× مشغول انجام عمیات اتاقتکونی بودم که به طرز شگفتآوری چیزایی پیدا کردم که روحم رو شاد کرد. این خرت و پرتای کوچیک، هر چقدم از نظر مامان و بابا تو دار و دستهی آت و آشغالها دستهبندی بشه، بازم واسه آدم یه دنیا خاطرهس. مگه میشه بیلیط عوارضییی که شب تولد خانوم شین، که موقع اومدنت به تهران پرت کردی جلو داشبورد و من برش داشتم، رو انداخت دور؟ مگه میشه اشانتیونه نمایش کرگدن رو که پنجم دی 87 -که البته زیادم اشانتون نبود و 200 تومن بود- رو انداخت دور؟ مگه میشه بازوبند سفیدی رو که با رنگ قرمز روش نوشته "تغیـــیر" و یه روزی با افتخار بستمش به بازوم و به هموطنام از میدون تجریش تا میدون هفتتیر با پای پیاده "وی" نشون دادم و لبخند زدم رو انداخت دور؟ هر چقدم ریشریش و کثیف شده باشه پارچهش... مگه میشه دو تا بیلیط سینمای مچاله شدهمون رو اندخت دور؟ پای هر کدوم اینا بشینی چونصدها ساعت حرف دارن واست...
مامان و بابا بیخبر از اینهمه خاطره یه خبطی میکنن و به این خرت و پرتا میگن آت و آشغال!! من رو که نباس جو بگیره و بندازمشون دورکه.