یاد شهدای سبز گرامی و راهشان پر رهرو باد

 


لنگ‌درهوا
 


 
 

Description
30n.ir
Home index
About us
daily[at]30n[dot]ir

Subscribe to this blog's feed


ZigZag Discussion with VOA
1- (Download: 3.38 Megabyte)
2- (Download: 4.32 Megabyte)

Photoblog
Photoblog[dot]30n[dot]Ir


Recent Posts
Page 636.
Page 591.
Page 567.
Page 550.
Page 507.
Page 468.
Page 459.
Page 453.
Page 445.
Page 427.

Archive
September 2010 (1)
August 2010 (12)
July 2010 (11)
June 2010 (13)
May 2010 (19)
April 2010 (19)
March 2010 (24)
February 2010 (18)
January 2010 (24)
December 2009 (19)
November 2009 (24)
October 2009 (23)
September 2009 (24)
August 2009 (24)
July 2009 (21)
June 2009 (11)
May 2009 (26)
April 2009 (30)
March 2009 (22)
February 2009 (23)
January 2009 (12)
December 2008 (10)
November 2008 (14)
October 2008 (18)
September 2008 (20)
August 2008 (22)
July 2008 (9)
June 2008 (6)
May 2008 (12)
April 2008 (8)
March 2008 (14)
February 2008 (14)
January 2008 (2)

Topical Archive
مؤسسه توریستی-تفریحی زیپ‌زاگ (1)
لنگ‌درهوا (24)
مموریالز (66)
من و آق‌سی‌سی (10)
مدرسه‌ی فمینیستی (12)
کتابخانه‌ی زیگی بی‌اعصاب (13)
پرسش و پاسخ (13)
بریم تو فاز ماچ‌وموچ (13)
جمعه‌ها با آقای زیپ (9)
حوصله‌دونی (56)
دایرة‌المعارف دخترونه/ پسرونه (5)
روزی از روزها (232)
زیگزاگولوژی (26)
غیر جمعه‌ها با آقای زیپ (17)
غرغریسم (76)


Links



Counter

 
 

Page 636.

September 2, 2010
 

× به گمونم یک‌بار برای همیشه باید مطلبی رو روشن کنم.
مدتیه که چندی از مخاطب‌های نوشته‌هام، به صورت انتقاد بهم می‌گن که سبکم عوض شده. یعنی سادگی و صمیمیت قبل رو نداره و تا حدی تقلیدی شده. در این بین عده‌یی هم بودن که تشویقم کردن و سبک جدید رو بیشتر پسندیدن. خودم هم حدس می‌زنم همگی متوجه تغئیر رویه توی نوشته‌های من شدید و خیلی‌ها ترجیح دادن چیزی نگن. حالا چه خوششون اومده چه بدشون.
واسه همین لازم دونستم اینجا یه‌سری چیزایی بگم که دیگه حرف و حدیثی نباشه.
روزی که شروع به نوشتن کردم، قصدم فقط و فقط نوشتن روزمرگیم بود. اینکه فلان روز با آقای زیپ کجا رفتم و بیصار روز چی خریدم و مامان چی گفت و باقی ماجرا. اما واقعن برام دشوار بود که وقتی می‌خواستم از روزمرگی بگم، عصبانیتم رو پنهون کنم از فردی که بچه به بغل وارد اوتوبوس می‌شه و توقع داره همه داوطلبانه جاشون رو بهش پیشکش کنن. سختم بود نظرم رو در مورد تظاهر به مسایل دینی پنهون کنم، وقتی داشتم روزم رو توی این صفحه‌ی مجازی شرح‌وبسط می‌دادم. برای همین روند وبلاگ‌نویسیم به کل تغئیر کرد. روزمرگی بود در کنار بیان افکار و دغدغه‌های شخصیم به زبونی ساده و قابل فهم و
اغلب در  قالب غرغر.
اینجا بود که مشکلاتم شروع شد. فهمیدم خیلی‌ها جنبه‌ی دونستن خیلی از مسائل رو ندارن. فهمیدم باید خیلی از مسائل رو پنهون کنم چون افرادی هستند که از جزئیاتی که خودم در اختیارشون گذاشتم سوءاستفاده کنن و بزنن تو صورتم. که اگه با صداقت اومدم و گفتم که ازدواج رو دوست ندارم، بهم لیبل بزنن که کسی نیست که بیاد بگیره منو. که اگه نوشتم فلان روز رفتم فلان قدر دادم پای خرید لوازم آرایش، سوءبرداشت بشه که دارم سطح رفاهم رو می‌کنم تو چش‌وچار دیگرون. که اگه گفتم اعتقادی به ائمه ندارم، یعنی باید فحش بخورم و توهین بشنوم. این چیزا در ظاهر ساده‌ست اما دلت رو می‌سوزونه.
من ساده و صمیمی نوشتم و دلم می‌خواست کامنتینگم بدون تائیدی باشه. اما خیلی‌ها جنبه‌ش رو نداشتن. خیلی‌ها فکر کردن چون صمیمی می‌نویسم اگه با اسم شوخی بهم توهین کنن نباید ناراحت شم. خیلی‌ها سادگی نوشتنم رو اینطور برداشت کردن که حق هر نوع دخالت و فضولی‌یی بهشون داده شده. این منو اذیت می‌کنه. اذیت می‌شم وقتی سر بسته به موضوعی اشاره می‌کنم کسی بیاد روی اون موضوع کنجکاوی به خرج بده و سؤال‌پیچم کنه و متوجه نشه اگه لازم می‌دونستم حتمن خودم در موردش می‌نوشتم و وقتی سکوتم رو می‌بینه به خودش اجازه‌ی توهین بده.
-البته خیلی‌ها بودن که سؤالای شخصی پرسیدن و جواب گرفتن. چون می‌شه از لابلای خطوط هم حس‌‌وحال و قصد‌وغرض طرف رو تشخیص داد تاحدودی و حتی از لابلای هزاران هزار قربونت برم هم می‌شه فهمید که طرف داشته با حسادت حرفش رو تایپ می‌کرده یا با لطف-
به خیلی‌چیزا فکر کردم. به حذف وبلاگ. به بستن کامنتینگ. به خصوصی نوشتن. اما آدمه هیچ‌کودومش نبودم. برای همین تصمیم گرفتم با ادبیات جدید، به‌نوعی از دوستان دختر/پسرخاله فاصله بگیرم. از افرادی که نه فقط توی دنیای مجازی، که تو واقعیت هم باید حد و حدود رو براشون تعریف کرد و خودشون قابلیت محترم شمردن خودشون رو ندارن. باید فاصله گرفت از افرادی که لایق اعتمادت نبودن و خواسته یا ناخواسته با حرفا و حرکاتشون عذابت دادن. به عبارتی باید بشم آدم «آسه‌برو، آسه‌بیا».
حالا دارم دوره‌ی جدیدی رو تجربه می‌کنم. من از پس توهین‌ها و سایر نقل‌ونباتایی که از دهن هر فرد به اندازه‌ی شخصیتش بیرون می‌ریخت، بر نیومدم. حالا دارم رو خودم کار می‌کنم. که هر چیزی رو نگم. که هر چیزی روم اثر نذاره. که عصبانی نشم. که با عصبانیت ننویسم. که اجازه بدم هر کس به اندازه‌ی فهم خودش از نوشته‌م برداشت کنه. که یاد بگیرم بعضی جاها باید سکوت کرد. بعضی کامنتا رو نباید جواب داد. با بعضی‌ها نباید بحث کرد. گاهی اوقات باید اظهار نظر نکنی تا احترامت باقی بمونه. باید رسمی و پرتکلف بنویسی تا زیاد پسرخاله نشن باهات. یاد گرفتم که هرکسی رو نباید محرم دونست.
با همه‌ی این اوصاف دیگه دلم نمی‌خواد ساده و روون بنویسم. دیگه دلم نمی‌خواد روزانه‌ها رو با جزئیات ثبت کنم. دیگه دلم نمی‌خواد نظرم رو در مورد اسلام صراحتن بیان کنم و خیلی‌ها احساس کنن بهشون توهین شده و برای دفاع، فحش نثارم کنن.
بیش‌تر از دو سال به ساده‌ترین شکل نوشتم. خیلی‌هاتون منو از همون اول می‌خوندید. اکثرتون منو خوب می‌شناسید و عقایدم رو می‌دونید. پس دیگه لزومی نداره دوباره بازگوشون کنم. لزومی نداره بیام با حرص‌وجوش از کشوری که نصف بیشتر جمعیتش روزه نمی‌گیرن اما هیچ امکاناتی براشون فراهم نیست و تو خیابون باید بمیرن، شکایت کنم. اگه خوب منو بشناسید می‌دونید که این مسئله رو اعصابمه، اما دیگه توان بازگو کردن و شنیدن توهین و جروبحث ندارم. حوصله‌ی گذاشتن پستای توجیهی ندارم دیگه، که بیام بگم فلان‌چیز منظورم نبود و منظورم یه چیز دیگه بود کلن.
ترجیح می‌دم فقط تو یه جمله بگم «تو کیش جوری نبود که اگه روزه نباشی، به غل‌وزنجیر بکشنت». همین. کسی که بخواد بفهمه، به راحتی متوجه می‌شه بچه‌ها. کسی هم که نخواد، به راحتی از کنار جمله‌م می‌گذره و حس نمی‌کنه بهش توهینی شده و مکلفه که به من توهین کنه. من این روش رو بیشتر دوست دارم. این سبک بیشتر بهم آرامش می‌ده...
بعضی‌ها اسم این تغئیر رو می‌ذارند «افت‌ نوشتاری» و گروهی دیگه بهش می‌گن «بلوغ اجتماعی». بستگی به این داره که از کودوم زاویه بهش نگاه می‌کنیم. اگرچه نظر هر دودسته برام محترمه و برای همین در موردش نوشتم.
اگه فکر می‌کنید دارم تقلیدی می‌نویسم، بهم زمان بدید. بذارید توی این سبک جدید هم جا بیفتم و خودم رو پیدا کنم. یه عده هستند که همیشه به من لطف داشتن و منو هر جور که بودم تحمل کردن. یه‌عده بیشتر لطف داشتن و بهم گوشزد کردن سبکم عوض شده و یا تشویقم کردن و عده‌یی هم لابد بدون حرف دیگه نیومدن چون اینجا دیگه خبری از زیگزاگ سابق نیست.
به هر حال از همه ممنونم. این موضوعی بود که باید در موردش چیزی می‌نوشتم و حالا نوشتم. به نوعی اتمام حجت با افرادی که هنوز لابلای خطوط اینجا دنبال همون سادگی هستن و هربار ناامید صفحه‌م رو می‌بندن. گاهی شاید بخوام مثه قبل باشم اما در حال حاضر نه. اقلن حالا که تا حدودی به آرامش نسبی رسیدم و از جنجال کنار کشیدم.
کامنتینگ رو باز می‌ذارم برای اینکه اگه صحبت یا پیشنهادی تو این زمینه دارید بهم بگید چون ترجیح می‌دم این مسئله همین‌جا بسته بشه.

پاورقی:
فکر نمی‌کنم لازم به تذکر باشه که منظورم از «خیلی‌ها»، همه نیستند. مسلمن خیلی از افراد هم هستند که همیشه با کامنت‌ها و لایک‌هاشون بهم دلگرمی دادند و شاید تنها انگیزه‌ی من برای نوشتن همین‌دسته‌اند. اشخاصی که محبت بی‌شاعبه‌شون اجازه نداد وبلاگ رو حذف کنم و یا کامنتینگ رو ببندم. و اون دسته از خواننده‌های خاموشی که هر از گاهی روشن می‌شند و علاوه بر خوشحال کردنم، منو باز داشتند از اینکه مطالب رو به صورت خصوصی بنویسم و بی‌رحمانه چون شناختی ازشون ندارم، رمزی بهشون ندم و محبت‌شون رو از خودم دریغ کنم. از همه‌تون ممنونم و مرسی که هستید.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 12:30 AM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا | نظرات (60)

 

 
 
 

Page 591.

May 17, 2010
 

× من برگشتم. وااای چقد بزرگ شدید همگی، نشناختم‌تون :|
یه خود در گیریه شخصی بود که حل شد به‌حمدالله. آدم از دست شماها دو روز نمی‌تونه با خودش درگیرشه‌ها
:| ببخشید اگه نگران‌تون کردم.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 7:00 PM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا | نظرات (26)

 

 
 
 

Page 567.

April 6, 2010
 

× قرار شده تو وبلاگستان دست بگیریم تا واسه این سه تا قُل [Click] مادر و پدر پیدا بشه. حیف سی‌سی خیلی انحصار طلبه و نمی‌تونه کس دیگه‌یی رو ببینه کنار خودش... لطفن اگه مي‌تونيد و یا کسی رو می‌شناسید که می‌تونه، کمک‌تون رو دریغ نکنید.
این پست صرفن جهت دست گرفتن و رد کردن کلاف به بغلی نوشته شده و ارزش دیگری ندارد، پس بغلی بگیـــــــر!!!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:23 PM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا

 

 
 
 

Page 550.

March 16, 2010
 

× آویشن عزیزم
داره برای بچه‌های پرورشگاهی، لباس تهیه می‌کنه. کسانی که تمایل دارن بهش کمک کنن می‌تونن لباس‌های خریداری شده خودشون رو بهش برسونن و یا اینکه به شماره حساب 102055025008، سیبا بانک ملی به نام نیوشا دوستدار صنایع و شماره کارت 6037991128459561 مبلغ دلخواهشون رو واریز کنن. برای اطمینان شما، نیوشا زحمت می‌کشه و برای هر خریدی که انجام می‌شه فاکتور می‌گیره و به ایمیل شما می‌فرسته.

توصیه‌ی چارشنبه‌سوریانه:
بچه‌ها، مواظب باشید!
و البته این پست سهیل در رابطه با چارشنبه‌سوری رو از دست ندید [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:16 PM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا

 

 
 
 

Page 507.

January 16, 2010
 

× چقد بده که بعضی از ماها خرافات رو با یه سری اعتقادات اشتباه گرفتیم. بدم می‌یاد از اون دسته از افراد که بر خلاف حرفی که می‌زنن، تو عمل می‌بینی به نحسی سیاه بودن گربه، بیشتر از قدرت خدا اعتقاد دارن!!! کسی هست بتونه کمکی کنه؟ [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:33 AM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا

 

 
 
 

Page 468.

November 24, 2009
 

× راستش هنوز خبر خاصی از آقای زیپ ندارم. امروز خواستم از خانواده‌ش خبر بگیرم اما ترسیدم اونا در کم و کاست جریان نباشن و بدتر نگران بشن و البته حدسم درست بود. چون بجز برادر آقای زیپ هنوز ظاهرن کسی از جریان به طور جدی خبر نداره.
 این آپدیت فقط و فقط محض تشکر از همه‌ی دوستانی بود که با پست‌ها و کامنت و تلفن و اس‌ام‌اس، پیگیر جریان بودند و بهم دلگرمی دادن. اینکه بیای و ببینی خیلی‌ از خواننده‌های خاموشت و حتی آدمایی که نمی‌شناسنت، توی این شرایط برای دلگرمی به تو کامنت گذاشتن، حس خیلی خیلی خوب و قشنگیه...
 بچه‌ها مرسی از بودن‌تون و دعاها و انرژی‌هاتون و متاسفم از اینکه نگران‌تون کردم.
 به محض دریافت کوچک‌ترین خبر، می‌یام و می‌نویسم.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:29 PM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا

 

 
 
 

Page 459.

November 13, 2009
 

× همیشه بعد از پست‌های جنجالی، انرژی خیلی زیادی ازم گرفته می‌شه. خصوصن اینکه خیلی از دوستان حرفاشون مشابه‌هه و به خودشون زحمت خوندن جواب‌های من به نظر مشابه‌شون رو نمی‌دن و مجبور می‌شم برای هر کدوم تک‌تک توضیح بدم یه چیز رو بارها.
اما پست‌های جنجالی رو دوست دارم. چون بهم ثابت می‌کنه دنیای مجازی، ماکتی از دنیای واقعیه که توش دموکراسی رو تمرین می‌کنیم. اینکه بدون توهین عقایدمون رو مطرح کنیم. اینکه باعث می‌شه عقاید مخالف‌مون رو بخونیم و با طرز فکر مخالف‌مون حتی دوست بشیم. بگیم بخندیم اما عقایدمون فرق داشته باشه.
اینکه یاد بگیریم نظرات‌مون رو بدون ترس بگیم بهم. گوش بدیم و قبول نکنیم اما به عنوان یه انسان هم رو قبول داشته باشیم. یاد می‌گیریم وقتی کسی بهمون توهین کرد، می‌تونیم حرفش رو دیلیت کنیم و به روی خودمون نیاریم.
اینجا یاد می‌گیریم فارغ از دین و مذهب افراد، اونا رو دوست داشته باشیم. اینکه معیارمون برای دوست داشتن فقط "خوب" بودنه، نه مذهب افراد. می‌فهمیم هستند افرادی که با وجود یکی نبودن عقیده‌شون با ما، انسان‌های خوبی هستند...

× این پست رو بذارید به حساب همون خستگی و انرژی نداشتن. اما دلیل اصلیش خوشحالیمه. اینکه توی یه پست نیمه جنجالی حدود 80 تا کامنت دریافت کنی با عقاید مختلف اما توی هیچ‌کدوم‌شون بهت توهین نشده باشه، گام خیلی بزرگیه...

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 9:03 PM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا | نظرات (27)

 

 
 
 

Page 453.

November 7, 2009
 

× بالاخره بعد از عمری طلسم عینک شکست. البته پیشنهاد از طرف بابا بود که ازم پرسید می‌خوام چشمام رو عمل کنم یا نه و منم با کمی من بمیرم تو بمیری حالا چندان هم اهمیت نداره و شیش سال عینک زدیم، یه عمرم روش (!) گفتم چرا که نه؟ و اینچنین بود که امروز دست جمعی رفتیم دکتر چشم‌پزشکی تا بتونم مابین تعطیلات ترمم چشمم رو عمل کنم و مشکلی پیش نیاد به حمدالله!!

× راستش در مورد نقاشی قالب باید بگم که صورتامون خیلی بیشتر از الان شبیه به خودمون بود. یعنی شبیه که چه عرض کنم، خودمون بودیم کلن!! بعد طی یه تصمیم مردسالارانه، آقای زیپ به این نتیجه رسید که یه کم، کم‌تر خودمون باشیم بی‌خطرتره برامون. در مورد کله‌ی آقای زیپ هم که بعضی‌ها زیر اون ربانه می‌بینن باید بگم که مشکل از رزولیشن‌شونه اما من طی اقدامی زن‌سالارانه از آقای زیپ خواستم هدر رو کوچیک‌تر کنه که کله‌ش از زیر ربان بیاد بیرون!!

× بچه‌ها لطفن بعد از اینکه کامنت گذاشتید حتمن دقت کنید که توی صفحه‌ی آخر براتون پیغام بیاد "نظر شما با موفقیت ارسال شد و پس از تأیید نویسنده در وبلاگ منتشر خواهد شد". فقط در این‌صورته که من کامنت شما رو دریافت می‌کنم. ممکنه پیغام دیگه‌یی بیاد براتون به جز این. حتمن بخونیدش!! همین‌جوری صفحه رو نبندید و نیاید بگید پس کامنت من کو؟ و سریع قضاوت نکنید که من یا آقای زیپ تائید نکردیم کامنت‌تون رو.

× خلاصه که کلن فقط خواستم یادآوری کنم 16 آذر یادتون نره!!!! ((((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:24 PM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا | نظرات (81)

 

 
 
 

Page 445.

October 31, 2009
 

× تصمیم گرفتم نقاشی قالب اینجا رو عوض کنم. خیلی‌ها گفتن نقاشی‌هامون شبیه خودمون نیست. این اواخر دو تا پیشنهاد هم گرفتم در خصوص آرشیو و یکی هم در مورد کامنت خصوصی و شکلک. خواستم بگم هر چی غرغر دارید الان بگید تا تنور داغه و آقای زیپ می‌تونه وقت بذاره واسه قالب عوض کردن و رسیدگی به شکایات!!! از انتقادات سازنده و پیشنهادهای مفید به شدت استقبال می‌شود.

× دوستانی که لینک مصاحبه‌های من با VOA رو می‌خواستید، تو همین ستون بغلی سمت راست، اونجا که نوشته ZigZag Discussion می‌تونید دو تا لینک مصاحبه‌های من رو دانلود کنید و بشنوید. اولیش کوتاه‌تر از دومیه و در مورد دوستی بین دخترا و پسراس، متنها در خصوص روابطی که دختر شروع کننده‌ی اونه و دومیش هم در مورد دلایل بالا رفتن سن ازدواج توی ایرانه.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:27 AM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا | نظرات (46)

 

 
 
 

Page 427.

October 12, 2009
 

× یه کامنت پر و پیمون تو کامنتینگ پست قبل نوشتم. دلم نخواست تبدیل به پستش کنم چون فضا خیلی غمگین و ناراحت‌کننده می‌شد و منم قصد کش دادن و بحث کردن زیاد رو نداشتم. فقط گفتم که اگه خواستید بخونیدش و البته در موردش فکر کنید.

× یکی از استادای چند تا از دروس تخصصی‌مون می‌گه:
ما ایرانی‌ها دو تا فرهنگ غالب داریم:
1- هممون از شیکم مادرمون دانشمند به دنیا می‌یایم و توی هر زمینه‌یی فوق تخصص داریم.
2- که البته در ادامه‌ی همون اولی می‌یاد اینه که هر برنامه‌ی نوپایی که برای اجرا می‌ذاریم -مثلن سیستم اینترنتی شدن انتخاب واحد تو دانشگاه ما- وحی منزله و نباید تغئیر یا ارتقاش داد. واسه همینه که بعد از پنجاه سال هم که بری توی سایت دانشگاه ما، دقیقن با همون مشکلاتی که روز اول برات بوجود اومده، مواجه می‌شی!!!
خیلی دلم می‌خواست بگم فرهنگ‌های خیلی غالب دیگه‌یی هم داریم، اما خب جاش نبود. اینجا که می‌شه گفت، نه؟ شما فکر می‌کنید فرهنگ غالب ما ایرانی‌ها چیه؟

× پرشین‌بلاگ مراسم انتخاب بهترین وبلاگ‌نویس زن و کودک رو مطرح کرده. می‌تونید پنج‌تا از وبلاگ‌هایی رو که نویسنده‌شون خانومه و البته مورد علاقه‌ی شما هم هست، انتخاب کنید و بهشون رای بدید [Click].

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:03 PM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا | نظرات (18)

 

 
 
 

Page 412.

September 27, 2009
 

× بچه‌ها دو تا نکته رو خواستم بگم. یعنی در اصل دو تا خواهش دارم ازتون:
اولیش اینه که توی پست‌های مربوط به آقای زیپ، کامنت‌هایی که مربوط به منه رو نذارید. خیلی دلم می‌خواد توی هر پست، فقط کامنت‌های مربوط به همون پست باشه. نگران این نباشید که کامنتتون دیده نمی‌شه. من کامنت‌هایی که جدید گذاشته شده باشه رو وقتی وارد مدیریت می‌شم می‌بینم، حتی اگه کامنتتون رو توی یکی از پست‌های خیلی قبل آرشیو گذاشته باشید. اما اگه براتون مقدور نیست، لاقل توی پست‌های آقای زیپ از من سؤال نکنید یا کامنتی در مورد پست من نذارید. چون آقای زیپ کامنت‌های خودش رو جواب می‌ده و من کامنت‌های پست آقای زیپ رو جواب نمی‌دم. برای مثال توی پست قبلی که واسه آقای زیپ بود، خیلی‌ها لطف کردند و کتاب معرفی کردند. فکر می‌کنم اگه این کامنت‌ها توی پست خودم که مربوط به معرفی کتاب بود، گذاشته می‌شد، اگر شخصی چند وقت دیگه به آرشیو کتابخونه‌ی من مراجعه کنه، می‌تونه از کتاب‌های معرفی شده‌ی شما هم استفاده کنه، اما اینجوری دیگه پخش و پلا می‌شه همه چیز.
خواهش دومم هم اینه که قبل از معرفی کتاب، کتاب‌هایی که خوندم و معرفی کردم اینجا رو دوباره معرفی نکنید.
یه مسئله‌ی دیگه هم که حتمن خودتون هم متوجه شدید اینه که آقای زیپ جدیدن داره همکاری پایاپای می‌کنه با من. بعضی روزها ممکنه جفتمون به فاصله‌ی چند ساعت پست بذاریم. این کار از نظر من، حتی بهتر از اینه که فقط من یا فقط آقای زیپ پست بنویسم. اینجوری هم پست‌های تحلیلی و خبررسانی داریم و هم سخنان گهربار من رو از دست نمی‌دید. یعنی افرادی که پست سیاسی دوست دارند می‌رن سراغ پست‌های آقای زیپ و اونایی که نوشته‌های من رو دوست دارن، مال من رو می‌خونن. اینجوری با آقای زیپ هم بیشتر آشنا می‌شید!! فقط این کار مستلزم همکاری شماست. هم اینکه تاریخ پست‌ها رو نگاه کنید که مبادا در حق یکی‌مون اجحاف بشه (!) و اینکه لطف کنید کامنت‌های هر کسی رو توی پست خودش بذارید. پیشاپیش از همکاری شما، کمال تشکر را داریم big grin 

× هر کی فکر کرده که اینا سه تا نکته بود، خره!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 10:55 PM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا | نظرات (9)

 

 
 
 

Page 407.

September 24, 2009
 

× فکر می‌کنم دیگه تا حدی با خلقیات و اعتقادات من آشنایی داشته باشید. راستش با وجودی که خودم اعتقادی به گرفتن مراسم ختم قرآن ندارم، اما نتونستم نسبت به سلامتی این بچه‌ی معصوم و خیلی از بچه‌های شبیه به این پسرک، بی‌تفاوت باشم و فقط خودم دست به دعا بردارم. اگه به ختم قرآن اعتقاد دارید، به اینجا برید [Click] و توی مراسم شرکت کنید و اگر به هر دلیلی نمی‌تونید، بدونید زبون صحبت با خدا زبونه دله. برای سلامتی این کوچولو و همه‌ی بچه‌ها و بزرگ‌های دیگه دعا می‌کنیم و از فرستادن انرژی مثبت دریغ نخواهیم کرد.
 قصدم فقط اطلاع‌رسانی و آسودگی پیش وجدانم بود. امیدوارم تمامی بچه‌ها و بزرگ‌ترهای بیمار، به زودی سلامتی‌شون رو به دست بیارند.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:49 PM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا

 

 
 
 

Page 379.

August 30, 2009
 

× بچه‌ها کسی ف/ی/ل/ت/ر شکنی که فیس‌بوک رو باز کنه، سراغ داره؟ مال خودم باز می‌کنه سایت رو ولی لینکای توی خود سایت کار نمی‌کنه، اصلن رفته رو اعصاب شدید!!

× جدیدترین اخبار و توضیحات ناخنکی رو ببینید [Click].

بعدن نوشت:
مرسی از همه‌تون واسه لینکای مفید و فیس‌بوک باز کن‌تون *:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:38 PM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا | نظرات (44)

 

 
 
 

Page 378.

August 30, 2009
 

× ظاهرن این قضیه‌ی رفتن ما از ایران، خیلی بحث برانگیز بود. واسه همین می‌خوام کمی از شرایطمون توضیح بدم، که بهتر بتونید راهنمایی‌م کنید.
اول از همه بگم که من اگه قسمت نباشه، فرانسه و ایتالیا و یا اتریش برم [که ظاهرن قسمتم نیست!!] کلن هنر نمی‌خونم. چون فقط تعریف دانشگاه‌های هنر این سه تا کشور رو شنیدم. نه که بخوام بگم مثلن کانادا یا آلمان رشته‌ی هنر نداره!! داره، ولی خب به معروفیت دانشگاه‌های اون سه تا کشور نیست و اگه قرار باشه به هر قیمتی و توی هر کشوری هنر بخونم خب چه کاریه؟ همین ایران خودمون می‌خونم.
در مورد کشورهای دیگه، رشته‌ی خودم رو ادامه می‌دم و برای فوق کتابداری می‌خونم. خصوصن اینکه رشته‌ی من توی کشوری مثل آلمان، از ارج و قرب خوبی هم برخورداره و اینطور نیست که مثل ایران یا خودت با سرافکندگی مجبور باشی بگی رشته‌ت کتابداریه و یا اگه خیلی معمولی بگی، اگه طرف خیلی خودش رو نگه داره و هرهر بهت نخنده، می‌گه همون رشته‌ی شادونه تو اون سریاله؟ و تو باید کلی حرص بخوری تو دلت و بگی "ایـــــــش، اون کتابگذاری بود". [کلن اینم یه نمونه از فرهنگ بالای ما ایرانی‌هاست که اگه به طرف بگی داری مدیریت اطلاعات می‌خونی، بدون اینکه بفهمه منظورت همون کتابداریه، سرش رو تکون تکون می‌ده و با یه لبخند تحسین برانگیز بهت می‌گه موفق باشی!!!].
من سال سوم کارشناسی کتابداری هستم و یه سال دیگه درسم تموم می‌شه. معدل لیسانسم هم بالای هفده‌ست و اینطور که یکی از دوستان برام کامنت گذاشته بود، اگه توی امتحان تافل هم قبول بشم، کانادا بهم بورسیه می‌ده. اما اینجا یه مشکلی هست و اونم آقای زیپه. یعنی شرایط آقای زیپ با من همخونی نداره و چون اصلن و ابدن و اکیدن و شدیدن و کلن تمام ان دار‌ها [تنوین ان منظورم بود |:] حاضر نیستیم تنها بریم جایی [اول من برم بعد اون بیاد و بالعکس] یه کم شرایط سخت می‌شه. خصوصن اینکه ازدواج جز برنامه‌هامون نیست.
آقای زیپ دانشجوی سال سوم رشته‌ی فیزیک بود که بخاطر سخت بودن رشته، رفت رشته‌ی حسابداری. اما بعد از دو ترم خوندن و سر جریان این شلوغی‌های اخیر و برگه سفید تحویل دادن‌ها و مشروط شدن این ترمش، یه کم سرد شد [پیش خودمون بمونه که زیاد هم اهل درس خوندن نیست و کار رو ترجیح می‌ده]. هنوز سربازی نرفته و من هم اصلن حاضر نیستم سری که درد نمی‌کنه رو دستمال ببندیم. یعنی حتی یک درصد هم به غیرقانونی خارج شدن از کشور، نمی‌ذارم فکر کنه چون مطمئنم من دائمن در حال رفت و آمد به ایران خواهم بود و دلم نمی‌خواد بعدن مشکلی از این بابت داشته باشیم.
زیپ تصمیم گرفته بود که کلن از دانشگاه انصراف بده و بره دنبال کارهای سربازیش اما منصرف شدیم. چون از نظر من برای انصراف دادن از دانشگاه هیچ‌وقت دیر نمی‌شه. توی این بحبحه‌ی اخیر و احتمال جنگ هم دلم نمی‌خواد به جای سربازی رفتن و برگشتش، توی جبهه دنبالش بگردم!!!!
ظاهرن اینطور که بوش میاد من باید صبر کنم. اما نه صبر چندین و چند ساله. من یه سال دیگه درسم تموم می‌شه و زبان انگلیسیم هم تکمیل می‌شه. اما می‌تونم بعد از اتمام همه‌ی اینا، دو سال هم صبر کنم و وقتم رو صرف علایقم [نقاشی، زبان فرانسه و بافتنی و قلاب بافی |:] کنم و سعی جفتمون اینه که آقای زیپم ظرف سه سال آینده، کارهاش رو جفت و جور کنه.
می‌دونم که دیر یا زود آقای زیپ مجبور به انصراف می‌شه. پس شرایط تحصیلی آقای زیپ با من فرق داره. یعنی آقای زیپ برای کارشناسی با قبولی در کنکور تو ایران، می‌یاد و من برای کارشناسی ارشد [به شرط اینکه اون سه تا کشور نباشن. چون اگه بخوام نقاشی (هنر) بخونم باید از لیسانس شروع کنم و تقریبن شرایطم مثل آقای زیپه. البته اگه معدل دیپلم رو ندید بگیریم D:].
حالا با وجود تمام این حرفا، ایتالیا و اتریش بخاطر نداشتن آشنا، حذف می‌شن [داشتن آشنا برای مامان و 298 درصد برای بابا، خیلی مهمه. می‌دونید که باباهه‌ست و دختر ته‌تغاریش!! اه اه بدم اومد از خودم، ایــــش |:]. فرانسه هم بخاطر شرایط سختش، با وجود داشتن آشنا هم حذفه.
آمریکا هم به خاطر دوری از ایران و شرایط خاصش برای ویزا و این حرفا [می‌‌خوام برم خارجه! نمی‌خوام تارک دنیا شم که... می‌خوام بتونم برم و بیام یا برن و بیان!!!] و همچنین وجود خاله‌هه در اونجا و اینکه اگه برم آمریکا مطمئنن باید برم ایالت خاله‌هه و این یعنی دور استقلال رو خط بکش و همچنین اوضاع خانواده‌ی مادری و پدری چندان خوشایند نیست و تا بگم آمـ...، باباهه می‌گه نه، حذفه!!!
سوئد هم به دلیل سردی آب و هواش و اینکه شش ماهش شبه، حذف می‌شه!! یه غروب جمعه می‌بینیم دلمون می‌پوسه فکر کن شش ماه می‌خوام چه جوری شب و سرما رو تحمل کنم بدون گرفتن افسردگی ماژور!!؟
می‌مونه آلمان و کانادا.
آلمان همونطور که گفتم جای خیلی خوبیه برای ادامه دادن رشته‌ی کتابداری تا مقطع دکترا! [نیاین بپرسید که مگه کتابداری هم دکترا داره که کلاهامون می‌ره تو هم!!!]. توی فامیل دور هم آشنا داریم برای اعزام دانشجو به آلمان که خب به دلایل ذکر شده فقط می‌تونه راهنمایی کنه من رو، و در زمینه‌ی اعزام کاری از دستش بر نمیاد!! [جریانات خاندان مادری و پدری]. آشنا هم که داریم. [نازنین سلام]. فقط مشکل زبانش می‌مونه که من اصلن زبان آلمانی رو دوست ندارم و اینکه نژادپرستن.
اما کانادا هم به دلیل وجود آشنایی که خیال هم مامانه و باباهه راحت باشه، به آلمان اولویت داره و هم به دلیل زبان انگلیسیش!! که خب فرانسه هم صحبت می‌کنن و این برای من یعنی کلی عشق و حال!!! در مورد ادامه تحصیل هم که اگه بخوایم استناد کنیم به گفته‌ی کامنت‌گذار شماره‌ی 51 پست 376 [آزاده عزیز]، من 70 درصد بورسیه می‌شم که اگر هم بورسیه نشم، راهی هست بازم، برای رفتن. ضمن اینکه این کشور یکی از پیشنهادهای خود آقای زیپ هم بوده و این یعنی حرف حرف آقای زیپه!!! |:  
فقط مشکل آب و هوای سردشه و احتمال بورسیه نشدن آقای زیپ. که خب اگه مسئله‌ی فرار مغز من (!!) جدی بشه، چندان مشکل حادی به شمار نمیاد.

× من دارم به نیت ادامه‌ی تحصیل می‌رم. چون باباهه چندان به رفتن همیشگی راضی نیست. اما برای خودم و آقای زیپ برنامه‌ی اقامت و موندگاری هم مهمه. البته می‌شه مثلن فرانسه درس بخونم و برم کانادا زندگی کنم. یا به بهانه‌ی تحصیل بریم یه کشوری و بعد برای تفریح بریم بگردیم و محل مورد علاقه‌مون رو برای زندگی پیدا کنیم، اما خب اینجوری هم راضی کردن باباهه مشکل می‌شه و هم پول زیادی می‌خواد. واسه همین ترجیح می‌دم برای تحصیل از ایران برم و بعد یهو بعد از دو-سه سال بگم "ای وای چه خوشم اومده از اینجا و کار پیدا کردم و می‌خوام همین‌جا بزیم!!! [بز خودتی، فعل صرف شده‌ی زیستن منظورم بود |:]
البته آقای زیپ، به هر بهانه که بشه می‌خواد از ایران بره. چه با ویزای کار، چه با ویزای تحصیل و هر چیزی که ممکن باشه و چندان براش فرقی نمی‌کنه.

پاورقی:
ببخشید اگه طولانی شد. دلم می‌خواست یه دفعه همه چیز رو بگم. دوست نداشتم بدون توضیح از کنار راهنمایی‌هاتون رد بشم که یه وقت فکر کنید حرفاتون الکی بوده و نتیجه‌یی نداشته. همونطور هم که گفتم من از الان تا یک تا سه سال آینده وقت دارم برای انتخاب کشور و فکر کردن در موردش و کسب اطلاعات مفید. اگه این مسئله رو مطرح کردم معنیش این نیست که چمدونم الان بسته، جلوی دره و پست فردام رو از خارجه می‌نویسم براتون!!! D: من تا ا.ن رو از مسند ریاست نکشم پائین از ایران جم نمی‌خورم |:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 1:28 PM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا | نظرات (25)

 

 
 
 

Page 347.

July 25, 2009
 

× دیروز رفتم استخر واسه تغئیر روحیه!! نه که برای تغئیر رفته بودم (!)، نصف پوستم سوخت!!!! فقط جلوی بدنم. مهم نفس کاره که ما بهش نایل شدیم خدا رو شکر و متغیر برگشتیم خونه به‌حمدلله!!!!

× چقد با پست قبل مرموز شدم‌ها... کلی سؤال براتون ایجاد شد که من قدم چقده!!! من قدم متوسطه. 158 سانتم و کلی کمبود وزن داشتم و دارم. یادمه اسفند 86 هم نوشتم که یکی از اهداف سال 87‌م اینه که 17 کیلو چاق شم!!! بعد اگه شما 17 کیلو تونستی لاغر شی، منم چاق ‌شدم!!!! اینو گفتم که بدونید همه‌ی لاغر شدن و کمبود وزنم هم به خاطر این جریانات اخیر نیست، کلن من سیستوم بدنم اینجوریه!!! نهایت وزنم که دیگه خیلی مثلن آب زیر پوستم می‌رفت می‌شدم 40 کیلو. حالا مامانه داره از نظام جایزه‌ی نقدی استفاده می‌کنه، منم که کلن نسبت به مال دنیا بی‌تفاوتم، از اون لحاظ تصمیم گرفتم چاق بشم که دل مامانه نشکنه، و گرنه پول چرکه کف دسته!!! می‌دونید که straight face  

× این تبلیغه هست تو ماهواره که با هیجان می‌یاد یارو می‌گه نمی‌دونم چندم آگوست، ایروان بعد با یه صدای پر شوری می‌گه "ابـــــــی"، که البته ورژن‌های مختلفش اومده مثل "انـــــدی" یا "داریــــــوش" یعنی رسمن رو اعصابه و مدام من رو یاد دوستام می‌ندازه که با چه ذوقی می‌خواستن برن ارمنستان که ابی رو ببینن اونوقت رفتند قزوین و آقای زیپ رو هم ندیدن!!!!!
اونا داشتند می‌رفتن کنسرت و مفسد ‌فی ‌الارض بودن، اینا که داشتن می‌رفتن مشهد واسه زیارت، چرا؟

× عزیزانی که ازم کد اون ربان مورب مشکی گوشه‌ی سمت چپ وبلاگ رو خواستن [گفتم آدرس دقیق بدم گم نشید] من این کد رو گذاشتم تو نت‌پد، بعد اون نت‌پد رو می‌ذارم اینجا [Click]. فقط یه مشکلی که هست اینه که وقتی که شما روی این لینک کلیک می‌کنید یه صفحه‌ی سفید باز می‌شه که ربان مشکی مذکور، سمت چپشه. خواستم بگم با دیدن این صحنه هول نشید که خب حالا این رو چیکار کنید. برید تو قسمت View اون بالای صفحه، بعد گزینه‌ی Source رو انتخاب کنید. یه نت‌پد باز می‌شه که همون نت‌پد مذکوره که کد داخلشه!!! دیدید چه راحت بود  straight face 

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:10 PM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا | نظرات (58)

 

 
 
 

Page 290.

June 9, 2009
 

لینک آهنگ ساسی مانکن - مهدی کروبی [Click].
 
با تشکر از مرجان عزیز.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:55 PM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا | نظرات (34)

 

 
 
 

Page 263.

May 13, 2009
 

× یکی از دوستان لطف کرده و نقشه‌ی نمایشگاه رو برام فرستاده [Click]. ینی الان اینی که می‌بینید نقشه‌ی نمایشگاهه و اون دایرهه محل قرار وبلاگیه ماست. جلوی درب اصلی‌یی که توی خیابون قنبرزاده باز می‌شه. اگه مشکلی پیش اومد و نتونستید این در رو پیدا کنید از هر کسی بپرسید "درب غربی" کجاست راهنمایی‌تون می‌کنه.
 خواهشم از دوستانی که واقعن قصد دارن توی این قرار شرکت کنن اینه که:
 - توی کامنتینگ همین پست برای من کامنت بذارن و قطعی بگن که میان تا من بدونم اونجا باید منتظر چند نفر باشم.
 - دوستان لطف کنن با در نظر گرفتن تمام مشکلات و ترافیکی که مطمئنن وجود خواهد داشت بین ساعت 11:45 تا 12 توی محل قرار، حضور داشته باشن. نگید بذار دیرتر برم کلاسش بیشتره چون اونوقت تشریف میارید و می‌بینید جا تره و بچه نیست!!!! واقعن بیشتر از یه ربع مقدور نیست برای منتظر موندن، پس سعی کنید خوش قول باشید چون همونطور که می‌دونید توی نمایشگاه معدن آنتنه و اگه دیر برسید نمی‌تونیم با هم تماس بگیریم متاسفانه.
 در ضمن فکر نمی‌کنم مشکلی توی پیدا کردن من و آقای زیپ داشته باشید با توضیحاتی که در مورد ما می‌دونید اما واسه اون دسته از دوستانی که اطلاع ندارن باید بگم که من مانتو - روسری قهوه‌یی می‌پوشم، عینک طبی می‌زنم و در کنارم هم آقای زیپ با ریش بزی و یه شیکم ایستاده!!!! D:

قرار وبلاگی توی نمایشگاه پس فردا، جمعه مورخ 25 اردیبهشته.

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 5:46 PM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا | نظرات (58)

 

 
 
 

Page 256.

May 6, 2009
 

× قرار وبلاگی در نمایشگاه شد جمعه 25‌‌ام اردیبهشت 88 [هفته‌ی آینده]، ساعت 12 ظهر، روبروی درب غربی نمایشگاه [دری که توی خیابون قنبرزاده باز می‌شه]. اونایی که با برنامه مشکلی ندارن و تشریف می‌یارن حتمن بهم بگن که برای پیدا کردن هم‌دیگه توی نمایشگاه به مشکل برنخوریم!! X:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 6:03 PM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا | نظرات (28)

 

 
 
 

Page 253.

May 3, 2009
 

× نظر به کامنت‌های موافقین قرار وبلاگی در نمایشگاه، خواستم در مورد روز و تاریخ و ساعتش، باهاتون مشورت کنم...
دوستانی که قصد نائل شدن به دیدار ما رو دارن D: من با توجه به پیشنهادها و البته حرف سرورمان (!!) روز جمعه مورخ 18 اردیبهشت و یا روز جمعه مورخ 25 اردیبهشت 88 رو پیشنهاد می‌دم و چون بعضی از دوستان مسیرشون دوره و نمی‌تونن زود بیان [هر کی فکر کرد من نمی‌تونم صبح زود بلند بشم خره!!] ساعت 12 ظهر رو پیشنهاد می‌کنم. چطوره؟ کسانی که موافقن اعلام کنن و اگه وبلاگی دارن که می‌شه براشون کامنت خصوصی گذاشت، آدرسش رو برای من توی کامنت‌ها بذارن تا من اطلاعت بیشتر رو (!!!!) در اختیارشون قرار بدم. دوستانی هم که تمایل به شرکت دارن و وبلاگ و یا قسمت خصوصی برای نظرات ندارن لطف کنن برای من به آدرس Daily@30n.ir ایمیل بزنند تا همون اطلاعات بیشتره رو (!!) براشون ایمیل کنم.
البته لازم به ذکره که این تاریخ تصویب نشده‌س و فقط در حد یه پیشنهاده و با توجه به موافقت و یا عدم موافقت شما این تاریخ ممکنه تغئیر کنه... پس اگه مشکلی با تاریخ دارید، تاریخ بهتری پیشنهاد بدید لطفن.

× خیلی تنبل شدم و این اصلن دست خودم نیست!! حتی حس عکس‌العمل نشون دادن رو هم ندارم!!!! ینی الان اگه رسمن کسی قصد تجـ.اوز هم داشته باشه بهم، هیچ دفاع شخصی‌یی نشون نمی‌دم!!! قول می‌دم ((:

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 11:05 PM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا | نظرات (34)

 

 
 
 

Page 239.

April 18, 2009
 

× خیلی وقت بود می‌خواستم در مورد این موضوع یه جورایی سر صحبت رو باز کنم!! اما خب دختر نقاش عزیزم، خیلی کوتاه و مختصر مطالبی که حرف دل خیلی‌هاست رو اینجا نوشته [Click].

× چند تا از دوستان ازم خواستن که لیست کتابایی که دوستان پیشنهاد دادن و کتابایی که خودم برای نمایشگاه پیشنهاد می‌دم رو توی پست بنویسم... چشم!!! D: امر دیگه؟!!

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 8:50 PM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا | نظرات (6)

 

 
 
 

Page 4.

February 1, 2008
 

 بعله
   من واقن الان مفتخر شدم به این آقای زیپ که سر سه سوت این یوزرها رو درست کرد
 !.و اینچنین بود که اشکهای شوق فوران کرد در چشمای من خب
 الان من از اون مُدلام که هیچ احدالناس و احدالاتفاقی نمیتونه خوجحالی منو زایل کنه
حتی امتحان فردا صب ساعت 8 و 5 فصلی رو که نخوندم هنوز

 : پاورقی
 !. دلم باسه نوشتن خیلی تنگ شده بود

 

× نوشته شده توسط خانوم زیگزاگ در ساعت 2:17 PM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا

 

 
 
 

Page 2.

February 1, 2008
 

... Under Construction.!

 

× نوشته شده توسط آقای زیپ و خانوم زیگزاگ مشترکاً در ساعت 12:07 PM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا

 

 
 
 

Page 1.

January 28, 2008
 

شمارش معکوس
!.. برای " مــا " شدن من و آقای زیپ

 

× نوشته شده توسط آقای زیپ و خانوم زیگزاگ مشترکاً در ساعت 6:58 PM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا

 

 
 
 

Draft

January 24, 2008
 

Coming Soon ...! 

 

× نوشته شده توسط آقای زیپ و خانوم زیگزاگ مشترکاً در ساعت 5:55 PM

لینک مطلب | لنگ‌درهوا

 

 

Copyright © All right reserved Daily of Mr.Zip & Mrs.ZigZag

Designed by 30n.ir