| |
| |
Page 631. |
August 21, 2010 |
|
| |
× شاعر واقعن راست میگه که این قافلهی عمر عجب میگذره. انگار همین دیروز بود که واسه اولینبار آقای زیپ رو دیدم که از دور داره خوشحال و خندون مییاد. وقتی خوب فکر میکنم میبینم کلن از همون اول زوج بیعار و لاابالییی بودیم و قدرتی خداااا چقد خوب با هم جور درومدیم. اینکه جفتمون هدفمون از دوستی گشتوگذار و بخور و بخند بود و واقعن هم که در این راستا کم نذاشتیم هیچکودوممون. یعنی برخلاف خیلیهای دیگه هدفمون از آشنایی این نبود که آه خدای من، قول بده با من ازدواج کنی. و ازین صبتا اگرچه بعدها فهمیدیم که اینکار هم ازمون ساختهست. یادمه اون دوران، تهرانشناسیم در حد نخودچی-کیشمیش بود و کلن از تهران فقط مسیر خونه-مدرسه رو میشناختم. اما آقای زیپ بدون هیچ چشمداشتی از دورترین نقاط مییومد سر کوچهی ما تا من مسیر رو گم نکنم و سردرگم نشم. و هر بار بیمنت به معرفی نقاط مختلفی از شهر مثل ونک، ولیعصر، تجریش و انقلاب میپرداخت و صد البته اینقد مناعتطبع داشت که هیچوقت از پشتکوه اومدن من رو به روم نیاره و تو سرم نزنه. البت اون زمان این مسئله بار منفییی هم نداش چندان و میشد اینطور برداشت کرد که طرف چقد آفتاب-مهتاب ندیدهس. یادم میآد گاهی اوقاتم واسه هیجانبخشی بیشتر حین خیابونشناسی، هرزگاهی هم توک پایی به پارکهای بزرگ میرفتیم و نقاط دنجش رو پیدا میکردیم و لبولوچ همدیگه رو میبوسیدیم و گاهی هم سینمایی میرفتیم و حین دیدن فیلم، حزنانگیزی ماجرا و تاریکی اتمسفر قلبن من رو متاثر میکرد و سر بر دوش آقای زیپ میذاشتم و جیکتوجیک میشدیم. اما خب همهی این اسلایدهای رمنس دوران دوستی، روی هم رفته تعدادش خیلی زیاد نبود. چرا که سیل نگاههای ماچندیده و "جیکتوجیکمپسند" جامعه، به سمتمون سرازیر میشد و خب این مسئله رگ غیرت آقای زیپ رو قلقلک میداد کمی. با همهی این اوضاع و احوال خیالیمون نبود. با یک خیابونگردی و کافیشاپنشینی ساده، از دنیا و متعلقاتش جدا میشدیم و تبعاتش برامون تا هفتهها ادامه داش. حالا که به جوانب دیگهی قضیه نیگا میکنم میبینم نسل گناهی و حیوونکییی بودیم/هستیم کلن. روزایی بودن که مثه خیلی از هیژدهسالهها، یه تذکر سادهی "روسریت رو بکش جلو"ی آقای زیپ، منو خجل میکرد و فکر میکردم با همین یه جمله میشه عاشقونه تا سالیان سال زیست کرد. حقم داشتماا، اون موقعا نیروی مبارزه با زورگویی مردان و جنبش فمینیستی فقط به صورت بالقوه درم بود و هنوز این استعداد شناسایی و پرورانده نشده بود. یه وقتایی بود که هنوز پردهیی از حجبوحیا بینمون بود و برای شور بخشیدن به دقایقمون دست به دامان شعر و ادب میشدیم. دومین یا سومین باری که هم رو دیدیم، برف مییومد نمنم. داشتیم از خیابون رد میشدیم که من یهو طی حسوحالی که اون هوا میطلبه گفتم "آسمون داره رو سرمون نقل میریزه" و اون توجهی نکرد چرا که تمام حواسش به ماشینایی بود که با سرعت داشتن مییومدن و هر لحظه امکان داشت جفتمون پودر شیم و بریم هوا. و یا زمانی که تو یه دفترچهی کوچیک برام نوشت "آنکه رخسار تو را اینهمه زیبایی کرد/ کاش از روز ازل فکر دل ما میکرد" و من مستوخرامان داشتم سیبزمینی سرخکرده میخوردم و سرانگشتی حساب میکردم که دو تا من و یهدونه اون.
و دقیقن فردا، پنجمینسال از روزی که برای اولینبار بههم سلام کردیم، آغاز میشه...
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:36 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (90)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 615. |
July 8, 2010 |
|
| |
× یکی از مزیتهای بیرون رفتن با آقای زیپ و دار و دستهش برای من، اینه که این موضوع بخوبی میتونه رگ شهرتطلبی منو سیراب کنه. اینجوری که وقتی وارد تیمی از مردم میشی، جمعیت همدیگه رو هول میدن و بهم تنه میزنن و با ذوق و شوق خودشون رو معرفی میکنن و تو نمیشناسیشون. دیروز واسه اولینبار تو طول این دوستی، با آقای زیپ و 58 نفر از دار و دستهش همسفر شدیم و رفتیم تنگهواشی. به من خیلی دقیق گفته بودن ساعت 8:30 جایی باشم که اوتوبوس از اونجا رد میشه و منم برای اینکه دیر نکنم 8 اونجا بودم. اما عوامل پشت پرده خیلی دقیقتر کاری کردن که من ساعت 10 سوار اوتوبوسی شدم که اصن از اونجایی که گفته شده بود وایسم رد نشد راستیاتش در طول عمر بیستواندی سالهم، بهطور ژنتیکی تمایلی به رفتن به جاهایی نظیر اردو/تور/مسافرت به دور از خانوخانواده درم وجود نداشت. اما اینبار دست تقدیر دخالت کرد و راهی شدم و اینجوری شد که از پشتصندلی و جای بار و زیر دستوپا و دوردستهای اوتوبوس پیام «سلام زیگزاگ خانوم» دریافت میکردم بدون اینکه صدا رو از قبل جایی شنیده باشم. اما جذابیت سفر در این بود که در قلیلالمدتی، میتونستی گذران فصول مختلف رو حس کنی. اینجوری که رفتنه تابستون بود. ابتدای مسیری که باید دل بهکار میدادی و میزدی به آب پائیز رو تجربه میکردی و کمی که میرفتی، زمستون بهطور بس ناجوانمردانهیی خودی بهت نشون میداد. و اما بهارش مادامی بود که با لباسای سراپا خیس، زیر خورشید وایمیستادی و گرما درت نفوذ میکرد و کروموزومهای یخزدهت به حالت عادی برمیگشتن. در کل مسیر و فضای رفیقطلبی داره این تنگه و آبشارش. چرا که لازمه هی روی ریگوکلوخای رودخونه تلوتلو بخوری و یه دست محکم بچسبدت و وقتی داری با مخ میری تو صخره، ما بین زمین و هوا نگه داردت و سفر بهت بچسبه. اصن انگاری این خاصیت طبیعت و کوهوکمره که مفرد بودن آدما رو به رخ بکشه. اینه که آدم همیشه قبل اینکه بخواد به دل طبیعت بزنه علاوه بر برداشتن وسایل مورد نیاز، بایست همسفر خوبی برگزینه که بیشتر از وسایل از ملزوماته اینجور سفرهاس. باور کنین.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:56 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (35)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 611. |
June 26, 2010 |
|
| |
× یهکم تاخیر داشتم برای تبریک. اما باور کنید با دانلود کردن این آهنگ تمام دلخوریها فراموش میشن و کودورتا رو دور خواهید ریخت. این شوما و این هم ورژن مردونهی "سوسنخانوم" یا همون "اسمالآقا" [Click]. از دستش ندین بر و بچ. این نسخهی mp3 با حجم 3.32 مگابایتش برای ایدیاسال داران بیدرد: [Click]. و اینم چهرهی رو نماییشدهی حاج اسمال [Click].
روز مرد رو به همهی مزاحمین نوامیس تبریک میگم.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:04 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (61)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 607. |
June 18, 2010 |
|
| |
× نمیدونم چه حسابی رو خودم باز کرده بودم که شروع کردم با این اینترنت پیزوری، فیلمشو دانلود کردم. در اصل فرقیم نمیکرد دوستان. اونشب دانلودش نمیکردم، بالاخره یه روزی میدیدمش. اما برای منی که وقتی یه پشه میکشتم تا 4 روز یاس فلسفی میگرفتم و دائم خودم رو متهم به قصیالقلبی میکردم که شاید الان میتونس نفس بکشه و زندگی کنه، هضمش آسون نبود. تا قبل اون سختترین و خشنترین فیلم مستندی که دیده بودم و خب گولهگوله هم اشک افشونده بودم پاش، فیلمای آزار حیوونا بود. اما این یکی فرق داشت. این یکی که قبل از مرگش باهات ارتباط برقرار کرده بود. شده واسه چند ثانیه حتی. چشماش برگشته بود سمت دوربین و انگاری زل زده بود تو تخم چشات. فهمیده بودی اسمش نداس. نه، قبول کنید نمیشد راحت از کنار اون نگاهش گذشت. اولش شایعه شده بود اون پیرمرده بالا سرش باباشه. کسی که با التماس میخواس ندا بمونه. که ندا نترسه. و این صدای بکگراند، تراژدی ماجرا رو به حدی رسونده بود که رسمن نصفهشبی بریدم. کپل خوابیده بود و نمیتونستم با فراغ بال اشک بچکونم، این شد که تمام فریادم تبدیل شد به هقهقای خفه. بلند شدم بابا -تنها فرد بیدار خونه- رو ورداشتم اوردمش و فیلم رو نشونش دادم که همدردی کنیم با هم. گفتم که اون مرده بالای سرش باباشه و این شد که دیدم بابا با اون آقا اونچنان همذاتپنداری کرد که رفت تو آشپزخونه و قرص زوناکس خورد. فردای اون شب لعنتی امتحان داشتم. اینه که گیج و ملنگ رفتم دانشگا. تو کلاس بلند داد زدم "بچهها واقعن میخواین امتحان بدید یعنی؟" همون موقع استاد اومد تو کلاس و دلگرمی داد که شرایطمون رو درک کرده و سؤالا رو آسون داده و نگران نمره نباشیم. وقتی رسیدم خونه ولو شدم جلوی کولر. بابا اومد و از امتحانم پرسید. جریان رو گفتم و برای خالی نبودنه عریضه گفتم "چقد هوا گرمه" و یهو زار زار زدم زیر گریه. راستیاتش اینقد آدم ریقالقلبی هم نیستم که محض گرمی هوا بشینم اشک هدر بدم. بابا هم علت رو فهمیده بود. اینه که پاشد رفت یه قرص اورد و توصیه کرد برم بخوابم. پشت کامپیوتر نمیشستم که مبادا چشمم بیفته به فیلم ندا. دلمم نمییومد پاکش کنم لعنتی رو. انگار که به گردنم حق داشت و پاک کردنش توهین به حساب مییومد به نوعی. ساعتها خودم رو سرگرم کردم حتی وقتی کپل خواست فیلمه بحثبرانگیز رو نشونش بدم، هدفون رو گذاشتم رو گوشش و از اتاق زدم بیرون. تمام فیلم یه طرف، اون صدای التماسا یه طرف دیگه... با بدبختی و قرص خوابیدم. هنوز اعصابم سر جاش نیومده بود. ساعت دو و نیمه بعد از نصفه شب بود که آقای زیپ زنگ زد بهم و تا گفتم الو گوشیش رو گذاشت جلو ضبط تا آهنگی که شاهین نجفی واسهخاطر ندا خونده بود رو بشنوم. همون اول آهنگ تموم تلاش شبانهروزی منو به غا داد. تموم صداهای فیلم اول آهنگ استفاده شده بود. اینه که رفتم قاطی باقالیا و گوشی رو قطع کردم. سر همین مسئله تا مدتها با آقای زیپ بحث داشتیم. نمیدونم چه اصراری داشت نصفهشب ساعت دو و سی دیقه، منو با واقعیات موجود تو جامعه روبرو کنه و قطع کردن گوشی توسط منو فرار از واقعیت تلقی بکنه و بهم انگ ضد جنبشی بودن بزنه.
بعدها فهمیدم ندا نمرده. فهمیدم توطئهی انگلیسیا بوده. فهمیدم ندا یه هنرپیشهی قهاری بوده که داشته فیلم بازی میکرده. فهمیدم یه ماسماسک داده بودن دستش که تا دوربین بهش اشاره کرد فشارش بده تا خون از فکوفیسش بریزه بیرون تا در سطح جهانی معروف شه. بعدترا فهمیدم ندا اصن ایران نیست و اونور دنیا داره عشق دنیا رو میکنه و فیلم کذایی رو یه عروسک بازی کرده!
ندا شرمندهایم. شرمندهی اون نگاه خوشگل آخریت. شرمندهی اون خونی که با هیچ رنگ و آسفالتی از کف خیابون کارگر پاک نمیشه. ندا شرمندهایم. شرمندهی اینکه هنوز نتونستیم حقت رو بگیریم. شرمندهی اینکه یه سال گذشت و ما...
"روحت شاد دختر"
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:35 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (62)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 601. |
June 2, 2010 |
|
| |
× يادم مییاد ده دوازدهسال پیش، بچهتر که بودم یه روز مامان از تو آشپزخونه با صدای بلند بابا رو صدا کرد و بابا پرید تو آشپزخونه. چون سابقه نداش مامان اینطور بابا رو صدا کنه منم رفتم ببینم چه خبر شده که یهو دیدم مامان حین بریدن و تیکه کردن نون، انگشتش رو از اینجا تا اینجا بریده. یادمه واسه منه دوازده-سیزده ساله صحنهی تراژدییی بود. مامان عادت نداشت با قیچی نون رو تیکه کنه و همین کار دستش داده بود. خلاصه تو همین حیث و بیث (!؟) زد و کپل و شوهر سابقش اومدن خونهمون ناخونده. هنوز وارد خونه نشده بودن که دوباره سوار ماشین شدن و 4 تایی رفتن به سمت درمانگا. چون انگشت مامان احتیاج به بخیه داشت. خلاصه من موندم و یه خونهی درندباغچهی خالی از مامان. بلند شدم و آهنگ "مادر من" از گروه آریان رو گذاشتم و صداش رو بلند کردم و شروع کردم به اشک ریختن. اون زمون هنوز مثه الان آریان کنار نرفته بود که. کلی رو بورس بود برا خودش. بعد تو همین گیر و دار یه دستمال گردگیری هم برداشتم و افتادم به جون گرد و خاکای خونه. آشپزخونه رو تمیز کردم و چاقوی خونآلود رو شستم، نونها رو تیکه کردم و گریهکنون منتظر شدم تا ماماناینا بیان. شاید رفتارم بچهگونه به نظر بیاد اما تو اون دورهی سنی و تصور وحشتناک وجود خونهی بیمامان، اون گولهگوله اشکها رو اقتضا میکرد دوستان. حالا که 10-12 سال از اون ماجرا گذشته، شاید هیچکس به خوبی من نتونه ثانیههای اون روز رو مرور کنه اما من از همون روز بهم ثابت شد که مامان، نور خونهی ماس...
روز نور تمامی خونهها مبارک باشه، چه با فرزند چه بیفرزند!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:22 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (44)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 597. |
May 28, 2010 |
|
| |
× مرحلهی گذار از بیست و دو سالگیه پر فراز و نشیبی داشتم. بدینصورت که در آخرین روز 22 سالگی، با یهسری از بر و بچ رفتیم ونک. قرار بر این بود که کسی بویی از ماجرای تولد نبره. تا یه جاهایی هم، طرح با موفقیت پیش رفت اما درست در لحظهی موعود فهمیدیم همه به جز کیف دستی، یه کیسه هم دارن با خودشون حمل میکنن و بدینسان فوج عظیم کادوها به طرفم سرازیر شد. کافیشاپ نامی بود اونجا که صندلیهاش به کان مبارک وبلاگنویسان مزین شد. از قضا یه تختهی سیاه داشت که میتونستی روش جملهیی به یادگار بنویسی و برای خالی نبودن عریضه آقای زیپ سینهجلو داد و بلند شد و روی تخته نوشت: "زیگزاگ جونم، تولدت مبارک" و با همین یه جمله من رو به عرش داشت میبرد که خیلی اتفاقی خواست خلاقیت بیشتری به خرج بده و زیرش تاریخ بزنه که نوشت: "6/7/88" و همین تاریخ جذاب و دقیق بهسان بلیط برگشت من از عرش به فرش بود  بعد از کافیشاپ با گیلاسی که از برنامهی اهدای کادو جا مونده بود، رفتیم میدون صنعت. من و آقای زیپ بودیم و گیلاسی و خانوم مارپل. گیلاسی با یکی دیگه از وبلاگنویسا قرار داشت. همینجور که ما توی آفتاب و زیر بیلبورد سلام بر عشق وایساده بودیم، گیلاسی گفت که ماشین طرف بنزه سورمهایه. خب ما هم این جمله رو به شوخی و خنده برگزار کردیم و باز مشغول ایستادن توی آفتاب شدیم و بعد از چند دقیقه دیدم که از مابین خیل عظیم ماشینها واقعن یک عدد بنز سورمهای داره واسه گیلاسی دست تکون میده و راهنمازنون، پیش به سوی ما مییاد!! شما که غریبه نیستید از همون بدو سوار شدن جو بنز چنان من رو گرفت انگار که روی بال هواپیما نشستم، دنبال کیسهی تهوع میگشتم. اصن لامصب یه چیزی بودا، جوری بود که به آقای زیپ تذکر دادم برای انتخاب ماشین آیندهمون، اصلن روی بنز یا بیامو حساب نکنه  سرگرم مراسم معرفی به هم و انتخاب شامی که قرار بود گیلاسی مهمونمون کنه بودیم که یهو یه برادر کلاهکج فرمان ایست داد و نگهمون داشت. خیلی عادی هممون داشتیم میخندیدیم. نه از قصدها، متفقالقول گروهی از آدمیزاد بودیم که وقتی استرس بهمون وارد میشد، خندمون میگرفت. خلاصه کلاهکج آقا، اومد و درخواست مدارک ماشین رو کرد. پارسا بعد از چند دقیقه خیلی مردونه اعلام کرد که هیچ مدرکی همراه نداره. خب میدونی، اینم زیر سر کائنات بود که میخواستن خیلی هیجانانگیزناک بهمون حال بدن!!! خلاصه ما مشغول استرس و خنده بودیم و آقایون مشغول جلب رضایت کلاهکجیان. خاطرمه چقد در گذشته آقای زیپ برای این برادران خط و نشون میکشید  بعد از چند دقیقه، کاشف به عمل اومد که جرم ما، علاوه بر بنز سورمهیی سوار شدن، حمل لقب سرنشین بدحجابه. طی بحثی که صورت گرفت، نه من بدحجاب بودم و نه خانوم مارپل و نه گیلاسی واسه همین بود که همهی نگاهها خیره برگشت به سمت آقای زیپ لامصب تو روز روشن جلو همه کشف حجاب کرده بود!! بعد از گذران مرحلهی عکاسی و ژست گرفتن برای دوربین نیرویانتظامی، سوار شدیم که بریم به مابقی جریاناتمون برسیم. از اونجا به بعد بود که موج انرژی و خنده و خوشگذرونی به سمتم حملهور شد و کائنات از شرمندگیم درومدن و یه شب تولد به یاد موندنی ساختن برام... البته که ظاهرن توی کائنات هم دودستگی به چشم میخورد. چون به محض اینکه عقربههای ساعت 12 نیمهشب رو گذروندن و 23 سالگی آغاز شد، از نظر جسمی به شدت شروع به رشد و نمو کردم و دندون عقلم از خجالت خوشگذرونیم درومد.
بچهها از همگی برای تبریکاتتون ممنون و تشکر ویژه دارم از دلا و زندگی، خانوم یاپ، میس سرگیجه، دختر طلاق، گیلاس خانومی، مرجان EmoVi، خانوم مارپل، دختر حاجی و اشکان عزیز برای کادوهای دوستداشتنی و ساختن یه شب پر از خاطره برام.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:15 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (62)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 596. |
May 28, 2010 |
|
| |
× همیشه توی زندگی هر کس روزهای خاصی وجود دارند. مثل روز تولد. که برای بعضیها سرشار از خوشی و خرمی و برای یه عدهی دیگه مملو از بغض و دلتنگیه. و برای من که احتمالن از نوع سوم انواع آدمیزادم، آمیختهیی از جفتشون. یعنی معمولن روز تولدم حس مثبتی به خودم و زندگی دارم و شب تولدم مملو از عواطف پر سوز و گدازم که یک سال دیگه بر من گذشت و همینطور با سیر صعودی دارم به روزهایی با داشتن ربع قرن سن، نزدیک میشم. فکر میکنم این حس غمین-شادگانه هم از ماه دوگانهی تولدم تراوش میکنه. بعله. در اینچنین شبیست که من به روایتی 22 ساله و به روایت دیگهیی 23 ساله شدم. البته روایت سومی هم در توصیف سن و سال خانومها وجود داره که مو لای درزش نمیره هیچگاه و به عبارتی اثبات شدهست و یکجورهایی عمومیت داره. و اون معلق بودن در طیف سنی بین 14 تا 18 سال بعد از عبور از مرز 20 ساله.
خلاصه كه خواستم بگم خیلی سفتوسخت درگیر پروسهی رشد و نموم. نگران نشید.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:38 AM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (60)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 589. |
May 15, 2010 |
|
| |
HTML clipboard
× شمال بودم. با خان و خانواده و رفیق رفقاشون رفته بودیم متلقو.
یعنی در اصل رفتیم خونهی خالهی بچههای رفیق بابا. البته قرار نبود
خالهیی باشه اما بود و از قضا به ما گفتن که ایشون کلی حساس و وسواسی
هستن و باس سیسی رو بذاریمش تو قفس بشینه. راستش وقتی این جریان رو فهمیدم کلی
اخمام رفت تو هم و حالم گرفته شد.
قبل از رسیدن به محل اسکان، رفتیم دستبوس دریا. از سالی که کنکور داده
بودم دریاهای متعددی دیده بودم اما هیچکدوم دریای شمال نبود. چرا که
من شدیدن بر اصل "هر دریا یه بویی داره" تاکید راسخ دارم و معتقدم اگه
زیباترین دریاها رو در دست راستم و خوشبوترین دریاها رو در دست چپم
بذارن، بازم هیچ دریایی حال و هوا و بوی رطوبت خزر رو نداره. بگذریم.
از قضا، سیسیه دریا دیدهی ما، به شدت از دریا وحشت کرد و خودش رو در
عرض سوراخ کان مورچه ثانیه (!) رسوند به دورترین نقطهیی از ساحل که
میتونست و همونجا بست نشست و شدیدن کمر بسته بود که من رو بکشونه و
ببره با خودش. خلاصه طی کشمکشی که انجام شد در خاتمه به این نتیجه
رسیدیم که من در همون نقطهی دور از دریا بشینم و سیسی هم حول محور
دایره شکلی که قلادهش اجازه میده بچره!!! و اینچنین شد که من از دور
سلامی گفتم به دریا و حرکت کردیم به سمت محل اسکان.
در همون بدو ورود صابخونه به استقبال اومد و وقتی جعبهی خاک سیسی رو
دستم دید پرسید: "هاپو داری؟" منم گفتم: "نه، گربهس" اونم سریع اتاقی
رو که تراس داشت نشونم داد و من به سمت تراس حرکت کردم. سیسی رو اسکان
دادیم تو تراس و توری رو بستیم. اولش برا سیسی خیالی نبود. اما کمکم
رغبت نشون داد برا اینکه توری رو بزنیم کنار و بیاد تو اتاق. از همون
لحظه بود که خانوادگی طی یک تصمیم سری بر آن شدیم که در اتاق رو ببندیم
و سیسی رو بیاریمش تو اتاق.
من و کپل خستگی رو بهونه کردیم و دراز کشیدیم رو تخت. البته خسته هم
بودیم اما دلیل بست نشستن من تو اتاق، نزدیک بودن به سیسی و فرار از
شنیدن صدای میوی ملتسمانهش بود. ساعات اولیه به خیر و خوشی گذشته بود.
واسه خودمون بساط پهن کرده بودیم رو تخت و چیپس و ماست میخوردیم و
سیسی هم هرز چندگاهی مییومد رو تخت و لم میداد. یعنی کلن برنامهی
خور و خسب به راه بود [Click]. در همین اثنا من
یهو خوابم برد و دیگه نفهمیدم چی شد. فقط زمانی به خودم اومدم که کسی
به در ضربه زد و سریع در رو باز کرد!!! از قضا صابخونه بود و از قضاتر
سیسی هم کنار من خسبیده بود رو تخت. تنها کاری که تونستم بکنم این بود
که پتوی روم رو پرت کنم رو سیسی که دیده نشه و سیسی هم دقیقن همون
لحظه حس استقلالطلبیش فوران کرد و گردن صاف کرد و از زیر پتو اومده
بیرون و زل زد تو چشم صابخونه. در حیث و بیث (!؟) چی بگم و چی نگم
بودم که صابخونه گف: "دختر تو بخاطر گربهت بست نشستی تو اتاق و بیرون
نمییای؟ چرا نمییاریش بیرون خب؟ از نظر من اصلن اشکالی نداره، فقط ما
رو چنگ نندازه!!" و من عرق شرمه رو پیشونیم رو پاک کردم که الان طرف تو
دلش میگه "حالا به فرضم که حساس بودم چقد اینا رعایت کرده بودن"
D-: و اینچنین بود که سیسی رو خدا آزاد کرد!!!
از همسفرامون براتون بگم که کلن با هیجانجات بیگانه بودن. روز اول طبق
نتیجهی شور (!) رفتیم زمین بازی و هر کسی به انجام ورزش مورد علاقهش
مشغول شد. روز دوم هم باز همین تصمیم گرفته شد که البته فقط دو نفر
[زوج تازه عروس]
استقبال کردن از ورزش و من و کپل و دختر رفیق بابا، دور دور و یا همون
چیزچرخ زدن تو محوطه رو ترجیح دادیم. البته دستاندرکاران شهر همگی
جوری همکاری داشتن با هم که قدم به قدم من رو حتی حین چیزچرخ زدن، یاد
آقای زیپ بندازن و غم دلتنگی رو منگنه کنن به این دل بیصاحاب
[Click].
غمانگیزترین قسمت سفر هم اینجاش بود که من و کپل شدیدن خواهان قایق
سواری و جتاسکیسواری و چرخبالسواری و از اون تیوباسواری که میبندن
به قایق موتوری و میکشنت رو آب بودیم اما وا اسفا که پایهای نبود و
همه هیجانگریز بودن. حتی به قاطر سواری هم رضایت ندادن. تو انگار کن
این همه راه رو کوبیده بودن تا شمال که برن کایت هوا کنن تو ساحل و
پاسور بازی کنن و دیگه تهش برن زمین تنیس و کلی هم هیجانزده شن.
ایـــــــــــش، بدم مییاد اینقد از آدمایی که میرن شهر توریستی و
بعد تنها قسمت مفرح سفرشون پیادهروی و تنفس در هوای آزاده!!!
پ.ن
بیربط:
جناب پیشکسوت عزیز، بودی حالا؛ پست دوم D-:
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:51 AM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (18)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 579. |
April 29, 2010 |
|
| |
× از قدیمالایام دختر طلاق، 8 اردیبهشت رو رزرو کرده بود [اتاق منشیم اونوره D-:] واسه بیرون رفتن. بعد این تاریخ دقیق گفتنشم هیچ شک و شبههیی ایجاد نکرد تو من. فقط گفتم باشه و تازه دیروز آخرین ساعتای قرار فهمیدم تولدشه و تنها عکسالعملی که تونستم انجام بدم خریدن گل بود براش. وقتی رسیدم ونک فهمیدم میس سرگیجه مریضه و دختر حاجی هم هنوز کارمندیان نشده سرش درد گرفته و نتونسته بیاد. من بودم و گیلاسی و دختر طلاق. اگه من و گیلاسی تنها قرار داشتیم با هم هیچکدوم با وجود دیدن عکسای هم نمیشناختیم همو. کلن من بعد از دیدن عکسای گیلاسی به این نتیجه رسیدم که این بشر قابلیت فوقالعادهیی داره که تو هر عکس یه شکل شه!!! جوری که بعد از دیدن هر عکس روتو بکنی بهش و ازش بپرسی "این کیه؟". و اون هی باحوصله جوابت رو بده خودشه. تا جایی که وقتی عکس لیموترش و پیتزا و چمن و درخت نشونت میده دیگه روت نمیشه بپرسی این کیه و خودت حدس میزنی که خودشه!!! اول رفتیم کافه ویونا و حسابی از فضای پر از آرامش و سکوتش لذت بردیم. جوری لذت بردیم که حنجرههامون داشتن دست و پا میزدن واسه بلندتر حرف زدن و رسوندن صدا به گوش همدیگه!!! بعد از اینکه سفارشاتمون رو اوردن من کاشف به عمل اوردم که گیلاسی علاوه بر قابلیت ذکر شده، علاقهی وافری داره به اینکه من رو "این" صدا کنه و بعدش هی تندتند خاطر نشون کنه که داداشش بهش تذکر داده "این رو معمولن به آفتابه میگن"  اما از حق نگذریم واقعن دل مهربونی داره. طفلی دلش نمییومد بستنیش رو تنها بخوره و یه قاشق خودش میخورد و یه قاشق میذاشت تو دهن میز و شال و دستاش!!! که اونام فیض ببرن D-: وقتی دیگه با پا قدممون ویونا حسابی مفیوض شد و سوزن مینداختی پائین نمییومد تصمیم گرفتیم بریم شهر کتاب رو هم مفیوض کنیم. منم با اعتماد به نفس کامل رفتم و هی عنوان کتابها رو خوندم و هی یادم اومد که محتوایات کیف پولم 5000 تومن بیشتر نیس!!! با وجود این، فرهنگ برم غلبه کرد و کتاب "بدون لهجه خندیدن" از فیروزه جزایریدوما رو خریدم. تا اگه جایی بحثی در مورد این کتاب شد بتونم نظر بدم "من دارم این کتاب رو" و وقتی با ذوق ازم سؤال شد "خب چهجوری بود؟" بگم "نخوندمش هنوز |-:". یکی از سوتیهای دیروز موقع دیدن اسم مسعود بهنود روی جلد کتابا بود. وقتی کتاب "این سه زن"ش رو دیدم، با ذوق به گیلاسی گفتم "کتابه چیز... خانومه مسعود بهنود رو خوندی؟" اونم نامردی نکرد و گف "من هیچوقت چیزه خانوم مسعود بهنود رو نمیخونم!!!" ((((-: در خاتمه هم رفتیم تو یه پارک در همون حوالی و بسیار مبادی فرهنگ باسنهای مبارک رو گذاشتیم رو چمنها و بساط کیک و آب پرتقال و آب معدنیو روبراه کردیم و روشن شدیم و من به درخواست خود گیلاسی یه کم از آبم رو بهش دادم (((((-: و تیریکتیریکم عکس انداختیم [Click] و [Click]. شب پر خاطره و پر خندهیی شد...
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:04 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (56)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 572. |
April 15, 2010 |
|
| |
× دیروز با خانوما ویولت، مرجان، خارپشت، نگار و آقایون احمدرضا و یه آقای دیگه که فکر کنم اسمش پیمان بود [یحتمل همون پیمانه، چون وقتی رف احمدرضا از من پرسید پیمان رف؟ منم با اعتماد به نفس گفتم آرره!!! D-:] رفتیم سینما، فیلم تهران طهران و این فیلم رسمن باعث شد منم هم حس و حال ویولت بشم نسبت به رضا یزدانی. یعنی واقعن وقتی آهنگ آخر فیلم رو خوند، من هی تندتند آب دهنمو قورت میدادم که اشکام نریزه پائین و سعی کردم مانع از بازی آهنگ با احساسم بشم. البته خب، از اونجایی که آقای زیپ دست و پای ما رو بسته، خیلی دیگه نمیتونم وارد بطن ماجرا بشم و از احساساتم بگم!!!!! قرار ساعت 6:30 بود و من گیر افتادم تو ترافیک. به خاطر همین تقریبن یه ربع دیر رسیدم. موقع ورود به سالن یه آقایی جلوم رو گرف و بلیط خواست و منم چون از برنامه اطلاعی نداشتم، گفتم من مهمونم!!! پرسید مهمون کی؟ منم مشخصات ویولت رو دادم و آقاهه با احترام فراوون راهیم کرد تو سالن. بعدش فهمیدم که واسه من بلیط نخریده بودن!!!! خلاصه که فیلم به مفت بودنش خیلی زیاد میارزید. یعنی دیگه ببین چی بود که راضی شدم بعد فیلم برم بلیط هم بخرم که دوستان مانعم شدن (((-: در اصل دو تا فیلم بود که راستیتش من از فیلم اول زیاد خوشم نیومد. البته به جز یه قسمت که یکی از خانوما تو خونهی سالمندان منتظر بچههاش بود و وقتی یکیشون اومد چنان ذوق کرد که باز من هی آب دهنمو قورت دادم!!!!! اما فیلم دوم رو پسندیدم. راستش حس کردم بیشتر به حال و هوای من میخوره. یه جور سردرگمی تهران و جووناش رو نشون میداد و البته دیالوگای جالبی هم داش. مثل جایی که یه حاجآقایی دخترش رو که گیتار میزد تو یه گروه موسیقی با تحقیر بچه مطرب میخوند و مایهی ننگ خودش میدونس و هی دختر رو از گرگای موجود توی شهر میترسوند و دخترش در جواب بهش گف: "تهران رو شما اینجوری به ما تحویل دادید". یا جایی که رضا یزدانی در جواب اینکه یکی ازش پرسید نسلش دنباله چیه؟ گف که "ما فقط میخوایم زندگی کنیم. چیزی که شما [نسل قبل] بلد نبودید و به ما هم یادش ندادید". خووولاصه که خوب بود و خوشم اومد. [چیه؟ توقع داری حالا چون پول بلیط ندادم بیام کل فیلم رو شرح بدم اینجا؟؟]
بعد از فیلم هم رفتیم نشستیم تو یه کافه و گفتیم و خندیدیم و البته یه عکس یادگاری هم گرفتیم:

از راست به چپ: مرجان، ویولت، احمدرضا و بالا سر ویولت منم و کنارمم خارپشت D-: جون زیگی تقصیر من نیس، هنرهای صدا و سیما رو دیدم [Click]* گفتم هنرهای نهفتهی خودم رو هم شکوفا کنم ((((-:
* عکس از وبلاگ کلکسیون.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:20 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (41)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 571. |
April 13, 2010 |
|
| |
× یادمه اون اوایل آشناییمون که بالطبع اختلافامونم زیاد بود، یه روز برگش گفت: "زیگزاگ بزرگترین مشکل ما، بیمشکلیمونه. اینکه هیچ مشکل جدییی نداریم با هم و همین باعث شده هر روز و هر دقه دعوا کنیم سر هر چیزی". اولش زیاد توجهی نکردم بهش. اما یه مدت که گذشت به حرفش رسیدم. راس میگفت... راستش پست قبل رو وقتی نوشتم که دیگه تقریبن همهچیز به روال عادی برگشته بود جز روحیهی خودم. شاید به همین دلیل بوده که خیلی از شماها با خوندن پست قبل فکر کردید هنوز داریم شرایط بحرانی رو پشت سر میذاریم. این اتفاق نه از روی دعوا بود و نه ناراحتی. یه حس دو طرفه بود. انگار جفتمون رسیده بودیم ته خط و فکر میکردیم هیچ راهی وجود نداره. وقتی با هم حرف زدیم ازش خواستم ایرادای اخلاق من رو بگه. نمیدونم رو چه حسابی فکر میکرد من عین این 4 سال ایرادام رو میدونم و اصلاحشون نمیکنم. بهم گفت: "اولین و بزرگترین مشکلت اینه که بلد نیستی بگی "ببخشید". میگف خیلی جاها هس که تو اوج دعوا یه "ببخشید" مثل آبه رو آتیشه و تو بلد نیستی بگی!! یا میگف موقع عصبانیتش بهونه بیارم و تنهاش بذارم تا خودش آروم بشه. میگف موقع ناراحتیش هی گیر ندم بهش که چی شده؟ و صبر کنم تا خودش بگه... میگف تو رابطه بهش احترام نمیذارم و اجازه نمیدم مردونگی کنه و خیلی ایرادای دیگه که خب یادش نیومد که بگه!!! بزرگترین ایراد آقای زیپ همین سکوتشه. سکوتی که بعد از یه مدت یهو فوران میکنه اونم تو دعواها و داد و بیدادها. دروغ چرا؟ از سکوتش خیلی میترسم و واقعن واسه رابطهمون سم میدونمش. اینکه نمیگه چی ناراحتش میکنه. نمیگه کدوم حرف و جملهی من باعث شده از کوره در بره و توقع داره من خودم بفهمم و خب... نمیفهمم!! از هم قول گرفتیم که سعی کنیم یه سری چیزا رو تغئیر بدیم. دلم میخواد تشویقش کنم به حرف زدن. اما نمیدونم چطوری. دلم میخواد حرف بزنه از سلیقهش، از خواستهش. حتی گاهی دلم میخواد ازم ایراد بگیره. اما بهم گف که با کوچکترین ایراد گرفتنی من جبهه میگیرم و دلخور میشم و اون ترجیح میده سکوت کنه. حق با اونه و البته فکر میکنم این یه چیزه طبیعیه که وقتی یکی ازت ایراد بگیره تو برخورد اول جبههگیری کنی. ولی من این دعوا و جبههگیری رو ترجیح میدم به اینکه چونصد سال و اندی دیگه تو زندگیمون به بنبست بخوریم.
بهش گفتم اون یه آدم 26 سالهس و من چند وقت دیگه 23 ساله میشم اما نمیتونیم با هم بدون دعوا حرف بزنیم و مشکلمون رو حل کنیم. گفتم زبون هم رو بلد نیستیم و اون گف که بلدیم اما خیلی خودخواهیم. گفتم از جبههگیری و قهر و آی مسیج نزن و تلفنش رو جواب نده خستهم و اون گف میدونه و اونم خستهس...
وقتی فکر میکنم میبینم خیلی از مشکلات ما ناشی از زن و مرد بودنمونه. یعنی اگه جفتمون یه جنس بودیم هیچکدوم این مشکلات رو نداشتیم جون زیگی!!! یعنی مثلن من انگشت به دهنم که چطور ممکنه وقتی ناراحت و عصبیه از من میخواد تنهاش بذارم تو اون شرایط بحرانی روحی!!!!!! و اون هاج و واج مونده که چرا من موقع ناراحتی ترجیح میدم کنارم باشه تا حس کنم پشتمه!!! خوووولاصه که دوستی پستی و بلندی داره و اینم یکی از اون کوه و دشتا بود. میدونم بازم از این مشکلات داریم اما امیدوارم جفتمون پای حرفایی که این مدت زدیم بمونیم و یادمون نره من زنم و اون مرد.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:33 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (53)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 568. |
April 7, 2010 |
|
| |
× ساختمون ما طوری طراحی شده که تمامی پنجرههای آشپزخونه، توی محفظهی سقفشیشهیی باز میشه به اسم نورگیر. بعد این نورگیره از دو طرف پنجرههای کوچیکی داره که قابلیت باز و بسته شدن داره و در اکثر موارد هم بازه. به خاطر همین یه پیر کریمی طی سالیان گذشته اومده و تو نورگیر ما لونه کرده و از اون به بعد نسل اندر نسلش چراغ خونهش رو روشن نگه داشتن تا حالا. اینجوری که هر یاکریمی که مییاد و محل لونه رو میپسنده، یه تیکه چوب خشک مییاره و میذاره رو این لونههه و اینگونه لونه رو به نام خودش ثبت میکنه. صد البته که قسمت سخت ماجرا رو جوجکریمها به عهده دارن. یعنی قسمت استحکام بنای لونه، بروی دوش فضولات جوجهکریمهاس و فضولاتشون نقش همون سیمان و ملات رو ایفا میکنن. طوری که این بنا طی سالیان متمادی سکونت ما در این ساختمون، از یه لونهی زپرتی به برج ضد زلزله تغئیر شکل داده و از روبروی پنجرهی طبقهی دوم به روبروی واحد ما رسیده (((-: [Click]. چند وقت پیش دوباره یکی از همین یاکریمها اومد و روبروی آشپزخونهی ما سکنا گزید و چند روز بعد از عید یه تک جوج (!) به دنیا اومد. دقیقن روز یکشنبه شب بود که مامان هراسون اومد و به من خبر داد که مادرکریم، از بعدازظهر تا حالا نیومده و بالطبع به جوجکریم غذا نخورونده!! خب این خبر به نوبهی خودش تو خانوادهی جک و جوونور دوست ما، هولناک و تکوندهنده محسوب میشد. از همون شب عذاب وجدان خفت ما رو گرفت که "آی زیگزاگ، این مادر کریمه، از سیسی ترسیده لابد که خونه و زندگیش رو رها کرده" و "خاک بر سرت که حالا به خاطر تو یه جوجهکریم از گشنگی تلف میشه" و جملاتی از این قبیل. جوری شده بود که هر چند ساعت یهبار عضوی از اعضای خانواده به آشپزخونه سرک میکشید تا از سلامتی جوجهکریم خبری کسب کنه. دوشنبه صبح هم من قبل از رهسپاری به دانشگا از سلامتی جوجه مطمئن شدم و ساعت 5:30 هم که برگشتم باز از سلامتیش کسب اطلاع کردم. البت ذکر این نکته ضروریس که میزان سرعت تنفس جوجهکریم از صبح تا بعدازظهر به مقدار قابل توجهی تقلیل رفته بود و لاجون بود به عبارتی. با دیدن این صحنه اینقد شدت عذاب وجدانم زیاد شد که مغزم درصدد براومد که تمام راههای احتمالی برای رسیدن به جوجه و اوردنش تو خونه رو سرچ کنه و بعد از گذشت مدت زمانی حدودن 4-5 دیقه، پاسخ بده که "تمامی مسیرها مسدوده". چارهیی نبود جز اینکه به پروسهی زانوی غم بغل گرفتن و غصه خوردن ادامه بدم... ساعت 6 مامان بابا از راه رسیدن و جویای حال شدن و همون موقع مامان اعلام کرد که صبح رفته بالاپشتبوم و مطلع شده که یکی از همسایگان گرامی، پنجرههای فوقالذکر نورگیر رو بسته و علت عدم موفقیت مادرکریم برای دستیابی به جوجهکریم هم همین بوده. تو همین گیر و ویر بود که بابا رفت تو آشپزخونه و با صدای بلند خبر فوت جوجهکریم رو به سمع اعضای خانواده رسوند. با همین خبر حالم به قدری منقلب شد که فقط تونستم زنگ بزنم به آقای زیپ و شروع کنم به غرولند و خالی کردن بغضم... پیش خودم هنوز به ترسیده شدن مادرکریم توسط سیسی فکر میکردم و این قضیه هنوز به طور قطع برام حل نشده بود. چرا که اگه دلیل نیومدن مادرکریم بسته بودن پنجره بود، چرا باز هم که شده بود پنجرههه، نیومده بود؟!! سهشنبه صبح تو مسیر اتاق-دستشویی، مامان یهو صدام کرد تو آشپزخونه و توجهم رو به منظرهی روبروی آشپزخونه جلب کرد و من با چشمون نیمه خفته محو صحنهی بالبال زدن جوجکریم در حال غذا گرفتن از مادر کریم شدم و آروم گرفتم. و من واقعن ایمان آوردم به اینکه خدا چه خوب بابا رو شناخت، مهندسش کرد!!!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:53 AM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (32)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 563. |
April 2, 2010 |
|
| |
× اساماس میدم بهش: من: زیپ؟ من آقای قاف رو دوس دارم! باور کن خیلی سعی کردم بهش فکر نکنم، اما نمیشه؛ نمیتونم. تو میگی چیکار کنم؟ )-: زیپ: خب بهش بگو عزیز دلم! ابراز کن D-: من:  زیپ: سیزدهمت مبارک!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:13 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (16)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 559. |
March 27, 2010 |
|
| |
× بعضی روزها هست تو زندگی آدم، که اگر چه با اوقات تلخی و کرختی شروع میشند ولی یهو آخر شب، موقعی که تو تختت داری خوبی و بدی روزت رو برآورد میکنی، میبینی چقد خاطرهانگیز و خوب بوده روزت. دیروز یکی از همین روزا بود. پنجشنبه شب، خیلی یهو یه شمارهی ناشناس بهم مسیج زد و من مطلع شدم که نازنین، از دیار خارجه وارد دیار داخله شده و هماکنون در خطهی سرسبز پایتخته [جون آبجی چونه نزن. الان همهجا سبز شده دیگه (-:]. قرار شد جمعه صبح، نازنین و اهل و عیال و اخویهای گرامیشون و من و آقای زیپ راهی دربند بشیم. راستش از قبل بنا بود بزنیم به کوه و دشت که اونجا مواجه شدیم با یک عدد نازنین ترس از ارتفاع و از خیر بالا رفتن از کوه گذشتیم و به همون پایکوهها، قناعت کردیم. البته محض سرگرمی هم یه ظرف باقالی، یه کاسه آلبالوخشکه، یه کاسه زغالاخته، یه سیخ پشمک و یه کاسه آش هم خوردیم که حوصلهمون سر نره!!!! نه که نازنین ترس از ارتفاع داشت و برنامهی صعود و فتح قلهمون کنسل شد، واسه همون!!!! خلاصه تا ساعت 2:30-3 همونجا برای خودمون برنامهی مفرح اجرا کردیم و برای اینکه یهکم گشنهمون شه، از دربند تا میدون تجریش رو هم پیاده اومدیم و یهو به کاخ سعدآباد برخوردیم و من یادم اومد که توی ایام عید ورودی کاخ سعدآباد رو برداشتن. خلاصه دیدیم چی بهتر از این که یه برنامهی فرهنگی هم به پرگرام پر و پیمون ورزشیمون اضافه کنیم و این شد که درب ورودی رو پیدا کردیم و فهمیدیم کلن کاخ و دار و دستهش تا دوشنبه تعطیله. میگن هیچ ارزونی بی علت نیس، همینهها ((-: آخر سر با ضرب و زور رفتیم تو یه جیگرکی و با صد جور ناز و عشوه، افتخار دادیم 5-6 سیخ جیگر و دو پرس کباب کوبیده رو وارد معدههامون کنیم. نه که گشنهمون نبود، واسه همین میل نداشتیم به غذا خیلی!!! البته دستاندر در کاران برنامه، هی تیریکتیریک عکس انداختن از هر چی اما به دلیل مشکلات فنی و فراخی، هیچکدوم از عکسا برای این پست حاضر نشد. خلاصه که این پست صرفن جهت دسمریزاد گفتن به نازنین و اهل و عیال و اخویها بود که روزمون رو ساختن (-; البته اگه بخوایم نامردی کنیم و جنبهی فرهنگی-ورزشی قضیه رو ندید بگیریم (((-:
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:54 AM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (19)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 556. |
March 22, 2010 |
|
| |
× آخرین لحظههای سال 88 باز اوقاتم تلخ شد. وقتی تلویزبون، رئیسجمهور آمریکا رو نشون داد. با لبخند و محکم. اینکه گفت تو سال گذشته، دست دوستی به سمت دولت ایران دراز کرده و دولت با مشت گره کرده جوابش رو داده، همچنان که فریاد آزادیخواهانهی مردم داخل خودش رو هم با مشت جواب میده... اینکه گفت با دیدن فیلم زن جوونی که تو خیابون جون داده متاثر شده. علیرغم اینکه دولت ما دنبال بهونهس تا مشت محکم بکوبونه تو دهن استکبار و شعار مرگ بر آمریکا بده، گفت که مبادلات دانشجو سر جاشه. اگرچه تا حالا ندیدم آمریکاییای دانشگاهای خودش رو ول کنه بیاد ایران درس بخونه!!!! اما بازم گفت مبادلهی دانشجو... اما تلخی ماجرا وقتی بود که با یه لهجهی فوقالعاده شیرین، به سختی به فارسی گفت: عید شما مبارک. و این در حالی بود که نه تنها تا اون موقع هیچکدوم از سران رسمی کشور تبریک نگفته بودن، بلکه رهبر لطف کرده بود و شرکت تو چارشنبهسوری رو هم خلاف شرع اعلام کرده بود!!!!! بعد از تموم شدن پیام تبریک اوباما، گوشیم زنگ خورد. آقای زیپ بود. میخواست آخرین زنگ سال 88 رو هم اون بهم زده باشه... صداش حال و هوام رو عوض کرد. دوباره به جنب و جوش افتادم. شروع کردم لباس آجیلخوری پوشیدم و آرایش کردم و لاک زدم. بعدم دوربین به دست راه افتادم تو خونه و هر سوژهیی به تورم [اون 25 درصدیه نه، تور!!] میخورد تیریکتیریک عکس میگرفتم ازش. سیسی هم که از وقتی سفرهی هفتسین رو پهن کردیم همش تو سفره بود. سبزهها رو میجوید و از آبی که توش سیب غوطهور بود میخورد و خلاصه شدیدن سرش شلوغ بود [Click]. شانس اوردیم که ماهیقرمز نگرفته بودیم واسه سفره و گرنه اول سالی خون یه موجود هم میافتاد گردنمون!!!! طبق یه قرار ناگفته، هیچکس نگفت برای سال تحویل بزنیم کانالای ایران و من این رو به فال نیک گرفتم و تصمیم گرفتم هیچچیز و هیچ مزخرفی، نتونه اعصابم رو متشنج کنه واسه سال 89. با پیامی که کروبی داد، خوشخوشانم شد و کلی خندیدم. خصوصن از اینکه تکتک آقایون رو نام برد و گفت کشتی نجاتی که متعلق به یهسری افراد باشه، دیگه کشتی نجات نیست و قایقی پوچه!!! و بعد شمردن آرزوها توی دلم و ثانیهشماری برای یه آغاز دوباره و روبوسی... سال صبر و استقامت به همهی خوانندههای همراه [خاموش و روشن] و تمامی کسانی که لطف کردن و پیشاپیش و پساپس عید رو به من و آقای زیپ تبریک گفتند، مبارک. 89تون پر از سلامتی، اتفاقای خوب و جیبهای پر پول!!!
پاورقی: حالا که فکر میکنم میبینم اولین پست سال جدیدم رو خیلی خوب شروع کردم!!!! ((((-:
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:44 AM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (34)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 554. |
March 20, 2010 |
|
| |
ای که خانهی دلها و نگاه چشمها را تغئیر میدهی ای که شبها و روزها را تغئیر میدهی ای که احوال همه را تغئیر میدهی ما را همیشه سلامت، سرحال و امیدوار بگردان...
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:13 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (22)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 548. |
March 14, 2010 |
|
| |
× مشغول انجام عمیات اتاقتکونی بودم که به طرز شگفتآوری چیزایی پیدا کردم که روحم رو شاد کرد. این خرت و پرتای کوچیک، هر چقدم از نظر مامان و بابا تو دار و دستهی آت و آشغالها دستهبندی بشه، بازم واسه آدم یه دنیا خاطرهس. مگه میشه بیلیط عوارضییی که شب تولد خانوم شین، که موقع اومدنت به تهران پرت کردی جلو داشبورد و من برش داشتم، رو انداخت دور؟ مگه میشه اشانتیونه نمایش کرگدن رو که پنجم دی 87 -که البته زیادم اشانتون نبود و 200 تومن بود- رو انداخت دور؟ مگه میشه بازوبند سفیدی رو که با رنگ قرمز روش نوشته "تغیـــیر" و یه روزی با افتخار بستمش به بازوم و به هموطنام از میدون تجریش تا میدون هفتتیر با پای پیاده "وی" نشون دادم و لبخند زدم رو انداخت دور؟ هر چقدم ریشریش و کثیف شده باشه پارچهش... مگه میشه دو تا بیلیط سینمای مچاله شدهمون رو اندخت دور؟ پای هر کدوم اینا بشینی چونصدها ساعت حرف دارن واست... مامان و بابا بیخبر از اینهمه خاطره یه خبطی میکنن و به این خرت و پرتا میگن آت و آشغال!! من رو که نباس جو بگیره و بندازمشون دورکه.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:05 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (23)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 547. |
March 13, 2010 |
|
| |
× از اینکه تا آخرین لحظه برنامهمون معلوم نباشه کفری میشم شدید. اینبار هم یکی از همین دفعات بود. ازش پرسیدم: فردا مییای؟ گفت: معلوم نیس هنوز!! سعی کردم خودم رو کنترل کنم. خیلی وقته دارم رو خودم کار میکنم وقتی این جواب رو شنیدم؛ از کوره در نرم. گفتم: باشه، پس بهم خبر بده که مییای یا نه. گفت: چشم. فردا صبحش ازش خبری نبود. اولش وقتی بیدار شدم خواستم بهش اساماس بدم ببینم چیکار میکنه بالاخره، اما سریع پشیمون شدم. چون میدونستم اگه مسیج بدم و مثلن خواب باشه یا هنوز برنامهش مشخص نباشه، دعوامون میشه... کلی کار داشتم واسه بعدازظهر. تولد دعوت داشتیم با کپل. بلند شدم و خودم رو به شدت زدم به بیخیالی. دست و پاهام رو اپیلیدی کردم و رفتم حموم. فرض رو بر این گذاشته بودم که نمییاد و خیلی ریلکس داشتم کارامو میکردم و تا مییومد تو ذهنم، سریع حوالهش میدادم به در و دیوار تا اعصابم خرد نشه... از حموم اومدم و گوشیم رو نگاه کردم و دیدم نخیر!!! هنوز هیچ خبری نیس. ساعت 1 ظهر بود. لجم گرفته بود ازش که هیچ خبری نمیداد که مثلن زیگزاگ جان من نمییام، منتظرم نباش!!!! [اون جانش خیلی مهم بود الان] حالا نه اینکه من دس زیر چونه همینجور بست نشسته بودم منتظرش، ولی همیشه آدم دوس داره بدونه برنامهش چیه... غذا خوردم و شروع کردم به لاک زدن. ساعت 2 تو بحبوحهی انجام فریضهی لاک زدن بودم که گوشیم زنگ خورد. تا بیام لاک رو بکشم رو ناخن و بذارمش سر جاش یهکم طول کشید و البته همین باعث شد حرصم یه کم خالی شه و دیر بردارم!! من: الو؟ زیپ: سلام عشقم، کجایی؟ من: خونه زیپ: قهری؟ من: نه!! زیپ: من خواب موندم )-: من: یعنی نمییای!؟ زیپ: چیکار داری میکنی؟ من: دارم لاک میزنم زیپ: پس دیگه لاک نزن پاشو بیا دم در!!! من دم خونهتونم!!! منم با موهای افشون و ناخنهای لاک زدهی نصفه-نیمه و لباس تو خونه، رفتم به استقبالش!!!!! کلن بچهم خیلی ترجیح میده مثلن بگه نمییام و من نه حموم برم و نه نظافتی کنم و نه قر و فری بیام، بعد یهو زنگ خونه رو بزنه بگه من اومدم و بخنده. سادیسم که دیگه شاخ و دم نداره، اینم یه مدلش D-: پاورقی: واسه مهمونی موهام رو رفتم بیگودی پیچیدم، شدم عین این زنهای عهد نوه خالهی ملکه وزوزك، که وقتی میخواستن برن مهمونی، فرفری میکردن موهاشون رو!!! [Click].
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:42 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (41)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 544. |
March 9, 2010 |
|
| |
× عادت ندارم آخر سال بشینم کفه ترازو بگیرم دستم و خوب یا بد بودن سالی رو اندازه بگیرم. آخر سال که میشه دلم واسه اون سالی که گذش میسوزه و نمیخوام با بد و بیراه بدرقهش کنم!!!! اما هر کاری کردم نتونستم از 88 بگذرم و چیزی نگم. 88 یکی از تاریخیترین سالهای عمر من بود که همیشه به عنوان یه سال بد ازش یاد خواهم کرد. نه اینکه خوبییی نداشته باشه، نه! اما بدیهاش اینقد پررنگ بود و اینقد محکم منو کوبوند زمین و اشکم رو در آورد که محاله از یادم بره. از 23 خرداد و اونوجوری مبهوت شدنمون بگیر تا 25 خرداد و اون برخورد وحشیانه با دانشجوهایی از جنس من و تو. از 30 خرداد و آخرین نگاه ندا بگیر تا 24 تیر و سقوط هواپیما و اونجوری کشته شدن همبازیهای دوران بچگیم. از جریانات 13 آبان بگیر تا بازداشت شدن آقای زیپ و لرزیدن تنم و سه روز بیخبری محض. اووووف!! اینقد این 88 اتفاقای ریز و درشت داره که بخوام روز به روزش رو بنویسم دارازاش به اندازهی اون پستای آرشیوی میشه که برداشتم... 88 بد بود. واقعن بد بود!! پر از تجربههای جدید و تلخ... پر از ثانیههای کشداری که باید نفست رو حبس میکردی و پر از دلزدگی از جایی که توش زاده شدی... خوشحالم که 88 داره تموم میشه. داره خاطره میشه، هر چند از نوعه تلخ و بدمزهش... خاطراتی که هر وقت یادت بیاد باید بغض کنی، حسرت بخوری و دور از چشم بقیه اشکات رو پاک کنی. اما بالاخره داره تموم میشه... 88 سر ناسازگاری داشت اما داره میره و ما میمونیم، هر چند خسته و بیجون. اما میمونیم و من میخوام به 89 گوشزد کنم که شمشیرش رو بذاره زمین چون من دارم آغوش باز میکنم براش و بگم که با اینکه هنوز چند روز به اومدنش مونده اما حس خیلی خوبی بهش دارم، پس کاری نکنه که این احساسات مثبت من، خراب بشه!! 89، خواهشن با روی خوش بیا که بدجور منتظر اومدنتم...
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:57 AM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (39)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 527. |
February 14, 2010 |
|
| |
× جمعه صبح اومد. بهش گفتم عصری بریم دربند تا حال و هوامون عوض شه. قبول کرد و گفت با یکی دیگه از دوستاش قرار گذاشته که اونم با دوستدخترش مییاد. خوشحال شدم چون دوست داشتم با دوستاش بیشتر آشنا شم و اونم گفت حسابی خوش میگذره... وقتی رسیدیم سر خیابونی که قرار گذاشته بودیم با خانوم دوستدختر آشنا شدم و خوشم اومد ازش. همون موقع دوستای زیپ اعلام کردن که دوسته خانوم دوستدختر و دوستپسرش هم مییان!!! شدیم سه تا جفت و رفتیم تو یکی از رستورانای دربند نشستیم. راستش زیاد از جو خوشم نیومد. خصوصن از جفت سوم!!! یعنی با هم بر نخوردیم و دو تا دو تا با هم بودیم!!! جوری که من به آقای زیپ گفتم: "چه کاری بود؟ خب دو تایی مییومدیم دربند" اما بازم خوب بود و سعی کردیم خوش بگذره و حال و هوامونم عوض شد، چون من کلی سردم شد و عین سگ لرزیدم!!!!!! برای ولنتاین من یه تاپ که البته برام گشاد بود D: با یه بلوز و یه شاخه گل رز کادو گرفتم و یه اسپری 212 و یه لباس بیناموسی و یه چکعشق که توش قول دادم به مدت یه ماه شرایط آقای زیپ رو درک کنم، کادو دادم!!!! البته یه نفر خیلی سعی کرد [و همچنان میکنه] که واسه ولنتاین آقای زیپ رو به خودش کادو بده و بین من و آقای زیپ رو بهم بزنه و حس اضافه بودن رو به من القا کنه که البته با لو رفتن توطئهش، من و آقای زیپ هرهر به کارش خندیدیم و کلن نقشهی شومش خنثی شده!!!!!!
به زیپ نوشت: تو جز احترام، تقصیری نداری اما هر کسی جنبهی احترام رو نداره عزیز معصوم من...

ولنتاین همهی عاشقهای دنیا مبارک
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:51 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (23)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 523. |
February 8, 2010 |
|
| |
× هیفدهم بهمن سومین سال دیدارمون تموم شد و وارد سال چاهارم شدیم. کلی برنامه ریخته بودم واسه این روز. ما به خاطر پیشرفت تکنولوژی دو تا سالگرد دوستی داریم. یکی آشنایی اینترنتی و یکی هم شیشماه بعدش، که میشه آشنایی فیس تو فیسی!!! شنبه صبح بهش اساماس دادم "بیداری؟" که جواب نداد. قرار بود ساعت 11:30 بیاد تهران که با هم مراسم پر شکوه برنامهریزی شدهمون رو برگزار کنیم. ساعت 10:30 از خونه زنگ زد. گفت که دیشبش حالش بد شده و فشارش اومده رو 30/7 و رفته زیر سرم. صداش به شدت گرفته بود و معلوم بود سرما خورده. سالگرد دوستیمون رو بهم تبریک گفت و معذرت خواست از اینکه نمیتونه بیاد و وقتی دلخوری شدید من رو دید گفت اگه بهتر شد، بعدازظهرش مییاد و من با درک بیسیـــــــار زیاد گفتم که اصلن نمیخواد و کلن ما به درد هم نمیخوردیم از همون اول!!!!! کلن من مدلم اینجوریه که قابلیت هضم کنسل شدن برنامهی از پیش تعئین شده رو تو یکی دو ساعت اول ندارم!!! باید یه کم بگذره که مثلن بتونم هضم کنم که پائین اومدن فشار آقای زیپ، اونم درست شب قبل سالگرد آشناییمون یه توطئه نبوده و اینکه رفته زیر سرم با برنامهریزی قبلی صورت نگرفته!!!!!!! واسه دلخوشی خودم عصر خیلی شیک بلند شدم رفتم گردش و به خودم یه ساعت جوجو کادو دادم [Click] کلی روحم از بابت این تحویل گرفتگی ارضا شد و انگار آقای زیپ این کادو رو گرفته، باهاش آشتی کردم D: چون یکی از عواملی که باعث افزایش دلخوریم میشد هم این بود که این عینک مارک بیناموسی [Click] که با داغ بودن تنور چشمام، مامان برام خریده بود رو با کنسل شدن قرارمون نمیتونستم بزنم و حالا که رفتم بیرون عین عقدهییها زدمش و دیگه بحثی با آقای زیپ نداشتم!!! D:
پاورقی: کامپیوترم پوکیده باز. اما از اونجایی که من از این بادایی نیستم که با این بیدا بلرزم هستم در خدمتتون!! تصمیم گرفتم مدت نشستن پشت کامپیوتر رو زیاد کنم. اگه کسی سؤالی داره توی کامنتینگ همین پست بپرسه و جوابش رو دریافت کنه (:
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:12 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (43)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 521. |
February 4, 2010 |
|
| |
× چارشنبههه بود رفتم؟! پنجشنبهش رفتم واسه عمل. راستش چندان استرس نداشتم. خوشبختانه عمل هم مشکلی نداشت. دکتر بهم گفته بود در کل سی ثانیه بیشتر طول نمیکشه که البته دروغ گفته بود!!! چون من یه ربع زیر عمل بودم و هی میشمردم و این 30 ثانیه تمومی نداشت!!!! آخرش وقتی کارش تموم شد بهم گفت چند ثانیه به یه نور سبز خیره بشم! فکر کنم کلن خودش فقط همون قسمت خیره موندن رو حساب کرده بود!!!! بلافاصله بعد از اینکه از رو تخت بلند شدم هم بهم گفت چشمات رو باز کن!!!! یه کم تار میدیدم اولش. چشمام به شدت قرمز شده بود و ورم کرده بود ولی چون خودم رو نمیدیدم مشکلی نداشتم فقط به شدت چشمام اشک مییومد و میسوخت تا حدی. کلن سختیش فقط روز و شب اول بود که اونم با کمکهای فوقالعاده زیاد مامان و همکاری سیسی و صد البته آستانهی تحمل غر بالای آقای زیپ حل شد و بعدش کمکم به حالت عادی برگشتم. هنوز پای کامپیوتر نشستن برام سخته. دکتر ازم راضیه اما گفته روزی یه ربع فقط بشینم پای کامپیوتر!!!! تو یه ربع هم که کلن من میتونم دنیای مجازی رو فتح کنم، میدونید که!!! اونم با این سرعت یه هفته قبل بیست و دوئه بهمنی!!!! D:
مخلص کلوم اینکه همه چیز رو به راهه. مرسی از همهی اونایی که جویای حالم بودن به هر نحوی و صد البته دستاندر کار برنامه و گردانندهی وبلاگ در نبود من؛ آقای زیپ. فقط اینکه از اونجایی که من تا بخوام بجنبم به خودم، یه ربع وقتم تموم میشه به احتمال خیلی قوی آقای زیپ باید کماکان زحمت نوشتن پستا رو عهدهدار باشه، صد البته که منم در روز یه ربع به کارش نظارت میکنم D: راستی شما خوشه چندمید؟ (((((:
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:51 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (67)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 510. |
January 20, 2010 |
|
| |
× امتحانام تموم شد. فردام عمل چشم دارم و معلوم نیست کی بتونم دوباره بشینم پای کامپیوتر. یعنی رسمن و عرفن و شرعن این آخرین پست من با چشم مسلحه!!! اینجا رو سپردم به آقای زیپ و بسته به اینکه آقای زیپ این خواستهی من دقیقن به کجاش باشه [اینور، اونور، یهور، بالا، پائین] تعداد پستها متغیره در نبود من!!! به هر حال اینجا دست آقای زیپ سپرده، تا هر چی کرمش باشه دیگه... D:
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:03 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (48)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 477. |
December 5, 2009 |
|
| |
× نشستم و دارم سیسی رو ناز میکنم. آهنگ "فقط صدام کن" امید داره پخش میشه که یهو بغضم میترکه و بیدلیل اشکام سرازیر میشن. بعد از چند لحظه نگام میکنه و متوجه اشکام میشه. سرش رو میذاره تو بغلم و با تعجب نگام میکنه، میگه: وااا خل شدی؟ میگم: نمیدونی اون چند روز که نبودی بهم چی گذشت. محکم فشارم میده. دوباره اشک میریزم و با چشمای اشکآلود میگم منو ببر سینما فیلم آقای هفت رنگ!!!
قبل از سینما ازم میپرسه ناهار چی بخوریم و من میگم هوس دل و جیگر کردم. میریم دل و جیگری و 3 سیخ جیگر و دو سیخ دل و یه سیخم چربی سفارش میدیم و سعی میکنیم با تلقین به خودمون بقبولونیم که سیر میشیم. سیخی 1000 تومن بود، زور داره دیگه خدایی!!! تازه زورم نداشته باشه، ما پول نداشتیم D: بعد از ناهار میریم سینما و بلیط "آقای هفت رنگ" رو میگیریم و من عین بچهها میدوم سمت خوراکیها و یه پفک برمیدارم و اونم یه تخمه برمیداره و میریم تو سینما و قبل از شروع فیلم ته همش رو در مییاریم... تو فیلم اینقد میوه نشون میده، هوس پرتقال میکنم واسه همین وقتی فیلم تموم میشه میریم دو تا آب پرتقال طبیعی سفارش میدیم. غرغراش شروع میشه که کلی خرج رو دستش میذارم و بیچاره میشه در آینده اگه بخواد خرجم رو بده و چطوری از پس خرج من بر بیاد و اینا... میخوام بهش بگم که خب اگه میخواد مقتصدانه برخورد کنه، خودش آب پرتقال نخوره که میبینم لیوانش خالیه و داره شیکمش رو میماله و میگه: "آخیش، چسبید D:". موبایلم رو در مییارم و خودم رو سرگرم نشون میدم. لجش میگیره و شروع میکنه با موبایلش بازی کردن. بهش اساماس میدم: "بعد فیلم آقای هفت رنگ، ساعت 16، جمعه، 13 آذر. الان بغلم نشستی، یه لیوان آب پرتقال خالی جلوته. یکی هم بغلت نشسته که میخواد بگه عاشقته ولی روش نمیشه!!" موبایلش دینگدینگ میکنه، نگام میکنه و وقتی میبینه میخندم میگه: "مرض داری؟" و بعد از خوندن اساماسش یه لبخند پررنگ میشینه رو لباش و سیوش میکنه!! میره پنج تومن میده بابت دو تا لیوان آب پرتقال و میریم سمت پارک اندیشه که طبق معمول یه نخ سیگار بکشه و چای بخوریم که البته ایندفه کلی تنوع دادیم به برنامه و نسکافه خوردیم... دل و جیگر و پفک و تخمه و آب پرتقال و بعدشم نسکافه. میگم: "حالم داره بهم میخوره!!". میگه: "منم همینطور، ولی به رو خودت نیار!!!" میگم: "بیا تا مقصد شعر بخونیم حواسمون پرت شه". دستم رو میکنم تو جیبم و میبینم یه کم از تخمهمون مونده، میدم بهش که یهو میگه: "مال تو/ ارزونیه تو/ خورجین قلب این عاشق". میگم: "الان ابتکار دادی بیرون از خودت؟" شروع میکنه به شعر خوندن و منم باهاش همخونی میکنم و با جواد بودنمون کیف میکنیم: یادته اولین لحظهی دیدار قسم خوردیم برای هم بشیم یار وقتی چند تا شدن دانه، تو رفتی گذاشتی منو با دلم گرفتار و بعد تن صداهامون رو میبریم بالا و شنبولمغزانه میخونیم: منو تنها نذااااار، رو قلبم پا نذار به دیدن دلم فقط بیا یهبار خودم قربونیتم، یار جون جونیتم میون عاشقات منو نذار کنار... و باز رسیدن به مقصد و لحظهی خداحافظی.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:44 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (68)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 470. |
November 26, 2009 |
|
| |
× صبح زود بیدار بودم. کلن از دیشب نتونسته بودم خوب بخوابم اما تصمیم داشتم تا ظهر توی تختخواب بمونم و سعی کنم بخوابم. طبق آخرین خبری که از آقای زیپ داشتم امروز ظهر باید آزاد میشد و تازه ساعت نه بود. بخاطر بدخوابیهای این چند روز اخیر واسه بچهم (!)، تونستم تا ساعت یازده و نیم بخوابم. بیدار که شدم تصمیم گرفتم هر طور شده سر خودم رو گرم کنم تا گذر زمان کمتر بشه برام. تنها راهحلی که به ذهنم رسید کتاب خوندن بود. چون همیشه خوندن رمان میتونه افکارم رو منحرف کنه و گذر زمان رو نفهمم. هر چقد ساعت به 12 نزدیکتر میشد، عکسالعمل بدن منم بیشتر میشد. دستام یخ میکرد، بغض بدی داشتم. بغضی که دقیقن از همون روزی که برای اولینبار شمارهش رو دیدم اما صدای خودش رو نشنیدم تو گلوم مونده بود و نمیتونستم گریه کنم. همش به خودم میگفتم "همش دو روز بوده و این دلتنگی نهایت بچگی و حماقته" اما دست خودم نبود. هر ثانیهی این دو روزی که حالا داشت 3 روز میشد رو حس کرده بودم... ساعت 1 بود که دوستش زنگ زد و ازم خبر گرفت و من هیچ خبری نداشتم. دلم نمیخواست ازش خبر بگیرم چون همین آرامش و تمرکز کمی هم که داشتم از بین میرفت اما ناخودآگاه زنگ زدم به دوستش و خبر گرفتم. گفت که برگهی آزادیش رو گرفتن و همگی منتظر آزادیش هستند اما هنوز بیرون نیومده... حالا دیگه سخت میتونستم کتاب بخونم و اعصاب خردی این مدت رو سر بچهم (!) خالی کردم. اون یه خرده آرامشم تبدیل شد به انتظار... از یه طرف دلتنگش بودم و از یه طرف دیگه از دستش به شدت عصبانی بودم. تا ساعت 2:30 همین وضعیت ادامه داشت. دیگه صبرم تموم شد. قرار بود به محض آزادیش دوستاش بهم خبر بدن. دوباره زنگ زدم و جواب گرفتم که همچنان آزاد نشده و باز این جمله رو شنیدم که به محض آزادیش در جریانم قرار میدن و نگران نباشم!!!! تمام مدت به خودم روحیه میدادم که "فقط دو روز بوده" و این جمله رو اینقد تکرار کرده بودم که ناخودآگاه با گفتنش بغضم شدیدتر میشد. بالاخره ساعت 3:30 بود که گوشیم زنگ خورد. همون دوستش بود که قرار بود به محض دریافت خبر، بهم اطلاع بده. با اولین زنگ گوشی رو برداشتم: من: سلام ملیکا: سلام، خوبی؟ من: مرسی، خبری نشد؟ ملیکا: ببین الان به ما گفتن که ظاهرن براش یه ماه بریدن... من [در حالیکه منتظر تلنگر برای ترکیدن بغضمم]: آهان!! ملیکا: حالا یکی از بچهها اینجا هست، برات توضیح میده، گوشی
خیلی دلم میخواست بهش بگم دیگه احتیاجی به شنیدن توضیح ندارم اما نه روی گفتنش رو داشتم و نه زمانش رو. چون گوشی رو داده بود به دوستش.
...: سلااااااام من [در حالیکه شدیدن دارم سعی میکنم بغضم رو نگه دارم]: سلام، حال شما خوبه؟ ...: چطوری عشقم؟ من اومدم بیرون!!! من [در حالیکه کمکم دوزاریم داره میافته]: زهرمار و اومدم بیرون!! زیپ: قربونت برم، حالا برم خونه بهت زنگ میزنم من: گمشو!! زیپ: چه خبر؟ چطوری؟ دخترم چطوره؟ من: میگی بهت از خونه زنگ میزنم بعد باز میگی چه خبر، چطوری؟ زیپ: آخه دلم نمییاد قطع کنم گوشی رو من: برو از خونه زنگ بزن، حرف میزنیم حالا...
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:51 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (155)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 467. |
November 23, 2009 |
|
| |
× اولین لقمهی ناهار رو که خوردم موبایلم زنگ خورد. شمارهی تو بود. با اولین زنگ گوشیم رو برداشتم و با دهن پر گفتم "الو". حتی به اینم داشتم فکر میکردم که بعد از اینکه برام جریان رو تعریف کردی، هرهر بخندم و بگم که اصلن نگرانت نبودم!! اما کسی که باهام حرف زد، تو نبودی... خندهم تو دهنم ماسید، لقمههه سنگ شد تو گلوم. دوستت بود. گفت که احتمالن تا دو روز نگهت دارن و شایدم بیشتر. گفت دانشگاه واسه تو و دو تا دوست دیگهت تحصن کرده. گفت هر وقت خبری خواستم بهش زنگ بزنم. گفت نگران نباشم. مثل خودت که با خنده گفتی نگرانت نباشم. ولی من نگرانتم زیپ... اینکه شمارهی تو بیفته رو گوشیم اما صدای تو نپیچه تو گوشم اصلن چیز خوبی نیست. بیا زیپ... زود بیا.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:18 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (278)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 457. |
November 11, 2009 |
|
| |

× امروز شد سه سالش. موجودی که علیرغم ظاهر ترسناکش، بیآزاره. حیوونی که بر خلاف انسان، اگه فقط یه تیکهی کوچیک بهش غذا بدی یا دستی از محبت سرش بکشی تا آخر عمرش خودش رو موظف میدونه مواظبت باشه و محاله دیگه گازت بگیره... موجودی که وقتی باهات دوست میشه اینقد راحت بهت اعتماد میکنه که حاضر نمیشی از اعتمادش سواستفاده کنی. موجودی که هر چند ساعت یهبار مییاد سراغت تا ببینه در چه حالی. اگه حالت خوب نباشه یا قسمتی از بدنت درد داشته باشه، کنارت میشینه و لیست میزنه تا احساس تنهایی نکنی... انصافن قضاوت کنید. اینجور حیوونا نجس هستند یا بعضی از ما آدمها؟
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:33 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (58)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 444. |
October 30, 2009 |
|
| |
× یک روز قبل از رفتن به جشن، آقای زیپ کاشف به عمل اورد که برای ما دعوتنامه رو به صورت ایمیل فرستادن و گفتن که جز طرح برنزی شدیم. نه که من هر روز و هر دقیقه دارم ایمیلم رو چک میکنم، واسه همین متوجه نشده بودم. ساعت 3:30 رسیدیم به پارک ورشو. ظاهرن خیلیها زودتر رسیده بودند. همزمان با ورود ما، ویولت هم اومد. اول وایسادیم مثل بز نیگاش کردیم و بعد یادمون افتاد اینجور موقعها یه کار دیگه باید بکنن! رفتیم جلو و سلام کردیم که ویولت تو گوشم گفت: "بالاخره کار خودت رو کردی؟" [اشاره به پست حذف شده] گفتم: "تو هم که سرتا پا بنفشی، دستبندت [سبز] رو انداختیها. خندید گفت: "من نذر دارم!!" بلافاصله بعد از ویولت، پریناز رو دیدم و آشنا شدیم با هم و مثل دختران محجوب رفتیم یه گوشه وایسادیم. مشغول صحبت با پریناز بودم که یهو یه خانوم یلی در برابر جثهی نحیف من، اومد و گیر داد که حدس بزنم کیه!!! منم خیلی هیجانانگیز و با کلی سرخ و سفید شدن و اینا، گفتم: "نمیدونم". حدسم درست از آب در اومد و گفت که نسرینه از وبلاگ سیاه، سفید، خاکستری!! رفتم پیش ویولت وایسادم که بفهمم اطرافیانش کیا هستند. خصوصن دلم میخواست یکی از خانومهایی که به نظرم خیلی آشنا مییومد رو بفهمم کیه. بعدن فهمیدم که من هم برای ایشون آشنا بودم و چهرههای آشنای ما هیچ ربطی به عرصهی هنر نداره بلکه ربط داره به عرصهی علماندزوی و آخر دنیا یعنی دهکدهی المپیک و دانشگاه علامه طباطبایی!!!!! از دور و بریهای ویولت، با دخترحاجی [که بعدن فهمیدم از نظر مقام به شدت با هم در رقابت بودیم] و خارپشت و نیلوفر که من به آقای زیپ "نیلوفر با طعم باران" معرفیش کردم، آشنا شدم. بعد از اون چشمم افتاد به اونطرف (!) و آنیدالتون رو دیدم که البته جا داره بگم اونم من رو دید! راستش هیجانانگیزترین قسمت ماجرا برام همین بود. اینکه برم جلو و با تردید بگم من زیگزاگم و آنی من رو بهتر از خودم بشناسه و مثل فیلم هندیها همدیگه رو بغل کنیم و ماچ و بوسه!!!!! راستش اصلن توقع نداشتم من رو بشناسه حتی، دیگه قسمت فیلم هندیش بماند!! D: مراسم شروع شد و بعد از شیطنتهای بهاره رهنما، نوبت رسید به قسمت معرفی وبلاگهای برتر و گفتند که چون توی نظرسنجی دقیقن لیست سالهای گذشته تکرار شده بود، وبلاگهای تکرار شدهی سال پیش رو حذف کردند تا با وبلاگهای جدید بیشتر آشنا بشیم. نیست وبلاگ مام قبل از بوجود اومدنش تو لیست وبلاگهای برتر دو سال پیش بود واسه همین حذف شدیم :D البته از حق نگذریم که تقریبن همشون برای من یکی جدید بودند. چون من جز وبلاگ لنگدراز، یادداشتهای یک تارای بیپروا و سیاه، سفید، خاکستری شاید فقط یکی دو تا وبلاگ دیگه رو میشناختم. خلاصه کلن از من و آقای زیپ استفادهی کاربردی شد و در نقش تشویقکننده اونجا ظاهر شدیم. اما هنوز کورسویی از امید داشتیم که البته این کورسو با حرف پریناز زده شده که گفت: "به من گفته بودن لوح تقدیرهامون رو از دبیرخونه بگیریم". بعد از اتمام برنامه رفتیم سمت دبیرخونه که 4 تا میز به هم چسبیده بود که بیشتر به غرفههای این بازار خیریهها شباهت داشت البته D: به یه آقایی اسمم رو گفتم که گفت باید توی لیستها رو بگردی ببینی اسمت هست یا نه. وقت گشتن تو لیست همزمان با اینکه هی با دیدن اسم وبلاگهایی که میشناختم ذوق مرگ میشدم کاشف به عمل اوردم که دختر حاجی (همون که رقابت تنگاتنگ داشتیم با هم) شده مقام بیلم و من هم دستهبیلم شدم چون لوح هم نداشتیم و بهمون لوح اشانتیون دادن!! [Click]. البته عوضش دو تا کاتالوگ لوازم آرایش اوریفلیم گرفتیم که من مدتها بود دنبالش بودم D: و در آخر هم با سمیه توحیدلو و خانوم پولادزاده آشنا شدم که با وجود تمام کم و کاستیهای جشن واقعن ازمحبتشون ممنونم و از همین تریبون بهشون خسته نباشید میگم X:
با خیلیها آشنا شدم. خیلیها وقتی به همون آقا لوحیه (!) اسمم رو گفتم از اونطرف میز گفتن: "زیگزاگ توئی؟" و بعد گفتند که خوانندهی خاموشند. خیلیها هم خوانندهی روشن بودن ولی خودشون رو معرفی نکردند. دوستانی که ما رو دیدند و خودشون رو معرفی نکردند، کیا بودند؟ من و آقای زیپ چطور بودیم؟
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:38 AM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (47)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 434. |
October 19, 2009 |
|
| |
× چند سال پیش وقتی تنها شده بودم و کپل خونهی بخت بود و آقای زیپی هم وجود نداشت تو زندگیم، رفتم دو تا مرغ عشق گرفتم. بعد چون این دو تا تخم نمیکردن و مادههه بیماری صرع داشت (!)، رفتم 4 تا دیگه -دوتا نر و دو تا ماده- خریدم. بعد از چندی (!) دو تا نرها یهو با هم شروع کردند به دل دادن و قلوه گرفتن و جفتگیری!! چون احتمال گی بودنشون ضعیف بود، حدس زدم اینا سه تا ماده بودن و یهدونه نر -چه حق انتخابی گذاشته بودم واسه نره، بیشور!!- واسه همین رفتم دو تا نر دیگه هم گرفتم. خلاصه این با اون جفت شد و اون با این و یکی پس از دیگری هی تخم گذاشتن و بچهدار شدن و بچهها رفتن تو قفس بزرگتر که حکم خونهی بخت رو براشون داشت و باز جفت خوردن و سواشون کردیم و انداختیمشون تو یه قفس دو تایی و الی آخر!!! یعنی رسمن کارم این شده بود که شیشماه به شیشماه برم مرغ عشقهای جفت نخوردهم رو بفروشم که اگه اینکار رو نمیکردم خودم رسمن باید اتاق رو ترک میکردم چون دیگه جا برا خودم نبود. کلی برام منبع درآمد شده بود. مغازهداره کلی باهام حال میکرد -میگم منحرفی، هی انکار کن!!- میگفت دختر پرندهباز ندیده بود تا حالا. میگفت مرغ عشق خیلی سخت تخم میذاره و سختتر از اون بچهدار میشه میگفت دستم سبکه و خوب بهشون میرسم و از اینجور صبتا. دو روز پیش که زلزله اومد و من از توی تختم مثل بز از جام پریدم رفتم تو هال پیش مامان اینا، به این فکر میکردم که چه خوب که الان دیگه هیچ مرغ عشقی ندارم و همشون رو رد کردم رفتند. طفلیها اگه بودن کلی میترسیدن. میدونید که حیوونا زلزله رو زودتر حس میکنن. فکر کن زودتر زلزله رو حس کنی و بخوای فرار کنی و بال بزنی اما تو قفس باشی. رسمن یعنی زنده به گور شدن... منم که نمیتونستم تو اوج زلزله اینهمه قفس رو بزنم زیر بغلم و بدو بدو سه طبقه رو برم پائین!! خیلی شاهکار میکردم فقط خودم رو میتونستم نجات بدم. خلاصه که اگه حیوون خونگی دارید، خیلی حواستون بهش باشه که در قبالش مسئولید. حتی در قبال مریض شدنش هم مسئولید. نگید اگه تو خیابون بود یا آزاد بود هم بازم ممکن بود مریض بشه. به این فکر کنید شاید اگه تو قفس یا تو خونه نبود اصلن مریض نمیشد!! مثل بچههایی که نازنازی بزرگ میشن و همیشه مریضن و بچههایی که همش تو کوچه خیابونن و چارستون بدنشونم سالمه.
چند وقته صبح به صبح پا میشم رو پشتبوممون ارزن و گندم میریزم واسه کبوترها و اون یاکریم خنگولا که تا نری و رسمن نخوای با دست لمسشون کنی پرواز نمیکنن، اینقد تنبلن. اینجوری خیلی بهتره. اونا هم آزادن و هم من بهشون حس تعلق خاطر دارم. بدون داشتن مسئولیت در قبال جونشون. حیوون خونگی یعنی تو مسئولیت داری در قبال موجودی که برای لذت بردن خودت، اهلیش کردی، آزادیش رو ازش گرفتی و در ازاش غذا و آب بهش میدی...
پاورقی: این پست من اصلن به این معنی نیست که من مخالف داشتن حیوون خونگی هستم. اصلن و ابدن. چه بسا معتقدم هستم که حیوون خونگی به درمان افسردگی هم خیلی کمک میکنه. فقط دارم میگم زمانی باید حیوونی رو اورد و ازش نگهداری کرد که ارزش جونش رو فهمیده باشیم. زمانی که داریم مییاریمش خونه بدونیم که میخوایم از یه "جان"دار نگهداری کنیم نه مثلن از یه گربهی نازنازی یا یه سگ پشمالو. اعتقاد داشته باشیم اون هم "جون" داره و با باتری کار نمیکنه که بشه از کنار ترس و مرضش خیلی راحت گذشت. گاهی وقتها گرفتن آزادی بد نیست. به شرطی که آدم مسئولیتپذیری باشیم. مامانها گاهی استقلال بچههاشون رو میگیرن اما کی میتونه بیاد و بگه که این نداشتن و عدم استقلال بده؟ شاید تنها جنبهی منفیش زمانی مشخص بشه که بچه میره تو اجتماع که خب حیوون خونگی قرار نیست روزی قاطی اجتماع بشه. وقتی حیوون خونگی میشه دیگه نمیشه رهاش کرد به امون خدا چون زنده نمیمونه. پس گرفتن آزادی از برخی حیوونای به اصطلاح خونگی، اگه آدم مسئولیتپذیری باشیم جنبهی منفییی نداره زیاد. حرف من پذیرش مسئولیته نه محکوم کردن داشتن حیوون خونگی.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:40 AM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (30)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 421. |
October 5, 2009 |
|
| |

× امروز ساعت 6:30 صبح رهسپار دیار علماندوزی شدیم و رسمن رفتیم که داشته باشیم نوستالوژی 13 مهر رو!!! D: داشتم به این فکر میکردم که برخلاف دوران مدرسه، هیچ شوق و ذوقی برای رفتن به دانشگاه ندارم. اون موقعها اواخر شهریور که میشد و تا کتابفروشیها رو دربهاشون این نوشته رو نصب میکردن که "آغاز ثبت نام برای کتب درسی" من و مامان فیالفور توی یکی از کتابفروشیها بودیم از ترس اینکه یه وقت کتاب بهم نرسه و از روز بعدش برای من شمارش معکوس برای گرفتن کتابهای نوم شروع میشد. روزی که روز موعد گرفتن کتابهام بود، نهایت شادی رو میشد توی وجود من حس کرد. با ذوق و شوقی منحصر بفرد میرفتم کتابام رو میگرفتم و میاوردم خونه و با وسواس و دقت جلدشون میکردم. تو چند سال اول دبستان، نایلون میگرفتیم و چسب و بعد طوری که حس بزرگونه و کاربلدی بهم دست میداد میشستم سر جلد کردن کتابام. کتاب رو با دقت میذاشتم رو نایلون و دور تا دور نایلون رو میبردیم و وسط کتاب رو [عطفش رو |:] یه مربع یا مستطیل قیچی میکردم و شروع میکردم به عملیات چسب چسبوندن. آخر کار هم خیلی وقتها به نتایج ضایعی میرسیدم و اونم این بود که نایلون برای کتاب کوچیک میشد و جلد کتاب بسته نمیشد بطور کامل!!! و اینجوری بود که با کلی هدر دادن نایلون و چسب میرفتم و دست به دامن مامان میشدم. جلدهایی که بعد از گذشت یه مدت از سال تحصیلی اغلب با ناخنهامون به جونش میافتادیم و از همون بالا قـــــرژ میکشیدیم روش و وقتی جای ناخنمون روی جلد کتاب یا دفترمون میافتاد یعنی دیگه اون کتاب یا دفتر از نو بودن افتاده و کمتر دوستش داریم!! فکر میکنم یکی از افرادی که از اختراع جلدهای آماده که اغلب هم برای کتاب بزرگ بودن و دفترچههای فانتزی، بینهایت خوشحال شد همین مامان بود. یادمه اون اوایل که دفترچههای زرد و آبی و صورتی تعلیم و تعلم عبادت است، بود طفلی مامان رو مجبور میکردم هم صفحههاش رو برام با خودکار قرمز خطکشی کنه هم جلدش رو با کاغذ کادو جلد کنه!!! قسمت لوازمالتحریر خریدن هم که همیشه برام لذتبخش بوده و البته هست. طوریکه من مهر و شروع سال تحصیلی رو با خریدن لوازمالتحریر جدید میشناسم و اگه چیزی نخرم اون سال برام رنگ و بوی مهر رو نداره. نوستالوژیترین قسمت خرید برای من خریدن مداد قرمزه که البته باید بگم بود. اون مداد قرمزهایی که الان فکر نمیکنم توی بازار هنوزم باشه. اونایی که وقتی توی دستت میگرفتیش و دستت عرق میکرد، نوک مداد روی دستت یه رنگی پس میداد که قرمز متمایل به صورتی بود. آخ من چقد دوست داشتم اون رنگ رو. شمام داشتید از این مداد قرمزها؟ چند وقت پیش برای کلاس فرانسه و دانشگام رفتم شهرکتاب و یه سری چیزمیز خریدم. فکر میکردم شاید با خرید چند تا تیکه جنس بچه محصلی (!)، اون ذوق و شوقه دوباره توم جوونه بزنه اما نزد. اینطور که معلومه مشکل از جای دیگهیی آب میخوره...
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:44 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (49)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 419. |
October 3, 2009 |
|
| |
× قبل از هر چیزی، واقعن مرسی از اینکه توی بحث پست قبل شرکت کردید. نظرات اکثرتون برام مفید بود. من هم حین جواب دادن به کامنتا، تلویحن نظرم رو گفتم. به نظر من ازدواج فقط در مورد مسئلهی بچهدار شدن به همخونگی ارجحیت داره و میشه بقیهی مزایاش رو توی همخونگی هم پیدا کرد. به زودی پستی مینویسم و مزایا و معایب ازدواج و همخونگی رو با کمک کامنتهای این پست دسته بندی میکنم و نظرم رو هم خواهناخواه میگم. نظرات پست قبلی همچنان بازه و آمادهی شنیدن نظرات شما. این پست صرفن به منزلهی یه زنگ تفریح کوچولو به حساب مییاد.
× کل دارایی من و آقای زیپ روز جمعه مورخ دهم مهر، بیست هزار تومن بود که البته تصمیم گرفته بودیم جمعهی مفرحی رو برای خودمون برنامهریزی کنیم. برای ناهار، من فلافل رو پیشنهاد دادم که آقای زیپ اگرچه از نظر مالی شعف رو میشد توی چشماش دید اما به نمایندگی از شکمش مخالفت کرد. پیشنهاد دوم من رفتن به کبابخونهی ونک بود که از جانب وی به شدت مورد استقبال قرار گرفت. خوشبختانه کبابخونه خلوت بود. سریع نشستیم و مثل همیشه اسم مغازه رو به ناکجاآبادمون حواله دادیم و دو پرس قرمهسبزی خواستیم. بعد از اتمام غذا، آقای زیپ طبق اکثر موارد، پیشنهاد من رو مبنی بر رفتن به سینما و دیدن فیلم بیپولی نادیده گرفت و گفت بریم پارک طالقانی قدم بزنیم!!! البته حقم داشت. حالا از اون دارایی، فقط 11 تومن مونده بود. وقتی بلند شدیم کپل زنگ زد و گفت که آقای لپگنده پیشنهاد داده که بعد از فوتبال، بیاد دنبالمون و 4تایی بریم سرزمین عجایب!! سریع پرسیدم ورودیش و بیلیط بازیهاش در چه حدیه؟ گفت که دقیق نمیدونه. ساعت 5 آریاشهر قرار گذاشتیم. وقتی رسیدیم محل قرار، ساعت 3:30 بود و البته آقای زیپ بیسیار بیسیار بیقرار. دلش پیش فوتبال بود. واسه همین رفتیم روبروی یه مغازهیی که تلویزیون داشت و به صورت کاملن خز وارانه، وایسادیم به فوتبال تماشا کردن. از قضا (!) اون مغازههه آبمیوه فروشی از کار درومد و یهو منم حوصلهم سر رفت و آقای زیپم که تازه به خواستهی دلش رسیده بود مجبور شد من رو بشونه روی صندلی و یه لیوان آب زرشک هم بده دستم تا صدام در نیاد و غرغرم آریاشهر رو متزلزل کنه!!! D: البته خودشم که جلوی مغازه وایساده بود زیاد بینصیب نموند و به بهانهی تعریف صحنههای حساس بازی مییومد سمت من و تا شروع میکرد، لیوان آب زرشک منم میگرفت و چند قلپی ازش میخورد. اون لحظه یکی نبود بهش بگه آقا جان ما اصلن دلمون نمیخواد از صحنههای حساس بازی با خبر بشیم، باید کی رو ببینیم؟ D: ساعت 5 شد و با آقای زیپه لب و لوچه آویزون، منتظر کپل و آقای لپگنده شدیم. حین انتظار، من همش تاکید میکردم که رقابت این دو تیم هیچ ربطی به ورزش نداره و کاملن جنبهی سیاسی پیدا کرده و خودم از اظهار نظر بیسیار کارشناسانهم کلی فیض میبردم. البته آقای زیپم کلی مشعوف شد و هرهر خندید بهم!!! کلی هم در حین انجام عملیات سخته کشیدن انتظار، مورد لطف دوستان از ورزشگاه اومده و متلکگو و همچنین نگاههای چپچپ ماموران حاضر به یراق انتظامی قرار گرفتیم چون بلوز آقای زیپ سبزی بود در نوع خودش میرحسینی!!!! پنج و سیدقیقه سرزمین عجایب بودیم و کاشف به عمل اومد که باید زوجی 2500 بدیم و کارتی بگیریم و بعد مبلغی هم به عنوان شارژ بریزیم توی اون کارت و البته قیمت هر بازی هم بالای 2000 بود. ما هم که کلن ازواجی بودیم یکی از یکی پولدارتر، تصمیم گرفتیم طی یک عملیات دهنکجی کردنانه (!) به مسئولین سرزمین عجایب، راهی پارک ارم شیم. آقای لپگنده علاوه بر لپ، به دلگنده بودن هم شهرت داره توی جمع ما!!! کلن اینقد هیجان دوست و نترسه که بازیهای پیشنهادیش فقط حول ماشینسواری، بازیهای کامپیوتری، سینما سهبعدی و نهایتن تونل وحشت میگرده و همین مسئله باعث کرکر خندهی شدید ما شده بود. خلاصه با کلی ترفند مجبورش کردیم که بین رنجر و ترنهوایی یکی رو انتخاب کنه و اونم چون به شدت از ترنهوایی وحشت داشت، رنجر رو انتخاب کرد!!!! فقط میتونم از حس و حال اون لحظهم این رو بگم که به معنای واقعی کلمه وقتی اون بالا بودیم به گـ.ه خوردن افتادیم هر چار تامون. من که از شدت وحشت زیاد، فقط میخندیدم. البته مدل خندیدنم اینطوری بود که دهنم باز بود و اشک از چشمام سرازیر، بدون هیچ صدایی. یعنی هر کس میتونست برداشت خودش رو از دیدن من داشته باشه. مثلن آقای زیپ با مشاهدهی من، یهو توی اون هیریویری با وحشت داد کشید "زیگزاگ جیغ بکش"، نمیدونم حالا چه گیری داده بود به من اون وسط. به هر حال مهم این بود که خودم میدونستم دارم میخندم!!! بعد از انجام این بازی و اتمام عملیات "ترسش بریزه" روی آقای لپگنده، سوار ترنهوایی شدیم. البته اینقد خودمون و آقای لپگنده، ترسمون ریخته بود که ترنهوایی فقط جنبهی تفریح داشت برامون. شده بودیم نسخهی دوم مستربین، وقتی سوار ترن هوایی شده بود و خوابش گرفته بود و در جواب جیغ کشیدن بقیه، مدام میگفت "هیــــــــس"!!!! خلاصه که پیشنهاد اکید میکنم اگه کسی از ترنهوایی میترسه، هرطور شده سوار رنجرش کنید تا مرگ رو جلوی چشماش ببینه. بعد به بقیهی بازیها رضایت میده زود. بیخود نیست میگن به مرگ بگیر که یارو به تب راضی شه!!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:17 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (36)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 402. |
September 21, 2009 |
|
| |
× پنجشنبه. ساعت 11:30. من و تو روی پل هوایی نزدیک خونه. همون پلی که بارها شاهد قرارهای با تاخیر و حرص خوردنهای یکی از ماها بوده. بعد از کلی گشت زدن تو کوچه پس کوچههای پائین شهر، بعد از کلی گم شدن و عصبانی شدن تو و داد زدن تو و غرغر کردن تو. بعد از یه شام شرطبندی شده، مهمون من. حالا روی پل بودیم و نمنم بارون مییومد. آسمون رعد و برق میزد. سردم شد. بهت گفتم. دستم رو گرفتی. دستی که هر وقت اراده کردم دستم رو گرفته. حتی از راه دور. دستی که علیرغم سردی همیشگی دست من، گرمه. یهو بارون شدید شد. آسمون رعد و برق میزد. ذوق زده گفتی: "چه بارونی گرفت، بدو بریم زیر بارون". یادت نبود من از رعد و برق میترسم. قبول کردم. عینکم رو از چشمم برداشتم و گذاشتم تو کیفم. تو شدی چشمای من. قدمهامون رو تند کردیم تا زودتر از پل هوایی عبور کنیم و برسیم به انتهای سقف. جایی که قرار بود بارون خیسمون کنه. اما تا رسیدیم رگبار قطع شد. دوباره نمنم گرفت. هنوز دستم تو دستت بود. گرمای دست تو، سهم من شده بود و سرمای دست من، سهم تو. آسمون رعد و برق میزد. نگام کردی و گفتی: "صورتت عینکخور نیست، بدون عینک قشنگتره". نگات میکردم که دوباره گفتی: "برعکس صورت من". حرفت رو قبول نداشتم اما بحثی هم نکردم. به این فکر میکردم که وقتی هستی، حتی خودم هم یادم میره که از رعد و برق میترسم... بارون مییاد. سردم شده. رعد و برق میزنه. اما یه چیزی کمه. حالا فهمیدی چرا دلم گرفته؟
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:39 AM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (36)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 394. |
September 13, 2009 |
|
| |
هیچوقت شبی رو که رفتم توی سایت سازمان سنجش و با بدبختی صفحهی مربوط به نتیجهی کنکورم رو باز کردم، یادم نمیره. ساعت سه و نیمه صبح بود. مامانه گفته بود اگه قبول شدم بیدارش کنم وگرنه بذارم بخوابه لاقل!!!! چراغ اتاق خاموش بود و من لپتاپ رو گذاشته بودم رو پام و سعی میکردم صفحهم رو باز کنم. یه حسی بهم میگفت قبول شدم اما نمیدونستم چه رشتهیی. صفحه که باز شد کد جلوی اسمم رو حفظ کردم و توی لیست انتخاب رشتهم شروع کردم کورمال کورمال دنبال شمارهی 1562 گشتن!!!! وقتی انگشتم روی رشتهی "کتابداری" موند انگار یه سطل آب یخ ریختن روم. هیچ انتظار نداشتم که این رشته قبول شده باشم، اونم روزانه!!!! جوری که اگه میخواستم انصراف بدم و سال بعد شانسم رو امتحان کنم امکانش نبود و 2 سال عملن عقب میافتادم. مامان رو بیدار نکردم. رفتم توی تخت و اشکام سرازیر شد. چاهار سال با انتگرال و دیفرانسیل و تابع و مشتق سر و کله نزده بودم که "کتابداری" قبول بشم!!! شب بدی بود، خیلی بد... صبح مامان از سر کارش زنگ زد خونه و از باباهه خواست که گوشی رو بده به من. چشام پفآلود بود و سرم درد میکرد. باباهه با دیدنم تعجب کرد اما مهلتی برای پرسیدن سؤال نداشت. وقتی گوشی رو گرفتم صدای هیجانزدهی مامان پیچید توی گوشی که داشت بهم تبریک میگفت و ازم گله میکرد چرا بیدارش نکردم و باعث شدم تمام شب رو با دلهره بخوابه و صبح از یکی از همکارا خواهش کنه بره توی سایت و با چشمای خودش ببینه نتیجه رو... بغض داشتم. حس میکردم مامانه فقط واسه خاطر دل منه که اینجوری برخورد میکنه و از ته دل خوشحال نیست. وقتی گوشی رو گذاشتم سؤال و جواب باباهه شروع شد و در آخر محض دلداری بهم گفت: "دانشگاهت خیلی خوبه. میتونی بری اونجا و رشتهت رو عوض کنی!!" با این حرف باباهه نیرو گرفتم یهکم و هدفم این شد که به محض ورودم به دانشگاه برای تغئیر رشته اقدام کنم اما وقتی مسئول بخش آموزش بهم گفت که برای تغئیر رشته لاقل باید دو ترم توی همین رشته بمونی و همچینم به این آسونیا نیست باز حالم گرفته شد. این حرف معنیش این بود که عملن یک سال از وقتم پر!!! و یه سال عقب مییفتم... بازم امیدوار بودم واسه تغئیر رشته. به هر کسی میرسیدم که حدس میزدم ممکنه اطلاعاتی در این مورد داشته باشه، شروع میکردم سؤال پرسیدن در مورد شرایط تغئیر رشته. و در آخر به این نتیجه رسیدم که بعد از خوندن دو ترم حتمن رشتهم رو عوض خواهم کرد و زندگی شیرین میشود!!!! ترم سوم بودم و رسمن شرایطم برای تعئیر رشته آماده شده بود که منصرف شدم. عاشق رشتهم شده بودم و به این نتیجه رسیده بودم که "کتابداری" تنها رشتهییه که اینـــــــــــــــــــــــــــــقد با روحیات من سازگاره. اینکه بین کتابها غلت بزنی و بپری روی تخت و با علاقه کتابی رو که دوست داری بخونی. بدون هیچ محدودیتی از نظر موضوعی. هر چه بیشتر بخونی، بهتره!! اینکه تمام رشتههایی که مورد علاقهم بود رو توی همین رشته هم داشتم... روانشناسی و زبان و جامعهشناسی و کامپیوتر و حتی حقوق!!! اینکه حتی اگه معماری رشتهی مورد علاقهم بود، حالا رشتهیی قبول شدم که معدن تمام کتابهای معماری رو دارم... معدن تمام کتابای رمان. اینکه با وجود تحصیل، وقت واسه همه چی دارم. نقاشی، وبلاگ، نوشتن، کاریکاتور، زبانهای مختلف... و حالا میفهمم که اگه من تو رشتهی معماری دنبال رسیدن به هنر بودم، خدا بهتر از من میدونست که هنر و روانشناسی و زبان و حقوق و کامپیوتر، هیچجا با هم به خوبی این رشته جمع نمیشن... حالا 3 سال از حول و حوش اون شب میگذره... خواستم بگم مرسی (: [به خودت نگیر، با خدا بودم!!!]
کنکوریهای جواب گرفته (!)، اگه قبول شدید که مبارکتون باشه، ورودتون رو به قشر دانشجویان ممکلت تبریکات فراوان و این صحبتا و اگه قبول نشدید، یادتون باشه دنیا به آخر نرسیده و هنوز زمان هست. همه اینجور موقعها میگن دانشگاه آش دهنسوزی هم نیست، اما من با اینکه شدیدن با این جمله موافقم، این جمله رو بهتون نمیگم چون میدونم تو دلتون جواب میدید که "خودش رفته دانشگاه و به ما اینو میگه". فقط از صمیم قلب امیدوارم خیلی زود روزی برسه که خودتون این جمله رو تجربه کنید. چه با دانشگاه، چه بی دانشگاه!!!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:17 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (49)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 381. |
September 1, 2009 |
|
| |
× از همون روزی که اون برگهی کذایی رو دیدم که روش اسم واقعیت رو نوشته بود و اینکه چند سالته و مامانت تو رو توی یکی از کوچه پس کوچههای ولنجک با یه کارت گذاشته بود سر راه که فقط اسم خودش رو روش نوشته بوده و اسم تو رو و اینکه هشت ماهته، کلی سؤال تو سرم نقش بسته و نمیتونم فکر کنم تو هم مثل خیلی از بچههای دیگه فقط یه بچهی نخواستنی بودی... نمیدونم چرا حس میکنم این کار مامانت از روی علاقهش بوده؟ نمیدونم چرا ناخودآگاه تا کسی از بچههای سر راهی حرف میزنه و پدر و مادرشون رو متهم میکنه تو میای تو نظرم و احساس میکنم همیشه هم پدر و مادرا به راحتی آب خوردن بچههاشون رو نمیذارن گوشهی خیابون. گاهی حس میکنم تو بابایی داشتی که به هزار و یک دلیل، مامانت ازش فراری بوده... یا مثلن اصلن بابایی نداشتی و مامانت هم بیماری خاصی داشته که دکترا ازش قطع امید کرده بودن و فامیلی هم نداشته. میمونه فامیل بابات که خب مامانت به هزار و یک دلیل راضی نبوده تو زیر دست اونا بزرگ بشی... به هر حال هیچوقت نمیتونم باور کنم که مامانت بدون هیچ دغدغهیی تو رو گذاشته سر راه و رفته. میدونی چرا؟ چون اگه اینطور بود تو رو همون روز اول میذاشت سر راه!! نه اینکه بعد از هشت ماه تازه یادش بیفته این کار رو بکنه... زمانی که تو از سینهش شیر خوردی و کلی بهت وابسته شده، چرا باید این کار رو بکنه؟ اصلن چرا باید فقط اسم خودش رو توی اون کارت همراهت بنویسه بدون هیچ اسمی از بابات؟ چرا تو رو نزدیک پرورشگاه ول نکرده و برداشته تو رو برده توی یکی از خیابونای بالا شهر؟ جز اینکه دلش میخواسته یکی از خانوادههای پولدار تو رو پیدات کنن و شانست رو یه بار دیگه امتحان کنی؟! نه، نه... من اصلن نمیتونم خودم رو قانع کنم که مادرت تو رو از روی سنگدلی ول کرده!! تو سالم بودی... نه مریضییی، نه مشکلی... سالم سالم!! نمیتونم فکر کنم که هیچ دعایی از طرف مادرت پشت سرت نبوده اما خدا برای روز تولدت بهت یه خانواده کادو داد و شانس امتحان کردن زندگی توی دورترین قاره از اینجا. اینا همش هم شانس نبوده، مطمئنم دعاهای مامانت هم کار خودش رو کرده... چقد خوبه که تو خوندن و نوشتن بلد نیستی!! چقد خوبه که حتی در آینده احتمال خوندن اینجا، توسط تو تقریبن صفره. چقد خوبه که اینجا راحت میتونم باهات حرف بزنم بدون اینکه نگران این باشم که تو چیزی از حرفام دستگیرت بشه... امروز دو ساله شدی، اما بدون به اندازهی تمام روزهای نبودنت هم، عزیزی.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:03 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (45)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 370. |
August 22, 2009 |
|
| |
تو دیار فسق و فجور که بودم، ایرانسلم رو با امیدواری هر چه تمامتر روشن گذاشته بودم که اگه یه درصد هم شد آقای زیپ بتونه من رو بگیره. من یه شارژ پنج تومنی همون روز اول گرفته بودم که به حمدالله سی ثانیه فقط تونستم به آقای زیپ بگم رسیدم و نمیتونم باهاش تماس بگیرم و بعدش سرمایهم به باد رفت!!! قربونش برم شانسمونم که گلی بلبلی بوده از همون اوان کودکی، ایرانسلم زارپی ارتقاء سیستمش رو گذاشت همون دو روزی که ما احتیاج داشتیم بهش!!! تنها کمکی که ایرانسل کرد بهمون این بود که اساماسای آقای زیپ رو صحیح و سالم میرسوند به من و منم همینجور دستم رو زده بودم زیر چونهم و زل میزدم به صفحهی گوشیم. چون من نمیتونستم جوابش رو بدم، طفلی مجبور شده بود با خودش حرف بزنه!!! اساماسهاش یکی از بهترین اساماسای عمرم بود... حرفایی که خودش میزد و خودش هم جوابش رو میداد و من از این طرف غش میکردم از خنده: زیپ: آیا این اساماس به عشق من میرسد؟ زیپ: دوستت دارم زیگزاگ... [ظاهرن اینجا دلیوری اساماسش رو دریافت کرد] زیپ: رسید!! الان توام میگی منم دوستت دارم عشقم! *: امروز رفتی استخر مختلط؟ دارم برات! حالا تو برگرد! وقتی رفتم سامبو شدم حالیت میشه! زیپ: حتمن الان میپرسی سامبو یعنی چی؟ D: بگو خنگم! بگو الان! قربونت برم که خنگی! سامبو یه کاریه تو مایههای اینکه منم برم استخر مختلط! D: زیپ: برگردی کلی حرف و برنامه دارم که باید بهت بگم! *: فردا رفتی لب دریا تو آب نریآ، مایو هم نپوش! ): باشه؟ گفتی نه؟ رو حرف من حرف زدی؟ زیپ: حالا با بلوز شلوارم رفتی ایراد نداره! ): برام سوغاتی بیاریآ، خیلی، باشه؟ پولاتو اینقد خرج استخر و دریا نکن ندید بدید! D: کنسرت کی هست حالا؟ زیپ: چه بده که نمیتونی جواب بدیآ )): باشه پس بخواب عشقم! خوب بخوابی! خیلی میپرستمت! شبت بخیر همه کسم! *:

هی! عشق زیپی من، سه سالگی سگ و گربه بودنمون مبارک
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:38 AM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (62)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 369. |
August 21, 2009 |
|
| |
× پنجشنبه ساعت 2 راه افتادیم و تو راه بودیم و میرفتیم و تو راه بودیم و میرفتیم و تو راه بودیم و میرفتیم!! البته چند جایی هم واسه اجابت مزاج، تو راه بودیم اما نمیرفتیم!!! 12 ساعت اول رو ایران بودیم و همه چیز مفت و مجانی بود اما 36 ساعت بعدیش رو اونور مرز بودیم و واسه همه چیز ازمون پول گرفتن!!! از خرید کردن بگیر تا دستشویی رفتن!! یکی نبود بگه ما داریم لطف میکنیم چاهتون رو پر میکنیم دیگه پول واسه چی میگیرید؟ به علت هماهنگی قبلی و لیدر بودن به معنای واقعیه لیدرمون، 8 ساعت لب مرز منتظر اتوبوس اونور مرز شدیم. چون آنتالیا از طرف جمهوری اسلامی منطقهی ممنوعه اعلام شده بود واسه همین اتوبوس یه سره نداشت و لب مرز باید اتوبوس عوض میکردیم. عین شونبول مغزها (!!) کوبیدیم رفتیم ده متر اون طرفتر از مرز ایران، مانتو و روسریمون رو در آوردیم و به مدت 8 ساعت وایسادیم تو آفتاب و زدیم رقصیدیم!! همسفرهامون خوب بودن و میشه گفت توی اکثر نظرها با هم دیگه به توافق رسیدیم و چند وقت دیگه بادابادا مبارکبادا و اینا!!! واسه همین توی راه بجز زمانهای توفق اتوبوس اذیت نشدیم. اونم باز دلیلش برمیگرده به تنظیم بودن ساعت لیدرمون که زارپ میذاشت تا ما خوابمون میبرد اتوبوس رو نگه میداشت واسه شام و ناهار و دستشویی!!! سه شب و چاهار روز اونجا بودیم. توی یه هتل چار ستارهیی که هیچ جاش والا ما ستاره ندیدیم!!! فقط تو کمک رسانی و امداد خیلی خوب عمل میکردند. سر شام بودیم که داشتیم با همسفرا مسخره بازی در مییوردیم که من همزمان با آب خوردنم شروع کردم به خندیدن و آب پرید توی گلوم!! حین سرفه و حس خفگی دیدم که دو نفر سریع به سمت میز ما دارن میدوند و دست جفتشون یه بطری آب معدنیه!!! با اشاره دست بهشون فهموندم که خیر سرم خودم آب خوردم که اینجوری شدم... اومدن نزدیکتر پرسیدن چیزی نمیخوام؟ که گفتم نه و رفتند. مکالمهی زیر حرفای پس از وقوع حادثهی من و مرجانه [همسفرمون]: مرجان: یه کم دیگه ادامه میدادی سر تنفس مصنوعی دادن بهت، دعواشون میشد [پیشخدمت اومد لیوانا رو برد] من: چه کاریه خب؟ یکیشون به تو تنفس مصنوعی میداد یکیشونم به من!!! مرجان: فکر کن اینا در حال بزن بزن بودن و تو خفه میشدی [پیشخدمت اومد بشقابا رو برد] من: ولی جدی امداد رسانیشون خیلی عالیهها... یکی از اینور یکی از اونور!! از بالا و پائین امداد رسون میریزه!!! [پیشخدمت اومد بطریهای آب و آشغالای روی میز رو برد] مرجان: مطمئنی؟ میخوای یه بار دیگه صحنه رو بازسازی کنیم امتحانشون کنیم؟ من: (((((: مرجان: خودت رو بزن به غش کردن بعد که همه جمع شدن پاشو هرهر بخند!!! [پیشخدمت اومد میز رو دستمال کشید] من: ای بابا، پاشو بریم اینا تا تنفس مصنوعی به من ندن ول نمیکنن انگار!!! مرجان: ((((:
روز دوم با تور رفتیم کشتی بنسو و بساط لهو و لعب رو اونجا بنا کردند (!). کشتی سه طبقه بود. طبقهی اول دیسکو، طبقهی دوم رستوران و طبقهی سوم هم روی عرشه بود که ملت اومدن اونجا و آفتاب گرفتن!!! به جان زیپزاگ اگه من با طبقهی اول و سوم کاری داشته میبودم [چه فعلی میشد گذاشت اینجا الان؟] همینجور با مانتو و روسری نشسته بودم طبقهی دوم و داشتم غصه میخوردم که چرا موبایل لعنتیم آنتن نمیده دو کلوم با آقای زیپ حرف بزنم و دلتنگیم رو رفع کنم!!! عصرش هم برنامهی شنا توی دریای مدیترانه یا دریای سفید بود [بخاطر شوری زیاد آب، اونجا دریای سفید هم صداش میزنن] که اونم تا پریدم تو آب، آه آقای زیپ گرفتم و همچین آب رفت تو چشمام که حس کوری بهم دست داد و اومدم بیرون!!!! شبش هم کنسرت کامران و هومن بود و چون بلیطهای قسمت VIPش رو قبلن فروخته بودن و معلوم نبود ما قراره کجا بیفتیم و پول بلیط هم 100 دلار بود و ما سه نفری میشدیم 300 دلار و از هیچ کس که پنهون نشد، شمام روش؛ پولمون کجا بود [آیکون ایول نفس] ترجیح دادیم نریم!!! برنامهی روز سوم آکوآ لند [سرزمین آبی] بود که خوشبختانه اونجا چون دامن نداشتم، آه آقای زیپ دستش به جاییم بند نشد!!!! اینقد بازیهای متنوع اونجا بود که نشد سرمون رو بخارونیم و به مردای اجنبی که هیچ، به مردای هموطن، نگاه بندازیم!!!!!!! روز آخر هم رفتیم ساحل کمر [Kemer] و من مجبور شدم به خاطر حفاظت از موهام که مدل آفریقاییها بافتمشون و اینکه پوست تنم به شدت برنزه شده بشینم زیر سایبون و یه کم دریا رو تماشا کنم!!! البته میشد ساحل رو هم تماشا کرد ولی چه کنیم که آقای زیپ دست و بالمون رو بسته بود!!!! موقع برگشت هم هی تو راه بودیم و مییومدیم و تو راه بودیم و مییومدیم!!! در بدو ورود به وطن عزیز هم با تلویزیون روشن و سنخوری ا.ن مواجه شدیم و تازه اونجا بود که فهمیدم این چند روز چقد اعصابم راحت بود که از یه سری چیزا به معنای واقعی کلمه دور بودم!!! یه دو روز نبودم روش زیاد شد اعضای کابینهش رو معرفی کرد!!!!! D:
× تازه دو ساعته رسیدم و از خیلی چیزا بیخبرم. ماشالا این گوگلریدر لینکام هم که زیر و رو شده و همه آپدیت کردند. یه کم به حالت عادی که برگردم میام و میخونمتون. فعلن الانم که رو صندلی نشستم حس میکنم دارم حرکت میکنم و هنوز تو اتوبوسم |: اگه فرصتی هم دست داد، مییام پست آقای زیپ رو تکذیب میکنم!!!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:12 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (44)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 363. |
August 9, 2009 |
|
| |
× کی بود تو پست قبل گفت گوشی LG میخواد؟ این شما و این هم گوشی htc ی TOUCH viva ی من!!

|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:51 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (49)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 362. |
August 8, 2009 |
|
| |
× وقتی بهم گفت که پروازش کنسل شده و افتاده دوشنبه، پنجاه درصد دل گرفتگی غروب جمعهم از بین رفت!!! از اینکه این جمعه میخواست بره و فرصت نشده بود که ببینمش کلی ناراحت شده بودم و حالا تمام اون ناراحتیم از بین رفته بود چون فرصتی پیش اومده بود که واسه آخرینبار ببینمش. تو تمام این مدتی که آقای زیپ اومده توی زندگیم و حتی مدتها قبل از اون، سنگ صبورم بود. با اینکه توی این همه سال فقط چند بار هم دیگه رو دیده بودیم اما صمیمیترین دوستم به حساب مییومد. کسی که به محض اینکه مشکلی برام پیش مییومد و حس میکردم باید با کسی صحبت کنم، بدون فکر شمارهش رو میگرفتم و باهاش درد دل میکردم. کسی که نظیرش رو توی زندگیم کم دارم و میدونم در نبودش واقعن احساس تنهایی خواهم کرد. دختر فروردینییی که انگار ساخته شده بود که توی مواقع عصبانیت و دلخوری، بهم یادآوردی کنه که نیمهی پُری هم وجود داره و نباید فقط نیمهی خالی لیوان رو دید. کسی که بارها پا به پام غصه خورد و با خندههام خندید... کسی که بارها برام دعا کرد و دستم رو توی بدترین شرایط گرفت. کسی که حالا بعد از مدتها انتظار، داره میره سر خونه و زندگیش و میخواد فرسنگها ازم فاصله بگیره...
عروس هشتاد و هفتی، نازنین عزیزم، برات یه عالمه خوشحالم. با یه چمدون پر از دعا و آرزوی خوشبختی بدرقهت میکنم که به سلامت بری و خانوم خونهت بشی... میدونم فاصله برای هیچکدوممون مهم نیست اما امیدوارم ما هم برای فاصله مهم نباشیم و کاری به کار دوستی ما نداشته باشه... دلم برات خیلی تنگ میشه...
× بچهها من میخوام یه حالی به خودم بدم [البته در زمینهی مالیش فرد دیگهیی پشت پردهست] و گوشی فینگرتاچ بگیرم. ترجیحن LG. شما چه مدلی رو پیشنهاد میکنید؟ نوکیا که تحریمه، از سونیاریکسون هم خسته شدم به سامسونگ هم حس خوبی ندارم. دلیل از این مقبولتر؟
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:38 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (59)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 358. |
August 3, 2009 |
|
| |
× چند وقت پیش توی وبلاگ یکی از دوستان، دیدم یه پست گذاشته با مضمون کارتونهای دوران کودکی. وقتی پستش رو خودم خیلی حس خوبی بهم دست داد و تصمیم گرفتم در راستای دست در دست خود نهیم به مهر، دلمون رو از غصه کنیم آزاد (!)، منم اسم کارتونها و فیلمای دوران بچگیم رو که زیاد دوستشون داشتم رو اینجا بنویسم بلکه یه کم حال و هوامون عوض شه!!
اولین فیلمی که من عاشقانه دوستش داشتم فیلمی بود که اسمش رو یادم نیست واسه همین عزیزم صداش میکنم |: یه فیلم قدیمی به کارگردانیه فخیمزاده بود که خودش هم در نقش یه نیمه دیوونه هنرنمایی میکرد!! اسم دوست این نیمه دیوونههه هم "مش غلامحسین" بود!!! بعد یه تیکه کلامی که داشت این بود که هر کسی سر به سرش میذاشت و کفریش میکرد با تهدید بهش میگفت: "اذیت میکنی؟". یعنی من رسمن با این فیلم میمردم و زنده میشدم و مثل اسب دریایی اشک میریختم! بابا میگه اسم فیلم "نمکی" بود!! اما من هر چی سرچ زدم تو گوگل که عکسی، چیزی ازش پیدا کنم فقط عکسای مسعود دهنمکی رو ردیف کرد برام!!! بعد خیلی پیشرفتهتر سرچ کردم فخیمزاده و نمکی، عکسای الناز شاکر دوست رو آورد برام |:

دومین فیلمی که من واقعن بینندهی پر و پا قرصش بودم فیلم سمندون بود!!! نمیدونم چرا با وجودی که اینقد از این موجود (!) و اون خونهشون با اون زیر زمین تاریکش میترسیدم اما باز اینطور شیداوار (!) دنبال میکردم این فیلم رو...

سومین فیلمی که دوست داشتم "سالهای دور از خانه" بود که ما سخت نگرفتیم و سریع صمیمی شدیم باهاش و اوشین صداش زدیم. وقتی من میگم مازوخیسم دارم، هی شما فکر کن دور همی دارم یه چیزی میگم بخندیم |: یه نگاه به فیلمای مورد علاقهی بچگیم که بندازید میفهمید که تمامن گریه دارن این فیلما!!

کلاه قرمزی و پسر خاله چارمین فیلم مورد علاقهی منه. فقط و فقط هم همین ورژنش رو دوست داشتم و دارم. خصوصن اون تیکه از فیلمش که کلاه قرمزی میخونه "چرا دعوا میکنین، اخماتونو وا بکنین!!!"

چقد وقتی کپل توی مدرسهی موشها از دره افتاد پائین گریه کردم و چقد اون تیکهیی که مدیر مدرسهشون با دلهره صداش زد "کپل جان؟" و اونم با آه و ناله جواب داد "جان کپل؟" رو دوست داشتم... چقد وقتی از گربههه میترسیدن و بهش میگفتن "اسمشو نبر"، پا به پاشون ترس برم میداشت و حس میکردم منم موشم!!!! |:

چقد مایهی مباهاتم بود یکی صدام کنه "وروجک"!!! قند تو دلم آب میشد وقتی کسی من رو به اسم عشقم (!) صدا میزد. مطمئنن الان که بزرگتر شدم عشقم هم گندهتر شده. شیکم هم داره تازه!! D:

آخخخخ که من چقد کارتون رابینهود رو دوست داشتم!! اون شیره که با اون ابهت و تاج و تختش تا کم میآورد شستش رو میکرد تو دهنش یا اون ماره که هی میگفت "قیـــچ، قیــــچ"!!

چقد پینوکیو برام عبرتانگیز شد... خصوصن حالا که شخصیتای توی کارتونش هم، همگی آدم شدن و رفتن تو جلد آدما... گربهنره، روباه مکار، پینوکیو... [کی بود سیاسی برداشت کرد؟]

چقد دلم میخواست منم عین ملوان زبل یه قوطی داشتم که وقتی میخوردمش چاق و قوی بشم!!! هنوزه که هنوزه این عقده باهام هست... اونوقت میگن این جوونا مگه چی کم دارن که هی راه به راه میرن معتاد میشن |:

خرسهای مهربون با اون قلبهای تو سینهشون که اینجوری روبروی هم وایمیستادن و اینجوری از قلبهاشون رنگینکمون درست میشد!!! فهمیدی چه جوری دقیقن؟ D:

فوتبالیستها و اون هیجانش که من رو میخکوب میکرد پای تیوی و اصلن هیچ سؤالی هم برام پیش نمییومد که اینا یه هفته چه جوری رو هوا دووم مییارن؟! برعکس همه، من "تارو" رو دوست داشتم و اون احمقه که کلهش تقریبن کچل بود و مدافع بود!!! اسمش رو یادم نیست |:

و در آخر، سلطان کارتونها "بابا لنگ دراز" که من هنوزه که هنوزه دوست دارم این کارتون رو. جودی آبوت با اون دیوونه بازیها و حماقتش که من رو یاد خودم میندازه... در مورد خیلی از کارتونهای مورد علاقهم، چون دیدم پست طولانی میشه حرف نزدم اما جا داره اینجا از خاله ریزه و قاشق سحرآمیز، ایکیوسان، قصههای مجید، پلنگ صورتی، زیزیگولو و بچههای کوه تاراک هم برای پر کردن اوقات فراغت دوران کودکیم تشکر کنم!!!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:57 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (74)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 339. |
July 16, 2009 |
|
| |
× چی میشه گفت به مادری که عکس دو تا بچهش رو تو بغلش گرفته و فقط یه بند داد میزنه "من بچههام رو میخوام"؟ چی میشه گفت به پدری که میره قزوین و وقتی با هزار خواهش و التماس بهش نشون میدن هیچ اثری از بچههاش نمونده، تیکههای هواپیما رو با خودش برمیداره مییاره؟ چی میشه گفت به پدری که با لبخند به کفش خاکیش اشاره میکنه و میگه "نگاه کن! خاک قزوینه..."؟ چی میشه گفت به پدری که با بغض میگه "دو تا... دو تا... جفتشون!! کاش یکیشون زنده میموند"؟ چی میشه گفت به مادری که جیغ میکشه و مدام میگه "منم میخواستم باهاشون برم، اما نشد... بخدا منم میخواستم برم"؟ چی میشه گفت به پدری که تو اوج استیصال میگه "خدا کنه هواپیما اول منفجر شده باشه که بچههام کمتر درد کشیده باشن"؟ چی میشه گفت به پدری که با حسرت من رو نگاه میکنه و با نگاهش باهات حرف میزنه که "دخترم همسن تو بود"؟ چطور میشه تو چشم صاحب دو تا عکسی که با لبخند بهت خیره شدن نگاه کرد و باور کرد دیگه نیستند، وجود ندارن؟ چطور میشه باور کرد همبازی ارمنی زبونت دیگه نیست؟ چطور میشه باور کرد کسی که باهات عروسک بازی میکرد، دیگه نیست؟؟ چطور میشه پیر شدن دو نفر رو در عرض یک روز دید و دم نزد؟ چی بهشون باید گفت؟ بگیم تسلیت میگم؟ وقتی بچههات دیگه نیستند، چطور وجودت تسلی پیدا میکنه؟ بگیم متاسفم؟ مادری که وقتی ازش سؤال میپرسی، به ارمنی جوابت رو میده بدون اینکه یادش باشه تو ارمنی نمیدونی، معنی تاسف رو میفهمه؟ بگیم غم آخرتون باشه؟ دیگه چه غمی از این بزرگتر برای یه مادر و پدر میتونه اتفاق بیفته؟ قربون بزرگیت برم خدا... کاش کلمههایی برای اینجور مواقع بهمون یاد میدادی تا لاقل کاری بیشتر از نگاه کردن و اشک ریختن ازمون بر مییومد. چهل دیقه قبل از بلند شدن هواپیما، پدر با دختر بزرگش تلفنی صحبت کرده. هواپیما نقص فنی داشته، اما مسئولان اعلام میکنن نقص رو برطرف کردن. کلافه بوده که علافشون کردن و گفته که داره سوار هواپیما میشه. چند دیقه بعد پدر برای اطمینان از سوار شدن بچههاش باهاش تماس میگیره و فقط میشنوه: "دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد".
× از تمام دوستانی که به نوعی همدردی خودشون رو اعلام کردند ممنون و معذرت میخوام از اینکه ناراحتتون کردم باور کنید اگه قلبم تحمل بیشتری داشت سکوت میکردم. میدونم که اینقد فهمیده و همراه هستید که درکم کنید. به هر حال از تکتکتون ممنون. در اولین فرصت به کامنتایی که احتیاج به جواب داره، پاسخ میدم.
× بعدن نوشت: در مورد نماز جمعهی فردا مورخ 26 تیرماه 88 از زبان شراگیم بخوانید [Click]. این هم ف/ی/ل/ت/ر شکن جدید [Click].
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:07 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (53)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 338. |
July 15, 2009 |
|
| |
× یک هواپیمای مسافربری در قزوین سقوط کرد. مقامات ایران میگویند که تمام سرنشینان یک هواپیمای مسافربری شرکت هواپیمایی کاسپین، که از تهران به سمت ایروان میرفت و در نزدیکی قزوین سقوط کرد، کشته شدهاند. لیست اسامی کشتهشدگان [Click].
دو نفر از بچههای دوستان خانوادگی ما هم، توی این هواپیما بودند. یکیشون 22 ساله و اون یکی هم 28 ساله. شوکهم. حرفی ندارم. حتی یک کلمه.
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:09 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (50)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 264. |
May 16, 2009 |
|
| |
× جمعه ساعت 11:30 با آقای زیپ راهی دیار کتابهای هر کدوم قیمت خون بابای نویسندهش (!!) شدیم و روبروی درب شماره 12 به انتظار یاران ایستادیم. اولین نفر آقا حامد بود که رسید و اومد سمت آقای زیپ و سلام و احوالپرسی کرد و لبخند زنون کنارمون ایستاد!!! خب لابد توقع داشته ما هم ایشون رو بشناسیم!!!! واسه همین حرفی از اسمشون به میون نیوورد و آقای زیپ رو مجبور کرد که یهو برگرده و بعد از کلی خوش و بش ازش بپرسه: حالا شما؟!! D: و ما تازه ملتفت شدیم که با کی طرف هستیم. البته این خصوصیت فقط مختص آقا حامد نبود!!! تا ساعت 12:10 دیقه کنار در وایسادیم و وقتی مطمئن شدیم دیگه کسی قرار نیست به جمعمون اضافه بشه راهی کافهیی در همون حوالی شدیم. درست حدس زدید!!!!! قرار در جلوی درب نمایشگاه صرفن جهت نکتهی انحرافی بود و اینکه ملت بگن "عجب جماعت فرهیختهیی" و در کل هیچکس نه حوصلهی گشت و گذار توی نمایشگاه رو داشت و نه پولش رو!! لازم به ذکره که کافهی مذکور در اون ساعت از روز تعطیل بود ولی خب چون با سیل عظیم جمعیت 9 نفرهی ما (!!!) روبرو شد دید به نفعشه که باز کنه در کافهش رو!!!! بعد هی بیا بگو ایرانیا منفعتطلب نیستن!!! طبق آرا، همه متفقالقول پذیرفتیم که آب طالبی بخوریم چون از همه چی ارزونتر بود و اگرچه کسی به زبون نمیآورد اما خب همه بیشتر فکر بعدش رو میکردن که یهوقت نکنه خودشون مجبور بشن همه رو مهمون کنن!!!! D: البته توجه به این نکته ضروریه که ما با پیشنهادات مفرطی مبنی بر اینکه آقایون هی یکییکی (!!) سینه چاک میکردن برای حساب کردن صورتحساب، روبرو بودیم ولی خب آخر سر نه که دلمون سوخت؟! واسه همون تصمیم گرفتیم هر کی دنگ خودش رو حساب کنه و اینجا بود که نفسهای در سینه حبس شده آزاد شدن!!!! شنیدم من خودم!! D: [کی گفت کافر همه را به کیش خود پندارد؟؟ ((:] در آخر برای خالی نبودن عریضه و اینکه حرف و حدیثی هم پیش نیاد یه سری هم به نمایشگاه کتاب زدیم و کتاب نازنین عزیزم رو خریدیم تا برامون امضاء کنه... روز خیلی خوبی بود خصوصن که من با یکی از خوانندههای خاموش و بدون وبلاگ هم آشنا شدم.
شرکتکنندگان در قرار وبلاگی [از اونجایی که خانوما مقدمترن]: - نازنین، وبلاگ هی! فلانی - مریم، وبلاگ هیچستان [عضوی از ستاد تبلیغاتی حمایت از میرحسین موسوی که برای گرفتن اطلاعات بیشتر میتونید براش کامنت بذارید] - محیا، وبلاگ من و خودم - مژگان [خوانندهی خاموش و دوستداشتنی من] - حامد، وبلاگ آسمان نقرهای - هادی، وبلاگ گرهی کور - سعید، وبلاگ زیر تیغ [یادگاریهای یک درخت سابق!!!]
جای همهی دوستانی که از طریق اسام [سلام هادی!!! D:]، تلفنی و کامنتی دلشون با ما بود اما خودشون حضور نداشتن رو هم خواستیم خالی کنیم اما خب جا نبود!!!!! D: ولی دور از شوخی، جای همتون خالی (:
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:11 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (32)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 234. |
April 13, 2009 |
|
| |

× اوایل دوستی با حاج آقامون تصمیم گرفتیم بریم یه حلقهی جفت بگیریم که تا همیشه و اینا دستمون باشه که همه بفهمن ماها صاحاب داریم و مگه خودتون خوار مادر ندارید و اینا!!! D: البته بماند که انگشتره واسه من شصتاد سانت و چار میلی بزرگ بود و مجبور شدیم توش چسب شیشهیی بریزیم که اندازهی انگشتم شه و بماند که خوده آقای زیپ شخصن رف چسب رو خرید و تازشم اینم بگم تو روووو خداااا!!!!!!! باقیه چسب رو هم دادیم به فوروشندههه!! [خیلی مهم بود خب این الان!!! D:] بعد از اینهمه تلاش بیوقفه، من به این نتیجه رسیدم که کلن از این جینگول بازیآ خوشم نمییاد و به جرئت میتونم بگم که بیشتر از پنجبار دستم نکردم اون انگشتر رو!!! کلن حس میکنم انگشتر جلو دست و پام رو میگیره و این مورد یکی از موارد بسیار مهم در راستای مخالفت من با ازدواج به حساب مییاد!!! خب خیلی مهمه که آدم با انگشترش نتونه ارتباط برقرار کنه و هی ناخوداگاه باهاش ور بره و آخر سر هم ناخوداگاه (!!) بیارتش بیرون و پرتش کنه یهجایی که یادش نیاد و بعدش سه ساعت بگرده دمبالش و قسم آیه بخوره که یه زمانی یه انگشتری دستش بوده!!!!!! تازه یکی دیگه از مشکلات من با انگشتر در واقع به آقای زیپ مربوط میشه که ایشون بیتوجه به اینکه من انگشتر دستمه فرتی دستم رو از رو وفور علاقه فشار میده و باعث میشه دعوامون بشه خیلی اتفاقی!!!!! بعد از اون جریان؛ حدودن دو سال پیش، آقای زیپ برای جشن سالگرد دوستیمون یه گردنبند خرید که دیگه جلو دست و پامو نگیره و تا همیشه تو گردنم باشه!!! حالا بگذریم که گردنبند رو واسه تزئین انداخته بود گردن یه عروسکه گوسفنده احمق و وختی عکسالعمل منو دید کرکر خندید و الکی گف که پیشناهاده فوروشنده بود و منم به رو خودم نیاوردم (!!!!) ولی من تونستم به طور کامل با اون گردنبند ارتباط برقرار کنم و دوستش داشته باشم... خصوصن که کاری به کار هم نداشتیم! ینی نه اون مزاحم من میشد و نه من!!! راحت بودیم باهم کلن!!! البته با گردنبند هم تا حدی مشکل داشتم و چون عادت داشتم با بند گردنبند بازی کنم یه بار زنجیر گردنبند اهداییم (!!!) رو پاره کردم و آقای زیپ مجبور شد این یکی که یه زنجیر کلفتتر داش بخره با امکانات غیرقابل پاره شدن!!!! D: تا اینکه چنوخ پیش توی یکی از جلسات کلاس نقاشیم یکی از دخترایی که بعدن فهمیدم یه چنسالی گرفتار مواد مخدر شده بوده و کلن نقش "من یک مسافرم" رو ایفا میکرده بعد از کلی ابراز علاقه به گردنبندم و اینکه وای چقد نازه و اینا برگشت بهم گف: حالا میدونی این علامته که رو گردنبندته آرمه چیه؟ منم بادی به غبغبم انداختم و با دلگرمی به اینکه "پرسیدن عیب نیست، ندانستن عیب است" گفتم نمیدونم و برای ادامهی گفتگو تمایل نشون دادم که یهو دختره زارپی برگش گف: "آرمه اعتیاده... خبریه؟!!!" خب لابد فکر میکنید که حرفه دختره رو حواله دادم به جاهای نداشتهم و همچنان گردنبند رو بر گردنم آویزون کردم؟ اگه اینطور فکر کردید باید بگم که بسیار آدم باهوشی هستید و برای تشویق شدنتون باید گف که درست فکر کردید!!!! هوووورا!!! D: [چه معنی میده آدم به خاطر حرف مردم گردنبند اهدایی حاج آقاشون اینا رو دیگه نندازه؟!] خلاصه حرف اون دختره رو پشت گوش انداختم و همچنان به کار خودم ادامه میدادم و به خودم دلگرمی میدادم که چون اون دختره یه چند سالی "مسافر" بوده این آرم رو میشناسه و گرنه کسی نمیدونه که!!!! زمان گذشت (!!!) و من دیزاین اینجا رو دیزاین کردیم با آقای زیپ!!! و برای شبیه شدنه بیشترم به این نقاشی گردنبندم رو هم کشیدم... اما دسته بر قضا (!!!) بعد از درست شدن اینجا، یه روز دختر عمهم کاملن اتفاقی برگشت بهم گفت:"زیگزاگ میدونی علامته رو گردنبندت نشونهی چیه؟" مام دوباره بادی به غبغبمون انداختیم اما اینبار با این معنی که "زکی!! ما رو دسته کم گرفتی داداچ!!!" گفتم: آرمه اعتیاده!!! گف: اگه گفتی اعتیاد به چی؟ راستش از اونجایی که کلن تنوع خیلی زیادی در این زمینه هس و اطلاعات اندک (!!!) گفتم: نمیدونم. که گف: اعتیاد به گرس!!!!!!!!! خب لابد فکر میکنید که حرفه دختر عمهم رو حواله دادم به جاهای نداشتهم و همچنان گردنبند رو بر گردنم آویزون کردم؟ اگه اینطور فکر کردید باید بگم که آدم بسیار کودنی هستید!! چون اولن من بیکار نیستم که یه سؤال رو برای گرفتن جوابای مشابه تکرار کنم!! در ثانی اون دختر اولی غریبه بود و این یکی خودی!!! نمیشه که تو چشمای فامیل نگاه کرد و حوالهش داد به اعضای نداشته که... خلاصه اینجوری شد که حاج آقامون (!!) واسه عیدی زیپ کیفشون رو باز فرمودند و یه گردنبند دیگه واسم خریدن... البته لازم به ذکره که با وجود علاقهی شدید قلبی اینجانب به مارک Gucci هنوز که هنوزه نتونستم که با این جدیده مثه قبلی ارتباط برقرار کنم و هنوز دل در گرو گردنبند قبلی دارم!!! یه جورایی الان اون گردنبند قبلیه داره نقش گرس رو بازی میکنه و من در رل "یک مسافر" ایفای نقش میکنم!!!!!!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:58 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (47)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 223. |
April 4, 2009 |
|
| |

زیپ، عزیزم! اولین روز بیست و پنج سالگی چه مزهییه؟
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:30 AM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (43)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 208. |
March 19, 2009 |
|
| |
این آخرین آپدیت است این آخرین آپدیت خانوم زیگزاگ است این آخرین آپدیت خانوم زیگزاگ در این وبلاگ است این آخرین آپدیت خانوم زیگزاگ در این وبلاگ در سال 87 است D:
هشتاد و هفت عزیز! خداحافظ...
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:05 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (36)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 202. |
March 12, 2009 |
|
| |

پانیذ جانم، تولدت مبارک
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:05 AM
+ لینک مطلب | مموریالز
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 199. |
March 9, 2009 |
|
| |
× تمام افکارم از هم گسیخت وختی خبر فوت عروسک پارچهای رو شنیدم. از ته دلم آرزو میکنم این فقط دروغی باشه برای ادامه ندادن به وبلاگنویسی. اصلن نمیتونم باور کنم! حالم خوب نیست...
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:10 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (12)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 197. |
March 7, 2009 |
|
| |
× سهشمبه صبح همی چمدانمان را بستیم و خواستیم عازم سفر شویم که یهو دلمان خواست با دست به آبه خانهمان هم بدرودی گفته باشیم. رفتیم داخل و همی کشف کردندیم که "بهبه خالهپری هم همسفرمان خواهند بود و میریم که داشته باشیم یه سفر بیبدیل (!) رو!!!!" خونسردی خودمان را حفظ کردندیم و خوشحال و خندان راهی شدیم در پناه خدا!!! به همراه مادر و خواهر گرامی سرمان را انداختیم پائین و به کوپهی خودمان داخل شدندندیم و فهمیدندیم که تا خود صبح باید نشسته بخوابیم و لذت ببریم!!!! کفشهامان را در آوردیم و زانوهایمان را روی صندلی بغل کردیم و امپیتیری عزیزتر از جانمان را هم در گوشمان همی چپاندندیم. همانطور مشغول تورق مجله و گوش سپردن به آهنگهای رضایا جان بودیم که یکدفه حس کردندیم که یه چیزه (!!) کوچکی از آنطرف کوپه دوید زیر صندلیه ما... در نهایت خونسری و با تبسمی شیرین رو به مادر جان فرمودندیم و گفتیم که: "مووووووووش!!!!". با زمزمهی دلنشین من، تمام 6 جفت پا بهطور همزمان به روی صندلیها هجوم بردندی و صدای فحش بلند شده بودندی!!!! و هنوز هم نفهمیدندیم که آخر قطار را چه جای موش؟!! دیگر از توصیف بقیهی مسیر ما را معذور بدارید و توقع نداشته باشید که با این همه رعایت بهداشت، از خوابیدن در قطار و مصیبتبار تر از آن از موال رفتن برایتان شرح همی بدهم!!! ماشاالله این خیل عظیم جمعیت اجازه ندادند که ما در تنها هتل چارستارهی اهواز سکنی گزینیم و مجبور همی شدیم که با این همه ناز و گـ.وز راهیه هتل دو ستاره شویم آن هم با توالت فرنگی!!! زیاد وارد جزئیات همی نخواهم شد فقط همین که بدانید که تمام مدت را در بستر یـ.بسی به سر میبردیم برایتان بس است!!!!! صبحانه و ظهرانه و عصرانه و شبانهمان را هم ساندویچ فلافل و یا سمبوسه و بعضن سوسیس بندری تشکیل میداد!! تمام روز چارشمبه را در اهواز سپری نمودیم همی و پنجشمبه در هوای گرگ و میش [ساعت 10 صبح D:] راهی آبادان شدندندیم!!! خدا وکیلی درست است که آبادان به زیبایی زمانی که هنوز متولد نشدهبودیم نبود اما باز هم زیبا، تمیز، جادار و مطمئن بود!!! خریدهایمان را میتوان گفت به تمامی از آبادان نمودیم و مثال اسـ.کلها تا رسیدیم چپیدیم در مغازهی میساسپرت و یک بلوز-شلوارک راهراهه بنفـــــــش خریدندیم و تا خواستیم دلی از عزای بیلباسی در آوریم فهمیدیم که قیمتهای شعب مختلف میساسپرت در سراسر ایران یکی بوده و ما میتوانستندیم همین جنس را از تهران بخریم!!!!!! در طی گذشت 9 ساعت زیر و رو و پائین و بالای تهلنجیها، بازار امیری، پاساژ مرکزی و هرکجا که نوری از خرید را به دلمان میتاباند و صد البته بازار ماهیها و اونجایی که لنجها روی شطالعرب شناورند [در زمان تعطیلی بازارها] را یکی نمودندیم و با دلخوش راهی اهواز شدندیم باز!! از خدا که پنهان نیست دیگر شما که عددی نیستید (!!!) ما بسی از آبادان خوشمان آمد اما از اهواز خیلی نه... برای این گفته دلیل همی دارم که اولندش که در اهواز شلوغ بود و در پیادهروها برای راه رفتن بسی فشار بهمان وارد میآمد و دومندش که تاکسیهای اهواز بدتر از تاکسیهای تهران ما را از پشتکوه آمده فرض میکردندی و بقیه پولمان را پس نمیدادندی!!! سومندشم که به خودم مربوط است و کلن من از آبادان بسی بیشتر از اهواز مفیوض شدندندی!! در هنگام خرید هم فروشندگان هموطن اهوازی دائمن یا خودشان چیزخل بودندی یا ما را چیزخل فرض بکردندی!!! فوراگزمپل: من: آقا این کفش پلیبویه چنده؟ آقای فروشنده: چی خانوم؟! من: کفشه که آرمه پلیبوی روش داره... چنده قیمتش؟ آقای فروشنده: نمیدونم کودوم رو میگی!!! من: همونی که یه خرگوش داره روش! آقای فروشنده: ... من: همونی که هم سفید داره هم مشکی!!! آقای فروشنده: میشه نشونم بدی؟ من: بعله [در حال نشون دادن کفش] آقای فروشنده: آهااا... این؟! من: بعله! آقای فروشنده: نمیدونم!! صبر کن فروشندهش بیاد بگه بهت!!!!!!!! من: (:/ با تمامی این چیزخل شدنها و با تمامی کثیف بودن رود کارون [این کارون چرا اینقد کثیف بود جدن؟] و با تمام گنجیشک خورده شدنها و جریحهدار شدن روح و سرویس شدن دهانمان خوش گذشت!!!
× خستگی و کمخوابی در جایجای این تنمان موج میزند بسی!! قربان همگی: زیگیخسرو
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:34 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (25)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 183. |
February 15, 2009 |
|
| |
× من باهاش مشکلی نداشتم، اما بهخاطر اختلافی که مامانه باهاش داش ارتباطم باهاش فقط در حد همون عیددیدنی بود و شاید خیلی اتفاقی خونهی عمه کوچیکه میدیدمش... دوسش داشتم!! مهربون بود و بدییی ازش ندیده بودم... بارها ازم شکایت کرده بود که چرا نمیرم خونهش و من هر بار کنکور و درس رو بهونه میکردم!! تنهایی رو دوس نداشت و هربار که تنها میشد دلگیر میگف که 5 تا بچه داره و 10 تا نوه و هیچکودومشون نمیرن پیشش تا تنها نباشه... و چون خونهی ما فقط چنتا کوچه با خونهش فاصله داش این دلگیری و شکایت بیشتر متوجه من بود و کپل. اما اونموقه کپل زندگیه خودش رو داشت و منم که کنکوری بودم... واسه همین همیشه دعوتش رو به همین بهونه رد میکردیم تا مامانه ازمون ناراحت و دلخور نشه و من چون دلم نمیخواس باباهه هم ناراحت بشه واسه همین واقعن چسبیدم به درس و خونهی مامان و بابا بزرگه [از طرف مادری] هم نمیرفتم!! اواخر بهمن بود که واسه فرار از تنهایی، رفته بود خونهی عمه کوچیکه... تقریبن از عید بود که ندیده بودمش [همون اولین روز فروردین که واسه عید دیدنی رفته بودیم خونهش] که خبر رسید وختی اونجا بود دستش درد شدید گرفته و عمه کوچیکه رو مجبور کرده برن بیمارستان. شدیدن درگیر درس بودم و در تلاش واسهی کنکور... روز به روز اخباره حاله مامانبزرگه رو از باباهه میگرفتیم اما اخبار خیلی امیدوار کننده نبود... سهشمبه بود که وختی زنگ زدیم به باباهه که بیمارستان بود، گف که حال مامانبزرگه خیلی بهتر از روزای قبله و قرار شد ما فردا ساعت 4 بدازظهر که وخته ملاقات بود بریم و ببینیمش!!! سومین روز بود که تو سیسییو بستری شده بود و تو این چنروز دیگه به زور مامانه رو راضی کردیم که بریم ملاقات... کپل زیاد راغب نبود که توی اون حال مامانبزرگه رو ببینه اما بلخره قرار رو گذاشتیم که من به محض برگشتن از مدرسه [پیشدانشگاهی بودم] ناهار بخورم و بریم بیمارستان. چارشمبه میخواستم زود بیدار شم تا امتحان اون روز رو مرور کنم... واسه همین وختی عمههه ساعت 5 صبح زنگ زد و به باباهه گف که مامانبزرگه یهکم حالش بد شده و ازش خواس که بره بیمارستان، دیگه نخوابیدم و شورو کردم به درس خوندن. ساعت حدودای شیش بود که تلفن خونه زنگ زد و من که توی اتاق شمارهی باباهه رو روی تلفن دیدم به مامانه گفتم گوشی رو برداره... مامانه فقط خیلی خونسرد گف: "خیلهخب الان میام!!!" و گوشی رو قط کرد. کتابم رو بستم و پرسیدم: "چی گف؟!" که مامانه برگش گف: "تموم شد!!!!!!!!" و نفهمید همین دو کلمه چی به سر من اورد... اینقد شوکه شده بودم که حتی اشکی نداشتم واسه ریختن... فقط احساس میکردم قلبم داره میسوزه!! همین... رفتیم بیمارستان... دمباله باباهه میگشتم که دیدم روی صندلی نشسته، به طرفش رفتم و با بغض بغلش کردم، بغلم کرد و در حالیکه سعی میکرد جلوی اشکاش رو بگیره توی بغلم شورو کرد به لرزیدن و اشک ریختن!!!! تازه اونجا بود که اشکای منم سرازیر شدن و انگار تازه از شوک اومده بودم بیرون!! تقریبن همه رفتن خونهش تا به کارا برسن اما من موندم بیمارستان، میخواستم ببینمش!! جای 4 بعدازظهر و وقت ملاقات، 6 صبح دیدمش وقتی که داشتن سوار بنز بهشتزهرا میبردنش... 4 صبح 27 بهمن 84 به خاطر سکتهی قلبی چنروز پیشش که سه چاهارم قلبش رو از کار انداخته بود رفت و من هنوز بعد از گذشت 3 سال تو حسرت دیدنشم و هنوز احساس میکنم قلبم داره میسوزه درست مثل روز اول...
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:23 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (0)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 174. |
February 4, 2009 |
|
| |

× قرار بود چارشمبه همدیگه رو برای اولینبار ببینیم... کادوآیی که براش خریده بودم رو همهرو گذاشته بودم تو یه ساکه گنده و گذاشته بودم جلو چش که یادم نره!!! سهشمبه ساعت حدودای 2 بدازظر بود که زنگ زد و گف که اومده تهران و بجای فردا همین امروز همدیگه رو ببینیم... گفتم بذار به مامانم بگم و بعدش واسه ساعت 4 زیر پل سدخندان باهم قرار گذاشتیم!!! یهکم هول شده بودم، اما سعی کردم به روی خودم نیارم... یهکم آرایش کردم و دور خودم چرخیدم و را افتادم! خیالم راحت بود که قبلن بهش گفته بودم برخوردم تو نظره اول سرده و خجالتیم و باید یهکم سر به سرم بذاره تا یخم آب شه!!! میگف کارشو بلده... رسیدم زیره پل، دو، سه دیقه مونده بود به ساعت چاهار، رفتم سمته پلهوایی... کنار پل هوایی قرار داشتیم. از دور شناختمش... شکل عکسی بود که دیده بودم!! از دور داش مییومد اما خیره شده بود به من!!! انگار هنوز شک داش خودمم یا نه... با زل زدنه من بهش، فهمید خودمم و اومد سمتم!!! دس دادیم و من رفتم تو لاکه خجالت... لپام گل انداخت!! شورو کرد به حرف زدن... گف: "اصلن شبیه عکست نیستی!!!" منو میگی سریع جبهه گرفتم و پرسیدم "ینی چی؟!" که گف: "خوشگلتر از عکستی!" باز لپام گل انداخت و ساکت شدم... پرسید کجا بریم؟ برام فرقی نداش... فقط داشتم به این فک میکردم که یهجا بشینیم تا کادوآیی که براش خریده بودم رو... انگار دنیا رو سرم خراب شد!!! کادوآشو یادم رفته بود بیارم!!!!! خیلی خونسرد برگشتم نیگاش کردم و گفتم: "کادوت رو نیووردم!!" انگار خورد تو ذوقش... گفتم: "نمیدونم چرا یادم رف!!!!" خندید، گف: "هول شدی؟" الکی قهر کردم که "چه خودت رو دسه بالا گرفتی!!! نخیر..." از قبل با هم قرار گذاشته بودیم برای اینکه هیچکودوم تو معذوریت اخلاقی و اینا قرار نگیره، اگه از من خوشش اومد بعد از خدافظی بهم زنگ بزنه و منم اگه خوشم اومده بود ازش گوشیم رو جواب بدم، اگه نه که برندارم گوشیم رو!!!زد زیرش... گف من نمیتونم زنگ بزنم تو یهو جواب ندی!!! میس میندازم رو گوشیت، بعد اگه تو هم خوشت اومده بود میس بنداز!!! سریع گفتم "اگــــه خوشم اومده بود!!!" بعدشم خندیدم... فهمیده بود معذبم و خجالت میکشم، یهو دستمو گرف... شریعتی رو به سمته بالا رفتیم به امیده یافتنه یه کافیشاپ!! بعد از اونجایی که دیگه غریب به اکثرتون میدونید کلن اگه زیگزاگ جان دمباله چیزی باشه اون چیز تخـ.مش خورده میشه، کافیشاپ هم به همین درد دچار شده بود!!!! خلاصه هی رفتیم هی رفتیم... دیگه ناامید شده بودیم... هی میگف بیا ماشین سوار شیم اما من کل انداخته بودم که تا تجریش پیاده بریم! هر چن گـ.ه زیادی خوردم و بعدش خودم بهش گفتم ماشین بگیره!! رفتیم تجریش... هوا تاریک شده بود، رفتیم کافیشاپ "دالون" تو تجریش. نشستیم. من چیپس و پنیر و دلستر خواستم و اونم سیبزمینی سرخ کرده!! به وضوح از نگاه کردن بهش فرار میکردم!! هنوز خجالت میکشیدم و راحت نبودم... یهو از تو کیفش یه کادوی زرشکی اورد بیرون و گذاش جلوم!!! یادم رفته بود بهش بگم که من کلن استعدادی تو بروز ذوق و شوق ندارم!! تا سر حد مرگ خوشالمآ اما فقط یه لبخند میزنم و اصلن نمیتونم جیغ و ویغ را بندازم که واااااای خدای من!!! چقد خوشگله مثلن این!!!! واسه همین بهش گفتم بعدن بازش میکنم! گیر داد که همین الان بازش کن!! منم باز کردم و یهو دیدم یه خرس گومبولی و یه قلبه شنی برام خریده... فقط خندیدم و گفتم مرسی!! گف: "خوشت نیومد؟" گفتم: "چرا بهخدا..." ولی تابلو بود که توقع نداش من اینهمه لاو بترکونم با دیدن کادوش. دوباره دس کرد تو کیفش بعد یه جعبهی کرم رنگ اورد بیرون و دوباره گذاش جلوم! همش تو این فکر بودم که "خاک بر سره نفهمت کنن که کادوآشو یادت رفته!!!" جعبههه پر بود از شکلاتای متنوع (!) و قلبی شکل نقرهیی و قرمز و یه جاسوئیچی خرگوش و یه لاک و رژ لب صورتی!!!! شکلاتا رو ریخته بودم رو میز... سریع یکیشون رو برداش گف "بیا بخوریمشون!!!!" منم به صورته کاملن تهاجمی ازش گرفتم و گفتم: "بیخود!! میخوام نگهشون دارم!!" خندید، سریع گفتم: "البته اگه خوشم بیاد ازت!!!" گف: "دوس داشتی کادوآتو؟" گفتم: "آره!" گف: "پس بوسم کن!!!" بعدشم لپشو اورد جلو!!! گفتم: "ضایهس! نیگا میکنن!!" به رو خودش نیوورد! رفتم سمتش و بوسش کردم... بهش گفتم کادوآمو با خودش ببره، "اگه ازش خوشم اومد و اونم خوشش اومد ازم" فردا دوباره قرار میذاریم که منم کادوآشو بدم و کادوآمو بگیرم... دیگه آخر سر وختی حرفه "خوشم اومد و خوشت اومد" میشد هر دومون خندمون میگرف اما با اینحال چیزی نمیگفتیم! ساعت 7 از هم خدافظی کردیم و من اومدم خونه و دیدم مامانیا دارن میرن هفحوض خرید کنن... منم رفتم باهاشون... هنوز یه رب بیشتر نگذشته بود که رو گوشیم میس افتاد!!!! اولش خواستم اذیتش کنم و میس نندازم اما ترسیدم دلخور بشه و فکر کنه از روی دلسوزی بوده که زنگ زدم! زنگ زدم بهش... زیپ! امشب 1 سال و 355 روز از هیفدهم بهمن 85 میگذره... [خواستم خیلی خاص و متفاوت گفته باشم] یادت مییاد؟! بعد از شیشماه دوستی، اولینبار بود که هم رو میدیدیم!! اونروز اولین و آخرین باری بود که جفتمون سر وقت اومدیم سر قرار!!! ((: شب هیفدهمت مبارک عزیزم *:
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:00 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (0)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 167. |
January 23, 2009 |
|
| |

× پارسال اواخر آذر بود که تصمیم گرفتیم یه دومین بگیریم که اشتراکی توش بنویسیم! که بشه خونهی مجازیمون و من دیگه هی چنوخ یهبار نیام بگم از وبلاگم خسته شدم و هی برم یهجای دیگه... یادت مییاد؟ تا یک ماه اینجا دس نخورده باقی موند!!! تا اینکه اینقد بهت غر زدم که اینجا رو برام درست کردی و آمادش کردی واسه اینکه بیام از روزای با هم بودنمون توش بنویسم!! از همون اولین روزی که آدرسه دومین رو انتخاب کردیم باهم و دیدیم که این آدرس رو کسی قبله ما ثبت نکرده، یه حسه خاصی به اینجا داشتم! یه علاقهی خاص... اینجا رو جوری دوس دارم که وختی خراب میشه یا اگه نباشه دیگه دست و دلم به نوشتن نمیره تو جای دیگه!!!! همهی اینا رو گفتم تا بگم امروز، یکسال از اون روزی که اینجا رو ساختی و اولین پست رو توش نوشتیم گذشت. غرغرام رو یادت مییاد؟ یادت مییاد چقد خستهت کرده بودم سره قالب؟ یادت مییاد چقد جر و بحث کردیم باهم؟ یادته اینقد بهت فشار اومده بود که یهبار بهم گفتی حس میکنی اینجا رو بیشتر از تو دوس دارم؟ چقد احمق بودی... بگو احمق بودی!!! بگو... جونه زیگزاگ!!!! [قربونت برم که اینقد احمقی!!!] این آدرس رو انتخاب کردیم چون ازش یک عالمه خاطره داشتیم. چون "سین" اولین موردی بود که توش تفاهم داشتیم!!!! چون "سین" اولین حرفه اسم جفتمون بود... چون "سین" واسه من یاداور تو بود و واسه تو یاداور من!! همیشه دلم میخواس بهترینآ ماله "سین" باشه... یادمه با اینکه هنوز اینجا درست نشده بود اما من وبلاگم رو بستم چون دیگه دستم نمیرف که چیزای قشنگ توش بنویسم!!! دلم میخواس همهی اتفاقای قشنگ، حرفای قشنگ، شعرای قشنگ مال اینجا باشن... توی خونهی مجازیمون. با کمک هم اینجا رو ساختیم و بهم قول دادیم که تحت هر شرایطی اینجا رو نگه داریم و توش بنویسیم!! حتی اگه از همدیگه جدا شدیم باز هم اینجا رو تعطیل نکنیم!!! یادت مییاد زیپ؟ میدونی، همیشه پای این حرفم هستم... اما یه چیزی رو بدون، که اگه تو به هر دلیلی نباشی دیگه اینجام دسته من به نوشتن نمیره!!! اینجا رو دوست دارم چون بوی تو رو میده. چون هدیهی توئه... چون با خوندن آرشیو همهی روزای قشنگمون میاد جلوی چشمم... و در آخر اینکه اگه اینجا قشنگه، اگه اینجا نوشتن برام اینهمه لذتبخشه فقط به دلیل وجود توئه عشق من...
یک سالگی اینجا مبارک!!
همیشه دوستت دارم زیگزاگت!!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:14 PM
+ لینک مطلب | مموریالز
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 157. |
December 31, 2008 |
|
| |
× وختی فک میکنم امروز آخرین روزه سال 2008 میلادیه دلم یهجوریش میشه!!! فک کن آخه... ساله دو هزار و هشتَم داره به تاریخ میپیونده!!! فک کردی الان؟! معلوم نی چننفر تو این سال به دنیا اومدن، به دنیا نیومدن، دوس داشتن به دنیا بیان و نشده، تو را موندن، را گم کردن، صفا اوردن... خلاصه دیگه!!! کلن دلم گرفته الان از اینکه امروز روز آخره ساله 2008 ِ!! هووووم... انگار چیزخلیسم مزمنم عود کرده باز!!! ((:
× منو نیگا تو رو خدا!!! اومدم مثلن تبریکه ساله نو بگم... دوستای عزیزه مسیحی، سال نوی همتون مبارک!!! صد سال به این سالا!!!! امیدوارم سال جدید، ساله خوبی باشه واستون *:
× خب آدمم سرحال مییاد با دیدنه این موش کوچولوئه خوشگل و این سین خوشگلتر!!!! دیگه من که جای خود دارم!!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:42 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (0)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 136. |
November 10, 2008 |
|
| |
× جمهيی تولده ياسی بود. بدظُر به محضه اينكه رسيدم خونه و گوشیم آتن داد سَری براش مسيج زدم كه: "ياسی جونم تولدت مبارك! ايشالا تولد صدسالگيت! *:" وختی چنديقه بعدش برام اس ام اس فرستاد كه: "عاشقتم! مرسی عزيزم كه يادت بود! مرسی از معرفتت عزيزم! كلی ماچ و موچ" حس كردم كه واقن هیشكودوم از دوستام مثه دوستای دورانه دبيرستانم نيستن!! ياسی رو شايد خيلی وخته كه نديدم و خيلی وخته كه حتی باهم حرف نزديم، اما بازم اين دوستای جديد اونجوری نميتونن برام عزيز و دوسداشتنی باشن!! نمیدونم چهجوری بگم. مثلن شادونه توی دانشگا صميمیترين دوسته منه... تمامه مدت باهميم! جوری كه اگه يهروز يكیمون نياد دانشگا، اونيكیَم واسه اينكه تنهاس نمیره اما اين صميمیت فقط محدود میشه به محيطه دانشگا و بس!! سهماه تابستون خبری از هم نداريم و بيرون رفتنامون باهم نيس!! اما تو دورانه دبيرستان، 8 ساعت از مفيدترين ساعته روزتو به اجبار بايد با يه سری آدم بگذرونی كه بعده يهسال ديگه بودنشون عادت میشه و اگه نباشن حس میكنی يهچيزی كم داری!! از طرفه ديگه وختی تو مدرسه يه دوستی رو انتخاب میكنی تقريبن طرف مثه خودته... از يه محل، از يه سطحه خانوادگی و گاهی حتی مامانامون هم با هم دوس میشن!!! بعد اين ارتباط فقط به مدرسه محدود نمیشه! مثلن تولدآمونو تو اون سن اكثرن میگرفتيم و دوره هم بوديم... اما تو دانشگا كمتر پيش مياد يكی رو پيدا كنی نزديك به شرايطه خودت... خيلی آ از يه شهره ديگه ميان، از محله های مختلف، حتی گاهی با فرهنگای مختلف!!! تولده ياسی بهونهیی بود برای اينكه برگردم به دوستی آی پر از صداقته اون موقه... لحظههای نابی كه با ياسی داشتم... ساعتايی كه پای تلفن حرف میزديم و مامانامون هميشه براشون اين سؤال بود كه ما چرا هيچوخ حرفامون تمومی نداره؟! گريههامون، درددلامون، خندههامون... اينارو هيچوخ فراموش نمیكنم! نه فقط ياسی، كه خيلی از دوستای دورانه دبيرستانم! مثلن همين مضحكه!! زيی D:
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:30 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (0)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 131. |
October 31, 2008 |
|
| |
× قبل از شوروعه پستم ميخام يه تبريك و پشت بندش يه آرزوئه خوشبختی كنم برای كسی كه توی بدترين روزای زندگيم همراهم بود! دُرس تو شرايطی كه هيچ كس رو جز آقای زيپ نداشتم كمكم كرد، دستمو گرف و منو از يه جهنمه خيلی بزُگ كشيد بيرون! امشب، اين فرشته يی كه تو زندگيه من بود، عروس ميشه و من نتونستم تو جشن عروسيش شركت كنم!! اما كمترين كاری كه ازم برميومد همين بود كه بيام اينجا و بهش تبريك بگم و يه دنيا براش آرزوی خوشبختی كنم!! اميدوارم يه روزی برسه كه بتونم ذره يی از كمكش رو جبران كنم!!! عروس خانوم امشب قشنگترين شبه زندگيته... خيلی دلم ميخاس تو اون لباس ببينمت كه مطمئنن عينه ماه شدی اما نشد!! اميدوارم نيومدنم رو ببخشی و بدونی كه دلم همش باهاته و اونجاس...
× امروز با آقای زيپ بيرون بودم!! بعد از سه هفته، چون خيلی دلم براش تنگ شده بود گفتم ساعت 8 صُب بياد و چون اونم كلن رو حرفه من حرف نميزنه ديگه واسه ساعت 12 خودش رو رسوند!!!!!!! زود بايد ميرفتم خونه، قرار شد ناهارُ باهم بخوريم و بعدشم بريم سينما! گف واسه اينكه زيادم از خونه دور نشيم بريم سينما ايران!! تو تاكسی كه بوديم من همينجور گرم ِ قهر و غرغر كردن بودم كه يهو زيپ جان لطف فرمودن و صحنه يی رو تو خيابون به من نشون دادن كه هنو تو فكرشم!! يه خانومه غرقه خون كه وسطه خيابون افتاده بود و دستشو آروم آروم داش تكون ميداد! چن تا مرد هم دورش جم شده بودن و مثه بز داشتن نگاش ميكردن. اين صحنه اينقد منقلبم كرد كه مدام تو فكرش بودم، تا جايی كه ديگه صدای آقای زيپ دراومد كه "بس كن ديگه"... اما واقن نميتونستم حرف نزنم! نميتونستم نسبت به يه "انسان" كه تو خيابون افتاده بود و داش جون ميداد بی تفاوت باشم!! من آدمی َم كه حتی جنازه ی يه گربه، يا يه كبوتر رو ميبينم تا يه هفته افسردگی ميگيرم!! اينكه ديگه آدم بود مثلن... تمام مدت به اين فكر ميكردم چرا يه راننده بايد تو يه خيابونه شهری اينقد با سرعت بره كه لحظه ی ديدنه اين خانوم نتونه ماشينشو كنترل كنه و اينجوری يه خونواده رو عزادار كنه؟! واقن چن لحظه زود رسيدن ارزشه گرفتنه جونه يه آدمه ديگرو داره؟ اينكه بی توجه به نابود شدنه زندگیه هم نوعش حتی يه نيش ترمزم نزنه و گازش رو بگيره و در بره؟!! واقن وجدانه اون آدم تا آخره عمر راحته؟!! نميدونم! واقن انسانيتمون كجا رفته؟!! وجدانمون كجا رفته؟! چن لحظه بعد يه آمبولانس آژير كشون از تو خيابون رد شد و زيپ سعی كرد قانعم كنه كه اين آمبولانس داره همون خانوم رو ميرسونه بيمارستان... با همه ی وجود اميدوارم اون خانوم سلامتيش رو بدس بياره!!
× اين جلسه ی كلاس نقاشی جلسه ی چاهارم بود! نميدونم اين جلسه چاهارم آ چه حكمتی توشونه كه يهو منو وارده يه مرحله ی ديگه ی نقاشی ميكنن!!! اين هفته ترانه بعد از اينكه تمرينامو ديد بم گف پرسپكتيوه دايره كشيدنم بی نقصه و رفتيم رو سايه زدن. از سايه زدن زياد خوشم نمياد، اما برام يه كوزه اورد و گف طراحيش كنم و سايه بزنم!! بعد از تموم شدنه كارم گف عاليه و هيچ ايراده فنی يی نداره كه بخای مدتی سرش بمونی!!! ينی اين كوزه هه اولين و آخرين سايه زدنه من بود!!! (آيكون تكون دادنه انگشتا برا ريختنه هنرا ازش!!) يه سری خرت و پرت بهم گف كه برم بخرم و گف از هفته ی ديگه فيگوراتيو رو شورو ميكنيم!!!! فك كن...
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:32 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها, مموریالز | نظرات (0)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 110. |
September 24, 2008 |
|
| |
يادت مياد اولين سالی كه بغل دستيم شدی؟!! همديگرو ميشناختيم از دورانه راهنمايی!! اما ساله دومه دبيرستان بوديم كه من بدونه بغل دستی مونده بودم... ياسی از اونسال ديگه مدرسه ی ما نيومد!!! تا اومدی سمتم دستتو كشيدم كه پيشم بشينی، تو ام از خدا خاسته!!!! D: هنو چن روز نگذشته بود كه رفتی زبونتو عمل كردی، نميدونم چن روز طول كشيد تا خوب شدی اما يادمه كه حرفاتو رو كاغذ مينوشتی!! چقد ميخنديدیم، يادته؟! چقد از معلم شيمیمون ميترسيديم!! "شمس". يادته يه بار جو گرفتت به نيابت از همه پاشدی حرف بزنی فرتی گريَت گرف؟!! دلتنگيامون، تقلبامون... دسته را انداختنامون تو محرم!! خيال پردازيامون كه تا يه جا ميشستيم بيكار، فرتی شورو ميكرديم به خيال پردازی كردن... ساله سومم بازم نشستيم پيشه هم... "كلاسه مهندسين آينده"!! و پيش دانشگاهی... مُطلبی D: امينی... يادته يه بار جفتمون درصدای ديفرانسيلمون 100 شد بعد امينی بهمون گف "تقلب كرديد" بعد باهاش قهر كرديم هر چی ميگف نميخنديديم بهش؟!! مطلبی رو يادته؟!! D: بيخياله بقيش!!!!!! خانوم نوری، بهمون گفته بود رتبه هامون زيره 800 ميشه، ديدی شد؟!! D: خانوم محمدی ها، داستان تعريف كردناش... خانوم صادق و امتحانای تشريحيش تو پيش دانشگاهی!!! يادته چقد همه بش غر ميزدن كه تستی بگيره و اونم هی فرت و فرت قبول ميكرد؟!! D: هميشه مريض بودی!! راستی يادته يه بار من حالم بد شد سره شيمی بعد اجازه گرفتم رفتم هی مطلبی به تو گير داده بود كه باهم دعواتون شده آيا؟!! D: يادته روزه كنكورُ؟!! صندليامون خيلی با هم فاصله نداش اما جاش خيلی مزخرف بود!!! بو توپه بسكتبال ميومد!!! روزی كه نتايج رو اعلام كردن يادته؟! من چالوس بودم... گفتی صفه ی سنجش واست باز نميشه و به من گفتی ببينم نتيجتو... چقد ناراحت بوديم!! هی هی هی همه ی اينارو گفتم كه اينو بگم!! امروز با اينكه كادوت حاضر بود يادم رف بدم بت!! بذار رو حسابه اعصابه ضعيفُ حافظه ی بالام! ديدی اينارو هی ميخان همه چيو بندازن گردنه اعصاب؟!! D: اينم بگم! D: تيكه كلامامون يادته؟!! اصن اينارو ولش كن!!
تولدت مبارك
× اين پست از اونجايی كه يه مخاطب بيشتر نداره پس كامنتينگشو ميبندم...
پاورقی: برای بررسی وقايع روزانه به پست بعد مراجعه شود!!!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:10 PM
+ لینک مطلب | مموریالز
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 107. |
September 17, 2008 |
|
| |
× من و آقای زيپ تو يه باغه بزُگ بوديم! شب عروسيمون بود، اما مهمون نداشتيم نميدونم چرا!! من بودم و شادومادُ مامان بزرگه (فوت كرده!)... ميدونستم عروسيمه اما نه من لباس عروس تنم بود نه آقای زيپ كت و شلوار پوشيده بود!! موهامو دُمبه اسبی كرده بودم و يه تی شرت و شلوار سادَم تنم بود! تو اون فضای بزرگه باغ دلم ميخاس بدمينتون بازی كنيم! همينكارم كرديم، بعد كه فارغ شديم از بازی، تكيه دادم به ديوار! آقای زيپ اومد روبروم و دستشو انداخ دوره كمرم! منو بوس كردُ گف: ديدی ماله هم شديم؟!! سَرَمو تكون دادم كه ينی آره!! بعد رفتيم تو يه اتاقه بزرگ، مامان بزرگه تو يه تخته خاب دراز كشيده بود، حالش خوب نبود، ميدونستم دير يا زود ميميره! رفتم كناره تختش زانو زدمُ دستاشو بوس كردم!! نه يه بار... چندين بار، هی صورتشو بوس كردمُ ازش تشكر كردم كه تو مراسمه ازدواجم شركت كرده!! حتی بش گفتم: ممنون كه زنده موندی تا امشب رو ببينی! پرَی شبا اين خابو ميديدم! دُرس همون شبی كه آقای زيپ با باباهه صُبت كرد، نميدونم تعبيرش چيه... اما من آدمی نيسسم كه هر خابی تو ذهنم بمونه! خيلی كم پيش مياد!!! نميدونم، شايد اصن تعبيره خاصی نداشته باشه ُ فقط از رو استرسُ فشاری كه روم بود اين خابو ديدم... ديدی اينارو جو ميگيرتشون!؟؟!! D:
× چن روز پيش ديدم يه مامان خانومی كتابای درسيه بچشو گرفته و داره از خيابون رد ميشه! يه حسه خوبی بم دس داد! برگشتم مامانُ نيگا كردم، خنديد گف: وااای ما راحت شديم از اين بندُ بساطا آ!!! چقد ذوقو شوق داشتم باسه گرفتنه كتاب درسيا و از اون بيشتر باسه جلد كردنه كتابام!! عهدی كه هر سال اوله مهر با خودم ميبستم كه امسال ديگه خوبه خوب درس ميخونم!!!! D: دفترچه های خوشگل، خريدنه مدادنوكیُ خودكارای رنگُ وارنگ و هزارتا چيزه ديگه!! ديروزم راديو اين آهنگو پخش ميكرد "باز آمد، بوی ماهه مدرسه؛ بوی شادی های راهه مدرسه..." چقد خاطره داريم ما با اين آهنگا، شبه اوله مهر كه از ذوق خابم نميبرد باسه وسائله جديدم!! باسه اينكه كفش نو آم رو بپوشم!!! يا صُبای مدرسه كه تو دلم آرزو ميكردم فقط ميشد 5 ديقه بيشتر بخابم!! يا مثلن شبه اوله مهر كه تلويزيون اعلام ميكرد بايد ساعتا رو يه ساعت بكشن عقب، هی ميرفتم از مامانه ميپرسيدم اين ينی چی؟!! ينی صُبا يه ساعت بيشتر ميخابم؟!!! چه حيوونكی بودم آ!!! پير شديم رف...
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:36 PM
+ لینک مطلب | روزی از روزها, مموریالز | نظرات (0)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 98. |
September 5, 2008 |
|
| |
× گاهی اوقات هس كه بعضی آدما، كه تا ديروز خيلی واست عزيز بودن يهو با يه حركت از چشمت ميفتنُ ديگه حاضر نيسسی واسه يه بارم اسمشونو بياری! حتی اگه عزيزترينت بوده باشن تا قبله اين، يا صميمی ترين دوستت... خيلی برام اتفاق افتاده، باره اولم نيس!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:41 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (0)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 94. |
September 1, 2008 |
|
| |
× صُب ساعت 8 بيدار شدم!! با يه اتفاقه خيلی خوشال كننده!!! دورانه خوش و خرمه ماهانه!!!! پاشدم قرص خوردم دوباره خابيدم، بعد گلومم درد ميكرد خُ!! دوباره ساعت 12 بيدار شدم، شورو كردم به زبان خوندن، بعد در حينه خوندن فُشی بود كه نثاره اين مؤسسه و تيچراش ميشد!! خيلی از كلمه های كتابو اشتبا معنی كرده بود!!! مثلن دراماتيك رو واقعی (actual) معنی كرده بود در صورتی كه همه ميدونن ديگه دراماتيك ينی نمايشی و مهيج!!!! خلاصه با حرصُ حاله نزار (!) درسمو خوندم بعد فك كن پاشدم رفتم كلاس تيچره خندون اومده ميگه امرو كوئيز نداريم، شمبه ميگيرم ازتون!!!!
× بعده كلاس ديدم مانا برام اس ام اس داده: "زيــــــــــــــــــــــــــگزاگ، معماری آزاد قبول شدم!!!" اينقده ذوق كردم كه هر كی نميدونس فك ميكرد خودم قبول شدم!!! مانا يكی از دوستای قديميه كلاس زبانم بود كه سره كنكوره من و بعدشم كنكوره خودش از هم دور افتاديم، جفتمون دلمون ميخاس معماری قبول شيم و چون خودم قبول نشدم خيلی دلم ميخاس اون قبول بشه!! (2سال از من كوچيكتره) خلاصه كه خيلی خبره خوبی بود، ببين چقد خوشال شدم كه با موبايلم زنگيدم بش!!! D: آخه اولش خاسسم اس ام اس بدم بعد ديدم نميتونم هيجانمو تو مسيج نشون بدم! وختی زنگ زدم از خوشالی جيغ ميزد!! خيلی حسه خوبی بم دس داد!! يكی از بهترين دوستامه... هميشه بهترينارو براش ميخام!!! البته مجانی نه آ، قرار شده شيرينی بده بم!!!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:56 PM
+ لینک مطلب | غرغریسم, مموریالز | نظرات (0)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 84. (Special Day) |
August 21, 2008 |
|
| |
"سه شمبه 31/5/85
ساعت حدودن 5 - 5:30 بود که آنلاین شدم، چن روز پیش چن نفر آیدیمو ادد کرده بودن که من نمیدونستم کیَن؟ اما اکسپت کردم چون حدس میزدم از تو بلاگم آیدیمو ادد کردن!! همینجور تو نت چرخ میزدم که یهو یکی از اون آیدیا اویــلِبل شد، سَری رفتم ازش پرسیدم آیدیه منو از کجا اورده!؟ گف که مهسا براش فرستاده!! مهسا دوسته وبلاگنویسم بود، زیاد نمیشناسمش اما تا حدودی باهاش آشنام!! نمیدونم رو چه حسابی آیدیه منو برای چن نفر فرستاده اما ظاهرن فقط آیدیه من نبوده!! خودمونو معرفی کردیم. فهمیدم 21 سالشه و دانشجوئه!! ویلاگ نویسم بوده... ظاهرن جفتمون از خاننده های بلاگه مهسا (باربی) بودیم! خیلی شیطونه... هنو زیاد نمیشناسمش اما تو برخورده اول ازش خوشم اومد. وقتی دید از کاره مهسا تعجب کردم بم گف: حالا که بد نشد باسه تو، با من آشنا شدی!!! خندیدمُ گفتم: از اون زاویه اگه بخوایم ببینیم به نَفه شما بوده که با من آشنا شدین!!! گف: من فک میکردم خودم ته ِ اِتماد به نفسم اما انگار تو ..."
باورم نمیشه این حرفا ماله اولین روزیه که پا گذاشتی تو زندگیه من! 155 ُمین روزه سال بود که باسه اولین بار باهات چت کردم! اون روز هیش کودوممون حتی تصورَم نمیکردیم که یه روز رابطمون اینجوری بشه... فقط در حده سرگرمی بودی برام، فقط در حده سرگرمی بودم برات! یادته؟ میومدیم حرف میزدیم، میرفتیم. فقط تو سر ُ کله ی هم میزدیم ُ میخندیدیم... همه چیز شوخی بود!! حتی اون اسمایلای بوس و بغل!! همه چیز باسه خنده بود، باسه اینکه فقط باسه یه ساعتم شده همه چیرو یادمون بره و از هم چیزای مختلف یاد بگیریم!! همه چیز شوخی شوخی جدی شد آقای زیپ!! و اون یه ساعت شد لحظه لحظه ی زندگیمون... اون روزا رو یادت میاد؟!! خیلی چیزا عوض شده اون روز سه شمبه بود، حالا پنج شمبه س، اون روز 155 ُ روزه ساله 85 بود، حالا 155 ُمین روزه ساله 87 ِ! دو سال گذشته... دو سالی که عینه 730 روزش رو کنارم بودی ُ بم عشق و محبت دادی... اولش سَخ بود!! خیلی چیزامون لنگه ی هم بود و باعث میشد هیش کودوممون کوتا نیایم! یادت میاد؟ دعواهامونو، جر و بحثامون رو، گریه هامونو... تک تکه این چیزا به من فهموند که هر لحظه بیشتر از قبل بت نیاز دارم... بُـــزُگ شدی، بزگ شدم!! عاشق شدیم کناره همدیگه... آقای زیپ، هیچ وخ اون روزا رو یادم نمیره!! اون حسادتا، اون محدود کردنا... همه رو تحمل کردیم واسه خاطره همدیگه!! میبینی؟ خیلی چیزا عوض شده... حالا دیگه مجبور نیستی باسه ثابت کردنه عشقت، با دوستات بیرون نری! حالا دیگه مجبور نیستی باسه اینکه از من مطمئن بشی وختی میخایم چت کنیم با آیدیه من بیای... حالا دیگه میدونم دوسَم داری و میدونی دوسِت دارم!! شاید خیلی چیزا عوض شده باشه، اما مهم ترین چیزی که کلی تغئیر کرده میزانه علاقه ی منه... اینکه میزانه دوس داشتنم تو 31 مرداده 85 اصلن با میزانه دوس داشتنم تو 31 مرداده 87 قابله مقایسه نیس... 31 مردادت مبارک عسیسم! :*
پاورقی: اون عکسه بالا، اولین خطوطی هستن که ما رو مقابله هم قرار دادن! قرار بود اینجا آقای زیپ سوره پیریز بشه اما خُ به دلایلی نشد که بشه!!! :D
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:25 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (1)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 66. |
July 25, 2008 |
|
| |
× اينقده اين چن روز مسائل و اتفاقای رنگ ُ وارنگ افتاد كه كلهم يادم رف راجبه اون سه شمبه هه كه با دوستان رفتيم بيرون بنويسم! خُ حالا دلم ميخاد بنويسم به كسيَم مربوط نی!!
× سه شمبه صُب با مامانه رفتيم آرايشگا دادم ابروآمو خوژگل كرد، بعد اومدم خونه پريدم تو حموم! به آقای زيپ ميتونستم بگم مثلن حوصله نداشتم موآی دستمو بزنم يا پشته لبمو بَن ننداختم چون دردم ميومد اما به آرام كه بعد از نود ُ بوقی ميخواسسيم همو ببنيم كه نِيـْشد اينارو بگم!!! :دی باسه همين حسابی تو حموم كار داشتم! بعدشم مامانه برام موآمو سشوار كشيد (از ترسه اينكه باسه يه چُسه مو دوباره پا نشيم بريم آرايشگا) بعد ديگه وخ نشد ناخونای خوژگلمو فرنچ كنم! ديروزش نسترن بـــِم گفته بود ساعت 7 پاساژ آرين (ميرداماد) باشم منم كلی غر كه ساعت 7 ديره!! گف چه ساعتی خوبه؟ گفتم شيش! گف ياسمن تا شيش كلاس داره باسه همين قرار شد 6:30 دَمه پاساژ آرين باشيم!! (اين نيم ساعت الان خيلی مهم بود!) ساعت شيش اَ خونه را افتادم كه شيشُ نيم اونجا باشم! تا ميدون محسنی رفتم كه ياسی زنگ زد كه كجام؟! گف بايد برم بالاتر!! آقا ما هی رفتيم بالاتر هی رفتيم بالاتر ديديم خبری اَ پاساژ آرين نيس! خودمو آماده كردم كه از يه نفر بپرسم!! ماشالا هر كيَم رد ميشد بالای 70-90 بود منم فك ميكردم منی كه بلد نيسسم لابد اونام نيْدونن ديگه! خلاصه ما هی رفتيم بالاتر تا يه پسره كه دسسشم يه DVD بود داش رد ميشد منم ديگه وُژدانو مُژدانو گذاشتم زيره پا (موضو مربوط ميشه به آقای زيپ) خيلی شيك رفتم گفتم: آقا ببقشيد پاساژ آرينه "ونك" كجاس؟! يارو يه كم نيگام كرد گف: ونك؟!!! ته ِ سوتی بودآ! اصنشم تخصيره آقای زيپه كه هی منو ور ميداره ميبره ونك! به من شه؟! :دی منم اصن هول نشدم، اصنشم دس ُ پامو گم نكردم! اصنشم به رو خودم نيووردم كه سوتی دادم! چيه خُ؟ خيلی با اعتماد به نفس طوری كه حالا اتفاقه مهمی نيفتاده كه اينقد منو معطل كرده گفتم: همين جا! ميرداماد!!! گف باس برم بالاتر! خلاصه ما هی رفتيم تا ديديم يه جا نبشته "ساختمان آرين" رفتم تو، ساعتمو نيگا كردم ديدم هفته!!! :دی همه شيش ُ نيم رسيده بودن من هف!!!
× چون دير رسيده بودم همه سفارشاشونو داده بودن (دُرس بخونيد لطفن) منم آب طالبی سفارش دادم! چن ديقه بعدش ماله همَرو اورد جز من! ياسی گارسونَرو صدا كرد گف: آقا ببقشيد ما يه آب طالبيَم سفارش داديم! يارو ِ گف: نيوردن؟!! و سَري رف! ميخاسسم بش بگم: چرا اوردن فقط خاسسيم اطلا بديم كه اوردن برامون نگران نشين شما!!!! بدم مياد اينقد از سوألای مسقَره كه نگو!!
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:14 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (0)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 63. |
July 22, 2008 |
|
| |
× از اونجايی كه تصميم گرفتم اينجا رو به تمامه معنا دِيْليش كنم مجبورم بيام از پشه يی كه ديشب بالای گوشم ويز ويز ميكرد و نذاش تا صُب بخوابمم تعريف كنم ديگه!!
× هنو كامل نه! اما نصفه نيمه داريم يه نفسه كامل ميكشيم! كمد و ميز كامپيوتر مستقر شدن تو اتاق اما وسايل هنو وسطه اتاق وِ ِكو ولو ان! امرو از صُب با مامانه داشتيم كار ميكرديم و چيز ميزامونو جا ميداديم تو كمد! وقتی وسايلمو جا ميدادم اينقده ياده خاطراتم ميفتادم! عروسكا، شوكولاتا، پاستيلا و كلی كادوهايی كه زيپ برام اورده بود منو برده بودن تو يه عالمه ديگه! كلی مامانه سرم غر زد كه چقد فس فس ميكنم تا يه كمد رو تميز كنم اما من رفته بودم تو يه عالمه ديگه... روزه اولی كه با زيپ قرار گذاشتم زيره پل برا اولين بار! قرارمون 4شمبه بود اما طفلی ذوق داش (!) 3شمبه همو ديديم! يادمه زنگ زد بــِم كه من الان رسيدم تهران كاريَم ندارم! ميای ببينيم همو؟! منم گفتم آره! چقد ازش خجالت ميكشيدم روزه اولی! با هم كَل انداختيم از سيدخندان تا تجريش رو پياده بريم!! البته قصدمون از اين كار اين بود كه تو خيابونه شريعتی يه كافی شاپه بی صاحاب پيدا كنيم كه نكرديم و مجبور شديم بريم تجريش كافی شاپه دالون!!! تو كافی شاپ وقتی كادوهايی رو كه برام خريده بود نشونم داد تازه يادم افتاد من كادوهايی كه براش خريدمو يادم رفته بيارم با خودم!!! :دی يه قلب برام گرفته بود و يه خرسه خيلی خوشمل! با يه جعبه ی كادويی كه توش يه لاكه صورتی بود با يه ماتيكه صورتی ُيه خرگوشه كوچولوی خوشگل كه جاسوئيچی بود! بعد اون جعبه هه پُر از قلب و شوكولات بود كه شيكمو پيشناهاد داد همونجا بخوريمشون اما من دلم نيومد!! هنوزم دس نخورده تو جعبشونن!
× برای ديدنش مثه دختر بچه های 14 ساله كه تازه دو روزه عاشق شدن ذوق و شوق دارم! كلی قراره خوشگل "تر" بشم واسه 5شمبه!!
× محضه اطلا فقط بگم كه اسمه اون كتابه كه تكراری بود و ضده حال زد بهم "عـ.ادت ميكنيم" از زويـ.ا پيرزاد بود! طی اين چن روز "بازی تمام شد" شـ.هره وكيلی رو تموم كردم!! و حالا مشغوله خوندنه "دفترچه ممنوعه" ی آلـ.با دسس په دس هستم!!! :دی
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:47 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (0)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 36. |
April 21, 2008 |
|
| |
× اين بار، متفاوت با هميشه (1):
هميشه ميدانستم احساس لذت ناشي از اينكه خانواده ات تو را بزرگ بخوانند و در مواقعي (مثل ديشب) از تو بخواهند كه به عنوان يك عضوي از خانواده بلند شوي و بروي بين آنها و نظرت را صادقانه اعلام كني پايدار نمي ماند، چون درست چند دقيقه بعد از آنكه سرشار از احساس بزرگ شدن ميشوي، با گفتن جمله يي مثل: "هنوز بچه ست و از پس كارهاي خودش نمي تواند بر بيايد!" حس ميكني كه پتك محكمي بر سرت فرود آمده. اما امروز متفاوت بودم با هميشه. با اينكه ساعت تازه 2 و 50 دقيقه را نشان ميداد، با خودم فكر ميكردم كه بايد صحبت با او* را كوتاه كنم و به كارهايم برسم. مامان و بابا از صبح زود براي كاري به چالوس رفته بودند و طبق عادت ميدانستم كه زودتر از ساعت 5 يا 6 به خانه نخواهند آمد. گرسنه بودم و بايد حمام ميرفتم و به طرز احمقانه اي فكر ميكردم كه به كارهايم نخواهم رسيد. برعكس خيلي از اطرافيان، كم خوردنم را عامل لاغر بودنم نميدانم بلكه تنبلي و عادت به اينكه هميشه مامان غذايم را مي آورد، مي دانم! چون در كمال تعجب حتي شبهايي كه گرسنه بودم و به هر دليلي مامان برايم شام نياورده بود، به تختخواب ميرفتم بدون خوردن هيچ غذايي! اما امروز... اول روي گاز را نگاه كردم اثري از قابلمه يا ماهي تابه اي نبود! چشمم طبق عادت دنبال نوشته و يادداشتي مي گشت كه معمولاً اينطور وقتها مامان ميگذاشتش برايم. اما هيچ كجا نبود! باز هم گمان كردم شايد تخم مرغي از ديشب براي ناهار امروز من پخته شده باشد اما... به سراغ يخچال رفتم، خيلي چيزها آنجا بود اما نه براي ناهار من! قابلمه ها را سرك كشيدم، غذاهاي ديروز و پريروز را پيدا كردم اما ميلي نداشتم براي دوباره خوردنشان. ناگهان چشمم افتاد به ظرفي كوچك، گوشه ي يخچال. پر بود از گوشت چرخ كرده، همراه با پياز. آماده براي طبخ. وسوسه شدم، مخصوصاً با ديدن بطري دوغ ِ دراز كشيده در طبقه ي دوم يخچال. ظرف را بيرون آوردم. ماهي تابه اي روي گاز گذاشتم و كمي روغن درونش ريختم. اغراق نميكنم، بار اولم بود! زير ماهي تابه را روشن كردم و سرگرم گوشت شدم. ديگر مثل چند ساله پيش از اينكه ممكن بود يك روزي دستم بوي گوشت ِ خام بگيرد يا مثلاً مقداري گوشت به زير ناخنهايم برود چندشم نميشد. دستهايم را خوب شستم و تكه يي گوشت را در دستم گرفتم. روغن، داغ شده بود! كمي هول شدم. شعله ي گاز را كم كردم و تكه گوشت را با دست ديگرم روي دست چپم صاف كردم. سعي كردم نازك شود كه خام نماند. دلم پر كشيد سمت ِ او. براي خودم، دو عدد كباب كافي بود اما نميدانم چه حسي بود كه مجبورم كرد كه براي سـوميـــــن بار هم تكه يي گوشت بردارم و آرام بياندازم كف ِ ماهي تابه. زير ناخنهايم پر بود از گوشت چرخ كرده. دوباره دستهايم را شستم. هواكش آشپزخانه را روشن كردم و با حوصله ايستادم بالاي سر كبابها. موقع برگرداندنشان، آرام كفگير كوچكي برداشتم و شروع كردم. اولي را كه برگرداندم كمي آنطرفش سوخته بود، دومي هنگام برگرداندن خرد شد و سومي بد از آب در نيامده بود. سفره ي كوچكي براي خودم پهن كردم: ظرفي ماست و خيار، يك ليوان دوغ، يك بشقاب و قاشق و چنگال. غذا حاضر بود. با لذت، تمامش را خوردم و ضرفهايم را شستم. از اينكه از پس غذاي خودم برآمدم، خوشحال بودم.
*پاورقي: منظور از او همان آقاي زيپ است! فكر بد نكنيد لطفن./
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 3:46 PM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (0)
|
|
| |
 |
|
| |
| |
Page 31. ( HaPpY BirTh DaY ZiP :* ) |
April 3, 2008 |
|
| |

توجه توجه خانوم ها آقايان يك خبر بسيار مهم و فوري
" آقاي زيپ، متولد شد!! "
|
|
|
×
نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:00 AM
+ لینک مطلب | مموریالز | نظرات (0)
|
|
| |
 |
|
|