان دقيقن؟!!

 
× اوضاعه هورمونيمُ بيخيال، اوضاعه روحيمم شديدن به هم ريخته!! جوری كه يكی الان بياد بم بگه "گ" ميزنم زيره گريه!! اين حال صرفن مخصوصه حرف گاف نيس!! هركودومه ديگه از حوروفه الفبا روَ م بيايْد بگيد بم الان من ميزنم زيره گريه!!!! خودم كلافه شدم، از اين حساسيت آی بی مورد! گاهی فك ميكنم همه چيز كه شبيه قبله پس چرا من الكی هی همه چيو بهونه ميكنم واسه غر زدن؟!! اما گاهيَم حس ميكنم آقای زيپ عوض شده! ديگه صُبا وختی بيدار ميشه بم مسيج نميده يا مثلن در طوله روز ازم خبر نميگيره... انگار يه سد بينمون داره كشيده ميشه و من از اين بابت بهم ريختم اما زيپ ميگه همه چيز عينه قبله ُ هيچی عوض نشده و تو الكی داری گير ميدی!
ديشب واقن اوضام بهم ريخ!! وختی ديدم زيپ در كماله آرامشه و من اينور دارم پرپر ميزنم!! وختی ميگم "دارم داغون ميشم" و اون ميگه "بيا بريم روزه حسرتُ ببينيم"!!!! فقط آقای زيپ مشكله من نيس، حس ميكنم هيچ كس نميفهمه منو! دلم ميخاس ميشستم تو يه جعبه ی تاريك و زار زار با صدای بلند گريه ميكردم!! خسته شدم از گير دادنا و قيافه گرفتنای مامان كه هی را به را ميادُ ميگه "چرا غذاتو نميخوری؟! چرا هی عينه ديوونه آ گريه ميكنی؟" خسته شدم از همه چيز!! ديروز كلاس زبان نرفتم، امروزم يونی رو تعطيل كردم! حسه هيچ كاريو ندارم، حتی نوشتن... ديشب دلم ميخاس بيامُ بنويسم اما فك ميكردم حرفام مسخرس!! عينه بچه آ دلم ميخاد بهم توجه بشه و اين توجه َم فقط و فقط بايد از طرفه آقای زيپ باشه... خيلی آ بهم ميگن بايد آروم باشی، بايد بی توجه باشی، بايد حساسيتاتو كم كنی! خيلی سعی كردم اما نشد! نميدونم قراره چه آينده يی در پيشه رو داشته باشم، خلاصه اگه رفتم تيمارستان به آقای زيپ ميگم آدرسشو اينجا بذاره! چون من اونجا هم احيانن از كمبوده محبت رنج ميبرمُ منتظره تك تكتون هستم!!! شمام بيا!! D:
 
× به قولُ حوه ی الهی ايشالا يكی دو روز ديگه اين هورمونای عزيز و محترممون دست از گشتُ گذار ميكشن و برميگردن سره جاشون و ما از تمامی جوانب به تعادل ميرسيم!!
هی پژوهشگرای خارجی قبله پائيز هشدار ميدن كه اونايی كه پيش زمينه يا سابقه ی افسردگی دارن مراقب باشن يكم!! هی كركر ميخنديم!! همينه ديگه الان.
 
× كسی ميدونه خورش كرفسی كه سبزيش مزه ی سبزی آش ميده رو چجوری ميشه خورد؟! يا اينم بهونس؟!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:53 PM

لینک مطلب | روزی از روزها, غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 111.

September 24, 2008
 

× چن روزه عينه سگُ گربه افتاديم به جونه هم!! البته ميدونم يكَم حساس شدم و دليلمم موجه ِ خب! اصن اين آقای زيپ درك نميكنه آدمو!! حتمن بايد واسش مسئله رو هر دفه باز كنی كه "عزيزم! من الان تعادله بينه هورمونهای نازنينه استروژن و پروژسترونم بهم خورده، يكَم مراعات كن خب، نميميری كه!!!" الان اعصابم  خورده آ!!!

× ديروز اينجانب رسمن يه بــِيْبی سيتر بودم!! اونم مفتُ مجانی!!! نه كه كلن اعصاب دارمُ حوصله ی سرُ كله زدن با بچه، واسه همون!! صُب ساعت 11 بود كه خاله هه اومد خونمون، بعد قرار بود همگی بريم پاساژ انديشه، اما يهو برنامه اضافه شد كه بعدش بريم فلان جا و فلان جا كه آخرشم يهو مامانه گف: سخته روژينا رو هی بگردونيم تو خيابون!! بعد از اونجايی كه من تو كُله اين برنامه ها يه نقشه پررنگی رو ايفا ميكردم و حوصله هم داشتم شديدن، واسه همين يهو شيطون رف تو جلدمُ از چاله در اومدم افتادم تو چاه، اينجوری: "من ميمونم خونه، روژينا رو نگه ميدارم!!!!!!" بعد خاله هه و مامانه َم از خدا خاسته بودن آ، ولی واسه اينكه من نفهمم گفتن: سختت نی؟!! بعد خاله هه تا ديد من مكث كردم گف: الان وخته خابشه ديگه... خلاصه اونا رفتنُ من موندم و روژينا خانوم و كلنجار رفتن واسه خابيدن!! خلاصه كه خيلی خوش گذش جاتون خالی!

× ديشب اصلن خوب نخابيدم!! نميدونم چرا. ساعت 2 خابم بردُ ساعت 7 خود به خود بيدار شدم!! با شادونه ساعت 9:15 قرار گذاشته بودم كه با هم بريم كلاس نقاشی!! تمامه اين دو سه هفته َ رو هی احساس ميكردم وختم داره به هدر ميره و جوونيم داره تلف ميشه، بعد همش دوس داشتم كلاسام شورو بشه اما امروز صُب اصلن حسش نبود پاشم!! همش با خودم ميگفتم "تو كه تا آخر نميری!! پس بيخيال از همين اول!" آخه خداييشم همينجوريه... كلن با كلاسايی كه معلوم نی تا كی طول ميكشه و نميدونم آخرش دقيقن چه زمانيه مشكل دارم! نقاشی، موسيقی... بعد ديدی اينارو يهو يكی ديگه توشون ظاهر ميشه كه اصولن درسه اخلاق ميده؟!! اون يه نفر يهو تو من ظاهر شد و گف "نقاشی يكی از اهدافته!! پاشو تمبلی نكن!!!" و اينچنين بود كه 7 صُب پاشدم و با مامانه رفتيم پيش به سوی كلاس نقاشی! (دقيقن ساعت چن؟!!)
جوه كلاس رو خيلی دوس داشتم، كلن از شهريه و مسيره دورش اگه بگذريم خوب بود! همه چيش... مهم تر از همه اينكه معلمش يه زن ِ فمنيسته به تمامه معناس!! ينی خوراك ديگه رسمن!!!! اينو گفتم كه يه وخ اگه ديدين از ازدواج با آقای زيپ منصرف شدم و خاستم هی پله های ترقيو طی كنم و درسمو ادامه بدم بدونيد مشكل از كجا آب ميخوره!!!
بهم گف رسمن اين يه مدتی كه رفتی كلاس نقاشی پـشـ.مم نبوده و هيچی ياد نگرفتی و هر چی كه الان بلدی تو ذاتت بوده!!! ديدی اينارو از هر انگشتشون يه هنر ميريزه؟!!!
D: بعد گف كه تو كُله نقاشی كشيدن خط كشيدنات خيلی حرفه ييه!!!!! اما من ميترسم، چون يه اخلاقه خيلی بدی كه دارم اينه كه زود از هرچی خسته ميشم و به قوله آقای زيپ به هر رشته يی فقط نوك ميزنم و ادامه نميدم! نميخام اينجوری باشه... ):

× بدَظُرم با زيی رفتيم آرايشگا، كليَم خنديديم!! خوبه، كلن از اونجايی كه اين بشر خيلی مضحكه، هروخ باهاش ميرم بيرون روحيَم كلی تغئير ميكنه... D:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:20 PM

لینک مطلب | روزی از روزها, غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 108.

September 21, 2008
 

× چون من هيچ كنترلی در هيچ شرايطی روی تارای موم ندارمُ هيجوره نميتونم تارای موآمو از نامحرم بپوشونمُ همچنين آستينه مانتومُ پاچه ی شلوارم اگه زيادی بُلن باشه احساسه خفگی بم دس ميده، واسه همين (ولاغير) كلهم قيده روزه گرفتنم زدم! چون معتقدم (!) كسی كه ميخاد روزه بگيره يا نماز بخونه، بايد همه چيش اسلامی باشه!! يا روميه روم يا زنگيه زنگ!! ينی دوس ندارم عينه اين آدما باشم كه فقط تو ماه رمضون خداپرست بشمُ بعده ماه رمضون ملحد (ملهد؟)!!! ديدی اينارو كه هركار دلشون ميخاد ميكنن بعد ميرن حج ديگه از اين رو به اون رو ميشن؟!! دوس ندارم كلن اينجور آدمارو! بعد حالا اينو ول كن، از اونجايی كه تو مملكته اسلاميمون هر كی به هزارُ يك دليل نتونه يا نخاد روزه بگيره دو را بيشتر نداره (يا بايد بتمرگه تو خونه، يا بره بيرون از گشنگی بميره) منُ زيپ ديروز غذا گيرمون نيومد و تصميم گرفتيم بريم از يه لبنياتی بندُ بساط بخريمُ از خودمون پذيرايی كنيم تو پارك! [Click]. اين عكسو من ميخاسم بگيرم، بعد آقای زيپ فرمودن يه جوری بگير كه تاريخه روزنامه َم بيفته! بعد من بعده كلی تلاشُ جِزه جيگر(؟) گفتم نميفته اون تاريخه! خيلی خونسرد گف: بده من بگيرم!! منم دوربينُ دادمُ سَره سه سوت عكس گرف زيپ!! الان تاريخه روزنامَرو كه ميبينيد همتون احيانن!؟!! D:

× خونه ی مامان بزرگه وختی روژينا و پرنا جفتشون اونجان خيلی مهيج ميشه! هی ميزنن تو سرُ كله ی هم، هی بوس ميكنن همو! عالمی دارن اونام!! امروز برده بوديمشون بيرون، جفتشون تو كالسكه بودن، من روژينا رو می بردم، بعد يه جا بود كه هم پله داش، هم از اين سرازيريا كه مخصوصه معلولينه. خيره سرمون خوشال شديم قيژ رفتم با كالسكه از اونجا بريم كه ديدم تهش از اين ميله ها گذاشتن كه آدمم به زور از لاش رد ميشه!! بعد منُ زن دائيم بعده كلی فكرُ تفحس به اين نتيجه رسيديم كه اين راهه ماله معلولينی بوده كه از ناحيه ی پا سالمن! مثلن دستشون مشكل داره يا چشمشون!!! من نميدونم واقن اين مسئولينه محترمه شهرداری چی فك كردن كه اينو اينجوری ساختن؟! جلل خالق!

× فك كن يه دختره 22 ساله (ينی يه سال از من بزُگتر) رو ديدم سه قُلو حامله بود!!! تصور كن الان!!!!!! ينی من اون لحظه هيچ فكری نميكردمُ همينجور ساده بش لبخند زدمُ تبريك گفتم!!! :دی

× برا بعضی از دوستام سوءتفاهم شده بود هی ميومدن تبريك ميگفتن ُ بم ميگفتن عروس خانوم! خاسسم بگم كه صحبته آقای زيپُ بابا فقط در حده يه آشنايیه ساده بود كه آقای زيپ اعلام كرد كه فعلن شرايطه ازدواج رو نداره اما منو دوس داره!! اصن بحثه جدی يی نبود، خاهش ميكنم شايعه پراكنی نكنين چون من ميخام درسمو ادامه بدمُ پله های ترقیُ يكی يكی طی كنم! D: و مهمتر از همه آشپزيَم بلد نيستم!!! D:

× تو كُله كشوره عربستان، يه سينما وجود داره كه اونم كارتون پخش ميكنه!! عربا با اين كارشون نشون دادن كه خدای فرهنگن! (بر منكرش لعنت!)

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:25 PM

لینک مطلب | زیگزاگولوژی, غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 96.

September 3, 2008
 

× دیشب بعد از اینکه کلی عکسه خوژگل پیدا کردم باسه مدله نقاشیم، اس ام اس زدم به آقای زیپ میبینم جواب نمیده، 20 دیقه بعدش دوباره اس ام اس دادم دیدم بازم جواب نمیده! نگران شدم، زنگ زدم بش، برنداش! هی زنگ زدم، زنگ زدم زنگ زدم دیدم نخیر، انگار واقن یه چیزی شده!!! اس ام اس دادم به دوستش، میدونستم با همن، اونم جواب نداد!! به یکی دیگه از دوستاش اس ام اس دادم، اونم جواب نداد!! دیگه داشتم مطمئن میشدم مُرده (!) دلم خیلی شور افتاده بود! به دوستش زنگ زدم، برنداش... دیگه داشتم کلافه میشدم!! هم از دسسش عصبی بودم هم دلم براش شور میزد! یه حسه مزخرفی داشتم که نگو!!! دراز کشیدم تو تختم اما خابم نمیبرد، زنگ زدم به همون دوسسش که میدونسسم باهاشه، برداش!! گفتم: سلام ببقشید زیپ پیشه شماس؟ گف: چن لحظه گوشی و گوشیو داد به جنابه زیپ!! دیگه دلشورم برطرف شده بود ُ یه دس شدم بودم عصبانی!!! گفتم: تو خودت گوشی نداری؟! سَری گف: تو ماشین جا مونده، ببقشید!! گفتم: خدافس! اعصابم کلی خورد شده بود، تمامه نشئگیه حاصل از یافتنه یه عالمه عکسه خوشگل از بین رفته بودُ جاشو داده بود به سردرد!! حرصی میخوردم که فک کنم دو سال پیر شدم!! هی با خودم میگفتم: 300 تومن پول داده گوشی خریده باسه تو ماشین ُ هی حرص میخوردم ُ هی سرم بیشتر درد میگرف!! ساعت 1:30 بود که رسید خونه و  زنگ زد! تازه چشام گرم شده بود!! برداشتم، میگه: "قهر نباش دیگه!! تو رو خدا، خُ یادم رف ببرم گوشیمو!! اصن تخصیره خودته دیگه! هی زنگ میزنی، هی اس ام اس میدی، هی نگران میشی الکی" فک کن!! کفرم در اومد، گفتم: باشه، منم وختی همینجوری کردم بات، میفهمی تخصیره کیه!! گف: نه دیگه!! تلافی نکن دیگه... اصن قبول کن الان همیشه تو مقصری!! قبول کن!     - خیلی رو داری بخدا!     + بگو همیشه تو مقصری!! جونه زیپ!!! اونوخ شما هی بگین حرص نخور!!!!!! خلاصه که بعد از کلی سرُ کله زدن به این نتیجه رسیدیم که کاره من واقن زشتُ رکیک بوده و اصن من به چه حقی هی زنگ میزنم ُ اس ام اس میدم ُ بیخود میکنم اصن هی نگران میشم الکی!!!  

 

× اینقده حرص میخورم تو یه جَم همه با یه چی مخالفن بعد یکی اون وسط میپره میگه نه، من موافقم!! تو کلاس زبان همه با این تیچره مشکل دارن، یکی میگه فقط گیر داده به کتاب ُ هیچ فعالیته خارج از کتابی نداره! یکی شاکیه که اصن دُرس وخ نمیذاره واسه هیچی ُ آخرشم  همش وخ کم میاره! یکی میگه کلاسش خسته کنندس ُ ازمون کار نمیخاد!! یکی میگه سره کلاس فقط اون داره حرف میزنه!! منم که شاکیَم از اینکه کلمه هارو دُرس معنی نمیکنه و هی مجبور میشیم بریم دوباره از تو دیکشنری چک کنیم ببینیم واقن دُرس گفته؟ آیا. بعد یه دختره اون وسط میپره میگه: نـــــــه! تیچر به این ماهی!!!! تو رو خدا نگین عوضش کنن آ!! بعد این یارو الان رفته رو نِروه من!! کلی الان داره اصاب میزنه!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:22 PM

لینک مطلب | روزی از روزها, غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 95.

September 2, 2008
 

× من تو اوجه نت بودم ديشب، كه لُپ گنده خان به كپل اس ام اس داده: حالم خوب نی، بم زنگ بزن! حالا من اعصابم خورد، كه چرا اين هروخ من ميرم تو نت يادش ميفته حالش بد بشه!! اما به رو خودم نيوردم، كپل ازم خاس چن ديقه بيام بيرون از نت كه بتونه زنگ بزنه بش! منم دی سی شدم. بعد كپل زنگ زده بش، برگشته به كپل ميگه: شوخی كردم!!! خاسسم زنگ بزنی بم فقط!! حالا من اينور آی حرص ميخورم، آی حرص ميخورم!! بدم مياد از اينجور دوروغا!! خُ عينه آدم بگو بم زنگ بزن ديگه، چيه يه كاره خالی ميبندی؟!! اعصابم خورد شده بود اساسی چون باره اولش نبود كه از اين خالی بنديا ميكرد!! بعد به كپل گف كه ساعتا رو يه ساعت باس بكشین جلو از امشب!! از قضا (!) خانومه شين (دختر عمه ی اينجانب) هم خونه ی ما بود، بعد صُب باس ميرف سره كار، اون سره دنيا (جاده مخصوصه كرج)، اينقده اين دو تا (كپل و خانومه شين) ذوق كردن كه يه ساعت بيشتر ميخابن!!! بعد حالا نگو آقای لپ گنده مطمئن نبوده و به اينا گفته!! خلاصه اينكه لپ گنده جان لطف فرمودن صُب به كپل اطلا دادن كه ببخشيد! ساعتارو نكشيدن جلو!!!! بعد غرغری بود كه اين خانومه شين ميكرد اوله صُبی!! هيشی ديگه، خاب موندن جفتشون! بعد از بس شين جان غرغر فرمودن، خابه ناز از چشمای مام ربوده شد! يكی نی به اين آقای لپ گنده بگه آخه مجبوری وختی مطمئن نيسسی حرف بزنی؟!! اونوخ شما بگين چرا من با اين موجود مشكل دارم!!! خُ خوشم نمياد ديگه ازش، كه هی از اين كارا ميكنه!

× ديشب بر اثر پريـ.وديك بودن اعصابی كه نداشتيم، نداشته تر شده بود! زنگ زدم به آقای زيپ ميگم: زود بيا خونه ميخام زنگ بزنم بت! گف:باشه!! منم هی صَب كردم ديدم خبری نی، اومدم تو نت كه بعده نودُ بوقی اس ام اس داده: "زيگزاگ م؟! خانومم! عشقم؟! من خونم! خب؟!" حالا ساعت چنده؟! 11:30 شب! واقن مونده بودم اينهمه توجُ رو كجام جا بدم من!!! جوابشو ندادم، چن ديقه بعد دوباره اس ام اس داد: قهری؟! گفتم: اوهوم! يه كم توضی داد كه نميتونسته زودتر از اين بياد خونه و از اينجور حرفا!! بعد كه ديد افتادم رو دنده ی لج ُ كوتا نميام نوشت: خيله خب! شب بخير!!! بازم جوابشو ندادم! اعصابم خورد بود، دوباره مسيج زد: اينجوريه ديگه! باشه زيگزاگ خانوم!! يادت باشه اينارو. اس ام اس دادم: زيپ حالم خوب نی! جواب داد: چی شده؟!! چرا هيچی نميگی به من؟!! عينه اين دختربچه های 5 ساله گفتم: چون هرچی ميگم تو هی ميگی دارم غر ميزنم!!! گف: "قربونت برم!! بگو عشقم!! واسه من غر نزنی واسه كی بزنی؟!!" حالا فك كن من با اين جمله چه حالی شدم ديگه، رفته بودم رو ابرا!! شورو كردم خودمو لوس كردن كه: اينقده گلوم درد ميكنه! اينقده سردمه! اينقده حالم خوب نی! بعد ميبينم جواب نميده!! اينقده حرصم ميگيره داريم اس ام اس ميديم بهم بعد گوشيشو ميذاره رو سايلنت، خابش ميبره!!!!!!!

× صُب ميخاس بره انتخاب واحد كنه باسه رشته ی حسابداری! اولش باسه ديشب قَر بودم، البته قَر كه نه، دلم ميخاس اون حالمو بپرسه! اما انگار نه انگار. خودم ساعت 2 بش زنگ زدم با حرص:
زيپ: الو؟
من: الو
زيپ: ســ...
من: من دارم ميرم حموم!
زيپ: باشه!
من: كاری نداری؟!
زيپ: نه!!
من: ...
زيپ: سلامت كو؟!
من: خودت سلامت كو؟!
زيپ: من داشتم سلام ميكردم، نذاشتی!
من: يه وخ حاله منو نپرسی آ
زيپ: حالت چطوره؟
من: الان ديگه نميخام!
زيپ: قربونت برم من!!!
من: كردی؟!
زيپ: اوهوم، خيلی خوب كردم!!
D:
من: بی تربيت!!
زيپ: آخه گفتنه "انتخاب واحد" اينقد سخته؟
من: خُ طولانيه!
زيپ: آره انتخاب واحد كردم!!
من: زود برو خونه، حرف بزنيم
زيپ: دارم اوريجينال سين رو برات دانلود ميكنم!
من: تو دانشگا؟!
زيپ: اوهوم
من: يادت نره، رسيدی خونه ميس بنداز، خب؟
زيپ: باشه
من (در حاله خالی كردنه حرص نهفته ی درونم): زود بری خونه آ
زيپ: داد زدی الان؟! خيله خب ديگه! زود ميرم!!
جالبه بدونین الان ساعت 5 بداَظره و زيپ جان هنو نرفته خونه!!!

× دارم ميرم حموم، يهو باباهه كيليد ميندازه مياد تو خونه با دو تا عموها! سَری ميرم تو اتاق كه با اون لباس منو نبينن! وسايله حموممو برميدارم، ميرم سمته حموم، يهو جُف عموها نيگام ميكنن و سلام ميدن! منم سلام ميكنمُ زودی ميخام بپرم تو حموم كه يهو يكی از عموها ميگه: خابی؟!! سعی ميكنم به اعصابم مسلط باشم، ميگم: نه! دارم ميرم حموم!!! لجم ميگيره از سوألای مسقره! ينی واقن عموهه نفهميده كه من خاب نيسسم؟ آيا.

× وختی بی مقدمه يه دونه "م" ِ مالكيت ميذاره ته ِ اسمم دلم ميخاد عرشو درنوَردم!!!

پاورقی: غرغره خونم افتاده بود پائين اساسی!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:26 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 94.

September 1, 2008
 

× صُب ساعت 8 بيدار شدم!! با يه اتفاقه خيلی خوشال كننده!!! دورانه خوش و خرمه ماهانه!!!! پاشدم قرص خوردم دوباره خابيدم، بعد گلومم درد ميكرد خُ!! دوباره ساعت 12 بيدار شدم، شورو كردم به زبان خوندن، بعد در حينه خوندن فُشی بود كه نثاره اين مؤسسه و تيچراش ميشد!! خيلی از كلمه های كتابو اشتبا معنی كرده بود!!! مثلن دراماتيك رو واقعی (actual) معنی كرده بود در صورتی كه همه ميدونن ديگه دراماتيك ينی نمايشی و مهيج!!!! خلاصه با حرصُ حاله نزار (!) درسمو خوندم بعد فك كن پاشدم رفتم كلاس تيچره خندون اومده ميگه امرو كوئيز نداريم، شمبه ميگيرم ازتون!!!!

× بعده كلاس ديدم مانا برام اس ام اس داده: "زيــــــــــــــــــــــــــگزاگ، معماری آزاد قبول شدم!!!" اينقده ذوق كردم كه هر كی نميدونس فك ميكرد خودم قبول شدم!!! مانا يكی از دوستای قديميه كلاس زبانم بود كه سره كنكوره من و بعدشم كنكوره خودش از هم دور افتاديم، جفتمون دلمون ميخاس معماری قبول شيم و چون خودم قبول نشدم خيلی دلم ميخاس اون قبول بشه!! (2سال از من كوچيكتره) خلاصه كه خيلی خبره خوبی بود، ببين چقد خوشال شدم كه با موبايلم زنگيدم بش!!! D: آخه اولش خاسسم اس ام اس بدم بعد ديدم نميتونم هيجانمو تو مسيج نشون بدم! وختی زنگ زدم از خوشالی جيغ ميزد!! خيلی حسه خوبی بم دس داد!! يكی از بهترين دوستامه... هميشه بهترينارو براش ميخام!!! البته مجانی نه آ، قرار شده شيرينی بده بم!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:56 PM

لینک مطلب | غرغریسم, مموریالز | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 88.

August 25, 2008
 

× برنامه ی خابم بهم ريخته، بعد منم از اونجايی كه تمامه برنامم حوله محوره خاب در چرخشه (!) نتيجه ميگيريم كه همه ی برنامه های من الان تحت ُ شُعا قرار گرفته و كلهم ريـ ده شده توش!!! ينی وختی ميگم همه چی ينی همه چی آ!! حتا انگار فركانسای اخلاقمم بهم ريخته!! يه سگه خوشگله مامانی يی شدم كه نگو!!! بعد همين هی باعث ميشه از دسسه آقای زيپ دلخور ميشم، بعد از اونجايی كه ايشونم خيلی سعی ميكنن اين دلخوريا رو برطرف كنن، هی اين چيزای كوچيك جَم ميشه بعد منجر ميشه به دادگا خانواده!!! باسه همين الان هی من از دسسه جنابه زيپ دلچركين ميشم، بعد هی يادم ميره بعد دوباره سره يه چيزه كوچيك دوباره بحثمون ميشه!! يكی از اين مسئله ها اينه كه جديدن (از همون شبی كه رفتيم استقباله خاله هه كه از كشوره خارج اومده بود) حس ميكنم بهم بی توجه شده! ديگه اس ام اس نميده، زنگاش خيلی كم شده نميدونم! شايدم من زيادی زوم كردم رو اين مسئله اما نه!!! واقن شده كه خُ من ميگم ديگه!!  فور اگزمپل:
ديشب بعده يه صحبته عچقولانه كه جفتمونو تا سر حده مرگ عصبی كرده بود (!) زيپ خاس بحثو عوض كنه گف: امشب ميريم بيرون با بچه ها، حميدرضا اومده آخه 
من: اين حميدرضام كه هی داره ميره ُمياد!!! (سربازی رفته)
زيپ: بيچاره كِی رفت ُ اومد؟! همش تو اين 5-6 ماه دوبار اومده!! آموزشيش تموم شده، افتاده اردبيل! اينقد دلم سوخ براش!!
من: باسه چی؟!
زيپ: خُ دل سوختن نداره؟! ناراحت شدم ديگه!! تو اگه من سربازيم بيُفته اردبيل ناراحت نميشی؟!
من: ينی الان ناراحتيه من برا تو و حميدرضا بايد يه اندازه باشه كه اين سوألو ميپرسی؟!! سپيده باس ناراحت باشه نه من!!
زيپ: امرو صُب سَری اومده تهران سپيده َ رو ديده!!
من: ياد بگير!!! ببين چه با اشتياق مياد عشقشو ميبينه!
زيپ: تو ياد بگير!! بعده شونصد سال اومده، دختره َم تحمل كرده
من: خُ تو َم نيا!!! 5-6 ماه يه بار بيا!! باسه من چه فرقی ميكنه؟
زيپ: باشه منم ديگه همينجوری ميام ببينم دوس داری يا نه!
من: من عادت دارم!!!!
...
[بوووووووووووووق] سانسوری بود ديگه بقيَش!!! يا مثلن:
امرو نزديكای ظُر بش زنگ زدم، رفته بود دانشگا دمباله كاراش!! برام تعريف كرد چي شده ُ چيكار باس بكنه! بعدش كه رسيد خونه بش زنگ زدم دوباره، داش ناهار ميخورد، از اونجايی كه عادت ندارم وختی كسی سره ناهاره زياد پای تلفن نگهش دارم سَری فقط بش گفتم كه منو ساعت 5 بيدار كنه!! و متذكر شدم (!) كه حتمن آ! چون كه اگه خاب بمونم به كلاس زبانم نميرسم ُ از اونجاتری كه غيبتام فول شده تو كلاس و چون من از اين بادا نبودم كه به هر بيدی بلرزم (!) بازم شمبه نرفتم ُ اگه امروزم خاب ميموندم ديگه نوره الا نور ميشد!!! گف باشه و قَط كرديم. ساعت 5 از خاب پريدم و تُن تُن حاضر شدم هی دسَمو زدم زيره چونم كه آقای زيپ بيدار كنه منو اما انگار نه انگار!!!! بعد خُ‌ دلم چرك گرف به خودش!! ساعت 6:30 اس ام اس داده كه ببقشيد!! الاآرمه گوشيمو بجای اينكه بذارم رو 17 گذاشتم رو 5!!!!خاسسم يه كم اذيتش كنم گفتم: حذف شدم ديگه!! گف: ببقشيد ديگه!! تو رو خدا! تخصيره من بود، طاقت نداشتم ناراحتيشو ببينم، گفتم: خودم بيدار شده بودم، الانم سَره كلاسم!! ديگه ناراحت نباش! بعد ديگه جوابمو نميده!!!! فك كن خُ! ):
بعد يه نكته ی خيلی جالبه توجهش اينه كه وختی اينارو بش ميگم كه تو بی توجه شدی بم، خيلی عاشقونه برميگرده ميگه: من خستم آ، شورو نكن باز!!! يا خيلی مؤدبانه ميگه: باز مزخرف گفتی؟!! خُ من شه كار كنم؟!

× اينقده لجم ميگيره يه كاريو خودت داری انجام ميدی بعد يكی ديگه بياد بت همونو تذكر بده!! چن وخ پيش داشتم ناخونامو با سوهان كوتا ميكردم، بعد باباهه برگشته ميگه: ناخونه بُلن خيلی بده، باعث ميشه ويتامين كم برسه به بدنت بايد كوتاش كنی آ!!! بعد خُ من لجم گرف!!! گفتم: دارم چی كار ميكنم پَ؟!!!!
يا مثلن يكی از دوستات برگرده بـــِت بگه: اين رابطه يی كه داری خوبه اما خيلی مباظب باش!! درسته كه دوستمه ُ ممكنه برام نگران بشه اما با اين حرفش عقل ُ شوعوره منو ميبره زيره سوأل!! اونم بعده اينهمه وخ! ينی كلهم من عرعر ديگه، بعده دو سال هنو نشناختم طرفمو!! بعد تازه از يه چی ديگم لجم ميگيره اونم اينه كه كسی مثلن برگرده بت اين حرفو بزنه كه سال تا ماه ازت خبر نداره ُ اصلن نميشناسه نه خودت ُ و نه طرفتو!!! من كارشو نادُرس نميدونم، اما ميگم اين تذكر ماله وختيه كه تازه با طرفم آشنا شده باشم!! وختی الان بعده اينهمه وخ اينو ميگه فقط بم انرژیه منفی ميده و يه حسه بدی بم منتقل ميكنه!!

× من نميفهمم بعضيا چرا گلاب رو با عطرُ ادكلن اشتبا ميگيرن؟!! گلاب خيلی خوبه، باسه غذا يا شستنه قبر! اما به جونه دختر كوچيكه ی پدر زنه آينده ی آقای زيپ اصلن كاربرده خوبی بعنوانه عطر يا ادكلن نداره!!! تو رو خدااااااا...

× لطفن تلقين نكنيد! من عصبی نيستم الان!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:48 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 82.

August 19, 2008
 

× من نميفهمم واقن باباهه چرا اينجوری ميكنه؟!! صُب فك كن من خابه خابم آ، بعد يهو اومده بالا سرم جارو برقی رو روشن كرده شورو كرده به جارو زدنه اتاقه من!!! فك كن!!!! بعد ميگه بچَم چرا اينقد اعصابش بهم ريختس!!! بعد وختی بش ميگی پدره من، آلودگيه صوتی بيشتر از خيلی چيزا رو اعصاب تأثير ميذاره مگه قبول ميكنه؟!!
حالا بيدار شدم عُنُق و كاملن خوش اخلاق رفتم نشستم رو كاناپه ی هال، منتظرم مامانه بياد با هم بريم استخر!! يهو باباهه اومده ميگه: ببين اين ماه قبضه تلفن اومده 51 هزار تومن!!! منو ميگی، ديگه نتونستم خودمو كنترل كنم، از اينكه هر دفه پوله قبضه تلفن ميومد بابا شورو ميكرد غرغر كردن خسته شده بودم!! جالبش اينجا بود كه ميگف همش منم ُ خودشو نميديد كه صُب تا بدَظُر تلفن در اختياره ايشونه!!! خلاصه مشغوله جر و بحث ُ اينا بوديم كه يهو اف اف زنگ خورد! كی بود؟!! آقای مخابرات اومده بودن خطه تلفنه اتاقه منو وصل كنن!!! حال ميكنين چه به موقه اومدن؟!!! باباهه همون موقه گف: يكی كم بود اون يكی خطُ هم اُوردن!!! D:

× رفتم استخل!! بعد نميدونم كامپيوترآی كجاشون (!) خراب شده بود مردا اومده بودن تو قسمته كامپيوترآی زنونه بعد از اونجام قشنگ اشرافه كامل داشتن به رَخ كن!!!! خلاصه خنده بازاری بودآ! هی يارو مسئوله استخل ميومد جلو اون دو تا آقا ميگف: "خانوم لُخ نشين!!!" ((: بعد هی خانوما غر ميزدن كه تايْمه استخر داره ميگذره ُ ما پول داديم ُ اينا كه يهو خانومه اومد گف: "آقايون رفتن، لُخ شين!!!" خلاصه مام لُخ شديم با اجازه ی بُزُگترا!!!
دوسته مامانه َم اومده بود، اينقده حال كرده بود من كتابدارم!!!! عاشقه كتاب بود تا آخرش هی با من حرف زد!! منم بش گفتم كه عاشقه كتابم ُ با ديدنه يه مغازه ی پُر از كتاب بيشتر از مثلن يه مغازه ی كفش فوروشی به وجد ميام!! گف كه از جوونايی كه اينجورين خوشش مياد ُ دعوتم كرد برم خونَش و كتابخونش رو ببينم!!! D: آخرشم گف البته در كناره اين علاقَت بايد "انگيزه" هم داشته باشی! كه مامانه جلو خودش اضافه كرد كه منظوره اون خانومه از "انگيزه" دوس پسره!!! من يهو نيشم وا شد ُ‌مامانه گف: "انگيزَم داره، خوبه شَم داره!!!!" خلاصه كه آبرو حيثيت نذاش باسه ما.

× رفتم يه سه پايه ی نقاشی گرفتم اينقده باحاله! يه بسته زغالم خريدم، وختی داشتم كتابه طراحی انتخاب ميكردم يه پسره اومد بم گف: خانوم جسارتن كتاب باسه طراحی ميخايْد؟! گفتم: بعــــله!! گف: من يه جايی سراغ دارم كه معدنه اينجور كتاباس! و بعدش شورو كرد تُن تُن آدرسشو گفتن!!! منم كه خيابونای شهرُ نه كه مثه كفه دسَم ميشناسم (!) باسه همون گفتم ميشه برام ياداش كنيد؟! شورو كرد به نوشتن ُ گف: من خودم طراحی درس ميدم، واسه همون اينارو براتون پيشناهاد ميكنم! تشكر كردم و حالا قراره با مامانه فردا بريم اون مغازهه!!! 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:25 PM

لینک مطلب | روزی از روزها, غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 81.

August 18, 2008
 

× ديشب با اينكه نسبتن زود خابيدم اما صُب خيلی خابم ميومد! مخصوصن اينكه تا چشام گرم ميشد هی يكی زرتی می پريد وسطه خابه ما!! ساعت 9:30 بود، منم مسته خاب!! ينی يه چی ميگم يه چی ميشنفی!! اصن تو اين عالم نبودم يهو مامانه اومده ميگه: زيگزاگ؟ زيگزاگ؟!! از اونجايی كه ما كلن محلمون خيلی ساكته من صُبا يه بالش زيره سرمه و يكيَم روی سرم!!! ينی رو اون يكی گوشمو ميگيرم كه صدا كمتر اذيتم كنه! بعد مامانه ديده جواب نميدم خيلی شيك برداشته اون بالشَرو كشيده از رو گوشه من، بعد كه من با هزار بدبختی چشامو وا كردم ميگه: بعـــــله؟!! ميگه: نميای با من بريم اداره؟!!! من نميفهمم واقن مامانه رو چه حسابی فك كرده من باهاش ميخام برم اداره كه منو بيدار كرده؟!! تازه ديشب با هم يه كلمه َم بعده اون ماجرا پائينی حرف نزديم! با بدبختی گفتم نه، نميام!
چشام گرم شده بود باز كه ديدم صدای اف اف مياد!! تا من پاشم از تخت ُ رارو طی كنم اين ياروهه يه صدتاد باری زنگ زد!! واقن بعضی آ جنبه ی اف اف رو ندارن آ! خُ صَب كن ميام ديگه چرا هی فرت ُ فرت دستتو ميذاری رو زنگ؟!! رفتم گفتم "كيه؟!" ميگه منزله شيما خانوم؟!! منم يهو عصبانی خيلی متين داد كشيدم: نخيـــــــــــــــــــــــــر!!!! او يارو َم گف: ببقشيد! ميخاسسم بگم: ببقشيده شما به چه درده من ميخوره؟! دستو گذُشتی رو زنگ، منو بيدار كردی، اعصابه منو ريـ دی توش، تازه اشتبا َم زنگ زدی فقط ميگی ببقشيد؟!! خُ وختی آدرس بت ميدن دقت كن!!!!  اما نگفتم كه.
عينه اين پرروآ دوباره گرفتم خابيدم كه تلفن زنگ زد!! دوباره پاشدم شمارَ رو نيگا كردم ُ چون ديدم آشنا نی، برنداشتم!! D: برگشتم دراز كشيدم باز، اما ديگه خابم نميومد خُ! ):

× خيلی وخ بود ميخاسسم زنگ بزنم فی فی -يكی از دوستای دورانه دبيرستانم- اما وخ نميشد هی! ديدی هيش كاری نداری تو خونه اما بازم نميرسی به كارات؟! الان من به اون مشكل دچارم!!! حس ميكنم بيس ُ چار ساعت برام كافی نی!!! امرو ديگه كلی وختمُ تنظيم كردم ُ بش اس ام اس دادم كه بم گف: حالم خوب نی، پدربزرگمو از دس دادم!! اينقده ناراحن شدم اوله صُبی!! از يه طرفم خوشال بودم كه چه خوب شد كه بلخره همت كردم ُ حالشو پرسيدم!! يه كم سعی كردم آرومش كنم، ميدونسسم چه حالی داره، دُرس همون حاليو كه من موقه ی فوته مامان بزرگم داشتم... 

× وضيَته زبانم افتضا شده! اصن ديگه كاری به كارش ندارم!!! كتابام فقط تو كيفم استراحت ميكنن، اصن در نميان از اون تو!!! نقاشیم ُ هم دو جلسه تعطيلش كردم!! خوبه باز جلسه ی اول به استاده گفتم با من جلسه يی حساب كنه چون من مودیَم يكم!!! اما ديرو تو اوجه عصبانيت نشستم چن تا طرح كشيدم با زغال، خيلی دوسشون ميداشتم، حس ميكردم ترشی نخورم يه چی ميشم!!! D: اينو كشيدم اول [Click] بعد اينو  [Click] آخرشَم اينو [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:13 PM

لینک مطلب | روزی از روزها, غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 80.

August 17, 2008
 

× تا حالا شده حس كنی واسه هيشكی اهميت نداری ُ هر كی به فكره خودشه؟! من الان دارم اين حس رو دقيقن تجربه ميكنم!! ديشب نميدونم چه مرگم بود كه معدم اينقد درد ميكرد و نذاش تا صُب يه ديقه بخابم! صُب بُلن شدم، مامانه اومده تو اتاق ميگه: چرا اينقد رنگت پريده؟ هنو معدم درد ميكرد، گفتم بش! رفته يه چايی نبات دُرس كرده اورده ميگه اينو بخور خوب ميشی! ميدونستم خوب نميشم چون دلم درد نميكرد كه!! معده درد داشتم ُ اونم برا اعصابم بود اما خوردم. اصن نميتونستم از جام جُم بخورم، بعد فك كن مامانه اومده ميگه اگه ميخای بيای پاشو ديگه! من ديرم ميشه ظُر شد!!! حالا كجا ميخاس بره؟ خانه ی مامان بزرگه!!! انگار باس اونجا رأسه يه ساعته مشخصی كارت زده بشه و اگه مثلن دو ديقه ديرش بشه از حقوقش كم ميكنن!!! خيلی دلخور شدم از بيخياليه مامان، از اينكه حس كردم مريضی ُ درد كشيدنه من براش اصن مهم نی! دوباره دراز كشيدم ُ گفتم: نميام! خودتون برين، ديشب كلی به خودم رسيده بودم، حموم رفته بودم، لباسی كه ميخاسسم بپوشمو انتخاب كرده بودم، لاك زده بودم اما امرو بعده اون حرفه مامان واقن دلم نميخاس برم!! چن لحظه بعد مامان بزرگه زنگ زده به گوشيم هنو "الو" نگفته ميگه: خابی؟! گفتم: نه حالم خوب نی، نميتونم بيام! اصن نپرسيد چرا نميای؟! چته؟!! طوريت شده؟!! فقط گف: خيله خُ! به مامانت اينا بگو منتظرشونم!!! فك كن!! بغضم گرف از اينهمه توجه و نگرانی يی كه هر ثانيه داشت نثارم ميشد! شورو كردم به اشك ريختن كه كپل يهو اومد گف: زيگزاگ اون شال سبزَت كجاس؟! جوابشو ندادم! از همشون دلخور بودم! حتی از باباهه كه اومده ميگه: تو واسه چی نميری؟!! پاشو برو باهاشون، چون منم دارم ميرم بيرون اونوخ تنها ميمونی!!!! سرمو كردم زيره پتو، دلم نميخاس هيش كودومشونو ببينم! دوباره كپل اومد گف: بيا بريم ديگه! من ميخام عطر بخرم تنها نميشه برم كه!!! فك كن! اصن براش مهم نبود كه من حالم بده، فقط ميخاس باهاش باشم كه يه وخ تنهايی نره عطر بخره!!! بعد از اينكه همه رفتن يه لحظه يه فكره احمقانه رسيد به ذهنم اما سَری قيافه ی آقای زيپ اومد تو نظرم، دلم براش سوخ، شايدم برا خودم!!

× اس ام اس داده: زيگزاگ جونم! عشقم! همه كسم! تو رو خدا اينطوری نكن! تو منو داری، منم تو رو!

× كفشدوزك جووونم، ببقشيد دير شد يكَم! تفلدت مبارك عسيسم! ايشالا صد و هزار سالگيت!!! *:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:58 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 75.

August 9, 2008
 

× رفتم دو تا كتابه طراحی خريدم با يه زغال فشرده، بعد يكی از اين كتابا فقط حركاته دست و پاس اون يكی هم مدلای مختلفه نشستن ُ واسسادن ُ ايناس همَشَم با لباس! بعد من دمباله يه كتابم كه فقط آناتومیه بدنه زن ُ داشته باشه اونم لـ خـ ت!! اما ظاهرن جمهـ وری اسلامـ ی ممنوع كرده بعد حالا من شه كار باس بكنم خُ؟! اين يارو استاده هم كه وختی بـــش ميگی مدل باسه آناتومی ميخای همش دو تا كاغذ بــت ميده كه مدلای مختلفه بدنه مردآی لـ خـ ت رو داره! كه رو بی تربيَتيشون مثلن يه پارچه بستن! بعد من اينقده حرص ميخورم اينقده حرص ميخورم كه اين هی اَ اين مدلا ميده به من بكشم!! آخه خدايی بدنه مرد چی داره باسه نقاشی؟! نه ظرافتی داره نه برجستگی يی داره.. يه دو تا خطه عمود بهم رو بكشی ميشه آناتوميه مرد ديگه! اَه.. الان اعصابم بسی ريز ريزه!!!

× اين جلسه ينی جلسه ی شيشُم شورو ِ كار كردن و طراحی با زغال بود! خودم كه اصلن راضی نبودم.. زش ميشد هی!! اما مامانه ميگف خوبه!!! يه چی تو مايه های همون سوسكه كه به بچش ميگف: "قربونه دست و پای بولوريت برم!"

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:22 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 64.

July 23, 2008
 

× خسته شدم! خيلی.. اعصابم عجيب ريخته بهم و سرم به طرزه تخيلی يی درد ميكنه! حالم از همه كس و همه چی بهم ميخوره، از صدای مبهم اون اتاق بغلی، از دعواها و اعصاب خورديای مامان و بابا از اينكه سره هر چی بايد بحث بشه و ريـ.ده بشه به اعصابه همه.. از اينكه بابا هيچی رو نميتونه ببينه و بفهمه.. از انتخابه مامان! از همه چی.. از اينكه خاله هه دوباره قراره 14-15 روز ديگه بياد ايران و دوباره روز از نو و روزی از نو! ميدونم دوباره همه چی بهم ميخوره!!! همه چی! تو منو ميفهمی نه؟ مثلن آره! فهميدی امروز من چی كشيدم؟ اصن برام وخ گذاشتی؟!! همون دو سه ساعت رو ميگم!! نه نذاشتی.. توقعیَم ندارم ازت! تو كه تو شرايطه من نيستی هر چقدم من برات مسئلَرو باز كنم.. نشد دو روز فقط از اون همه كار ُ خستگی بگذره بعد باباهه غرغراشو شورو كنه! كاش بابا ميذاش مام حرف بزنيم! كاش گوش ميداد.. كاش فقط يه طرفه نميگف از هيچكدوممون راضی نيس! كاش از مام ميپرسيد.. كاش ميشد خاله هه نياد و دوباره بحث و دعوا نشه.. كاش اونا نبودن!! كاش مامان امرو نميرف كرج تا مجبور نشم جای يه نفر دو نفر رو تحمل كنم! كاش تنهای تنها بودم.. دور از همه ی اين هياهو آ، از همه چی خسته شدم.. تو ميفهمی، نه؟

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:02 PM

لینک مطلب | غرغریسم

 

 
 
 

Page 50.

May 26, 2008
 

× امرو باسه اينكه راحتتر برسم يونی، طبقه يه نظر سنجی تصميم گرفته شد كه من با آجانس برم! زنگ زدم ماشين بياد! يه 10 ديقه بعد ماجين اومد ُ منم تندی رفتم سوار شدم! رارندهه جنوبی بود كليَم لهجه ی جنوبي داش! من لهجه ی جنوبيارو دوس دارم اما اين خيلي احساسه بامزگي ميكرد باسه همين خيلي حرف ميزد! منم كه اهصاب مصاب تعطيله ديگه كلن! بـــِم گف: مسيرتون كجاس خواهرم؟! گفتم: دهكده المپيك! گف: واي چقد دوره! تو دلم گفتم "اگه نزديك بود كه خر مغزمو گاز نگرفته بود كه آجانس بگيرم كه الاغ جان!" بعد گف: من از حكيمه غرب ميرم! زياد اونطرفا رو بلَت نيسسم شما خودت بلدی؟!    - من فقط از همت بلتم!   + آخه اَ همت را خيلی دور ميشه!     - نی دونم ديگه! شما از هر جا ميخوای برو اما من فقط از مسيره همت بلدم!!    + باشه پَ اَ همت ميرم! 5 ديقه بعد: حالا نميشه از حكيمه غرب بريم؟!  ديگه داش كفرم در ميومد! گفتم: باسه من فرقی نداره! اما من از اون مسير بلت نيسسم! گف باشه! و از مسيره خودش رف! حالا هي وسطه را تا من ميومدم سرمو تكيه بدم به پشته صندلي يه سواله مزخرف ميپرسيد كه من هی مچبور ميشدم سرمو بُلَن كنم ُ جَبابشو بدم! اينقده حرص خوردم! آخه سوالاشم خيلي مزخرف بود! مثلن يه جا وسطه را اشتبا رفته، بعد وختي مسيرو پرسيد ُ رفتيم تو بلوار دُرسته از من ميپرسه: اگه گفتي اين مسير با اون مسير قبلي چه تفاوته مهم ُ عمده يی داش؟! منم به زور سعي كردم لبخن بزنم اما هيشي نگفتم! يهو خودش گف: هه هه معلومه ديگه! اين مسير شمشاد نداش، اما اون يكي داش! حاله من اونموقه ديدن داش! بعد وختي يكم از را رو رفته هي مي پرسيد: اينجا باست آشنا نيس خواهرم؟! هي من ميگفتم: نه آقا! من از مسيره همت فقط بلدم! هي دوباره دو ديقه بعد سوالشو تكرار ميكرد! ديگه يه جاي مسير بود كه داش اشتبا ميرفت گفتم: آقا باس مستقيم بريد! يهو گف: اينجا رو بلد بودي؟ خُ خدا رو شكر! منم با حرص گفتم: نَخِیْ! اينجا تابلو زده كه دهكده المپيك مستقيمه! بيشور مثلن رارنده آجانس بود! نه مسير بلد بود نه تابلوهارو نيگا ميكرد! آخر سر كه ديد من خيلي كُفري شدم گف: اگه ميومدي خوزستان من مثه كفه دس اونجارو بلت بودم! منم هيشي نگفتم! تو دلم گفتم: تو كه اهله خوزستاني باسه شی اومدي تهران؟ تازه حالا كه اومدي، وختي جايی رو بلت نيسسي باسه شي رفتي تو آجانس داري كار ميكني آخه؟!!! يكي الان جوابه منو بده! وگرنه من دوباره ميرم دپرسينگه حاد ميگيرم آ!

× در اولين فرصت آقای زيپ قول داده لينكای اينجارو دُرس كنه! سارا خانومی اينو برا تو گفتم آ!

× آخ جون فردا زيپ مياد!!! :*

× دوستايی كه لطف كردن ُ وبلاگه تو بلاگفام رو لينك كردن يا لينكاشون رو تغيير دادن اگه ميشه دوباره زحمت بكشن ُ اينجا رو بلينكن! مجكرم، مُجكرم!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:44 PM

لینک مطلب | روزی از روزها, غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 48.

May 22, 2008
 

× به به! میبینم که سایتمون دُرس شده و میتونیم از این به بعد نقله مکان کنیم اونجا! اما خُ کامنتینگش مرض گرفته٬ بستَس! همینه دیگه! اون وخ به من میگن چرا اعصابت خورده! همینه دیگه! همیشه باس یه جای کار بلنگه که ما هی حرص بخوریم باسش! اَه!

× خُ وختی هیش اتفاقه تازه یی نیْ افته و هیش خبری نیس و همه جا در امن و امانه منم حسم نی آد که بنویسم همین میشه دیگه!!

× حالم هنو خوب نیس! دپسردگیم داره روز به روز شدت پیدا میکنه! افسردگیه بعده زایمانه فک کنم!! :دی

× عسل جونم! نـــِیدونم میای اینجا رو میخونی یا نه! اما تفلدت خیلی خیلی مبارک باشه! ببقشید که دیر شد دیگه... :*

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:19 PM

لینک مطلب | غرغریسم

 

 
 
 

Page 47.

May 20, 2008
 

× اینقده من حالم خوب نی! اینقده الان کلافه نیسسم من! اینقده اعصابم سره جاشه! اینقده الان به تمدُد (!) اهصاب احتیاج ندارم من اصن! اینقده دلم آرامش نِیخواد! اینقده غرغر ندارم من! اینقده دلم نیخواد نق بزنم هی! اینقده حوصله ی هیش کار و هیش کس ُ دارم من! اینقده به پوچی نرسیدم الان!! دوشمبه وختی داشتم برمیگشتم از کلاس زبان با خودم هویجوری داشتم فک میکردم که: " که شی حالا مثلن من صُبه کله سحر پا میشم هلک هلک میرم میدون ولیعصر٬ کلاس زبان؟ نه خدایی واقن باسه چی؟! اینهمه آدم الان مثلن زبانه خارجه (!) شون تکمیل نی به کجای دنیا برخورده؟! هوم؟ اصن درس میخونم باسه چی؟!! اصن این زندگی چیه؟" بعد طیه یه مراسمه فک کنون (!) به این نتیجه رسیدم که همه چیه این دنیا ینی پوچی! بعد الان من رسیدم به پوچی! بعد الان من دپرسییونه خونم رفته بالا! الان شدیدن دپسردگی گرفتم خُ!! سام بادی هلپ می! من تمدده اهصاب میخوام!!! :((

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:30 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 43.

May 16, 2008
 

× وای! کلی تحقیق ریخته رو سرم! نیدونم از کدومش باس شورو کنم! تو این مدت (ینی از اوله ترم تا حالا) فقط یه دونه از تحقیقامو ارائه دادم! تازه اونم همین هفته ی پیش! ماله اندیشه اسلامی! استاده الاغ٬ تازه وختی تحقیقارو داش تحویل میگرف برگـَش گف: اگه بفهمم از اینترنت گرفتین تحقیقتونو نمره نمیدم! فک کن!! توَقُ داره ما باسه اندیشه اسلامی پاشیم بریم منابعه کتابخونه یی رو زیرو رو کنیم! اونم فقط منابعه چاپیه کتابخونه رو! بعد تازه از اولین روزَم نیگه که ما الاف (علاف؟) نشیم اینهمه! میذاره موقه ی تحویل گرفتن میگه کره خر!! :دی حالا اونا به کنار٬ دو تا تحقیقه کوفتی دارم که یکیشُ باید همین یکشمبه کنفرانس بدم!!! اونم به صورته پاورپونت! اینقده بدم میاد از این استادا که خودشون درس نمیدن بعد هی به بچه ها میگن فلان قسمتُ بیا کنفرانس بده! اَه اَه! آخریم که از همه وحشتناکتره ساختن یه سایته! در مورده استرس!!! تو رو خدا هر کی سایت میشناسه راجبه استرس به من بگه!! تازه حالا این به کنار٬ این آقا کوچولو (همون استاده مرجع شناسیه لاتین!) بهمون گفته بریم یه منبعه مرجعه لاتین رو ارزیابی کنیم!! فک کن!!! ما خیلی وارد باشیم همین منابعه خودمونو ارزیابی کنیم! آخه این استادا چقد احمقن؟ هان؟ چقد آخه؟؟ وااای خدا چقد کار ریخته رو سرم! اونوخ نشستم دارم آپدیت میکنم!!! :دی اینا رو نبشتم که اگه یه مدت زیگزاگ رو ندیدین بدونین در راهه پیشرفته علمه کشورش شهید شده!! :(

× از این به بعد تصمیم گرفتم کامنتارو تو کامنتینگه خودم جواب بدم! که فقط بیام پستاتونو بخونم! آخه حافظه ی من دُرس حسابی نیس! تا میام بلاگتون جواب بدم٬ وختی پسته جدیدتونو میخونم یادم میره سوالتونو جواب بدم!! :دی اینم از تصمیمه کبری! ما رفتیم دیگه!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:15 PM

لینک مطلب | غرغریسم

 

 
 
 

Page 42.

May 15, 2008
 

× من الان غُرغره خونم اومده پائین خُ! دلم غُر داره الان! باز زیپ اومد ُ سه سوت گذَش بعدشم رف٬ بعد الان جاش خالیه خُ! شه کا کنم من؟ با هم رفتیم سینما٬ فیلمه "تلافی"! یَک فیلمه مزخرفی بود! پیشناهاد میکنم هیشکی نره! اَه اَه٬ حمید گودرزی خشالت نیکشه با اون موهاش! تازشم موضوش خیلی تکراری بود خیلیَم مزخرف بود! اصلنشم اَه اَه!

× اینقد داد ُ بیداد کردم و غر زدم و نق نق کردم که زیپ مجبور شد زنگ بزنه هاست ِمون! آخه الان نزدیکه سه هفتَس سایتمون خرابه٬ اونام هی میگن دُرس میشه دُرس میشه! ینی چی؟ خُ ما پول دادیم٬ هویجوری پولمون داره هدر میره! این آقای زیپم که ماشالا عینه خیالش نیس! نه که پولش از پارو بالا میره٬ باسه همون! این وسط فقط من باس حرص بخورم هی! خلاصه بهمون گف که تا هفته ی دیگه دُرس میشه اونجا! من که چـِشَم آب نیخوره! ولی زیپ میگه دُرس میشه!! دلم باسه خونه خودمون تنگ شده خُ!

× تنها خبری که دیروز ُ امرو یه کم سره حالم آورد خبری بود که هستی بـــِم داد! هستی َم داره میره قاطی مُرغا! هستی جووونم خیلی خوچحالم کردی! مرسی بابته خبره خوچگلت عروس خانوم! ایشالا خوشبخت بشی با آقای مهلبون! قول میدم اگه دعبَتم کنی بیام اونجا باست اینجوری برقصم: ! دقیقن همونجوری که دوس میداری!

× منم دلم خواس برم قاطی مُرغا الان! آقای زیپ؟؟

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:11 PM

لینک مطلب | غرغریسم

 

 
 
 

Page 37.

April 25, 2008
 

× اصلنشم من نِيفهمم چرا ثانيه هايي كه من با آقاي زيپم اينقده هولن؟؟ چرا اينقده زود ميگذره؟؟ چرا اصلنشم كِش نمياد مثه قبله اومدنش؟؟ اصلنشم خوشم نميادااا كه اينجوريه! كه تا ميايم دو ديقه باهم باشيم سه سوت موقه ي خدافسيه هااا! اصلنشم دوس ندارم كه بعده رفتنش هي من جاي خاليشو حس ميكنم ُ هي بغضمو قورت (غورت؟!) ميدم! اصن باسه چي من وختي زيپ مياد همه حرفا و كارايي رو كه ميخواستم انجام بدم يادم ميره؟! چه معني ميده؟! كلي باسه قالبه اينجا زحمت كشيده بودم خُ، بعد همه ي نقاشيارو يادم رف بدم زيپ! تازه كلي تحقيقم باسه يوني داشتم اونم يادم رف بدم بهش انجام بده!! تازشم مُسترس جان كلي سفارش كرده بود بــِم كه از زيپ بپرسم ترجمه ميگيره يا نه؟! بعد باز اونم يادم رف! خُ چرا خب؟! فسفر نمي رسه به مغزه من اونموقه انگار! بعد كه زيپ ميره، تازه يادم ميفته! خُ باسه چي يادم ميفته ديگه؟! كه هر بار بعده رفتنش زنگ بزنم بِش كه: "اِ؟! ديدي يادم رف بدم اينارو ببري با خودت؟!" بعد اونم برگرده بگه: "خنگ! الان ميگي؟ بگو خنگم! جونه زيپ، بگو خنگم!" چرااا آخه؟؟ خُ من خنگ نيسسم كه! الان اين امر به همه اشتباهن مشتبه شده ديگه!

× اصنشم چه معني ميده هي فرت ُ فرت بريم اين وبلاگارو بخونيم كه هي حلقه رد و بدل ميشه ما بينه طرفين؟!! خُ منم ميخوام خب! نميگين اينجا خونواده رفت ُ اومد ميكنه آخه؟! آقاي زيپ؟! بدو دفه ديگه اومدي بي زحمت يه حلقَم بردار باسه ما بيار كه عقب نمونيم خب! همه هي مزدوج ميشن جلو آدم، نميگن ما دلمون ميخواد خب!! اول خانومه جيغ، كه دوس جووووون جووووونيه خودمه، به هيشكي هم نميدمش! (اصرار نكن لطفن!) حالام كه لاغر مردني جونم! عزيزكم، همه ي اينارو گفتم كه بهت دورانه خوچگله نامزديت با‌ آقاي دوس پسر رو تبريك بگم، خيلي تلاش كردم كه باست كامنت بذارم، اما نشد، بلاگفا داره سر به سرم ميذاره با اين اعصابه خَشنگم! به هر حال بازم سعي ميكنم، اما اگه نشد از همينجا بهت هزار بار به توان اِن، ميگم كه مباركه! هم باسه تو و هم باسه جيغ ِ خوچگله خودم!

× تو اوجه ناراحتي، دارم برميگردم خونه سه تا خانوم تو پياده رو پشته سره من داشتن ميومدن! اولي به دومي ميگه: ببين موهامو چه خَشنگ شد رنگش، يه حالتي مثه نقره ايه!   دومي: اين كجاش نقره ايه؟! اين بيشتر به قهوه اي ميزنه!!   سومي: نه بابا! اين كه شرابيه!!
× اصلنشم من كي غر زدم
؟! كي هي نق نق كردم؟ چرا الكي حرف ميذارين تو دهنه آدم! من فقط يه كمي ناراحَنم! يه كمي آآآ، خب آخه چرا بايد اينقده زود زيپ از پيشم بره؟!! چــــــرا خُ؟ اونوخ ميگن باسه چي جوونا محتاد ميشن! همينه ديگه، پَ چيه به جز اين؟!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:06 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 22.

March 12, 2008
 

× اينقده من الان اطلاعات عموميم در مورده خانوادم رفته بالا! اِنقده من الان چيزاي جديد كشف كردم! مثلن اينكه من بجز اين چار تا عمه ، يه دو سه تاي ديگه هم عمه داشتم! يا مثلن 5 عدد عمو هم داشتيم ُ خبر نداشتيم! خدايي اين بابا بزرگه چه مظلوم نما بوده هااا ، ما فك ميكرديم دو تا زن داشته طفلي ، نگو يكي ديگه هم بوده! اينا صداشو در نياورده بودن! حالا من اينارو از كجا فهميدم يه شبه؟ جوونم بگه براتون كه ما همچيني واسه خودمون تمرگيده بوديم خونمون كه يهو اف اف ُ زدن! بعده اينهمه سال ُ اندي! من كه اصن از وجودشونم خبر نداشتم! بعد از اينكه عمه ي باباهه فوت شد! ييهو فك و فاميل عين فيلمه خواهرانه غريب همو پيدا كردن! خلاصه مهمونامون كيا بودن؟ يه خانوم بود ُ دو تا آقا! ما همچنان در اتاقمان به سر مي برديم كه باباهه صدامون زد كه بريم اداي احترام كنيم! حالا من كَله كثيف ( كَره كثيف؟ ) پا شدم با اعتماد بنفس رفتم تو هال با صداي رسا ميگم: " سلام " ، يكي از آقاها اومد طرفم همچيني منو بغل كرده محكم! باباهه هم داش ميگف كه: " اين دختر كوچيكمه ، زيگزاگ! " يهو آقاهه گف: ماشالله ( نفهميدم به چيم گف! چون بچگي هامو كه نديده مثلن بگيم خب حالا بُزُگ شديم به اون ميگه ، همچين قد و قوارمونم رشيد نيس بخدا! خلاصه كه نفهميدم اين ماشالا واسه چي بود آيا؟ ) بعد كه ماچ و بوسه ش تموم شده ديد من همچيني يكم گيج ُ ملنگ تماشاش ميكنم با خنده گف: شناختي منو؟ منم عينه خودش هويجور الكي خنديدم ُ گفتم: " نه! " چه توقعا دارن از آدم! از كجا بايد ميشناختمش؟ باباهه باز از پشت گف: اين عمو محموده! ولي با اينكه من دو ساله بودم كه بابا بزرگه فوت كرد ، اما خدايي اين عموهه سيبي بود كه از وسط نصف بشه با اون خدا بيامرز! بعدي اون خانومه بود كه بغلم كرد ُ ديگه خودش خودشو معرفي كرد: " عمه فرح هستم! " تازه من اونموقع فهميدم اِه! انگاري يه دو سه تا عمه ديگم داريم ما! اون يكي آقاهه هم كه يكم از خود مُجّّگِر تشيف داش هم عمو كوچيكه بود! عمو مسعود! كه يكم هم اوضاعه دندوناش بي ريخت بود همچيني! خلاصه ما سلامي گفتيمو چون زياد جو رو صميمي تشخيص نداديم برگشتيم به اتاق و لباسامونو كول كرديم ُ رفتيم حموم! خلاصه حموممون كه تموم شد با كُپل تصميم گرفتيم بريم تو هال بشينيم كه باباهه فردا باز غر نزنه كه شماها اصلن بويي از احترام نبردين! قبل از اينكه بقيشو بگم به يه نكته ي كنكوري اشاره كنم! هي به اين آقاي زيپ ميگم اين اِبات آس را بذاره هاا كه منو بيشتر بشناسين ، با خصوصياته عينهو دسته گُلم آشنا شين هااا ، نميذاره كه! يكي از اين خصوصياتاي خوبه من (!) اينه كه از اينكه يكي گير بده به قد و هيكلم و مثلن بگه: " واااي تو چرا اينقدي موندي؟ چرا اينقد كوچولويي؟" يا عبارتهايي كه درشان اين معنا نهفته باشد به شدت بيزارم! بعد اين بيزار بودن تبديل ميشه به يه بغضه دهشناك (!) كه بسته به شرايط كه اين انتقاد چقد طول بكشه آخر و عاقبتش فرق ميكنه! آقا ما رفتيم نشستيم اونجا! بعد اون عمو كوچيكه يهو گف: چند سالته؟ اومدم بگم كه مامانه يهو گف: چن ميخوره بهش؟ اينقد از اين اخلاقه مامانه بدم مياد ، انگار مثلن من پيرزنه 89 سالَم كه دلم ميخواد سنم كمتر به نظر بياد! بعد عموهه گف: 11-12! فك كن! البته همچيني با اغراق گفتااا چون عمه هه گف: نه ديگه توام! 20-21 مياد بهش! بعد كه سنمو گفتم ، شروووع شد! اين عمو كوچيكه تشيفشونو بردن بالاي منبر كه: " تو چرا اينقد كوچيك موندي پس؟ چرا غذا نميخوري؟ " اولش سعي كردم به خودم مسلط باشم ، همچيني يه لبخنده ژكوندي ميزدم خوجگــــل! آخه گوشم ديگه از اين حرفا پر بود! عادت داريم هر كي از راه ميرسه يه چيزي بگه به قد و هيكله مثه باربيه من! اما كم كم همه ي حواسو زوم شد رو من! باباهه هم كمك ميرسوند به عموهه كه: " آره اين هيچي نميخوره ، اينجوري نيگاش نكن كه داره ميخنده ، به حرفه هيشكي گوش نميده و ... " عموهه هم كه انگاري بالا منبر بهش خوش گذشته بود يهو گف: نرميه استخوان هم داره! من نميفههم از سه فرسخي چجوري ميشه تشخيص داد طرف نرميه استخوان داره آيا؟ خلاصه منم كه نميتونستم جواب بدم همينجور داشتم حرص نوشه جان ميكردم! بعد عموهه گف: فك نكني بدت رو ميخوايما! ماها عموهاتيم! نميدونم بابا بهت گفته يا نه؟! " من يه چيزي در حده اورتوپدم! " ( جمله رو داشتين كه؟ ) منم هويجوري مثه بزه اخوَش فقط سر تكون ميدادم ُ لبخنده ژكوند ميزدم! ولي خدا ميدونه تو دلم چه خبر بودااا! دلم ميخواس بگم " اولن تو واسه من فرقي نداري با يه غريبه! من اصن تو رو تو عمرم نديده بودم! در ثاني منم يه چيزي در حده دندونپزشكم ، شما وضعيته دندوناتون اصلن مناسب نيس! " اما نميشد كه! همون شد كه اون بغضه معروف اومد چسبيد بيخه گلوم! خلاصه هي خودمو كنترل ميكردم كه اين اچكا سرازير نشن آبرومون بره! چشامو زوم كردم به تلويزيون! كه باباهه يهو گف: اين اصن هيچي نميخوره ، هر چي بهش ميگيمم اصن گوش نميده! كم خوني هم داره به گمونم ، چون هميشه دست و پاش يخه! البته ماله كامپيوترم هستااا! اين دائم نشسته پاي كامپيوتر! اينقده من از اين اخلاقه باباهه بدم مياد! هر چي گير مياره رو يه جوري ربط ميده به كامپيوتر! اصن نشسته تو خونه هويجور ايراد بگيره از كاره ما! " چرا اينقد ميخوابي؟ " ، " تو اصلن تحرك نداري! " ،" بدنت اصن نور نميبينه! " بعد نكته ي جالب اينجاس كه مثلن اگه بخواي پاشي بري بيرون كه هم تحرك كني و هم نور ببيني زرت ُ زرت زنگ ميزنه بهت كه " پس كجايي؟ بيا ديگه! هوا تاريك داره ميشه! " حالا مثلن ساعت چنده؟ 3 بدازظُر! باور نميكني؟ از زيپ جان بپرس! خلاصه ، كافيه كه مثلن يكم گوشه ي سمته راسته غده ي هيپوفيزت بخـ اره! اين نميدوني ماله چيه؟ آخه چرا نميدوني؟ ماله اينه كه من شب تا صُب نشستم پاي كامپيوتر! يا مثلن شب ، روم به ديوار اسهال شدم! نميدوني چرا اينجوري شدي؟ خب اگه ندوني ديگه مُچگله آي كيو داري كه اونم ماله اينه كه شب تا صب ميشيني پاي اين كامپيوتر! خلاصه اين بحث ادامه داش و نتيجه ش اين شد كه چون من از صُب تا شب پاي كامپيوترم و اصلن باباهه و مامانه رو نميبينم كلن دختره بي احساسي شدم كه انواع ُ اقسامه امراض رو هم دارم! از كم خوني و نرميه استخوان بگيــــر تا بيماريه اعصاب ُ نداشتنه احساس و خلاصه همه رقم اينجا موجوده الان! چيزي نميخواين شما؟؟ مام كه روحيه حساس ُ اينا! ديگه آخراي بحث نشد خودمونو كنترل كنيم كه! همون وسط زرتي زديم زيره گريه! اولش آرومو آهسته بودااا ، بعد كه يهو عمو بزرگه گف: اين دختره كه احساساتش به اين رقيقيه و همه برگشتن ما رو نيگا كردنو مام افساره اچكامونو رها كرديم و حالا گريه نكن كي گريه كن! ديگه مگه ميشد منو جم كرد؟! حالا من هق هق كنون مجغوله فين فين كردنم ، عمو بزرگه اومده چيپس تارُف ميكنه به من! منم ميگم: مــ ... رسي ، نميــ ... خورم! اونم گيــــر كه نه! بايد بخوري! بعد حالا باباهه مثلن اومده دلداري بده منو! دستمو گرفته رو به جم ميگه: خدا بيامرزه بابا رو ، هر وَخ من گريه ميكردم ميگف " از ضعيفيته! " داري دلداري رو؟ خدايي اين باباهه اصن آخره دلداريه! خلاصه بعد از اينكه تمامه آبرو حيثيتمون رف جلو مهمونا ، رضايت دادن كه تشيفشونو ببرن! وختي مهمونا رفتن ، من انگار آزاد شدم عينه اين دخترايي كه يكيشون مُرده اوهو اوهو زدم زير گريه باز! بعد مامانه ديده رنگم پريده ، اومده ميگه آب قند ميخوري برات دُرس كنم؟ منم كه اصلن نفسم بالا نميومد بخوام جواب بدم ، فقط سرمو تكون دادم كه يني "آره" بعد حالا مامانه ول نميكنه كه : " با عرق نعنا ميخوري يا گلاب بريزم توش؟ "   - فَـ ... ر ... قي نميــ ... كنه!     + نه خب! بگو كدومو بيشتر دوس داري؟   حالا تو اون حاله من مامانه گير داده داره نظر سنجي ميكنه! منم ديدم اصن هيچكي منو درك نميكنه! اومدم تو اتاق ، زنگ زدم به آقاي زيپ اوهو اوهو زدم زيره گريه! حالا اونم گير داده " چي شده؟ " هي ميگم صَب كن ميگم الان! هي گيـــــر كه بگو ديگه! خلاصه جريانو گفتم ، ميبينم هرهر زده زيره خنده!   من: دارم جوك ميگم برات؟   زيپ: نه آخه خنده دار تعريف ميكني! اينايي كه ميگي بيشتر خنده داره ، نميدونم تو چرا داري گريه ميكني؟!  كلن بين من و آقاي زيپ هوينجور درك متقابل و تفاهم و از اين اصطلاحاته  غرب زده وول ميخوره! اصن ما ساخته شديم واسه دلداري دادن به هم ديگه! كه مثلن اون اعصابش خورد باشه من آرومش كنم ، يا من دارم منفجر ميشم اون منو آروم كنه! خلاصه كه بعده اون شبه كذايي من به اين نتيجه رسيدم كه تو اين دنياي غريب ، هيجگي منو درك نميكنه ننه!

× يكي از بزرگترين افتخاراته من ، سفيد بودنه صفحه ي آخره شناسناممه! كه سعي ميكنم اين افتخار رو هميشه حفظ كنم! 

يك روز بعد نوشت: 
مريم جونم نميدونم بايد الان بهت تسليت بگم يا تبريك؟! 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:04 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 20.

March 9, 2008
 

× بعضی آدما چه طبعه بلندی دارن بخدا ! یارو اومده راس راس تو چشای من نیگا میکنه ٬ میبینه همچینی بگی نگی اصن فُرمه بلاگامون بهم نمیخوره هاااا ٬ در کماله پروویی ٬ بدونه هیچ لطفن ُ خواهش میکنم ُ عجز ُ لابه وُ التماسی کامنت گذاشته : " منو لینک کن! من از بلاگت خوشم اومده " ! من نمیدونم از کِی این قانون تصویب شده که یکی دیگه از بلاگه ما خوشش می یاد بد ما باید لینکش کنیم اونو؟ من واقن روحیه ی با اعتماد بنفس مردم رو تحسین میکنم ! معلومه دیگه ٬ وختی رئـ یـ س جمهوره مملکتمون اینقد با اعتماد به نفس باشه ٬ بایدم مردم اینجوری باشن ! ولی کُلن اِنقَده من از اینجور کامنتها بدم میاد ! مثلن پست گذاشتی : " امروز اصن حالو حوصله ی هیشــــــکیُ ندارم ٬ حتی دوست پسرمو ! " بعد یارو میاد واست کامنت میده : " خیلی پُر محتوا بود ! به منم سر بزن. " اِنقَده من حرص میخورم از دسه این کامنتا ٬ بعد هی شما ها میگین به اعصابم مسلط باشم !

 × پشته شیشه ی لبنیاتیه نبشته : " عدس برای سبز کردن ! " انگار مثلن عدسه خوراکی با عدس باسه سره سفره هفت سین فرق داره ! مردم چه کارایی میکنن باسه اینکه جنسشون فروش بره هاااا ٬ بد تو هِی بگو : " آدم باید وجدانه کاری داشته باشه ! "

× باسه ساله جدید من همچینی میخوام متحول شم ! مثلن میخوام از ساله جدید یکَم خوش اخلاق باشم ٬ به خودم بیشتر برسم ٬ همیشه تمیس باشم ٬ همیشه حوصله داشته باشم ٬ دیگه پاچه نگیرم !! و میدونمم که میتونم  ! همون بحثه توانایی بالا وُ این حرفا !

× صورتی جون من بلاگتو بهم ریخته میبینم ٬ ینی تا چن روز پیش که کلهُم باز نمیشد ٬ ینی صفه سفید باز میشد ٬ حالا پیشرف کردم بهم ریخته میبینم بلاگتو ! قبونت برم اگه مجگل از خودته زودتر دُرس کن من اصاب مصاب ندارم ! میدونی که؟

× یه عالمه تحقیق ریخته رو سرم ! از در ُ دیوار هویجوری تحقیق میباره ٬ من نمیدونم این استادا میان سره کلاس ٬ یه کتاب معرفی میکنن ُ یه موضوع میدن باسه تحقیق ٬ بد دیگه کاری به کاره ما ندارن ! تا یه کلمه هم میخوای بگی ٬ سَری جواب میدن " اینجا دانشگاهه خانوم ٬ مدرسه که نیس ! " بد ساعتی خدادتومن پول میگیرن ! بعد تو هی بگو : " آدم باید وجدانه کاری داشته باشه ! " چش ندارن این ۱۴ روز تعطیلیه ما رو ببینن ! تا مدرسه بود " پیک شادی " (!) میدادن ٬ حالا اسمش شده " تحقیق " تو رو خدا سام بادی هلپ می !

× از کِیه من میخوام خیره سرم برم کلاس نقاشی ! اما هی دس دس میکنم ! دلم میخواد برم یه جای عالی ٬ چون قصدم اینه که ادامه بدم ! کسی استاده خوب سراغ نداره؟

× اگه سه شمبه وُ چارشمبه ینی کارورزیُ حساب نکنی از فردا تهطیلم دیگه !

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:59 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 18.

March 6, 2008
 

سه شنبه
ساعت ۳:۱۵ دقیقه بعد از ظهر :
- کجایی زیپ؟ نرفتی یونی؟ ( بی جواب )

ساعت ۴ بعد از ظهر :
- من دارم میخوابم زیپ! :* ( بی جواب )

ساعت ۶ بعد از ظهر :
- خیلی آدمه گُ...ی هستی! یه اس ام اس جواب دادن اینقد وخ گیره؟ یا پولش زیاده؟

یک ربع بعد :
+ دیوونه ! گوشیم رو سایلنت بود ! ( بی جواب )

ساعت ۶:۴۵ دقیقه بعد از ظهر :
+ کجایی نفس؟ :* ( بی جواب )

پنج دقیقه بعد ٬ گوشی زنگ میخورد :
- الو؟
+ سلام ٬ چرا جواب ِ اس ام ای نمیدی؟
- به همون دلیلی که جنابالی جواب ندادی !
+میای نت؟
- داریم با مامان اینا شام میریم بیرون
+ ینی نمیای؟
- گفتم که ٬ داریم میریم بیرون !
+ باشه ٬ کاری نداری؟
- نه !
+ خدافظ
- خدافظ .

ساعت ۹:۴۵ دقیقه :
مشاهده ی میسد کال روی گوشی .

ساعت ۱۱ ٬ دلتنگ ِ زیپ :
- من تو رو دوس میدارم بگو تو چطور؟ منو دوس داری تو ٬ آره یا نه؟
+ من نیز تو را دوس میدارم ... نه نه من میمیرم برای تو !
- الان کجایی زیپ؟ امروز رفتی دانشگاه؟

گوشی زنگ میخورد !
- چرا بدازظُر جوابه اس ام اس ندادی؟
+ سَره کلاس بودم ٬ گوشیم رو سایلنت بود !
- خُب همون موقه که اس ام اس دادی گوشیم رو سایلنته میگفتی سره کلاس بودم !
+ تو خودت باید اینقد عقلو شعور داشته باشی بفهمی !
- ینی چی؟ من صُب به تو گفتم عصر با مامان اینا میرم بیرون تو باز بدازظر یادت رفته بود ! حالا خیلی سخت بود دوباره میگفتی؟
+ باز داری حرفه خودتو میزنی ٬ کاری نداری؟
- چرا ! فردا چه ساعتی میای؟
+ معلوم نیس ٬ شاید نیومدم اصلن
- به جهنم ! خدافظ.
گوشی را قَط کردم!

ساعت ۲ بعد از نصفه شب :
گوشی زنگ میخورد !
- :(
+ نمیگی اونی رو که باید بگی؟
- زیپ ..؟
+ بگو .. اونی رو که باید بگی رو بگو !
- ببخشید.!
+ اما من هنوز ناراحتم ٬ دلم شکسته ٬ خوب نمیشه با این چیزا ..
- دله منم شکسته خب ! اما بلخره باید تو زندگی گذشت کنیم ... ...
آقای زیپ خوابش برده بود !

و این داستان ادامه دارد.!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:26 PM

لینک مطلب | غرغریسم | نظرات (0)

 

 
 
 

Page 10.

February 16, 2008
 

 

تو بگو یه ذره ، نه اصن بگو یه اپسیلون ذوق تو این آقای زیپ پیدا میشه؟؟ هر چی من ذوق دارم اینجا دُرُس بشه اون اصن انگار نه انگار ! همش میگه کار دارم ! آخه من دیگه تو زندگی به چی دلم خوش باشه؟ هی میگم کامنتینگه اینجا رو دُرس کن ! هی میگه چشم و همچنان این کامنتینگ نداشتن برجای خودش پا برجا میمونه ! اصن انگار نه انگار من یه چیزی خواستمو اونم گفته چشم ! من الان دلم کامنتینگ میخواد خب ! دردمو به کی بگم من آخه؟ اصن من این چند روزه به یه بیماری یی دچار شدم که خب بعضی اوقات گریبانه آدما رو میگیره اونم بیماریه غرغر کردنه مزمنه ! البته خاطر نشان میکنم که بعضی اوقاتااا نه همیشه ! بعد حالا فک کن اصن حوصله ی هیچ کاریو نداری حتی حسه حرف زدنِتَم نمیاد ، خانومه حافظه زنگ زده گیرکه فردا پاشو بیا بریم دانشگا ! من نمیفهمم تو این دانشگاهه خراب شده چی خیرات میکنن که بعضیا در پوسته خودشون نمیگنجن واسه رفتن به اونجا؟ فک کنم مداد و پاک کن وُ کفش و کیفه جدیدم خریده واسه یونی ! البته این همه راه کوبیدنو رفتن یه چیزه دیگه م داره و اونم آگاهی از نمراته درخشانه ! باید بلخره پاشم برم ببینم چه دسته گلی به آب دادم ! ولی خُب کُلن من با آدمای اکتیو حال نمیکنم اصلن ! البته این اکتیو بودن فقط منحصر میشه به دانشگاه نه چیزه دیگه ، در عوض تا دلت بخواد با خانومه متأهل آی حال میکنم ! پایه ثابته نیومدنه دانشگاهه ! اینقده دوسش دارم ! مثلن یه روز اصلن حال و حوصله نداری صُب پاشی ، بدونه هیچ دلیله خاصی ! سریع یه اس ام اس میدی به این خانوم خانوما و میگی پایه ای امروزُ نریم؟ بعد دیگه نمیخواد منتظره جواب بشینی ، بگیر تخت بخواب ! اه اه ، الان کلی حالم گرفتس واسه فردا که باید ساعت 7 پاشم بکوبم برم یونی ! اونم واسه هیچی ! من میدونم دیگه ، فردا دست از پا درازتر برمیگردیم خونه که چی؟ کلاسا تشکیل نشده ! من اعصاب ندارم ، اینجا چرا کامنتینگ نداره خب؟ اصن من قهرم الان

 

 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:56 PM

لینک مطلب | غرغریسم

 

 
 
 

Page 8.

February 9, 2008
 

دیدی بعضی روزا اصن رو یه دنده ی دیگه یی؟ با هیچیو هیچ کس حال نمیکنی؟ الان من دقیقن اونجوریَم ! هیچ حوصله کاریو ندارم ! منتظرم یکی بیاد جلو پاچه بگیرم فقط . بلا نسبته سگ ! خیلیَم دلم میخواد اون یه نفر ، آقای زیپ باشه ولی خب ایشون الان سرشون شلوغه ! وخ ندارن واسه غُر غُرای من ! شبم که خسته و کوفته میاد خونه کجا حوصله داره واسه سر به سر گذاشتنه من؟ هر چی گیر میدم بهش فقط لبخنده ملیح میزنه و هیچی نمیگه ! که یعنی بسه دیگه ! وقتیَم میاد خونه گشنشه ، بعدم یه اس ام اس که عزیزم بریم بخوابیم ! منم خب از صب منتظرم واسه این لحظه ، شروع میکنم اس ام اس دادنو غُرغُر کردنو بعدشم پشیمون شدنو قربون صدقه رفتنش ! ولی خب زیاد فرقیَم نمیکنه ! چون جنابه زیپ جواب نمیدنو من ملتفت میشم که ایشون در خوابه ناز به سر میبرن ! حالا تو اینور خودتو بُکش ! جیغ بکش ! هی فِرت ُ فرت میس کال بنداز ! بیدار میشه مگه؟ خلاصه که باید سرتو بذاری رو بالشو به زورم شده بخوابی دیگه ! آخی ، بیچاره من . اینقد دلم میسوزه واسه خودم اینجور وختا ! حالا فک کن تو این گیرو دارگلو دردم بگیری ! به فین فینَم بیفتی و مهم تر از همه ، کسیو پیدا نکنی که گیر بدی بهش ! دیگه نور ِ الا نور شده ! فکره دو روزه دیگرم میکنم دلم میگیره باز ! میخوام برم مسافرت ! کلی دورم ازش ! وااای الان از اون وختاس که دیگه داره به اینجام میرسه

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:04 PM

لینک مطلب | غرغریسم

 

 
 
 

Page 5.

February 2, 2008
 

من واقعن الان کنجکاو شدم که بفهمم این دانشگاهه علامه طباطبایی جای بهتری پیدا نکرده بود که همه ی دانشکده هاشو جم کنه اونجا؟ آخه دهکده المپیکم جز تهران محسوب میشه؟ بعد فک کن امتحانتم ساعت 8 صب باشه ! همین میشه دیگه دلمون خوشه دانشگاه سراسری تو تهران قبول شدیم ! دیشب به مامانه میگم  : مامان منو فردا صب ساعت 6 بیدار کن ! بعد میگه : باشه مامان جان  صب اومده منو صدا کرده میگه : پاشو مامان ، دیرت نشه ! ساعتو نگا کردم میبینم 7 ا ِ   خب اون لحظه آدم مُسترس میشه کلی ، مخصوصن اگه 4 تا فصل هم کماکان نخونده باشیو خوجحال پاشی بری دانشگاه اونم اون سر دنیا ! منم که مِعدم ضعیفه خب بعد حالا نشستی سر جلسه ، استاده اومده یه شونصد تا برگه داده بهت میگه 40 تا تسته ! بعد تازه روی برگه ی اول نوشته : " این برگه شامل 40 سوال تستی بوده که دانشجویان باید ابتدا سوال را به دقت خوانده و گزینه ی صحیح را انتخاب نمایید توجه کنید که تنها از میان چهار گزینه یک پاسخ صحیح است از انتخاب دو ، سه یا چند گزینه اجتناب کنید." واقعن اطلاعات مفیدی بود ، نه؟ مخصوصن اون قسمته اولش که گفته ابتدا به دقت سوال را بخوانید ! آخه قرار بوده ما نخونده جواب بدیم حالا این به کنار . من موندم این استاده راجبه ما چی فک کرده که از این 40 تا سوال 35 تاشو از پاورقی سوال داده؟ اونم چه جوری؟ مثلن یه کلمه به فارسی گفته میگه اصطلاحه انگیلیسیش چی میشه ! انگار داره امتحانه تافل میگیره از ما خدا پدر این موسسه زبانه ما رو بیامرزه که من تمام گزینه ها رو از رو معلوماته کلاس زبانم زدم یعنی خوندن کل کتاب هیچ کمکی به اینجانب در زدن تستها نفرمود ! بعد حالا خودت هیچی ، فک کن گیر یکیَم بیُفتی مثه خانومه حافظه ، بعد هیَم گیر بده بهت که جوابای 40 تا سوالو به ترتیب بخونی براش ! منم 5 تا سواله اولو خوندم بقیشو اینجوری بودم خلاصه که امتحانی بود بسی زیبا و به یاد ماندنی

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:59 AM

لینک مطلب | غرغریسم

 

 

Copyright © All right reserved Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir