| |
| |
Page 605. |
June 12, 2010 |
|
| |
× با نقد مشکلی ندارم. اگرچه در ارتباط با این موضوع کاملن آدم بیخود و کمظرفیتی هستم. اما مسئله اینجاس که گاهی خیلی دلم میخواد بدونم هدف از نقد کردن چیه؟ ببینید دوستان، گاهی اوقات هس که یه برنامهی سیاسی-اجتماعی رو نقد میکنه یکی. که مثلن از جوانب مختلف مییان میپردازن بش. میگن که فلان وجه مثبت رو داره و فلان وجه منفی رو و سعی در بهبود اون برنامه هست که هر چه بیعیب و نقصتر برگزار بشه. اما یه وقتی هس که واقعن هیچ هدفی رو این نقده دنبال نمیکنه جز تخلیهی روح و روان آدم. مثلن مییای یه روزانهنویس یا شخصینویس رو نقد میکنی. خب واقعن هدف از اینکار چیه؟ اینکه بشینیم دور هم بحثای خالهزنکی راه بندازیم و بگیم ایـــــش خودشو میگیره و اوندفه فلان حرف رو به من زد و من خوشم نمییاد ازش و مطالبش بیمحتواس و یا اینقد بیشوره که منو لینک نکرده؟ واقعن این نقده؟ اسم این حرفا رو میشه گذاشت انتقاد؟ اگه اینجوریه که خاله خانباجیای ما همشون یه پا نقاد حرفهیی بودن واسه خودشون ماشالا. نمیدونم این چه جریانیه که تو وبلاگستان هس که بچهها خیلی اصرار دارن همدیگه رو نقد کنن. یه وقتی موجود نقاد مییاد ایراد میگیره که فلان پستت بیخود بود. و هیچ توجهی هم نداره که خب هدف از بیان این دیدگاه چی بوده؟ نقد مثبت و سازنده بود مثلن این؟ یا به اهداف و چشمانداز آیندهی وبلاگ کمکی کرده؟ گاهی اوقاتم بدتر از پاراگراف بالا، نقد یه وبلاگ منحصر میشه به له کردن شخصیت نویسندهی وبلاگ و با ایراد گرفتن از خصوصیات فردی نویسنده. مثل این میمونه که من در مقام نقد کتاب فلانی بیام و بگم اهاه، یارو خیلی گندهگوزه یا مثلن در مورد نقد صدای ابی بگم اهاه، خوشم نمییاد از ابی، زنبازه!!!! خب میدونید، این یکی از مثالهای انتقاد سازنده تو دنیای مجازیه!! که مثلن زنباز بودن ابی مسلمن رو صداش اثر منفی میذاره و باید مطرح شه. یا پولدار بودن وبلاگنویس، از نقاط ضعفیه که میتونه وبلاگ رو به انحطاط بکشه حتی. یعنی کلن از نظر من انتقاد فقط نقابیه برای فحاشی مؤدبانه و یا تحمیل سلایق خودمون توی جامعهی ما. مثلن مییایم به طرف میگیم عقدهییه خودخواده لوس. بعد اگه طرف برداره لیچار بارمون کنه یا کامنتمون رو تائید نکنه میگیم آه... چه آدم دیکتاتور و انتقادناپذیری. نقد و انتقاد واژگانی هستن که متاسفانه مثل خیلی از چیزای دیگه فقط واژه هستند و فرهنگشون موجود نیس. چند وقت پیش یه بازی وبلاگی راه افتاده بود که نویسنده موظف بود 5 تا از وبلاگایی که از دید خودش "مزخرف" بود و ارزش خوندن نداشت رو معرفی کنه. و بعدشم صریحتن توصیه شده بود که انتقادپذیر باشیم و به رکگویی طرف احترام بذاریم. خب راستش این بازی از نظر من اصلن تمرین مناسبی برای دموکراسی و بیان حقیقی دیدگاه آدمیزاد نیس و فقط وجههی توهینشه که به چشم مییاد و به شدت توی ذوق میزنه. چرا که اگه شما به فرض بردارید و وبلاگ من رو به عنوان مزخرفترین وبلاگ معرفی کنید، بعله خب، وبلاگ خودتونه و دلتون میخواد عقایدتون رو آزادانه توش مطرح کنید اما این مسئله ضمن اینکه کاملن سلیقهاییه، تازه اگه خود نویسنده هم خیلی باظرفیت و باجنبه باشه، آیا این نوعی توهین ضمنی به طرفداران اون وبلاگ نیس؟! کسانی که روزانه ساعتی حتی برای تفریح و وقتکشی، اون وبلاگ رو میخونن و شاید به فرض محال، علاقهیی هم به اون وبلاگ داشته باشند! من اصلن منکر این نیستم که هر موجودی در مقام آدمیزاد دارای نقوص و کمبوداییه که ما به عنوان آیینهی دق باید این نقوص رو به رخش بکشیم و ایراداتش رو بهش گوشزد کنیم و سکوت به مثابهی زیر پا گذاشتن وظیفهی خطیر انسانیمونه اما با نقد یه وبلاگنویس اونم به عنوان یک پست مجزا اونم توی وبلاگ یه شخص سوم مخالفم. چرا که این نقود و توهینا نه تنها باعث نمیشه وبلاگنویس ما به راه راست دلخواه ما، هدایت بشه بلکه اگه خیلی آدم انتقادپذیری هم باشه، سعی میکنه چیزی باشه که نیست و ما میخوایم باشه. یعنی تبدیل میشه به یه موجود خودسانسورگر. چیزی که متاسفانه بخاطر فرهنگ غلط انتقاد و اینکه واقعن ما خودمون رو موظف میدونیم کلمه به کلمهی دیگری رو قضاوت کنیم، به وفور توی دنیای مجازی دیده میشه. از نظر من دموکراسی یعنی شمای خواننده، تا جایی که به نویسنده و خوانندههای اون وبلاگ حتی در مقام شوخی اهانت نکنی بتونی حرفت رو بزنی اما هرگز فراموش نکنید که نمونهی بارز و بزرگتر دموکراسی توی فضای سایبر، گذاشتن علامت ضربدر قرمز بالای هر صفحهس. که شما میتونی با فراغبال و فارغ از هر خشونت و دلخورییی، صفحات غیردلخواهت رو ببندی و دیگه اونجا نری و هیچ باتوم و تیر و چوب و چماقی هم تهدیدت نکنه. اینکه من بیام فحاشی کنم و به نویسندهی وبلاگ تهمتی بزنم -چه تو وبلاگ خودش و بدتر از اون تو وبلاگ خودم- اسمش دموکراسی نیست. یا لاقل اگه هست من دیکتاتوری رو تو این زمینه ترجیح میدم. غرض از نوشتن این پست بازییی بود که اخیرن راه افتاده باز و نویسنده رو ملزم میکنه تا دعوتکنندهش رو نقد کنه. از نظر من نقد یه وبلاگنویس شخصی و روزانهنویس هدفی جز تخریب دنبال نمیکنه. نه آخه جون آبجی چی رو میخوایم نقد کنیم؟ مثلن برم بگم آی حاجی من خوشم نیومد که فلان اتفاق اون روز افتاد تو زندگیت؟ یا مثلن بیخود کردی اونقد پول دادی پای فلان چیز؟ بعد نویسنده هم تحت تاثیر قرار میگیره و دیگه پولاشو پسانداز میکنه و سال به سال سود و بهرهش رو میریزه به حساب کمیتهی امداد امام و توبه میکنه دیگه یا سعی میکنه جلوی وقوع اتفاقات رو تو زندگیش بگیره و یا لاقل روزاش رو بهتر تنظیم کنه!! یا مثلن بگیم اهاه، انگار از دماغ فیل افتادی و نویسنده من بعد سعی کنه از خرطوم فیل نیفته! من اگه یه وبلاگی رو دوست دارم بخونم، هرگز دلم نمیخواد نویسندهی اون وبلاگ پیامبر باشه. دوست دارم یکی مثل خودم باشه، پر از اشتباه، پر از اخلاقای گندی که تو دنیای واقعی شاهدشم. شاید همین تشابهات حتی گاهی باعث بشه به عقایدش اگر چه مخالف عقیدهی من فکر کنم و احترام بذارم و شاید خیلی معدود دفعات پیش بیاد که بهش بگم باهاش مخالفم. خیلی وقتا اما پیش اومده کلن از استیل و طرز بیان وبلاگنویسی خوشم نیومده و کلن وبلاگش فاز منفی بهم میداده و همین باعث شده دیگه به وبلاگش نرم. مگه دموکراسی جز اینه که حق انتخاب داری؟ اینم نوعی حق انتخابه دیگه. حالا من بیام تو وبلاگم فلانی رو به طور رندوم انتخاب کنم که از قضا (!) خوشمم نمییاد ازش و بیغرض (!) به باد انتقاد بگیرمش و چار تا بد و بیراه مؤدبانه بهش بگم. واقعن هدف از این انتقادا چیه؟برطرف کردن خصومت شخصی؟ تلافی کامنت نذاشتن و سر نزدن وبلاگنویس مورد نقد؟ کم کردن بازدیدش و بالا بردن بازدید خودمون؟ شفافسازی شخصیتی؟ بیان سلیقه؟ یا بیان چیزی که تو فکر و خیالمون از شخصیت نویسنده برای خودمون ساختیم و برداشتی که ازش کردیم؟ در آخر خواهشم از تموم منتقدان حرفهیی عزیز اینه که اگه نقد شخصی دارید، برید و شخصی با نویسنده در میونش بذارید، اگه مطالب وبلاگ براتون جذاب نیست، سعی نکنید با بد و بیراه گفتن به زور نویسنده رو وادار به نشر مطالب جذاب کنید و اگرم کلن از وبلاگنویس و وبلاگش بدتون مییاد، نخونیدش آقا جان، نخونیدش. باور بفرمائید که فحاشی و توهین مؤدبانه و بیان ذهنیات غلطتون فقط نشونهی شخصیت شوووماست نقطه
پاورقی: من اصلن و ابدن قصد توهین به کسانی که بازیهای مذکور رو انجام دادن ندارم و فقط چون دعوت به بازی شدم و رد کردم خواستم دلایل رد کردنم رو اینجا بیان کنم. خیلیها اعتقاد دارن با بیان نقدهای سازنده و صد در صد بیغرض شاید تاثیر کوچیکی روی نویسنده بذارن و البته عقیدهشون برام محترمه. اما خودمون رو که نمیخوایم گول بزنیم. ما خیلی وقتا نه طرف رو دیدیم، نه از شرایط زندگی و خانوادهش آگاهی داریم و نه حتی اپسیلونی میشناسیمش و تموم آشناییمون باهاش خلاصه میشه تو همین خطوط بیاحساس. خیلی وقتا شده دوست صمیمیمون که خیلی هم میشناسیمش یهو یه حرفی میزنه که انتظارش رو نداریم و بعدش میفهمیم خب شرایط روحیش مساعد نبوده. ولی وقتی کسی مییاد والدینش رو توی وبلاگش به باد استهزا میگیره، و ما اتفاقی اون پست رو میخونیم چی میدونیم از شرایط حاکم بر زندگی و احساسات اون لحظهی نویسنده؟ گاهی فکر میکنم گناهی هم نداریم. تو جامعهیی بزرگ شدیم که برچسب زدن به دیگروون مثه آب خوردنه و ما نیازی به اثبات نداریم، چون وظیفهی کندن اون برچسب و اثبات مبری بودن به عهدهی شخص تهمت خوردهس، اینجا! برچسب میزنیم و میریم، نقد میکنیم و میگذریم و دیگه اثبات غلط بودن ادعاها و باقی ماجرا برمیگرده به نویسنده و پائین و بالا بودن ظرفیتش!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:18 PM
+ لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (48)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 599. |
May 31, 2010 |
|
| |
× زیاد اهل جینگیل و پینگیل آلات نیستم. البته که اکسسوریزجات رو دوس دارم و از کادو گرفتن و نگاه کردن و بعضن خریدنشون مشعوف میشم اما پای عمل که به میون مییاد وا میدم و "حال داری بابا"یی نثار خودم میکنم به وقت استفاده. چند روز پیش، در یک گشتوگذار مادر-دختری تو تجریش، مغازهیی تحت همین مضمون با مامان پیدا کردیم که از ظواهر امر پیدا بود طرف دکونش رو تازه باز کرده. چون قبلن در پیادهروی تجریش گز کردنامون به همچین مغازهیی با این ابهت بر نخورده بودیم. یکی از علایق من توی این مغازهها، دستبندهای مدل بافتنیه قاطی با یه بند نازک چرمماننده. محض همین مسئله، بعد از ورود سریع به سمت همین دستبندها رفتم و با زیرکی تمام یکیشون که ترکیبرنگ سبز-کرم-قهوهای-مشکی داشت رو انتخاب کردم. البته که ترکیبرنگ جالبی از کار در نیومده بود و دوستش نداشتم، اما یگانه حسنش توی سبز و سیاه داشتنش خلاصه میشد که رنگ غالب این دستبند بود و میشد به نیات دیگهیی ازش استفاده کرد بدون اینکه شک و شبههیی ایجاد کنه. و من از دیروز بدون هیچگونه وا دادنی این دستبند رو دستم کردم. دستبندی که بازتابیس از اعتراض نرمی تلفیق شده با هنر، روی مچ دستم.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:33 AM
+ لینک مطلب | روزی از روزها, زیگزاگولوژی | نظرات (31)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 575. |
April 22, 2010 |
|
| |
× بعضی اسما هستن که واسه آدم شخصیت دارن. یعنی مثلن شخصیتی که از یه آدم میبینیم، منتقل میشه روی اسم شخص و باعث میشه از این به بعد هر آدمی رو با نام مشابه اون فرد ببینیم، یاد همون فرد اول بیفتیم. فرقی هم نداره که واسه اولینباره که با شخصی با اون اسم آشنا میشیم یا صدمینبار. مثلن اسم نادیا برای من یادآور یه آدم حسوده. یا مثلن مریم برای من یه آدم آروم و بیآزاره... اینا اصلن به این معنی نیس که همهی نادیاها حسودن و همهی مریمها خوب و بیآزار. اما بعضی از شخصیتها اینقد خصوصیات پررنگی دارن که اون خصوصیات روی اسمه تنها هم سایه میندازه... وقتی یکی با اسم جدید و خاص وارد زندگیم میشه، ذهنیتم خنثیس. سعی میکنم بشناسمش. حالا این شناخت میتونه جزئی باشه و در آخر هیچ تاثیری نذاره رو ذهنیتم یا برعکس باشه و هرکسی رو با اون اسم ببینم یاد همین آدم بیفتم. میخوام بگم هر کس قدرت اینو داره که با اسمش رو ذهنیت آدما تاثیر بذاره یا ذهنیت قبلی رو ببره زیر سؤال و عوضش کنه. میتونه کاری کنه که وقتی یکی اسمش رو جایی شنید لب و لوچهش رو کج و کوله کنه یا با یه لبخند بشینه رو لبش و یه دید مثبت بره به استقبال آدم جدیدی که هماسمه آشنای قبلیه...
چند وقت پیش جایی شنیدم که یه زن و شوهر آلمانی، اسم بچهشون رو گذاشتن آدولفهیتلر!!! وقتی از این زن و شوهر در مورد چرایی کارشون سؤال کردن اونا جواب دادن چون میخواستن اسم بچهشون تک باشه... آدولفهیتلر فقط یه اسمه. اما همه یا لاقل همهی آلمانیها ازش یه پیش زمینه دارن و همین مسئله کار این بچه رو سخت میکنه. خیلی جاها این بچه باید سعی کنه ذهنیت افراد رو با رفتارش نسبت به این اسم عوض کنه تا لاقل کسایی که باهاش آشنان دیگه بعد از شنیدن این اسم فقط یاد یه رهبر قدیمی نیفتن...
همهی اینا رو گفتم که ذهنیتتون رو در مورد "زیگزاگ" بپرسم. اینکه اگه جایی اسم زیگزاگ رو شنیدید یاد چه خصوصیتی میافتید؟ یا اگه قبلن این اسم رو شنیدید پیش زمینهتون چی بوده؟ [اونایی که اسم کوچیک من رو میدونن هم در مورد اسمم بگن لطفن].
پاورقی: تمام کامنتهای این پست که برسن دستم، جز اونایی که توش فحش داره، تائید میشن. پس رودربایستی رو بذارید کنار و اگه حس میکنید ممکنه با دونستن نظرتون ازتون دلخور بشم، با یه اسمه دیگه بنویسید. خوانندههای گودری هم نظراتشون برام مهمه (-:
بعدن اضافه شد: یعنی بزن اون کف قشنگه رو برای استقبال بینظیرتون واسه انتقاد کردن از من. این پست یکی از دوستداشتنیترین پستها شد برای خودم و هزاران مرتبه بیشتر برای آقای زیپ D-: البته خود پست نه، کامنتاش. یه جور صراحتی داشت بعضی کامنتا که ناخودآگاه آدم نمیتونس جلوشون جبهه بگیره و ابرو در هم بکشه. مرسی برای همکاری و صراحتی که تو کلامتون داشتید بدون اینکه فحشی رد و بدل بشه.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:43 PM
+ لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (112)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 541. |
March 5, 2010 |
|
| |
× یکی از بدترین خصوصیات اخلاقی من ناتوانیم توی "نه" گفتن و برخورد محکم با بقیهس. نمیدونم چرا همش خودم رو موظف میدونم کسی رو نرنجونم. همش نگرانم کسی از حرفم بد برداشت نکنه، کسی از اینکه دعوتش رو یا خواستهش رو رد کردم دلخور نشه... حتی به قیمت عذاب و ناراحت شدن خودم. وقتی به دور و اطرافم نگاه میکنم، میبینم تعداد افرادی رو که میشناسم و میتونن قاطع و بدون نگرانی از عکسالعمل دیگران حرفشون رو بزنن واقعن شاید از تعداد انگشتام تجاوز نکنن... خیلی از همسن و سالای من ناراحتن از اینکه نمیتونن "نه" بگن و خواستهشون رو به زبون بیارن. واقعن بعضی اوقات به حال کسانی که مییان تو یه وبلاگ و فحش رو میکشن به نویسندهی وبلاگ، یا بعضی آدما که با بیرحمی تمام یه شخصی رو نقد میکنن غبطه میخورم. نه اینکه حالا لزومی داشته باشه که اونجوری باشم و دلم اونقد از کسی پر باشه که بخوام طرف رو له کنم، اما واقعن دوس دارم حرفی رو که تو دلمه بدون ترس بزنم. بدون نگرانی از اینکه نکنه طرف بد برداشت کنه؟ نکنه دلخور بشه؟ و یا اینکه نکنه به خودش بگیره؟! یعنی خیلی راحت ناراحتی و دلخوری دیگران میتونه باعث بشه سکوت کنم و ادامه ندم. یه مثال سادهش اینه که با وجود هزاران کار و صد البته بیحوصلگی، نمیتونم تمومکنندهی یه ارتباط تلفنی باشم چون احساس میکنم طرفم ممکنه با این حرکتم دلخور بشه!!! این اخلاقم تو نزدیکانم و دوستای صمیمیم شدتش کمتره. یعنی راحتتر میتونم با اونا "خودم" باشم. شاید چون این اطمینان رو دارم که اونا من و شخصیت و خصوصیات اخلاقیم رو میشناسن... فکر میکردم توی دنیای مجازی این اخلاقم دیگه مثل واقعیت اذیتم نکنه اما اشتباه کردم. و صد البته این قضیه داره به شدت دلزدهم میکنه.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:10 PM
+ لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (35)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 536. |
February 27, 2010 |
|
| |
× به محرم و نامحرم اونطور که به صورت فرمولی از بچگی یادمون میدن اعتقاد ندارم. به نظر من این بحثی نیس که در مورد همه صادق باشه و بشه به همه تعمیمش داد. خیلی از پدرها و برادرها هستن که به دختر و خواهر خودشون چشم بد دارن و جلوشون گونی هم بپوشی بازم معذبی و خیلی از غریبهها هم هستن که نگاهشون اینقد پاکه که بیروسری و با لباس معمولی هم جلوشون معذب نیستی. برادری که نگاهش تا زیر لباست هم نفوذ میکنه و پسرعمویی که از برادر بهت نزدیکتره و نگاهش پاکه... هیچکدوم این دو دسته هم از نظر من جز استثناها نیستند. قبول دارم خیلی از آقایون به ما خانوما نامحرم هستن اما نه بهخاطر اینکه با ما نسبت خونی ندارن، بلکه بخاطر نگاه ناپاکشون و برعکس. عقیدهی من در مورد محرم و نامحرم اینه... واسه همین نمیتونم فرمولی کنم این موضوع رو.
بیربط نوشت: عکس گوشیم رو پینوشت کردم به پست قبل، برای اونایی که خواسته بودن (:
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:32 PM
+ لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (43)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 458. |
November 12, 2009 |
|
| |
× به جز چيزی که تو شناسنامهم نوشته شده، بايد بگم من مسلمون نيستم. دين من اسلام نيست چون حجاب رو قبول ندارم. چون بين "امر به معروف و نهی از منکر" و "فضولی" تمايزی قائل نيستم. چون نماز برای من خوندن حمد و سوره و قلهوالله نيست. چون روزه برای من معنايی نداره [لاقل به اين شکلی که شاهدشم]. چون ائمه رو به عنوان "واسطه و بت" قبول ندارم. دين من فقط تو خدا خلاصه میشه و وجدانم. جهنم برای من عذاب وجدانه، نه آتيش سه کيلومتری. بهشت برای من آرامش درونمه، نه رودخونهيی که بستری برای شير و عسل باشه... دين من يعنی کسی رو با زبونت، با نگاهت، با کارت اذيت نکن. دين من میگه قبل از اينکه از طرفت بخوای خودش رو بپوشونه تا تو به گناه نيفتی، خودت دست به کار شو و نگاهت رو "محرم" کن!! دين من میگه نگاه وقتی کثيف و نامحرم باشه با وجود هزارها لايه لباس و روسری باز هم تو رو عريان میبينه و اين اشکاله اون نگاههس نه اشکال حجاب نداشتن تو!! دين من يعنی تا وقتی نظرت رو نپرسيدن نظر نده. دين من میگه "من" عددی نيستم برای اينکه بگم کدوم راه درسته و کدوم راه غلط. دين من میگه تو بجای اينکه 5 بار در روز خدا رو ياد کنی، بايد هميشه به يادش باشی. دين من میگه نه فقط تو خوشحالیهات که حتی اگه سرت محکم خورد به ديوار، لبخند بزن و خدا رو شکر کن چون حتمن بعد از ديوار چاهی بوده که تو اگه سرت به ديوار نمیخورد میافتادی توش... دين من میگه اشرف مخلوقات بودنت بايد به يه دردی برای مخلوقات پائينتر بخوره، هيچ کدوم از آفريدههای خدا نجس نيستند، پس به زنده موندنشون کمک کن. دين من میگه "حق" يعنی خدا، پس خدای هيچکس رو ضايع نکن فراموش نکن که اين خدا فقط توی مال و اموال و کلاهبرداری خلاصه نمیشه. میگه مراقب کارها و حرفا و رفتارت باش، چون حتی اگه بنده ببخشه [اونم به ظاهر] خدای بنده نمیبخشه. پس اگه کار ناراحتکنندهيی انجام دادی منتظر جوابش باش. دين من میگه قبل از اينکه از خدا بترسی، دوستش داشته باش چون اونم قبل از اينکه بخواد مجازاتت کنه، دوستت داره. هيچجای دين من نمیگه که "از همهی اديان ديگه کاملتره". دين من میگه به اعتقادات افراد با اديان مختلف احترام بذار و هيچوقت مسخره و محکومشون نکن و خودت رو برتر ندون... من مسلمون نیستم و بلدم نیستم مسلمون باشم. هيچ دين ديگهيی هم ندارم. من فقط خدا رو دارم و همون روح خدا که قسمتيش رو در من دميده، يعنی وجدانم رو.
پاورقی: اسلام مثل يه پکيج کامل میمونه. اگه حتی يکی از احکام و توصيههاش رو قبول نداشته باشی يا بهش عمل نکنی مسلمون نيستی. تنها در صورت قبول تمام و کمال پکيج میتونی مسلمون باشی. پس من با وجود داشتن شرايط پاراگراف اول، مسلمون که نيستم هيچ، شايد از ديد خيلیهای متعصب، حتی کافر هم باشم. پس من با اون دسته از آدمایی که با تعصب با من صحبت میکنن، حرفی ندارم و ترجیح میدم بپذیرم که یه کافرم.
توضیح نوشت: فکر میکنم تقریبن همه توافق داشته باشیم که کلیات توی تمام ادیان تقریبن یکی هست. اما مشکل اینجاست که ما کلیات رو همیشه ول میکنیم و گیر میدیم به جزئیات. حجاب داریم، اما اعتقادمون به خدا سسته!!! این تو تمام کارهامونم مشهوده. همین کامنتینگ این پست. چند نفری کلیت نوشته و حرف من رو رها کردند و چسبیدن به اینکه تو شناسنامه نمینویسن مسلمونی یا نه. مرسی از تذکرتون اما منظور من از جملهی اول "مسلمون شناسنامهیی" بودنه. مسلمونی که از تو شیکم مامانش مجبوره مسلمون به دنیا بیاد بدون هیچ اختیاری!!!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 4:25 PM
+ لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (115)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 456. |
November 10, 2009 |
|
| |
× آدمی هستم که واقعن دوست دارم کادویی دریافت کنم یا برای کسی بگیرم که خوشحالش کنه. چون خودم به صرف اینکه تاریخ تولدم یاد عزیزانم بوده خوشحال نمیشم!! البته این در مورد دوستای اطرافم فرق داره. منظورم عزیزان نزدیکه. مثلن اگه آقای زیپ روز تولدم فقط یه اساماس "تولدت مبارک" برام بزنه نه تنها خوشحالم نمیکنه، که تا مرز جدایی هم مطمئنن پیش خواهیم رفت. عقیده دارم در روابط نزدیک مثل خواهر/برادر، مادر/پدر، دوستپسر/دوستدختر، زن/شوهر و گاهی دوست فوقالعاده صمیمیت، کادویی که میدی نشوندهندهی ارزشیه که برای طرف قائلی و کادویی هم که میگیری نشوندهندهی ارزشت پیش عزیزاته. منظورم اصلن به قیمت کادو نیست. به نظر من بهترین کادو برای این افراد، چیزیه که طرف زورش مییاد پاش پول بده یا کاری که طرف زورش مییاد براش وقت بذارهست. واسه همینه که میگن ارزش کادو به قیمتش نیست. مثلن من خودم اغلب زورم مییاد برای خنزر پنزر جات پول بدم. واسه همین وقتی یکی یه همچین کادویی بهم میده خوشحال میشم. یا مثلن یه کتابی هست که تعریفش رو خیلی شنیدم اما زورم مییاد 16 تومن بدم پاش... گاهی اوقات یه چیزایی هست که دلت رو میبره اما هر کاری میکنی دستت نمیره سمت جیبت تا بخریش واسه خودت!! حتمن هم نباید اون چیز خیلی گرون قیمت یا خارقالعاده باشهها، حتی گاهی قیمتش با قیمت یه دسته گل برابری میکنه اما آدمی دیگه، حیفت مییاد... چند وقت پیش که تولد شادونه بود با هم رفتیم پاساژ تندیس. راستش چون هنوز اونقد صمیمی نیستیم که از چیک و پوک هم سر در بیاریم و بدونیم که هر کدوممون سر چه چیزایی معمولن زورمون مییاد بابت پول، باهاش رفتم تا اگه قراره چیزی براش بخرم با احتساب 2-3 هزار تومن کم یا زیاد لاقل چیزی رو بخرم که خوشحالش کنه. یه کفش دید که خوشش اومده بود ازش اما پولش کم مییومد و بعدم به گفتهی خودش کفش داشت. اما معلوم بود دلش رو برده و همچین نگاه میکرد به کفشه که دل آدم کباب میشد. از تصمیم منم خبری نداشت. وقتی یهو گفتم برش دار پولش رو من حساب میکنم بابت کادوی تولدت، اینقد خوشحال شد که کلی خودم حال کردم با این عمل جنتلومنانهم!!!! حالا شادونه که دوست دانشگاهیمه. اما کلن اگه واقعن قصد دارید کسی رو با کادوتون خوشحال کنید مثلن یکی دو هفته قبل از موعد مقرر برید تو نخ طرف ببینید از چی خوشش مییاد که با وجود داشتن پولش اما دو دله و با وجودی که دلش رفته اما زورش مییاد اون چیز رو بخره و بابتش پول بده!!! من برای تولد بابا دقیقن همین کار رو کردم. بابا به گفتهی خودش به جز من و کپل، دو تا دختر دیگه هم داره تو چالوس به اسم عسلی و طلایی که اولی شینلوئه و دومی شکاری. [مادر و دخترن]. بعد همیشه دلش میخواست یه آلبوم عکس داشته باشه از کوچیکی تا الانشون. عکسا همیشه توی کامپیوترن و یا روی سیدی. بابا اصلن اهل کامپیوتر و این برنامهها نیست. واسه همین امسال برداشتم کل سری عکسای خواهر و خواهر زادهم رو (!) زیر رو کردم و یه سری عکسا رو دادم چاپ کنن که البته هنوز حاضر نشده اما مطمئنم چیزیه که بابا رو خوشحال میکنه. چون عمرن خودش وقت بذاره و بیاد سیدیهای عکسای اینا رو ببره بده عکاسی و تازه بابت چاپ عکسا پولم بده!!!!
از نظر من این دقت و نکتهسنجیه که ارزش داره و آدما رو خوشحال میکنه. از اونجایی که این نکتهسنجیها معمولن مختص خانوماست و آقایون معمولن همون روز تولد خیلی شاهکار کنن و یادشون باشه میرن و چیزی میخرن که اصلن کاربردی نداره و بعد از ازدواج هم که دیگه کلن این سوسولبازیها چیه (!)، من معتقدم که خود خانوما باید بگن به چی احتیاج دارن. اینجوری هم آقای بنده خدا گیج نمیشه و هم پولش رو الکی هدر نمیده. همون هزینه رو میکنه اما اینبار میره چیزی رو میخره که بهش نیاز دارید یا دلتون رو برده و زورتون مییاد پول پاش بدید!!! D:
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:07 PM
+ لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (41)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 454. |
November 8, 2009 |
|
| |
× یه اخلاق فوقالعاده بدی که من دارم اینه که خیلی زیاد تحت تاثیر تبلیغات قرار میگیرم. کاتالوگ لوازم آرایش یا مثلن محصولات مختلف دیگه، خیلی زود من رو وادار میکنه دستم بره تو جیب والدین یا آقای زیپ!!! D: امروز با مامان رفته بودم شهروند که یه لاک بنفش بگیرم. چون چند وقت پیش یه مانتو پائیزهی بنفش خریدم و حالا دارم لوازم جانبیش رو تدارک میبینم ((: بعد توی این کیسهی لاکه ما یهو خانومه برداشت یه بروشور اپیلیدی براون رو گذاشت!!! منم از همون دم فروشگاه این بروشور رو خوندم تا رسیدیم خونه و دوباره برگشتیم فروشگاه!!!!!! اینجوری شد که مامان با شرط اینکه دیگه اینجانب نرم آرایشگاه برای اپیلاسیون، 120 تومن داد تا برم اپیلیدی اکپرس بخرم. البته قصد خودم این بود که فقط برای موی پشت لب و موهای زائد مگه خودت خوار و مادر نداری ازش استفاده کنم و همچنان برای دست و پا برم اپیلاسیون اما خب مجبور بودم شرط رو قبول کنم، میفهمی؟!! خودم قبلن از اپیلیدی استفاده کردم و موهای زیر پوستی، پوست پام رو لک کرد واسه همین رفتم اپیلاسیون. اما خب مامان امروز میگفت اینا توهمه و برای از بین بردن توهم هم برام یه کرم ضد لک خرید!!! خلاصه که الان من موندم و یه اپیلیدی 120 تومنی... حالا کسانی که هم اپیلیدی رو استفاده کردن و هم مومک رو بیان و از تجربیاتشون بگن!!! ضمنن این تحت تاثیر بودن تبلیغات الان در مورد کاتالوگ محصولات اوریفلیم هم صدق میکنه. کسی از این محصول استفاده کرده؟ من قصد دارم کرم دست، کرم بدن، رژ لب، رژ گونه و ریمل معمولی بگیرم که البته برای چشمهای حساسه. من هیچ تعصبی روی این مارک ندارم و فقط چون بروشورش رو دیدم و ذوق کردم که تمام لوازمم، هم مارک باشن گیر دادم به اوریفلیم. اگه از این محصولات نام برده مارک به خصوص دیگهیی رو استفاده کردید که بهتر بوده حتمن خبرم کنید تا پول دستم نیومده D:
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:16 PM
+ لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (71)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 447. |
November 2, 2009 |
|
| |
× آدم سختگیری هستم و بیشتر از اون ایرادگیر. سخت خندهم میگیره، سخت عاشق میشم، سخت چیزی رو میپسندم، سخت چیزی خوشحالم میکنه، سخت روحیهم عوض میشه، سخت حرفم رو میزنم، سخت احساس صمیمت میکنم و سخت میتونم لبخند بزنم. گاهی اینقد همهچیز رو سخت میگیرم که به پوچی میرسم. مثلن میگم حالا برم فلان کاپشن و فلان کیف رو بخرم، که چی؟ مثلن درسم تموم شه و پساندازم بکنم، که چی؟ مثلن حالا تمام راهها هم باز شد و به خیر و خوشی من و آقای زیپم بهم رسیدیم، که چی؟ البته بعضی اوقاتم هست که با سعی و تلاش خودم تونستم به زورم شده به ترک دیوار بخندم، با یه جملهی آقای زیپ احساس کنم خوشبختترین آدم روی زمینم یا دیگه تهتهش تا دو روز بابت خرید یه کفش یا کیف ذوقزده بشم. اما این روی شخصیتم خیلی دووم نمییاره. گاهی اوقات دلم میخواست سختگیریم لاقل توی موارد دیگه هم بود. مثلن سخت عصبانی میشدم، سخت اخم میکردم، سخت گریهم میگرفت، سخت غرغر میکردم... کپل دیروز که این حرفام رو شنید میگفت افسردگی خفیف گرفتم، خودم فکر میکردم اینا از نشونههای خردادی بودنه!!
× بچهها اگه سؤالی توی کامنتینگ از من پرسیدید، من همونجا جوابش رو دادم. در ضمن توی پستهای مربوط به آقای زیپ از من سؤال نکنید چون من جواب کامنتای آقای زیپ رو نمیدم.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:14 PM
+ لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (43)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 438. |
October 23, 2009 |
|
| |
× چند روزه دائمن ذهنم مشغول این پست وبلاگ پیادهروست [Click]. راستش خوشم اومد از طرز فکر جدیدش. اما من برخلاف ایشون فکر میکنم که نباید این نظرسنجی رو تحریم کرد و کنارش گذاشت. بلکه باید ازش انتقاد بشه برای بهتر شدن. من با برگزاری یک نظرسنجی مختلط مخالفم. چون از نظر من وبلاگنویسی، برمیگرده به طرز فکر و دیدگاهه نویسنده. همونطور که همه میدونیم زن و مرد هم از نظر جسمانی و هم از نظر روحی با هم قابل مقایسه نیستند. ما نمیتونیم یک زن و یک مرد رو از نظر جسمی با هم مقایسه کنیم و بگیم قدرت بدنی مرد بیشتره!! این مقایسه از پایه اشتباهه. از نظر من مقایسهی طرز فکر و سبک نگاه کردن به موضوعات مختلف هم بین زن و مرد اشتباهه. ما نمیتونیم بگیم یک زن قشنگتر از یک مرد به مسائل نگاه میکنه یا برعکس و بهشون رای بدیم. وبلاگنویسی نوعی توانایی ذهنیه. ما میتونیم وبلاگنویس برتر زن داشته باشیم و وبلاگنویس برتر مرد. نمیشه وبلاگ پدر یا مردی که از کودکش یا دغدغههاش مینویسه رو با وبلاگ مادر یا زنی که از کودک یا دغدغههاش مینویسه مقایسه کرد و به یکی رتبهی یک و به دیگری رتبهی دو داد. احساسات پدرانه با حسهای مادرانه قابل مقایسه نیست. همونطور که دیدگاههای زن و مرد به یک مسئله با هم قابل مقایسه نیستند. مثل ستارهی نقش اول زن یک فیلم و ستارهی نقش اول مرد همون فیلم. هیچوقت توی هیچکجای دنیا نمییان ستارهی نقش اول مرد رو با ستارهی نقش اول زن مقایسه کنند و بگن مرده از زنه بهتره یا بالعکس!! تفکیک جنسیت بین وبلاگنویسان و ورزشکارا و هنرمندا، با تبعیض جنسیت مسئلهش فرق داره. انتخاب برترین بانوی وبلاگنویس قضیهش با ساختن پارک برای بانوان و یا کشیدن میله توی اتوبوس برای جدایی زن و مرد فرق داره. چون پارک جدا ساختن بیمعناست. چرا که پارک نه به توانایی ذهنی ربطی داره و نه به توانایی جسمی. من نمیتونم بگم من یک وبلاگنویس یا نویسنده هستم و اینها ربطی به جنسیت من ندارند. چرا؟ چون من قبل از اینکه یک نویسنده یا یک وبلاگنویس باشم، یک زن هستم. این قضیهش با اینکه میگیم من قبل از اینکه یک وبلاگنویس باشم یک ایرانیام فرق داره. جملهی دوم درسته اما جملهی اول نه!! چون من از شیکم مادرم وبلاگنویس یا نویسنده به دنیا نیومدم، بلکه اول زن بودم و بعد وبلاگنویس شدم. اما این نظرسنجی برترین وبلاگنویس بانوان از نظر من هم عاری از اشکال نیست و دو تا مشکل اساسی داره: اولین مشکلش اینه که چرا باید ما این نظرسنجی رو برای زنان داشته باشیم فقط؟ چرا اینجا مردها نادیده گرفته شدند؟ این نادیده گرفته شدن باعث میشه به بعضی افراد این حس القا بشه که زنها بخاطر "زن بودن" دارن جایزه میگیرن و چون مثلن شما مردی نمیتونی جایزه بگیری. در صورتیکه اینطور نیست. همونطور که یک زن قهرمان شناگر به خاطر زن بودنش مدال طلا نمیگیره!!! به نظر من اگه همزمان نظرسنجی برترین وبلاگنویس مرد هم برگزار میشد این احساس اشتباه به آدم دست نمیداد. و اما دومین مشکل این نظرسنجی نامگذاری اونه. منظور از وبلاگ "کودکان" چیه؟ آیا منظور وبلاگهایی که مادران در وصف بچههاشون مینویسند نیست؟ پس چرا "کودکان"؟ بهتر نبود اینجوری نامگذاری میشد مثلن که "وبلاگهای برتر بانوان و مادران"؟ وقتی اسم کودکان رو توی نامگذاری همراه با بانوان میبینیم این حس به آدم القا میشه که توی این دستهبندی اقشار ضعیف رو دستهبندی کردند. در صورتیکه اگر عنوان کودکان به مادران تغئیر پیدا کنه این حس هم خواهناخواه از بین میره. اینها نظر من بودند بعد از کلی فکر کردن در مورد انتقادی که پیادهرو عزیز مطرحش کرد. جا داره از همینجا از پیادهرو بخاطر این مطلب خوب و اینکه من رو به فکر انداخت هم تشکر کنم.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:26 PM
+ لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (12)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 420. |
October 4, 2009 |
|
| |
× ازدواج برای من مشکلاتی داره از قبیل سختگیری خانواده و یکی نبودن معیارهای مامان و بابا، عدم برگزاری مهمونی عروسی [به دلیل اختلافات خانوادگی و عقیدهی بابا به انجام یک عقد رسمی ساده توی محضرخونه]، توقع داشتن مهریهی بالا برای من [به دلیل مهریهی بالای خواهرم و عقیدهی بابا مبنی بر اینکه مهریهی بالا نوعی تضمین برای حق طلاقه دختره و همیشه برای این عقیدهش کپل رو مثال میزنه که چطور مهریهی بالاش براش به عنوان حق طلاق عمل کرد -به غلط یا درستش کاری ندارم. مهم عقیدهی باباست که نمیشه تغئیرش داد]، عدم اعتقاد بابا و مامان به دادن جهیزه [اشاره به این مسئله که خوشگلی دختر، جهازشه و ماشالا منم که خوشگــــــل!! D:] و خیلی مسائل ریز و درشت دیگه. البته به همین منوال برای همخونگی هم همین مشکلات هم هست و شاید بیشتر. اما دلیل اینکه من همخونگی رو لاقل به عنوان مرحلهیی لازم برای قبل از ازدواج ترجیح میدم موارد زیره: 1- از نظر من ازدواج نوعی شراکت محسوب میشه. شراکت مالی، شراکت زمانی، عاطفی و حتی شراکت از نظر موقعیت اجتماعی. این نوع شراکت از دید من، هیچ سودی رو متوجه زن نمیکنه. خصوصن اگه زن از نظر مالی مستقل باشه. خیلی از خانوما هنوز بر این باورند که ازدواج میکنند و شوهرشون ملزمه که خرج اونا رو هم بده. بله، این عرف جامعهست و شاید یه نوع مزیت برای خانومایی که از نظر مالی استقلال ندارن به حساب بیاد. اما برای خانومهایی که شغلی دارند و درامدی و از پس ادارهی زندگیشون برمییان ازدواج منفعت مالی نداره. [بحث مهریه و این چیزا رو پیش نکشید. چون تا زمانی که طرفین دارن با هم زندگی میکنند که خانوما اکثرن جنبهی عندالمطالبه بودن مهریه رو در نظر نمیگیرن و به دلایل عاطفی ازش محروم میشن و بعد از ازدواج هم با صرف هزینه برای وکیل و صرف کلی هزینههای روحی روانی دیگه ممکنه بتونن مهریهشون رو بگیرن که البته با صرف اینهمه هزینه اصلن نمیارزه. بگذریم که در اغلب موارد، اینقد اوضاع ناجوره که خانوم ترجیح میده مهرش حلال بشه و جونش آزاد]. در مورد قوانین مردسالار جامعه هم که همه در جریانند و فکر نمیکنم احتیاجی به تکرار داشته باشه. البته به مورادی توی کامنتینگ 418 اشاره کردم. 2- مسئلهی دوم در مورد تعهده. از نظر من، ازدواج و چند تا امضا که سهله، حتی چوب و چماق و زندان هم نمیتونه برای طرفین ایجاد تعهد کنه. همونطور که توی کامنتها هم گفتم، تعهد یه خصوصیت ذاتیه. کسی که به طور ذاتی آدم متعهدی باشه، چه در دوران دوستی، چه در دوران همخونگی و چه در ازدواج همچنان متعهد باقی میمونه و بالعکس. چه بسا کم نیستند آدمهای متاهلی که با وجود داشتن چندین بچه و حتی نوه، هنوز به خانواده و همسرشون متعهد نشدند. خیلیها این برداشت اشتباه رو از ازدواج دارند که فکر میکنند ازدواج تعهده. نه! ازدواج تعهد نیست. بلکه فقط راهی برای علنی کردن این تعهده از پیش بوجود اومدهست. ازدواج همونطور که خیلی از شماها هم گفتید فقط نوعی رسمیت بخشیدن به رابطهست. که البته در بعضی موارد هم این جنبهی رسمی بودن و قول دادن طرفین جلوی هزاران نفر دوست و آشنا، یه جنبهی منفی هم داره و اون هم اینه که بعد از مدتی ممکنه حس اجبار به رعایت تعهد بهت دست بده و خواهناخواه به سمت افراد دیگهیی به غیر از همسرت جذب بشی. [اشاره به این مسئله که هر چقدر تو هر چیزی محدودتر بشی حریصتر هم میشی]. البته این حریص شدن فقط و فقط معنیش همون حریص شدنه و منظورم خیانت نیست. 3- خیلیهاتون به این اشاره کردید که ازدواج بالاخره نوعی آرامش توی قلب طرفین بوجود مییاره. که البته چند نفری هم اشاره کرده بودند این آرامش، کاذبه با اشاره به اینکه ازدواج تعهدی نمییاره. من وجود این آرامش رو چه کاذب و چه واقعی بعد از ازدواج قبول دارم. اینکه فرد حس میکنه طرف مقابلش مال اون شده و خودش هم به شخصی تعلق داره و این مسئله باعث میشه توی حل مشکلات جدیتر عمل کنه و در مقابل مشکلات اولین و راحتترین راه، که همون جداییه به ذهنش نرسه. اما از نظر من این جنبهی مثبت قضیهست. این مورد جنبهی منفی هم داره که از همون آرامشه ناشی میشه. اینکه طرفین از بودن و موندن همدیگه تا حدی مطمئن میشن و گاهی این اطمینان کار دستشون میده. این اطمینان به بودن با هم، همیشه هم باعث نمیشه برای حل مشکلات جدیتر عمل کنیم. گاهی حتی مانع از این میشه که بخوایم اصولی مشکلات رو حل کنیم. چرا؟ چون از بودن و موندن طرف مقابلمون اطمینان داریم. توی همخونگی ممکنه به بودن طرفمون هم اطمینان داشته باشیم اما یه ترسی هر چقدرم کم، تو قلبمون هست. همون ترسی که تو دوران دوستی هم هست و باعث میشه طرفین برای اینکه همدیگه رو از دست ندن و رابطهشون از بین نره، برای بهتر شدن تلاش کنن یا به نفع همدیگه کوتاه بیان. چون همیشه ترس از دست دادن همدیگه رو دارن. ترسی که انگار با امضای چند تا برگه، از بین میره و گاهی چنان اطمینانی به آدم میده که همه چیز رو خراب میکنه و از اونور بوم آدم رو میندازه پائین. 4- مسئلهی بعدی تغئیر اخلاق طرفینه و البته قابل تعمیم به همه نیست. انیشتین در این مورد میگه: "مردها با زنان ازدواج میکنند با این امید که آنان تغئیر نخواهند کرد، زنان با مردها ازدواج میکنند با این امید که آنان تغئیر خواهند کرد و معمولا هر دو گروه ناامید میشوند". واقعن توی این مورد نمیدونم مشکل از کجا آب میخوره، اما از نظر من این تغئیرات حتی اگه به محض امضا کردن چند تا برگه صورت نگیره، چند ماه بعد و یا چند سال بعد به مرور اتفاق میافته. اینکه مردی که تا قبل از ازدواج به عقاید همسرش احترام میذاشته، یهو وقتی اسم شوهر مییاد روش به هر دلیلی که یکیش میتونه فرار از انگ بیغیرتی خوردن باشه، به خودش اجازه میده بدونه کی به همسرش اساماس میده، کی بهش زنگ میزنه، دوستانش کی هستند، کجا میره، کی مییاد، چه لباسی باید بپوشه، چرا دیر اومده خونه، چرا جلوی فلان همکار مردش خندیده و مثالهایی که متاسفانه گاهی باعث خوشایند خانوماست و اسمش رو میذارن غیرت و یا حتی خانوما که البته برای خانوما اسمش میشه حسادت. گاهی اوقات خانوما که قربونشون برم دیگه واقعن خرشون از پل گذشته و فراموش میکنن حتی به خودشون برسن. آرایش کنن، عطر بزنن و خیلی چیزای جزئی دیگه. اینقد سرگرم آشپزی و بچهداری میشن که فراموش میکنند همسرشون، قبل از ازدواج برای آشپزیه خوب و یا بیبیسیتر بودنشون بهشون پیشنهاد ازدواج نداده. البته منکر این قضیه نمیشم که این موضوع ممکنه توی همخونه بودن هم بوجود بیاد اما توی همخونگی به علت وجود همون ترس از دست دادن طرف، احتمالش کمتره. 5- مهمترین معیار برای من در انتخاب همخونگی عدم وجود اجباره. اینکه میتونی از صمیم قلب حس کنی طرف تو رو میخواد و این عشق و علاقهی قلبیشه که اون رو در کنارت نگه داشته. اگر آدمهای متعهدی باشید، آزادی و اعتماد همدیگه رو دارید بدون اینکه از اون سواستفاده کنید. یعنی "میتونی اما نمیکنی" و این به نظر من ارزشش خیلی بیش از زمانیه که "نتونی و نکنی" به هر دلیلی [ترس از فهمیدن طرف، فهمیدن خانواده، ترس از طلاق و آبرو و یا حتی بچهها] و یا بدتر از اون "نتونی اما بکنی". توی همخونگی تو میتونی صد در صد اطمینان داشته باشی که طرف به زور مهریه و یا ترس از خانوادهش و یا بخاطر بچهها، باهات نمونده و چیزی که اون رو کنار تو نگه داشته، نه یک تعهد کاغذی، که یک تعهد قلبیه. 6- شاید مهمترین و تنها مزیت ازدواج بر همخونگی، تنها زمانی خودش رو نشون میده که طرفین تصمیم به بچهدار شدن میگیرن و یا ناخواسته بچهدار میشن. این مورد اونقدر توی ایران مهمه که یا باید تنها به همین خاطر روی مزیتهای دیگهی همخونگی خط کشید و ازدواج رو انتخاب کرد و یا قید بچهدار شدن رو زد!! البته مطمئنن اگه فرهنگ همخونگی به درستی جا بیفته و فرهنگ فضولی از بین بره، این مشکل هم از بین خواهد رفت. چون برای اثبات پدر و مادر بودن بچه، توی مدرسه یا جاهای دیگه تنها شناسنامهی بچه لازمه و نه شناسنامهی پدر و مادر و عقدنامهی اونا. اما خب، تا وقتی این فرهنگ جا نیفتاده، اول از همه خانوم رابطه ضربه میخوره و دوم بچهی رابطه. 7- فکر میکنم خیلیها به پشتوانهی اطرافیان، ازدواج رو انتخاب میکنن. به پشتوانهی حرف و حدیث دیگران. یعنی وقتی مشکلی بوجود مییاد و یکی از طرفین به جدایی فکر میکنه، آخرین پشتوانهی طرف مقابلش، خانوادهی همسرشه. به این امید که اونها پا در میونی کنن و رابطه رو نجات بدن و به دلیل رسمی بودن رابطه مورد حمایت اطرافیان قرار بگیره!! و یا از ترس حرف و حدیث افرادی که جلوی اونا به هم قول با هم بودن دادن. اینکه ازدواج در ایران به خانوادهها هم کشیده میشه برای بعضیها جز پوئنهای مثبته و برای بعضیها منفی. مثلن برای خانوادههایی که توی رابطه دخالتی ندارند و البته همدیگه رو هم قبول دارند میتونه یکی از جنبههای مثبت ازدواج تلقی بشه. اما برای خیلی از خانوادهها از جمله خانوادهی من این هم یکی از جنبههای منفی ازدواجه و برام همخونگی این پوئن رو داره که اگه خواستم جدا بشم دیگه پای خانوادهم وسط کشیده نمیشه و مجبور نیستم بابا و مامانم رو به دادگاه ببرم با خودم. اگر چه توی هر دو رابطه، بعد از جدایی، اونا هم ضربه میخورن. 8- بعضیها معتقدند ازدواج امری مقدسه. به این دلیل که طرفین به هم قول میدن توی شرایط سخت کنار همدیگه باشن. یار و یاور هم باشن و هیچوقت همدیگه رو تنها نذارن و بعد برگهیی رو برای ثبت، امضا میکنن. حالا سؤال من اینه: اگه دو نفر بدون امضا کردن جایی، از صمیم قلب بهم همین قولها رو بدن، چی؟ مشکلش کجاست؟ آیا مشکل این نیست که ما به امضای طرف بیشتر از قول قلبیش اطمینان داریم؟ من به همخونگی به عنوان رابطهی بدون آینده و معلق و ارتباطی که صرفن قراره با یه قهر و ناز و بهونههای الکی بهم بخوره، نگاه نمیکنم. این رابطه برای من درست مثل ازدواجه بدون امضاست. امضاهایی که از نظر من مشکلسازند. نه بخاطر اینکه از تعهد میترسم و یا میخوام از زیر بار مسئولیت فرار کنم، نه. که همخونه شدن هم مسئولیتهای خاص خودش رو داره و تو رو برای مبارزه با فرهنگ جامعهت هم بیشتر تحت فشار میذاره. فقط صرفن به دلیل اینکه آرامشی که از بودن در کنار همخونهم بدون امضا و همراه با آزادی دارم لذت میبرم و مطمئنم هیچوقت از این آزادی به دلیل اعتقادات شخصی، سواستفاده نمیکنم. اما به محض امضا کردن برگهها، مطمئنم تغئیر خواهم کرد از نوع بند شماره 4، چون دیگه ترسی از رفتن و از دست دادن طرف مقابلم ندارم هر چند این اطمینان کاذب باشه. 9- برای من، این حرف که خوندن خطبهی عقد، مهر طرفین رو توی دل هم میندازه بیمعناست. این جمله قشنگه، اما از نظر من کاربردی نداره و کلیشهییه. وقتی با کسی پای سفرهی عقد میشینی، دو حالت بیشتر نداره. یا طرفت رو دوست داری که خب از قبل مهرش به دلت افتاده و یا حسی بهش نداری که اونم با خوندن خطبهی عقد یهو به علاقه تبدیل نمیشه. ممکنه بعد از مدتی زندگی مشترک، حست عوض بشه و به طرف علاقهمند بشی اما این به زمان مربوط میشه و نه به خطبهی عقد!! و خب جا داره اینجا یه مزیت دیگهی همخونگی رو هم بگم که شما مطمئنن قبل از همخونه شدن با کسی، بهش علاقهمندید و صرفن به خاطر دکتر بودن، پولدار بودن، تحصیلات داشتن و چیزهایی از این قبیل که جنبهی بردن سود بیشتر رو داره بدون داشتن حس علاقه، با کسی زیر یک سقف نمیرید. 10- خیلیها براشون این مشکل پیش اومده که همخونگی رو با چند نفر میشه تجربه کرد؟ و اینکه گفته بودند اگه با یکی به مشکل برخوردی و شد نفر دوم و بعد نفر سوم اصلن خوب نیست. در جواب این عده باید بگم که هستند کسانی که حتی دو یا سه بار طلاق گرفتند و دوباره ازدواج کردند. اون مشکلی نداره؟ از نظر من این تعدد در همخونگی با تعدد در طلاق چندان فرقی نداره. هر چند که حتی تعدد در طلاق رو من شخصن به یکبار ازدواج اما یه عمر سوختن و ساختن ترجیح میدم [توجه کنید گفتم سوختن و ساختن، نه اینکه تا تقی به توقی خورد جدا بشم یا طلاق بگیرم].
در آخر اینکه همخونه شدن توی ایران، خصوصن برای یک زن به علت عرف و فرهنگ غلط جامعه، نوعی جرم محسوب میشه که انجامش اراده و عزمی راسخ میخواد. شاید یکی از دلایل ترجیح ازدواج بر همخونگی نداشتن همین عزم و اراده باشه. برام جالبه با وجود قوانین مردسالار برای ازدواج باز هم خانوما اصرار بیشتری برای ازدواج نسبت به مردها دارند. از نظر من دلیل این مسئله بدست اوردن حقوق اولیه برای خانوما به شکلی مشروعه. حقوقی که مردها قبل از ازدواج میتونن ازش بهرهمند بشن اما خانوما باید برای بدست آوردن این حقوق [عاطفی و جنسی] طوری که انگی بهشون زده نشه، به ازدواجی که در ظاهر شاید نه، ولی در عمل منافع مردها رو در نظر میگیره تن بدن و وقتی از خیلیهاشون بعد از ازدواج میپرسید اگه میتونستند ازدواج رو انتخاب میکردند یا همخونگی رو، درصد بالاییشون گزینهی دوم رو انتخاب میکنند. جالبه بدونید که خیلی از خانومای مطلقه و یا کلن کسانی که تجربهی زندگی مشترک رو داشتن، همخونگی رو به راحتی برای ادامهی زندگیشون انتخاب میکنند. میدونید چرا؟ چون جامعهی مردسالار و بدتر از اون زنهای طرفدار مردسالاری [چه خودآگاه و چه ناخودآگاه] که از نظر من خطرناکتر از مردهای مردسالار هستند، هنوز به زن به عنوان کالایی نگاه میکنند که در صورت داشتن هر رابطهیی پیش از ازدواج، به کالایی مخدوش و یا دست دوم تبدیل میشه که یا غیرقابل استفاده هستند و یا با قیمت و ارزش کمتری باید ازشون استفاده کرد. لازمه این توضیح رو هم بدم که اگر چه تعداد ازدواجهای موفقی که طرفین بعد از بیست سال [نه بعد از یکی دو سال اول که از نظر روانشناسی ثابت شده اختلافها بعد از سال چهارم خودنمایی میکنند] هنوز عاشقانه همدیگه رو دوست دارند و نه بخاطر بچه و نه بخاطر آبرو و نه هیچچیز دیگه در کنار هم زندگی میکنند روز به روز کمتر میشه و بعضیها حتی تعدادش رو انگشتشمار میدونن و جز استثناها محسوب میشن، اما منکرشون نیستم. بحث من یک بحث کلی دربارهی چیزی بود که عمومیت داره و به نوعی همهمون شاهدش هستیم و مطمئنن شامل همه نمیشه اما طیف وسیعی رو شامل میشه. البته آمار و ارقامی هم هست که توی وزارتهای مختلف جامعه و بالاخص بانک مرکزی موجوده D: من مخالف ازدواج نیستم. اما دلم میخواست برای مشروعیت بخشیدن و مقبول بودن رابطه از نظر عرفی راههای دیگهیی هم وجود داشت و اینطور نبود که اولین و آخرین راه مشروع بودن یک رابطه به ازدواج ختم بشه. اگه راههای دیگه هم باشه، ما به انتخاب خودمون ازدواج رو ترجیح میدیم اما حالا مجبوریم ترجیح بدیم چون راه دیگهیی نیست و این چندان جالب نیست. لازم به ذکره که اینها تمامن نظر شخصی منه، چون من نسبت به خودم و اعتقاداتم شناخت نسبی دارم. پس این نظریه قابل تعمیم به همه نیست. چه بسا افرادی هستند که با ازدواج به موفقیتهای زیادی میرسند و اصلن همخونگی رو هم تجربه نکردند. پس افراد مختلف باید با توجه به شناختی که از جنبههای مختلف خودشون دارند، راه بهتر رو انتخاب کنند.
پاورقی: اگه هنوز مزیتی از ازدواج به ذهنتون میرسه که توی همخونگی نمیشه بهش رسید و من به ذهنم نرسیده، لطفن بگید.
بعدن نوشت: صیغه، همون همخونگی مشروع و تا حدی قابل قبول عرف جامعه نیست. چون توی صیغه هم حقوق طرفین برابر نیست. من با صیغه مخالفم. چون توی صیغه هم مثل ازدواج، به مرد اجازهی صیغههای بعدی و یا ازدواج دائم رو همزمان میده. من نمیگم که این حق باید به زنم داده بشه، نه. فقط میگم این حق باید از مرد هم گرفته بشه. وقتی گرفته شد اونوقت میشه صیغه رو نوعی همخونگی دونست که شرعیه. توی همخونگی مرد آزاده برای ازدواج، زن هم همینطور. اما توی صیغه اینطور نیست.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:07 PM
+ لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (53)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 404. |
September 22, 2009 |
|
| |
× به عشق تو نگاه اول، اعتقاد ندارم. بارها برای خودم پیش اومده که جایی، شخصی رو دیدم که ظاهرش برام دلنشین بوده و شاید نهایت برای چند دقیقه فکرم رو مشغول کرده [آقای زیپ اون گونجیشکه رو نیگا D:]. اما این تصویر بعد از چند دقیقه محو شده و از یادم رفته. به نظر من عشق چیزی نیست که با یک نگاه به وجود بیاد. عشق، مرحلهیی از یک رابطهی عاطفیه که باید بهش رسید و برای به دست آوردنش تلاش کرد. برای من یک رابطه از چند مرحله تشکیل میشه که عشق هم یکی از مراحل اونه. به عقیدهی من، در یک رابطهی معقول، دو طرف توی نگاه اول از هم خوششون مییاد و به دلایل مختلف که میتونه طرز خندیدن، معلومات و یا حتی بوی ادکلن طرف باشه، جذب هم میشن. با هم آشنا میشن و بعد از طی دورهیی بیشتر روحیات و اخلاق همدیگه رو میشناسن. در صورت پشت سر گذاشتن موفقیتآمیز این مرحله، عواطف و احساسات دو طرف درگیر میشه و رگههایی از دوست داشتن بوجود مییاد. اینجا، مرحلهییه که عقل و احساس در کنار هم قرار دارن و بدی و خوبی طرف به یک اندازه قابل فهمه. با پشت سر گذاشتن این مرحله، دو طرف وارد مرحلهیی میشن که روز به روز به شدت علاقهشون افزوده میشه و در نقطهیی به اوج خودش میرسه، من اسم این مرحله یا نقطهی اوج رو میذارم عشق و شدیدن معتقدم که احتمال رسیدن به این مرحله، توی نگاه اول، تقریبن صفره. فراموش نکنید که از دید من، به عنوان یه آدم معمولی، روند طی کردن مراحل بالا، برای رسیدن به عشق الزامیه اما این هرگز به این معنا نیست که هر رابطهیی باید این مراحل رو به ترتیب بالا طی کنه. من درست و غلطی روابطی که مراحل بالا رو به ترتیبی که نوشتم طی نمیکنن رو تائید یا رد نمیکنم. ممکنه یه رابطه، اول وارد مرحلهی عواطف و احساسات بشه و بعد طرفین سعی کنن روحیات و اخلاق هم رو بشناسن و هیچ مشکلی هم پیش نیاد و یا روابطی که مو به مو مثل بالا مراحل رو طی کنن و دچار مشکل بشن. من فقط نظر شخصی خودم رو نوشتم و اینکه رابطهیی که بر حسب مراحل بالا طی بشه، درصد اشتباه و عدم موفقیتش خیلی کمتر میشه. از نظر من عواطف و احساسات درگیر شده توی یک رابطه مثل یه نموداری به شکل زیره:

اولش این عواطف و احساسات، کمکم اوج میگیره و بعد در جایی به نقطهی اوج خودش میرسه که من این نقطهی اوج رو اسمش رو میذارم عشق. دقت کنید که فقط نقطهی اوج اسمش عشقه. البته زمان موندن توی این نقطهی اوج کاملن بسته به طرفینه و برای هر کسی [حتی دو نفر درگیر در یک رابطهی مشترک] فرق داره. مثلن بعضیها برای چند ماه توی این مرحله میمونن و بعضیها حتی چند سال توی نقطهی اوجن. بعد از عبور از نقطهی اوج، این نمودار سراشیبییی به سمت پائین طی میکنه. این سراشیبی همون جاییه که ابتداش علاقهی خیلی زیاده که معمولن با عشق اشتباه گرفته میشه. این نمودار تا جایی این سراشیبی رو طی میکنه که خط نمودار ثابت بشه [توی دوران خط ثابت هم نوساناتی وجود دارند اما قابل چشمپوشیه]. که البته برای افراد مختلف این خط ثابت میتونه نزدیک نقطهی اوج باشه و یا پائین و پائینتر. یعنی شیب نمودار برای هر فردی فرق داره. اما بالاخره جایی دوست داشتن برای طرفین، ثابت میشه. نه کم میشه و نه زیاد. بر اساس همین نموداره که من میگم عشق تو نگاه اول وجود نداره. یعنی احتمالش خیلی کمه که یه رابطه درست از نقطهی اوج نمودار شروع بشه، جایی که اسمش عشقه و حتی اگه یه درصد هم احتمال رخ دادنش وجود داشته باشه، بعد از اون احتمال سقوط با شیب زیاد نمودار بالاست. یعنی اون خط ثابته جایی تقریبن نزدیکه محور xها شکل میگیره. چرا؟ چون ما توی نقطهی اوج، یکپارچه احساسیم. عاشقیم و چشممون بسته میشه و حاضریم هر کاری برای طرف مقابلمون انجام بدیم و وقتی رابطه دقیقن از همون نقطهی اوج خودش یعنی عشق شروع بشه، احتمال جدایی و مشکلات بعدیش بالا میره، اما وقتی مرحله به مرحله علاقهمون افزایش یافته و توی نقطهیی به اوج رسیده، با توجه به اینکه ما قبلن طرف رو دوست داشتیم و با نقاط مثبت و منفیش آشنایی داریم، حتی اگه چشمامون هم بسته باشه، کمتر دچار اشتباه میشیم. نظر شما چیه؟
پاورقی: چند تا از دوستان وبلاگی در مورد عشق تو نگاه اول، پستی نوشته بودند و من بهشون قول داده بودم که به طور کامل "یک روزی" نظرم رو براشون توضیح میدم. امروز همون "یک روزی" بود.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:40 PM
+ لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (57)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 390. |
September 9, 2009 |
|
| |
× امروز طی اصرارهای متمادی مامانه، رفتم آزمایش خون و اهم دادم. دکتر برام آزمایش تیروئید و کمخونی نوشته بود. میدونم مشکل تیروئید ندارم. اما خستگییی که بعد از هر بار خوابیدن دارم، من رو به کمخون بودنم مشکوک میکنه. اما امروز دلم رو به دریا زدم و حرفم رو به مامانه گفتم. طی اون یه هفته مسافرتی که رفتم، با وجودی که تو کل شبانه روز، من 3-4 ساعت بیشتر نمیخوابیدم و به خاطر کمبود وقت، غذای آنچنانییی هم نمیخوردم اما دو کیلو چاق شدم. چرا؟ چون اعصابم به معنی واقعی کلمه راحت بود. نمیدونم چرا متاسفانه توی فرهنگ ما جا افتاده که هر کسی که میره دکتر پس مریضه. این فرهنگ رو حتی خانوادهی خودم هم دارن. وقتی به مامانه میگم لاغری بیش از اندازهی من، بخاطر مشکل جسمی نیست بلکه به خاطر مشکلات عصبیه و باید قبل از هر چیزی بریم پیش روانشناس، بغض میکنه. فکر میکنه کسانی که میرن پیش روانشناس حتمن دیوونهن و باید به تخت بستهشون. من بارها گفتم آدم حساسی هستم. طوری که کوچکترین مسائل روم تاثیر منفی میذاره و عصبیم میکنه، اما وقتی این رو به باباهه یا مامانه میگم یا با یه حالت حق به جانبی میگن "مگه ما چیکارت میکنیم که اینطور عصبی هستی؟" یا میگن "مال کامپیوتر و اینترنته". من توی خونه واقعن مشکلی ندارم. اما مسائل جزئی اذیتم میکنه. مثلن سؤالاتی که فکر میکنم مسخره هستند. مثلن کافیه کسی زنگ بزنه خونه و بعد من که گوشی رو برمیدارم ازم بپرسه: "کجایی؟". این موضوع یه مسئلهی پیش پا افتادهست اما من رو عصبی میکنه. واقعن عصبی میکنه!! یا مثلن دیدن فردی که به دلایلی ازش خوشم نمییاد. یا بوق زدن بیدلیل ماشینها. بلند صحبت کردن کسی پای تلفن. زنگ تلفن. اینکه کسی دائم هوام رو داشته باشه و هی وقت و بیوقت ازم بپرسه "چیزی نمیخوای؟". اینکه سر غذا هی باباهه بهم میگه "فلان چیز رو هم بخور، بیصار چیز رو چرا نخوردی؟". اینکه کسی از ماشین آشغال پرت کنه بیرون و هزار و یک سوژهی ریز و درشت دیگه. طوری شدم که وقتی کسی باهام میخواد جدی صحبت کنه یا ایرادی ازم بگیره یا مثلن حس کنم حرفش منطقی نیست، به جای آرامش، مدام بغض دارم. مثلن چند وقت پیش به باباهه جریان خارج رفتن رو گفتم. گفتم که اگه بتونم میرم فرانسه و هنر میخونم. برگشته میگه: "اگه قرار بود تو توی فرانسه درس بخونی یا خارج زندگی کنی، همونجا به دنیا مییومدی!!" فکر میکنید عکسالعمل من نسبت به این حرف چی بود؟ فقط بغض بود و گریه. این گریهها و بغضها از روی ناراحتی و یا ضعف نیست. دلیلش فقط و فقط عصبانیته. من بارها هم شده که به اطرافیانم گفتم، وقتی بیش از اندازه عصبانی هستم، گریه میکنم. نه زمانی که ناراحتم!! و این حرف باباهه که از نظرم هیچ منطقی نداشت، به شدت عصبانیم کرد و به گریه انداخت من رو... امروز اینقد این حرفا رو به مامانه گفتم تا بالاخره یه کم راضی شد و گفت اگه جواب آزمایشت مشکلی رو نشون نداد میبرمت پیش همین دکتره (دکتر عمومی!!) برات یه قرص آرامبخش ضعیف بنویسه!!! باز هم حاضر نشد اسم روانشناس رو بیاره... بهش میگم من رو بفرست اروپا، سر یه ماه همچین چاق میشم که از در تو نمییام!!! [من اصلن نمیخوام بگم اونجا بهشته. نه... من فقط جایی رو میخوام که بهم آرامش بده. جایی که کسی اجازهی هیچ نوع دخالتی تو کارای من رو به خودش نده. جایی که فرهنگ مردمش اینقد عصبانیم نکنه. حالا اروپا هم نبود، مهم نیست] خیلیها رو دیدم که مثالهای بالا عصبانیشون میکنه، اما این عصبانیت به سرعت از بین میره. خیلیها هم هستند که نسبت به اینجور مسائل بیتفاوتن. اما من واقعن نمیتونم به طور طبیعی نسبت به مثلن تف کردن شخصی که توی خیابون جلوم داره راه میره بیتفاوت باشم!!! شدیدن عصبانیم میکنه. دلم میخواد بیتفاوت بشم. دلم میخواد راحت از کنار اینجور مسائل عبور کنم. دلم میخواد نرمال باشم...
× بارها شده از دغدغههام اینجا نوشتم. از اینکه چه چیزهایی ناراحتم میکنه. گاهی به طنز و گاهی جدی. اما دیگه واقعن دارم فکر میکنم باید بیتفاوت بود. باید مثل خیلیها خودم رو بزنم به بیخیالی!! به من چه که فلان گربه چرا لاغره؟ به من چه که مردم کشورم معنی فرهنگ رو از یاد بردن!! یا باید همرنگ جماعت شد و یا باید زجر کشید و یا باید رفت...
پاورقی: واقعن متاسفم اگه چند روزه مدام دارم غرغر میکنم، اما باور کنید فعلن روز و حالم همینه.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:50 PM
+ لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (61)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 334. |
July 11, 2009 |
|
| |
× با خوندن کامنتای پست پائین، بعد از مدتها یه شادی خیلی خاصی بهم دست داد. از اینکه هستند کسانی که فقط با خوندن حرفای آدم و اینکه هیچ ارتباط فیس تو فیسی نباشه، هم درکت میکنن و دقیق میفهمنت. اطرافم کم نیستن آدمایی که دهن باز میکنم و یه حرفی میزنم باهاشون بعد اصل مطلب رو ول میکنن و میچسبن به چیزی که اصلن منظور من نبوده. واسه همین وقتی حس کردم لاقل توی دنیای مجازی هستن کسانی که بدون قضاوت، شحصیتت رو ببرن زیر ذرهبین و نتیجهی تجزیه و تحلیلشون دقیقن چیزی باشه که خودتی دهنم باز موند. به جرئت میتونم بگم تکتک کامنتای پست پیش رو دوست داشتم اما چند تا از کامنتا بودن که وقتی میخوندمشون در حد مرگ بهتزده میشدم: عکسالعملات بستگی داره به موقعیتی که توشی. گاهی زود عصبانی میشی و زودرنجی، لجبازی میکنی. در مقابل تو موقعیت مشابه تو شرایط بهتر خیلی منطقی و به دور از عصبانیت برخورد میکنی. شاید الان با خودتون بگید هر فردی ممکنه اینطور باشه. اما این جمله دقیقن مصداق بارز شخصیت منه. گاهی اوقات پیش اومده که پستی گذاشتم و چند تا نظر مخالف هم داشتم و سعی کردم با منطق جوابشون رو بدم. اما دو ساعت بعدش مثلن حوصله ندارم و مییام میبینم یکی گفته دقیقن باهات موافقم، چنان جلوش جبهه میگیرم که بعد از چند ساعت خودم شرمنده میشم. کلن آدمی هستم که اطرافیانم باید با توجه به شرایطم صحبت کنن و میتونم بگم این یکی از بزرگترین نقاط ضعفه منه. آدمی هستی که به خیلی از قالبها و ساختار جامعهی نسل قبل از خودش معتقد نیست و حتی بعضی از تابوها رو شکسته. قصد داره که برای زندگی آیندهی خودش، طرح جدیدتری با الگوهای جدیدتر بریزه. راستش نمیدونم این جملهها رو به حساب نقاط قوت باید گذاشت یا نقاط ضعف. اما هر چی هست واقعیت اینه که این نظر هم دقیقن شخصیت من رو تونسته توصیف کنه. گاهی وقتها پیش مییاد که واقعن با سنت درگیر میشم و کارم به جایی میرسه که خیلی وقتها این درگیری به وبلاگم هم کشیده میشه. اما بیشتر از اون مشکل من با "ایدئولوژی" کردن یه طرح و یا همون "تقدسگرایی" ما ایرانیهاست. چیزی که از نظر من باعث شده قدرت تفکر رو از خیلی از ماها بگیره. مثلن بعضی از خانوادهها تا جایی "خدا" رو برای بچهشون مقدس کردن که بچه دیگه به خودش حتی اجازهی فکر و یا سؤال در مورد خدا نمیده و این یعنی دور ریختن قدرت تفکر. یعنی چشم بسته و کورکورانه از چیزی پیروی کنی که حتی جرئت نداری در موردش سؤالی از کسی بپرسی. البته این فقط یه مثال ساده بود و متاسفانه باید یگم که تعداد اینجور خانوادهها در اطرافمون کم نیستن. حدس میزنم صحبت کردن رو از گوش دادن بیشتر دوست دارید. این یکی از انتقادهایی بود که در یک جمله بزرگترین عیب من رو گفت. شاید بشه این رو هم بهش اضافه کرد که بیشتر از اینکه به گفتههای طرف فکر کنم، به فکر یه جواب منطقی هستم و این خیلی بده. یه آدم به ظاهر شادی، اما در واقعیت اونقدرها هم شاد نیستی. عصبی هستی یه کم و بیشتر از همه لجباز. دل شادی دارم!!! شاید واسه همینه که اکثرن نوشته بودید حتی نوشتههای غمگینم، حس خوبی بهتون میده. واقعیت اینه که آدم امیدواری هستم. با خوردن یه چایی، توی لیوانی که دوستش دارم پر از انرژی میشم اما این انرژی رو با نبودن لیوانم از دست نمیدم. این حرف اصلن به این معنی نیست که من همیشه شادم، نه. گفتم "دل شادی دارم". اتفاقن اکثر اوقات عصبی هستم و با کوچکترین چیزی از کوره در میرم [نمیدونم این دو تا با هم تضاد داره یا نه. اما من جفت اینام در آن واحد!!]. توی این کامنت گفته شده من لجبازم. به زبونای دیگه خوندم که گفته بودید "کلهشق"، "کسی که دوست داره حرف خودش رو به کرسی بشونه" و تو چند مورد مثبت هم از این کلهشقی به "شجاعت و سر نترس داشتن" یاد شده. دوست دارم توی جمعی که هستم، نظرم رو صادقانه بگم و دلم نمیخواد به خاطر نظر اکثریت، نظرم رو تغئیر بدم و حتی توی اکثر موارد دلم میخواد جمع رو همراه خودم کنم. البته لازم به ذکره که توی جمعی که به ظاهر همه مخالف تو هستن، خیلی وقتها هستن کسانی که در باطن موافق تو هستن اما نتونستن نظرشون رو خلاف جمع ابراز کنن. خیلیها از غرور من صحبت کردن و این برای من خیلی جالب بود. چون شخصیت من توی دنیای مجازی هم دقیقن همین مشکل رو داره. وقتی با دوستای صمیمیم از اولین برخوردمون صحبت میکنم، اکثرن این جمله رو میگن که "اولینبار که دیدمت فکر میکردم از اون دخترای مغرور و خودخواهی [در بعضی از موارد فیس و افادهیی هم شنیده شده] اما وقتی باهات یه کم صمیمی شدم دیدم نه، خیلی هم مهربونی" این چیزی بود که من حتی توی کامنتا هم بهش برخورد کردم و برام واقعن جالب بود که حتی توی دنیای مجازی و با وجود اینکه خیلی از شما من رو از نزدیکم ندیدید باز هم این حس رو داشتید. گفته بودید آدم احساسییی هستم اما احساسم رو پشت ظاهر بیتفاوتم پنهون میکنم. راستش این همیشه در موردم صدق نمیکنه!! گاهی سرشار از احساسم و لزومی برای پنهون کردنش نمیبینم اما ممکنه دو ساعت بعدش تمام احساسم رو پنهون کنم و ترجیح بدم فقط تو دل خودم بمونه همه چیز!!! خیلیهاتون از پختگی نوشتههای من گفته بودید و اینکه توقع نداشتید من یه دختر 22 ساله باشم. خب در مورد پختگی نوشتهها و اینکه طرز فکر آدم بیشتر از سنش به نظر بیاد اتفاقات و جریاناتی که توی زندگی آدم افتاده بیتاثیر نیست. شاید چند وقت دیگه در مورد این اتفاقات هم چیزی بنویسم.
× اینا فقط چند تا از جالبترین کامنتا و حرفایی بود که اکثرن در مورد من نوشته بودید. واسه همین به طور کامل به کامنتای پست قبل جواب دادم. مرسی از همهتون، چه خوانندههای خاموش و چه اونایی که همیشه روشن هستن!!! D:
× بعدن نوشت: اخبار موثق ناخنکی [Click].
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:50 PM
+ لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (35)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 333. |
July 10, 2009 |
|
| |
× وقتی با یه وبلاگنویس آشنا میشم که تا حالا ندیدمش، هیچ تصور ظاهرییی نمیتونم ازش داشته باشم. به عبارتی آدمایی که از طریق دنیای مجازی باهاشون ارتباط برقرار میکنم توی ذهن من مثل آدمی هستن که سایز و هیکل نرمالی دارن و صورتشون هم یه دست سفیده!!! یعنی نه چشم و ابرویی دارن و نه هیچ چیز دیگه. اما در عوض خیلی دلم میخواد از طریق نوشتههاشون، ذهنیات و عقایدشون رو بفمم. مثلن بفهمم طرف آدم منطقیییه یا نه... عصبییه یا سرخوش... آدم مثبتییه با ذهن منفیبافی داره. واسه همین همیشه دوستیهایی که از طریق آشنایی توی دنیای مجازی داشتم ارزشش کمی بیشتر از دوستیهایی بوده که توی دنیای واقعی داشتم. چون آدمم دیگه... بخوام و نخوام توی ایجاد ارتباط در دنیای واقعی با افراد مختلف، آیتمهایی تاثیر میذارن که چندان هم مهم نیستن!! مثلن قیافه و تیپ طرف و در کل ظاهرش توی گام اول برقراری ارتباط چندان بیتاثیر نیست. چون انسان ذاتن زیباپسنده و هیچکس نمیتونه منکر این قضیه بشه. ممکنه واسه هر کس درصد این زیباپسندی متفاوت باشه اما هیچکس نمیتونه بگه به هیچوجه برای من ظاهر طرف مهم نیست!! اما یکی از محاسن دنیای مجازی همینه که فارغ از اینکه طرف کجاست، چه شکلیه، چه جوری حرف میزنه و خیلی مسائل دیگه میتونی باهاش ارتباط برقرار کنی و با افکارش آشنا بشی. بفهمیش و بعد باهاش صمیمی بشی. البته لازم به ذکره که منظور من از این ارتباط، آشنایی برای دوستی و بعدشم ازدواج نیست!!! شاید به همین دلیله که واسه من بیشتر، وبلاگهایی جذابن که از طریق اونا بتونم طرز فکر و عقایدشون رو بفمم. فرقی هم نداره که این طرز فکر مخالف و یا موافق من باشه. این اخلاقم باعث شده که زیاد روی صحبت شخصی با وبلاگنویسها پافشاری نکنم و یا اگر هم صحبتی پیش بیاد برام مهم نباشه که اسم واقعییه طرف چیه، موهاش چه شکلیه، قدش چند سانته و یا مثلن رنگ چشماش سبزه یا آبی؟ این اصلن به این معنا نیست که دلم نمیخواد تصویر واقعی طرف رو ببینم. فقط دلم نمیخواد با پرسیدن اینکه مثلن موهاش چه جوریه ذهنیتی ازش بسازم که واقعن نیست و با ظاهرش از زمین تا آسمون فرق داره!!! همهی اینا رو گفتم که این پست رو اختصاص بدم به اینکه در مورد من چطور فکر میکنید؟ فارغ از اینکه چه شکلی هستم!!! نقاط مثبت و منفی من رو در چی میبینید؟ اگه انتقادی دارید بگید [از این فرصتا دیگه پیش نمییاد!!]. اگه سؤالی هست که ذهنتون رو مشغول کرده بپرسید [البته تضمینی نیست که من جواب بدم D:] و اینکه از نظر درونی، من رو چه جوری شناختید؟ شاد، عصبی، منطقی، لجباز و یا هر چیز دیگه.
پاورقی: دلم میخواد بیشتر از تعریف، انتقاد بشنوم اما پیشاپیش بگم انتقادی که واقعن حس کنم دوستانه بیان شده و نه از سر قصد و غرض.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:18 PM
+ لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (67)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 274. |
May 26, 2009 |
|
| |
× یکی از مشکلاتی که من توی رابطه با آقای زیپ دارم، اینه که من فقط توی چت، پیام کوتاه (!!!) و دیگه نهایت از پشت تلفن میتونم خیلی عشقولانه برخورد کنم با قضیه و قربون صدقه و این حرفا!!! البته نه اینکه آدم خشکی باشم و نتونم خیلی رمنس با قضیه برخورد کنمآ... نه!! اتفاقن توی چت و سایر ابزار ارتباطی (!!) همچین رمانتیک برخورد میکنم در حد بیامدبلیو ایکس فایو!!!! ولی خب این درجهی رمنسمون وقتی آقای زیپ مییاد پیشم و نزدیکمه و ارتباط خیلی صورت تو صورته (!!) به شدت میکشه پائین [ارتباط رو میگم!!! D:] و من تبدیل به یه آدم کاملن بیذوق و بیاحساس میشم!!!!! مثلن وقتی پیشمه و اونور میز نشسته و زل زده بهم، من رو بکشید [بکشید نه! بکشید] نمیتونم بگم "دوستت دارم!!!" اگر هم مثلن آقای زیپ یهو برگرده این جمله رو بگه و من توی معذورات اخلاقی قرار بگیرم و بخوام بگم "منم دوستت دارم" همچین مصنوعی و بیاحساس بیان میکنم که همون نگم خیلی جو رمنستر میمونه!!! و البته خودم این موضوع رو ربط میدم به "خجالت کشیدن"!!!! درسته خیلی مسخره به نظر مییاد که بعد از داشتن سه سال دوستی سالم (!!) من هنوزه که هنوزه سرخ و سفید بشم از اینکه بگم "زیپ! دوستت دارم"!!! اما خب... البته دلیل بعدی و معقولترم هم اینه که دلم نمیخواد هر احساسی رو به زبون بیارم!!! دلم میخواد خیلی چیزا رو خود آقای زیپ بفهمه و کلن به زبون اوردن خیلی از حرفا رو مسخره میدونم و توی بیانشون یهو خندم میگیره!!!! خب خیلی ضایعهس که بخوای به یکی با کرکر خنده یا در دوز پائینترش با لبخندی که خیلی داری سعی میکنی خودت رو کنترل کنی و هرهر نخندی به یکی ابراز علاقه کنی و یا جوری با مسئله برخورد کنی که طرف فکر کنه داری دستش میندازی یا مسخرهش میکنی!!!! این موضوع به ظاهر ساده و در باطن پیچیده، چند وقتی تبدیل به یه موجود دو پایی شده که داره روی اعصاب من قدم میزنه!!! چون آقای زیپ از این اخلاق من این برداشت رو میکنه که من دور بودن و ندیدنش رو ترجیح میدم و وقتی پیشمه معذبم و از اینکه با همیم لذت نمیبرم!!! یا به بیان سادهتر فکر میکنه من توی خیالم ازش یه آدمه دیگهیی ساختم و اون رو دوست دارم که وقتی آقای زیپ میاد و متوجه میشم این دو تا آدم با هم فرق دارن از آقای زیپ واقعی بدم مییاد!!! [الان جا داره به خودم برای بیان این مسئله به زبون سادهتر واقعن خسته نباشید بگم!!!!] خلاصه که بودن یا نبودن دیگه قدیمی شده!!! ورژن جدیده مسئله، این است!!!!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:52 PM
+ لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (41)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 247. |
April 26, 2009 |
|
| |
لطفن زن ایدهآلت را توصیف کن!
× دیشب با آقای زیپ مشغول چت کردن بودیم که دوباره به خاطر کندی خطوط اینترنت و شرایط جوی خونهی آقای زیپ اینا، درگیری لفظی بینمون بوجود اومد... توی اینجور شرایط دلم میخواد بهش زنگ بزنم تا قضیه واسه هر جفتمون روشنتر بشه... گفت بهش توی اون شرایط زنگ نزنم اما من اهمیتی ندادم و زنگ زدم تا صحبت کنیم. میگفت خسته شده و من باید یهسری از اخلاقام رو درست کنم تا بتونیم دوباره ادامه بدیم. مشکل اون با خودخواهی من بود و مشکل من با لحن بد حرف زدنش... [دایره لغات بدحرف زدن آقای زیپ چیزی مابین احمق، نفهم، بیشعور و مترادفات همیناس... اما همینم من رو دلخور میکنه توی اون شرایط!!! شاید اگه همین الفاظ رو توی شوخی بکار ببره اصلن برام مهم نباشه اما توی عصبانیت و دعوا خیلی مهمه خب!!!] چیزی که جفتمون بیشتر از دو سال و نیم باهاش کنار اومده بودیم و حالا دیگه سر ریز شده بود!!! وقتی بهم گفت "تو مرد ایدهآلت رو تعریف کردی اما من نمیتونم حرفام رو بهت بگم" ته دلم خالی شد. میدونستم منظورش از اینکه میگه: "نتونستم بهت بگم" اینه که یا من گوشی برای شنیدن حرفاش نداشتم و یا اگه گوش میدادم توفیری نداشت!!! ازش خواستم زن ایدهآلش رو برام توصیف کنه و وقتی گفت: "تو اگه خودخواهیت رو بذاری کنار میشی ایدهآل من" یه کم آروم شدم. میگفت نظراتش رو نادیده میگیرم و روی حرفش، حرف میزنم و جوری رفتار میکنم که انگار فقط خودم میفهمم!! قبول این حرفا، اون لحظه برام سخت بود، خواستم توجیهش کنم که با عصبانیت ساکتم کرد و مجبورم کرد با بغض حرفاش رو گوش کنم!!میگفت رفتار من جوریه که اجازهی حرف زدن به اون رو نمیده و خواست به کل رویهی دوستی رو عوض کنیم و هر حرفی که اون زد من بگم: "چشم" و کلن توی رابطه حرف، حرف اون باشه!!! اولش فقط با ناراحتی گوش میدادم حرفاش رو و حتی به بهونهی شام نخوردنش ازش خواستم، تلفن رو قطع کنیم که گفت: "تو نباید بگی کی گوشی رو بذاریم!!! من میگم"... وقتی گوشی رو گذاشتم تا چند ساعت فقط بغض داشتم اما نهایت به این نتیجه رسیدم که زیپ راست میگه... خودخواهی من واقعن توی یه رابطه غیرقابل تحمله و من اگه رابطهمون رو دوست دارم باید این اخلاقم رو بذارم کنار. خصوصن که آقای زیپ گفته بود "تو خودخواهیت رو بذار کنار، ببین من عین مرد ایدهآلت میشم یا نه". ازش خواستم لحن حرف زدنش رو توی عصبانیت عوض کنه و بیشتر روی اعصابش مسلط باشه که گفت: "اگه تو شرایط من رو درک کنی اصلن کار به جایی نمیرسه که من بخوام بد صحبت کنم". اون لحظه حس کسی رو داشتم که تمام کاسه کوزهها داشت سرش میشکست اما بعدش آرومتر و منطقیتر شدم... میدونم توی یه رابطه نباید صرفن به طرف مقابل "چشم" گفت و این رو هم میدونم که آقای زیپ اصلن منظورش از اینکه گفته توی همه چیز به من بگو "چشم"، اطاعت مطلق نیست. اما واقعن دلم میخواد خودخواهیم رو کنار بذارم و روی آقای زیپ به عنوان "یه مرد" حساب کنم و نخوام همیشه حرف، حرف خودم باشه و دلم میخواد اگه پیشنهاد منطقییی دارید ازم دریغ نکنید.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:29 PM
+ لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (38)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 246. |
April 25, 2009 |
|
| |
مرد ایدهآل خود را توصیف کنید
خب همونجوری که از موضوع پست میشه حدس زد من توی این پست قصد دارم مرد ایدهآلم رو از نظر اخلاقی، ظاهری، مادی و خلاصه تمامی ابعاد بررسی کنم!!! لازم به ذکره که "ایدهآل" به معنای واقعیه کلمه وجود خارجی نداره پس با تکیه به قول ضاربالمثل گفتنی (!!) که: گل بیعیب خداست!!!! و عنایت الهی در زمینهی حفظ ما از خشم احتمالی آقای زیپ پس از خواندن این پست شروع میکنیم: - لاغراندام و قد بلند [نه دیگه اونقد لاغر که بر و بچ صداش کنن "شیلنگ!!!!" ولی خب چاق هم دوست ندارم!!! چارشونهم نبود زیاد مهم نیس] *- چشم و ابرو مشکی [اگه قهوهای تیره هم بود موردی نداره!!] و دارای موهای موجدار [این رو واسه مواقع عصبانیتش در نظر گرفتم که وقتی خواست خشمش رو فرو بخوره (!) بتونه دست راستش رو به شکل عصبی چنگ بزنه توی موهاش به طوری که مدل موهاش بهم نریزه!!! کی هرهر خندید گفت دیوونه؟!!] *- چشمها و طرز نگاهش گیرا باشه [این مورد خیلی واسم مهمه کلن تو ظاهر طرف... ینی یه مدل تاثیرگذاری باشه نگاهش کلن!!!!] *- لبهاش صورتی مایل به قرمز باشه!! [اوصولن افراد سیگاری این مورد رو ندارن!! دلیل اهمیت این مورد هم به کسی مربوط نیست!!! D: والا! چه توقعها دارن از آدم] - تفاوت سنی بین 5 تا 7 سال چون اصولن آدم ظاهربینی نیستم (!!!) به ذکر همین چند مورد بسنده میکنم و میرم سراغ گوهر وجود (!!) - گوش شنوا برای شنیدن حرفهام داشته باشه *- مهربون و دلسوز باشه *- حیوونا رو دوست داشته باشه [خصوصن سگ و گربه] *- راستگو باشه [حتی تو مواردی که من با فهمیدن حقیقت ناراحت میشم] - به عقایدم احترام بذاره و قلبن قبول داشته باشه که من هم به اندازهی اون آزادی دارم - توی مشکلات کنارم باشه و بخواد که توی مشکلات کنارش باشم [دلم نمیخواد مشکلات و ناراحتیهاش رو ازم مخفی کنه و وقتی ازش میپرسم چرا؟ بگه نگفتم چون تو ناراحت میشدی] - نظرش رو بیان کنه و خودش باشه [ینی حرفی که میزنه حرف دلش باشه نه واسه خوشایند من] *- توی برآوردن خواستههام نهایت تلاشش رو بکنه [مهم نیست بتونه خواستههام رو برآورده کنه یا نه، مهم اینهکه نهایت تلاشش رو بکنه] - من رو برای چشم شهلا و ابروی کمونم نخواد و واقعن شیفتهی طرز فکرم باشه - پا به پای من ترقی کنه و نگه "من همینیم که هستم!!! میخوای بخواه نمیخوای هم باید بخوای" [دارید که حق انتخاب رو!؟] - بیتربیت و بد دهن نباشه [این مورد مسلمن موقعی خودنمایی میکنه که طرف عصبانیه... به نظرم مهم اینه که توی عصبانیت بتونی خودت رو کنترل کنی و مؤدب باشی وگرنه وقتای دیگه 80 درصد مردم یکی از یکی مؤدبترن!!!] - توی زندگیش هدف، برنامهریزی و پشتکار داشته باشه [اله بختکی و هر چه پیش آید خوش آیدی نباشه] *- تحت هیچ شرایطی به خانوادهی من توهین نکنه [حتی اگه خودم داشتم بهشون توهین میکردم اون نباید برای حمایت از من این کار رو بکنه!!!] - مستقل باشه و زیر دین هیچ احدی نره!!! - سخت عاشق بشه و سخت فراموش کنه *- کینهیی نباشه - منطقی باشه و برای کارهاش و رفتارش دلایل منطقی داشته باشه [مثلن وقتی ازش میپرسم چرا؟ نگه دلم خواست (!!) یا دوست داشتم (!!) میدونید که این دو تا جواب قربونش برم ته منطق و استدلاله لامصب!!] *- خسیس نباشه، حالا اگه ولخرج بود زیادی؛ یهجوری درستش میکنیم!!! *- اجتماعی و خونگرم باشه *- از گفتن و نشون دادن علاقهش نترسه و فکر نکنه با گفتن "دوستت دارم" یا کارهایی که اینو نشون میده من قراره پررو بشم یا قراره از مردونگیش کم بشه!!!! موارد *دار ینی خصوصیاتی که آقای زیپ اونا رو داره و این به قول شاعر گفتنی ینی: "تو خودت نمرهی دوازدهیی!!!!" *:
پاورقی بیربطانهیی که همینجوری یهو یادم افتاد: وقتی کوچیک بودم گاهی واقعن این مسئله ذهنم رو مشغول میکرد که به راستی (!) اگه شوهرم هم اسم بابام بشه چقد مصیبت داریمها!!! [من باباهه رو به اسم کوچیک بدون هیچ پیشوند و پسوندی صداش میکنم چون خودش خواسته اینجوری] مثلن هر وقت اسم یکیشون رو میخوام بیارم همه ازم میپرسن که دقیقن کدومشون رو میگم!!! دیدی میگن به هر چی فکر کنی برات اتفاق مییفته؟!! D: البته یه حسنی که این موضوع داره اینه که چندبار جلوی باباهه یهو اسم آقای زیپ از دهنم در رفت اما کسی توجهش جلب نشد و همه فکر کردن منظورم باباههس!!!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:35 PM
+ لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (34)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 169. |
January 27, 2009 |
|
| |
× اولین نظری که تو پست قبل جلبم کرد این بود که از کتونیآیه آلاستار بدم مییاد!! راستش بدم نمییاد ازشون، اما از اونجایی که چیزای جدید و تک رو همیشه ترجیح میدم این کتونیآیی که به وفور یافت میشه رو خیلی دوس ندارم!!! خیلی از شماها گفته بودید که من رو یه آدم بیخیال تصور میکنید که باید بگم بیخیال نیستم اما خیلی آسونگیرم و خیلی زود خودم رو با شرایط وفق میدم!! البته به موضوعاته کوچیک خیلی گیر میدم و خیلی هم اعصابم خورد میشه اما مثلن با مسائله مهم مثه قبول نشدن تو رشتهیی که دوس داشتم یا مثلن نداشتن خیلی چیزایی که دوس دارم؛ خیلی زود کنار مییام و سعی میکنم از چیزی که دارم نهایته لذت رو ببرم و با همون چیزا احساسه خوشبختی کنم!!!!! [این اخلاقم رو میدونم خیلی خوبه!!! جای تعریف نیس D: البته این هیچوخ به این معنی نبوده که من دس از بلندپروازیم برداشتم!!] اما این حالت در مورده مسائله جزئی زمین تا آسمون فرق داره!! مثلن خیلی چیزای جزئی و بیاهمیت عصبیم میکنه... مثه پرسیدنه سؤالای بیمورد و الکی!!! نظیره مکالمهی زیر: - فردا ساعت چن امتحان داری زیگزاگ؟ : 2:30 - بدازظهر؟!!! میدونم اینجا من باید نهایت خونسردیم رو حفظ کنم ولی نمیتونم!!!! اون سؤاله "بدازظهر؟" به نظرم خیلی مسخرهس وختی هر آدمی میدونه که هیچ دانشگاهی مطمئنن ساعت 2:30 نصفه شب امتحان برگزار نمیکنه!! واسه همین جواب میدم: "نه 2:30 نصفه شب!!!!" یا مثلن این یکی که طرف زنگ زده خونه بعد که من گوشی رو برمیدارم میپرسه: "خونهیی؟!!" که در اینجور مواقع هم نمیتونم بگم "بعله" حتمن باید بگم: "نه!!! بیرونم!!!!!" که خب اکثرن به طرفه مقابلم بر میخوره اینطور جواب دادنم!!!!
مورده بعدی اینه که من تو دنیای واقعی هم همینجوری حرف میزنم وکلن همینجوری هستم!!! منتها یه فرقه خیلی زیادی که با اینجا دارم اینه که شماها وختی این نوشتهآرو از پشته مانیتور میخونید فک میکنید من با لحنه طنز دارم مینویسم در صورتیکه اصلن اینطور نیس!!! ینی من توی واقعیت هم از همین لحن استفاده میکنم اما لحنم فوقالعاده جدیه!!! جوری که همیشه طرفم به این مشکل برمیخوره که من الان دارم جدی حرف میزنم یا شوخی میکنم؟!!!! خیلی وختا این اخلاقم باعث میشه اون افرادی که هنوز منو خوب نمیشناسن کمی دلخور بشن از دستم، که اونام وختی بعده یه مدت خوب منو شناختن دیگه عادت میکنن بهم!!!!
از دختر بودن، طبق گفتهی گیلاس، فقط احساسات غلیظ و قر و فرش رو به ارث بردم!!! که اگه این قر و فر رو معنیش کنیم لوسبازی و گیر دادن و این که همیشه دلم میخواد آقای زیپ در دسرسم باشه، تا حد زیادی حرفش درست از آب در مییاد!!! خب مغرورم آره اما بیشتر از اون خودخواهم که توی اون پروفایلمم گفته بودم!!! و این که وختی میرم بیرون زیاد به خودم نمیرسم و تیپم اسپرته... این کاملن درسته!!!!! شده حتی خیلی وختا که با ابروآی درومده و یه من سیبیل رفتم تو خیابون و به تخـ.مکه سمته چپمم نبوده که مثلن زشته و اینا... که فک میکنم اینم برمیگرده به آسون گرفتنم!! راستش من برخلافه خیلیآ، خیلی به ندرت پیش مییاد که قبل از بیرون رفتن از خونه برم جلو آئینه واسه آرایش کردن!!! مخصوصن اگه صب باشه یا بدازظهری که مجبور شدم از خوابم بگذرم!!!! میدونید که "نباشه خواب؛ دنیا میخوام نباشه!!!" مگر اینکه تولدی، مهمونییی چیزی قرار باشه برم! حتی با آقای زیپم که میخوام برم بیرون آرایش نمیکنم. فقط خب با اون وضع فجیعم نمیرم بیرون!!!! همون ابرو و پشت لبو اینا!!!! D: ناگفته نماند اونجوریم دیده منو، حاج آقامون!! دلیله این مسئلهم این نیس که بدم مییادآ... اصلن! فقط حوصلهی این کارارو ندارم!
خب خیلیآ هم گفته بودن که آدمه منطقییی هستم که باید بگم بعله! پس چی!!!! D: اما خب این منطقی بودن فقط در روابطه دیگرونه... مثلن کسی که مییاد پیشم و از کسی برام درددل میکنه همیشه سعی میکنم خودم رو بذارم جای طرفی که توی این مکالمه حضور نداره و از جانبه اون فکر کنم... ینی به عنوان شخص سومی که خارج از یه رابطه قرار داره واقعن منطقی هستم. اما در مورد روابط خودم نه!!!!! مثلن تو رابطهی خودم با آقای زیپ بیشتر احساساتم به منطقم غلبه میکنه و وختی دچار مشکل میشیم تبدیل میشم به یه آدمه خودخواهی که فقط خودش رو میبینه و حتمن به یه نفره سوم احتیاج دارم!!!!!! اونم کسی که حرفاش رو خیلی قبول داشته باشم.. و اگه اون شخص منطقن حق رو بده به آقای زیپ خیلی زود همه چی از دلم در مییاد و عصبانیتم فروکش میکنه...
توی دنیای واقعی خیلی کم پیش مییاد لبخند بزنم یا چیزی واقعن به خندهم بندازه!!! نه اینکه اصلن نخندمآ... اما خب بیشتر اخمو و جدی هستم تا خندهرو... تو خیابون رو هم که دیگه نگو!!!!! فقط اینو بدونید که تو سن بیس سالگی بین ابروآم خط افتاده!!!!! ینی تا این حد D:
دورو برم خیلی دوست دارم که اونا رو من حسابه دوسته صمیمی باز کردن اما من دوسته صمیمی خیلی ندارم و شاید فقط یکی دو نفر باشن که من تمام مسائلمو براشون میگم و اینم فکر میکنم دلیلش همون تودار بودن و درونگرا بودنم باشه... بیشتر سعی میکنم اگه کسی احتیاج داشته باشه و ازم بخواد سنگ صبورش باشم تا اینکه ازش بخوام سنگ صبورم باشه و واسه همینه که از دیده بعضیآ ظاهرم با درونم خیلی فرق میکنه... شاید به همه بگم که آقای زیپ رو دوس دارم اما مطمئنن به همه نمیگم که مثلن دیروز چه اتفاقی افتاده و یا بینه دعوامون چه حرفایی بینمون زده شده!! راستش برای این کارم هم دلیل دارم!!! مثلن توی این یه سال شاید فقط دو یا سه بار اتفاق افتاده که خیلی جدی اومدم و از دعوام با آقای زیپ نوشتم اما اونم خیلی زود پشیمون شدم و یا اینکه کامنتینگم رو برداشتم!! راستش یکی از دلایل خیلی مهمم اینه که میدونم همهی شماها به نوعی مشکلاته خاص خودتون رو دارید و خیلی از ماها وختی کانکت میشیم به دنیای مجازی، دیگه حوصلهی مشکلات رو نداریم و میخوایم فارغ از همه چیز چنلحظه خوش باشیم! البته من هیچوخ کسانی رو که میان و غصهآشونو مینویسن رو منع نمیکنم و میدونم که اونام برای خودشون دلایلی دارن اما من کلن در مواقع ناراحتی ترجیح میدم وبلاگم رو آپدیت نکنم و حتی اگه بخوام اشارهیی به مسائل کنم ترجیح میدم با لحنی بنویسم که طنز به نظر بیاد نه بغض و گریه!!!!! این فقط در مورد غم و غصه نیس که ترجیح میدم حرفای خصوصی و عاشقانهمون هم توی دلمون بمونه و براشون حرمت خاصی قائلم. چون شدیدن معتقدم وبلاگ با دفترچهی خاطرات فرق داره و شاید اگه مطمئن بودیم که دفتر خاطراتمونم اینقد خواننده داره هرگز همه چی رو توش نمینوشتیم!!! این با دوروغ گفتن فرق دارهآ!!! هیچوخ دوروغ نمینویسم فقط "نمینویسم" هر چیزی رو!!
از نظر ظاهری هم اگه بخوام خودم رو بررسی کنم، خب شما یه دختر لاغر رو در نظر بگیرید که اگه یکی از هیکلش ایراد بگیره که مثلن "دختر تو چرا اینقد لاغری؟" انگار فحش خوار و مادر بهش دادن!!!! حتی گاهی اوقات که آقای زیپ از دهنش در میره که "زیگزاگ یکم چاق بشی عالی میشی!" میگم که میتونه بره با کسی دوس بشه که عالی باشه از همون اولش و پشتبندش حتمن اینم میگم که من هیچوخ به شیکمش گیر ندادم!!!!!! ((: موهام حالت داره و پائین موهام دیگه از مدله حالتدار خارج میشه و فر درشته! خب حالا که اینارو گفتم اینم بگم که بستنی رو دوس ندارم و به آدامس هم معتاد نیستم اما اکثرن آدامس تو دهنمه چون حس میکنم یه جورایی باعث میشه به اعصابم مسلط باشم!!!!! البته فقط یه جورایی!!!!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:31 PM
+ لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (0)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 165. |
January 16, 2009 |
|
| |
× نمیدونم این چه اخلاقه کاملن متناقض با آدماس که من دارم... اینکه تو دوهفتهی فرجهی امتحانا همش استرس دارم و اعصابم خورده ولی تو دورانه امتحانا [به محض دادن اولین امتحان] این استرسه به یک آرامشه عجیبی تبدیل میشه که هرکی ندونه فک میکنه من در دورانه سیر و سولوکه عرفانی بسر میبرم!!! بعد یه نکتهی دیگشم اینه که تو اون دوهفته فرجههه نه که درس نخونمآ اما چون اکثر درسام تشریحیه ترجیح میدم فقط یه مورور کنم روشون و خوندنه اصله کاری رو بذارم واسه شبه امتحان!!! [یهجورایی همون وخته گل نیه این شبه امتحان واسه من!!!!] شبه امتحانم ترجیح میدم کلن از درسم دور باشم و هیچگونه استرسی هم بهم وارد نمیشه نمیدونم چرا!!!!! ینی تمامیه این دورانه سوگواری با همون یه موروره اجمالی شورو و به پایان میرسه... انگار استرسم فقط واسه اینهکه نمیدونم مطالبه کتاب در چه موردیه و وختی با یه مورور سطحی، موضوعه کلی دستم میاد برام کافیه و تمام استرسم از بین میره!!!!! از بین رفتنه اون استرسه مذکور و اون موروره سطحی هرگز به معنیه گرفتن نمرهی خوب نیستآ!!! فقط در حدیه که پاس میشم اون درسو!!!! اونم فقط به خاطر عدم استرسه! وگرنه فک نکنم اطلاعات امتحانیم (!) با همون یه دور خوندن اینقد سیر صعودی داشته باشه!!!! D:
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:01 PM
+ لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (0)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 161. |
January 6, 2009 |
|
| |
× کلن بهم ریختنه برنامهی خواب من، حکمه بازی کردن با دم همون گربهسان معروف رو داره!!! فرقیَم نداره چطور و به چه نحوی میخواد این کار صورت بگیره!! چه تلفنی باشه چه اساماسی، دزدگیری، آیفونی، حضوری، غیرحضوری، پیامنور، سراسری، علمی کاربردی... فرقی نداره کلن!!! تو تمامه موارد شخصی که این خبط بزرگ رو مرتکب میشه جونش پای خودشه! و در طوله روز باید یک عدد زیگزاگ با سلامت کامل اخلاقی و اعصابی رو تحمل کنه!!! ولی خب بدیش اینهکه تو برخی موارد مثه موردی که صدای دزدگیر مخل خواب اینجانب میشه بدیهیه که من دستم به صاحبه اون ماشین بیصاحاب نمیرسه که مثه بز پاچش رو بگیرم!!! بعد مجبور میشم برم پاچهی کیو بگیرم؟!! آره دیگه... همون کوتاهترین دیوار و آقای زیپ و اینا!!!!!! D: اما خب از امروز بسی متحول شدیم و تصمیماتی گرفتیم که خیلی بعید بود ازمون!!! اونم این بود که از این به بعد در مواردی مثه بیحوصلگی، بیخوابی، پریـ.ودیسم، فقدان اعصاب و کلن فقدانه سایره چیزای دیگه یهجورایی سعی کنم نرم سمته آقای زیپ!! چون به محض اینکه سین ٍ سلام گفته بشه بحث و جدل و گفتمانه ناسالم و خوار و مادر هم بینمون شورو میشه... دلیلشم اینه که [به گفتهی خود آقای زیپ] وختی من اعصابم قهویایه به دلیل وفور و شدت علاقهی قلبی و کلن تلپاتی و این برنامهآ آقای زیپم اخلاقش تغئیر رنگ میده به سمته قهوهای... و اینچنین میشه که مثه سگ و گربه کلن روابطه شیرین و صمیمییی رو با هم شورو میکنیم!!!!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 4:54 PM
+ لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (0)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 159. |
January 3, 2009 |
|
| |
× خیلی دلم میخواس پست قبل همونجا تموم میشد اما کامنتای بعضی از شماها و اینکه توی کامنتینگ من برخلاف بعضی از کامنتینگآ امکان این نیس که من بیام و تو همون کامنتا جواب شما رو بدم، مجبور شدم این پست رو در ادامهی پست قبل بنویسم و بعضی مسائل رو روشن کنم! 1- من توی پست قبل هرگز قصد توهین به اعتقادات کسی رو نداشتم پس هرگز هم به کسی اجازه نمیدم به من و اعتقاداتم توهین کنه!! چننفر توی کامنتاشون گفته بودن که کاری به این چیزا نداشته باشم و کلن بیخیال اینجور مسائل بشم و زندگیم رو کنم! گفته بودن من به اونا کاری نداشته باشم و اونام به من کاری نداشته باشن! گفته بودن کسی من رو مجبور نکرده که سیروز رو مغموم و عزادار باشم!! خب همینجا باید بگم که اینکه من مسیر ده دیقهیی رو یک ساعته باید برای رفتن به جایی طی کنم و توی ترافیک پشت دستهآ بمونم و یا اینکه صدای نوحه از صب توی گوشم باشه و نذاره با تمرکز درس بخونم و صدای طبل و سنج تا نیمهآی شب نذاره بخوابم اسمش چیه؟ اجبار یا اختیار؟!!! منه نوعی یا هر مسلمونه غیر شیعه یا مسیحیایی که تازه اول سال نوشونه چرا باید این مسائل ظاهری رو تحمل کنیم؟! آیا ما تو این جامعه حق زندگی نداریم؟ یا شاید کافریم و چون کسانی که اینجور نمایشا رو راه انداختن بهشت رو پیش خرید کردن، ما دیگه حقی برای زندگی نداریم اینجا!!! هوم؟ 2- مورد دومی که کمی اذیتم کرد این بود که بعضی از دوستان گفته بودن حتی اگه این مراسم برای یکی از عزیزای خودم بود هم همین برخورد رو میکردم؟ که من باید بگم که حتی اگه من بتونم علاقهی خودم رو به اطرافیان و عزیزانم به امام حسینی که 1400 سال پیش زندگی میکرده و من ایشون رو حتی یکبار هم ندیدم تعمیم بدم باز یه سؤال دیگه برام پیش میاد و اونم اینه که اگه یکی از عزیزانتون خدایی نکرده بخاطره خودکشی جونش رو از دس بده بیشتر ناراحت میشید یا اینکه توی یه تصادف ناغافل فوت کنه؟! جواب اولی که ممکنه به ذهنتون بیاد اینهکه در هر دو صورت ناراحت میشید... اما اگه یکم بیشتر فک کنید میبینید که اگه با تصادف از بین بره همش غصه میخورید که شاید میتونست بیشتر عمر کنه اما اگه خودکشی کنه میگید راهی بوده که خودش انتخاب کرده و حتمن اینجوری راحت میشده... خب حالا این ماجرا رو تعمیم میدیم به جریان کربلا... کسی اینجا نمیتونه منکر این بشه که امام حسین خودش خواست که بجنگه... برای امثال ماها و زنده نگه داشتن اسلام!! درسته؟ خب حالا اسلام به من و شما رسیده و ما هم اعتقاد داریم که توی جنگ کربلا امام سومممون پیروز شده اگر چه به شهادت رسیده... پس امام حسین به هدفش رسیده و اسلام رو زنده نگه داشته! حالا ما چرا باید بیایْم و فک نکرده فقط عزاداری کنیم؟ مگه نه اینکه امام پیروز شده و اسلام هم تا به امروز پابرجاست؟ پس اشک و ناراحتیمون برای چیه؟! برای اینکه اسلام زندهس؟!!! یا برای اینکه امامون به هدفش رسید و پیروز شد؟!!! حرفه من اینهکه اگه برای از دس دادنه آدمه بزرگی مثل امام حسین اشک میریزیم چرا عینه 30 روز رو اینکارو میکنیم؟! امام حسین دهم محرم شهید شد... چرا از اول محرم پیشواز مرگش میریم و عزاداری میکنیم؟ چرا فقط نهم و دهم محرم رو عزاداری نکنیم؟! 3- مورده سومیکه باید تذکر بدم اینهکه چرا ما ایرانیا همیشه پیشواز غم میریم و از شادی استقبال نمیکنیم؟ مگه امام حسین اونقدر عزیز نیست که سی روز بخاطر از دس دادنش اشک میریزیم؟ پس چرا این عزیز بودن در موقهی تولد ایشون صدق نمیکنه؟ چرا سی روز به استقبال روزی نمیریم که قراره خدا بهمون یک آدم به این عظمت هدیه بده؟!! 4- مورد بعدی در مورد کامنتی بود که ازم خواسته بود با امامم با لحن "خودمونی" صحبت نکنم و با احترام صحبت کنم باهاش که باید ضمن تشکر از این دوستی که میدونم قصدی از این صحبتش نداشته بگم که چرا من نباید با امامم راحت صحبت کنم؟ چرا باید توی حرف زدن اینقد خودم رو مقید به اینجور مسائل کنم که اصل مطلب رو یادم بره و از قیده حرف زدن با امامم منصرف بشم به کل؟!! چرا موقهیی که با خدا صحبت میکنیم و اسمش رو مییاریم پشت بندش از الفاظ (ع)، (ص) و غیره استفاده نمیکنیم و هر بار که میگیم "خدا" بعدش صلوات نمیفرستیم؟!!! مگه نه اینکه موجودی به عظمت خدا وجود نداره؟ درثانی... انسانی با عظمت وجودی امام حسین احتیاجی به این ظواهر و بزرگ کردنای من نوعی نداره... 5- مورد بعدی این بود که خیلی از شماها با خوندن متن پائین اصل موضو رو فراموش کردید و این برداشت رو کردید که من از اصل و ریشه با این مسائل مخالفم!! نه... من منکر اعتقادات شما نمیشم چه بسا که خودم هم برای خودم اعتقاداتی دارم!! من فقط و فقط مشکلم با محرم این تظاهرها و ریاکاریاییه که همهی ما به نوعی شاهدش هستیم! من مخالف این نمایشایی هستم که با خوندن این نوحه که "پارسال همه دسته جمی رفته بودیم زیارت، حسین، حسین!" آدم فقط لبخنده تمسخر میزنه و حس میکنه با اینجور جملات چقد میتونیم بزرگی امام حسین و عملی که انجام داده رو زیر سؤال ببریم! اینجور مسائل مسخره بیشتر از اینکه من پشتبند اسم امام حسین "(ع)" نذارم از شان اماممون کم میکنه! دوستان!!! من مشکلم با ایناس! نمیدونم منظورم رو تونستم برسونم یا نه!!!! 6- دوستی برای اینکه بیشتر با قیام امام حسین من رو آشنا کنه پیشناهاد داده بیشتر مطالعه کنم!!!! و یه برنامهى تلویزیونی هم معرفی کرده ببینم که باید از لطف این دوست تشکر کنم و بگم که زمانی ما میتونیم یک اسلامشناس واقعی باشیم و راهمون رو "خودمون" انتخاب کنیم [نه با اجبار تهدیدات خانواده یا موروثی بودن اسلام!!!] که عقاید و نظرات مخالفین خودمون رو هم بشنویم و روشون فکر کنیم! وقتی توی ممکلت من تمام کتابآ و برنامهآی تلویزیونی تحت تاثیر سیاست قرار گرفته، دیدن و خوندن این مطالب چه کمکی میتونه به من بکنه؟! در ضمن... منی که از ابتدای کودکی همش توی گوشم خوندن که فلانی آدمه خوبی بوده و اٍل بوده و بـــٍل بوده [منظورم صرفن امام حسین نیست] و دائمن نظراتی رو بشنوم که شبیه همه، چطور میتونم نظر کسی رو که یهو میاد و میگه اون آدم اشتباهاتی هم تو زندگیش داشته رو بدون جبههگیری قبول کنم؟ من نظرم اینه که چن کتاب با نظراته متفاوت بخونم و بعد با "عقل" خودم از "اختیار"ی که به عنوان بزرگترین هدیهی خدا به منه استفاده کنم و راهم رو خودم انتخاب کنم!!! در ضمن اگه شما کتابهایی دارید که فک میکنید میتونه من رو آگاه کنه مطمئن باشید منی که خودم "کتابدار" هستم هم کتابهایی دارم که میتونه شما رو آگاه کنه... که اگه لازم بدونم و خودتون هم موافق باشید تو یه پست معرفی میکنم اسماشون رو! 7- مورد آخر هم اینهکه خواهشن فقط نظر خودتون رو بگید و به نظراته دیگران که مطابق میل شما نیستند کاری نداشته باشید!!! مخاطب تمام نوشتهآیه شما من هستم و اینجا همه آزادن نظراتشون رو بگن و مطمئن باشن که نظرشون بدون کوچکترین تغئیری تائید میشه. خواهش میکنم فقط اعتقادات و نظرات خودتون رو بگید و از توهین کردن به بقیه و اظهار تاسف برای همدیگه جدن خودداری کنید! یادتون نره که اگه شما برای حرفآ و نظراتتون دلیل دارید حتمن دیگران هم دلایل خودشون رو دارند. در آخرم باید بگم کاش یاد بگیریم که بدون جبههگیری و تحمیل عقایدمون به هم دیگه به حرفای هم "گوش بدیم" و به نظرات هم احترام بذاریم. حتی اگه اون نظر مطابق میلمون نباشه و صد در صد باهاش مخالف باشیم!! یادمون نره که لازمهی "گوش دادن" به حرفای کسی با نظر مخالف، صرفن قبول نظرات اون فرد نیست!!! ما میتونیم با احترام نظرات هم رو بشنویم و بدون توهین و ابراز تاسف، عقاید همدیگه رو قبول نکنیم! کاش یاد بگیریم بدون اینکه از بالا به کسانی که مخالف عقیدهی ما نظر میدن نگاه کنیم حرفاشون رو گوش بدیم! نه با تحقیر و اظهار تاسف!!! [این شامل هر دو دسته میشه، چه کسانی که به کل مخالف این مسائل هستند چه کسانی که اعتقاد راسخ دارن به این مسائل]. کاش بفهمیم چون ما به این مسائل اعتقاد داریم دلیلی نداره کسی که به این مسائل معتقد نیس کافره!!! کاش یادمون نره تشخیص کافر یا مومن بودن اشخاص وظیفهی ما نیس و بهشتی یا دوزخی بودن افراد رو به عهدهی خدا بذاریم و براشون تاسف نخوریم!! کاش اگه مخالف نظری هستیم که میشنویم فقط بگیم مخالفیم و دلایلمون رو بگیم بدون اینکه بخوایم طرف رو متقاعد کنیم حرفمون درسته و اون داره اشتباه میکنه و یا اینکه سرزنشش کنیم!!!!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 4:00 PM
+ لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (0)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 158. |
January 1, 2009 |
|
| |
× هیچوخ فلسفهی اینکه از اوله محرم تمومه مملکت رسمن تعطیل بشه و هئیتا را بیفتن تو خیابونا و سر و صدا را بندازن رو نفهمیدم!!! هیچوخ نتونستم درک کنم که مگه محرم اولین ماهه قمری و شورو یه سال جدید نیس؟! پس چرا همهجا باید سیاه باشه و از اولین روزش ما همینجور غمزده و مغموم بشینیم تو خونه و هیچ غلطی نتونیم بکنیم؟! چرا باید همیشه همهچیز جوری باشه که آدم حالش از اینهمه تظاهر بهم بخوره؟! چرا باید به زور خودمون رو ناراحت و عزادار نشون بدیم در حالیکه مطمئنن هیچکس نمیتونه واسه یه آدمی که هزار و چارصد ساله پیش مرده و ندیدتش اشک بریزه؟! چرا همه چیز رو با این بچهبازیآ باید به گـ.ه بکشیم؟! چرا باید یهماهه تموم خودمون رو از هرنوع آهنگ گوش دادن و هزار کوفت و زهرماری محروم کنیم، در حالیکه اصلن نمیدونیم محرم ینی چی و صدای آهنگای نوحهمون ساختمونا رو میلرزونه که مثلن آره، ببین سیستمه ماشینم چه سابی داره!!!!! هی را بریم و سی روزه تموم واسه امام حسین که نه، واسه مشکلاته خودمون [مثلن یکی دوس پسرش گذاشته رفته میاد اشک میریزه اون وسط و همه هم میگن آخی نیگا چقد شیفتهی امام حسینه!!] اشک بریزیم و هیچی ازش نفهمیم!! هی همه جارو تعطیل کنیم و را بیفتیم بریم دسته تماشا کنیم!!! اونم چه دستههایی... یا همشون دختر و پسر جوون که واسه رد و بدل کردنه شماره تلفن تو خیابونان یا بچه کوچولوآیی که اینکه دمباله دسته را بیفتن و یه زنجیر بگیرن دستشون و هی اینور اونورش کنن واسشون شده تفریح!!! واقعن ینی امام حسین رف کربلا و شهید شد که ما هر سال سیروز به طرق مختلف مسخرش کنیم اینجوری؟!!!! واقعن معنیه اینکه به اسمه اسلام دارن اسلام رو خراب میکنن همینه!!! اینهمه وخ میذاریم و میریم دسته تماشا میکنیم، اینهمه آلودگی صوتی رو تحمل میکنیم، اینهمه مىریم به عشقه امامون (!!!) اشک میریزیم، چی عایدمون میشه بجز چن پرس قیمه و عدسپلو؟!! چی میفهمیم از این کارای طوطیواری که هرسال تکرارش میکنیم؟! چه نتیجهیی میگیریم واقعن؟
× نظراتتون رو بگید، میخونم و آمادهم واسه شنیدن حرفاتون! اما واقعن منطقی فک کنید قبل از اینکه جبهه بگیرید!!! از قبل بگم که من مشکلم با این عزاداریه تحمیلی و مسخرهس و این تظاهری که آدم رو از هر چی دین و ایمونه دلزده میکنه!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:14 PM
+ لینک مطلب | زیگزاگولوژی, غرغریسم | نظرات (0)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 135. |
November 9, 2008 |
|
| |
× چنسال پیش، سره يه جريانی مامان به كپل گفته بود زيگزاگ خيلی آدمه توداريه! اصلن هيچی رو بروز نمیده!! يكی از دلايلشم اين بود كه كپل تمامه جيك و پوكه اتفاقاتشو ميومد برا مامانه تعريف میكرد اما من نه!!! اونموقه اصلن حرفشو قبول نداشتم چون خودم فكر میكردم اتفاقن خيلیَم آدمه برونگراییَم و همه چيز رو برای دوستام و اونايی كه باهاشون صميمیَم تعريف میكنم!! حالا بعد از اينهمه سال، دوباره چنروز پيش مامانه به كپل گفته كه دلش میخاس فاصله سنيش با من كم بود تا من میرفتم و راحت همه چیزمو براش تعريف میكردم!!! نمیدونم حالا مامانه چه گيری داده كه از تمامه كارای من سر در بیاره؟ البته تا حدی اين جملهش رو قبول دارم كه فاصله سنی باعث رعايته يه سری حرمتها میشه و آدم نمیتونه راحت از خیلی مسائل حرف بزنه اما عكسه اين موضو رو قبول ندارم اصلن! ينی قبول ندارم اگه مامان فاصله سنیش با من كمتر از حالا بود باهاش راحتتر از حالا بودم! كلن از نظر من هر آدمی يه سری حريمهای شخصی داره برای خودش كه حاضر نیس اونا رو با كسی قسمت كنه!! حتی اگه اون آدم نزديكترين دوستش باشه!! البته اين حرف اصلن به اين معنی نيس كه من هيچیم رو برای مامانه تعريف نمیكنم، نه! تعريف میكنم اما فقط قسمتايی كه فكر میكنم تعريفيه!! حالا از همهی اينا كه بگذريم میخاستم اينو بگم كه يه تست پيدا كردم كه نشون میده آدمه درونگرايی هستيد يا برونگرا!! البته سؤالاش يهكمی به نظرم مسخرهس و وسطه تست يهجورايی حس میكنی كه "وا؟! گـ.وز به شقيقه چه ربطی داره؟!" ولی خب تسته ديگه... جالبش اينجا بود كه من امتيازم شد 8 و فردی درونگرا شناخته شدم. به عبارتی همون "تودار" مامانه! [Click].
× بدنم ديگه كوفتگی نداره و ديگه با برخورده هر جسمی كه يه اپسيلون درجه حرارتش از تنم كمتره مورمورم نمیشه!! ولی خب از اونجايی كه كلن ما اگه يهويی خوب شيم برامون افت داره و مسلمن نبايد اعصابمون نفس راحت بكشه الان دارم دورانه بحرانیيی رو رد ميكنم از اين قرار كه اگه يه پشه از بغلم رد بشه و اين مولكولای هوا رو يهكم جابجا كنه تا آخره شب همينجور سرفه میكنم!!
× فكر كنم از طرزه نوشته مشخصه كه هيچ حال و حوصلهی درست و درمونی ندارم!! دلم استراحت میخاد!!! دلم میخاد زودتر اين ترمه دانشگا تموم شه با اينكه اصلن آمادگیه امتحانا رو هم ندارم! بیخيال اصلن، انگار دوباره داره يه چيزیم میشه!!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:46 PM
+ لینک مطلب | زیگزاگولوژی | نظرات (0)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 108. |
September 21, 2008 |
|
| |
× چون من هيچ كنترلی در هيچ شرايطی روی تارای موم ندارمُ هيجوره نميتونم تارای موآمو از نامحرم بپوشونمُ همچنين آستينه مانتومُ پاچه ی شلوارم اگه زيادی بُلن باشه احساسه خفگی بم دس ميده، واسه همين (ولاغير) كلهم قيده روزه گرفتنم زدم! چون معتقدم (!) كسی كه ميخاد روزه بگيره يا نماز بخونه، بايد همه چيش اسلامی باشه!! يا روميه روم يا زنگيه زنگ!! ينی دوس ندارم عينه اين آدما باشم كه فقط تو ماه رمضون خداپرست بشمُ بعده ماه رمضون ملحد (ملهد؟)!!! ديدی اينارو كه هركار دلشون ميخاد ميكنن بعد ميرن حج ديگه از اين رو به اون رو ميشن؟!! دوس ندارم كلن اينجور آدمارو! بعد حالا اينو ول كن، از اونجايی كه تو مملكته اسلاميمون هر كی به هزارُ يك دليل نتونه يا نخاد روزه بگيره دو را بيشتر نداره (يا بايد بتمرگه تو خونه، يا بره بيرون از گشنگی بميره) منُ زيپ ديروز غذا گيرمون نيومد و تصميم گرفتيم بريم از يه لبنياتی بندُ بساط بخريمُ از خودمون پذيرايی كنيم تو پارك! [Click]. اين عكسو من ميخاسم بگيرم، بعد آقای زيپ فرمودن يه جوری بگير كه تاريخه روزنامه َم بيفته! بعد من بعده كلی تلاشُ جِزه جيگر(؟) گفتم نميفته اون تاريخه! خيلی خونسرد گف: بده من بگيرم!! منم دوربينُ دادمُ سَره سه سوت عكس گرف زيپ!! الان تاريخه روزنامَرو كه ميبينيد همتون احيانن!؟!! D:
× خونه ی مامان بزرگه وختی روژينا و پرنا جفتشون اونجان خيلی مهيج ميشه! هی ميزنن تو سرُ كله ی هم، هی بوس ميكنن همو! عالمی دارن اونام!! امروز برده بوديمشون بيرون، جفتشون تو كالسكه بودن، من روژينا رو می بردم، بعد يه جا بود كه هم پله داش، هم از اين سرازيريا كه مخصوصه معلولينه. خيره سرمون خوشال شديم قيژ رفتم با كالسكه از اونجا بريم كه ديدم تهش از اين ميله ها گذاشتن كه آدمم به زور از لاش رد ميشه!! بعد منُ زن دائيم بعده كلی فكرُ تفحس به اين نتيجه رسيديم كه اين راهه ماله معلولينی بوده كه از ناحيه ی پا سالمن! مثلن دستشون مشكل داره يا چشمشون!!! من نميدونم واقن اين مسئولينه محترمه شهرداری چی فك كردن كه اينو اينجوری ساختن؟! جلل خالق!
× فك كن يه دختره 22 ساله (ينی يه سال از من بزُگتر) رو ديدم سه قُلو حامله بود!!! تصور كن الان!!!!!! ينی من اون لحظه هيچ فكری نميكردمُ همينجور ساده بش لبخند زدمُ تبريك گفتم!!! :دی
× برا بعضی از دوستام سوءتفاهم شده بود هی ميومدن تبريك ميگفتن ُ بم ميگفتن عروس خانوم! خاسسم بگم كه صحبته آقای زيپُ بابا فقط در حده يه آشنايیه ساده بود كه آقای زيپ اعلام كرد كه فعلن شرايطه ازدواج رو نداره اما منو دوس داره!! اصن بحثه جدی يی نبود، خاهش ميكنم شايعه پراكنی نكنين چون من ميخام درسمو ادامه بدمُ پله های ترقیُ يكی يكی طی كنم! D: و مهمتر از همه آشپزيَم بلد نيستم!!! D:
× تو كُله كشوره عربستان، يه سينما وجود داره كه اونم كارتون پخش ميكنه!! عربا با اين كارشون نشون دادن كه خدای فرهنگن! (بر منكرش لعنت!)
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:25 PM
+ لینک مطلب | زیگزاگولوژی, غرغریسم | نظرات (0)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 27. |
March 24, 2008 |
|
| |
× یکی دیگه از اخلاقای گُل و گلابه منو آقای زیپ ، اینه که تا سر حده مرگ با هم دعوا میکنیم و سه سوت تصمیم میگیریم که اون از زندگیه من بره بیرون و منم از زندگیه اون! بعد دو دیقه نگذشته ، یا اون یا من ( بسته به حال و هوای اون لحظه ) یکیمون زنگ میزنه به اون یکی خیلی جدی میگه : رنگه تی شرتیُ که مثلن پریروز تو طبقه ی دومه پاساژه فلان ، مغازه ی سوم از سمته چپ باهم دیدیم ُدوس داری؟؟ مثلن همین پریشب! سره یه موضوعه نه چندان کوچیک (!) یه قشقرقی به پا شد که خدا میدونه! آخرشم جفتمون به این نتیجه رسیدیم که خیلی بدبختیم و باید بریم بمیریم! بعد فردا صُبش زنگ زدم بهش ، شروع کردیم به قربون صدقه ی هم رفتن و راجبه رنگه لینکای سایت صحبت کردن! اصلن انگار نه انگار که تا چن ساعت پیش از شدت ِ بدبختی آرزوی مرگ میکردیم که! کلن این اخلاقمونو خیلی دوس دارم! خیلی باحالیم ما! موش نخوره ما رو!
× شمبه رفتیم کرج! رفتیم خریده عید مثلن! ما آخه همیشه باید برعکسه همه عمل کنیم! از اونجایی که مامانه عقیده داره قبله عید چون شلوغه و آدم مجبوره آت و آشغال میندازن به آدم و خداتومن هم پول میگیرن باسه همون! خلاصه رفتیم ، اما من دیگه داش اچکم در میومد! یه دونه مانتو محضه رضای خدا سایزه من نبود که! منم احتیاج مُبرم ( مبرن؟! ) به مانتو داشتم! بلخره تفلده آقای زیپه! الکی که نیس! خلاصه تو همون هیری ویری که من داشتم اچکامو پاک میکردم یه مانتو دیدم! از این جینگیل پینگیلی آ! مخصوصه تفلد! رنگش کرمه ، از این چروک پروکا که انگاری از دهن گاو دَرش اوردن! بهدش یه دونه مانتوی دیگَم گرفتم واسه یونی! اون مشکیه ، ساده هم هس! فقط مونده شال ، آخه شاله خوچگل گیر نیووردم!
× خانوم جیغ! واست خیلی خوچحالم و صد البته واسه خودم ناراحَن! نمیشه از پیشم نری؟؟!!
× یک توصیه مهم برای زندگیه آینده! درجه ی سـ کـ س شما چقده؟ :دی [Click].
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:06 PM
+ لینک مطلب | حوصلهدونی, روزی از روزها, زیگزاگولوژی | نظرات (0)
|
|
| |
 |
|
|