یاد شهدای سبز گرامی و راهشان پر رهرو باد

 


یادها و خاطره‌ها
 

Recent Posts
Page 548.
Page 547.
Page 544.

Archive
March 2010 (14)
February 2010 (1)

Topical Archive
مدرسه‌ی فمینیستی (2)
یادها و خاطره‌ها (3)
آن‌کته‌گورایز (1)
حوصله‌دونی (1)
روزمرگی (7)
زیگزاگولوژی (1)


Links



Counter
 
 

Page 548.

March 14, 2010
 

× مشغول انجام عمیات اتاق‌تکونی بودم که به طرز شگفت‌آوری چیزایی پیدا کردم که روحم رو شاد کرد. این خرت و پرتای کوچیک، هر چقدم از نظر مامان و بابا تو دار و دسته‌ی آت و آشغال‌ها دسته‌بندی بشه، بازم واسه آدم یه دنیا خاطره‌س. مگه می‌شه بیلیط عوارضی‌یی که شب تولد خانوم شین، که موقع اومدنت به تهران پرت کردی جلو داشبورد و من برش داشتم، رو انداخت دور؟ مگه می‌شه اشانتیونه نمایش کرگدن رو که پنجم دی 87 -که البته زیادم اشانتون نبود و 200 تومن بود- رو انداخت دور؟ مگه می‌شه بازوبند سفیدی رو که با رنگ قرمز روش نوشته "تغیـــیر" و یه روزی با افتخار بستمش به بازوم و به هم‌وطنام از میدون تجریش تا میدون هفت‌تیر با پای پیاده "وی" نشون دادم و لبخند زدم رو  انداخت دور؟ هر چقدم ریش‌ریش و کثیف شده باشه پارچه‌ش... مگه می‌شه دو تا بیلیط سینمای مچاله شده‌مون رو اندخت دور؟ پای هر کدوم اینا بشینی چونصدها ساعت حرف دارن واست...
مامان و بابا بی‌خبر از این‌همه خاطره یه خبطی می‌کنن و به این خرت و پرتا می‌گن آت و آشغال!! من رو که نباس جو بگیره و بندازمشون دورکه.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:05 PM

لینک مطلب | یادها و خاطره‌ها | نظرات (23)

 

 
 
 

Page 547.

March 13, 2010
 

× از اینکه تا آخرین لحظه برنامه‌مون معلوم نباشه کفری می‌شم شدید. این‌بار هم یکی از همین دفعات بود. ازش پرسیدم: فردا می‌یای؟ گفت: معلوم نیس هنوز!! سعی کردم خودم رو کنترل کنم. خیلی وقته دارم رو خودم کار می‌کنم وقتی این جواب رو شنیدم؛ از کوره در نرم. گفتم: باشه، پس بهم خبر بده که می‌یای یا نه. گفت: چشم.
فردا صبحش ازش خبری نبود. اولش وقتی بیدار شدم خواستم بهش اس‌ام‌اس بدم ببینم چیکار می‌کنه بالاخره، اما سریع پشیمون شدم. چون می‌دونستم اگه مسیج بدم و مثلن خواب باشه یا هنوز برنامه‌ش مشخص نباشه، دعوامون می‌شه... کلی کار داشتم واسه بعدازظهر. تولد دعوت داشتیم با کپل. بلند شدم و خودم رو به شدت زدم به بی‌خیالی. دست و پاهام رو اپیلیدی کردم و رفتم حموم. فرض رو بر این گذاشته بودم که نمی‌یاد و خیلی ریلکس داشتم کارامو می‌کردم و تا می‌یومد تو ذهنم، سریع حواله‌ش می‌دادم به در و دیوار تا اعصابم خرد نشه...
از حموم اومدم و گوشیم رو نگاه کردم و دیدم نخیر!!! هنوز هیچ خبری نیس. ساعت 1 ظهر بود. لجم گرفته بود ازش که هیچ خبری نمی‌داد که مثلن زیگزاگ جان من نمی‌یام، منتظرم نباش!!!! [اون جانش خیلی مهم بود الان] حالا نه اینکه من دس زیر چونه همین‌جور بست نشسته بودم منتظرش، ولی همیشه آدم دوس داره بدونه برنامه‌ش چیه... غذا خوردم و شروع کردم به لاک زدن. ساعت 2 تو بحبوحه‌ی انجام فریضه‌ی لاک زدن بودم که گوشیم زنگ خورد. تا بیام لاک رو بکشم رو ناخن و بذارمش سر جاش یه‌کم طول کشید و البته همین باعث شد حرصم یه کم خالی شه و دیر بردارم!!
من: الو؟
زیپ: سلام عشقم، کجایی؟
من: خونه
زیپ: قهری؟
من: نه!!
زیپ: من خواب موندم )-:
من: یعنی نمییای!؟
زیپ: چیکار داری می‌کنی؟
من: دارم لاک می‌زنم
زیپ: پس دیگه لاک نزن پاشو بیا دم در!!! من دم خونه‌تونم!!!
منم با موهای افشون و ناخن‌های لاک زده‌ی نصفه-نیمه و لباس تو خونه، رفتم به استقبالش!!!!! کلن بچه‌م خیلی ترجیح می‌ده مثلن بگه نمی‌یام و من نه حموم برم و نه نظافتی کنم و نه قر و فری بیام، بعد یهو زنگ خونه رو بزنه بگه من اومدم و بخنده. سادیسم که دیگه شاخ و دم نداره، اینم یه مدلش D-:
پاورقی:
واسه مهمونی موهام رو رفتم بیگودی پیچیدم، شدم عین این زن‌های عهد نوه خاله‌ی ملکه وزوزك، که وقتی می‌خواستن برن مهمونی، فرفری می‌کردن موهاشون رو!!! [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:42 PM

لینک مطلب | یادها و خاطره‌ها | نظرات (41)

 

 
 
 

Page 544.

March 9, 2010
 

× عادت ندارم آخر سال بشینم کفه ترازو بگیرم دستم و خوب یا بد بودن سالی رو اندازه بگیرم. آخر سال که می‌شه دلم واسه اون سالی که گذش می‌سوزه و نمی‌خوام با بد و بیراه بدرقه‌ش کنم!!!! اما هر کاری کردم نتونستم از 88 بگذرم و چیزی نگم. 88 یکی از تاریخی‌ترین سال‌های عمر من بود که همیشه به عنوان یه سال بد ازش یاد خواهم کرد. نه اینکه خوبی‌یی نداشته باشه، نه! اما بدی‌هاش اینقد پررنگ بود و اینقد محکم منو کوبوند زمین و اشکم رو در آورد که محاله از یادم بره.
 از 23 خرداد و اونوجوری مبهوت شدنمون بگیر تا 25 خرداد و اون برخورد وحشیانه با دانشجوهایی از جنس من و تو. از 30 خرداد و آخرین نگاه ندا بگیر تا 24 تیر و سقوط هواپیما و اونجوری کشته شدن هم‌بازی‌های دوران بچگیم. از جریانات 13 آبان بگیر تا بازداشت شدن آقای زیپ و لرزیدن تنم و سه روز بی‌خبری محض. اووووف!! اینقد این 88 اتفاقای ریز و درشت داره که بخوام روز به روزش رو بنویسم دارازاش به اندازه‌ی اون پستای آرشیوی می‌شه که برداشتم...
 88 بد بود. واقعن بد بود!! پر از تجربه‌های جدید و تلخ... پر از ثانیه‌های کش‌داری که باید نفست رو حبس می‌کردی و پر از دلزدگی از جایی که توش زاده شدی...
 خوشحالم که 88 داره تموم می‌شه. داره خاطره می‌شه، هر چند از نوعه تلخ و بدمزه‌ش... خاطراتی که هر وقت یادت بیاد باید بغض کنی، حسرت بخوری و دور از چشم بقیه اشکات رو پاک کنی. اما بالاخره داره تموم می‌شه...
 88 سر ناسازگاری داشت اما داره می‌ره و ما می‌مونیم، هر چند خسته و بی‌جون. اما می‌مونیم و من می‌خوام به 89 گوشزد کنم که شمشیرش رو بذاره زمین چون من دارم آغوش باز می‌کنم براش و بگم که با اینکه هنوز چند روز به اومدنش مونده اما حس خیلی خوبی بهش دارم، پس کاری نکنه که این احساسات مثبت من، خراب بشه!!
 89، خواهشن با روی خوش بیا که بدجور منتظر اومدنتم...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:57 AM

لینک مطلب | یادها و خاطره‌ها | نظرات (39)

 

 

Copyright © All right reserved Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir